در اسارت خويشتن (1):

(اين يک مطلب جدی است. بيخود نيش تون رو باز نکنيد)

فرض کنيد همين امروز شما را به يک جزيره متروک و دورافتاده ای در وسط اقيانوس آرام بفرستند تا يه خورده حالتون جا بياد. در آنجا هيچ موجود متحرکی اعم از انسان و حيوان و چرنده و پرنده ای نيست جز وجود نازنين شما ولی درعين حال همه امکانات رفاهی و وسايل زيستن فراهم است. از آنجايی که شما زندگی اجتماعی نداريد کمی عذاب ميکشيد ولی بمرور مثل مرحوم رابينسون کروزو با محيط خودتان را تطبيق ميدهيد. مثلا درآنجا مجبور نيستيد هرروز صورت خود را اصلاح کنيد. ريش تون بعد از چند ماه مثل ريش ملاعمر بلند ميشه. ضرورتی نيست لباس هاتون را اتو بکشيد يا کراوات بزنيد يا عطر و ادکلن و ژل مصرف کنيد چون کسی در آنجا نيست که شما دل اش را بدست بياريد. اصلا کم کم لباسهاتون را هم به کناری پرت ميکنيد و لخت و عور توی يه روز آفتابی ميريد کنار ساحل قدم زدن. شايد هم ماتحت مبارک را به سوی آسمان بلند کنيد تا يه خورده آفتاب بخوره ضدعفونی بشه. برای سلامتی پوست هم مفيده. خلاصه شما از هفت دولت آزاديد. هر جور که دلتون ميخواد ميتوانيد رفتار کنيد. کسی به کسی نيست. يه روز سوار يه ماشين می شويد و دلتون ميخواد کمی رانندگی کنيد. به چهار راه که ميرسيد ميبينيد هرچهار طرف سبزه. چرا؟ چون کسی غير از شما در آنجا وجود ندارد. با خيال راحت از چهار راه عبور ميکنيد. نه راهنما ميزنيد نه حق تقدم و نه محدوده طرح ترافيک برايتان معنا دارد. صدای موزيک دلخواهتان را بلند ميکنيد. کسی به کسی نيست. مامور و پليسی نيست که به شما گير بده. کم کم شما احساس آزادی مطلق ميکنيد. اين احساس در فکر و روحيه شما هم سرايت ميکند و تبديل به يک عادت ميشود. در مورد هر چيز ميتوانيد فکر کنيد. هيچ خط قرمزی در ذهن شما وجود ندارد. در مورد هر چيز ميتوانيد بنويسيد يا حرف بزنيد. کسی نيست که شما از او بترسيد. آزاد آزاد. البته اين نوع زندگی فقط بدرد مرحوم رابينسون کروزو ميخورد و مطلوب هيچکدام از ما نيست.

حال فرض کنيد شما از اون جزيره آزاد آزاد خسته شديد و ميخواهيد آنجا را ترک کنيد. سوار يه قايق يا کشتی ميشويد و به يکی از کشورهای اروپايی يا امريکای شمالی ميرسيد. اصلا بياييد کانادا پيش خودمون. هم باحال هستيم و هم اتاق خالی داريم. خب در اينجا يکسری محدوديتها وجود دارد که بايد آنها را رعايت کنيد. مثلا بايد لباس بپوشيد. اينجا که جنگل نيست همين جوری لنگ بی تنبان بريزيد بيرون. البته مهم نيست لباس تون کهنه باشد يا نو. کسی با شما کاری ندارد. شما در اينجا آزاديد صدای موزيک را بلند کنيد. نيروی انتظامی اينجا به شما گير نميده ولی يک محدوديت داريد و آن اينکه اگر همسايه بغلی از صدای موزيک شما شکايت بکنه شما توی دردسر می افتيد. شما ميتوانيد دامن کوتاه بپوشيد. شلوارک به پا کنيد. موهاتون رو رنگ کنيد. کسی با شما کاری نداره. ميتوانيد هرجور دلتون خواست فکر کنيد. انتقاد کنيد. بنويسيد. بخوانيد. انتقاد کنيد. به مسولين فحش بدهيد. کسی نمياد شما را بجرم توهين به مسولين مملکت بازداشت کند و چوب توی آستين مبارک فرو کند. شما ميتوانيد هر دين و يا اعتقادی را داشته باشيد و يا عليه خدا و پيامبر همه اديان حرف بزنی شوخی کنی انتقاد کنی. کسی با شما کاری ندارد. ولی اگر بخواهی از چهارراه وقتی که چراغ قرمز است عبور کنی وای بحالت. اينجا محدوديتهايی وجود دارد و آزادی هايی که ذکر همه آنها شما را خسته ميکند. بطور خلاصه شما بعد از مدتی به اين نحوه زندگی عادت ميکنيد. در حرف زدن و فکر کردن هيچگونه چراغ قرمزی در ذهن خودتان نخواهيد داشت. خلاصه يه آدم آزاد و در عين حال مقيد به رعايت حقوق ديگران خواهید شد.

حال فرض کنيد که بعد از مدتی زندگی در کانادا و در جوار ما بودن خسته شده و عزم سفر به ايران اسلامی را ميکنيد. ميخواهيد زندگی در آنجا را هم آزمايش کنيد. سوار هواپیمای جمهوری اسلامی میشید و یا علی مدد. یراست میرید ایران. حالا ببینیم چه اتفاقاتی رو شاهد خواهید بود. ادامه دارد.......

0 Responses

ارسال یک نظر