مش تقی نفت فروش:

توی کوچه ما ، يه مغازه نفت فروشی قديمی بود که اسم صاحبش مش تقی بود. از زمانی که من خودم را ميشناسم قيافه مش تقی تغيير نکرده و هنوز هم همانجور که بوده هست ولی در فراز و نشيب های اين دوران ۲۷ ساله کسب و کار مش تقی مرتبا تغيير ميکرد و به جرات ميتوان گفت مغازه مش تقی آيينه کشمکشهای سياسی در ايران است.

اولا کمی قيافه مش تقی را برايتان توصيف کنم: خنده دارترين قسمت صورت مش تقی اون سبيل هيتلری اش بود که مثل يه سوسک سياه بالای لبش قرار گرفته بود. بعضی از دندانهاش روکش طلا داشت و موقع بلند کردن پيت نفت، و زور زدن، دندانهايش ديده ميشد. يک گاری داشت که پيتهای نفت را روی آن ميگذاشت و به درب خونه ها ميبرد. از اون گاريهايی که هنوز هم توی بازار تهران استفاده ميکنند منتها نرده دارش. بعضی وقتها مش تقی يه لباس يک سره آبی تيره میپوشيد ولی بيشتر اوقات يه شلوار پارچه ای کهنه و يه کاپشن درب و داغون آبی رنگ ولی بهتر از مال احمدی نژاد به تن ميکرد. مغازه اش را ديگه نگو! همه جا چرب و نفتی، تاريک و پر از بشکه های بزرگ و کوچک و يه قيف حلبی خيلی بزرگ که به قيف رستم معروف بود.

حالا بقيه را از زبان خودش بشنويد:

... راستش. ما قبل از انقلاب آدم حسابی بوديم. نفت ميبرديم درب خونه مردم. تحويلشون ميداديم. پولی که ميگرفتيم با رضايت بود. برکت داشت. زندگی مون حساب و کتاب داشت. ميفهميديم چيکاره هستيم. از صبح تا شب زحمت ميکشيديم و با اين گاری خونه به خونه مردم سر ميزديم. کارمون مشخص بود. ما نفت فروش بوديم . مردم به حرف ما توجه ميکردند. توی بازارچه وقتی داد ميزديم : آهای نفتی نشيد همه کنار ميرفتند و ما مثل اعليحضرت همايونی از کنارشون سان ميديديم. خوب بود ولی البته مشکلاتی هم بود.

از وقتی که انقلاب شد و آقای خمينی اومد. کار و کاسبی ما شد مثل آب اماله. يه روز ميرفت يه روز می آمد. يه روز وضعمون توپ توپ ميشد يه روز بدبخت و بیچاره ميشديم.

اوايل انقلاب که شور انقلابی غليان ميکرد. همه دنبال از بين بردن مظاهر طاغوتی بودند. يه روز ريختند توی مغازه ما و غارت کردند.يکی شون ميگفت: نفت ملی شده! هرکی هرچی نفت ميخواد برداره ببره! يکی ديگه ميگفت: اين مش تقی ساواکی بوده! اون يکی شعار ميداد: کار نان آزادی. نفت برای چی مونه!... خلاصه يه مدت ما درب مغازه رو بستيم و خونه نشين شديم تا شور انقلابی فرو کش کرد و مردم فهميدن مغازه نفت فروشی طاغوتی نيست. ما هم ساواکی نبوديم و نفت هم برای زندگی ضروری است.

هنوز کارمون رو دوباره کامل شروع نکرده بوديم که جنگ شروع شد و صدام همه پالايشگاهها را زد و نفت کوپنی شد. اون دوره دوره پادشاهی ما بود. ديگه لازم نبود هر روز با اون گاری فکستنی توی محله و بازارچه ول بگرديم بلکه اين مردم بودند که از صبح زود پيت های رنگارنگ خودشون را می آوردند و جلو مغازه ميگذاشتند و با يه ريسمان پلاستيکی اونا را بهم ميبستند که اولا نوبت صف رعايت بشه و ثانیا کسی پيت اونا رو ندزده. خلاصه ما اونروزها مثل آقايون دکترها ساعت يازده ميامديم درب مطبمون را باز ميکرديم و چند تا پيت نفت رو ويزيت ميکرديم و ساعت ۱۲ می رفتيم خونه دنبال حال و حول کردن خودمون. همه اهالی محل و فاميل و آشنايان به ما احترام ميگذاشتند. خيلی خانوم های محل آرزوشون اين بود که زن مش تقی بودند!

اون هفت هشت سال برای خودمون خیلی خوشی کرديم. تا اينکه جام زهر را خوردند و کاسه اش را زدند توی سر ما. با آمدن سردار سازندگی ما دوباره بدبخت شديم. اولا ديگه کسی نفت نميخريد. همه خونه ها رو گاز کشی کردند. يه روز هم ما را احضار کردند توی استانداری. گفتند الان دوران دوران سازندگيه. برو مغازه ات رو بکن يه واحد توليدی. ما موافقت اصولی به سه شماره به همه ميديم. گفتيم مثلا چی توليد کنيم؟

گفتند: مثلا کنسانتره پشگل. گفتم به چه دردی ميخوره؟ گفتند: اون خارجی ها هر گرم از اين ماده رو ميخرند هزار دلار!

اون موقع ما خر بوديم از خودمون نپرسيديم که مگه توی خارج پشگل نيست که ميخوان از ايران وارد کنند اون هم با اين قيمت سرسام آور. خلاصه تصميم گرفتيم مغازه نفت فروشی مون را بکنيم واحد توليدی کنسانتره طبيعی پشگل.(صد در صد بهداشتی).

ادامه دارد.....

0 Responses

ارسال یک نظر