ادامه بحث شيرين حمام:

وقتی وارد قسمت داخلی حمام ميشدی چشمت به قيافه آشنای همسايه ها و اهالی محل ميافتاد که هريک مشغول کاری بودند. مش کرم، ميوه فروش سرکوچه، داشت کيسه ميکشيد و مرتبا کيسه اش را مجهز به لايه ای از سفيداب ميکرد. شاطر عبدل يعنی همان شاطر نانوايی سنگکی روی سکو نشسته بود و دلاک داشت براش کف صابون درست ميکرد. روی بدن شاطر عبدل خالکوبی شده بود. روی بازويش تصوير يک قلب که نيزه ای از داخل آن عبور کرده بود ديده ميشد. روی مچ دستش نوشته بود ” عشق من ليلا“ و بر روی دست ديگرش نوشته بود” اين هم بگذرد“.

از همه ديدنی تر برای ما بچه ها ديدن قيافه پيشنماز مسجد محله مان بود. با اون قيافه تپل و مپل و شکم برآمده ، کله ای با موهای تراشيده و يک ريش بلند و توپی. همه به حاج آقا سلام ميکردند و برای کيسه کشيدن پشت حاج آقا به او تعارف ميکردند. حاج آقا بعد از کيسه کشی و ساييدن پاشنه پا با سنگ پای قزوين، بلند ميشد و در حالی که در دستش بسته کوچکی به رنگ سيمان آبيک بود به درون يکی از اون سلولهای مخصوص ميرفت و حداقل نيم ساعت اونجا بود. اون زمانها من نميدونستم توی اون سلول مخصوص چيکار ميکنند که اينقدر طول ميکشد.

وقتی که کار شستشو تمام ميشد برای آبکشيدن نهايی به زير دوش ميرفتيم. در اين لحظه پدرم با صدای بلند داد ميزد: خُشک!

متعاقب اين صدا زدن مش قاسم، شاگرد حمام، چند تا لنگ خشک را روی درب دوش ميگذاشت تا برای بيرون آمدن دور کمرمون ببنديم.

زيباترين احساس از حمام عمومی زمانی بشما دست ميداد که برای بيرون آمدن وارد قسمت اوليه حمام ميشدی. فضايی ساکت و آرام که فقط صدای فواره آب حوض وسط شنيده ميشد. شاگرد حمام فورا يک لنگ ديگر را روی زمين کنار کمدی که لباسهايمان در آنجا بود پهن ميکرد و بلافاصله پدرم بر روی آن می نشست تا مش قاسم مشتمالش دهد. من هم تماشا ميکردم . البته نوشيدن نوشابه خيلی ميچسبيد.

خوب تا اينجا مقدمه بود تا شما را به آن حال و هوا ببرم.

ميگن يکی از علما یه شب جنب ميشه و صبح خيلی زود یعنی قبل از اذان صبح ميره حمام عمومی محله تا غسل جنابت کنه. اون زمانها حمام های عمومی قبل از اذان صبح مردانه بودند تا ساعت مثلا ۶ يا هفت صبح. دليلش هم اين بود که مردها با حالت جنابت به سر کار نروند. از ساعت ۶ يا هفت به بعد حمام عمومی مخصوص خانمها بود. البته جمعه ها از صبح تا عصر مردانه بود.

خلاصه اون حاج آقاهه مثلا ساعت ۴ بامداد ميره حمام که غسل کنه و بعد بره مسجد نمازشو بخونه. توی حمام که ميرسه ميبينه هيچکس نيست جز خودش. آخه مشتری دائمی و همه روزه اين وقتها فقط خود حاجی بود. بهرحال حاجی هوس ميکنه بدون لنگ بره زير دوش و از خيس شدن يه لنگ صرفه جويی ميکنه. بعد از انجام مناسک کيسه کشی و سنگ پا سايی و واجبی مالی، ميبينه هنوز تا اذان صبح وقت زيادی مونده لذا ميره روی موزائيکهای گرم و داغ حمام دراز ميکشه. همينطوری که چشمهاشو ميزاره روی هم تا مثلا ده دقيقه بخوابه خر و پفش در مياد و به خواب عميقی فرو ميره.

همينطوری يکی دوساعت ميخوابه. يه دفعه چشمهاشو که باز ميکنه ميبينه نور خورشيد از بالای پنجره کوچک سقف گنبدی حمام به داخل آمده و فضا را روشن کرده. سراسيمه بلند ميشه و از اينکه نماز صبحش قضا شده استغفار میگه و فوری ميره زير دوش تا آبکشی کنه و غسل جنابت بجا بياره و بيرون بياد.

حاجی بيچاره در حال غسل کردن بود که يک دفعه صدای همهمه يک گروه سی چهل نفری زنانه را بگوشش ميرسید که داشتند وارد حمام ميشدند. حاجی دست و پاشو حسابی گم ميکنه. با خودش ميگه: آخ آخ آخ. اگه اينها بيان داخل و ببينند من اينجا هستم پاک آبرو و حيثيتم توی کوچه و محله به باد ميره.

از صدای لی لی لی کردن خانمها و آواز ايشالله مبارکش کن آنها ميفهمه که ظاهرا ديشب عروسی يه عروس خانومی بوده و امروز همه خانمهای فاميل برای حمام بردن عروس خانوم بصورت دسته جمعی به حمام آمده اند.

ادامه دارد

حمام عمومی:

روزهای جمعه که ميشد، صبح زود پدرم مرا از خواب بيدار ميکرد و ساک حمام را که از قبل توسط مادر آماده شده بود برميداشت و به حمام عمومی محله ميرفتيم. اون موقع ها برايم خيلی عجيب بود که چرا فقط روزهای جمعه به حمام ميرويم و نه روزهای ديگه؟ بابام ميگفت: فقط روزهای جمعه حمام مردانه است و بقيه روزها زنانه ميشه.

حمام عمومی محله ما در انتهای کوچه ای قديمی قرار داشت. ديوار خانه ها همگی کاهگلی و مرتفع بودند. شايد هم مرتفع نبودند ولی چون ما اون موقع بچه بوديم آنها را مرتفع ميديديم. نميدانم چرا اکثر حمام های قديمی چند تا پله از سطح کوچه پايين تر بودند. در قسمت ورودی همه حمام های عمومی يکی دو تا لنگ قرمز بصورت مورب نصب کرده بودند.

قسمت پشتی حمام های عمومی بصورت يک خرابه ای بود که هميشه از آنجا دود غليظی بهوا برمی خاست. مثل راکتورهای اتمی.

يک نفر هم بود که با لباسهای سياه و روغنی که هميشه اون بالای حمام بود. ظاهرا اوپراتور آتشگاه حمام بود ولی برای ما بچه ها وجود اون مرد سياه و روغنی يک معما بود. او با هيچکس حرف نميزد. هميشه اون بالا بود. يکی از بچه های محل ميگفت خوش بحال اون آقاهه. روزهای هفته که حمام زنانه ميشه اون آقاهه از اون بالای پنجره خانم ها رو ديد ميزنه.

وقتی از پله ها وارد حمام ميشدی ابتدا چشمت به يک حوض کم عمق ميخورد که در وسط محوطه رختکن قرار داشت. يک فواره هم در وسط حوض بود که خيلی آرام کار ميکرد. چند تا شيشه نوشابه که اکثرا کانادادرای بودند هم داخل حوض گذاشته بودند تا خنک بشه.

دور تا دور آنجا کمدهايی بود که يک آيينه فکستنی در قسمت بالای آن نصب شده بود و کليد بزگی هم روی هر کدام قرار داشت. کفشها را در قسمت زيرين کمدها قرار ميدادند.

خلاصه تا شروع به کندن لباسها ميشديم حمام دار فورا يک لنگ برای بابام می آورد. برای ما که بچه بوديم لنگ نميدادند. همان شورت ماماندوزخودمان را بجای لنگ استفاده ميکرديم. يک روز که اشتباها برای من هم لنگ آوردند احساس کردم ديگه منم مردی شدم.

بهرحال قبل از وارد شدن به قسمت گرمخانه يعنی قسمت اصلی زنده شور خانه يک درب آهنی قرار داشت که از نبشی های آهنی و کرکره های حلبی درست شده بود.

بمحض اينکه درب را باز ميکردی موجی از بخار به صورتت ميخورد. يک لامپ کم سو در ميان انبوه بخار قابل رويت بود. همهمه و صداهای مختلف بخصوص گريه بچه هايی هم سن و سال من که از آب داغ هراس داشتند فضای ناخوشنودی را ايجاد ميکرد.

در وسط آنجا يک حوض کوچک بود با ديوارهايی به اندازه نيم متر که از سطح حمام بالا آمده بود. چند تا سطل سياه لاستيکی هم در اطراف حوض يافت ميشد که وظيفه ما بچه ها اين بود که زودتر يکی از آنها را برای استفاده پدر بچنگ بياوريم قبل از اينکه ديگران آنرا تصاحب کنند.

ادامه دارد...



نامه خداوند:

بسمه تعالی

جناب آقای احمدی نژاد

رئيس جمهور محبوب

حسب درخواست آقای مصباح يزدی از این درگاه احديت بدينوسيله آقای سید کاظم وزیری هامانه را بعنوان وزير نفت معرفی مينماييم. اميد است از مشاراليه در وزارت نفت به نحو مطلوب استفاده گردد. گرجه نامبرده زبان کفار نميداند و درباره نفت چيزی حاليش نيست ولی عيبی ندارد ما خودمان هواتون رو داريم چون با شما قرارداد همکاری بسته ایم.

ضمنا اون هاله ای که چند ماه پيش قبل از سفر به خارجه قرض گرفتی چی شد؟ فورا آنرا تحويل انبار بيت مقام ولايت فقيه که نماينده انحصاری ما در زمين است بدهيد و رسيد دريافت داريد.

والسلام

عرش الهی - خداوند متعال

رونوشت: آقای مصباح يزدی جهت اطلاع و پيگيری

: آقای امام زمان جهت هماهنگی با نمايندگانش در مجلس برای رای اعتماد

: آقای گلپايگانی انبار دار بيت رهبری جهت دريافت هاله

قدردانی از مسولين:

بپاس خدمات ارزنده مسولين جمهوری اسلامی که در تاريخ معاصر ايران بينظير است و بخاطر دسته گلی که تا بحال بر سر مردم ايران زده اند قرار شده مراسم تجليل و تکريم جداگانه ای برای تک تک آنها برگزار شود. تنها مشکل برگزار کنندگان اينگونه مراسم پيدا نکردن القاب و عناوينی همچون ” مردی با عبای شکلاتی“ متناسب اين شخصيتهای تاريخی است که بنده حقير سراپا تقصير اين عناوين را برايشان فی البداهه نوشته و تقديم ميکنم:

خاتمی - مردی با عبای شکلاتی

احمدی نژاد - مردی با لامپ مهتابی

خامنه ای - مردی با حرفهای توخالی

شاهرودی - مردی با شناسنامه عراقی

جنتی - مردی با زير شلواری گِلی

ابطحی - مردی با عمامه گلابی

کروبی - مردی با کفشهای دمپايی

هاشمی - مردی با ريش بلوری ( در بعضی از نسخ خطی آمده است: مردی با زیر پوش رکابی)

فائزه هاشمی - دختری با کفشهای کتانی

حسنی اروميه - مردی با تراکتور زراعی

استفتائات:

س: آيا بوسيدن زن نامحرم از روی چادر يا از راه دور حلال است؟

ج: اگر به قصد قربت باشد جايز است .

س: فرق بوسه با ماچ چيست؟

ج: ماچ از روی لپ است و کار مامانهاست و بوسه از روی لب است و کار اوليا است.

س: اگر خانمی که حجاب سفت و سختی دارد و بطوری که گوشه چادرش را هم با دندان ميگيرد و در نتيجه لبانش معلوم نيست را بخواهيم بوس کنيم از نظر شرعی چه راه حلی پيشنهاد ميکنيد؟

ج: مشار اليها را کمی قلقلک دهيد نيشش باز ميشود. انشاء الله

ضمنا به توضيح المسائل ايرج ميرزا رجوع شود

س: در عمل سياسی-الهی بوسيدن کداميک از طرفين لذت ميبرند؟ فاعل يا مفعول؟

ج: تلذذ در عمل بوسه برای طرفين بالسويه است

س: ثواب بوسه جماعت زيادتر است يا بوسه تکی؟

ج: برعکس نماز جماعت، ثواب بوسه تکی با صفاتر است.

س: مدت انجام بوسه چند دقيقه است؟

ج: متغير است. بوسه بايد آنقدر طولانی شود که منجر به نتيجه شود. مال بعض ها طرفة العينی (چشم بهم زدن) است و مال بعضی ديگر به اندازه عمر نوح.

س: بر اساس شنيده ها ی ما ، علما و طلاب محترم به درنده و خزنده و چرنده هم رحم نميکنند. ميشه بفرماييد نحوه بوسيدن جوجه تيغی چگونه است؟ ما هم ميخواهيم يه بار امتحان کنيم ولی ميترسيم سوراخ سوراخ بشيم.

ج: تنها قسمتی از بدن جوجه تيغی که تيغ ندارد و قابل بوسيدن است مقعد مبارکش است. برويد خيرشو ببينيد.

فضيلت بوسه :

بدان و آگاه باش که بوسيدن نامحرم از گناهان کبيره است مگر اينکه در راه خدا باشد و به نيت باز کردن گره ای از مشکلات خلق خدا. در روايات متواتر آمده است که ثواب و فضيلت يک بوسه با نيت خالص هزار بار بالاتر است از شمشير زدن در ميادين جنگ و پياده به حج رفتن. بخاطر همين فضيلت است که علمای بزرگ بجای رفتن به ميادين جنگ در خانه ميماندند و به ماچ و بوسه میپرداختند و اجر و ثوابی بمراتب عالی تر نصيبشون ميشد.

از ابو مشنگ فرانسوی (رحمة الله عليه ) نقل شده است که فرمود بر شما باد بوسه فرانسوی، و آن تطويل نمودن و لفت دادن در اين عبادت بزرگ است تا زمانی که منجر به غسل گردد. خدا نيامرزد مردی را که مثل جوجه که به دانه ميزندو نوکش را فورا برميدارد عمل پر فضيلت بوسه را سرسری بگيرد و آنرا لفت ندهد.

عمل بوسيدن آداب و شرايطی دارد. اول نيت است. دویم توالی است و سيم تناسب.

نيت که معلوم است. اگر لب شما سهوا به لب يه خانمی بخورد موجب غسل نميشود و بنا به احتياط واجب بايد اعاده گردد و کفاره هم دارد.

شرط بعدی توالی است. در حديثی نقل شده که اگر خانمی وارد آسانسور شد و به شما سلام کرد و يا در خيابان از شما پرسيد: آقا ببخشيد ساعت چنده؟ بايد بدون معطلی او را در آغوش پر مهر و محبت اسلام گرفت و متوالیا عمل بوسه فرانسوی را بجا آورد - و اين کار بايد بصورت فرادا(انفرادی) باشد و نه بصورت جماعت - تا مقبول واقع شود. انشا الله.

و اما تناسب. تناسب به اين است که اگر طرف شما مثلا يه پيرزن نود ساله ای است بايد مراقب بود دندانهای مصنوعيش را قبلا بيرون آورده و سپس با رعايت حدود اسلامی اعمالتان را بجا آوريد.

فعلا تا همين حد کافی است . علاقه مندان به تحقيق در اين مبحث ميتوانند به تاليفاتی که در اين باره توسط حقير نگاشته شده مراجعه نمايند.

نام کتاب: ”المجامعت مع الجوجه التيغيه“ که يک کتاب قطوری است به زبان عربی که آداب و طریقه جماع کردن و مجامعت با جوجه تيغی را در آن مفصلا به رشته تحرير درآوردم و در حال حاضر این کتاب جزو منابع و کتابهای مرجع حوزه های علميه است.

در جلد دوم اين کتاب در باب بوسه جات پرسش های فراوانی مطرح و پاسخ داده ام که اگر خدا توفیقی داد و زنده بودیم در هفته آينده تعدادی از آنها را در اينجا نقل خواهيم نمود

والسلام عليکم ورحمت الله و برکاته

خانم دکتر:

امروز ميخوام ماجرای يه خانم دکتر رو براتون تعريف کنم تا ببينيد ما چقدر خام و دهاتی هستيم.

چند وقت پيش يکی از همکاران سابقم در ايران زنگ زد و گفت يکی از فاميلهای خانمش داره مياد کانادا واسه ادامه تحصيل. از من خواست به اين خانوم دکتر کمک کنم که موقع ورود به يه کشور غريب اموراتش رو رتق و فتق کنم و جا و مکانی براش رديف کنم و خلاصه کمکش کنم تا در اينجا مستقر بشه.

من که اون خانوم رو اصلا نديده بودم و نميشناختم ولی بخاطر گل روی همکار سابق گفتم باشه هر کاری از دستم بربياد با کمال ميل در خدمتيم و از اينجور تعارفات معمول.

يه روز يه خانومی به موبايل ما زنگ زد و گفت من خانم دکتر فلانی هستم و فردا ساعت ۷ شب به فرودگاه تورنتو ميرسم. از من خواست بيام فرودگاه. صدای اون خانوم اينقدر دلنشين بود که من پشت تلفن حالی بحالی شدم. گفتم ای بروی تحم چشام! اصلا بخاطر شما فردا از کله صبح ميام فرودگاه منتظر شما ميشم.

خلاصه دل خودمون رو حسابی صابون زديم که به به! فردا ميخوايم با يه خانوم دکتر آشنا بشيم. اون شب همش توی رويا و خيالات بودم و خوابهای رنگی می دیدم و برای فردا لحظه شماری ميکردم.

صبح زود رفتم يه دست کت و شلوار درست و حسابی و يه پيراهن و يه کراوات و يه جفت کفش شيک خريدم. سلمونی رفتم و دادم حسابی صاف و صوفم کرد و بتونه کاری و لکه گيری هم جای خود. خلاصه حسابی تریپ کرديم و رفتيم فرودگاه استقبال خانوم دکتر.

از آنجايی که نميدونستم اون چه شکليه اسمش رو روی يه مقوا نوشتم و از يکساعت قبل از پرواز مثل يه چوب خشک ايستادم توی سالن مستقبلين فرودگاه. هر خانوم شيک و تودل برويی که از گيت خروجی بيرون ميامد با خودم ميگفتم: ها. حتما همينه. خدا کنه خودش باشه. مقوا رو بالای سرم ميبردم و تکون تکون ميدادم تا متوجه بشه. چند نفری همينطور آمدند و بی توجه از کنار ما رد شدند.
چند تا از مستقبلین هم که منتظر عزیزانشون بودند هم کنجکاو شده بودند که بالاخره میهمان ما کیست. خلاصه ما رو زیر نظر داشتند.

يک دفعه ديدم يا حضرت عباس! يه خانوم چادری با مقنعه و دستکش مشکی داره بسمت من مياد! يا جده سادات! با خودم گفتم حتما ميخواد از من سوالی بپرسه يا ممکنه انگليسی بلد نيست ميخواد ببينه توالت کدوم طرفه. توی همين خيالات خام بودم که نزديکتر اومد و خودشو معرفی کرد. آخ! دنيا توی سرم خراب شد. چشمام قیلی ويلی ميرفت و سرگيجه گرفتم.

وقتی بخود آمدم ديدم من بدبخت چند تا ساک و چمدون اين حاجيه خانوم را گرفته و دارم بسرعت از معرکه خارج ميشم. آخه اون قيافه توی فرودگاه خيلی تابلو بود. مردم فکر ميکردند که لابد اين زن منه. از اين هم می ترسيدم که الان سر و کله پليس پيدا بشه و منو به اتهام ارتباط با القاعده و فاميل بن لادن دستگير کنندو تا من بخوام براشون ثابت کنم که اينجور نيست لابد توی گوانتانامو چپقم رو چاق ميکردند.

خلاصه با هر عرق ريختنی بود از معرکه بيرون آمديم و سوار ماشين شديم. با زبان بی زبونی به او فهماندم که درسته که اينجا يه کشور آزاديه و هر کس ميتونه هر جور لباس بپوشه ولی آدم نبايد کاری بکنه که توی اجتماع انگشت نما بشه. گفتم يه خورده از درجه غلظت حجابت کم کنی بهتره. آقا ما يه غلطی کرديم و يه چيزی گفتيم مگه ديگه ول کن بود تا يه ساعت داشت برای من از آتش جهنم و دوزخ حرف ميزد.

با خودم گفتم ای بخشکی شانس! مردم ميرن چی تور ميزنن اونوقت ما چی تور زديم؟ نکير و منکر و سوالات کنکور شب اول قبر.

خلاصه با هر شعبده بازی و حيله و کلکی بود براش يه اتاق توی يه هتل ارزانقيمت گرفتم و خداحافظی کردم. مگه به اون اتاق ميدادند. ميترسيدند مبادا عمليات استشهادی توی هتل بکنه.

چند بار زنگ زد جوابش رو ندادم و همينطوری نزديک يکسال گذشت. يه روز يکی از بچه های دانشگاه تورنتو عکسهايی که از يک گردش تابستونی دانشگاهی گرفته شده بود رو نشونم ميداد. توی اون همه دختر و پسر قيافه يکی شون خيلی آشنا بود. يه خانوم ايرونی با موهای بلند و مينی ژوب پوشيده در حال رقص بود. پرسيدم اين کيه؟ گفت اين خانوم دکتر فلانيه. اول که اومده بود خيلی جا نماز آب ميکشيد کم کم پيشرفت کرد. حالا زده روی دست همه ما.

من هم محکم زدم روی دستم و گفتم :

آخ که از دست اين ساده دلی ما! هر چی ميکشيم از خامی و ساده لوحی خودمونمونه. کاش رفیق همون القاعده ای مونده بودیم

گزارش تکان دهنده از سفر به عربستان:

”.... بعد يك جلسه‌ي شام بود، همه‌ي سران نشسته بودند، ما هم با سران يكي از كشورها در گوشه‌اي نشسته بوديم، متوجه نبوديم كه شاه عربستان وارد شد، ايشان آمده بود دانه به دانه حال و احوال، ساعت 10 شب بود، يك دفعه به ما گفتند كه ايشان وارد شده، بريم بر سر ميز شام، ما كه بلند شديم برويم سراغ ايشان حال و احوال كنيم، ديديم ايشان آمد سمت ما، يك خوش و بش اوليه كرديم و ايشان در همان جا اظهار علاقه كرد كه بنشيند با هم چند دقيقه‌اي صحبت كنيم، حالا همه‌ي سران نشسته‌اند آنجا، نشستيم آنجا، تمام تلويزيون‌ها نشان مي‌داندند كه تمام سران ايستاده‌اند، ايشان اصرار كه بيا بريم اون اتاق يك گپ برادرانه‌اي بزنيم. من اينها را فضل الهي مي‌ديدم، به خصوص صدا و سيماي عربستان روز اول كه رفتيم اصلا پوشش خيلي كوچكي از اخبار ايران مي‌داد و حتي صحنه‌هاي ورود را خيلي پوشش نمي‌داد، اما در آن موقع كه با پادشاه عربستان نشسته بوديم كل تبليغات براي ايران شروع شد و دیگه هیچ برنامه دیگری نشون نمیدادند جز عکس ما، اينها همه فضل الهی بود.

و اما در مورد غذا. غذايی که جلو من گذاشته بودند يک ديس بزرگ از زرشک پلو با مرغ بود در حاليکه برای بقيه سران کشورها دوتا نخود و يه سيب زمينی فسقلی گذاشته بودند. تفاوت را ملاحظه ميکنيد؟ اينها همه از الطاف الهی و برکت انقلاب است. اينها همه اثرات انقلاب است .

حالا يه چيز ديگه براتون بگم حسابی کف کنيد. موقع غذا خوردن دوربين ها بسمت بشقاب من بود دليلش هم اين بود که فقط روی بشقاب ما ته ديگ گذاشته بودند. بقيه سران کشورها دلشون ضعف ميرفت واسه يه ذره ته ديگ روی بشقاب ما. همه شون بما اصرار ميکردن تو رو خدا يه تيکه از اون ته ديگ بما هم بده.

بعد از شام دوباره شاه عربستان آمد بسمت ما. گفت شام چجوری بود. سير شديد؟ جون من تعارف نکنيد. اگر سير نشديد بگم املت واسه تون درست کنند؟ واقعا اينها همه فضل الهی است . چرا شاه عربستان اين حرف رو به بقيه نزد و فقط به من گفت؟ اينجاست که آدم عظمت انقلاب و ولايت رو درک ميکند.

من هم در جواب خواستم تشکر کنم ولی چون عربی بلد نبودم لپ شاه عربستان را گشيدم و گفتم: تنک يو. خيلی هم خوشمزه بود. خدا برکت بده. خدا زيادش کنه. اگر بفرماييد چند تا سينی خالی بيارن من و هيئت همراه بشقاب ها رو جمع ميکنيم ميبريم آشپزخانه کمک ميکنيم شسته بشن. آخه اين کارهارو در هيئت های سينه زنی زياد ميکنيم. لطفا چند تا سينی بياوريد.

جعبه سياه پيدا شد:


لاريجانی: ممكن است عامل سقوط هواپيما چيزي غير از مسايل تكنيكي باشد، ايسنا

بالاخره جعبه سياه هواپيمای سی -۱۳۰ پيدا شد. اين جعبه رو يکی از برادران بسيجی پيدا کرده بود و اول تصور میکرد که چمدان يکی از شهداست. وقتی صاحبش پيدا نشد اونو به آشعال دونی سر کوچه پرت کرده بود که توسط يکی از رفتگران خدوم شهرداری که قبلا خلبان هواپيما بوده و بازخريد خدمت شده پيدا شد و تحويل مقامات قرار گرفت.

بعد از دريافت جعبه سياه بلافاصله آنرا بازکردند و صداهای ضبط شده بر روی آنرا با دقت گوش کردند. در ابتدا بدليل مبهم بودن صداها چيزی نفهميدند. لذا عده ای از کارشناسان صدا و سيما که متخصص تشخيص صدا هستند آمدند و آنرا با دقت بسيار گوش کردند و نهايتا موفق به تشخيص صداهای موهوم شدند.

بر اساس نظريه کارشناسان، منشا اون صداهای عجيب و غريب که مثل صدای بمباران يا صدای آتش بازی چهارشنبه سوری بوده از محل دستشويی هواپيما بوده که گاهی با صدای شُرشُر آب همراه بوده.

کارشناسان مطمئن هستند که چند دقيقه قبل از سقوط هواپيما يکی از شهدا (يعنی همان مسافرين سابق)، ميره دستشويی. از مهيب بودن صداها مشخص است که اون شهيد عزیز دارای هیکلی چاق و تپل بوده و شب قبل از پرواز کاچی زيادی خورده . از آنجايی که هواپيما قديمی بوده درنتيجه سيفون توالت آن هم قدیمی بوده یعنی از اونهايی که با زنجير از بالای سر طرف بسمت پايين کشيده ميشود. همينکه اون بنده خدا کارش رو تموم کرده و خواسته سيفون رو محکم بسمت پايين بکشه، دستگيره و زنجير سيفون گير کرده و سيستم ناوبری هواپيما دچار اختلال شده. هرچی اون بيشتر زور زده کار هدايت هواپيما بيشتر دچار اختلال شده. تا اينکه اون شهيد عزيز با نهايت قدرت زنجير سيفون رو دو دستی گرفته و محکم بسمت پايين ميکشد که متاسفانه در اثر اعمال اين نيرو به بدنه و بالهای هواپيما، تعادل اون بهم ميخورد و هواپيما يه وری ميشود و سقوط ميکند.

بعقيده کارشناسان فنی، مقصر اصلی اين سانحه اول اون شهيد چاق بوده که شب قبل زياد خورده . البته امريکا هم مقصر است که نيامده زنجير سيفون هواپيما رو درست کنه.

مصاحبه ورزشی:

خبرنگار ورزشی: حضرت آیة الله حسنی الکانادایی! همانطور که مستحضريد قرعه کشی فيفا در مورد تيمهای صعود کننده به جام جهانی پايان يافت و ايران با پرتغال، مکزيک و آنگولا در يک گروه قرار گرفتند. از آنجا که حضرتعالی از کارشناسان ورزشی هستيد و سالها در تيم منچستر يونايتد اردبيل توپ جمع کن بوديد ميخواستيم نظر حضرتعالی را در مورد اين گروه و دور نمای بازيهای ايران جويا شويم.

آيه الله ملا حسنی: عرضم بحضور انور شما، طبق سنوات گذشته بازهم ايران در گروه مرگ قرار گرفت. يعنی مع الاسف هر سه تيم ديگر اين گروه از ما قوی ترند ولی بحول قوه الهی و دعای مقام معظم رهبری ما با شکست همه ابرقدرتها بعنوان سرگروه به مرحله بعد ميرويم.

خبرنگار ورزشی: آخه چطور ممکنه حاج آقا؟ بسياری از کارشناسان معتقدند ايران از هر سه تيم شکست ميخوره و حذف ميشه انوقت حضرتعالی ميفرماييد ما سرگروه ميشيم؟

آیة الله ملا حسنی: اينها حرفهای دشمنان اسلام است. خدا با ماست. اصلا خدا با ما يه قوم و خويشی و قرابت خاصی دارد که با ديگر بندگانش ندارد. مگر نشنيدی اون شاعر شيرين سخن گفته: دست خدا بر سر ماست/ سيد علی رهبر ماست؟

خبرنگار ورزشی: خب. بگذريم. حضرتعالی فکر ميکنيد تيم ملی ما بايد با چه سيستمی بازی کند؟

آیة الله ملا حسنی: بايد جلو تهاجم فرهنگی دشمن رو بگيريم. بايد جلو نفوذ عوامل دشمن را سد کنيم. بايد اتکال به خدا داشته باشيم و از هيچ قدرتی نهراسيم و همينجوری بزنيم به سيم آخر و بريم جلو.

خبرنگار ورزشی: ببخشيد متوجه نشدم. شما معتقد به بازی تدافعی هستيد يا تهاجمی؟

آیة الله ملا حسنی: آقا جان. شکست چند تا تيم که کاری ندارد. آنگولا که بازی بلد نيست. اون افريقايی ها کشته مرده موسيقی و رقص هستند. اگه جلو دروازه تيم ما يک ضبط صوت بگذاريم و آهنگ های غربی پخش کنيم(البته بايد با نيروی انتظامی هماهنگ کنيم) مهاجمان آنگولايی جلو دروازه ما که ميرسند شروع ميکنند به قر دادن و رقصيدن که در اين موقع سربازان گمنام تيم ملی ما با بهره گيری از اصل غافلگيری حملات گاز انبری خودشون را آغاز ميکنند. اين از آنگولا.

تيم مکزيک رو هم ميبريم. فقط کافی است به علی دايی بگيم دوسه تا گل به اونا بزن. اين هم از مکزيک.

اگر خداداد عزيزی هم يه گل به استراليا بزنه ما سرگروه ميشيم

خبرنگار ورزشی: ولی حاج آقا استراليا که توی گروه ما نيست. ما بايد با پرتغال بازی کنيم نه با استراليا.

آیة الله ملا حسنی: چه فرق ميکنه کافر، کافره. ما اصلا دلمون ميخواد با استراليا دوباره بازی کنيم. به دنيا چه مربوطه؟

خبرنگار ورزشی: آخه حاج آقا دنيا يه قواعدی داره. ما بايد اون قواعد رو رعايت کنيم. دلبخواهی نيست که.

آیة الله ملا حسنی: اصلا تو بمن بگو خبرنگار هستی يا عوامل بيگانه؟ ای ضد انقلاب! حالا به رهبر انقلاب توهین میکنی؟ اطلاعات محرمانه به بیگانگان میدی؟ تشویش اذهان عمومی و تلاش برای براندازی نظام مقدس میکنی؟

همينجا بشين تا بگم بيان ببرنت.

خبرنگار ورزشی
: ملا جان ما یه کلام فقط گفتیم باید قواعد بین المللی و جهانی رو رعایت کنیم. همین. اگه دلتون نمیخواد رعایت نکنید


آیت الله ملا حسنی
: آخه اگه امروز این رو قبول کنیم فردا باید حقوق بشر رو رعایت کنیم پس فردا باید کنوانسیون منع شکنجه رو امضا کنیم یه روز دیگه باید حقوق اقلیتها و زن ها را رعایت کنیم. چند روز بعد دیگه نمیتونیم با بی حجابی مبارزه کنیم. معنی حرفت همینه دیگه

تعیین تکلیف برای خداوند:

سردار باقر زاده گفت: موضوع شهادت کشته شدگان سانحه هوايی از هر حيث کاملا قطعی است (منبع خبر)

زمان: روز قيامت

مکان: سر پل صراط

خداوند - اوهوی عمو کجا؟ سرتو همينجوری انداختی پايين داری ميری بهشت. بليط ات کو؟

کشته شدگان- ما جزو سهميه شهيدان هستيم

خدا- شهيدان کدوم عمليات؟

کشته شدگان- عمليات نبود مانور بود. يعنی ما قرار بود بريم مانور. ولی نشد

خدا- مانور قبول نيست بايد حتما در خط مقدم جنگ واقعی آنهم در راه خدا باشه. مگه نميدونيد بهشت را به بها بدهند نه به بهانه؟

کشته شدگان - چی چی رو قبول نيست. بخشنامه دولت رو مگه نخوندی؟ خود سردار باقر زاده گفته!

خدا - باقرزاده کدوم خری ديگه؟ ما يه عَين الله باقرزاده ميشناسيم که توی فيلمای صمد بازی ميکرد. اونو ميگی؟

کشته شدگان - نه بابا! يکی از همون سردارای سپاه و رفیق صمیمی برادر احمدی نژاد.

خدا - يه بار ديگه اسم اون کسخل رو بياری همچی ميزنم که از روی اين پل صراط بيفتيد توی جهنم پیش آخوندا. حالا کار جمهوری اسلامی به جایی رسیده که داره برای ما تعیین تکلیف میکنه که کی میره بهشت و کی میره جهنم. مگه ما اینجا دسته بیلیم؟

اما شما ايرونی ها سهميه جداگانه ای برای بهشت رفتن داريد. همينکه عمری رو زير سلطه اون حکومت مشنگ تحمل کرديد برای مظلوميتتون بسه و بهشت براتون واجبه

اين بخشنامه ها رو هم بزارين در کوزه ترشی شو بگيرين!

حالا بريد بهشت اونجا با حوری ها حال و حول کنيد فقط قول بدید میرین اونجا دیگه جمهوری اسلامی بپا نکنید

کشته شدگان - دمت گرم! به تو میگن خدای باحال. چشم قول میدیم دیگه اسمی از جمهوری اسلامی و مرگ بر این و آن نیاریم.
راستی خدایا! توی بهشت رعایت حجاب اسلامی الزامی است؟


يک پيشنهاد ادبی:

اروپایی ها قطعه ای از خاکشان را در اختیار صهیونیست ها قرار دهند تا هر دولتی می خواهند تشکیل دهند (از فرمايشات گهربار احمدی نژاد)

دوستان! ميدونيد که من آدم بی ادبی نيستم. همه سعی و تلاشم اين است که از کلمات سخيف و بی تربيتی در مورد افراد استفاده نکنم ولی بعد از اين چرت و پرت های اخير آقای رئيس جمهور ميخواهم با اجازه همه شما، از اين به بعد ، اين مردک را به لفظ ” کسخل“ صدا کنم و لذا هربار که به اين کلمه برخورديد بدانيد منظور همون کسلخله ديگه! اصلا اگر شما به دیکشنری فارسی به فارسی مرحوم دهخدا مراجعه کنيد می بينيد معنی کلمه کسخل ، احمدی نژاد است. خودم ديدم!

آقا جون! فکر نکنيد اين کلمه حرف بی تربيتی است. اين کلمه اصلا ربطی به خل بودن اونجای طرف ندارد. شاهدش هم اين است که اين کلمه مذکر و مونث نمی شناسد. مثل کلمه کسوف يا کسينوس زاويه ، يک کلمه علمی است که استفاده از آن هيچ عيبی هم ندارد.

آخه کدوم آدم عاقلی ميگه اروپايی ها يک قطعه از خاک خودشون رو به اسرائيل بدن تا اينا برن اونجا!؟ جون من يه بچه کودکستانی هم عقلش ميرسه که اين حرف چقدر مزخرفه اونوقت اين کسخل از طرف يک ملت ميره اين طرح ابتکاری! رو مطرح ميکنه

والله دنيا به اين حرفها ميخنده. عربها هم ديگه دارند به ريش ما ميخندند. فلسطينی ها هم دارند اين حرفها رو مسخره ميکنند.

يعنی چارتا آدم عاقل توی اين مملکت نيست به اين يارو طرز حرف زدن را ياد بده؟

آخه گوشکوب! تو که عرضه اداره يه توالت مسجد توی گرمسار رو نداری چرا در مورد اروپا و اسرائيل و تغيير نقشه جغرافيايی جهان حرف ميزنی؟

به يکی گفتند اگه ميخواهی در جمع بزرگان ، بزرگ ديده بشی حرفهای بزرگ بزرگ بزن. طرف رفت در جمع بزرگان و شروع کرد به بادهای بزرگ درآوردن!

فارسی و وبلاگ نويسی:

محاوره نويسی و بی تکلف نوشتن در متون قديم و جديد ما وجود داشته ولی با ظهور وبلاگ ها به اوج و شکوفايی خودش رسيد.

بسياری از وبلاگهای فارسی به شيوه محاوره ای نوشته ميشود. خود من اين قالب نوشتن را برای نوشتن طنز و مطالب غير جدی خيلی مناسب ميدانم ولی در خلال نوشتن به مشکلات مختلفی برخوردم که امروز يکی از آنها را برايتان مينويسم:

آقا جون! زبان فارسی در محاوره نويسی مشکل داره. خوب کار نميکند. بايد آپ گريد بشه.

بايد اون حاج ابوالقاسم که ميگفت: بسی رنج بردم در اين سال سی/ عجب زنده کردم بدين پارسی رو احضار کنيم تا مشکل زبان فارسی رو برای وبلاگ نويسان محاوره نويس حل کنه.

در زبان فارسی، معمولا ما فتحه و کسره و ضمه نميگذاريم و کلمات را همانطوری مينويسيم و ميخوانيم و فقط در اثر عادت و تکرار، تصوير تک تک کلمه های متداول در مغز ما حفظ شده و هربار که چشم ما آنرا ميبيند فورا آنرا از بايگانی مغز بيرون مياورد و به ما ميفهماند اين کلمه چيست و چگونه تلفظ ميشود و چگونه خوانده ميشود.

از آنجايی که شما خواننده متون فارسی ،عادت به کلمات مورد استفاده در مکاتبات رسمی کرده ايد با ديدن کلماتی که به نگارش محاوره ای نگارش شده معمولا هنگام خواندن آنها دچار مشکل ميشويد و مثل تريلی های نفتکش بايد چند بار جمله ها را جلو و عقب کنيد تا درست معنا و منظور کلمه برايتان جا بيفتد و بخاطر چنين مشکلی يک نويسنده محاوره ای نميداند چه خاکی توی سرش بريزد.

مثلا فرض کنيد من ميخواهم اين جمله ”دو نفر با هم دعوا ميکردند“ را به زبان محاوره بنويسم. اگر کلمه دعوا را بکار ببرم که ديگر محاوره نيست اگه بخواهم آنرا بصورت” دوا“ بنويسم(دقيقا همانطور که همه ما ميگوييم) ذهن خواننده به دارو و درمان ميرود.

يا مثلا اين جمله: اين مثل اين ميماند که....

اگر بخواهيم محاوره ای بنويسيم بايد بنويسيم: اين مثل اين ميمونه که ....

ميبينيد کلمه ميمونه شما رو ياد همون حيوون روی درخت نارگيل و شبه رئيس جمهور می اندازه که فرسنگها با منظور نويسنده فاصله دارد.

وخيلی کلمات ديگر و مثالهای ديگر.

تجربه من اين استکه در محاوره نويسی برای اينکه خواننده را گيج نکنيم بهتر است صددر صد محاوره ای ننويسيم بلکه ترکيبی از محاوره و کتابت را بکار ببريم.

تا ببينيم يه شير پاک خورده ای پيدا ميشه يه فکری برای اين مشکل کنه

تاسف:

بنظر من علت اصلی فراوانی سوانح هوايی در ايران، کمبود قطعات و تجهيزات نيست بلکه کمبود عقل است.

همين!

روز جهانی ايدز:

من هم به نوبه خود ميلاد مسعود ايدز رو به همه شما خواهران و برادران تبريک عرض ميکنم و از خداوند متعال شفای بيماران را مسئلت مينمايم.

و اما در مورد گراميداشت ايدز، نکاتی هست که بايد به آن توجه شود. نکته اول زنده نگه داشتن اين ايام الله است. بايد برادران و خواهران حزب اللهی و طلاب حوزه ها در اين مبارزه پيشقدم باشند. شما برادران و خواهران طلبه همچنان که در مقاطع مختلف هربار اسلام را در خطر ديديد کفن پوشيده به صحنه آمديد اين بار هم بايد وارد کارزار شويد منتها ديگر لازم نيست کفن بپوشيد بلکه همه تون کاندوم بپوشيد و به خيابانها بياييد و شعار بدهيد ”لبيک يا خامنه ای“.

نکته ديگر اين است که بدانيد ايدز يک بيماری نيست بلکه دسيسه دشمن است. بعضی از روشنفکران غرب زده خيال ميکنند با استفاده از کاندوم ديگر ايدز نميگيرند در صورتيکه نميدانند دشمن ممکن است با يه سوزن ته گرد بعضی از کاندوم ها را سوراخ کرده و با بسته بندی های فريبنده شما جوانان متدين را مبتلا به ايدز نمايد. لذا من در همين جا به شما توصيه ميکنم قبل از انجام هر عمليات منافی عفت، کاندوم تون رو مثل بادکنک باد کنيد تا معلوم شود سالم است يا خدای ناکرده سوراخدار. مبادا بدون امتحان کردن ،اونها رو استفاده کنيد. هول نشيد و عجله نکنيد.

و اما نکته آخر. من از دولت ميخواهم اين روز را تعطيل عمومی اعلام کند و شلوارها را بصورت نيمه اهتزاز درآورد و خواهران و برادران بسيجی عليه مراکز سرايت ايدز (يعنی مثلث شوم: دندانپزشکی، سازمان انتقال خون و سلمانی ها) عمليات استشهادی انجام دهند.

يک نکته هم بايد اضافه کنم و اون هم اين است که دولت به کارخانه های سازنده کاندوم دستور دهد اينقدر محصولاتشون رو تنگ نسازند. خفه شديم!

کشف قانون جاذبه زمين:

يه روز احمدی نژاد رفت زير يه درخت سيب نشست و منتظر شد تا يه سيب از اون بالا بيفته و باعث بشه احمدی نژاد هم قانون جاذبه زمين رو دوباره کشف کنه.

روز اول از کله سحر تا غروب آفتاب هرچه نشست خبری نشد و سيبی نيفتاد.

روز دوم هم از بوق سحر تا نيمه شب نشست بازهم خبری نشد. بلند شد يه لگدی به درخت زد تا شايد يه سيبی ،چيزی، بيفته ولی بازهم فايده ای نداشت. در اثر لگد پرانی انگشت کوچيکه پايش دچار مهرورزی شد. خلاصه اون شب خسته و کوفته به خونه برگشت.

روز سوم هم از طلوع آفتاب تا ظهرخبری نشد.در اين موقع حوصله اش ديگه سر رفت يه چوبی برداشت و پرت کرد توی شاخ و برگهای اون درخت. ناگهان در کمال تعجب و ناباوری يه سيبی افتاد درست روی کله اش. وقتی هوش اومد با خودش گفت: خب، چرا اين سيب به سمت پايين حرکت کرد و به کله من خورد؟؟؟ حتما يه حکمتی در اين کار هست. شايد خداوند عنايت ويژه ای به من دارد. لابد امدادهای غيبی پشت اين جريان خوابيده.

فوری کفش و کاپشنش رو پوشيد و رفت خدمت آقای جوادی آملی. اينطوری ماجرا رو تعريف کرد:

”.... روز اول هرچه نشستيم خبری نشد. ما گفتيم اين کار بايد انجام بشه. روز دوم بازهم خبری نشد باز ما گفتيم اين کار بايد انجام بشه. خدمت آقا رفتيم ايشون هم گفتند اين کار بايد انجام بشه و بايد سيبی بيفته. خلاصه روز سوم رفتيم. همينکه ما نشستيم از امدادهای غيبی يه سيبی از آسمان اومد بسمت ما. اين که ميگم از آسمون اومد اغراق نميکنم ها. خيلی عجيب بود. يه سيب يعنی ميوه بهشتی، توی روز روشن از آسمون بيفته اونهم درست روی سر ما(در اين موقع آقای جوادی آملی هی ميگه: الله اکبر! جل الخالق! ماشاء الله!). خلاصه خيلی عجيب بود. يکی از رفقا به من گفت همينکه اون سيب خورد توی کله تو ،تو گفتی آخ ملاجم! البته من خودم هم اون رو احساس کردم ولی به روی خودم نياوردم. ديدم همه سيبا روی درخت چسبيدند و پايين نمی افتند . مثل اين بود که يه نيروی خارق العاده ای مثل چسب دوقلو اونا رو نيگه داشته. از اينجا فهميدم که اين همان نيروی جاذبه زمين است که با رهنمودهای مقام معظم رهبری و مساعدت شورای نگهبان توسط من کشف شد.“

گزارش هيئت تحقيق و تفحص:

بدنبال انتشار فيلم جنجالی اظهارات احمدی نژاد در مورد سفرش به نيويورک، کميته حقيقت ياب متشکل از تعدادی آدمهای درست و حسابی مامور شدند تا در اين مورد تحقيق و تفحص کنند و با شاهدان عينی اين ماجرا گفتگو کرده و نتيجه را گزارش کنند. لذا با طرح سوال زير نظرات چند نفر از شاهدان عينی را جويا شدند:

- ميدونيد که رئيس جمهور محبوب ما در مورد سفرش به سازمان ملل يه حرفهايی زده که ما نميدونيم راست ميگه يا شر و ورّه. لطفا شما که از نزديک شاهد ماجرا بوديد نظرتان رو بفرماييد.

حاج آقا کوفی عنان: صددر صد راست ميگه. بحضرت عباس راست ميگه. اين تن بميره راست ميگه. چرا شما بهتان ميزنين به اون زبان بسته. من خودم شاهد بودم. خودم ديدم که موقع صحبتهای احمدی نژاد هيچ کس از جايش تکون نميخورد. آخه ميدونيد هربار که يه نفر ميره پشت تريبون سازمان ملل سخنرانی کنه، بقيه سران کشورها مرتب شلوغ ميکنن و از سر و کول هم بالا ميرن. پاکن و مدادتراش همديگه رو برميدارن. گوش بغل دستی شون رو می پيچونن. با هم کشتی ميگيرن و گاهی دعوا ميکنن. يه بار هم زدند لوله بخاری نفتی سازمان ملل افتاد توی صحن اجلاس. خلاصه خيلی شيطونی ميکنن ولی اين دفعه که رئيس جمهور محبوب شما صحبت ميکرد همه ساکت و آروم بودند. کسی انگشت توی دماغش نميکرد. همه محو جمال زيبای يوسف گمگشته شون شده بودند. بعضی ها هم از فرط محو شدن در زيبايی و خوش تیپی اين مرد در حالی که ميخواستند ميوه را با کارد ميوه خوری پوست بکنند دست خودشون را بريدند و راهی بيمارستان شدند و هنوز هم در اونجا بستری اند.

برادر بسیجی تونی بلر: خيلی مخلصتم احمدی نژاد جون. تو منو از گمراهی بيرون آوردی. يه عمر مسيحی بودم و مثل حيوان فساد ميکردم. ديگه توبه کردم. ديگه آدم شدم. خدا از سر تقصيرات ما بگذره. من همون موقع که چهره نورانی احمدی نژاد رو ديدم متحول شدم و همانجا فرياد برآوردم: اشهدان لا اله الا الله. شما نميدونين اين مرد چقدر حرفهای جالبی زد. دعای فرج آقا امام زمان رو توی سازمان ملل خواند.آخ حال کرديم. چند وقت بود اينجوری حالت معنوی پيدا نکرده بودیم. همان موقع که احمدی نژاد داشت سخنرانی ميکرد و هاله نور دورش را احاطه کرده بود من با خودم ميگفتم: خدايا قدرتت رو شکر! چی خلق کردی! تو در همه کار توانايی!

بحضرت عباس شاهکار خلقت خداست اين مرد. از اين کس خل تر رو خدا نميتونست خلق کنه. اين خودش نشانه قدرت خداست والا کی ميتونه اينجوری پشت سرهم زرت و پرت بگه؟ بجای طرح ابتکاری در مورد فعاليتهای هسته ای دعای توسل بخونه؟

آقاجون! اعجوبه ای است اين مرد. راستش رو بخواهيد تا بحال ما همچين چيزی نديده بوديم. بخاطر همين - اونجوری حيرت زده شده بوديم و ساکت بوديم.

شیطان بزرگ جورج دبيليو سی: من در مورد علت تکون نخوردن ديگران اظهار نظری نميکنم ولی مورد خودم رو ميگم. همين که احمدی نژاد شروع کرد به حرف زدن ، من احساس شديدی به رفتن به دبليو سی(همان مستراح سابق) پيدا کردم لذا توی يه کاغذ کوچک برای خانوم کاندوم ليزا رايس نوشتم که خانوم اجازه ! ما جيش داريم. ميشه بريم بيرون؟ که متاسفانه فکر ميکرد من بازهم مثل سابق دارم دروغ ميگم و لذا به من اجازه نداد. من هم نتونستم خودمو کنترل کنم و کاری که نبايد ميشد شد و ديگه من نميتونستم تکون تکون بخورم چون ميترسيدم از توی شلوارم بريزه بيرون و بقيه فکر کنند که این منم که بوی احمدی نژاد رو ميدم.

يه سوال:

جريان اون عربه به گوش تون خورده؟؟

سگ مطهر:

اکه! همه کاسه کوسه هامون بهم ريخت. تازه داشتيم برای مقلدان و مومنين و مومنات تسهيلات جديد مذهبی را تنظيم ميکرديم و ميخواستيم امروز يا فردا اونا رو اعلام کنيم که همه چيز بهم خورد و زحمات ما به باد فنا رفت. آخه اين چه خبر ناگواری بود که روزنامه جمهوری اسلامی نوشت که ورود اون هاپوهه به حرم مطهر امام رضا يه توطئه بوده و توسط عناصر سود جو طراحی شده بود. آخه ما چيکار کنيم از دست شما؟ چقدر من بايد از دست اين اينترنت و وسائل ارتباطی و اينجور قرتی بازی ها حرص بخورم؟

بابا جون! ما ميخواستيم همانجور که ماهی اوزون برون رو حلال اعلام کرديم ميخواستيم به ميمنت ارادت اون هاپوهه به عصمت و ولايت، از اين پس سگ رو مطهر اعلام کنيم. چند تا حديث و روايت آکبند آکبند از ته انبار حجره مون پيدا کرديم که مويد اين بود که هر که چند تا موی سگ را توی جانمازش بگذارد ثواب دو رکعت نماز او سنگين تر از کوه اورست است.

قرار بود دولت همه سگها رو جمع اوری کنه و براشون اسکان متناسب با شان روحانی آنها فراهم کنه. قرار بود نگهبانهای ادارات و بانکها رو بندازيم بيرون و سگها رو جای اونها بزاريم تا مشکل بيکاری برادران و خواهران سگی هم حل بشه.

اصلا میخواستیم بگیم مقام سگ از مقام انسان هم بالاتر است. اصلا. میخواستیم سگ رو ببریم به عرش. توهین به سگ محله تون توهین به مقدسات بشه. اصلا میخواستیم همه مردم دوسه بار هاپ هاپ کنند تا اسلام پیاده بشه.

آخه ما ملتی هستيم که با يه مويز گرمی مون ميشه و با يه غوره رودل ميکنيم! با ديدن يه عکس سگ در اطراف حرم امام رضا مخلص سگ و هرچی آدم سگ صفت ميشيم. يادمون ميره که تا ديروز ميگفتيم سگ عين نجاسته. اگه سگی يه ظرف يا کاسه ای رو دهن بزنه بايد هفت بار اونو با خاک بشوريم و آبکشی کنيم و آخرش هم چون ديگه دلمون نميکشه از اون استفاده کنيم اونو دور بياندازيم.

خلاصه احکام و مذهب ما مثل خمير مجسمه سازيه. به هر شکلی که شرايط روز اقتضا کنه ميتونيم تغييرش بديم. اينجوری خيلی هم خوبه! مثل کلیدی که به همه قفلها میخوره و هیچکدوم را باز نمیکنه. ما برای هر دوروی سکه احادیث و روایات داریم . هیچوقت از این نظر کم نمیاریم.

هم نوايی:

قبل از انقلاب توی فيزيک يه پديده ای بود بنام اصل رزونانس يا تشديد يا همنوايی. نميدونم الان هم هست يا اون هم ممنوع شده ولی اون زمان يه اصل علمی بود که توی کتابهای علوم دبيرستان بود. هم نوايی يعنی اينکه اگر يه جسمی مرتعش بشه جسم مجاور خودش را نيز مرتعش کنه که گاهی جسم دوم ارتعاشش بيشتر از جسم اول خواهد بود.

خب، اين جريانی که ميخواهم براتون تعريف کنم را شخصا از زبان يکی از علما شنيدم و بنظر ميرسد واقعی واقعی باشد. اون عالم که الان خیلی هم مشهور است برای من چنين تعريف کرد:

اون قديم مديم ها که هنوز انقلاب نشده بود ، ما هنوز به آلاف و الوفی(يا علوف) نرسيده بوديم و مثل حالا سوار بنز ضد گلوله نشده بوديم و کمک هزينه ای که از دفتر مراجع عظام ميگرفتيم کفاف اموراتمون رو نميداد. بخاطر همين اگه ما رو برای خواندن روضه هرجا دعوت ميکردند با سرو کله ميرفتيم حتی اگه دهات اطراف شهر بود.

يه بار توی وسط تابستون ما رو دعوت کردند به يه روستا تا بريم روضه بخونيم. خونه از اون خونه قديمی های کاه و گلی بود که معمولا يه طبقه اند. وقتی يا الله گويان وارد حياط خونه شدیم ديدیم تعدادی گوسفند و بز در گوشه حياط پشت يه نرده چوبی هستند و يه الاغی را هم به اون نرده بسته اند. خب. اين طبيعی بود چون معمولا خونه های روستايی اينچنين است.

خلاصه رفتيم توی يه اتاق که هفت هشت تا خانوم خانباجی نشسته بودند و منتظر ما بودند تا براشون روضه بخونيم. روی صندلی نشستیم و نگاهی به اطراف کردیم ديدیم بدليل اينکه تابستون بود و پنجره به سمت حياط باز، فاصله من تا اون الاغ بسته شده در حياط منزل تقريبا يکی دو متر بيشتر نيست!

مطابق روال روضه های زنانه، ابتدا چند تا مسئله مربوط به خانوم ها را با صدايی آرام و آهسته براشون شرح دادم و همينکه خواستم روضه را با صدای بلند شروع کنم و مثلا گفتم: آآآآی، کرب و بلا...

به محض بلند شدن تُن صدای من، اون خره هم شروع کرد به عرعرکردن! و از اونجايی که حنجره اون قوی تر از من بود و فاصله او با اتاق کم لذا صدای من تحت الشعاع آوای سحر آميز آقا خره شد. اين بود که بلافاصله برای اينکه پيش خانوم ها ضايع نشم و قضيه سه نشه روضه را قطع کردم و با صدايی آرام و آهسته گفتم: ”قبل از اينکه روضه رو براتون بخونم يه مسئله ديگه از احکام زنانه و غسل استحاضه يادم اومد که بد نيست آن را هم براتون توضيح بدهم و....“ خلاصه همينکه ما با صدای آهسته و آرام شروع به حرف زدن کرديم خره آروم گرفت.

با خودم گفتم حتما اين همنوايی آقا خره با من اتفاقی بوده و لذا با تمام شدن اون مسئله زنانه دوباره روضه خواندن را با صدای بلند شروع کردم:آآآآی. کرب وبلا..

با کمال تعجب دوباره خره شروع کرد با ما همنوايی کردن. هرچه ما بلند تر ميخوانديم او هم صدای عرعرش بيشتر ميشد. ديدم اينجوری نميشه! ممکنه خانوم ها به اين همزمانی و همدلی ما با آقا خره پی ببرند لذا دوباره روضه را قطع کرديم و با صدای آهسته ولی محزون و گريه آور گفتيم: ايام ، ايام پربرکتی است. درهای رحمت باز است و...

خلاصه دوسه دقيقه آرام موعظه کرديم تا اون خره ساکت بشه. برای بار سوم تا خواستم روضه بخونم باز هم خره زد زير آواز! عرعر، عرعر...

در اين موقع ديدم تقريبا همه خانوم ها ،موضوع رو فهميدند و دارند زير چادر يواشکی ميخندند. فقط يکيشون بود که داشت از گريه هلاک ميشد و لپای خودش را ميکَند!

اين بود که به ميزبان گفتم: صغرا خانوم! شما که خودتون آخوند داشتيد چرا ديگه ما رو دعوت کرديد؟؟

يک موضوع و سه خاطره:

آقا! ما از اول بچگی تا بحال از نظر سلمانی شانس نياورديم و هميشه با آرايشگاهی که ميرفتيم مشکل داشتيم. نه اينکه فکر کنيد ما خيلی خوش تیپ بوديم و وسواس داشتيم که مبادا جای پای سلمانی روی کله ما بماند و ديگه دخترها ما رو نيگاه نکنند، بلکه بخاطر اين بود که چون کله ما يه خورده کج و معوج و قناسه ميترسيديم سلمانی ناشی قيافه مون رو از اين که هست بدتر کنه. لذا هميشه از دوستان آدرس يه سلمانی خوب رو می پرسيدم ولی از شانس بد ما هر کدوم اونها يه مشکلی داشتند که امروز ميخوام سه خاطره واقعی از سه تا سلمانی رو براتون تعريف کنم:

خاطره اول:

توسط دوستان و آشنايان يه سلمانی پيدا کرده بودم که مغازه اش نزديک پل کريمخان و کمی بالاتر از واحد دخترانه دانشگاه آزاد بود. اين سلمانی کارش بيست بيست بود. هر مدلی که ميخواستی برات ميزد. خودش بچه شمال بود وهنوز لهجه رشتی اش را از دست نداده بود. همه چيز اين آرايشگر خوب بود جز يک چيز و آن هم اين بود که خيلی چشم چران بود. باور کنيد چند بار اين مسئله برای من اتفاق افتاد که دقيقا در همان موقع که او مشغول تنطيم خط ريش يا ميزان نمودن حد و حدود سبيلهای ما بود، چند تا از دخترهای دانشگاه آزاد که در پياده رو مشغول عبور از جلوی ويترين مغازه بودند باعث ميشد اين بابا دوتا چشم داشت دوتا ديگه هم قرض کند و با سر و کله ميرفت داخل ويترين که حظ بصر کامل ببرد و در همان حال که صورتش بسمت دخترها بود دستهايش ريش و سيبيل من بيچاره را خراب ميکرد بطوريکه هربار که از اونجا به محل کار ميرفتم کلی باعث خنده همکاران و دوستان ميشدم.

اين بود که ديدم نميشه بايد يه سلمونی ديگه پيدا کرد

خاطره دوم:

يه آرايشگاه رو به من معرفی کردند اون ور تهرون. کارش خيلی خوب بود. خيلی هم گرون ميگرفت ولی ارزشش رو داشت. تنها عيب اين بابا اين بود که هر وقت عطسه ميزد صورتش را آنطرفت تر نميگرفت و اصل کله ما را با ترشحاتش مورد عنايت قرار ميداد. باور کنيد هربار که از سلمانی به خونه ميرفتم يه هفته توی خونه بستری ميشدم و آمپول پنی سيلين جای جای نشيمنگاه ما را خالکوبی ميکرد.

يه روز گفتم اين که نميشه! ما هر ماه يه هفته بخاطر سلمانی بستری بشيم. بايد بگرديم و يه سلمونی ترو تميز ماهر پيدا کنيم.

خاطره سوم:

باور کنيد عين حقيقت رو ميگم و اغراق نميکنم. اين نفر آخری رو که پيدا کردم بازهم کارش عالی بود. عطسه هم نميزد و هيچ مشکلی نداشت ولی يک کار عجيب از او سر ميزد. هر بار که مثلا موهای شما را کوتاه ميکرد و سشوار ميکشيد و آنکارد ميکرد و همينکه آينه را در دست ميگرفت که شما پشت کله تان را هم ببينيد و خلاصه کار را ميخواست تمام کند يه ماچی از لپ شما ميکرد! اين کار را با همه مشتری ها ميکرد. فرقی نميکرد بچه باشد پير باشد خوشگل باشد زشت باشد.

دو سه نوبت ما هيچی نگفتيم و خودمون رو کنترل کرديم ولی ديديم بابا اينجور که نميشه! امروز ماچ فردا لابد کار ديگه! معلوم نيست ما اومديم اينجا سلمونی يا اينکه به لپ ما هتک حرمت بشه. برای کوتاه کردن موهامون هم پول بايد بديم و هم ماچ!

باور کنيد من اينقدر از اينکه يه مرد منو ماچ کنه عذاب ميکشم که حد نداره. (حالا اگه خانوم باشه يه حرفيه)

اين بود که ديگه اونجا نرفتم و اومدم کانادا. اينجا هم ماجراهايی اتفاق افتاد که يه روز سر فرصت براتون می نويسم

لب تاب ما هم سرقت شد!

رئيس جمهور محبوب سازمان ملل

جناب حاج آقا کوفی عنان

همانطور که استحضار داريد در روزهای اخير موج سرقت های زنجيره ای لب تاب ها در سراسر جهان آغاز گرديده و باعث نگرانی عوام و خواص شده است. آخرين حلقه اين زنجيره غیر انسانی بسرقت رفتن لب تاب شريف ما بود که شرح ماوقع را معروض ميدارم:

عاليجناب آق کوفی

روز يکشنبه چندم شوال المحرم، جهت خريد پاره ای اقلام ضروری از منزل خارج شدم و طبق معمول لب تاب فقيدم را به نیت استفاده از اوقات فراغت مثل نشستن در اتوبوس یا معطل شدن در صف نانوایی و غيره همراه خودم بردم.

از آنجا که ايام الله کريسمس نزديک است فکر کردم بهتر است به يکی از فروشگاههای زنجيره ای اينجا بروم و مايحتاج هفتگی و همچنين مخلفات و ملزومات مناسک کريسمس را از يک محل واحد ابتياع کنم تا در وقت صرفه جويی کرده باشم.

الغرض، در داخل فروشگاه بودم که متاسفانه احساس شديدی به قضای حاجت به من دست داد ، لاجرم راهی بيت الخلا شدم. حضرتعالی بخوبی مستحضريد که درب و ديوارهای توالت های اين فروشگاهها بسيار کوتاه است و فقط قسمت ميانی تنه شخص را استتار ميکند و پاها از پايين تا زانو و همچنين بخشی از قسمت فوقانی بدن از بيرون توالت قابل رويت است.

بهر حال داخل يکی از اون توالتها وارد شدم و بر روی اونجا نشستم و مشغول اعمال واجب و مستحبی اون کار شدم . در همين وقت فکر کردم بهتر است از اتلاف وقت جلوگیری نمایم فلذا لب تاب فوق الاشاره را روشن کردم تا در همان حال به استفتائات مردم و آماده کردن جواب ايميل ها بپردازم. هنوز لب تاب مون لود نشده بود که يکنفر از خدا ناشناس ، از بالای ديوار کوتاه مستراح، عمامه ما را برداشت و فرار کرد. همينکه ما سرمون رو به بالا بلند کرديم که ببينيم چه اتفاقی افتاده و چه بر سرعمامه ما آمده ناگهان يه دستی از غيب از قسمت زير درب توالت داخل شد و در طرفة العينی لب تاب نازنين را از دستانمان کشيد و برد!

ما که شوکه شده بوديم و از بالا و پایین مورد تعرض واقع شده بودیم و حسابی عقل از سرمون پريده بود با همون وضعيت از توالت به بيرون دويديم تا دزد خدا نشناس را تعقيب کنيم که از طرز نگاهها و خنده های خانمهای فروشنده در فروشگاه فهميديم که ای بابا! سرمايه اسلام بيرون افتاده. فورا عقب گرد کردیم و دوباره به توالت مذکور مراجعه نمودیم تا هم شلوارمان را بالا بکشیم و ستر عورت نماییم و هم بقیه اعمال مستحبی ناتمام را به اتمام برسانیم وبلافاصله مثل کماندوهای جنگی به عمليات تعقيب و گريز بی امان و متهورانه پرداختيم که البته بی حاصل بود و دزد ناجوانمرد رفته بود و اقلا منتظر تمام شدن کار ما نشده بود.

کوفی جون

از آنجايی که اين سرقتها از نوع زنجيره ای است بايد دست سازمان های جاسوسی قدرتمندی پشت آن باشد و از شواهد و قرائن چنين استنباط ميشود که کار، کار سازمان جاسوسی سياه باشد.

لذا من به اون جورج بوش مشکوکم . البته بيخودی تهمت نميزنم ولی از قیافه عکس اون ميدونم که کار اون بوده به همين خاطر اين نامه رو برای شما نوشتم که از قول من به اون بگوييد هرچه زودتر لب تاب منو برگردون.

از قول من بگو ک والله بالله لب تاب من هيچ اطلاعات هسته ای نداشت. يه نرم افزار حسابداری و مالی داشت که حساب خمس و زکات مومنين و مقلدين را در آن ذخيره کرده بوديم. يه برنامه ديگه ای هم داشت که جدول لگاريتم شکيات نماز را از روی آن پيدا ميکردم. يه فايل اطلاعات مسائل خصوصی هم بود که تاريخ انقضای عقدهای موقت خانوم ها يی که در تعهد من هستند به ثبت رسيده بود که با دزديده شدن لب تاب، حساب و کتاب حرام و حلال از دستم خارج شد و گناهش گردن شماست. چند تا عکس هم توش بود که مربوط به چند خانم خارجی بود که کنار دریا رفته بودیم تا آنها را به راه راست دعوت کینم.

ملاحظه ميفرماييد که لب تاب ما عاری از هرگونه آلودگی هسته ای بود . من اطمينان راسخ دارم هیچگونه اطلاعات محرمانه ای در کامپیوتر علما پیدا نخواهید کرد. علما موارد محرمانه را در کامپیوتر نگه نمیدارند بلکه جای نگهداری موارد محرمانه توی شلوار علماست که آنهم بازرسان انرژی اتمی روزانه سه بار آنجا را بازرسی میکنند.

با زبون خوش میگم خواهشمندم هرچه سريعتر لب تاب منو پيدا کن و يا حداقل يکی ديگه بخر در غير اينصورت به احمدی نژاد میگم دوباره بیاد اونجا سخنرانی بکنه

من الله توفيق

ملا حسنی در کانادا

ادامه سرگذشت مش تقی:

خب، قرار شد ما يه واحد توليدی کنسانتره پشگل بزنيم. از اون روز به بعد توی کوچه و خيابون هرچی پشگل ميديديم جمع ميکرديم و ميريختيم توی يه کيسه پلاستيک تا بعنوان مواد اوليه کارخانه انبار شود. به فاميل و همسايه ها هم گفته بوديم که هر وقت گوسفندی رو قربانی ميکنند يا جايی پشگل اضافی ديدند برای ما جمع آوری کنند. اين بود که هميشه به هر مناسبت مهمانی ای بود مثلا جشن تولد يا ختنه سوران و غيره، فاميل هامون بجای هديه های متداول برامون يه بسته پشگل جمع آوری شده می آوردند.

خلاصه حسابی افتاده بودم توی کار صنعتی و توليد. يه روز به ما خبر دادند مغازه ات را آب و جارو کن قراره سردار سازندگی به همراه مسئولين و مشاورين اقتصادی و فرهنگی و همچنين امام جمعه و جماعت محل و با حضور خبرنگاران رسانه های گروهی برای افتتاح و کلنگ زنی واحد توليدی شما تشريف بياورند. به همين خاطر رفتيم چند تا کلنگ شيک و آکبند خريديم و يه ريبان قرمز هم جلو درب مغازه چسبانديم تا در روز افتتاح توسط مقامات بالا دريده شود.

فوری رفتيم بهشت زهرا به يکی از اون سنگتراشهای قبرستون که روی سنگ قبرها چيز مينويسند سفارش يه لوح يادبود را داديم . لوح سنگی رو در آستانه مغازه کارگذاشتيم و يه پرده هم روی اون کشيديم تا در روز افتتاح از ان پرده برداری شود.

درد سرتون ندهم، اين پروژه واحد فن آوری پشگل ما، بارها توسط مقامات افتتاح شد و هر کدام از آنها يکبار کلنگ افتتاح اين واحد صنعتی رو به زمين زدند ولی هيچوقت به بهره برداری نرسيد. اينقدر کلنگ به اين زمين مغازه ما خورده شده بود که مثل جيگر زليخا همه جا سوراخ سوراخ شده بود و کلی خرج روی دست ما گذاشت تا اونجا را دوباره موزائيک کرديم.

بعدا فهميديم ما عجب خری بوديم. اونها فقط ميخواستند پُز بدند که مملکت در حال سازندگی ست و بخاطر همين هرزمين خالی ای رو که ميديدند کلنگ افتتاح می زدند و ميرفتند ما هم از اين موقعيت استفاده ميکرديم و پيرو اين اقدام مسئولين به مراکز دولتی و بانکها مراجعه ميکرديم و برای اين واحد درحال ساخت امکانات ميگرفتيم و در بازار ميفروختيم. با فروش ارز دولتی که به اين کار را داده بودند در چهار راه استامبول حسابی پولدار شديم.

وقتی آدم پولدار ميشه کم کم با خيلی کله گنده ها آشنا ميشه. جمعه ها با آقازاده ها ميرفتيم سونای زعفرانيه. اونجا همه می امدند. تازه اونجا بود که فهميديم مملکت دست کياست. يکی شون به ما گفت: مش تقی! شما که قبلا کارتل نفتی بوديد و عضو مافيای نفتی کشور، بهتره برای پيشرفت خودتون يه خورده ظواهر خودتون رو عوض کنيد. يه ريشی پشمی چيزی بزاريد. يه کم شکمتونو بزرگ کنيد. يه مدرک و عنوان دانشگاهی برای خودتون دست و پا کنيد.

گفتم: بابا جون. من يه نفت فروش بودم نه کارتل نفتی. الان هم دارم توی بازار ارز تهران کار فرهنگی! ميکنم. سواد مواد هم ندارم. تا کلاس اول اکابر بيشتر نخوندم.

گفت: بابا جون. اين که کاری نداره. توی اين مملکت همه چيز با پول و رابطه حل ميشه. خودمون واست درست ميکنيم. ولی از فردا تو يه خورده ظواهرت رو درست کن و حرفهای معنوی بزن.

اين بود که ما رفتيم حسابی خودمونو پشمالو کرديم. يه کت و شلوار گشاد سفارش داديم و یه پيراهن بدون يقه سفيد هم زيرش پوشيديم. يه تسبيح و يه موبايل.

ديگه مردم به ما ميگفتند: آقای دکتر! بعض ها هم میگفتند: برادر مش تقی!

حسابی وضعمون توپ توپ شد. از صبح تا شب توی اين وزارتخانه واون شرکت اقماری جلسه داشتيم. توی معامله های دولتی کميسيون ميگرفتيم و کميسيون ميداديم. با همه وزير وزرا سلام عليکی داشتيم. هر هفته برای دستبوسی علما به قم ميرفتيم و کلی ماچ و بوسه ميکرديم.

وقتی احمدی نژاد روی کار اومد وضع ما توپ تر شد. ما بيشتر معنوی شديم. هرشب امام زمان را توی خواب ميديم و کلی گل کوچيک با هم بازی ميکرديم. يه روز از دفتر مصباح يزدی با ما تماس گرفتند و گفتند: شنيديم شما سابقه مبارزاتی زيادی عليه مافيای نفتی داشتيد و امام زمان هم شما را تاييد کرده. ميخواهيم شما را بعنوان وزير نفت معرفی کنيم. مخصوصا شنيديم شما يه واحد توليدی پتروشيمی داشتيد و از متخصصين اين کشور هستيد.

گفتم: آخه...

گفتند: آخه نداره ! اين يه وظيفه شرعی است. آقا هم نظر مساعدی روی شما دارند.

ما هم گفتيم: اگر بخاطر تکليف شرعی و تبعيت از ولايت نبود هيچوقت پا جلو نميگذاشتم.

مش تقی نفت فروش:

توی کوچه ما ، يه مغازه نفت فروشی قديمی بود که اسم صاحبش مش تقی بود. از زمانی که من خودم را ميشناسم قيافه مش تقی تغيير نکرده و هنوز هم همانجور که بوده هست ولی در فراز و نشيب های اين دوران ۲۷ ساله کسب و کار مش تقی مرتبا تغيير ميکرد و به جرات ميتوان گفت مغازه مش تقی آيينه کشمکشهای سياسی در ايران است.

اولا کمی قيافه مش تقی را برايتان توصيف کنم: خنده دارترين قسمت صورت مش تقی اون سبيل هيتلری اش بود که مثل يه سوسک سياه بالای لبش قرار گرفته بود. بعضی از دندانهاش روکش طلا داشت و موقع بلند کردن پيت نفت، و زور زدن، دندانهايش ديده ميشد. يک گاری داشت که پيتهای نفت را روی آن ميگذاشت و به درب خونه ها ميبرد. از اون گاريهايی که هنوز هم توی بازار تهران استفاده ميکنند منتها نرده دارش. بعضی وقتها مش تقی يه لباس يک سره آبی تيره میپوشيد ولی بيشتر اوقات يه شلوار پارچه ای کهنه و يه کاپشن درب و داغون آبی رنگ ولی بهتر از مال احمدی نژاد به تن ميکرد. مغازه اش را ديگه نگو! همه جا چرب و نفتی، تاريک و پر از بشکه های بزرگ و کوچک و يه قيف حلبی خيلی بزرگ که به قيف رستم معروف بود.

حالا بقيه را از زبان خودش بشنويد:

... راستش. ما قبل از انقلاب آدم حسابی بوديم. نفت ميبرديم درب خونه مردم. تحويلشون ميداديم. پولی که ميگرفتيم با رضايت بود. برکت داشت. زندگی مون حساب و کتاب داشت. ميفهميديم چيکاره هستيم. از صبح تا شب زحمت ميکشيديم و با اين گاری خونه به خونه مردم سر ميزديم. کارمون مشخص بود. ما نفت فروش بوديم . مردم به حرف ما توجه ميکردند. توی بازارچه وقتی داد ميزديم : آهای نفتی نشيد همه کنار ميرفتند و ما مثل اعليحضرت همايونی از کنارشون سان ميديديم. خوب بود ولی البته مشکلاتی هم بود.

از وقتی که انقلاب شد و آقای خمينی اومد. کار و کاسبی ما شد مثل آب اماله. يه روز ميرفت يه روز می آمد. يه روز وضعمون توپ توپ ميشد يه روز بدبخت و بیچاره ميشديم.

اوايل انقلاب که شور انقلابی غليان ميکرد. همه دنبال از بين بردن مظاهر طاغوتی بودند. يه روز ريختند توی مغازه ما و غارت کردند.يکی شون ميگفت: نفت ملی شده! هرکی هرچی نفت ميخواد برداره ببره! يکی ديگه ميگفت: اين مش تقی ساواکی بوده! اون يکی شعار ميداد: کار نان آزادی. نفت برای چی مونه!... خلاصه يه مدت ما درب مغازه رو بستيم و خونه نشين شديم تا شور انقلابی فرو کش کرد و مردم فهميدن مغازه نفت فروشی طاغوتی نيست. ما هم ساواکی نبوديم و نفت هم برای زندگی ضروری است.

هنوز کارمون رو دوباره کامل شروع نکرده بوديم که جنگ شروع شد و صدام همه پالايشگاهها را زد و نفت کوپنی شد. اون دوره دوره پادشاهی ما بود. ديگه لازم نبود هر روز با اون گاری فکستنی توی محله و بازارچه ول بگرديم بلکه اين مردم بودند که از صبح زود پيت های رنگارنگ خودشون را می آوردند و جلو مغازه ميگذاشتند و با يه ريسمان پلاستيکی اونا را بهم ميبستند که اولا نوبت صف رعايت بشه و ثانیا کسی پيت اونا رو ندزده. خلاصه ما اونروزها مثل آقايون دکترها ساعت يازده ميامديم درب مطبمون را باز ميکرديم و چند تا پيت نفت رو ويزيت ميکرديم و ساعت ۱۲ می رفتيم خونه دنبال حال و حول کردن خودمون. همه اهالی محل و فاميل و آشنايان به ما احترام ميگذاشتند. خيلی خانوم های محل آرزوشون اين بود که زن مش تقی بودند!

اون هفت هشت سال برای خودمون خیلی خوشی کرديم. تا اينکه جام زهر را خوردند و کاسه اش را زدند توی سر ما. با آمدن سردار سازندگی ما دوباره بدبخت شديم. اولا ديگه کسی نفت نميخريد. همه خونه ها رو گاز کشی کردند. يه روز هم ما را احضار کردند توی استانداری. گفتند الان دوران دوران سازندگيه. برو مغازه ات رو بکن يه واحد توليدی. ما موافقت اصولی به سه شماره به همه ميديم. گفتيم مثلا چی توليد کنيم؟

گفتند: مثلا کنسانتره پشگل. گفتم به چه دردی ميخوره؟ گفتند: اون خارجی ها هر گرم از اين ماده رو ميخرند هزار دلار!

اون موقع ما خر بوديم از خودمون نپرسيديم که مگه توی خارج پشگل نيست که ميخوان از ايران وارد کنند اون هم با اين قيمت سرسام آور. خلاصه تصميم گرفتيم مغازه نفت فروشی مون را بکنيم واحد توليدی کنسانتره طبيعی پشگل.(صد در صد بهداشتی).

ادامه دارد.....

بينوايان

اثر: ويکتور هوگو

(عکس روی جلد کتاب بينوايان ج ۲)

جلد دوم کتاب بينوايان اثر مرحوم ويکتور هوگو به بازار آمد. اين کتاب با کاغذ اعلای کاهی و در قطع وزيری توسط انتشارات حوزه هنرهای تجسمی گرمسار و در تيراژی دو سه تايی چاپ گرديد.

در پشت جلد اين کتاب، گزيده زير که بخشی از اين اثر ادبی است چنين آمده است:

”.... ژان والژان با قدمهای سنگين در پياده رو راه ميرفت . او در انديشه ای ژرف غرق شده بود که ناگهان بوی خيلی بدی به مشامش رسيد. با کنجکاوی فراوان رد بو را گرفت تا به کوچه پس کوچه های گرمسار رسيد. در آنجا ديد کسی کنار خيابان خوابيده. آهسته و آرام و درحالی که موظب بود کسی متوجه او نشود به نزديک منشا بو رفت و درحالی که دماغش را گرفته بود پرسيد: پسرم !اين بوی توست که اينجا را گرفته؟ خفه شديم. اه اه چيکار داری ميکنی؟

- دارم تمرین میکنم . میخوام کیک زرد را غنی سازی کنم. بعدش ميخوام مهرورزی کنم.

ژان والژان با مهربانی گفت: فرزندم! بلند شو .بلند شو برو دستشويی. اين مملکت که جای اين کارها نيست

- ما می توانيم!“

بها اين کتاب ۵۰۰۰ تومان است که همراه آن يک عدد کاپشن کرمی رنگ با مارک AHMADI NEJAD و همچنین یک اسپری خوشبو کننده و مقداری کش تنبان (برای اینکه از شدت خنده بند تنبانتان پاره میشود) برای استفاده علاقه مندان فرهنگ و ادب بزور فروخته خواهد شد

تفسير يک حديث:

جوادي آملي در ادامه به ذكر روايت ديگري پرداخت كه پيامبر يكي از ياران خود را ديد كه جلوي چهارپاي خود لباسش را بالا زده است. علت را جويا شد. آن صحابه گفت حيوان گرسنه است و براي اينكه راه برود لباس را بالا آورده‌ام كه حيوان به اميد غذا به حركت خود ادامه دهد. پيامبر گفت: به حيوان هم وعده دروغ ندهيد. (منبع خبر)



مسئلتن:

وقتی لباستون را بالا ميزنيد چه چيز خوردنی برای يک اسب يا الاغ وجود دارد که به اميد خوردن اون دنبال شخص راه رفتن را ادامه ميدهد؟؟؟

برای توضيح اين شبهه بايد دانست که تفسير احاديث و روايات کار هر بُز نيست. برای درک معنا ی حديث شما بايد علم رجال بلد باشيد، علم کلام بدانيد ، تاريخ را خوب ياد گرفته باشيد و کمی هم علم ماتحت شناسی را ياد گرفته باشيد.

اون قديم قديما، اعراب باديه نشين کت شلوار که نداشتند، شورت و کرست و از اين قبيل قرتی بازی ها هم هنوز اختراع نشده بوده لذا مردمان صحرا نشين عربستان يک لباس بلند يکسره داشتند بنام دشداشه که خيلی لباس ساده و راحتی بود. نه دکمه ای داشت و نه زيپ و نه کمربند و از اين قبيل قر و فرّها. يک چيزی بود مثل لنگ. از مزايای اين لباس علاوه بر خنکی و راحتی اين بود که شخص
باديه نشين هر لحظه که اراده قضای حاجت ميکرد در کمتر از يک ثانيه لباس بالا زده ميشد و طرف کارش را ميکرد. بر خلاف کت و شلوار شما که تا دکمه و زیپ شلوارتان را بخواهيد باز کنيد کار از کار گذشته.

خب، و اما نکته بعدی. آيا اعراب باديه نشين در زير آن لباس بلند چيزی هم میپوشيدند يا خير؟

در اين مسئله نظر علما مختلف است. بعضی از متقدمين معتقد بودند که نه خير! اعراب در زير آن لباس چيزی نمی پوشيدند و دم و دستگاهشان موقع راه رفتن مثل پاندول ساعت ديواری تلو تلو ميخورده! البته اين دسته از علما و فلاسفه برای خودشان ادله محکمی داشتند و آن اين بوده که اصلا اون زمان شورت و پيژامه ای نبوده تا اون اعراب بدبخت بپوشند.

دسته ديگری از علمای متجدد مخالف نظريه دسته ديگر بودند. اينها معتقدند که اعراب در زير آن لباس بلند لااقل يه شورت مامان دوز می پوشيدند. ادله اين دسته از علما بر پايه يافته های باستانی از يک توالت خرابه در بين النحرين است که يه شورت مامان دوز راه راه متعلق به هزار و چهارصد سال پيش پيدا شد والان در موزه لوبر فرانسه نگهداری ميشود.

اما دسته ديگری از علما هم هستند که با نظريات هر دو مخالفند و بنظر من حرف اين دسته سوم منطقی تر است. اين دسته از علما ميگويند که اعراب بيابان نشين در صدر اسلام شورت نمی پوشيدند ولی لخت و برهنه هم نبودند. بر اساس اين حديث که آيت الله جوادی آملی نقل کرده اعراب باديه نشين يک نوع پوشش خوردنی مورد علاقه الاغ را استفاده ميکردند يعنی مثلا در زير آن لباس بلند دو عدد پوست هندوانه يا طالبی(بسته به نوع پوست و سايز آن) را يکی برای لپ چپ و ديگری را برای لپ راست در قسمت تحتانی بدن نصب ميکردند و برای قسمت جلويی بدن هم يک خيار يا بادمجان تو خالی را بعنوان ستر عورت و محکم نگه داشتن تشکيلات استفاده ميکردند.

حالا بر اساس نظريه اين دانشمندان، يعنی همان علمای دسته سوم، آن حديث آقای جوادی آملی قابل درک است و با عقل و منطق سازگار است. یعنی وقتی لباس را بالا میزنید اون اسب یا الاغ به امید خوردن اون پوست هندوانه یا طالبی دنبال طرف میدوند. البته شواهد تاریخی بیشماری هست که اون حیوان چهار پا موفق شده گازی به اون پوست هندوانه ها یا خیار و بادمجونها بزند.

والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته


مملکتِ سگی:

من سگ نيستم ولی سگها را دوست دارم(امام ملا حسنی رضوان الله عليه)

به کانادا ميگن مملکت سگی. دليلش هم اين استکه اولا تعداد سگهاش از تعداد آدمهاش بيشتره ثانيا قوانين حمايت و حقوق سگها سفت و سخت تر از منشور سازمان ملل در مورد حقوق بشر رعايت ميشود. از نظر قانون کانادا فرقی بين يه سگ با يه آدم حسابی وجود نداره. جالبه که خود سگها هم اينو ميدونند و رعايت ميکنند(اين تصوير رو ببينيد و حال کنيد)

آقا جون! هر بار که ما وارد آسانسور اين ساختمان مسکونی مون شديم سر وکله يه سگ پيدا شد که با ديدن ما هيجانزده شده و برای عرض ادب بسمت ما ميايد و تمام اعضا و جوارح ما را بو میکشد و بازرسی بدنی ميکند. بخاطر همین امر ما به سگ شناسی علاقه مند شده و مدتی است که تحقيقات علمی گسترده ای درمورد سگ و توله های آن را شروع کرده ايم.

توی خيابونهای تورنتو ،توی پارکها، جلو خونه ها و بقيه جاهای اين مملکت خراب شده شما مردم زيادی رو ميبينيد که برای هواخوری سگشون را به بيرون آورده اند و با خود مسيری را قدم ميزنند. البته هيچ سگی در بيرون حق ندارد بدون قلاده باشد به همين خاطر بيشتر مردم قلاده بدستند. سگها آنقدر متفاوتند که برای ما که توی دهاتمون فقط يه نوع سگ داشتيم خيلی ديدنی است. سگ هست اندازه يه گوساله. سگ هم هست اندازه يه بچه گربه. اون سگ کوچيکا از سگهای گنده پر سر و صدا تر و شيطون ترند.

با اين مقدمه طولانی، دو صحنه از تجربه تماشای سگ نوردی در خيابانهای تورنتو را برايتان بيان ميکنم:

نخست اينکه هر وقت دوتا سگ که از نزديکی های هم رد ميشند شروع ميکنند به سر و صدا کردن و داد و قال نمودن. در اين مواقع صاحبان سگ محکم قلاده را ميکشند تا کنترل سگها از دستشون خارج نشود. هرچه صاحب سگ زور ميزند که مثلا آی آقا سگه شما کوتاه بياد و راهت را ادامه بده، اون سگه ول کن نيست و ميخواد بسمت سگ ديگر حمله کند. عجيب اين استکه بجای اينکه اون سگ کوچيکه از اون سگ گنده بترسه و فرار کنه، کلی ادعای گردن کلفتيش هم ميشه و معمولا اون سگ بزرگه کوتاه مياد.

خب اين يک درس اخلاقی: هميشه بچه پرروها ادعای قدرتمنديشون بيشتره.

نکته دومی که ميخواهم برايتان بگويم اين استکه يک نوع از اين سگ کوچيکا هست که خيلی شيطونند(مثل اين عکس). عادت اين سگها اينه که هربار که همراه صاحبشون برای هواخوری به خيابون ميايند بدون استثنا از جلو هر تير چراغ برق و يا هر ستون فلزی و امثالهم که رد ميشوند توقف ميکنند و يک پاشونو ميدند هوا(معمولا پای عقب سمت شاگرد) و به اون تير چراغ يه خورده جيش ميکنند. دوباره به ستون بعدی که ميرسند همين کار رو ميکنند. اگر صدتا ستون و تير چراغ برق هم در مسيرشون باشه صد بار اين کار رو تکرار ميکنند. ظاهرا با شهرداری قرارداد بسته اند که به پای همه تيرهای برق جيش کنند.

ولی من در تعجبم که مگر شکم کوچيک اونها چقدر گنجايش داره که قادر است اينهمه مايعات را در خود نگهداری کند؟ لامصب به اون کوچيکی به اندازه يه بشکه دويست و بيست ليتری جيش داره!

طرز تهيه دوغ آبعلی:

از آنجا که اون حسن آقا در وبلاگش به مردم طرز تهيه شراب را آموزش ميدهد تا آنها را از راه دين و ايمان بيرون برده و کمونيست و از خدا بيخبر کند، امروز تصميم گرفتيم برای صيانت از گمراهی مردم هميشه در صحنه طرز تهيه دوغ آبعلی گازدار که از میوه های بهشتی است را آموزش دهم:

مواد لازم:

- يخچال فريزر: به مقدار کافی

- کاسه بزرگ سفالی آبی رنگ : به ميزان دلخواه

- آب : يک سطل مرباخوری

- نمک : يک قاشق چای خوری

- گاز(برای گازدار شدن دوغ): يک کپسول پيک نيک

- دوغ آبعلی: چند بطری

- بقيه مخلفات : به ميزان دلخواه

طرز تهيه:

ابتدا بدويد سر کوچه محله تون و از بقالی محل چند بطری دوغ آبعلی گازدار ابتياع کرده و به خانه برگرديد.اگر بقالی دوغ آبعلی نداشت و گفت مشابه اش را داريم گول نخوريد و نخريد چون ممکن است کوکاکولای سفيد را به شما بجای دوغ بيندازد. سپس محتوی بطريها را در کاسه بزرگ سفالی که از قبل تهيه و جلو آفتاب گذاشته ايد ريخته و يک سطل آب به آن اضافه ميکنيد. نمک و افزودنی های مجاز را به آن اضافه کنيد و محکم بهم بزنيد و در حين يهم زدن هفت تا صلوات بفرستيد و به داخل معجون دوغ فوت کنيد. مواظب باشيد حالت تهوع نداشته باشيد و دوغ گورارا را ضايع نکنيد. بعضی از علما بزرگ يک يا چند عدد قرص نيروزا نيز در آن حل ميکنند که عملی بسيار مستحب است ولی شما کافور اضافه کنيد.

حالا شير کپسول گاز پيک نيک را باز کنيد تا خالی شود. با خالی شدن کپسول آن را به محل مربوطه تحويل دهيد تا دوباره آنرا پر کنند. همينطور اينکار را چند بار تکرار کنيد تا حسابی خسته شويد.

وقتی به اندازه کافی خسته شديد قدح دوغ را يک نفس سر بکشيد و همه محتويات آنرا بنوشيد. مطمئن هستم آنچنان حالت سکر آور يعنی باحالی به شما دست ميدهد که هيچ وقت آنرا فراموش نخواهيد کرد.

فقط نميدونم اون يخچال برای چی بود!

حُسنی مبارک هم فيلتر شد

با اجرای طرح فيلترينگ سايتهای مستهجن و وبلاگهای سکسی از سوی حکومت اسلامی، کلمه حسنی مبارک رئيس جمهور مادام العمر مصر نيز فيلتر گرديد.

بدنبال اين اقدام، کاردار سابق ايران در قاهره که برای يک سفر تجاری و فروش گليم به مصر سفر کرده بود از سوی دولت حسنی مبارک به وزارت خارجه مصر احضار شد و پس از زدن چند چَک آبدار و پيچوندن گوش وی، اعتراض دولت مصر را به وی ابلاغ کردند.

کاردار سابق ايران ضمن تشکر بخاطر اون چک آبدار، گسترده شدن روابط تجاری دو کشور مصر و ايران را خواستار شد و تعهد نمود در اسرع وقت موضوع را به دولت متبوعش اطلاع و پاسخ مناسب را پيگيری نمايد.

***

ظاهرا مکانيسم فيلترينگ جديد ديگر بر اساس آدرس سايتهاو يا آدرس آيينه آنها نيست بلکه بر اساس تشخيص کلمات بکار رفته در عناوين سايتها و وبلاگهای مستهجن است. مثلا کلمه ”پورنجاتی“ فيلتر ميشود چون ابتذای آن با ”پورن“ آغاز شده که خيلی سکسی است. يا مثلا کلمه” زنجان“ فيلتر ميشود چون در آن ”زن“ وجود دارد.(بگذريم از اون ”جان“ که ظاهرا يک آدم خارجی است و معلوم نيست با”زن“ و ناموس ما چيکار دارد)

و همينطور بگير و برو جلو. مثلا هرچی کلمه ”زيتون“ و ”روغن زيتون“ و رودبار و صابون زيتون و رنگ زيتونی و کرج و امثالهم هست را بخاطر عدم دسترسی به وبلاگ زيتون فيلتر ميشوند.

کلماتی مثل ”من“ ، ”بيل“ ، سگ ، توله سگ، مصاحبه، دانمارک ، اروپا و بقيه جاها را بخاطر وبلاگ بيلی و من فيلتر ميکنند.

نيکی کريمی را بخاطر وبلاگ نيک آهنگ فيلتر و شايد هم دستگير ميکنند. همه آدمهايی که اسمشون حسن آقاست و سيبيل دارند هم فيلتر ميکنند و هم کاری ديگه.

بخاطر وبلاگ مستهجن و سکسی ملاحسنی در کانادا، کلمه حسنی مبارک فيلتر شد و موجبات اعتراض دولت مصر گرديد. ضمن اينکه کلمات ديگری مانند ”خيابان ملا صدرا“ و همچنين ”خرملانصرالدين“ و يا لحاف ملا و غيره نيز فيلتر گرديده. بیچاره حسنی ارومیه هم به آتیش ما میسوزه.

حالا شما ببينيد اين حکومت اسلامی برای فيلترکردن چند تا وبلاگ فسقلی همه لغات فارسی که در لغتنامه دهخدا هست را فيلتر خواهد کرد و دنيا را بهم خواهد ريخت.


تحليل روانشناختی و اخلاقی از جوک های ايرانی:


بدليل کمبود سوژه ، بد نيست هر از چند گاه يکی از جوکهای ايرونی رو تحليل و تفسير کنيم چون بعضی از انها خيلی آموزنده اند. شما هم اگر جوک مناسبی يادتون هست بنويسيد تا آنها را هم در آينده مورد تجزيه قرار دهيم. (مهم نيست جوک قديمی باشد يا جديد)

اين جوک را همه تون ميدونيد ولی شايد به عمق و ژرف معنای آن دقت نکرده باشيد:

يه لری شبه زفاف ميره توی حجله. مطابق رسم و رسومی که هنوز هم در بعضی از نقاط کشورمون وجود دارد گروه ارکستر محلی بيرون اتاق منتظرند بمحض شنيدن صدای جيغ مخصوص، رهبر ارکستر فرياد ميزند: بَزنيد! منظورش اين است که ساز و آواز را شروع کنيد. گروه ارکستر هم با دستور رهبر معظم ارکستر ،طبل های بزرگی که با يک تسمه چرمی از گردنشان آويزان است و گوشتکوب بزرگی که در دست دارند را بصدا در می آورند و همه با هم و وحدت کلمه به پايکوبی و رقص روی می آورند.

خلاصه يه بار همين که صدای جيغ فرا بنفش از اتاق بيرون اومد گروه موزيک شروع به نواختن کرد و ميهمانها مشغول رقصيدن شدند. در همين موقع داماد سراسيمه در حاليکه زيپ شلوارش را بالا ميکشيد و صورتش سرخ و گلگون شده بود از اتاق بيرون اومد و با عصبانيت به گروه موزيک گفت: بابا جان نَزنيد! نَزنيد! هول شدم اشتباهی جايی ديگه رفت! (البته نقل به مضمون!)

حالا تحليل و تفسير و نکته های اخلاقی:

- خيلی از ما مثل همون داماد محترم هستيم. کارمون رو برای خودمون انجام نميديم بلکه هدفمون اين است که ديگران بفهمند که بله ما هم اينکاره هستيم

- بسياری از ما تا صدای جيغ و داد ( آنهم از نوع مونثش ) را نشنونيم احساساتمون تحريک نمی شود و از جا بلند نمی شويم

- خيلی از ما کاری نداريم که اون صدای جيغ برای چه منظور و ناشی از چه بوده ،ما ساز خودمون را ميزنيم

- ما ملتی هم پر سر و صدا هستيم و هم خود را شريک امور خصوصی ديگران ميدانيم

- بابا جون! اگه هول شديد و کارتون رو اشتباهی انجام داديد شما وظيفه نداريد مردم رو از اشتباه دربياريد بلکه بهتر است کار خودتون را اصلاح کنيد

- برای اينکه در بزنگاه های زندگی هول نشويد قبل از هر کاری تمرين کافی انجام دهيد

رويت هلال ماه:

اطلاعيه مهم دفتر ملا در مورد رويت هلال ماه:

حسب اطلاع موثقِ خادم و خادمه مسجد محله ما که طبق معمول سنوات گذشته دهه سوم ماه مبارک رمضان را در پشت بام ميخوابند، در شب گذشته شیء مشکوکی را مشاهده کردند که يحتمل هلال ماه شوال بوده است فلذا ضمن قبولی طاعات و عبادات شما روزه داران عزيز، روز عيد فطر يا پنجشنبه خواهد بود يا جمعه و يا شنبه هفته بعد و اگر هيچکدام از اين ايام نشد احتمال قريب به يقين روز يکشنبه هفته آينده اعلام ميگردد.

البته از آنجايی که ماه رمضان چند سال پيش را ۲۸ روزه اعلام کرده بوديم بد نيست جهت تصفيه حساب بدهی شما عزيزان، رمضان امسال را ۳۲ روزه اعلام کنيم. اينجوری بهتر است. از قديم گفته اند حساب حساب کاکا برادر.

در ضمن اگر بعدا ثابت شود که آن شیء مشکوک را که خادم و خادمه مسجد بر روی پشت بام ديده اند هلال ماه نبوده بلکه آندو نفر در آن بالای پشت بام در تمام اين مدت مشغول مهرورزی بوده و ما را سر کار گذاشته اند، در آن صورت روزه یکماهه شما باطل است و بنا بر احتياط واجب بايد يک ماه ديگر روزه بگيريد و غسل جنابت بجا آوريد.

والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته

آخر ماخرهای ماه مبارک رمضان

طرح های ابتکاری:

هر وقت اين رئيس جمهور خيلی محبوب رهبر، در هر زمينه ميخواهد طرح ابتکاری بدهد ما بايد منتظر يک جوک جديد باشيم مثلا:

طرح ابتکاری در مورد مذاکرات هسته ای: از همه کشورها ميخواهيم بيايند و در نصب و راه اندازی سيستم لوله کشی فاضلاب نيروگاه بوشهر مشارکت کنند!

طرح ابتکاری در مورد بورس اوراق بهادار : اعدام دو سه نفر، بورس را به حالت عادي برمي گرداند مخصوصا دربان و آبدارچی و باغبان اداره بورس.

طرح ابتکاری در مورد بحران فلسطين و اسرائيل: اسرائيل بايد سوسک شود.

طرح ابتکاری در مورد بهبود اقتصاد: يا پول نفت را به سر سفره مردم می بريم و يا اگر موفق به اين کار نشديم از مردم ميخواهيم سفره شان را کنار لوله های نفت پهن کنند.


از میان طرحهای فوق اون طرح رونق بخشی بازار بورس خیلی باحاله. فرض کنید یه بدبخت بینوا پول اندکی را پس انداز کرده و حالا میخواهد در بازار بورس سرمایه گذاری کند. یه روز صبح زود پولهایش را برمیدارد و می رود سالن بورس تهران. همینکه وارد میشود چند تا مامور جلویش را میگیرند و میگن: کجا؟؟؟
طرف جا میخورد و با ترس و لرز جواب میدهد: اومدم سهام شرکت پتروشیمی آبادان را بخرم
مامورا میگن: خیلی غلط کردی. تو همون نبودی که در اهواز بمب منفجر کردی؟؟ باید با تو مهرجویی و سپس اعدامت کنیم!!
اون بیچاره میگه: پس سهام پتروشیمی چی میشه؟
مامورا میگن: ما نمیدونیم این حرفها رو به عزرائیل بگو

زن هم فيلتر شد!

سير تکامل فيلترينگ در ايران به ترتيب زير است:

- دوره پارينه سنگی: در اين دوره انسانهای نخستين برهنه بودند و عورتين خود را با دو تيکه سنگ يا موزائيک می پوشاندند با اين وجود در اين دوره فقط سايتهای پورنو و عکسهای مستهجن را فيلتر ميکردند و با بالاتنه مردم کاری نداشتند.

- دوره پارينه اصلاحات: در اين دوره انسانهای اوليه برای فرار از سرما و گرما و حيوانات خطرناک به غارهای اصلاحات پناه بردند و بجای خوردن گوشت خام و پوست درخت، به خوردن پيتزا و ماکارونی عادت کردند و در عين حال سايتهای گروههای کمونيستی و سلطنت طلبها را فيلتر ميکردند.

دوره پيدايش و اختراع گفتگوی تمدنها: با مهاجرت بعضی انسانهای اوليه از غار به کوه و جنگل، پايه های تمدن مجازی محکمتر شد و غارنشينها شروع کردند به داد و ستد با جنگل نشين ها. اين داد و ستدها در ابتدا پايا پای بود مثلا يک راس گوسفند را ميدادند و يک دوربين ديجيتال ميگرفتند ولی بعدها با اختراع وبلاگ بده و بستان بين آنان رواج و رونق چشمگيری يافت و هر روزه ايميل های زيادی بين هم رد و بد ميشد. با اين وجود سايتهای سياسی و همچنين وبلاگهای اپوزيسيون فيلتر ميشد.

دوره بازگشت گودزيلا احمدی نژاد: در اين دوره حيوانات درنده و چرنده به غارها داخل شدند و عده زيادتری از انسانهای نخستين مهاجرت کردند و بقيه هم در گوشه و کنار غار قايم شدند و منتظر شدند تا رفتن اون حيوانات خطرناک جيکشون در نياد. در اين مرحله همه چيز شير تو شير شد و همه قواعد پذيرفته شده جهانی و ملی لگد مال و له شد. در اين دوره خام خواری دوباره احيا شد و ريش بلند و يقه آخوندی و کفش گالش و چفيه مد روز شد.

در اين دوره بيشترين کلماتی که از غار بگوش ميرسید کلماتی همچون: نابودی- جنگ- دشمن- کافر- مرتد و ... روی بورس بودند و کلماتی همچون زن- عشق- محبت - دوستی- صلح و صفا فيلتر ميشد

(نقل از کتاب تاريخ بيهقی ـ چاپ صد سال آينده!)


نقشه جغرافيايی جديد دنيا:



فرض کنيد همه قدرت نظامی عالم را بدهند به دانشمند فرهيخته استاد احمدی نژاد و بگويند هر کاری دوست داری بکن و هر کشوری رو که ميخواهی از صفحه گيتی محو کنی محو کن. ببينيم چه اتفاقی می افتد:

- اسرائيل با جمعيتی در حدود سه چهار ميليون نفر دود ميشه ميره هوا.

- حالا ميريم سراغ امريکا، چون اساسا امريکا توسط صهيونيستها اداره ميشه و امريکا و اسرائيل سابق با هم خيلی رفيق بودند. پس کل امريکا با چهارصد ميليون جمعيت رو هم ميفرستيم هوا.

- حالا نوبت انگليس پدر سوخته است. مگر انگليس با امريکا فرقی داره؟ سگ زرد برادر شغاله. پس اون رو هم لنگشو ميديم هوا. يعنی از بيخ نابودش ميکنيم. يعنی کن فيکونش ميکنيم. يعنی حالا ديگه نه اسرائيل هست نه امريکا نه انگليس.

- خب بعد مياييم سراغ فرانسه و آلمان و ايتاليا و ديگر کشورهای اروپايی. مگر اينها با انگليس فرقی دارند؟ نه بخدا! خب پس لازم است که اونا را هم به درک بفرستيم. کل الاجمعين مرخص.

- آخ آخ آخ، اين کانادا و استراليا رو فراموش کرديم. مگه اينا با امريکا و انگليس هم پيمان نبودند؟ آره والله! پس بزن اونا را هم محو بکن از دستشون خلاص بشيم.

- هاااا. حالا بايد به حساب اين عربهای ملخ خور برسيم. اول مراکش و مصر و قطرو بحرین و عمان و اردن را بدليل برقراری رابطه ديپلماتيک با اسرائيل سابق نابود ميکنيم بعد مياييم ميبينيم بقيه عربها هم چون دلشون ميخواست با اسرائيل رابطه دوستی برقرار کنند ولی موفق نشدند اونا رو هم نابود ميکنيم.

- خب. ای چين خدانشناس! ای روسيه کافر! چرا اجازه داديد اسرائيل در کشور شما سفارتخانه داشته باشد؟ حقتونه که شما هم نابود بشيد.اینها هم خلاص.

- و اما شما کشورهای افريقايی. ای سيا سوخته های بدبخت! چرا ورزشکارهای شما توی المپيک با بازيکنان اسرائيل و امريکا و انگليس و آلمان و فرانسه و استراليا و کانادا و چين و روسيه سابق بازی کردند و مثل کشتی گيران ميهن اسلامی ما صحنه رقابت رابه نشانه اعتراض به جنایات رژیم غاصب صهیونیستی در نوار غزه ترک نکردند؟ خب شما هم همگی الفاتحه!

حالا خودمون موندیم و خودمون!
بنظر شما حالا که همه رو از روی نقشه عالم محو کرديم جايشون چی بکاريم؟

اَنترنت:

(با اجازه از سايت آقای خالقی برای استفاده نامشروع از اين عکس)

- آسيد رجبعلی! يه مختصری در مورد اين انترنت توضيح بده ببينيم اينکه هی ميگن انترنت وبلاگ و کاندوم! منظورشان چيه؟

- حاج آقا! با عرض پوزش تا آنجا که ميدونم کاندوم اسم خارجی کاپوت است و ربطی به انترنت نداره ....

- خب، خب، بسه ديگه خودم اون چيزا رو خوب ميدونم. در مورد انترنت بگو. اصلا معنی لغت انترنت چيه؟ ريشه اين لغت چی بوده؟

- حاج آقا! لغت انترنت اولين بار توسط اون کريستف کلمب لعنت الله عليه بکار برده شد و آن موقعی بود که آن ملعون تازه امريکا را کشف کرده بود و در جنگلهای آمازون امريکا قدم ميزد که يکی از ميمونها يه نارگيل توی سرش پرت کرد و کله آن ملعون غرق خون شد. از آن تاريخ به بعد امريکايی ها به نوعی از ميمون ميگن عنتر که بمرور زمان و بخاطر ثقل کلام و دشواری تلفظ تبديل به لغت انترنت شد.

بعدها با اختراع لامپ توسط محمدابن زکريای رازی، انترنت توسعه پيدا کرد و امروزه جزو آلات لهو و لعب گرديده ولی محاسنی هم دارد که از آنجمله موتورهای جستجو در انترنت است که اصلا دود نميکند و آلودگی محيط زيست ايجاد نميکند.

اساسا انترنت مثل يه مجتهد اعلم و حاضرالذهن است که هر سوالی در هر موردی بکنی برات منابع و ماخذ را کمتر از يک ثانيه ارائه ميکند. به اين ميگن موتور جستجوگر گوگل. البته نوع عرفانی ديگری هم هست که ”ياهو“ نام دارد.

- عجب!.... لااله الی الله!.... خداوند تبارک و تعالی چه موجوداتی خلق کرده! اينها همه آثار قدرت باريتعالی است... الله اکبر!

حالا بفرما وبلاگ چيه؟ و وجه تسميه آن با آلات لهو لهب چيه؟

- اووم.... حاج آقا! وبلاگ چيزه ديگه...چيز...فکر کنم....فکر کنم وبلاگ همانطور که حضرتعالی از ابتدا اشاره کرديد يه نوع کاندوم باشد!!

احمدی نژاد دنيا را فتح ميکند!

مقدمه- حتما خبر داريد که اين رئيس جمهور خيلی محبوب ما بيچاره از هول حليم افتاد توی ديگ. هنوز صدر اعظم جديد آلمان مشخص نشده ايشان پيشاپيش پيام تبريک را به خانم آنجلا مرکل فرستاد. حالا شما تصور کنيد آلمانيها چقدر به ريش ما ملت ايران ميخندند. از آن مهمتر مطالبی است که در نامه باصطلاح تبريکش نوشته. در نامه اش همان حرفهايی که فراخور روحيه بسيجی های مسجد ابوذر تهران است را برای مثلا صدراعظم آلمان نوشته. راستی راستی اين يارو خيلی شاسی اش خُله.

متن نامه احمدی نژاد :

سرکار عليه خانم آنجلا مرکل

صدر اعظم و مقام معظم آلمان

با سلام و صلوات به روح پر فتوح بنيانگذار انقلاب اسلامی و با درود و ارادت به پيشگاه مقدس مقام معظم رهبری خودمان حضرت آیة الله العظمی امام خامنه ای روحی له الفداه و با درود به روان پاک شهدای اسلام از بدر تا انقلاب اسلامی ايران و شهدای دفاع مقدس و شهدای محراب و غيره، و با کسب اجازه از آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشريف، انتصاب شما را به مقام عظمای ولايت آلمان تبريک و تهنيت عرض ميکنم و اميدوارم بحول قوه الهی و با استعانت از صبر انقلابی بر مشکلات بيکاری ، تورم و اعتياد و بيسوادی فائق آييد.

اينجانب رجاء واثق دارم اگر شما هم مثل من از رهنمودهای داهيانه مقام ولايت فقيه تبعيت کنيد سعادت دنيا و آخرت نصيب شما خواهد شد و در قيامت شرمنده اوليا و اوصيا نخواهيد شد.

خانم مرکل

شب گذشته هنگامی که مشغول خوردن آبگوشت بودم و همزمان اخبار شبکه اول سيما را نگاه ميکردم متوجه شدم سرکار به اين مقام شامخ نائل شديد. لذا همانجا تصميم گرفتم بعد از خوردن گوشتکوبيده بلافاصله قلم و کاغذ را بردارم و به شما پيام بدهم چون بنظر اين حقير پيروزی شما در انتخابات آلمان مثل پيروزی من در انتخابات ايران مرهون امدادهای غيبی است و بايد هوای همديگر را داشته باشیم.

ای خانوم مرکل عزيز!

حيف نيست ،شما، خانمی به اين خوبی و با سوادی که زبان آلمانی را مثل بلبل حرف ميزند بی حجاب باشد؟؟ نه جون من راست نميگم؟ اصلا حيف شما نيست مسيحی و لامذهب بمانيد و کافر از دنيا برويد؟

ای خانوم مرکل

ای صدر اعظم

با زبان خوش شما را به اسلام دعوت ميکنم . همين فردا صبح زود دست مردم آلمان را بگير و جميعا به اسلام تشريف بياوريد. نترس توکل بخدا کن و يا علی بگو و کار رو تموم کن.

اما وای بحال شما اگر زبان خوش من بگوش شما نرود! وای وای وای!

ببين من خاتمی نيستم که فقط لبخند تحويلتان بدهد. اين تو بميری از اون تو بميری ها نيست! من دست متجاوزان به بيت المال و قراردادهای نفتی را قطع ميکنم حالا چه بيت المال اسلامی باشد چه بيت المال آلمان. فرقی نميکند. من همه را به يه چشم ميبينم. آلمان و افريقا و آنگولا و استراليا و اليگودرز و يافت آباد برای من فرقی نميکند. پدر همتون رو درميارم! حاليته! حالا ما هيچی نميگيم شما پررو ميشيد؟ چنان مهرورزی به شما بکنم که صدای آخ تون تا هفت تا آسمون بلند بشه!

همين ديروز کره جنوبی و انگليس را تحريم کردم. بيچاره کره ای های چشم بادومی افتادن به غلط کردن که آقا ببخشيد غلط کرديم ايندفعه تکرار نميشه داريم بدبخت ميشيم! انگليس از اون طرف افتاده به معذرت خواهی. امريکا که گرفتار عذاب الهی و توفان نوح شده. اينها همش مکافات عمل اونهاست که منو توی نيويورک مسخره کردند. حالا چشمشون کور! بگذار سيل کاخ سفيد رو خراب کنه! ما که کمکهای نقدی و جنسی و پتو وعلاءالدين براشون نميفرستيم!
خدایا دشمنان اسلام اگر قابل هدایتند هدایت و اگر نیستند از صفحه عالم محو و نابودشان بگردان تا یه خورده جا باز بشه ببینیم چه غلطی باید بکنیم. آمین یا رب العالمین

والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته

رئيس جمهور محبوب ايران- محمود ا. ن.

نمونه سوالات کنکور امسال


نمونه سوالات کنکور امسال:

داوطلبان گرامی! ابتدا روی عکس فوق کلیک کنید و سپس به سوالات زیر پاسخ دهید:

کداميک از گزينه های زير درست است:


۱- چرا رئيس جمهور محبوب نماز نمی خواند؟

الف: چون جنب است

ب: جيش دارد و داره ميره دستشويی

ج: با يکی در بيرون مسجد قرار دارد تا مهرورزی کند

د: آخه رئيس جمهور خاکی ما مواظب کفشهای نمازگزاران است تا آنها را دزد نبرد

۲- چرا در اين عکس قيافه رئيس جمهور محبوب يه جور ديگه است؟

الف: احتمالا از يکی از نمازگزاران محترم حدثی سر زده

ب: احتمالا رئيس جمهور محبوب را آقای مصباح احضار کرده

ج: احتمالا محافظانش ميخواهند او را کتک بزنند

د: آخه هميشه قيافه اش همينطوری زفرتی است

۳- آقای رئيس جمهور محبوب قرار بود نفت را به کجا بياورد؟

الف: سر سفره مردم

ب: داخل آفتابه دستشویی برای طهارت

ج: منظور رئيس جمهور از اول پيت نفت بود نه پول نفت

د: لوله نفت را به ماتحت مردم و پولش برای توسعه جمکران

۴- خوشگل ترين و سکسی ترين قيافه ای که تا بحال رئيس جمهور محترم ديده مربوط به چه کسی است؟

الف: مصباح يزدی

ب: کريستين امانپور

ج: حاجی بخشی در نمازجمعه تهران

د: قيافه خودش درآيينه

۵- رئيس جمهور محبوب اون کاپشن کرمی معروف و هميشگی را از کجا خريده است؟

الف: نيويورک

ب: پاريس

ج: بازار تاناکورا

د: نخريده مال داداشش است که قرض گرفته

کوپنی شدن روابط زناشويی:

بر اساس آخرين خبرهای دريافتی به بيت معظم ما ،دولت احمدی نژاد تصميم گرفته در مرحله اول جدول زمانبدی روابط زناشويی را در چند روز آينده تصويب و به مردم ابلاغ کند و در مرحله بعدی آنرا کوپنی کند.

شوهر : خانوم! امشب بچه ها رو زودتر بخوابون چون خيلی داغ کردم!

زن: نميشه! طبق بخشنامه جديد فقط از ساعت ۳:۴۶ الی ۴:۱۵ نيمه شب وقت اينکارهاست در ضمن گفتند از آوردن اطفال بالای هيجده سال و تنقلات و آجيل و شيرينی خودداری کنيد!

شوهر: گور باباشون خنديدند. اين حرفا چيه؟ مگه بيمارستانه که ساعت مشخصی برای ملاقات داشته باشه؟ من ميخوام ببينم کجای دنيا به مسائل خصوصی مردم هم کاردارند؟ اصلا مگه همه چيز توی اين مملکت داره مطابق قانون پيش ميره که برای اينکار هم قانون نوشتند؟ عجب بدبختيه ها!! مگر ” اين“ قانون سرش ميشه؟

زن: عزيزم خودتو ناراحت نکن. تقصير خودته که انتخابات رو تحريم کردی و نرفتی به رفسنجانی رای بدی. اين هم نتيجه اش!

چند ماه بعد از کوپنی شدن:

شوهر: خانوم! اون دفترچه بسيج اقتصادی رو کجا قايم کردی؟

زن: زير تشک. واسه چی؟

شوهر: کوپن ۲۳۵ را تازه اعلام کردند زود برو بچه ها رو بخوابون کار داريم!

زن: بنده خدا! کوپن ۲۳۵ مربوط به قند و شکره نه مال اين کار.

شوهر: بابا جون عجب جايی گير کرديم ها؟؟ اون دفعه که کوپن ۱۲۴ را آوردم گفتی وقتش گذشته و باطل شده اين بار هم که ميگی مال يه چيز ديگه است. پس ما چه گِلی تو سر خودمون بزاريم؟

زن: فردا برو ناصرخسرو يه کوپن يه نفره از کوپن فروشهای سر چهارراه بخر تا فعلا کار اين ماه مون راه بيفته. تا بعدش خدا کريمه!

مسئله شيرين بکارت:

حضرت آیة الله العظمی حاج ملا حسنی کانادايی دامت ظله الشريف

اينجانبان گروهی از برادران و خواهران بلاگر با خواندن بعضی از مطالب منحرف کننده در چند وبلاگ در مورد مسئله استراتژيک بکارت دچار سردرگمی شده ايم و با توجه به اينکه همه مشکلات مملکت ما بحمدلله حل شده و فقط اين مشکل سوق الجيشی باقی مانده و همچنين در طی اين چند روزه که شما تشريف نداشتيد اينقدر مطالب شبهه ناک در اين وبلاگها مطرح گرديده که ما پاک دين و ايمانمون رو از دست داديم و الان نميدونيم با اين بکارتمون چيکار کنيم؟ پاره اش کنيم يا بدوزيم؟

جواب:

بسمه تعالی

اولا به بکارتتون دست نزنيد اشکال از فرستنده است. بمرور زمان و با توسعه فرهنگی خودش خوب ميشه

ثانيا علما متقدم برما معتقد بودند که موقع ازدواج بايد حواستون را جمع کنيد که يه دختر چشم و گوش بسته ای را انتخاب کنيد که هيچگونه سابقه حال و حول کردن رو نداشته باشد تا در آينده زن زندگی و پاکدامنی برای شما باشد بخاطر همين علاوه بر مسئله بکارت ، برخی از علما شگرد خاصی را برای تست دختر مورد نظر انجام ميدادند. مثلا يکی از علما تصميم گرفت زوجه آينده اش يکی از دختران روستايی باشد که کاملا چشم و گوش بسته باشد و بقول شما آکبند آکبند باشد. لذا هر موقع که به خواستگاری دختری ميرفت بعد از مقدمات معمول از پدر و مادر دختر اجازه ميگرفت تا در اتاق ديگر چند دقيقه با آن دختر تنها باشد و صحبت کند. موقعی که وارد اتاق ديگر ميشد و با دختر خلوت ميکرد برای اينکه بفهمد دختر سابقه کارهای بد دارد يا نه فورا آن چيز را در می آورد و به دختر نشان ميداد و از او می پرسيد: ميدونی اين چيه؟!!

اگه دختره جواب رو درست ميداد ميفهميد که ها! اين حتما يه کارهايی کرده والا از کجا ميدونست اين چيه؟ واز آنجايی که متاسفانه همه دخترهای عاقل و بالغ ميدونستند اون چيه ، سنت حسنه ازدواج حاج آقا مدتها بتاخير افتاد تا آخر الامر يه دختر ديگه ای رو به او معرفی کردند. اينبار وقتی حاجی از دختر آن سوال عقيدتی سياسی رو پرسيد دختره در جواب گفت: خب معلومه اين کِرمه !! حاجی خيلی خوشحال شد که به به ! يه دختر چشم و گوش بسته ای رو پيدا کرده که اصلا نميدونه چی به چيه.

ولی در هنگام ماه عسل حاجی فهميد عجب کلاهی سرش رفته اين دختره از اون حرفه ای های روزگاره! وقتی با تعجب از او پرسيد :لامصب پس چطوری تو به اون ميگفتی کرم؟

دختره گفت: آخه در مقايسه با اون چيزهای قبلی اين مثل کرمه ديگه!!

وای وای، من آمده ام

وای وای، من آمده ام!

ما رفته بوديم ميليونر بشيم ، آخه ما که اصلا اهل مال دنيا نيستيم. اگه پول و مال و اموال رو ميخوايم فقط برای صدقه دادن است و امور خيريه!

میلاد مسعود وبلاگ فارسی مبارک باد:

این مطلب را چند روز زودتر نوشتم چون هفته دیگر مسافرت هستم

زمانی که نوشتن در اين وبلاگ را شروع کردم هدفم بيان و تحليل مسائل روزمره از چشم و زبان يک ملای بيسواد و ساده نگری بود که امروز سکان اداره ميهن ما بدست چنين قشری افتاده است. با توجه به شناخت عميقی که اين طبقه خنده دار روحانيت دارم ميخواستم به خواننده نشان دهم که اينان در برخورد با مسائل مختلف چه واکنشی دارند و چگونه تحليل ميکنند. همه راه حل ها اين قشر خنده دار به چند دليل نظری ختم ميشود که عمدتا هم زير شکمی هستند.

واقعا توی قالب و کالبد چنين موجوداتی رفتن و دنيا را از نگاه آنان ديدن، اگرچه خنده دار است، ولی در دراز مدت تلاطم های منفی بر ديدگاه انسان باقی ميگذارد حتی نحوه نگارش و تکلمش هم عوض ميشود.

به همین دلیل ميخواهم از اين کالبد بيرون آيم. توی فضايی جديد. با رنگ و بويی که منطبق بر خوديت باشد مطلب بنویسم.

بهر حال در طی حدود دوسال از نوشتن در اين وبلاگ ، دوستان زيادی پيدا کردم که اين دوستيها ادامه خواهد يافت .

بعضی از نوشته ها بی مزه و بعضی بنظر خودم خوب بودند. اگرچه معمولا من خودم با خواندن مطالب نوشته شده در اين وبلاگ خنده ام نميگرفت ولی دو سه تا از آنها برای خودم خيلی خنده دار بود. بطوری که بارها آنها را خوانده ام و کلی خنديده ام. علتش هم اين است که من قوه تخيل نسبتا خوبی در مورد رفتار و کردار علما دارم که اگر شما هم آن را داشته باشيد برای شما هم خنده دارتر خواهد بود.

شايد بد نباشد بمناسبت این جشن فرخنده به چند تا از اون نوشته ها لينک بدهم:

با آروزی موفقيت و سربلندی برای همه ملت ايران

۱- اعمل شب کريسمس (لينک)

۲- نظارت استصواب و نخ (لينک)

۳- احکام پيگ کردن (لينک)

۴- قدرت توجیه کردن (لینک)

راه حل های ساده به مشکلات پيچيده:

مقدمه: من از نحوه نگارش اين آقا مسعود برجيان خيلی خوشم مياد. اگه من معلم انشا بودم حتما يه نمره 19/99 به نوشته هاش ميدادم با يه کارت صد آفرين(نمره بيست مال معلمه). چند روز پيش اين آقا مسعود نوشته بود که بعضی از تحصيلکرده های ما گاهی برای درمان پيچيده ترين دردهای اجتماعی راه حل های بسيار ابتدايی و پيش پا افتاده را مطرح ميکنند بطوريکه آدم نميفهمد به اين راه حل ها بخندد يا به بدبختی اين ملت با داشتن اين روشنفکر نماها گريه کند.


در اينجا چند نمونه آميخته با طنز را ذکر ميکنيم:

راه حل مشکل زندانی های سياسی و بخصوص گنجی چيست؟

- آقا اين که کاری نداره! از فردا بريد آدرس خونه مرتضوی رو گير بياريد و شروع کنيد به زنگ درب خونه اونو زدن و فرار کردن! اينقدر اين مرتضوی بدبخت بايد بياد در رو باز کنه و ببينه کسی پشت درب نيست تا خسته بشه و کمر درد يا پا درد بگيره و بره بستری بشه. اونوقت وقت آزادی زندانی های سياسی است

چيکار کنيم که در ايران خواست مردم حاکميت داشته باشد نه سليقه يک نفر؟

- بَه! از اين ساده تر؟! از فردا شروع کنيد به اعتراض مدنی بدون خشونت تا حکومت بفهمه اين مردم هستند که صاحب مملکتند نه چند تا ادم بيسواد. برای اينکه کسی رو نتونند دستگير کنند بايد يک کاری کرد که جنبه جرم نداشته باشد. مثلا همه با هم در يک روز آدمس بجوند و وقتی از کنار هم رد ميشن آدامس توی دهنشون رو پف کنند تا بادکنکی بشه! بعد اونو بترکونند و دوباره بجوند!! اينطوری حکومت ميفهمه مردم چقدر خوب بادکنک آدامسی درست ميکنند!

چيکار کنيم از دست اين اين ”تحريمی ها“ راحت بشيم؟

- آقا! پوست موز رو فراموش نکنيد! روزی دوکيلو موز بخوريد و پوستشو زير پای اونا بندازيد!

راه حل و برخورد با مسئله فيلترينگ سايتها و وبلاگها چيست؟

- خيلی ساده! مثل آب خوردن ميمونه! از فردا بريد شماره تلفن اون شرکتهایISP را گير بياريد و شروع کنيد به اونا زنگ زدن و سوالهای چرت و پرت پرسيدن تا خطشون مشغول بشه و بدبخت بشن و تصميم بگيرند اين دفعه ديگه هيچ سايتی رو فيلتر نکنند