يک موضوع و سه خاطره:

آقا! ما از اول بچگی تا بحال از نظر سلمانی شانس نياورديم و هميشه با آرايشگاهی که ميرفتيم مشکل داشتيم. نه اينکه فکر کنيد ما خيلی خوش تیپ بوديم و وسواس داشتيم که مبادا جای پای سلمانی روی کله ما بماند و ديگه دخترها ما رو نيگاه نکنند، بلکه بخاطر اين بود که چون کله ما يه خورده کج و معوج و قناسه ميترسيديم سلمانی ناشی قيافه مون رو از اين که هست بدتر کنه. لذا هميشه از دوستان آدرس يه سلمانی خوب رو می پرسيدم ولی از شانس بد ما هر کدوم اونها يه مشکلی داشتند که امروز ميخوام سه خاطره واقعی از سه تا سلمانی رو براتون تعريف کنم:

خاطره اول:

توسط دوستان و آشنايان يه سلمانی پيدا کرده بودم که مغازه اش نزديک پل کريمخان و کمی بالاتر از واحد دخترانه دانشگاه آزاد بود. اين سلمانی کارش بيست بيست بود. هر مدلی که ميخواستی برات ميزد. خودش بچه شمال بود وهنوز لهجه رشتی اش را از دست نداده بود. همه چيز اين آرايشگر خوب بود جز يک چيز و آن هم اين بود که خيلی چشم چران بود. باور کنيد چند بار اين مسئله برای من اتفاق افتاد که دقيقا در همان موقع که او مشغول تنطيم خط ريش يا ميزان نمودن حد و حدود سبيلهای ما بود، چند تا از دخترهای دانشگاه آزاد که در پياده رو مشغول عبور از جلوی ويترين مغازه بودند باعث ميشد اين بابا دوتا چشم داشت دوتا ديگه هم قرض کند و با سر و کله ميرفت داخل ويترين که حظ بصر کامل ببرد و در همان حال که صورتش بسمت دخترها بود دستهايش ريش و سيبيل من بيچاره را خراب ميکرد بطوريکه هربار که از اونجا به محل کار ميرفتم کلی باعث خنده همکاران و دوستان ميشدم.

اين بود که ديدم نميشه بايد يه سلمونی ديگه پيدا کرد

خاطره دوم:

يه آرايشگاه رو به من معرفی کردند اون ور تهرون. کارش خيلی خوب بود. خيلی هم گرون ميگرفت ولی ارزشش رو داشت. تنها عيب اين بابا اين بود که هر وقت عطسه ميزد صورتش را آنطرفت تر نميگرفت و اصل کله ما را با ترشحاتش مورد عنايت قرار ميداد. باور کنيد هربار که از سلمانی به خونه ميرفتم يه هفته توی خونه بستری ميشدم و آمپول پنی سيلين جای جای نشيمنگاه ما را خالکوبی ميکرد.

يه روز گفتم اين که نميشه! ما هر ماه يه هفته بخاطر سلمانی بستری بشيم. بايد بگرديم و يه سلمونی ترو تميز ماهر پيدا کنيم.

خاطره سوم:

باور کنيد عين حقيقت رو ميگم و اغراق نميکنم. اين نفر آخری رو که پيدا کردم بازهم کارش عالی بود. عطسه هم نميزد و هيچ مشکلی نداشت ولی يک کار عجيب از او سر ميزد. هر بار که مثلا موهای شما را کوتاه ميکرد و سشوار ميکشيد و آنکارد ميکرد و همينکه آينه را در دست ميگرفت که شما پشت کله تان را هم ببينيد و خلاصه کار را ميخواست تمام کند يه ماچی از لپ شما ميکرد! اين کار را با همه مشتری ها ميکرد. فرقی نميکرد بچه باشد پير باشد خوشگل باشد زشت باشد.

دو سه نوبت ما هيچی نگفتيم و خودمون رو کنترل کرديم ولی ديديم بابا اينجور که نميشه! امروز ماچ فردا لابد کار ديگه! معلوم نيست ما اومديم اينجا سلمونی يا اينکه به لپ ما هتک حرمت بشه. برای کوتاه کردن موهامون هم پول بايد بديم و هم ماچ!

باور کنيد من اينقدر از اينکه يه مرد منو ماچ کنه عذاب ميکشم که حد نداره. (حالا اگه خانوم باشه يه حرفيه)

اين بود که ديگه اونجا نرفتم و اومدم کانادا. اينجا هم ماجراهايی اتفاق افتاد که يه روز سر فرصت براتون می نويسم

0 Responses

ارسال یک نظر