آئين​نامه ساماندهی وبلاگها:

ای بابا! برو پی کارت٬ برو عقلت را عوض کن. مگر هرکس هرچی گفت بايد باور کرد؟ پس اين عقل را برای چی گذاشته​اند توی کله آدم؟
مرتيکه با يک من ريش و پشم توی روز روشن ورداشته توی وبلاگش نوشته: دولت ميخواد وبلاگها را کنترل کنه. هرکس وبلاگ دارد باید برود شهرداری و اجازه بگیرد. از این به بعد وبلاگها باید پروانه کارشان را اون بالای صفحه اصلی نصب کنند والا پلمپ میشوند!

خدا يک عقلی به تو بده به پول زيادی بمن. دولت مگر بيکار است که بياد گير بده به دفترچه خاطرات مردم؟ اين همه مشکلات جور واجور ريخته توی اين مملکت٬ اونوقت دولت مياد ببينه من چی نوشتم يا تو چی نوشتی؟ آخه اينهم شد حرف؟ وبلاگ درست کردن که شق القمر نیست. ظرف یک ربع میشود چند تا وبلاگ درست کرد. این نشد آن. آن نشد یکی دیگر. کنترل بردار نیست.
والله اينها نيست! اينها پولتيک است که دولت ميزند. اينها نقشه است. اينها اسرار دولتی است. آخه بابا هر حرفی را نمی​شود آشکارا گفت تا عالم و آدم بفهمند.
من حالا محض خاطر اطمينان شما اصل جريان را شرح ميدهم ولی خواهش ميکنم مرگ من اين چيزها را به خارجی​ها نگوييد که آنها هم ياد بگيرند و روی دست ما بلند بشوند. اينها اسرار مملکتی است که من ميخواهم برای شما بگويم نباید بیگانه بفهمد.

ميدانيد دولت ميخواهد چه بکند؟ دولت با اين کار ميخواهد يواشکی مشکل بيکاری را حل کند. حالا چجوری؟ خب٬ ببينيد ما صدها هزار وبلاگ و سايت​های اينترنتی جور واجور داريم. اينها را چه کسی ميخواهد کنترل کند؟ مثلا همين يک فقره وبلاگ من را فرض کنيد. از کجا ميخواهند بفهمند که من امروز زبانم لال به مقام معظم رهبری توهين کرده​ام يا نه؟ بايد يک کسی هميشه مواظب این وبلاگ باشد. تازه با يک نفر هم که نميشه. ممکن است تا فرد مراقب٬ رفته دشتشويی يا خوابيده ٬ خدای نکرده من اينجا يک چيزهايی نوشته باشم و ارکان نظام مقدس ما را بهم بريزم. بنابر اين حداقل سه نفر لازم است تا در سه شفت هشت ساعته مراقب وبلاگ من باشند. از طرفی ديگر٬ هرکس که بخواهد زبانم لال عليه مقامات مطلبی بنويسد که نمی​آيد خيلی رک و پوست کنده بنويسد. ميآيد توهين​هايش را در پرده​ای از ايهام و اشاره در قالب شعر٬ طنز٬ عکس٬ کاریکاتور٬ فيلم٬ داستان و شکل​های ديگر می​نويسد بنابر اين قضاوت بر سر اينکه يک نوشته در اين وبلاگ مثلا توهين به مقامات است يا نه خارج از توان و تشخیص يکنفر است لذا لازم است در هر شيفت چند گروه خبره متشکل از عده​ای حقوقدان و زبان​شناس و فرهنگ شناس و کارشناس در زمینه​های مختلف استخدام شوند تا نگذارند بعضی از وبلاگ نويسها خدای نکرده مطالبی دوپهلو بنويسند و به نظام لطمه بزنند.
خب٬ با اين حساب برای مراقبت از هروبلاگ يک سازمان عریض و طویل سیصد چهارصد نفری لازم است که شب و روز حواسشان کاملا به آن یک وبلاگ باشد و نگذارند مطلب ناجوری منتشر شود. اين فقط برای يک وبلاگ بود. حالا شما ببينيد برای کنترل اين همه وبلاگ و سايت اينترنتی ما چه جمعيت عظيمی را احتياج داريم! تعداد بیکاران مان که هیچ باید از خارج هم آدم وارد کنیم.
با اجرای اين طرح نه تنها مشکل بيکاری مملکت ما حل ميشود بلکه مجبور ميشويم چند ميليون کارگر افغانی بصورت مهاجر بپذیریم. با کارگران افغانی هم فعالیتهای ساختمان سازی و ساخت و ساز را توسعه ميدهيم و هم مشکل کمبود جمعیت را که رئیس جمهور عزیزمان به آن اشاره کردند حل میکنیم. يعنی با هيچ و پوچ مملکت را آباد کرده​ايم. از اين بهتر چی ميخواهيد؟

درس عبرت:

صدام که اعدام شد٬ بازار تدریس خصوصی به دیگر دیکتاتورها توسط نویسندگان داغ شد. همه میگویند : دیکتاتورها بفهمند که عاقبت آنها همین است ولی آقاجان! ديکتاتورها که گوششان به اين حرفها بدهکار نيست. اگر قرار بود دیکتاتورها با اینجور چیزها به سر عقل بیایند و آدم بشوند که اصلا دیکتاتور نمیشدند. بنابر اين بهتر است ما خودمان درس عبرت بگيريم نه ديکتاتورها.
حالا ببينيم از اعدام صدام چه درسهايی ميگيريم :

اول اينکه ميفهميم اگر طناب را دور گردن آدم ببندند و يک چهارپايه​ای را از زير پای او بکشند٬ جدی جدی خفه میشود و فوت میکند.
دوم اينکه هارت و پورت کردن و قدبازی درآوردن و کله شقی کردن و کینه توزی٬ بالاخره يک روز سرآدم را به دار ميکشد. صدام اگر یه ذره متعادل بود وضعیتش غیر از این بود.
سيم اينکه هیچوقت ملل دیگر را دشنام ندهیم والا بدبخت میشویم. صدام گفته بود خدا چند چيز را بيخودی خلق کرده: يکی پشه و ديگری ايرانی. این آه پشه بود که صدام را بدبخت کرد والا ایرانی آه ندارد که با آن سودا کند.
چهارم مجازات اعدام برای بعضی خوب است و برای بعضی بد
پنجم پینوشه دیکتاتور بود و صدام هم دیکتاتور. اون یکی در بستر بیماری تمام کرد و این یکی با طناب دار. از اینجا نتیجه میگیریم که دیکتاتورها میمیرند چه با طناب چه بی​طناب

آدم دو زنه:

آدمی که دوتا وبلاگ داشته باشد مثل کسی است که دوتا زن گرفته . يکبار بايد به اين سربزند يکبار به ديگری.
اوضاع طاقت​فرسايی است. آدم را از کمر می​اندازد!
ديشب رفته بوديم خونه اون يکی. يک مطلب نوشته​ايم در باب معنی طنز. برويد دست گل ما را ببينيد.
امشب هم دوباره برميگرديم اينجا تا يک دستی به سر و روی اين يکی بکشيم.
بالاخره نوبت را باید رعایت کنند. نمیشود زیر یک سقف که دوتا وبلاگ را اداره کرد.

اين هم وبلاگ صيغه​ای ما



ماجرای آقا ماهر:
احتمالا همه دوستانی که در کانادا هستند ماجرای اين آقای «ماهر ارار» را از طريق رسانه​ها شنيده و يا خوانده​اند. برای بقيه دوستانی که در جريان اين ماجرا نيستند خلاصه​ای از آنرا بيان ميکنم تا بعدا از آن نتيجه​گيری کنيم:

اين ماهر آقا٬ يک مهندس کامپيوتر ۳۴ ساله است که از دوران نوجوانی بهمراه پدر و مادرش از سوريه به کانادا مهاجرت کرده و از يانزده سال قبل به تابعيت کانادا درآمده است. خودش مسلمان است و همسر کانادايی​اش هم مسلمان شده و در اتاوا زندگی ميکنند. در سال ۲۰۰۲ وقتی اين ماهرخان٬ از مسافرت برمی​گشته بصورت ترانزيت در فرودگاه نيويورک توقف ميکند که گير ماموران کله خر امريکايی می​افتد. از آنجايی که امريکايی​ها از کار مسلمانها سر در نمی آورند٬ از پليس کانادا در مورد اين آقا استعلام ميکنند. پليس کانادا هم يک چيزهای دو پهلو در مورد این ماهر آقا گزارش ميکند. امريکايی​ها هم می​بينند قضيه روشن نيست٬ او را به سوريه دیپورت ميکنند! (حالا ببين پليس امريکا چقدر گيج بوده!). هرچه اين ماهر آقا ميگويد: بابا جان اگر به من مشکوک هستيد که عضو القاعده هستم پس چرا خودتان محاکمه​ام نميکنيد و چرا مرا به سوريه ميفرستيد. من کانادايی هستم. توی سوريه که کسی مرا نمی​شناسد.
کسی به حرفش گوش نميدهد.
خلاصه او را به سوريه ميفرستند. سوريه هم که خودتان ميدانيد يک کشوری است جهان سومی و خر تو خر. از همان دقيقه اول او را دستگير ٬ زندانی و شکنجه ميکنند تا شاید بفهمند اصل قضيه چی هست؟! بهمين ترتيب اين ماهر آقا ده ماه در سوريه آب خنک ميخورد.
در همين مدت همسرش در کانادا برای آزادی شوهرش فعاليتهايی را انجام ميدهد و با ترغيب دولت کانادا٬ و رفت و آمدهای مختلف نهايتا آن بدبخت بيچاره از زندانهای سوريه آزاد و به کانادا بازميگردد.
وقتی که ماهر آقا پايش به کانادا رسيد٬ يک وکيل ميگيرد و عليه پليس کانادا اعلام جرم ميکند که چرا با دادن اطلاعات مبهم باعث دردسر برای او شده است. او مبلغ ۳۷ میلیون دلار ادعای خسارت کرده بود و خواستار اعاده حیثیت شده بود. بعد از کلی بحث و کشمکش٬ نهايتا ديوان عالی قضايی کانادا حق را به همين ماهر آقا داد. رئيس پليس کانادا هم بخاطر اين سهل انگاری از خجالت استعفا داد و رفت دنبال گاوچرانی.

اما نتيجه گيری:
نتيجه گيری را بعهده شما ميگذارم. ببينم شما از چه منظری به اين قضيه نگاه ميکنيد. نظرتان را بنويسيد و مقايسه ای با سيستم قضايی حکومت عدل علی خودمان بکنيد.

غسل جنابت بعد از رفتن يلدا:

راستش مدتی درگيری ذهنی داشتم که اصلا وارد اين بازی بشوم يا خير. آخه بشدت از دنباله​روی ديگران و سوار موج شدن بيزارم.
در ايام کودکی٬ در يک بعد​از ظهر گرم تابستانی که در کوچه​های تنگ و قديمی با آن ديوارهای طول و دراز کاهگلی عبور ميکردم٬ چشمم به نوشته​ای روی ديوار افتاد که با ذغال نوشته شده بود « اگر مردی اين خط را بگير و دنبالم بيا».و سپس يک خط طول و درازی بود که طبعا کودک کنجکاوی مثل من را بدنبال خود ميکشيد. من هم دنبال خط کشيده شده بر روی ديوار را گرفتم و رفتم و رفتم تا رسيدم به جايی که روی ديوار نوشته شده بود« فلان فلان شده(البته فحش رکيکی بود) چيه مثل خر دنبالم راه افتادی؟!!
از آن موقع سعی کرده​ام همينطوری و الکی دنبال ديگران نيفتم. ولو اینکه این دنباله​روی در مورد یک بازی وبلاگی جالب باشد.

از آن گذشته٬ برای کسی که بصورت مستعار مينويسد٬ چه مزيتی دارد که به خواننده​اش بگويد که چه خصوصيات فردی و اخلاقی دارد؟ يعنی شما با دانستن اينکه مثلا من قورمه سبزی را بيشتر دوست دارم يا فسنجان٬ و مسائلی از اين دست ٬ چه تغييری در نگاهتان به نوشته​های يک مستعار نويس ايجاد ميشود؟ اصلا چیزی ایجاد میشود یا خیر و اگر ایجاد میشود مثبت است یا منفی؟

بدون تعارف این ابهامات هنوز در ذهنم باقی است. اما:
با تمام این اوصاف٬ مقید بودن به رعایت ادب و احترام به دعوت دوستان٬ که بعضا از نظر سن و سال بزرگتر از من هستند٬ اقتضا ميکند که من هم چند جمله​ای را بنويسم. سعی ميکنم چيزهايی را بنويسم که شما تاکنون از لابلای نوشته​های اين وبلاگ نتوانستيد گير بياوريد:

۱) در تمام سالهای تحصيل تا قبل از دانشگاه٬ شاگرد اول بودم ولی مدرک مهندسی​ام را با هزار زور و زحمت و با معدل پايين اخذ کردم.
۲) برای ادامه تحصيل به کانادا آمده​ام و اخیرا در يک موسسه تحقيقات علمی مشغول کار شدم .
۳) عضو هيچ حزب و گروهی نبوده​ام و از اين نظام هم خيری نديده​ام. البته دروع چرا٬ يکبار بمناسبت تقدير از حضور داوطلبانه​ام در جبهه٬ يک تخته پتوی يکنفره بافت يزد هديه گرفتم که اصلا يادم نمياد چی شد.
۴) رانندگی​ام حرف ندارد. داستان​های زیادی نوشته​ام . زمانی هم نمايشنامه نويس بودم. خیلی دلم ميخواست هنرپيشه سينما بشم آنهم فقط بخاطر نوش​آفرين!
۵) فقط يکبار ازدواج کردم ٬ يکبار به زندان افتادم٬ يکبار سيگار کشيدم٬ یکبار تا مرز مرگ پیش رفته بودم ٬ ولی هزار بار عاشق شده​ام

از همه کسانی که تابحال در اين باره ننوشته​اند دعوت ميکنم بفرمایید! همه از دم ميهمان من! تشريف بياريد. تعارف نکنيد. اسم نمی​برم چون خودمونيه. با خانواده تشريف بيارين.
ملاعبه با يلدا خانم:

باز اين چه شور شی است که در خلق عالم است
باز اين چه بند و چه بساطی برای يلدا خانم است؟


راز لبخند

قابل توجه دوستان علاقه​مند به طنز نويسی
يک وبلاگی درست کرده​ام به نام «راز لبخند» که در نظر دارم دانسته​های ناچيزم از طنز نويسی را در آنجا جمع​آوری و کم​کم مطالب ديگران را نيز به آن اضافه کنم . شايد مجموعه خوبی برای ديگران باشد
فعلا کار قالبش زياد تعريفی نيست. در اولين فرصت شيک و پيکش ميکنم.
اين هم آدرسش:

نوستالوژی آمپول زدن!:

آدم وقتی توی وطن خودش زندگی ميکنه٬ بندرت ياد گذشته می​افته ولی وقتی پايش را از کشور بيرون ميزاره دائما ذهن سيالش به گذشته برميگردد و خاطرات عجيب و غريبی را زنده ميکند.
امروز ياد آمپول زدن افتادم. آخ که چقدر پنی سيلين زديم. بخاطر هر سرما خوردگی جزئی٬ يک دوجين پنی سيلين قوی تجويز ميکردند. لامصب جقدر درد داشت.
اول که وارد اتاق کوچک تزریقات میشدیم چشممان به یک تخت باریک سفید می​افتاد که باید روی آن دراز میکشیدیم و بسته به اینکه آمپول را مرد میخواهد بزند یا زن شلوارمان را پایین میکشیدیم. اگر آمپول زن مرد بود٬ فقط یک ذره از گوشه شلوارمان را بقدر نیاز شل میکردیم . نمیخواستیم آمپول زن به ماتحت مبارکمان دید بزند و خدای نکرده درد سری برایمان درست کند. ولی اگر آمپول زن خانم بود٬ بدون معطلی شلوارمان را تا زانو پایین میکشیدیم !
بدترين لحظه زمانی بود که آمپول زن ٬ پنبه کوچکی را که آغشته به الکل بود روی باسن مبارک آدم مي زد. بمحض تماس پنبه الکلی ٬ بی​اختيار تمام عضلات تحتانی آدم منقبض ميشد و از ترس موی بر بدن آدم سيخ ميشد. چون خوب ميدانتيم بلافاصله بعد از تماس پنبه الکلی با بدن٬ نوک سوزن با بی​رحمی تمام مثل يک نيزه فرود ميايد. در این لحظه امپول زن مرتب میگفت: شل کن٬ شل کن.
از زمانی که سوزن فرو میرفت درد شدیدی سراسر بدن را فرا میگرفت. در حالیکه روی تخت مخصوص دراز کشیده بودیم٬ تا زمان بیرون آوردن سوزن لحظه شماری میکردیم. الکی سعی میکردیم ذهن​مان را متوجه چیزی غیر از درد کنیم تا لحظه موعود فرا برسد و آمپول زن محترم ٬ آن سوزن بی​رحم را بیرون بکشد. ولی آن چند ثانیه چند قرن طول میکشید. معلوم نبود آمپول زن دارد چیکار میکند و چرا زودتر آنرا بیرون نمیکشد.
از شگردهای آمپول​زن​ها این بود که موقع فرو بردن سوزن٬ شروع میکردند از آدم سوال​های مختلف میکردند تا حواس آدم پرت شود و نفهمد چه چیزی را دارند فرو میکنند و تا قبل از اینکه بخواهی جواب سوال زرا بدهی کار از کار گذشته.
در انتخابات اخیر٬ از همین شگرد استفاده کردند. برای اینکه درد نتایج شمارش آرا قابل تحمل باشد٬ کم کم و بتدریج اعلام کردند و تا مردم چشمشان را باز کردند دیدند کار از کار گذشته و پرونده انتخابات را بستند و به اصلاح طلبان هم گفتند: درد داشت؟ بلند شو برو. تمام شد. دوباره فردا بیا طوری میزنم که درد نداشته باشد.



راز کفشهای حاجی محمود:

اين عيال ما خيلی غر ميزنه. ميگه : مرده شور ببرتت . از وقتی که رئیس جمهور شدی یکبار آب خوش از گلوی ما پایین نرفته . هربار ميری مسافرت٬ بجای اينکه بفکر ما باشی و برای ما سوغاتی بياری دنبال غریبه​ها راه میافتی و زن و بچه​ات را فراموش میکنی و آبروی ما را میبری. اون از هاله اون هم از الهام . خدا ميدونه چند نفر ديگه هم در اين بين بودند و ما خبر نداشتيم.

بخاطر همين غرغرها امروز تصميم گرفتم از فرودگاه کرمانشاه يکراست بروم بازار. رفتم آنجا يک کيلو «نان برنجي» و یک حلب روغن حیوانی برای هدیه به عیال عزیز و یک جفت کفش گیوه و یک شلوار کردی هم برای خودم خریدم.

بعد از خريد گفتم بهتر است توی همين ترمينال اتوبوس و مينی​بوس​های کرمانشاه سخنرانی بکنم و زود برگردم تهران. اين بود که همانجا بساط معرکه را راه انداختيم و برايشان يکساعت در مورد قله​های موفقيت هسته​ای سخنرانی کردم. وسط های سخنرانی ديدم ای داد بيداد! جعبه شيرينی مرا برده​اند و دارند بين مردم تقسیم ميکنند. برای اينکه بقيه سوغاتی​ها را از دست ندهم٬ دو پاهه رفتم روی حلب روغن٬ شلوار کردی را هم لای دو پايم قايم کردم و کفشهای گيوه​ای را هم گرفتم توی دستم تا توی اون جمعيت گم نشوند.
البته بعد از سخنراني متوجه شدم در اثر هل دادن​های جمعيت بهم فشرده مردم هميشه در صحنه٬ حلب روغن و شلوار کردی غيب شده ولی خوشبختانه يک لنگه کفشهای گيوه در دستم سالم باقی ماند. حالا نميدانم با اين يک لنگه جواب زنم را چی بدم.


با سلام

من عاشق مطالب شما هستم و سعي مي کنم هر وقت اي ميلهام را مي خوانم مطالب شما را هم مطالعه مي کنم

شعر نويي را سرودم که نشان دهنده اوضاع ايران يا حداقل فکر من است هيچ راهي براي بيان اين شعرم ندارم

ومي دانم که شما در وب سايتتان خيلي به شعر نمي پردازيد اما از شما خواهش مي کنم هر جور که فکر ميکنيد

بهتر است آن را در سايتتان قرار دهيد

در نهايت چه مطالب مرا چاپ کنيد چه نکنيد از زحماتي که براي ايران مي کشيد تشکر مي کنم به اميد ايران آزاد

من شاعر نيستم شاعرک هم نيستم لکن از اين دل پر درد آمده شرورهايي بر لبم

اينجا همه از نوجوان تا پير در کف - همه دنبال فيلم امير ابراهيمي در کف

اينجا جوانان تا سي سالگي در کف - بعد از آن هم براي آرامش روح در کف

اينجا جوانان نااميدند - پيران افسرده و ملولند

در اينجا عدالت داستان است - اسباب دست مفلسان و ابلهان است

اينحا زن نصف مرد است - اينجا مرد نصف انسان است

ابنجا حرف تازه دشمن خداوند است - اينجا فکر تازه دشمن امام عصر است

اينجا نفس ها را ولي فقيه تقسيم مي کند - اينجا بنزين و آب را هم دولت تقسيم ميکند

اينجا دروغ فرمانده تمام است - اينجا آخوند و سيد انسان تمام است

اينجا سرزمين مرگ شقايقهاي عاشق - اينجا محل ديوانگي وزجر پرستوهاي عاشق

اينجا همه شاعرها در بند و زجرند - اينجا همه دانشجوها در خواب و خيالند

اينجا فقر و بي پولي زاييده شد - اينجا ريا با دروغ هم زاييده شد

اينجا نماز با حقه بازي زاييده شد - اينحا دزدي با تسبيح هم زاييده شد

اينجا سرزمين فرار مغز و فکرو ايده - اينجا سرزمين شهادت در جاده دسته دسته

اينجا نه آموزش نه آزاديست حق مسلم اينجا انرژي هسته اي و رهبريست حق مسلم

اينجا عقل وزير از سبزي فروش کمتر شده - آخر احمدي نژاد فرمانده خرها شده

احمدي نژاد مدعي صلح و دوستي براي کل دنيا شده - خواستار نابودي اسراييل و آدميت براي آمريکا شده

هر کس توانست جمع کردن اين دو گو اصلح شدي- در جمع سفيهان دين فروش عضو فعال شدي

اينجا مردان با ايمانمان در کف زنان صيغه اي له له مي زنند وان دگر مدعيان علم و ادب در کف زن همسايه در خفا ج مي زند

اينجا خوب مي دانيم براي همديگرجا نمازها راآب مي کشيم - خون ضعيفان وآزاد انديشان را چه راحت سر مي کشيم

اينجا همه دعوي دين و ايمان مي کنند - براي رفع شهوت دختران را بي آبرو مي کنند

اينجا معين و هايده ممنوع شده - نام مرجان و حميرا با نام شيطان همسر شده

حاج منصور شيره اي از حلال هم واجبتر شده- نمي داني مگر احمدي نژاد پيامبر هزاره ي سوم شده

انوشه از فضا شرکتش را رهبري و تدبير مي کند - اينجا رهبر زنان را در پارچه هاي 4 متري بسته بندي مي کند

راستي چرا الهام و احمدي نژاد 150 سانتي شدند ؟؟؟؟

راستي چرا بجاي نفت سر سفره ي ما دوغ آمده ؟؟؟؟

اينجا از استاد تا دکتر همه عشاق تمام عيارند- معشوقشان نه نجات انسان که حساب بانکي شده

انگليس و روس چه شادند از دين ما - شيراک و بوش چه مستند از آيين ما

به گمانم نفت ما در سينه ي زنهاشان جاري شده که پيوسته از خوردن آن مستند و شادان

کوسه ي ما هم عاشق شده عاشق مرواريدهاي کانادايي شده

راستي نميدانم چرا کوسه ها هر روز جوانتر مي شوند اخبار که مي گفت ماهيها ديگر تمام شدند

رهبرمان گفته زندگي خوب حق مردم آمريکاست ما را چه مشکل با مردم آمريکا و دنياست ؟؟؟

رهبرمان نئشه شده - طراح زندگي خوب براي آمريکاييها شده - نمي داند شعارما بعد از مرگ هم مرگ بر آمريکا شده

ا.ا. از ايران

Election


چگونه رای دهيم تا مورد تجاوز قرار نگيريم؟

يکی از علمای وبلاگستان سوالی کرده که بدلیل اهمیت موضوع ٬ جواب آن را در اینجا می​آورم:


قبل از رفتن به حوزه​های رای گیری ٬ از ماهها قبل بايد خودتان را برای چنين کار خطرناکی آمده کنيد. در غير اينصورت و بدون استفاده از تجربه ديگران و بدون بررسی و مطالعه کافی٬ رفتن تان به داخل صف همانا و گشاد گشاد برگشتن همان. لذا خوب دقت کنيد تا ميگويند انتخابات٬ انتخابات٬ هول نشوید و زرتی نرويد توی صف. آقاجان خطر داره. پای آبرو و ناموس در ميان است. الکی که نيست.
آن زمان که من در ايران بودم و ميخواستم رای بدهم٬ تجهيزات لازم و مناسب رای دادن را با خود می​بردم. يکی از اين وسايل خيلی ضروری چند متر سيم خاردار است. هميشه يادتان باشد برای اينکه از عقب مورد تجاوز جنگنده​های ديگران قرار نگيريد٬ دو سه دور سيم خاردار را دور باسن خودتان بپيچيد. اين روش تا حدودی موثر است ولی گزارش​های غير رسمی حاکی از آن است که بعضی از نيروهای جناح راست از لابلای همان سيم خاردارها هم کارشان را ميکنند. لذا جهت پيشگيری از هرگونه خطرات بعدی بهتر است به آن سيم خاردارها برق فشار قوی هم متصل نماييد. ضمنا يک تابلو عکسبرداری ممنوع٬ و ورود افراد غير مجاز اکيدا ممنوع را هم در لابلای سيم خاردارها نصب کنيد.
همیشه مواظب افراد غریبه باشید. تا یک نفر به شما لبخند میزنه و میگوید : آقا ساعت چنده؟ محکم بخوابانید بیخ گوشش. جواب غریبه​ها را ندهید.
البته بعقيده بعضی از صاحبنظران اصلاح​طلب٬ بد نیست يک قوطی وازلين برای روز مبادا همراه داشته باشيد که اگر مصلحت ايجاب کرد که کارهایی برای حفظ نظام انجام دهيد و یا مجبور شوید بین بد و بدتر یکی را انتخاب کنید٬ لاقل دردتان نيايد.

اما تجربه چند ساله اخير مويد اين حقيقت است که اين روشهای پيشگيرانه کهنه شده و شما به محض ورود به حوزه رای گيری ٬ و تحت هر شرایط آب و هوایی ٬ترتيب​تان را بعون الله تعالی خواهند داد.
والسلام عليکم و رحمت الله و برکاته



صاحبخانه با معرفت:

خدا خيرش بده٬ اين صاحبخانه ما خيلی با معرفته. الان حدود سه ساله که ما مستاجرش هستيم يک قران از ما پول نگرفته. اصلا حرف پول که مياد وسط٬ بنده خدا از خجالت صورتش مثل لبو سرخ ميشه. خيلی با مرامه. آنهم توی اين دوره و زمانه که ننه به بابا مجانی سلام نميده٬ يک همچی صاحبخانه​ای نوبره والله.
نه تنها حرفی از اجاره و پول آب و برق نميزنه٬ که هرروز يک تسهیلاتی به اين وبلاگ ما اضافه ميکنه. از دو سه روز پيش٬ هروقت که ميخواستم وارد وبلاگ شوم٬ همينکه کليد را توی قفل درب فرو ميکردم٬ سر راهم سبز ميشد و بعد از کلی احوالپرسی ميگفت: يک جای بزرگتری را برای شما آب و جارو کرده​ايم که بهتره شما به آنجا اسباب کشی کنی. شما میهمان زیاد دارید و اینجا برای شما کوچیکه.
هرچه گفتم راضی به زحمت شما نيستم قبول نکرد. گفت: اصلا شما نگران هيچی نباشيد خودمان براتون اسباب کشی ميکنيم. شما فقط امر کنيد!
خیلی شرمنده شدم.

خلاصه از دو سه روز پيش آمديم توی اين ساختمان که اسمش « بتا» است. یک ساختمان نوساز و شیک. اينجا هم دلبازتره هم تر و تميزتر. خدا خير بده به اين بلاگ اسپات. خيلی مرد با معرفتيه.
مثلا یکی دیگه از کارهایش اینه. آمده برای راحتی ما همه قفلها را يکی کرده. آخه از بس ما حواس پرتيم٬ کليد ها را يا گم ميکرديم يا هميشه يک دسته کليد نيم کيلويی توی جيب شلوارمان قلمبه بود و آبروی ما را پیش خانمهای توی خيابون ميبرد. ولی الان با اين تسهيلات جديد ما فقط يک کليد داريم که هم درب وبلاگ را باز ميکند و هم قفل صندوق پستی​مان در جی​ميل و هم درب گاراژ مان در اورکات.

اين صاحبخانه ما اینقدر به ما لطف داره که من کم کم دارم به اين همه مهربانی اين آقا مشکوک ميشم. خدای نکرده يا نظر سوئی بما دارد و ميخواهد ما را از راه به در کند و يا اينکه احتمالا يک دختر ترشيده​ای دارد که روی دستش باد کرده و ميخواهد به ما قالب کند! بايد حواسم جمع باشد!
خدا لعنت کند اين تحريمی​ها را

آقاجان انتخابات بعدی کی است؟ از حالا بايد خودمان را برای انتخابات بعدی آماده کنيم! ما کاری نداريم نحوه برگزاری انتخابات چگونه است ما بايد فقط به رای دادن فکر کنيم. اصلا ما کاری به سیاست نداریم. ما فقط باید برویم رای بدهیم. به هیچ چیز دیگر هم فکر نمیکنیم. این بار نشد٬ خب٬ چه اشکالی دارد؟ دفعه بعد. اینقدر در انتخابات شرکت میکنیم تا همه صفحات شناسنامه​مان پر شود از مهرهای انتخابات بطوریکه معلوم نشود متولد چه سالی هستیم یا قبلا ازدواج کرده​ایم یا خیر. انتخابات خیلی خوب است. آدم حالش جا میاد وقتی میرود و رای میدهد.

خدا این تحریمی​ها را لعنت کند. همش تقصیر اینهاست. اگر اين تحريمی​ها سکوت نکرده بودند ما انتخابات را برده بوديم. دفعه قبل هی حرف زدند و حواس ما را پرت کردند ما باختيم. اين بار هم سکوت کردند و باعث شد ما هول شويم و باز هم باختيم!
ولی اشکال ندارد. بازهم يک روزی انتخابات برگزار ميشود و ما ميرويم شرکت ميکنيم.
شما جايی سراغ نداريد انتخابات باشد؟ مهم نيست در مورد چی و کجا. همين که يک صندوق بگذارند روی يک ميز کافی است.
آخ جون ٬ چه کيفی ميده اين انتخابات!.
چند وقت بود اينطوری نداده بوديم. البته رای را ميگم
در همين رابطه اين را هم بخوانيد. خيلی صادقانه نوشته

نوشته زورکی:

يکی ما را الکی پينک کرده بنابر اين مجبور شديم زورکی يک چيزی بنويسيم که شما دست خالی برنگرديد:

ميگن دانشمندان اخيرا دريافته​اند خطر ابتلا به بیماری ایدز بميزان پنجاه در صد در مردان ختنه شده نسبت به مردان ختنه نشده کمتر است.( اين هم لينک)
بد نيست برای اينکه آن پنجاه در صد باقيمانده را هم از بين ببريم بياييم يکبار ديگر خودمان را ختنه کنيم. چطوره؟


گرای عوضی :

حتما اصطلاح «گرا دادن» را شنيده​ايد. گرا دادن در واقع اطلاعاتی است که يک ديده​بان به توپخانه ميدهد تا بر اساس مختصات داده شده لوله توپ را تنطيم و شليک کنند. اگر گرای داده شده درست باشد گلوله توپ دقيقا ميخورد به هدف و مثلا مقر فرماندهی دشمن و يا انبار مهمات و يا محل تجمع نيروهای دشمن را نابود ميکند.
حال فرض کنيد آن ديده​بان مورد نظر٬ بهر دليل گرای عوضی بدهد. در اين صورت گلوله توپ بجای اصابت به مقر فرماندهی دشمن يکراست ميخورد به نقاط بی​ارزش. مثلا ميخورد روی سقف مستراح پایگاه دشمن.
بدتر از اين زمانی است که آن ديده​بان مورد نظر با گرای عوضی خود باعث ميشود گلوله​های شليک شده بجای برخورد به مواضع دشمن يکراست ميخورد به نيروهای خودی و آنها را لت و پار ميکند.
بنابر اين گرای عوضی دادن چه از روی غرض باشد و چه از روی مرض و ندانم کاری٬ صدمه به نيروهای خودی است و کمک به مواضع مقابل.

با اين مقدمه برويم سراغ اصل مطلب:

اصولا نويسندگان٬ شعرا٬ هنرمندان و تحليل​گران و فعالان فرهنگی و سياسی ٬ درواقع نقش همان ديده​بان توپخانه را دارند. نوشته​ها و نظرات آنها بمنزله همان گرا دادن​هاست که اگر بر اساس يک محاسبه دقيق و منطبق بر واقعيتها باشد٬ اذهان و افکار یک ملت را بدرستی هدايت ميکنند و آنها را در شناختن هدف یاری میدهند.
ولی اگر دانسته يا ندانسته گرای عوضی بدهند٬ عملا به ادامه نابسامانيها و ظلم و ستم​ها و عقب​ماندگی​ها کمک کرده​اند.

متاسفانه اينروزها خيلی​ها دارند گرای عوضی به ملت ميدهند. مسائل اصلی را ناديده ميگيرند و با طرح موضوعات فرعی و کم ارزش سر ملت را گرم ميکنند. شما ببينيد بعضی ها شب و روز عليه احمدی​نژاد مطلب مينويسند و طوری وانمود میکنند که فقط بدبختی این ملت بخاطر حضور اشخاصی مثل احمدی​نژاد و زریبافان و امثالهم است. در صورتيکه در حقیقت دارند به ما گرای عوضی ميدهند. شما اگر راست ميگوييد چرا با اصل و اساس اين نظام کاری نداريد و چسبيده​ايد به درست کردن آرايش چشم و ابروی آن؟
احمدی نژاد مثل همان مستراح دشمن است. بعضی​ها سعی میکنند بجای اصابت گلوله اعتراضها به مقر فرماندهی٬ گرای مستراح را به ملت بدهند.
شما نگاهی به تيترهای بعضی از سايتها ی آدمهای پرمدعا بياندازيد. بجای اينکه ذهن خواننده را به مسائل اصلی مملکت سوق دهند٬ رفته​اند سراغ مسائل انحرافی که نه سيخ بسوزد و نه کباب.
ناگفته نماند که موقعيت نويسندگانی که در داخل کشور زندگی ميکنند قابل درک است. آنها بدليل خطراتی که متوجه آنهاست نميتوانند مسائل اصلی را مطرح کنند ولی روی سخن من با آنهايی است که از نعمت آزادی در خارج کشور برخوردارند و باز دارند شرو ور تحويل خلق​الله ميدهند.
طرف يکسال است هرروز عليه احمدی​نژاد مطلب مينويسد. خب. دستش درد نکند ولی آيا يک جمله عليه اربابان احمدی​نژاد نميتواند بنويسد؟ آيا نميداند ريشه مشکلات اين کشور در ساختار اين نظام پنهان شده و ربطی به رفتن و آمدن افرادی مثل احمدی​نژاد و امثالهم ندارد؟
آقای محترم! به مردم گرای عوضی ندهيد. دو سه بار که اينکار را تکرار کنيد بالاخره مردم ميفهمند که اشکال از توپخانه نبوده بلکه کرم از خود ديده بان است که گرای عوضی میداد!


راه پولدار شدن در خارج از کشور:

پول​دار شدن در هر جايی قـلق خاص خودش را دارد. روشهای پولدار شدن در ايران را قبلا نوشته​ام ( آرشيو را زير و رو کنيد پيدايش ميکنيد)
و اما پولدار شدن در خارج هم کار سختی نيست. فقط بايد يک خورده همت داشته باشيد. شما تا کی ميخواهيد برای اين و آن کار کنيد و دستمزد ساعتی چند دلار بگيريد. با اين درآمد تا صد سال ديگه هم به جايی نخواهيد رسيد. با اينگونه درامدها ٬ حداکثر ميتوانيد قبض آب و برق و تلفن و اينترنت و تلويزيون و هزار کوفت و زهر مار ديگه را بموقع بدهيد. اصلا بخاطر همين است که به اينجا ميگويند « مملکت هر دم بيل» يعنی هر لحظه يک بيل می​آورند درب منزل شما. ( منظور از بيل همان قبض پرداخت است و نه بيل باغبانی و نه بيل کلينگتون)

بطور خلاصه با دو روش در خارج از کشور ميشود حسابی پولدار شد: يکی برنده شدن در لاتاری يا همان بخت آزمايی و روش ديگری سو کردن يا شکايت کردن از ديگران است.
خب. اول برويم سراغ لاتاری.
چگونه ميتوان در لاتاری برنده شد؟
خيلی ساده. يک بليط لاتاری ميخريد به قيمت دو دلار ناقابل. در موقع خريدن چشمهايتان را ببنديد و نفس عميقی بکشيد. سعی کنيد تمرکز حواس داشته باشيد و فقط به برنده شدن فکر کنيد و به چيزهای بی​خود مثل احمدی​نژاد و انتخابات و اينجور شر و ورا فکر نکنيد. بليط را از دست فروشنده بگيريد و به خانه برگرديد. بديهی است که در موقع برگشت بايد چشمهايتان را باز کنيد و الا ممکن است خدای نکرده برويد زير ماشين و يا اگر خوش شانس باشيد برويد بغل يک خانم خوشگل که در حال عبور از پياده رو بوده.
وقتی به خانه رسيديد دوباره چشمهايتان را ببنديد و در روياهای شيرين خود غرق شويد. فکر کنيد اگر مثلا بيست ميليون دلار برنده شويد با آن پول چکار ميکنيد... یک هفته در همین حالت خماری بمانید تا نتایج را اعلام کنند. حالا دوباره چشمهایتان را باز کنید و شماره بلیط خودتان را چک کنید. حتما شما برنده شده​اید . در غیر اینصورت یک اشکالی در کار شما بوده که باید اصلاح کنید. اینقدر این کار را تکرار کنید تا به نتیجه برسید و بدون زحمت پولدار شوید.

و اما پولدار شدن از طريق شکايت کردن:
توی اينجا٬ صبح که از خواب بيدار ميشويد بايد دنبال بهانه بگرديد که چگونه ميشود از ديگران شکايت کرد و بابت خسارت وارده سی چهل ميليون دلار طلب کرد. از بقال و چغال گرفته تا شهرداری و شرکت اتوبوسرانی شهری و مترو و شرکتهای بزرگ و کوچک و غيره و غيره.
اصلا کار سختی نيست. چند ماه پیش مادر يکی از دوستان من که برای ديدن پسرش وارد فرودگاه تورنتو شده بود٬ هنگام سوار شدن به پله​های برقی٬ چادرش گير ميکنه و با کله ميخوره زمين و دماغش يه خورده خون مياد. همين باعث شد تا اين دوست ما از آنها شکايت بکنه و يک پول قلمبه​ای گيرش بياد. خدا شانس بده! مردم مادر دارند٬ ما هم مادر داريم. هرچه ميگم: ننه جان! خودت را يکجوری توی خيابون و یا توی اتوبوس و مترو بيانداز زمين شايد ما پولدار بشيم قبول نميکنه.
يا مثلا برويد توی يک رستوران معروف. بجای نگاه کردن به اطراف و دید زدن به پر و پاچه مردم حواستان به غذای خودتان باشد. خوب لابلای غذا را زير و رو کنيد ببينيد آیا اينقدر خوش شانس هستيد که توی غذای شما مثلا سوسکی٬ قورباغه​اي٬ هزارپايی٬ کاندومی٬ چيزی پيدا شود يا خير. بمحض رويت يک شی مشکوک فورا خودتان را به بيهوشی بزنيد تا آمبولانس بيايد. در اينصورت شما پول بادآورده​ای را بدست خواهيد آورد
البته يک راه ديگری هم هست: ميتوان با پول خارجی​ها بعنوان کار فرهنگی و يا سياسی و از اين جور چيزها بار خود را بست.

خودکفايی در تکنولوژی ساخت بادبادک:

اخطار: مطلب زير تحت قانون کپی رايت نوشته شده و هرگونه اقتباس و کپی برداری از آن برای شرکتهای سازنده هواپيما و جت ممنوع است

پیرو رهنمودهای مقام معظم رهبری پیرامون اینکه ما باید برای پیشرفت علمی و فنی راه میان بری را انتخاب کنیم و از دنباله روی غرب و شرق پرهیز کنیم ٬ اينجانب پس از سالها مطالعه و تحقيقات علمی در صنعت هوانوردی٬ در نظر دارم با کمک و همکاری شما اولین بادبادک کاغذی اسلامی را با ساده​ترين روش و بدون هيچگونه وابستگی به خارج تهيه نمايم .
مشروط به آنکه لوازم زیر را در اختیارم قرار گیرد:

لوازم مورد نیاز:

- کاغذ اشتنباخ یا همان کاغذهای قهوه​ای شق و رق که خیلی هم باحال هستند: یک برگ
یادتان باشد به فروشنده مغازه لوازم التحریری بگویید: کاغذی میخواهیم که اشتنباخ باشد ولی خارجی نباشد و صد در صد تولید داخل باشد. ببینید چه میگوید.
البته شما که تا درب مغازه لوازم التحریر فروشی میروید بهتر است بجای یک برگ از آن کاغذها٬ هفت هشت تا بخريد چون ممکن است یک وقت دولت آنها را ممنوع کرد. کسی چه ميداند. اين مملکت حساب و کتاب ندارد. همينجوری يک دفعه ديديد گير دادند به کاغذ اشتنباخ و استفاده از آنرا حرام اعلام کردند.

- قيچی: به تعداد لازم
از آنجا که قيچی هم از چين و اينجور کشورها وارد ميشود لذا بهتر است ابتدا کشور چین را اشغال نظامی کنیم و آنرا جزو کشور خودمان کنیم تا در آنصورت قیچی ساخت داخل معنا پیدا خواهد کرد. در هرصورت سعی کنید برای احتیاط هم که شده چند تا قیچی تهیه شود نه فقط یکی. کسی چه ميداند ٬یک وقت ديديد دولت استفاده از قيچی را هم منوط به اخذ مجوز کرد

- چسب : به تعداد زياد
بدليل اينکه چسب قطره​ای يک کالای لوکس است و توليد آن در داخل باعث ايجاد وابستگی به دنيای غرب و شرق ميکند(بخاطر نياز به مواد اوليه و رزينهای شيميايی) لذا از سريش و يا آب دهان و یا اندماغ استفاده کنيد. هم مقرون به صرفه​است و هم گامی است در جهت قطع وابستگی به خارج.

- قرقره نخ: به مقدار کافی
البته قرقره خالی نباشد. نخ هم داشته باشد. نخش هم از خارج وارد نشده باشد.

خب. هروقت اين وسايل ساده را پيدا کرديد بياييد تا آنوقت بادبادک را با هم بسازيم.



حجاب اسلامی در کناردريای مديترانه:

قرار شده از اين به بعد خانمهای ايرانی که برای تفريح و خوشگذرانی از ايران خارج ميشوند ظواهر اسلامی را رعايت کنند(اين هم لينک خبر)

منیژه خانم: صغرا جون! اوغور بخير. داری ميری زيارت؟
صغرا خانم: نه بابا. دارم ميرم خارج. ميخوام یه چند روزی برم سواحل زیبای دريای مديترانه . دلم پوسيد از اين زندگی.
منیژه خانم: اوا خواهر! چرا با چادر و مقنعه ميخوای بری کنار دريا؟ اونجا که نیروی انتظامی نیست.
صغرا خانم: وای خدا مرگم بده. من که نمی​خوام برم خارج استراحت کنم. ما با هيئت زينبيه محل داريم ميريم کنار دريای مديترانه دعای ندبه بخوانيم!!




نقش فاضلاب شهری در راهبرد اصلاحات:

من تصميم خودم را گرفتم. قراره که در انتخابات شرکت کنم. آخه اين انتخابات خيلی مهمه. همه خوشبختی و يا بدبختی کشور ما بسته به نتيجه انتخابات شورای شهر. اصلا علت عقب ماندگی کشورهای جهان سوم بخاطر اين است که شورای شهر در اختيار باندهای قدرت است و نه در دست مردم. شما تاريخ معاصر ايران را ورق بزنيد. چرا از دوران مشروطيت تاکنون همه نهضت​های آزاديخواهی بی​نتيجه ماندند و به هدف اصلی خود نرسيدند؟ جوابش همينه که هميشه از شورای شهر و شهرداری و اينجورچيزهای مهم غافل بودند.
شما ببينيد اگر همين ستارخان و باقر خان بجای آن همه مبارزه برای استقرار مشروطيت ميرفتند مثلا شهردار ماکو يا آستارا ميشدند٬ وضع ما اينجوری بود. الان بايد مثل فرانسه و آلمان می​بوديم.

ممکن است بپرسيد اصلا چرا شورای شهر اينقدر مهم است؟
اگر شورای شهر در اختيار ما باشد ميتوانيم همه مشکلات مملکت را بدون زحمت و بدون جنگ و خونريزی حل کنيم. با در اختيار داشتن شورای شهر ميتوانيم ديکتاتوری مذهبی را از بين ببريم و يک سيستم دموکرات و مردمی را يواش يواش جايگزين آن کنيم. چگونه؟
اگر شورای شهر در اختيار ما باشد. اول يک شهردار از رفيق رفقای خودمان انتخاب ميکنيم. با اين کار هم شورا دست خودمان است و هم شهرداری.
حالا ببينيم شهرداری چه امکانات و قدرتی دارد. اولين قدرت شهردار اين است که آشغالهای مردم را از جلو منازل جمع ميکند. اين کار کوچکی نيست. خيلی مهم است. فرض کنيد اگر شهردار يک روز که از خواب بیدار میشود سرحال نباشد و دلش بخواهد که اصلا زباله​ها را جمع نکند ببينيد چه فاجعه​ای اتفاق میافتد. و يا فرض کنيد شهرداری زباله​ها را جمع کند ولی بجای اينکه آنها را ببرد بيرون شهر٬ همه را جلو بيت مقام معظم رهبری خالی کند. در اين صورت همه بسيجی​ها و نیروهای طرفدار نظام مجبورند پشه​کش بگيرند و بيفتند به جان پشه و مگسها.

قدرت ديگر شهرداری کنترل فاضلاب شهری است. بوسيله اين شبکه فاضلاب در واقع ما به همه مستراحهای مسئولين مرتبط هستيم و از تغيير و تحولات و سر و صداهای ايجاد شده در آنجا باخبر خواهيم شد. شما اين شبکه را دست کم نگيريد. مثلا فرض کنيد در یک روز موعود بخواهيم حال مسئولين را بگيريم. نه احتياجی به تظاهرات و اعتراض داريم و نه نيازی به دخالت نيروهای خارجی. يک پمپ فشار قوی توی شبکه فاضلاب شهری نصب ميکنيم و سويج آنرا مثل ضامن نارنجک در دست ميگيريم. هروقت که صدای ورود حاج آقا به مستراح از طريق دستگاه استراق سمع جاسازی شده در لوله فاضلاب توالت را شنيديم سويچ پمپ را ميزنيم. يکدفعه حاج آقا همينطوری که روی سنگ توالت نشسته و دارد زور ميزند ٬ ناگهان میبیند سيلی از فاضلاب غنی شده بصورت آتشفشان از سوراخ فاضلاب فوران ميکند. اگر اين کارها هرروز ادامه دهيم بعد از مدت کوتاهی خواهيم ديد که علما هيچوقت در انظار عمومی حاضر نخواهند شد .
خب. وقتی نیروهای بسیجی و طرفدار نظام(که مشغول کشتن مگسها هستند) و علما (که مشغول آبکشی و طهارت هستند) از صحنه اجتماع غایب شوند مملکت خودبخود پیشرفت میکند و همه مشکلات از بین خواهد رفت.


رد پای يک ناشناس:

بازرس پوآرو زمانی وارد این وبلاگ شد که کار از کار گذشته بود. فرد ناشناس هیچ رد پایی از خودش نگذاشته بود. نه اثر انگشتی بر روی دستگيره در ديده ميشد و نه ته مانده سيگارش و نه حتی موی سرش. کارش را کرده بود و رفته بود.
بازرس از من خواست تا جريان را برای چندمين بار تعريف کنم:
« راستش آقای بازرس. ساعت ده و نيم شب بود که من از کتابخانه برگشتم. هوا کاملا تاريک بود و خيابان خلوت. باد سردی زوزه ميکشيد و شاخه درختان را تکان ميداد. وقتی که نزديک کامپيوتر شدم يک چيزی مثل شبح از کنار آن گذشت و بسرعت در تاريکی دور شد. چراغهای وبلاگ را روشن کردم. همه چيز طبيعی بود و چيز مشکوکی ديده نميشد. درب اتاقها را يکی يکی باز کردم تا مطمئن شوم کسی وارد آنجا نشده باشد. حتی مستراح را هم خوب بازرسی کردم. چيزی غير عادی نديدم. فقط بوی خیلی بدی ميامد. نزديک بود حالم بهم بخورد. وارد قسمت کامنتها شدم ديدم يکی اينطوری نوشته:

طناز بودن نیازمند استعداد ذاتی و البته آگاهی کافی از فرهنگ و اوضاع و احوال زمانه است. متاسفانه شما هیچ کدام از این خصایص را ندارید. برای این است که خواندن مطالب شما نه تنها لبخندی بر لب نمی آورد، بلکه باعث می شود که آهی نیز از نهاد خواننده برآید که بر بی استعدادی شما افسوس می خورد.
البته زندگی در آمریکای شمالی و احاطه شدن توسط جماعت ایرانی مبتذل و دامبولی و سلطنت طلب اون قسمت دنیا، می تواند خیلی راحت این مطلب را به انسان بقبولاند که "بسیار بامزه" است.

بازرس پوآرو پرسيد: در روزهای اخير کسی شما را تهديد نکرده؟ يا به کسی مشکوک نيستيد؟ اخیرا با کسی دعوا و بزن بزن نکرده​اي؟
گفتم: نه بابا. اين حرفا چيه. کار ما نوشتن مطالب طنز است و خصومتی با کسی نداريم. این ناشناسی که این کامنت را نوشته لابد یا خیلی یبس است که از نوشته​های من خنده​اش نمیگیرد و یا یک طنز نویس حرفه​ای است که این نوشته​های ما را اصلا بعنوان طنز قبول ندارد. جناب پوآروی عزیز! دلم میخواد حتما این ناشناس را گیر بیاوری. پول چای و شیرینی شما هم روی تخم چشام!
بازرس چيزی نگفت و رفت.
فردای آن روز دوباره آمد و گفت: شما عين الله را می​شناسيد؟
گفتم: بعله چطور مگه؟
گفت: آن ناشناس همان عين الله خودتان است
با تعجب گفتم: نــــــع! راست ميگی؟ چجوری اين را کشف کردی؟
بازرس پوآرو گفت:
خيلی ساده . اول رفتم IP آن کامنت را استخراج کردم . آی پی فرد ناشناس عبارت است از:
IP: 195.221.49.31
پرسیدم: خب حالا این آی پی چی چی هست؟ سایز شلواره ؟
توضیح داد: آی پی آدرس محل اتصال و استفاده اینترنت است. بوسیله دانستن آی پی هرکس میتوان محل جغرافیایی او را بدست آورد. اینجوری:
به این سایت وارد میشوید و آی پی مورد نظر را وارد میکنید. که ما اینکار را کردیم و این هم نتیجه اش:

OrgName: RIPE Network Coordination Centre
OrgID: RIPE
Address: P.O. Box 10096
City: Amsterdam
StateProv:
PostalCode: 1001EB
Country: NL

گفتم: خب توی امستردام خیلی​ها هستند. حالا چرا تو گیر دادی به عین​الله ما؟
گفت: این هم خیلی ساده است. بیست دلار خرج کردیم و رفتیم توی این سایت و زیر و بم دارنده این ای پی را گیر آوردیم که البته طبق قانون و شرایط استفاده از آن سایت نباید آن اطلاعات را در معرض دیگران گذاشت ولی مطمئن باش که کار کار عین الله است.

سرم را از روی تاسف تکان دادم و گفتم: ای عین الله کچل! مگر دستم بهت نرسه! رفتی توی آمستردام نشستی که با آهنگهای زیر پله​ای سر مردم را گرم کنی که نفهمند چه بر سر آنها میاید و حالا بطور ناشناس آمدی به ما میگی که از اوضاع و احوال زمانه بی اطلاعیم؟ کدام زمانه؟




اظهار و يا کتمان محبت؟

اظهار و يا کتمان محبت؟

یکی از دوستانم میگفت هيچوقت بياد ندارم پدر و مادرم در برابر ما بچه​ها همديگر را ماچ کرده باشند و يا قربان صدقه هم بروند( البته بغیر از موارد استثنایی مثل بازگشت از زیارت یا عید نوروز و امثال آن) . نه بخاطر اينکه مشکلی با هم داشته باشند بلکه بخاطر نوع تربيت و فرهنگی بود که از گذشته به ارث برده​آند. بسياری از پدر و مادران سنتی ما٬ محبت کردن به همسرشان را در برابر دیگران و حتی در انظار کودکان خود کتمان ميکنند و اين را به حساب حيا و شرم ميگذارند.
بنظرم این کار غلطی است. پدر و مادر باید با اظهار کردن محبت به یکدیگر در برابر فرزندان٬ به آنها بیاموزند که بی شيله پيله زندگی کنند و اسير قيد و بندهای خودساخته و بيهوده نشوند.

نقطه مقابل اين شيوه٬ شيوه​ای است که بعضی از تازه به دوران رسيده​ها و نديد بديدها و کم ظرفيتها انجام ميدهند. حتما شما هم توی مهمانی​ها به اين دسته از آدمهای متظاهر برخورد کرده​ايد. مثلا شوهره آنقدر عزيزم عزيزم ميکنه و يا زنه اينقدر عشوه مياد و ناز میکنه که آدم به خودش ميگه: اينها که اينجا با هم اينجوری ميکنند٬ ببين توی رختخواب با هم چيکار ميکنند؟!!

بنظرم «اعتدال» در اظهار محبت کردن کار درستی است. نه اينقدر بايد کتمانش کرد و نه آنقدر بی پروا و بی​کلاس.
اظهار کردن محبت روابط را مستحکم و فضای زندگی را باصفاتر ميکند.

و اما آيا در روابط اجتماعی محبت و علاقه​مان را کتمان کنيم يا اظهار؟
بيشتر ما ايرانيان اظهار محبت به يکديگر را به حساب «پپسی باز کردن» برای ديگری قلمداد ميکنيم و از آن پرهيز ميکنيم. خيال ميکنيم ديگران اين کار ما را به حساب چاپلوسی خواهند گذاشت.
اين همان چيزی است که من اسمش را خودسانسوری محبت مي​گذارم. مثلا از اشعار فلان شاعر خوشمان ميايد ولی هيچوقت اظهار نميکنيم که چه احساسی نسبت به آن شعر و یا شاعر داريم. از فلان شخصيت سياسی یا فرهنگی یا تاریخی خوشمان ميايد ولی جرات نداريم حرف دلمان را اظهار کنيم و يا آنرا در وبلاگمان بنويسيم.
البته در مقابل اظهار نفرت اينقدر وسواس نيستيم. همينکه از کسی يه خورده بدمان بيايد فورا اين اظهار تنفر را علنی ميکنيم. بخاطر همين است که «اظهار تنفر» از ديگران را بحساب نقد و انتقاد ميگذاريم و «اظهار محبت » به ديگران را بحساب چاپلوسی!




تاثيرات نامه:

تاثيرات نامه:

خبر داريد چی شده؟
از روزی که پستچی نامه احمدی​ نژاد رو رسوند به ملت امريکا٬ امريکا حسابی عوض شده. ديگه اين امريکا ٬ اون امريکای پدرسوخته سابق نيست. بالاخره اين نامه کار خودش را کرد. این نامه مثل زلزله جامعه غفلت زده امریکا را تکان داد.

ميگن مردم امريکا همینکه نامه احمدی​نژاد را خواندند خيلی متاثر شدند و نشستند روی زمين و هاي​های گريه کردند و دو دستی زدند توی سرخودشان.
ميگفتند: ما تابحال نادان بوديم. گمراه بوديم. غافل بوديم. غلط کرديم . ديگه از اون کارها نميکنيم. ديگه توبه ميکنيم.

شنيدم امريکائی​ها که حسابی از عملکرد سابق خودشان پشیمان شده بودند عليه خودشان تظاهرات کردند و پرچم خودشان را جر دادند و آدمک عمو سام را آتش زدند و شعارهایی همچون مرگ بر آمريکا و انرژی هسته​ای حق مسلم ماست را سردادند.
همچنین مردم امريکا در يک اقدام انقلابی تصميم گرفتند همه کالاها و محصولات امريکايی را تحريم کنند.
از سوی دیگر بنگاه سخن پراکنی سی​ان ان همه برنامه​هايش را قطع کرد و بجای آنها از امروز نوار های مذهبی پخش ميکند و مراسم سينه​زنی نشان ميدهد.
کاخ سفید سابق تبدیل به سقاخانه شده تا مردم معتقد و متعهد امریکا در آنجا شمع نذر کنند .
اصلا امريکائی​ها اينقدر از دست خودشان عصبانی شده​اند که تصميم گرفته​اند بروند و چند تا از سفارتخانه​های خودشان را اشغال کنند و چند نفر از خودشان را گروگان بگيرند.
خلاصه خيلی اوضاع بهم ريخته. ميترسم عده​ای از امريکائی ها عليه خودشان عمليات استشهادی انجام بدهند. خدا خودش رحم کنه!

horn bick.


خنگعلی و بوق دوچرخه:

( عهد کرده بودم در مورد انتخابات جاری چيزی نگويم تا بهانه​ای بدست خنگعلی​ها ندهم که رای نياوردنشان را به گردن تحريمی​ها نياندازند ولی امروز به اين نکته فکر ميکردم که مجلس خبرگان مهمتر است يا شورای شهر؟ و آنهم نه شورای شهرهای سراسر ايران بلکه فقط تهران! از کجا به کجا رسيده​اند؟ کارشان به اينجا رسيده که ميگن اجازه بدهيد ما هم يک بوقی بزنيم.... بگذريم. خدا يک جو عقل به بعضی​ها بدهد و يک پول درست و حسابی به من)

يکی بود يکی نبود. دو تا دوست بودند بنامهای زورعلی و خنگعلی. اين دوتا يک مدتی با هم رفيق بودند ولی بخاطر يک دوچرخه رابطه شان خراب شد. ماجرا از اينجا شروع شد که يکروز اين دوتا رفيق مشغول بازی بودند چشمشان به يک دوچرخه بی​صاحب افتاد. فوری پريدند و سوار آن شدند و در يک چشم بهم زدن آنرا صاحب شدند. کمی که دور شدند سر و کله صاحب بيچاره دوچرخه پيدا شد و هرچه داد و بيداد کرد عهده انها نيامد. آنها ميگفتند: زکی! اين دوچرخه خودمان است. مادام العمر سوارش ميشيم. اصلا اين موهبتی بود الهی که از طرف خدا به مارسيد. تو اگر اعتراضی داری برو به خدا اعتراض کن.
بيچاره صاحب دوچرخه به گوشه​ای خزيد و نظاره​گر بقيه ماجرا شد.
... مدتی گذشت و گذشت. توی اين مدت گاهی زورعلی سوار ميشد و خنگعلی پياده دنبال دوچرخه ميدويد و گاهی برعکس. ولی از آنجائيکه زورعلی قلدرتر بود بيشتر خودش سوار ميشد و اين خنگعلی بدبخت را دنبال خودش ميکشاند. تا اينکه يکبار زورعلی تصميم گرفت به خنگعلی اجازه سواری ندهد و هيچوقت از دوچرخه پياده نشود.
اين بود که خنگعلی شروع کرد به اعتراض کردن. ولی گوش زورعلی به اين اعتراضها عادت کرده بود و از دوچرخه پايين نمی​آمد.
خنگعلی گفت: ببين. تو خودت هم ميدانی که هيچکدام از ما صاحب واقعی اين دوچرخه نيستيم. پس بيا از آن قانونمند استفاده کنيم. درچارچوب قانون اساسی.
زورعلی گفت: نچ! نميشه! مال خود خودمه!
خنگعلی گفت: پس بيا يک کاری بکن. تو سوار دوچرخه بشو ولی من را هم ترک خودت سوار کن
زورعلی گفت: نچ! تو خيلی خيکی و من خسته ميشم دوترکه رکاب بزنم
خنگعلی نااميدانه پيشنهاد داد: پس اجازه بده من عقب تو بنشينم و خودم هم رکاب ميزنم
زورعلی باز هم با قلدری گفت: نچ! اوفینا! میخواهی عقب من بشینی؟ و آبروی من را پیش مردم ببری؟ نمیشه. برو دنبال کارت.
خنگعلی گفت: اصلا تو بنشين پشت من. فقط اجازه بده من هم سوار دوچرخه باشم.
زورعلی گفت: نچ! محال است قبول کنم.
خنگعلی که همه درها را به روی خود بسته ديد و فهميد که از پس کله شقی زورعلی برنمی​آيد گفت:
زورعلی جان! بیا و مردانگی کن. حالا که نمیگذاری من هم سوار بشم پس لااقل اجازه بده يک بوقی بزنم!
زورعلي جواب داد: خنگعلی جان! من خودم برات بوق ميزنم ولی چون خیلی اصرار میکنی اجازه ميدم که به صدای آن گوش کنی!!



Report


گزارش عين​الله از نوسازی :

عارضم حضور شما٬ چند روز پيش مشرف شده بوديم ولايت آب و هوايی عوض کنيم . بع پسر! نميداني چه خبر شده! ولايت ما شده يه دسته گل. همه جا نو و نوار شده. همه اهالی از دم (از صدقه سر کدخدا) پولدار شده​اند. آبادی پر شده از قهوه​خانه و مسافرخانه. عمارتهای چند طبقه درست کرده​اند به چه گندگی! خلاصه اهالی از خوشی دارند تلف میشن. دیگه نميدانند غم و غصه چيه. همه​شون شکمو شده​اند و هی ميخورند. می​ترسم همين روزها چند نفر از پرخوری منفجر بشن.
قيافه آدمها عوض شده. خانمهای روستا که يک زمانی مثل گلابی بودند لاغر شده و هيکلشان شده مثل نی قليان. آدم دلش ميخواد با آنها يه دم بکشه. مردها هم عوض شده​اند. ديگه از کلاه نمدی و گيوه خبری نيست. ماشالله همه خوش تیپ و خوش هيکل شده​اند. راستش را بگم٬ من اصلا آدم خپل و کوتاه​ قد و بد قیافه نديدم. همه شده​اند قهرمان زيبايی اندام .

حالا کجاش رو ديديد؟! گذشت آن زمان که ما تو آبادی برای خبر کردن اهالی جار ميزديم. الان يه چيزی دادن دست مردم به اسم موبايل. من تابحال نديده بودم. اينها اين چیز را میگذارند توی تنبانشان و با خودشان همه جا ميبرند. توی کوه توی صحرا توی کشتزار و باغات و غبره حتی توی مستراح. بوسيله آن موبايل با هم حرف ميزنند و از حال و احوال هم باخبر ميشن. جل الخالق.

آقا جاده رو بگو! چقدر اتوبان ساختند. بین دوتا کوچه بغل دستی چند تا اتوبان عریض کشیدند و سی چهل تا پل زیر گذر و دوربرگردان. اصلا خبری از ترافيک و دود و دم نيست. اصلا فایده نداره باید خودتان بروید و ببینید.

حالا من اين چيزا را که ميگم بعضی​ها باور نميکنند. دليلش اينه که ما ايرانی​ها خيلی عوضی هستيم و همينطوری يه زرزر هايی ميکنيم نه آمار سرمان میشه و نه عدد و رقم و نه دلمان برای ولایتمان میسوزه. آقاجان به چه زبانی بگم که ولايت ما ديگه آباد شده ؟
ولی نميدانم چرا با وجود اين همه نوسازی و پيشرفت٬ خیلی از اهالی٬ آرزوی خارج شدن از آنجا را دارند!

ماجرای لبخند
(نوشته محمد پورثانی)


باور كنيد وقتي از پله‌هاي عكاس خانه بالا مي‌رفتم، به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم اين بود كه كارمان با عكاس مربوطه به كتك كاري بكشد و با دماغي خون آلود از كلانتري محل سر در بياوريم!
مراحل مقدماتي به خوبي وخوشي انجام شد و دست بر قضا طرز برخوردمان هم خيلي دوستانه بود. بدين ترتيب كه بنده پس از عرض سلام خدمت جناب عكاس عرض كردم. دوازده تا شش در چهار مي‌خوام با يه كارت پستال رنگي و ايشان هم با علامت سر، آمادگي خود را اعلام داشت.
عرض كنم تصاوير شش در چهار را براي تكميل پرونده‌ي استخدامي لازم داشتم و كارت پستال رنگي را مي‌خواستم قاب كنم بگذارم روي سر بخاري!
عكاس مورد بحث كه البته چند لحظه بعد بنده دو تا از دنده‌هاي او را به ضرب «هوك راست» براي هميشه مرخص كردم با خوشرويي گفت: اطاعت... ولي ده تومن مي‌شه ها!
آب دهان را به علامت تعجب(!) قورت دادم و گفتم:
اگر اشتباه نكنم، شما تا چند روز پيش، تابلويي توي ويترين نصب كرده بوديد كه دوازده تا عكس 6×4 با يك كارت پستال رنگي هشت تومان، درسته؟
ـ بله، ولي همان طوري كه ملاحظه فرموديد، فعلاً اون تابلو را برداشتيم تا بدهيم مجدداً «با خط نستعليق» نرخ فعلي را بنويسند!
ـ نكند افزايش قيمت سيمان و شكر روي كار عكاسي هم اثر گذاشته و ما خبر نداريم!
طرف، موضوع گران شدن تهيه‌ي عكس غير فوري را با كمال بي‌ربطي ربط داد به افزايش دستمزد كارگر و پرداخت حق بيمه‌ي اجباري و گران شدن لوازم يدكي، يك دست شمع و پلاتين و تسمه پروانه اتومبيل كه هفته گذشته بابت تعويض آن چهار صد تومان داده بود و بالاخره پس از مذاكراتي طولاني قرار شد نه حرف بنده باشد نه حرف ايشان، بلكه دوازده تا عكس شش در چهار را با يك كارت پستال رنگي نُه تومان حساب كند. و نتيجتاً پس از توافق، وارد اتاقي شديم كه دوربين و نورافكن‌ها به حالت قهر پشتشان را به يكديگر كرده بودند.
آقاي «فتو» براي اين كه نشان بدهد تا چه حد به حرفه‌ي خود وارد است كراوات بنده را به اين دليل كه چون رنگ روشني دارد و توي عكس آن چنان كه بايد و شايد نمود ندارد با كراوات گل باقالي رنگ مستعملي كه عين لاشه‌ي گوسفنديخ زده به چنگك چوب رختي آويزان بود عوض كرد و پس از چرخاندن صندلي، دور بازوهايم را گرفت و به زور امر كرد: بفرمائيد!
چندين بار هم نورافكن‌ها را عقب و جلو برد و صورت مدل(!) را تقريباً با فشار كج و راست كرد و بالاخره بعد از ور رفتن هاي مكرر به آلات و ادوات توي جعبه دوربين فرمان بي‌حركت داد.
حرارت ناشي از روشنايي نورافكن‌‌ها و رنج محكم بودن گره كراوات و خشك شدن رگ‌هاي گردن چنان بود كه هر لحظه آرزو مي‌كردم قال قضيه كنده بشود، ولي زهي تصورات باطل و خيال خام!
‌آقاي عكاس ضمن اين كه خط سير نگاهم را مشخص مي‌كرد، گفت: لطفاً يه كمي لبخند بزنيد.
همان طوري كه تنم به طرف راست و گردنم به طرف چپ متمايل بود، بدون اين كه كوچكترين حركتي به ستون فقرات بدهم، پرسيدم آخه چرا؟!
ـ براي اين كه توي عكس اخم كرده و عبوس مي‌افتيد و اون وقت هر كسي آن را ببيند به شما خواهد گفت اون عكاس بي‌شعور، عقلش نرسيد بهت بگه لبخند بزن؟
ـ چشم.........بفرمائيد!
به زور نيشم را باز كردم و بي‌صبرانه انتظار مي‌كشيدم شاسي مربوط به عدسي دوربين را كه همانند سرسيم ديناميت در دست گرفته بود فشار بدهد. ولي نه تنها فشار نداد بلكه بي‌اختيار با دلخوري آن را ول كرد روي هوا. آمد به طرفم و كمي سرم را بيشتر به سمت چپ خم كرد. و گفت: توي لبخند كه نبايد دندون‌هاي آدم معلوم باشه جانم!
گفتم: بفرمائين خوبه؟
ـ نه عزيزم، دندون به هيچ وجه معلوم نشه كه توي عكس عين دراكولا بيفتد، سعي كنيد لب‌هاتون كمي به طرفين كشيده بشه! ببينيد اين طوري، هوم......
عكاس مربوطه پس از گفتن اين حرف خودش لبخندي زد و بنده عضلات صورت را طبق دستور ايشان به همان حالت درآوردم، ولي فايده‌اي نبخشيد و طرف ضمن نگاه كردن به ساعتش گفت: آقا جون بنده كار دارم زود باش!
ـ قربونت برم، بنده كه حاضرم، جنابعالي هي كج و راستم مي‌كني و مي‌گي لبخند بزن!
ـ يعني سركاريه لبخند ساده هم بلد نيستيد بزنيد؟!
ـ اين طوري خوبه، اوم....
ـ نه نه بازم ساختگيه!
ـ حالا؟1
ـ استغفرالله ....خير سر امواتت زور نزن، لبخند بزن، بازم نشد!
ـ پس مي‌فرمائيد چه خاكي به سرم بريزم؟ برم ترياك بخور؟
ـ لازم نيست خاك به سرتون بريزيد يا ترياك بخوريد. فقط يه لبخند بزنيد!
ـ آخه مگه زور زوركي هم مي‌شه لبخند زد؟ تا دل كسي خوش نباشه كه نمي‌تونه بخنده، آقاي عكاس!
ـ بله ....اما آدم اگر بخواد مي تونه عين هنرپيشه‌هايي كه جلوي دوربين الكي لبخند مي‌زنن و خودشونو خوشبخت و موفق نشون مي‌دن، لبخند بزنه.
ـ آخه آقاي عكاس، خودت مي‌گي هنرپيشه، بنده كه هنرپيشه نيستم بتونم خودمو به قيافه‌هاي مختلفي دربيارم.
ـ يه لبخند ساده هم كاري داره كه شما با اين هيكل نتوني بزني؟ حيف نون! (البته اين جمله را خيلي آهسته گفت كه نشنوم!)
بنده هم خودم را زدم به آن راه كه مثلاً نشنيدم. گفتم: عجب گيري افتاديم هان.....اصلاً بي‌لبخند بنداز، شايد رئيس كارگزيني دلش برام بسوزه زودتر شغلي بهم بده!
ـ نمي‌شه جانم ......بزن مي‌خوام برم به مشتري‌هاي ديگرم برسم!
ـ بنده كه مي‌زنم ولي سركار قبول نداري، بفرمايين!
مجدداً به زور لبخندي زدم ولي عكاس ضمن اين كه براي نشان دادن ميزان انقلاب دروني عين قاپ بازهاي سابق محكم با كف دست مي‌زد به رانش گفت: آقاجان، اين پوزخنده، نه لبخند!
ـ ديگه اونش به شما چه ربطي داره آقاجان؟ بنداز تمومش كن بريم دنبال بدبختيمون دِ .....خوشش مي‌‌آد خون آدمو كثيف بكنه!
عكاس با شنيدن اين حرف با ناراحتي تا وسط اتاق آمد و گفت:
ـ شايد جناب عالي برات اهميتي نداشته باشه ولي من عكس مزخرف به دست كسي نمي‌دم كه به شهرتم لطمه بخوره، بنده بيست و پنج سال آزگاره توي اين خيابان عكاسم و خيلي از رجال مملكتتون مي‌آن اينجا عكس مي‌اندازن، اون اوايل هنرپيشه‌هاي فيلم فارسي واسه‌ام سر و دست مي‌شكستند، فهميدي؟ بدبختي اين جاست كه اگر مغازه آدم شمال شهر نباشه، همه خيال مي كنند از اين عكاس آشغال‌هاست!
ـ حالا مي‌فرماييد بنده چكار كنم؟
ـ يه لبخند بزنيد، حاضر....اينجا رو نگاه كنين، بي‌حركت، لبخند.
ـ آقاجون، نمي‌آد، درست مثل اينه كه كسي ادرار نداشته باشه ولي بهش دستور بدن زور زوركي يه كاري بكنه، خوب نمي‌آد، نمي‌آد ديگه! خوب، وقتي نمي‌شه چه خاكي به سرم بريزم، مي‌فرمائيد برم خودمو بكشم؟ خودمو از بالاي اين ايوون بندازم توي پياده رو؟!
ـ آقاي محترم(!)‌لبخند زدن چه ربطي داره به ادرار؟ يه كمي عفت كلام داشته باشيد،
نا سلامتي اينجا آتليه عكاسيه نه توالت عمومي.
اين بار عكاس لحن كلامش را عوض كرد و گفت:
ـ دوران گذشته را در ذهن مجسم كنيد. خود به خود يك نوع حالت انبساط خاطر و لبخند توي صورتتون ظاهر مي‌شه!
ـ بله وقتي كسي خاطرات خوشي توي زندگي نداره چطور ممكنه اون‌ها رو به ياد بياره؟ اصلاً جناب عالي تمام حرف‌هاتون زوره!
ـ غير ممكنه خاطره خوشي توي زندگي كسي رخ نده. شما از ابتدا ماجراهايي رو كه از بچگي براتون رخ داده در نظر مجسم كنيد حتماً چندتاي آنها خوشحال كننده بوده، چشماتونو هم بذاريد و فكر كنيد.
ـ اطاعت.......
حسب الامر عكاس چشم‌ها را هم گذاشتم سنين طفوليت را به ياد آوردم كه پدرم فوت كرده بود. با اين كه به علت صغر سن نمي‌دانستم زنده بودن با مردن چه فرقي دارد از ديدن اشك خواهر و مادر و ساير بستگان، بغض بيخ گلويم گير كرده بود، بعداً هم اخراج از كلاس به جرم بدي خط و مصيبت مشق و تكاليف مدرسه و غراي پيدا كردن كار كه به رئيس كارگزيني و مؤسسه‌اي مراجعه مي‌كردم، مي‌گفت، متأسفانه تا اطلاع ثانوي استخدام ممنوعه.... و پيدا كردن يه پارتي و خريد كادو براي پارتي با اولين حقوق(!) و بعداً هم مصيبت اجاره نشيني و شب عروسيم كه بر سر مهريه كار به زد و خورد كشيد! و برادر عروس با مشت زد توي آبگاهم و كم كم به دنيا آمدن بچه توي بيمارستان و دعوا با حسابدار زايشگاه بر سر گراني صورتحساب عمل سزارين و گرفتاري سرخك و مخملك....بچه و بعدش هم فاجعه ثبت نام در كودكستان، دعوا با متصدي شركت تلفن كه وديعه را پنج سال قبل گرفته بودند ولي نمي‌خواستندبه خانه ما سيم بكشند و باز پيدا كردن پارتي و دادن انعام و خلاصه جور نبودن دخل و خرج و دادن استعفاء و با «خرما» چاي خوردن به علت گراني قند و گير نيامدن عمله و بنّا و گراني مصالح ساختماني و جريمه صد تومني توقف ممنوع كه هر چه به ستوان مربوطه مي گفتم: جناب سروان جون(!) چون بچه‌ام مريضه مجبور بودم جلو دواخونه نگه دارم نسخشو بپيچم.....به خرجش نمي‌رفت و خلاصه همين طور كه داشتم توي مكافات مشكل ترافيك سير مي كردم كه صداي آقاي عكاس درآمد و گفت:
ـ آقا جون، مگه مي‌خواي فرمول اتم كشف كني كه داري آنقدر به حافظه‌ات فشار مي‌آري آخه جانم ما هم كار و زندگي داريم، اگر بخواهيم واسه هر عكس بي‌قابليتي (!) آنقدر معطل بشيم كه حسابمون تمومه.
زود باش آقا جون (!) الهي رو آب بخندي....بخند راحتم كن!
ـ والله هر چي دارم مي‌گردم نقطه‌ي روشن و خوشحال كننده‌اي توي زندگيم گير نمي‌آرم كه منجر به لبخند طبيعي بشه.
جناب عالي هم كه مي‌فرمايين مصنوعيش به شهرت بيست و پنج ساله‌ي مغازه تون لطمه مي‌زند، اين طوري خوبه؟!
ـ آخه اين لبخند شما عين له له سگ مي‌مونه. مي‌فرماييد نه بلند شين خودتونو توي آيينه ببينين!
راستش اسم «سگ» را كه آورد بي‌اختيار از جا بلند شدم با همان ستون فقرات خواب رفته و گردني كج، شترق خواباندم زير گوش عكاس!
او هم نامردي نكرد مثل كشتي گيرها رفت زير دو شاخم بلندم كرد و محكم كوباند زمين. و در اثر اين غلطيدن هاي متوالي نورافكن ها يكي پس از ديگري سقوط مي‌كردند. وساير مشتري‌ها با شاگرد عكاس موقعي آمدند توي اتاق كه ماها حسابي از خجالت همديگر درآمده بوديم...طرف تمام رخت و لباسم را پاره كرده بود جز كراواتي كه به خودش تعلق داشت!
توي كلانتري، بنده مي گفتم: جناب سروان ايشون به من توهين كرده و عكاس ضمن اين كه صورت متورم و دندان‌هاي شكسته‌اش را نشون مي‌داد اصرار داشت پرونده برود پزشكي قانوني! خوشبختانه در اثر نصايح مسئولان كلانتري پرونده به دادسرا محول نشد و عجب اين كه وقتي صورت خون آلود يكديگر را مي‌بوسيديم از ديدن آرواره طرف كه عين بلال ريخته شده بود چنان لبخندي بر روي لب‌هايم نقش بسته بود انگار كه بليتم برنده جايزه‌ي ممتاز شده!
همين طور كه از كلانتري بيرون مي‌آمدم نگاهم كرد و گفت: خب مرد حسابي اين لبخند را مي‌خواستي زودتر بزني!


تغییرات اساسی:

من هم با براندازی و تغيير رژيم مخالفم. با براندازی نرم و پنبه​ای هم مخالفم. اصلا همين وضعيت خيلی هم خوبه. قانون اساسی هم لازم نيست عوض بشه يا تغيير بکنه . همه چیزش خوبه فقط تنها نقطه ضعفش اينه که قانون اساسی ما جلد ندارد. بايد يک کاغذ کادو و مقداری مشمع پلاستيکی و یک چسب نواری بگيريم و آنرا جلد کنيم.

مسئولين ما هم از دم خوبند لازم نيست عزل و نصبی در سطوح مختلف مديريت داشته باشيم فقط چندتا تغيير در ظاهر افراد بايد ايجاد کنيم تا همه چیز تکمیل شود. مثلا بگيم خامنه​ای ريشش را از ته بزند و بجای عبا و عمامه کت شلوار بپوشد و يا لااقل يک پالتو بلند پشمی با يک شلوار گرمکن و کفش آديداس بپوشد. اينجوری خيلی بهتر است.
احمدی​نژاد هم موهايش را بلند کند و ژل بزند و يه عينک دودی ( از اون​ها که اندازه نعلبکی هستند) بزند و البته آن کاپشن را بياندازد توی سطل زباله و بجای آن يک زيرپوش رکابی بپوشد.

دو سه تا بمب اتمی و یک سینی کیک زرد هم بايد تهيه کنيم و همیشه توی يخچال داشته باشيم يک وقت ميهمان سرزده مياد خجالت نکشيم. خوب نیست توی خونه چیزی نداشته باشیم.

البته بد نيست چند تا تغيير کوچولوی ديگر هم انجام بدهيم البته خیلی هم لازم لازم نیست ولی اگر انجام شود بد نیست:
راديو تلويزيون برود زير نظر رئيس جمهور. رئيس جمهوری و رهبری و شورای نگهبان در هم ادغام بشوند بروند زير سازمان آب و فاضلاب استان ابرقو.
وزارت اطلاعات و روزنامه اطلاعات در هم ادغام بشوند و بروند تحت پوشش تربيت بدنی. تربيت بدنی برود زير نظر سازمان بهزيستی و آن هم برود زير نظر کارخانه کفش ملی.
ارتش و سپاه در هم ادغام بشوند بروند زير نظر کميته امداد و ان هم برود زير نظر سازمان غله .
وزارت خارجه برود زير نظر سازمان تجهيزات و ماشين​آلات کشاورزی.
سازمان انرژی اتمی برود زير نظر سازمان هواپيمايی و هردو آنها بروند تحت مديريت نهضت سوادآموزی.
سازمان ملل برود زير نظر آموزش پرورش و آنها بروند زیر نظر بخشداری گرمسار.
مجلس برود زير هاشمی و هاشمی برود زير کروبی و او برود زیر شاهرودی و او بیفتد روی رهبری و همگی بصورت دسته جمعی بروند زير چرخ تريلی هيجده چرخ تا ما از شر همه​ شون خلاص بشيم!
اوسا غنضنفر بنا

فرض کنيد يک خانه خيلی خيلی قديمی و درب و داغون داريم بطوريکه ظاهر و باطنش مايه خجالته. پی آن نشست کرده٬ سقف آن از حصیر و نيرچوبی و کاهگلی است که تیرهای چوبی اش شکسته و سقف خانه شکم داده و هر لحظه ممکن است سرمان خراب شود. با يک بارش باران چيکه ميکند و شرشر آب باران سرمان ميريزد. پنجره​های چوبی آن در اثر سرما و گرما کج و معوج شده و چاه فاضلاب آن پر شده و زده توی مطبخ. نيمی از کاهگل​های ديوار حياط فرو ريخته و موشهّای گنده و خپل در زير سقف حصيری اتاقها لانه کرده​اند و هرلحظه ممکن است يکی از آنها بيفتد توی کاسه آبگوشت ما.

اين خانه از جد و آباد ما به ارث رسيده . دلمان ميخواهد در همين خانه آبا و اجدادی​مان زندگی کنيم ولی واقعا با اين وضعيت که نميشه! هر شب که زير آن سقف ميخوابيم نميدانيم آيا صبح زنده هستیم یا آوار سقف روی سرمان خراب ميشه ( حالا بگذريم از رفتن هزارپا توی گوش​مان و رژه سوسکها روی بالش و لحاف​مان). نه امنيتی نه بهداشتی نه دلخوشی نه آبرومندی. خدا نکند يک ميهمان غريبه بيايد خانه ما٬ از خجالت مثل برف آب ميشيم ميرويم زير زمين.

کم​کم همه ما اعضای خانواده به اين نتيجه ميرسيم که: آقاجان! اينطوری نميشه. بايد يک فکر اساسی بکنيم. اگر ميخواهيم اينجا زندگی کنيم بياييد پولهايمان را روی هم بگذاريم و اين خانه کلنگی را بکوبيم و از نو بسازيم. هرکس چيزی ميگويد و پيشنهادی ميدهد. سرانجام به اين فکر ميافتيم که از اوسا غضنفر بنا بخواهيم يک توک پا بيايد خانه ما و برآورد قيمت کند که چقدر ميگيرد اينجا را بصورت اساسی درست کند. با چه قيمتی و در چه مدت و با چه شرايطی.

اوسا غضنفر يک آدم بيسواد است که بنايی را از کارگری ساده شروع کرده و مدتی کاهگل درست ميکرده و گل لگد میکرده ولی چرخ روزگار او را به جايی رسانده که همه اهالی محل او را می شناسند و به او را « اوسا غضنفر معمار» صدا ميکنند. اوسا غضنفر خيال ميکند واقعا معمار است مثل همان اصلاح​طلبهای ما.

بالاخره اوسا غضنفر وارد ميشود. نگاهی کارشناسانه به زوايای مختلف ساختمان می​اندازد. از مستراح و چاه فاضلاب ديدن ميکند و با دسته بيلش طول و عرض و عمق آنجا را اندازه ميگيرد و بدون اينکه چيزی را يادداشت کند الکی يک چيزهايی را زير لب زمزمه ميکند که مثلا دارم محاسبات رياضی را توی ذهنم انجام ميدهم. بعد از جيبش قوطی سيگارش را درمی​آورد و يک سيگار هما روشن ميکند. چند تا پک عميق به سيگار ميزند و ميگويد:
«عرض کنم خدمت شما (کمی مکث ميکند و همه ساکت هستند و منتظرند ببينند نتيجه محاسبات فنی چيست)... اين خانه هيچی​اش نيست. ساختمان محکم و قرصی​ايه. صد سال ديگه هم عمر ميکنه. هيچ عيبی هم نداره. نميخواد زياد پول خرج کنيد. اگر خيلی دلتان ميخواهد تغييری بدهيد و کاری انجام بدهيد من يکروز با يک کارگر افغانی ميام همان يک قسمتی از ديوار حياط را که کاهگلش ريخته را دوباره ماله کشی ميکنم و درست و حسابی تحويلتان ميدهم.»

هرچه ما ميگوييم عموجان! اينجا از پای بست ويران است بايد از چند متر زير پی شروع کنيم و همه چيز را بطور اساسی درست کنيم ٬ باز اين مش غضنفر بنا حرف خودش را ميزند ميگويد همين خانه با همين وضعيت خوب است فقط بايد يه خورده اصلاحات در آن ايجاد کرد.
حالا بنظر شما به اين مش غضنفر چی بگيم؟
اشکال در کجاست؟

دوستان عزيز توجه کنيد:
ظاهرا يک دانشجو در ايران بضرب چاقو کشته شده اين هم لينک خبر:
( حالا خوبه اين خبر تکذيب بشه و ما خيط بشيم!!!)

لطفا فقط به اين نکته فکر کنيد که چرا ما در مورد « کتک خوردن » يک دانشجوی ايرانی در کاليفرنيا قشقرق براه می​اندازيم ولی در مورد کشته شدن ( و نه کتک خوردن) دانشجويی ديگر سکوت ميکنيم؟
تفاوت از کجا تا کجاست؟


بياييد کمتر هارت و پورت کنيم:

بار ديگر دست جنايتکار امپرياليسم جهانی از آستين خودش بيرون آمد و فاجعه​ای ديگر آفريد. نيروهای مزدور امريکايی که ملبس به لباس پليس بودند سحرگاه دیروز در يک يورش دژخيمانه و ناجوانمردانه به کتابخانه دانشگاه کاليفرنيا حمله کردند و با کمال بی​شرمی از يکی از هموطنان ما کارت شناسايی خواستند که منجر به فاجعه​ای تلخ و فراموش نشدنی گرديد.
ای آزاد​مردان و شيرزنان جهان بپا خيزيد. ای سران کشورهای منطقه و شيخ نشينان حوزه کارائيب و حومه بخود آييد و دست از حمايت امريکای جهانخوار برداريد. ديديد با اون همشهری ما چه کردند؟ ای خاک بر سرتان!
اینجانب ضمن شدیدا محکوم کردن این قبیل اعمال وقیحانه که دل و قلوه و جیگر سفیده و دنبلان ما را جریحه​دار کرد ٬ عزای عمومی اعلام ميکنم و از فردا صبح بعنوان اعتراض به این عمل ددمنشانه پرچم ها نيمه افراشته و شلوارها نيز تا نيمه پايين خواهند آمد بطوريکه نصف دوتا لپ مورد نظر نمايان شود تا بدينوسيله حال امريکائی​ها را بگيريم.

خب. بعد از اين مقدمه که حق امریکائی​ها را کف دستشان گذاشتم اجازه دهيد نکته​ای را خدمتتان عرض کنم:

مدتهاست که عادت کرده​ام هروقت پليس يا هر نيروی مسلح را در خيابان و معابر عمومی ميبينم سريعا مسير عبورم را طوری تغيير ميدهم تا حتی​الامکان از مواجه شدن با اين موجودات پرهیزکنم. مثلا اگر يک پليس از اينطرف پياده رو ميرود من سعی ميکنم از سمت ديگر بروم. چرا؟ بخاطر اينکه او قدرت دارد مسلح است و من ندارم. از شما می​پرسم اگر من از کنار یک پلیس بگذرم و او همینطوری دلش خواست خدای نکرده زبانم لال یک انگشتی بکند من چکار کنم؟ آیا میتوانم یکی بخوابانم بیخ گوشش که صدای شتلق آن گوشش را کر کند؟ معلومه که نه. اگر هم بخواهم شکایت کنم که باید از کار و زندگی بیفتم تا در دادگاه ثابت کنم که تقصیر من نبوده که او انگشتش به یکی از اماکن مقدسه من خورده. این مسئله نه بخاطر ترس است بلکه بخاطر عدم توازن قدرت است.
اگر درس حساب و احتمالات يادتان باشد ميدانيد که احتمال الکی گيردادن آن پليس به شما هرچند هم کم باشد ولی مطلقا صفر نيست و عقل حکم میکند به لحاظ وجود همين احتمال ولو جزئی از مسيری برويم که کمتر کارمان به پليس بخورد. طوری زندگی کنيم و طوری رفتار کنيم که کمتر بهانه برخورد به پليس بدهيم.
من اگر جای آن دانشجو بودم اولا بدون کارت شناسایی به آن محل نمی​رفتم و ثانیا به محض اولین تذکر انجا را ترک میکردم و نمیگذاشتم کار به خشونت کشیده شود.
هارت و پورت کردن گاهی اوقات خوب است ولی نه همه جا و نه برای هرکس.





مجوز راديو!

آدم نميداند در موزد بعضی از مسائل تاريخ معاصر ايران بخندد يا گريه کند.
هيچ ميدانستيد داشتن راديو نياز به اخذ مجوز داشت؟
روزی هم نسل آينده با مطلع شدن از وضعيت فعلی ما همين احساس را خواهند داشت. آنها تعجب خواهند کرد از اينکه در زمان ما ماهواره داشتن جرم محسوب و يا سايتهای اينترنتی فيلتر شده و از همه خنده​دارتر اينترنت با سرعت برای مردم ممنوع شده باشد.

البته بعضی ها معتقدند اخذ مجوز برای داشتن راديو بخاطر آبروريزيهايی بوده که بعضی عوام الناس ميکرده​اند. مثلا راديو چون محصول اجنبی​ها بوده و نجس٬ آنرا داخل حوض ميکردند تا حسابی آبکشی شود و بمحض اتصال به برق٬ بومب! جرقه ميزد و دود از راديوی بيچاره بلند ميشد و گاهی باعث اتش سوزی می​شد
بخاطر همين کارها بوده که دولت از دارندگان راديو تعهد ميگرفته که راديو را شست و شو ندهند و در شبکه برق ايجاد اختلال ننمايند!.



معنی ثانيه چيست؟


سخنگوی وزارت خارجه کشورمان در پاسخ به تهديدات نظامی اسرائيل گفته: پاسخ ايران به اسرائيل به ثانيه هم نميکشد!
خب. شايد اسرائيلی​ها از اين حرف حسابی بترسند و همه نقشه های جنگی​شان را پاره کنند و خلاصه از ترس پاسخ ايران شلوارشان را خيس کنند ولی خودمانيم ٬ما که يک عمر توی اين مملکت بزرگ شديم خوب ميدانيم معنی ثانيه چيه.
در همه دنیا ثانیه واحدی از سنجش زمان است که یک شصتم دقیقه محسوب میشود ولی در ایران این واحدها معنای دیگری دارد.
مثلا ما در محاورات روزمره میگوییم: یک دقیقه وایسا اینجا الان برمیگردم. یکدفعه میبینی نیم ساعت ایستاده​ای همانجا ولی طرف برنگشته
و یا مثلا اگر قرار است جلسه​ای راس ساعت يازده صبح تشکيل شود محال است تا قبل از ساعت يازده و نيم شروع شود. عده​ای ادعا ميکنند توی ترافيک گير کرده​اند عده​ای ميگويند پنچر شده بودند. عده​ای بهانه می​اورند که ساعتشان عقب مانده بوده عده ديگری هم ميگويند آدرس محل جلسه را اشتباه متوجه شده بودند. يک عده​ای هم که غايب هستند بعدها ادعا ميکنند ما فکر ميکرديم جلسه ساعت يازده شب تشکيل ميشود.
ما که با خودمان تعارف نداريم ولی تصور بکنيد خدای نکرده اسرائيل مراکز هسته​ای ما را بمباران کند و ما بخواهيم جواب دندان شکنی به او بدهيم ببينيد چه اوضاعی خواهد شد.

ابتدا مسئولين ما خبر بمباران مراکز ياد شده را از رسانه​های خارجی ميشنوند. فورا شماره تلفن مقامات محلی را ميگيرند تا ببينند اين شايعات درسته يا نه ولی معمولا مسئولين محلی يا در سفر زيارتی هستند و يا در جلسه تشريف دارند و دسترسی به آنها حتی برای خدا هم ميسر نيست.
بعد از تاييد خبر توسط مقامات محلی فورا هيئت حقيقت ياب از تهران راهی منطقه ميشود تا گزارش دقيقی از محل را به مقامات رده بالای کشوری اطلاع دهد. دو سه روز بعد درحاليکه همه دنيا عکسهای خبری بمباران مراکز هسته​ای را منتشر ميکنند مقامات ايرانی شديدا انرا تکذيب ميکنند و دو سه تا روزنامه​های داخلی را بخاطر انتشار اين خبر جعلی و تشويش اذهان عمومی توقيف ميکنند.
ولی يک دو هفته بعد تلويحا يک چيزهايی بصورت مبهم عليه اقدامات جنايتکارانه صهيونيسم از صدا و سيما پخش ميشود. مردمی که به اينترنت و رسانه​های خارجی دسترسی ندارند متوجه ميشوند يک خبرهايی شده ولی نميدانند دقيقا چه اتفاقی افتاده. دو سه روز بعد ائمه جمعه از مردم ميخواهند در راهپيمايی ميليونی شرکت کنند و اقدامات اخير اسرائيل را محکوم کنند. مردم به راهپيمايی ميروند و عليه اسرائيل شعار ميدهند و آدمک بوش را آتش ميزنند ولی دقيقا نميدانند چه اتفاقی افتاده.
يکی دو هفته بعد فرماندهان نظامی موفق ميشوند از فرمانده کل قوا حضرت آيت الله خامنه​ای( صلوات) وقت ملاقات بگيرند تا اوضاع را به سمع مبارک برسانند. در اين جلسه قبل از اينکه فرماندهان موفق به طرح موضوع شوند بعضی از آنها با ديدن آقا از خود بی​خود ميشوند و شروع ميکنند به هق هق گریه. آقا هم دست نوازش به سر آنها ميکشد و چفيه مبارک را به آنها ميدهد. آنها آنقدر مجذوب شخصيت روحانی آقا ميشوند که يادشان ميرود برای چه کاری خدمت ايشان مشرف شده​اند. خلاصه جلسه با شعار روح منی خامنه​ای بت شکنی خامنه​ای تمام میشود

... همين جوری دو سه ماهی ميگذرد. يکروز مقامات کشوری ديگه تصمصم ميگيرند پاسخ اسرائيل را بدهند. تا موشکها را نشانه ميگيرند بسمت تل​آويو يکدفعه يک نفر عطسه ميکند. فورا کار متوقف ميشود. ميگن ممکن است اين موشک اشتباهی بخورد سر فلسطينی​ها. يک مدت صبر کنيد.
....دو سه ماه بعد دوباره می​آيند موشکها را شليک کنند يکدفعه ميشنوند که يکی از علما به رحمت ايزدی پيوسته و مرحوم شده. همه کارها ميخوابد و در مملکت عزای عمومی اعلام ميشود.
چند ماه بعد ميخواهند اينکار را انجام بدهند ولی مقارن شروع ماه رمضان است و حال این کارها نیست. چند ماه بعد ايام محرم و صفر است بايد عزاداری کنند. چند ماه بعد ايام دهه فجر است و جشن پيروزی انقلاب که سر مسئولين حسابی شلوغ است.
خلاصه اين قضيه اينقدر طول ميکشد تا اصل قضيه فراموش شود و خيال همه راحت.
خطبه های بلاگ​آباد:


و اما بعد.
من امروز آمدم اينجا تا تبريک بگم. تبريک به پيشگاه مقام معظم رهبری. تبريک به علمای اعلام. نبريک به ملت هميشه در صحنه.
تبريک بخاطر پيروزی برادران و خواهران دمکرات در آمريکا. حقيقتا اين از الطاف الهی بود و مرهون امدادهای غيبی . ما از حضرت بقيت الله تشکر ميکنيم که هميشه در صحنه انتخابات حضور دارند و صندوق آرا را شخصا شمارش ميکنند.
ما از ملت هميشه در صحنه امريکا نيز تشکر ميکنيم که با حضور گسترده خود در حوزه​های اخذ رای مشت محکمی به دهان ابرقدرتهای غرب و شرق و در راس آنها امريکای جنايتکار زدند.
ما همچنين از امت سلحشور دمکرات تشکر ميکنيم که با حضور ميليونی خود در انتخابات با ارمانهای مقدس مقام معظم رهبری تجديد بيعت کردند و بدون اينکه از حمايت​های معنوی شورای نگهبان برخوردار باشند به فضل الهی و دعاهای شما ملت در انتخابات پيروز شدند.

و اما چند تذکر و توصيه به برادران دمکرات:

عزيزان! حال که شما در اين نبرد حق عليه باطل پيروز شديد فورا بايد دست بکار شويد و ريشه آمريکا و صهيونيسم بين الملل را از جا بکنيد و بياندازيد بيرون.
اولين کاری که بايد بکنيد عزل مديران فاسد و جايگزينی انها توسط نيروهای مخلص حزب​الهی و بسيجی و متعهد است. وزير غربزده بدرد شما نمی​خورد. همه انها را بیرون بریزید. نماینده بی​حجاب بدرد نمی​خورد. به همه آنها اولا با زبان خوش و ملایمت تذکر بدهید که مقنعه بپوشند و اگر از این امر سرباز زدند محکم بخوابانید بیخ گوششان تا ادب بشوند.

مسئله بعدی بستن مراکز فساد و فحشا است. باید فورا هالیود را تعطیل کنید. فیلمسازها بايد در مورد واقعه کربلا و پانزده خرداد و راهپيمايی ميليونی بيست و دو بهمن فيلم بسازند نه در مورد شهيدان تايتانيک و مزخرفاتی مانند ترميناتور و رامبو. هنرپيشه​های زن را بفرستيد سبزی پاک کنند و آشپزی کنند. يک آبگوشت خوشمزه درست کردن اجر و ثوابش هزار مرتبه بالاتر است از نعوذبالله ماچ و بوسه کردن با مرد نامحرم در فيلمهای آنچنانی .

کار بعدی که بايد انجام بدهيد اين است که اون جرج بوش را از کاخ سفيد بيرون کنيد. اول با زبان خوش بگوييد برود و اگر نرفت او را انقدر اذيت کنيد تا کلافه شود و مجبور شود اسباب کشی کند و از کاخ سفيد برود. مثلا هرروز وقت و بی​وقت برويد زنگ درب کاخ سفيد را بزنيد و الفرار. سرظهر موقعی که خوابیده بروید جلو خانه او توپ بازی کنید و سر و صدا راه بیاندازید. سطل آشغالش را بريزيد توی پياده رو. چرخ ماشينش را پنچر کنيد و با تيرکمان همه شيشه پنجره​ها را بزنيد خرد کنيد. سيم تلفن را از بيرون قطع کنيد و شير گاز را از داخل کوچه ببنديد.

کار مهمتری که وجود دارد تخریب مظاهر طاغوتی است. اون مجسمه آزادی که یک خانمی درحالیکه در دستش یک مشعل گرفته ولی حجابش را رعایت نکرده را با سیم بکسل بکشید پایین. همین چیزها باعث بدآموزی به جوانان ما شدند و هی میگویند آزادی٬ آزادی.

در ضمن يک خواهش شخصی هم داشتم. اون خانم مونيکا لوفينسکی را پيدا کنيد و بگویید یه دقیقه بیاد پيش ما ببينم احکام شرعی سيگار کشيدن را بلد است يا خير.
اخلاق حرفه​ای:

فرض کنيد خدای ناکرده خانه شما آتش گرفته. سراسيمه به آتش​نشانی زنگ ميزنيد کسی گوشی را برنمی​دارد ولی در عوض اين نوار ضبط شده را ميشنويد:
«همشهری عزيز. بدليل پرداخت نکردن حقوق و اضافه​کاری توسط شهرداری از خاموش کردن آتش تااطلاع ثانوی معذوریم. بگذارید خانه​تان خاکستر شود.»

فرض کنید خدای نکرده یکی از بستگان شما در اتاق مراقبتهای ویژه بستری است و با مرگ دست و پنجه نرم میکند و شما از پشت دیوار شیشه​ای ضربان قلب او را که بر روی مانیتوری بصورت منحنی​های کج و معوج دیده میشود با اضطراب و دلهره نظاره​گر هستید. در همین موقع پزشک جراح از اتاق بیرون میاید و خطاب به شما میگوید: یا بقیه پول درمان را پرداخت کنید و یا اینکه ماسک اکسیژن را از روی صورت بیمار برمیدارم و او را میفرستم جهنم!

فرض کنید خدای ناکرده دست یا پای شما در اثر حادثه​ای شکسته شده . برای مداوا پیش شکسته بند میروید و آنرا گچ میگیرند. یک ماه بعد برای ادامه مداوا به همان شکسته بند مراجعه ميکنيد ولی در مورد اجرت کار با طرف دعوايتان ميشود. طرف هم لج ميکند و ميگويد: حالا که بقيه پول را نميدی ميزنم دوباره دست يا پايت را ميشکنم تا مثل روز اول بشه!

فرض کنيد خدای ناکرده کارتان به دادگاه افتاده. برای تسهيل کارها مجبوريد وکيل بگيريد. بخشی از پول را اول ميدهيد و بقيه را منوط به ابلاغ نهايی رای دادگاه و حصول نتيجه ميکنيد. در روز دادرسی وکيل به شما ميگويد: حالا که پول مرا نميدی من هم عليه تو حرف ميزنم تا به زندان بيفتی و يه خورده آب خنک بخوری!

فرض کنيد شما ساختمانی را میخواهید بسازید. برای اینکار به يک مهندس يا معمار رجوع ميکنيد. در جريان ساخت بين شما و آن مهندس يا پيمانکار اختلاف مالی ايجاد ميشود. مهندس يا معمار هم لج ميکند و ميگويد: حالا که پول مرا نميدی من هم يکی از ستونهای ساختمان را خراب ميکنم تا سقفش ببريزد سرت و حالت جا بياد!

فرض کنيد خدای ناکرده سارق و يا دزد ی به خانه شما وارد شده و قصد سرقت اموال شما را دارد. به پليس زنگ ميزنيد. يکی از آنها ميگويد: چون قرارداد ما را تمديد نکرده​اند ما در حال اعتصاب هستيم و نميتوانيم کاری برای شما انجام بدهيم. خودتان با يک چوبی چيزی حساب درد را برسيد.

خسته شديد از بس فرض کرديد؟
ديگه فرض نکنيد چون الان توضیح میدهم:

حتما توی اخبار بارها شنیده یا خوانده​اید که فلان شرکت معتبر اتومبیل​سازی مثلا همه مدلهای سال قبل خود را بدلیل اشکال در سیستم ترمز و یا خطر احتراق در باک بنزین جمع​آوری کرده و یا فلان شرکت تولید کننده شکلات از همه مردم درخواست میکند که از مصرف فلان محصول مشخص بدلیل ایجاد مسمومیت خودداری کرده و آنها را برگردانند و مثالهایی از این قبیل.

راستی چرا این اتفاقات در کشور ما رخ نمیدهد؟ چرا مثلا یکبار ما نشنیدیم که ایران خودرو بگوید مثلا پیکان​های تولیدی ما را برگردانید. فراموش کردیم سیستم ترمز نصب کنیم و یا یادمان رفته برای آنها اگزوز یا میل لنگ یا فرمان بگذاریم ؟!
اگر چنین اشتباهاتی رخ دهد مسئولین میگویند: این سوسول بازی​ها چیه؟ مردم ما خودشان یه پا مکانیک​اند. پیش هر بقالی بروید قطعات یدکی پیکان را دارد و آن قطعه فراموش شده را خودشان بلدند نصب کنند.
این اشکال برمیگردد به فرهنگ ما. ما خودمان را محور همه تصمیمات میدانیم و لذا هم خودمان به تنهایی قانون وضع میکنیم و هم شخصا آنرا اجرا میکنیم و هم در نحوه اجرا آن نظارت میکنیم!
نتیجه این میشود که به اخلاق حرفه​ای پایبند نیستیم. و برای احقاق حقوقمان دست به هرکار غیر اخلاقی نیز میزنیم.
جامعه شهرنشینی بدون رعایت اخلاق حرفه​ای تبدیل میشود به جامعه میرزا قلی خانی. یعنی هرکس طبق تشخیص خودش میگیرد و می برد و می​دوزد. به این میگن اخلاق خرتو خری.



واقعا بمب اتم حق مسلم ماست:



آقاجان! من هم به پيروی از بقيه خل و چل​​​​​​​​​​​​​​​​های عتیقه مثل دکتر عباسی و داریوش سجادی وغيره معتقدم که واقعا بمب اتم حق مسلم ماست. راست ميگم بجان خودم. شوخی ندارم.
من قول ميدهم اگر فقط دوتا بمب اتمی کوچولو داشته باشيم همه بدبختی​های اين مملکت درست ميشه. باور نداريد؟ الان توضيح ميدم:

فرض کنيد ما همبن الان دوتا بمب اتمی درست کرديم و گذاشته​ايم توی انبار و درب​آنجا را قفل کرده​ايم و کلیدش را داده​ايم دست یک آدم مطمئن و مورد اطمینان.
بعد از گذشت مدتی امريکا و اروپا از دستيابی ايران به سلاح اتمی حسابی عصبانی ميشوند و ميگن: ديديد اينها دروغ ميگفتند. اينها ميگفتند ما میخواهیم از بمب اتم برق توليد کنيم حالا رفته​اند سلاح اتمی درست کرده​اند و برای ما دارند شاخ و شانه میکشند. ابتدا تهديد ميکنند و قطعنامه صادر ميکنند ولی فایده​ای ندارد. احمدی​نژاد به خارجی​ها دهن کجی ميکند و شکلک درميآورد. خارجی​ها از اين حرکت کفری ميشوند و قسم میخورند که به ايران حمله نظامی کنند. ناوگانها به خليج فارس روانه ميشوند و پايگاههای نظامی منطقه به حالت آماده باش درمی​آيند.
مقام رهبری دستور ميدهد: حالا ديگه وقتشه! برويد از انبار اون دوتا بمب را بياوريد تا بزنيم کله امريکا و اروپا را خاکشير کنيم.
فرماندهان نظامی اعم از ارتش و سپاه تشکيل جلسه ميدهند تا ببينند کليد انبار دست کيست؟ آخه توی مملکت شير تو شير ما که هيچ چيز حساب و کتاب نداره معلوم نيست چه ارگانی متصدی چه کاری است. خلاصه فرماندهان نظامی چند گروه ميشوند و هرکدام از يک راهی ميروند تا شايد کليد انبار را پيدا کنند.
ميروند سراغ مقام رهبری و می​پرسند حضرت آقا کليد انبار پيش شماست؟ مقام رهبری می​فرمايند: اين چه سوالی است؟ مگر من انباردارم؟ من ولی فقيه​ام و کارم نظارت بر قوای سه​گانه است و سياستگذاريهای کلان. اين سوال شما توهين به مقام شامخ ولايت است. زود از اينجا برويد والا عصبانی ميشوم. فورا کلید را پیدا کنید.
به سراغ رئيس جمهور ميروند و همان سوال را می​پرسند. احمدی نژاد ميگه: به حضرت عباس من کليد را برنداشتم. اين آقای الهام هم شاهد است! ميتوانيد از او بپرسيد.
به سراغ آقای شاهرودی رئيس قوه قضائيه ميروند. او ميگويد: از زمانیکه من این خرابه را تحويل گرفته​ام کليدی نديدم. برويد از سعيد مرتضوی بپرسيد.
ميروند سراغ مرتضوی. مرتضوی ميگويد: حتما این روزنامه​نگاران پدرسوخته کليد انبار را کش رفته​اند. خودم حسابشان را ميرسم.
ميروند سراغ خاتمی بعنوان رئيس جمهور پيشين . هرچه می​پرسند شما خبر داری کليد انبار پيش کيه؟ الان دشمن پشت مرزهاست و هر لحظه ممکن است بما حمله کند. زود باش بگو.
خاتمی نيم ساعت فقط لبخند ميزند و نهايتا که سکوت را می​شکند ميگويد: بايد در اين مورد فکر کنم. نگران نباشيد کليد يک روزی پيدا خواهد شد. تاريخ اين را ثابت خواهد کرد.

ميروند پيش کروبی. کروبی ميگه ما تابع رهبری هستيم. اگر ايشان بفرمايند کليد پيش ماست پس حتما هست! ولی همانطور که امام راحل فرمودند پيش ما نيست.
فرماندهان خسته و گيج و نااميد شده برميگردند دوباره تشکيل جلسه ميدهند.
بعد از کلی جر و بحث به اين نتيجه ميرسند که کليد را احمدی​نژاد انداخته توی چاه مسجد جمکران تا بدست آقا امام زمان برسد. بنابر اين همه کشور بسيج ميشوند ميروند توی مساجد و امامزاده​ها دعای فرج ميخوانند تا حضرت ظهور کند و کليد را بياورد
حضرت که ظهور کند ظلم و جور و ديکتاتوری از بين ميرود و ايران گلستان ميشود.
حالا ديديد برای چی ميگم بمب اتم حق مسلم ماست




بالاخره کريستف کلمب راز «دبه درآوردن » را کشف کرد:

خوبی وبلاگ اين است که آدم ميتواند از ديگران خيلی چيزها ياد بگيرد. ممنون از همه دوستانی که در باره تاریخچه بوجود آمدن اصطلاح دبه درآوردن کامنت نوشتند و چند نفر هم مفصلا ايميل نوشته بودند. تقريبا همه روايت​ها حول و حوش دبه روغن بيان شده​ تا معامله و یا قرارداد خرید و فروشی را فسخ کنند. خلاصه ممنون از کریستف کلمب که هم امریکا را کشف کرد و هم ماجرای دبه روغن را. دبه درآوردن در معاملات٬ بخشی از فرهنگ ماست که بعدا در مورد آن خواهم نوشت ولی امروز یک نکته یادم آمد که بد نیست آنرا بخوانید: (البته اين موضوع را با تاريخچه دبه درآوردن قاطی نکنيد)

توی بازار بزرگ تهران پشت پامنار یک عطاری هست مال یک پیرمرد هفتاد هشتاد ساله. همه اهالی محل او را میشناسند. از اون آدمهای با صفا و خوش تعریف است. یکبار برای پدرم تعریف میکرد که با چند صنف معامله نکن:

با بچه​های نابالغ ٬ با پیرزن​ها٬ با زنان بدکاره و با آخوندها.
-میگفت اگر مثلا یک سطل ماست را به بچه​ای بفروشی ممکن است دو دقیقه بعد بیاید و در حالیکه نصف سطل ماست را سرکشیده و لب و دهانش ماستی شده بگوید مامانم دعوا کرده و گفته زود برو این رو پس بده.
-اگر به پیرزن٬ یک سطل ماست بفروشی ممکن است فردا داماد و عروسش در حالیکه لباس سیاه به تن کرده​اند بیایند جلو مغازه و بگویند: حاجی خجالت نمیکشی اون پیرزن را کشتی؟! ماستت ترشیده بود و با خوردن ماست ترشیده اون پیرزن به رحمت خدا رفت . حالا خر بیار و باقلی بارکن.

-اگر چیزی را به یک زن بدکاره بفروشی فردا میاید درب مغازه و جیغ و داد میکند که آی بی غیرت! چرا بچه​ای که پس انداختی رو خرجی نمیدهی؟! خلاصه آبرو حیثیت آدم رو بخاطر یک سطل ماست میبرد. آش نخورده و دهن سوخته که میگن همین جاست.

-و اگر با آخوند جماعت معامله کنی دیگه حسابی بدبخت میشی. فردا ممکن است آخونده با وجودیکه ماست را تا آخر خورده ولی با پررویی تمام برای گرفتن پول ماست بیاید درب مغازه. اول با استناد به حدیث و روایت معتبر ماست را نجس اعلام ميکند و بالتبع آن معامله چیز نجس باطل و پول داده شده بايد مسترد شود . همچنین فروشنده مرتد و جان و مالش مباح و زنش بر او حرام ميشود. خلاصه ميبينی بخاطر فروش يک سطل ماست هم ترتيب خودمان را دادند و هم ترتيب ناموس​مان را.


بهشت یا جهنم:

امروز صبح از خواب بيدار شدم ديدم به​به چه هوای آفتابی و قشنگيه. با خودم گفتم امروز دیگه روز استراحته. سخنرانی و نماز جمعه و شعار دادن و اینجور چیزا تعطیل. امروز ميخوام بروم يه خورده علافی. يه خورده هم به خودمان بايد برسيم. اصلا امروز ميخوام برم دختربازی.
رفتم بازار صفوی يه تی​شرت خارجی و يک شلوار جين و يه جفت کفش خريدم لامصب شد سيصد هزار تومن. اولش خيلی حالم گرفته شد ولی با خود گفتم پول فدای سرت. همين که يه دقيقه خوش باشی و از جوانی​ات لذت ببری چند ميليون می​ارزه.
يه موتور سيکلت مال پسر همسايه​مون را که هفته پيش مامورای نيروی انتظامی ضبط کرده بودند را برداشتم و زدم توی خیابان.
از جردن بالا رفتم و سر هرچهارراه که می​رسيدم با موتور يه تک چرخ ميزدم. پسر عجب کيفی داشت! همه دخترها نگاهم ميکردند و بعضی​هاشون برايم دست تکان ميدادند. خيلی احساس خوبی داشتم. از همه ماشینها سبقت میگرفتم و از لابلای آنها رد میشدم تا رسیدم خيابان فرشته. سر نبش خيابان يه دکه روزنامه فروشی بود که يه دختر خوشگل و مامانی ايستاده بود و روزنامه​ها رو نگاه ميکرد. با موتور رفتم توی پياده​رو کنارش ايستادم. منتظر شدم سرش را برگرداند و مرا نگاه کند ولی لامصب خيلی زرنگ بود. اصلا توجهی نکرد. چند ثا گاز مشتی به موتور دادم تا شايد نگاه کند ولی فايده​ای نداشت. با خودم گفتم من اگر نتوانم اين دختر را تور کنم بدرد مردن هم نميخورم. هرجور شده بايد حق مسلم خود را از او بگيرم و در اين راه يک ذره هم عقب نشينی نبايد کرد.
هرچه با موتور مانور دادم و تک چرخ زدم فايده​ای نداشت. خسته شدم. پياده شدم و رفتم جلو. گفتم: خواهر عزيز! افتخار ميدهيد با موتور يک گشتی بزنيم و يه خورده مهرورزی کنيم؟
دختره از برخورد من اولش خنده​اش گرفته بود و قبول نکرد ولی وقتی ديد من حاضر نيستم ذره​ای از حق مسلم خود عقب​نشينی کنم بالاخره قبول کرد و گفت: فقط يک دور! آنهم بشرطی که کارهای خطرناک و غنی سازی و از اينجور چيزا نکنی. گفتم: قول ميدم.
خلاصه سوار شد و ترک من نشست. آخ چه کيفی داشت! تا بحال يه آدم درست و حسابی به تورم نخورده بود. هميشه هرچی آدم گری گوری و زواردرفته بود دور و بر ما را گرفته بودند. مثلا اين فاطمه خانم رجبی رو بگو يا اون عشرت خانم شايق. با ديدن آنها آدم از دنيا سير ميشه و احساس ميکنه مادرزاد اخته بدنيا آمده.
ولی حالا يه جيگر پشت من نشسته و منو از پشت محکم چسبيده. آخ که دنيای آدمهای معمولی چه کيفی داره . ما تابحال دنيا را واسه خودمان جهنم کرده بوديم. کيف دنيا مال همين مردم است. نه با امريکا مشکل دارند نه با اسرائيل. نه براشون مهمه غنی سازی بشه يا نشه. اينها زندگی خودشون رو ميکنند.
آقاجان من از فردا بجای نمازجمعه و تظاهرات و راهپیمایی ميخوام بروم دربند. با چند تا از اين دخترها برنامه گذاشتیم برويم کوه. فردا شب هم يه پارتی مختلط دعوت شديم. بزن و برقصه حسابی. خداکنه مامورها حالگيری نکنند

(برگرفته از وبلاگ شخصی رئيس جمهور محبوب)

پی نوشت: يادم رفته بود بنويسم که اين عکس را دوستی از ايران فرستاده ولی هنوز وبلاگش آماده نشده تا لينک بدهم.
يک سوال ادبی:

قابل توجه ادبا شعرا مورخين و اهل قلم
.همچنين قابل توجه صنف محترم لبنياتی و ماستبندی و شيرفروشان خطه سرسبز وبلاگستان

برای ما يک سوال ادبی و مربوط به فرهنگ و زبان فارسی پيش آمده لطفا جواب آنرا اگر ميدانيد بيان کنيد.

چند هفته پيش بنا به سفارش يک مشتری دائمی مي​خواستم در مورد عبارت مشهور « دبه درآوردن » مطلبی را بنويسم ولی هرچه کردم سوادم به نحوه پيدايش اين عبارت و خاستگاه آن قد نداد. جستجو در اينترنت فايده​ای نداشت. همه کتابهای فارسی کتابخانه دانشگاه تورنتو را ورق زدم بی حاصل بود. چند روز پشت سر هم ترشی نخوردم شايد يک چيزی به خاطرم بيايد نشد.
خلاصه بفکرم رسيد آنرا در اينجا مطرح کنم:
جريان دبه درآوردن از کجا بوجود آمده؟
از ماست فروشی؟ از شيرفروشی؟ چه حکايتی بوده که دبه در​می​آوردند؟ از کجا دبه درمی​آوردند؟ واسه چی؟
فکر کنم انيشتين هم نتوانست جواب اين سوالها را پيدا کند و رفت تئوری نسبيت را داد. اگر راست ميگفت بايد جواب اين سوال را روشن ميکرد.

مناجاتنامه وبلاگی:



آورده​اند خواجه عبدالله انصاری که از وبلاگ نویسان بنام در عصر خود بود و حکما و عرفای بسیاری به او لینک داده بودند در مورد مسائل خداشناسی و وبلاگ شناسی مناجاتی را نوشته که گوشه​هایی از آنرا میخوانید:

الهی! يکتاي بی همتايی- قيوم توانايی- برهمه چيز بينايی- درهمه حال دانايی- از عيب مصفايی- از شرک مبرايی- اصل هردوايی- داروی دلهايی- شاهنشاه فرمانفرمايی- مغزز بتاج کبريايی- بتو رسد ملک خدايی- خلاصه خيلی باحالی!

الهی! هر که را «رو» دادی پس چه ندادی و هرکه را «رو» ندادی پس چه دادی؟

الهی! به بعضی دادی آنجيلا- بما دادی گودزيلا- عطا فرما چند تا از اون خوش هيکلا

الهی! به همه دادی پدر- بما دادی حودر- همو که مقرب درگاه دويچه​وله- همه ميگن زبله- کله​اش هم کچله - برده​است از ما صبر و حوصله

الهی! بکن کانتر وبلاگ ما را فزون- بگذرد از شمارش چند ميليون

تا که بشکافد غنچه از لبخند
از مطالب طنز و نيمچه چرند
شارلاتانيسم چگونه رشد ميکند؟

يکی از مکاتب فلسفی در جهان شارلاتاتيسم است که در اقصا نقاط عالم رهروان و مريدان خاص خود را دارد. نحوه پيدايش اين مکتب و تحولات تاريخی آن فعلا از حوصله بحث این وبلاگ خارج است . به همين دلیل يکراست ميرويم سراغ اینکه اصولا شارلاتانيسم چيست و چگونه رشد ميکند؟

محصول شارلاتانيسم موجود شريفی است بنام شارلاتان. شارلاتان عبارت است از فرد يا گروهی که بدون داشتن قابليتها و صلاحيتهای انجام يک کار با استفاده از شيرتو شيری اجتماع و سکوت و بی​حالی ديگران خود را ذی​صلاح جا ميزند و از اين طريق منافعی را کسب ميکند.
مثلا فرض کنيد يک آمپول​زن که سوادش در حد پنجم ابتدايی است مطبی دائر کند و بيماران را ويزيت کند. فکر ميکنيد چه اتفاقی می​افتد؟ در اینجا دو حالت دارد:
اگر جامعه اينقدر شيرتو شير باشد که هرکس بتواند با پوشیدن یکدست روپوش سفيد و يک گوشی و چند تا چوب بستنی کیم (برای رد کردن توی حلق مریض و گفتن بگو: آآآ ) و البته داشتن دستخط خرچنگ قورباغه​ای عنوان خانم دکتر يا آقای دکتر را برای خود يدک بکشد و مردم هم کلی از طبابت او به​به و چه​چه کنند خب معلوم است که هيچ اتفاق خاصی نخواهد افتاد. نتيجه​اش اين می​شود که آن شارلاتان محترم با خيال راحت به کار خودش ادامه ميدهد و دهن مردم را سرويس ميکند.
اما اگر جامعه پرسشگر باشد و در آن هرکاری حساب و کتاب خودش را داشته باشد به اين راحتی کسی نميتواند هر ادعايی را بکند و شارلاتان بازی دربياورد.
اصولا سکوت و بی​تفاوتی در برابر شارلاتان​ها سبب ترويج مکتب شارلاتانيسم ميشود.

از ضروريات شارلاتانیسم پررو بودن است. اگر شما کم رو تشریف دارید امیدی به شارلاتان شدن شما نیست . بیخود زور نزنید. نقل است حتی سنگ پای قزوين را به مکتب شارلاتانها راه ندادند و از همان دم در با زدن یک اردنگی بيرونش کردند. برای شارلاتان شدن بايد خيلی پررو بود و بی چشم و رو . یک شخص شارلاتان باید فکر کند مردم (دور از شما) همه​شان گوسفند تشریف دارند و چیزی حالی​شان نیست.
شارلاتان​ها همواره از آب گل آلود ماهی ميگيرند آنهم به چه گندگی. بخاطر همين است که ثبات عقيده ندارند. امروز يک چيزی ميگويند و فردا عکس آن را اظهار ميکنند. مهم آنست که از آن طريق منافعشان جلب شود و به نان و نوايی برسند.
شارلاتانها بخودشان زحمت نميدهند تا درس بخوانند و يا مثل بقيه مردم کار پر مشقت داشته باشند. بخاطر همين است که عمدتا آدمهای بيسوادی هستند ولی در اجتماع از صدتا آدم باسواد و تحصيلکرده جلوتر ميزنند.
شارلاتان​ها هميشه از پشتيبانی و حمايت چند نفر آدم معروف ولی ساده​لوح و ببو (Baboo بر وزن لبو به معنی آدم ساده و چشم و گوش بسته است و چیزی توی مایه همان لبو است) برخوردارند. اين افراد پدرخوانده شارلاتان محسوب ميشوند. کارهای او را تاييد ميکنند و رفتار او را به حساب زرنگی و استعداد درخشانش ميگذارند.
هر اجتماعی که بی حساب و کتاب باشد و یا افراد آن پرسشگر نباشند حاصلخیز ترین زمینه برای پیدایش و رشد شارلاتانیسم را دارد. مصلحت اندیشی بخاطر حفظ منافع کوتاه مدت باعث خواهد گردید که سمبل و نماینده آن اجتماع و یا گروه بجای اینکه یک آدم درست و حسابی باشد یک آدم هفت خط و شارلاتان میشود.

شارلاتان حتما آمپول​زن نیست بلکه میتواند یک رئیس جمهور باشد. میتواند یک استاد دانشگاه بیسواد باشد میتواند یک فرمانده نظامی بی عرضه باشد میتواند یک مهندس و تکنسین یا یک آخوند یا کشیش حقه باز باشد و بالاخره شارلاتان میتواند یک وبلاگ نویس پررو باشد. اگر در جمع اهالی وبلاکستان شارلاتان بازی هست تقصیرش متوجه همه است که اجازه چنین کاری را به شارلاتان میدهند.
سعی کنیم آدم حسابی​ها را تقویت و حمایت کنیم تا شارلاتان​ها اینقدر جولان ندهند.





ضرب​المثلهای فارسی:


يکی از شيرين​ترين ضرب​المثلهای فارسی که در محاورات روزمره از آن بکرات استفاده ميشود اين است:

« آفتابه لگن هفت دست- شام و نهار هيچی »
که ترجمه انگليسی آن عبارت است از:

Ewer and basin 7 hands, Dinner and lunch nothing

(شوخی کردم. فردا نرويد اين را به خارجی​ها بگوييد و آبرويمان را ببريد)

حالا برويم سراغ تشريح اين ضرب​المثل. نکته تکنيکی اين ضرب المثل در وجود رابطه آفتابه و لگن با شام و نهار است. بنظر شما چه رابطه​ای بين آنها وجود دارد و چرا نگفته​اند:
کاسه و بشقاب هفت دست- شام و نهار هيچی؟

پاسخ اين سوال اين است که در زمانهای نه چندان قديم دستشويی به اين شکل وجود نداشت. مستراح​ها فقط جای قضای حاجت بود و نه جای شستن دست و صورت که معمولا هم در گوشه​ای پرت از حياط قرار داشت. بخاطر همين مردم برای شستن دست و صورت خود بايد کنار حوض ميرفتند و قبل از خوردن غذا دستان خود را می​شستند.
اما در ميهمانی​ها رسم ديگری رايج بود. قبل از غذا يک يا دو نفر آفتابه و لگن بدست وارد اتاقی که ميهمانها نشسته بودند ميشدند و افراد يکی يکی دستان خود را با آفتابه ميشستند. لگن هم بجای سيستم فاضلاب عمل ميکرد . در همين موقع نفر بعدی با يک حوله بزرگ وارد ميشد تا افراد دستشان را با آن خشک کنند.
(من خودم چند سال پيش در يک جشن عروسی که به یکی از نواحی غرب کشور دعوت شده بودم اين رسم را از نزديک شاهد بودم)

حالا فرض کنيد شما بعنوان يک ميهمان دعوت شده​ايد. اتاق پر است از ميهمان. از همان اتاقهای بزرگ حياطهای قديمی. فرش زيبايی وسط اتاق انداخته شده و دور تا دور اتاق پتو با ملافه سفيد رنگ پهن شده. تعداد زيادی هم پشتی و بالشهای گرد و کپسولی دورتا دور اتاق چيده شده. ميهمانها تا آمدن نهار مشغول گپ و گفتگو هستند. بعضی​ها تند و تند سيگار ميکشند. دو سه سری چای ميخوريد ولی فایده ندارد شما حسابی گرسنه هستيد و برای پهن شدن سفره غذا لحظه شماری ميکنيد.

همينکه چند نفر با آفتابه و لگن مسی وارد اتاق ميشوند شما خوشحال ميشويد. خوب ميدانيد که اين از علامات ظهور نهار است. از بزرگترها شروع ميشود و بعد از چندین نفر شخص آفتابه بدست روبروی شما بحالت خميده قرار ميگيرد و به شما تعارف ميکند که دستتان را بشوييد. شما نگاهی به داخل آب لگن ميکنيد نزديک است که حالتان بهم بخورد. به او ميگوييد: خيلی ممنون. من همين دو سه ساعت پيش دستهايم را شستم. خيلی ممنون.
چند دقيقه بعد يکنفر با حوله جلوی شما قرار ميگيرد. شما دست​هايتان را نشان ميدهيد که خشک هستند و نيازی به حوله نداريد.
آنها از اتاق خارج ميشوند. ديگه شما منتظريد که سفره را بياورند و پهن کنند. خيلی گرسنه​ هستيد ولی مطمئن شديد که پايان شب سيه سفيد است. بالاخره لحظه موعود فرا خواهد رسید و چشم​تان به جمال زیبای سفره روشن خواهد شد. نه تنها شما بلکه بقيه ميهمانها نيز چشمشان به درب اتاق است. همه انتظار ورود شکوهمند سفره را ميکشند.
...
بالاخره درب اتاق باز ميشود و آن دونفر وارد ميشوند ولی در دستانشان سفره​ای ديده نمی​شود بلکه اين بار نيز آفتابه و لگن در دست دارند البته نه از نوع مسی بلکه از نوع نقره. باز همان داستان دست شويی تکرار ميشود. اينبار شما خيال ميکنيد چون دستتان را در دفعه قبل نشسته​ايد نهار نمي​آورند لذا چشمان را بسته و دستتان را زير شرشر آب آفتابه می​شوييد و مثل بقيه يک اخ تف هم توی لگن می​اندازيد و با حوله دستتان را خشک ميکنيد. با خود ميگوييد ديگه اين دفعه سفره را می​آورند. حاضرید با خودتان شرط بندی کنید.
...
بازهم درب باز میشود و همان افراد با همان آفتابه و لگن ولی اینبار از نوع طلا کاری شده .
دیگه همه کفری میشوند. خون جلوی چشمانشان را میگیرد و تعارف را کنار میگذارند و میگویند:
ما رو مسخره کرده​اید چند بار دستمان را بشوییم؟ چرا سفره را نمی​اندازید؟ مردیم از گشنگی.
آفتابه لگن هفت دست- شام و نهار هیچی.