ادامه سرگذشت مش تقی:

خب، قرار شد ما يه واحد توليدی کنسانتره پشگل بزنيم. از اون روز به بعد توی کوچه و خيابون هرچی پشگل ميديديم جمع ميکرديم و ميريختيم توی يه کيسه پلاستيک تا بعنوان مواد اوليه کارخانه انبار شود. به فاميل و همسايه ها هم گفته بوديم که هر وقت گوسفندی رو قربانی ميکنند يا جايی پشگل اضافی ديدند برای ما جمع آوری کنند. اين بود که هميشه به هر مناسبت مهمانی ای بود مثلا جشن تولد يا ختنه سوران و غيره، فاميل هامون بجای هديه های متداول برامون يه بسته پشگل جمع آوری شده می آوردند.

خلاصه حسابی افتاده بودم توی کار صنعتی و توليد. يه روز به ما خبر دادند مغازه ات را آب و جارو کن قراره سردار سازندگی به همراه مسئولين و مشاورين اقتصادی و فرهنگی و همچنين امام جمعه و جماعت محل و با حضور خبرنگاران رسانه های گروهی برای افتتاح و کلنگ زنی واحد توليدی شما تشريف بياورند. به همين خاطر رفتيم چند تا کلنگ شيک و آکبند خريديم و يه ريبان قرمز هم جلو درب مغازه چسبانديم تا در روز افتتاح توسط مقامات بالا دريده شود.

فوری رفتيم بهشت زهرا به يکی از اون سنگتراشهای قبرستون که روی سنگ قبرها چيز مينويسند سفارش يه لوح يادبود را داديم . لوح سنگی رو در آستانه مغازه کارگذاشتيم و يه پرده هم روی اون کشيديم تا در روز افتتاح از ان پرده برداری شود.

درد سرتون ندهم، اين پروژه واحد فن آوری پشگل ما، بارها توسط مقامات افتتاح شد و هر کدام از آنها يکبار کلنگ افتتاح اين واحد صنعتی رو به زمين زدند ولی هيچوقت به بهره برداری نرسيد. اينقدر کلنگ به اين زمين مغازه ما خورده شده بود که مثل جيگر زليخا همه جا سوراخ سوراخ شده بود و کلی خرج روی دست ما گذاشت تا اونجا را دوباره موزائيک کرديم.

بعدا فهميديم ما عجب خری بوديم. اونها فقط ميخواستند پُز بدند که مملکت در حال سازندگی ست و بخاطر همين هرزمين خالی ای رو که ميديدند کلنگ افتتاح می زدند و ميرفتند ما هم از اين موقعيت استفاده ميکرديم و پيرو اين اقدام مسئولين به مراکز دولتی و بانکها مراجعه ميکرديم و برای اين واحد درحال ساخت امکانات ميگرفتيم و در بازار ميفروختيم. با فروش ارز دولتی که به اين کار را داده بودند در چهار راه استامبول حسابی پولدار شديم.

وقتی آدم پولدار ميشه کم کم با خيلی کله گنده ها آشنا ميشه. جمعه ها با آقازاده ها ميرفتيم سونای زعفرانيه. اونجا همه می امدند. تازه اونجا بود که فهميديم مملکت دست کياست. يکی شون به ما گفت: مش تقی! شما که قبلا کارتل نفتی بوديد و عضو مافيای نفتی کشور، بهتره برای پيشرفت خودتون يه خورده ظواهر خودتون رو عوض کنيد. يه ريشی پشمی چيزی بزاريد. يه کم شکمتونو بزرگ کنيد. يه مدرک و عنوان دانشگاهی برای خودتون دست و پا کنيد.

گفتم: بابا جون. من يه نفت فروش بودم نه کارتل نفتی. الان هم دارم توی بازار ارز تهران کار فرهنگی! ميکنم. سواد مواد هم ندارم. تا کلاس اول اکابر بيشتر نخوندم.

گفت: بابا جون. اين که کاری نداره. توی اين مملکت همه چيز با پول و رابطه حل ميشه. خودمون واست درست ميکنيم. ولی از فردا تو يه خورده ظواهرت رو درست کن و حرفهای معنوی بزن.

اين بود که ما رفتيم حسابی خودمونو پشمالو کرديم. يه کت و شلوار گشاد سفارش داديم و یه پيراهن بدون يقه سفيد هم زيرش پوشيديم. يه تسبيح و يه موبايل.

ديگه مردم به ما ميگفتند: آقای دکتر! بعض ها هم میگفتند: برادر مش تقی!

حسابی وضعمون توپ توپ شد. از صبح تا شب توی اين وزارتخانه واون شرکت اقماری جلسه داشتيم. توی معامله های دولتی کميسيون ميگرفتيم و کميسيون ميداديم. با همه وزير وزرا سلام عليکی داشتيم. هر هفته برای دستبوسی علما به قم ميرفتيم و کلی ماچ و بوسه ميکرديم.

وقتی احمدی نژاد روی کار اومد وضع ما توپ تر شد. ما بيشتر معنوی شديم. هرشب امام زمان را توی خواب ميديم و کلی گل کوچيک با هم بازی ميکرديم. يه روز از دفتر مصباح يزدی با ما تماس گرفتند و گفتند: شنيديم شما سابقه مبارزاتی زيادی عليه مافيای نفتی داشتيد و امام زمان هم شما را تاييد کرده. ميخواهيم شما را بعنوان وزير نفت معرفی کنيم. مخصوصا شنيديم شما يه واحد توليدی پتروشيمی داشتيد و از متخصصين اين کشور هستيد.

گفتم: آخه...

گفتند: آخه نداره ! اين يه وظيفه شرعی است. آقا هم نظر مساعدی روی شما دارند.

ما هم گفتيم: اگر بخاطر تکليف شرعی و تبعيت از ولايت نبود هيچوقت پا جلو نميگذاشتم.

0 Responses

ارسال یک نظر