چرا از ايران خارج شدم؟ (۱)

هر کس برای ترک سرزمين ابا و اجدادی خود و اقامت در يک کشور بيگانه دليل و انگيزه خاصی دارد. مثلا بعضی​ها وابسته به حکومت سلطنتی بودند و با آغاز انقلاب مجبور به مهاجرت شدند. عده​ای وابسته به احزاب سياسی چپ بودند که در سالهای اوليه انقلاب مجبور به فرار از ايران شدند. عده​ای ديگر در زمان جنگ ايران و عراق به خارج آمدند. عده ديگری هم که عمدتا روشنفکران و اهل قلم و کتاب و هنر بودند و يا تحصيلکرده​های دانشگاه و عضو هيئت علمی مراکز آموزشی و تحقيقاتی بودند در سالهای اخير مجبور شدند کشورشان را ترک کنند. البته نبايد از فرار قاتلان يا ورشکسته​گان اقتصادی و يا آنها که اختلاسهای ميليونی کردند و به خارج فرار کردند نيزنام نبرد. عده ديگری هم ايران را بخاطر محدوديتهای مذهبی ترک کردند. عده​ای هم سرمايه​هايشان را بدليل عدم ثبات قوانين از ایران خارج کرده و برای کسب و کار بهتر به اینجا آورده​اند
خلاصه هرکس با یک انگیزه خاصی به اینجا آمده است.
راستش من هرچه فکر میکنم جزو هیچکدام از گروههای فوق نیستم و اصلا برای خارج آمدن انگیزه​ خاصی نداشتم. همینطوری آمدیم ببینیم چی میشه! آخه بعضی از ما ایرانی​ها اول یک کاری را انجام میدهیم بعد برای آن کار انگیزه میتراشیم. من هم بعد از سپری شدن این چند سال و مقایسه زندگی غرب با آنچه که در ایران داشتیم انگیزه​های خودم را پیدا کرده​ام که در چند قسمت برایتان مینویسم.

الف) احساس پشگل بودن
در ايران جان انسان ارزش پشگل را دارد. چه کسی به پشگل اهميت ميدهد؟ خيلی که همت کنند پشگل را بعنوان کود حيوانی برای تقويت ريشه گياهان در گلدان يا باغچه بکار می​برند. در بقيه اوقات پشگل پشگل است. دور از جون شما هموطنان عزيز ما در ايران احساس خود پشگل بينی داشتيم. در جايی که جان انسان بی​ارزش باشد حقوق انسانی چه معنا دارد؟
وقتی برای انجام يک کار ساده​اداری يا بانکی به جايی مراجعه ميکرديم ميديديم يا حضرت عباس! مردم جلوی ميز فلان کارمند يا گيشه بانک تجمع کرده​اند و از سر و کول هم بالا ميروند ولی آن کارمند اصلا وجود آن انسانها را احساس نميکرد و با کمال خونسردی مشغول تلفن کردن و يا شوخی با همکارانش بود. توی خيابان توی ترافيک توی بازار توی کارخانه چيزی بنام مسائل ايمنی و مراقبت از جان انسانها ديده نميشد و اگر هم بود شکل ظاهری و صوری داشت.
توی کانادا خدا نکند شما توی خيابان پايتان ليز بخورد و زمين بخوريد و مثلا خشتک شلوارتان پاره شود و دماغتان خون بيايد. وای! ظرف چند دقيقه می​بينيد قيامت کبری شد! از چهار طرف خيابان ماشينهای آتش نشانی و آمبولانس و پليس در حالی که صدای آژيرشان پرده گوشتان را که خوشبختانه در اثر زمين خوردن سالم باقی مانده پاره ميکند سر می​رسند و شما را دست بسته روی برانکارد گذاشته به بيمارستان می​برند. هرچه شما داد و بيداد ميکنيد که بابا ولم کنيد. من کار دارم بايد بروم. با کسی ساعت هشت قرار دارم. مگر شما مرض داريد که مرا می​بريد؟ ول کن نيستند که نيستند. تازه وقتی از بيمارستان مرخص شديد ميتوانيد عليه شهرداری شکايت هم بکنيد و ادعای غرامت کنيد

حالا فرض کنيد توی ايران جان يک بدبختی در خطر است مثلا سکته قلبی کرده یا تصادف کرده و بايد بوسيله آمبولانس هرچه سريعتر به اتاق عمل رسانده شود. اولا بايد راننده آمبولانس دوست یا فامیل شما باشد و یا اینکه قبلا چند تا اسکناس هزاری و یک پاکت سیگار وینستون توی کف دستش گذاشته شود والا محال است زير بار برود. آخه ميگه ماشنش تسمه پروانه پاره کرده پلوس و ميل لنگ شکونده و دلکو آن کار نميکند. ثانيا فرض کنيد آن آمبولانس با هزار سلام و صلوات راه افتاد مگر توی خيابان مردم به آمبولانس راه ميدهند؟ همه ميگن: ای بابا. اينها همه الکيه. طرف چلوکباب خريده ميخواد ببره پيش زنش بخوره بخاطر اينکه غداشون سرد نشه داره آژير ميکشه!

در اين مورد مثالها فراوانند. بطور خلاصه يکی از دلائلی که باعث شد از ايران بزنيم بيرون اين بود که واقعا انسان ارزش انسانی ندارد. البته اين مشکل خاص اتنها ايران هم نيست اکثر کشورهای جهان سوم همين مشکل را دارند.
ادامه دارد....
0 Responses

ارسال یک نظر