عقاب و کلاغی نژاد:

(برگرفته از شعر عقاب و کلاغ پرويز خانلری و با تشکر از دوستانی که آن شعر را برای من فرستادند)

عقابی روی صخره ای بر بالای کوه سربه فلک کشيده قاف نشسته بود و از اون بالا شهر را با هر آنچه که داشت نگاه ميکرد. همه پرندگان و چرندگان مشغول کار روزمره خود بودند. ناگهان عقاب متوجه انبوه جمعيتی شد که اون پايين پايين داشتند با هم جر و بحث ميکردند. عقاب حرفهای آنها را نميشنيد ولی از حرکات دست و پايشان ميتوانست حدس بزند که دارند تصميمی مهم و با اهميت ميگيرند.

چند دقيقه بعد با کمال ناباوری ديد آن جمعيت انبوه، آقا کلاغه رو به عنوان رئيس جمهوری انتخاب کردند! ابتدا عقاب باورش نشد. بلند شد و در آسمان شهر چرخی زد و ديد: بله! اون چيزی که کسی فکرش رو هم نميکرد ، شده!

عقاب برگشت و روی همون صخره نشست و به فکر فرو رفت. آهی کشيد و گفت: کار دنيا رو ميبينی؟ اون يارو کلاغه يه زمانی آرزوش اين بود که ما تحويلش بگيريم. حالا اون شده رئيس يه ملت هفتاد ميليونی و ما چی؟ نشستيم روی اين صخره تک و تنها و شديم تماشاچی. ما چی مون کمتر از اون کلاغه بود که او به اون پست و مقام رسيد و ما از بد حادثه بايد در اين سرزمين غربت، روزگار بسر کنيم؟

عقابِ دل شکسته و اندوهگين به نزد سيمرغ رفت و حکمت اين ماجرا را جويا شد. سيمرغ گفت: ای عقاب! اين چه سوال نابخردانه ای است که می پرسی؟ تو اگر کارهايی که او کرده تو ميکردی تو هم کلاغ ميشدی! ماهيت تو ”عقابی“ است نه ”کلاغی“.

اگر ميخواستی تو هم کلاغ بشی بايد از چند سال پيش شروع ميکردی:

آنروزهايی که دانشگاهها را بستند تا عناصر مخالف را تصفيه کنند می بايست خودت رو به مقامات نزديک ميکردی و اسامی دانشجويان چپی را به اونها ميدادی و خلاصه آدم فروشی ميکردی. آيا در وجودت اين خباثت بود که اين قبيل کارها را بکنی؟

آنروز که جنگ شروع شد تو به نيت حراست از ميهن و ناموس کشور به جبهه رفتی و ماتحت خودت را پاره کردی همان موقع اون کلاغها توی شهر با خفاشان و تمساح ها و لاشخوران انجمن داشتند و پای درس آقايان دستمال ابريشمی ميکشيدند. آيا تو اهل دستمال کشيدن بودی؟

آنروز که تو با هزار زحمت و بدبختی تک تک واحد های دانشگاهی را ميخوندی و پاس ميکردی اونها با عنايت ويژه رئيس دانشگاه که از اعوان و انصار خودشون بود بدون آزمون در دوره کارشناسی ارشد و سپس دکترا ثبت نام کردند و تا تو چشم بهم بزنی مدرکشونو کشکی کشکی گرفتند و تو هنوز داشتی با جراحات دوران جبهه و جنگ می ساختی و نيمی از وقتت درس خواندن بود و نيمی کار کردن و امرار معاش کردن.آيا تو اهل چاپلوسی بودی تا تو را به نيز به حيطه خود راه دهند؟

آنروز که ميخواستند برای استان اردبيل استاندار انتخاب کنند، اگر باهنر رفيق تو بود و به ناطق نوری توصيه تو را ميکرد بجای اون تو استاندار ميشدی و چند سال بعد همانها به شورای شهر ميگفتند فلانی مورد تاييد آقاست و شهردار ميشدی. تو حاضر بودی برای يه لقمه نان خودت را بفروشی و مثل آنها بشی؟

رمز کسب چنين مقامات پوشالی ، مرداب خوری است نه با زور و بازوی خويش شکار کردن و از دسترنج خويش امرار معاش کردن. تو هم اگر يه قُلُپ مرداب و مردار ميخوردی مثل اونها ميشدی. دوست داری چنين ميشدی؟

عقاب از سوال خويش نادم شد و خوشحال و مسرور از اينکه خود را آلوده فرومايه گان نکرده به آسمان پرواز کرد و در آسمان اوج گرفت.

**************************************************************

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد کش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
خواست چاره ناچار کند
دارويي جويد و در کار کند

صبحگاهي زپي چاره کار
گشت بر باد سبکسير سوار
گله آهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت ، پر ولوله گشت
و آن شبان بيم زده ، دل نگران
شد سوي بره نوزاد دوان
کبک در دامن خاري آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه کرد و رميد
دشت را خط غباري بکشيد
ليک صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره مرگ نه کاري است حقير
زنده را دل نشود از جان سير
صيد هر روز به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صياد نبود

آشيان داشت در آن دامن دشت
زاغکي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زيسته افزون ز شمار
شکم آگنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد بشتاب
گفت کاي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلي دارم اگر بگشايي
بکنم هر چه تو ميفرمايي
گفت ما بنده درگاه توييم
تا که هستيم هوا خواه توييم
بنده آماده بگو فرمان چيست
جان به راه تو سپارم ، جان چيست
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آيد که ز جان ياد کنم
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
کاين ستمکار قوي پنجه کنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترک جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
که مرا عمر حبابي است بر آب
راست است اينکه مرا تيز پر است
ليک پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من گذشت
من و اين شوکت و اين شهپر و جاه
عمر از چيست بدين حد کوتاه ؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم از پدر خويش شنيد
که يکي زاغ سيه روي پليد
با دو صد حيله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کرده است فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليک هنگام دم باز پسين
چو تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت با من فرمود
کاين همان زاغ پليد است که بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يک گل از صد گل تو نشکفته است
چيست سرمايه اين عمر دراز
رازي اينجاست تو بگشاي اين راز
زاغ گفت از تو در اين تدبيري
عهد کن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر که پذيرد کم و کاست
گنه کس نه که تقصير شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر تو که پس از سيصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها کز ز بر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوي بالاتر
باد را بيش گزند است و ضرر
تا بدآنجا که بر اوج افلاک
آيت مرگ بود پيک هلاک
ما از آن سال بسي يافته ايم
کز بلندي رخ بر تافته ايم
زاغ را ميل کند دل به نشيب
عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان است
چاره رنج تو زان آسان است
خيز و زين بيش ره چرخ مپوي
طعمه خويش بر افلاک مجوي
ناودان جايگهي سخت نکوست
به آن گنج حيات و لب جوست
من صد نکته نيکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه اي در پس باغي دارم
و اندر آن باغ سراغي دارم
آنچه زان زاغ همي داد سراغ
گند زاري بود اندر پس باغ
بوي بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه مقام زنبور
هر دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت خواني که چنين الوان است
لايق محضر اين مهمان است
ميکنم شکر که درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند

عمر در اوج فلک برده بسر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق خطر
سينه کبک و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه او
اينک افتاده در اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ريش
گيج شد بست دمي ديده خويش
يادش آمد که در آن اوج سپهر
هست زيبايي و آزادي و مهر
فر و آزادي و فتح و خطر است
نفس خرم باد سحر است
ديده بگشود و به هر جا نگريست
ديد گردش اثري زآنها نيست
آنچه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرت و بيزاري بود
بال بر هم زد و برجست ز جا
گفت کاي يار ببخشاي مرا
سالها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار ترا ارزاني
گر در اوج فلک بايد مرد
عمر در گند بسر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه اي چند در اين لوح کبود
نقطه اي بود و سپس هيچ نبود

0 Responses

ارسال یک نظر