قسمت آخر:

حاج آقا توی بد مخمصه ای گير افتاده بود. ترس از آبروريزی در ميان اهالی محل و بالتبع کم شدن نمازگزاران و مريدان و خلاصه خراب شدن کارو کاسبی بدجوری ذهنش را نگران کرده بود.

ابتدا با خودش فکر کرد که بهتر است توی همين سلول دوش قايم بشم و جیک نزنم بعد ديد اينکه نميشه. حمام کردن خانمها که کار يکساعت و دوساعت نيست. اونها حداقل تا ظهر اونجا هستند. در ضمن ممکنه بالاخره يکی به بسته بودن درب اون دوش مشکوک بشه و بخواد ببينه اون کيه که بيرون نمياد و بدين ترتيب قضيه لو بره.

راه حل ديگری که بنظرش رسيد اين بود که رو به قبله دراز بکشد و خودش را به مردن بزند. ولی ترسيد مبادا مردم اونو با همون وضعيت توی تابوت بزارن و دفن کنند. آدم آبروش بره بهتره از اينه که الکی الکی بميره.

راه حل سومی به ذهنش رسيد. يادش آمد زمانی که طلبه بود در حجره حوزه علميه به او گفته بودند برای اينکه پيشرفت کنی بايد دو چيز را فراموش نکنی. اول اينکه بايد خيلی پررو باشی و دوم اينکه برای عبور از بحرانها تا ميتوانيد از خدا و پيامبر مايه بزاريد. حاج آقا تصميم گرفت برای رهايی از اين وضعيت از همين روش بهره بگيرد.

اکنون خانمها با سر و صدای هميشگی که مخصوص حمام زنانه است کاملا در قسمت داخلی حمام يخش و پلا شده بودند. صداها مفهوم نبود چون همه با هم در حال حرف زدن بودند. لابد در مورد کادوهای فاميل های داماد يا کم و کاستی های جهيزيه عروس حرف ميزدند. بعضی هاشون هم مرتبا مثل سرخپوستان لی لی لی ميکردند و آواز ميخوندند. هنوز کسی متوجه حضور حاج آقا در داخل دوش نشده بود.

ناگهان حاج آقا با صدای بلند فرياد زذ: خُشک!! مشهدی قاسم! خشک!
هدف او از این کار بخش اول نصحیت بزرگان بود که می بایست پررو بود. باید پیش دستی کرد تا اعتراض دیگران بی اثر شود.

با اين فریاد ناگهان سکوت برای يک لحظه حمام را فراگرفت و بعد از این شوک چند ثانیه ای بلافاصله خانمها بدون استثنا با کشيدن جيغ های فرابنفش زلزله صوتی براه انداختند و هرکدام برای قايم شدن بسويی ميدويد. بعضی به داخل حوض، بعضی به داخل دوشها، بعض هم که جايی برای قايم شدن نيافتند خودشونو لول کرده وسط صحن حمام نشسته بودند و ميگفتند: اِوا ...خاک عالم... اين نره خره کيه اومده تو حموم زنانه؟

حاجی از لای درب نگاهی به بيرون انداخت با ديدن آن منظره دل انگيز با خود گفت: به به! جنات عدن و بهشت برين که وعده اش را به مومنين داده اند همين جاست. حوريهای بهشتی در همه سايز و در همه اندازه فت و فراوان موجودند. فتبارک الله احسن الخالقين.

خلاصه حاجی از ديدن اين همه نعمتهای الهی کف کرده بود و بقول عشرت شايق رعشه بر اندام مبارک افتاده بود ولی چاره ای نبود بايد از بهشت هبوط ميکرد و به عالم خاکی برميگشت.

حاج آقا از همانجا داد زد: خواهر ها شما توی حمام مردانه چیکار میکنید. قباحت دارد.
ياالله! خواهرها حجابشون رو رعايت کنند ميخواهيم از اينجا رد شويم.

خانمها شروع کردند به فحش دادن و نفرين کردن. هرکس هر چيز دستش بود به سوی دوشی که حاج آقا در داخل آن محبوس بود پرت ميکرد. يکی دونفر هم يه سطل آب سرد از بالای دوش روی حاجی ريختند.

در اين موقع چند تا از پيرزنها که از مريدان حاجی آقا بودند به اين کار اعتراض کردند و گفتند گناه داره اين سيده اولاد پيغمبره. حالا مگه چی شده؟ آخوند که غریبه نیست . محرمه.

حاج آقا هم از فرصت استفاده کرد و از همان داخل دوش شروع به سخنرانی و موعظه کرد: الهی بميرم برات ای جد بزرگوار! کفار ترا هم مثل من در کوچه های مکه سنگ زدند و خاکستر بسر مبارکت ريختند....

خلاصه حاج آقا از همان فن قديمی استفاده کرد و گريزی هم به صحرای کربلا زد و از مظلوميت جدش در برابر يزيديان و دشمنان اسلام ياد کرد و گفت ديشب در خواب سيد نورانی ای را ديدم سوار يک اسب سفيد که بر من وارد شد و گفت فردا صبح ساعت هفت و هشت برو به فلان حمام و غسل بکن و وقتی بيرون آمدی هر حاجتی داشته باشی بدون برو برگرد برآورده ميشود. من هم بخاطر استجابت دعاهای شما مومنين و مومنتات اينجا آمده ام و الا من خودم که حاجتی ندارم.

خانمها در هنگام موعظه و روضه خوانی حاج آقا ساکت نشسته بودند و با شنيدن اين حرفها بکلی از کار خود پشيمان شدند و بفکر اين افتادند که از طريق وساطت حاج آقا حاجتشون روا بشه. اين بود که هر کس يه درخواستی از حاجی ميکرد. يکی شوهر ميخواست. يکی ميخواست شوهرش بميره. اون يکی ميخواست هوو اش تير غيب بياد و....

حاج آقا هم ديد نقشه اش حسابی گرفته گفت شرط استجابت دعای شما اين استکه از اينجا که بيرون رفتيد اسمی از اين واقعه بزبان نياوريد. هر کس اين را رعايت نکند حاجتش روا نميشود.

خلاصه حاج آقا يا الله گويان و درحالی که سرش را پايين انداخته بود که چشمش به نامحرم نيفتد بدون لنگ از داخل دوش بيرون آمد و بسمت رختکن شروع بدويدن کرد. باز تعدادی از خانمها شروع کردند به لی لی لی کردن و ايشالله مبارکش کن خواندن.

در همين موقع حاج آقا برگشت و رو به خانمها کرد و گفت: خواهرها آواز نخوانيد. اينها غنا و موسيقی است که در اسلام حرمت دارد بجای آن صلوات بفرستيد.

همه صلوات فرستادند و بدین ترتیب اسلام پياده شد.

نتيجه: هر وقت ديديد از خدا و پيغمبر و امدادهای غيبی زياد مايه ميگذارند و خرج ميکنند بدانيد علما در مخمصه گير افتاده اند. شما ديگه صلوات نفرستيد!

0 Responses

ارسال یک نظر