پست‌ها

نمایش پست‌ها از November, 2006

horn bick.

تصویر
خنگعلی و بوق دوچرخه:

( عهد کرده بودم در مورد انتخابات جاری چيزی نگويم تا بهانه​ای بدست خنگعلی​ها ندهم که رای نياوردنشان را به گردن تحريمی​ها نياندازند ولی امروز به اين نکته فکر ميکردم که مجلس خبرگان مهمتر است يا شورای شهر؟ و آنهم نه شورای شهرهای سراسر ايران بلکه فقط تهران! از کجا به کجا رسيده​اند؟ کارشان به اينجا رسيده که ميگن اجازه بدهيد ما هم يک بوقی بزنيم.... بگذريم. خدا يک جو عقل به بعضی​ها بدهد و يک پول درست و حسابی به من)

يکی بود يکی نبود. دو تا دوست بودند بنامهای زورعلی و خنگعلی. اين دوتا يک مدتی با هم رفيق بودند ولی بخاطر يک دوچرخه رابطه شان خراب شد. ماجرا از اينجا شروع شد که يکروز اين دوتا رفيق مشغول بازی بودند چشمشان به يک دوچرخه بی​صاحب افتاد. فوری پريدند و سوار آن شدند و در يک چشم بهم زدن آنرا صاحب شدند. کمی که دور شدند سر و کله صاحب بيچاره دوچرخه پيدا شد و هرچه داد و بيداد کرد عهده انها نيامد. آنها ميگفتند: زکی! اين دوچرخه خودمان است. مادام العمر سوارش ميشيم. اصلا اين موهبتی بود الهی که از طرف خدا به مارسيد. تو اگر اعتراضی داری برو به خدا اعتراض کن.
بيچاره صاحب دوچرخه…

Report

تصویر
گزارش عين​الله از نوسازی :

عارضم حضور شما٬ چند روز پيش مشرف شده بوديم ولايت آب و هوايی عوض کنيم . بع پسر! نميداني چه خبر شده! ولايت ما شده يه دسته گل. همه جا نو و نوار شده. همه اهالی از دم (از صدقه سر کدخدا) پولدار شده​اند. آبادی پر شده از قهوه​خانه و مسافرخانه. عمارتهای چند طبقه درست کرده​اند به چه گندگی! خلاصه اهالی از خوشی دارند تلف میشن. دیگه نميدانند غم و غصه چيه. همه​شون شکمو شده​اند و هی ميخورند. می​ترسم همين روزها چند نفر از پرخوری منفجر بشن.
قيافه آدمها عوض شده. خانمهای روستا که يک زمانی مثل گلابی بودند لاغر شده و هيکلشان شده مثل نی قليان. آدم دلش ميخواد با آنها يه دم بکشه. مردها هم عوض شده​اند. ديگه از کلاه نمدی و گيوه خبری نيست. ماشالله همه خوش تیپ و خوش هيکل شده​اند. راستش را بگم٬ من اصلا آدم خپل و کوتاه​ قد و بد قیافه نديدم. همه شده​اند قهرمان زيبايی اندام .

حالا کجاش رو ديديد؟! گذشت آن زمان که ما تو آبادی برای خبر کردن اهالی جار ميزديم. الان يه چيزی دادن دست مردم به اسم موبايل. من تابحال نديده بودم. اينها اين چیز را میگذارند توی تنبانشان و با خودشان همه جا ميبرند…
ماجرای لبخند
(نوشته محمد پورثانی)


باور كنيد وقتي از پله‌هاي عكاس خانه بالا مي‌رفتم، به تنها چيزي كه فكر نمي‌كردم اين بود كه كارمان با عكاس مربوطه به كتك كاري بكشد و با دماغي خون آلود از كلانتري محل سر در بياوريم!
مراحل مقدماتي به خوبي وخوشي انجام شد و دست بر قضا طرز برخوردمان هم خيلي دوستانه بود. بدين ترتيب كه بنده پس از عرض سلام خدمت جناب عكاس عرض كردم. دوازده تا شش در چهار مي‌خوام با يه كارت پستال رنگي و ايشان هم با علامت سر، آمادگي خود را اعلام داشت.
عرض كنم تصاوير شش در چهار را براي تكميل پرونده‌ي استخدامي لازم داشتم و كارت پستال رنگي را مي‌خواستم قاب كنم بگذارم روي سر بخاري!
عكاس مورد بحث كه البته چند لحظه بعد بنده دو تا از دنده‌هاي او را به ضرب «هوك راست» براي هميشه مرخص كردم با خوشرويي گفت: اطاعت... ولي ده تومن مي‌شه ها!
آب دهان را به علامت تعجب(!) قورت دادم و گفتم:
اگر اشتباه نكنم، شما تا چند روز پيش، تابلويي توي ويترين نصب كرده بوديد كه دوازده تا عكس 6×4 با يك كارت پستال رنگي هشت تومان، درسته؟
ـ بله، ولي همان طوري كه ملاحظه فرموديد، فعلاً اون تابلو را برداشتيم تا بدهيم مجدداً «با خط …
تغییرات اساسی:

من هم با براندازی و تغيير رژيم مخالفم. با براندازی نرم و پنبه​ای هم مخالفم. اصلا همين وضعيت خيلی هم خوبه. قانون اساسی هم لازم نيست عوض بشه يا تغيير بکنه . همه چیزش خوبه فقط تنها نقطه ضعفش اينه که قانون اساسی ما جلد ندارد. بايد يک کاغذ کادو و مقداری مشمع پلاستيکی و یک چسب نواری بگيريم و آنرا جلد کنيم.

مسئولين ما هم از دم خوبند لازم نيست عزل و نصبی در سطوح مختلف مديريت داشته باشيم فقط چندتا تغيير در ظاهر افراد بايد ايجاد کنيم تا همه چیز تکمیل شود. مثلا بگيم خامنه​ای ريشش را از ته بزند و بجای عبا و عمامه کت شلوار بپوشد و يا لااقل يک پالتو بلند پشمی با يک شلوار گرمکن و کفش آديداس بپوشد. اينجوری خيلی بهتر است.
احمدی​نژاد هم موهايش را بلند کند و ژل بزند و يه عينک دودی ( از اون​ها که اندازه نعلبکی هستند) بزند و البته آن کاپشن را بياندازد توی سطل زباله و بجای آن يک زيرپوش رکابی بپوشد.

دو سه تا بمب اتمی و یک سینی کیک زرد هم بايد تهيه کنيم و همیشه توی يخچال داشته باشيم يک وقت ميهمان سرزده مياد خجالت نکشيم. خوب نیست توی خونه چیزی نداشته باشیم.

البته بد نيست چند تا تغيير کوچولوی دي…
اوسا غنضنفر بنا

فرض کنيد يک خانه خيلی خيلی قديمی و درب و داغون داريم بطوريکه ظاهر و باطنش مايه خجالته. پی آن نشست کرده٬ سقف آن از حصیر و نيرچوبی و کاهگلی است که تیرهای چوبی اش شکسته و سقف خانه شکم داده و هر لحظه ممکن است سرمان خراب شود. با يک بارش باران چيکه ميکند و شرشر آب باران سرمان ميريزد. پنجره​های چوبی آن در اثر سرما و گرما کج و معوج شده و چاه فاضلاب آن پر شده و زده توی مطبخ. نيمی از کاهگل​های ديوار حياط فرو ريخته و موشهّای گنده و خپل در زير سقف حصيری اتاقها لانه کرده​اند و هرلحظه ممکن است يکی از آنها بيفتد توی کاسه آبگوشت ما.

اين خانه از جد و آباد ما به ارث رسيده . دلمان ميخواهد در همين خانه آبا و اجدادی​مان زندگی کنيم ولی واقعا با اين وضعيت که نميشه! هر شب که زير آن سقف ميخوابيم نميدانيم آيا صبح زنده هستیم یا آوار سقف روی سرمان خراب ميشه ( حالا بگذريم از رفتن هزارپا توی گوش​مان و رژه سوسکها روی بالش و لحاف​مان). نه امنيتی نه بهداشتی نه دلخوشی نه آبرومندی. خدا نکند يک ميهمان غريبه بيايد خانه ما٬ از خجالت مثل برف آب ميشيم ميرويم زير زمين.

کم​کم همه ما اعضای خانواده به اين…
اشکال در کجاست؟

دوستان عزيز توجه کنيد:
ظاهرا يک دانشجو در ايران بضرب چاقو کشته شده اين هم لينک خبر:
( حالا خوبه اين خبر تکذيب بشه و ما خيط بشيم!!!)

لطفا فقط به اين نکته فکر کنيد که چرا ما در مورد « کتک خوردن » يک دانشجوی ايرانی در کاليفرنيا قشقرق براه می​اندازيم ولی در مورد کشته شدن ( و نه کتک خوردن) دانشجويی ديگر سکوت ميکنيم؟
تفاوت از کجا تا کجاست؟


بياييد کمتر هارت و پورت کنيم:

بار ديگر دست جنايتکار امپرياليسم جهانی از آستين خودش بيرون آمد و فاجعه​ای ديگر آفريد. نيروهای مزدور امريکايی که ملبس به لباس پليس بودند سحرگاه دیروز در يک يورش دژخيمانه و ناجوانمردانه به کتابخانه دانشگاه کاليفرنيا حمله کردند و با کمال بی​شرمی از يکی از هموطنان ما کارت شناسايی خواستند که منجر به فاجعه​ای تلخ و فراموش نشدنی گرديد.
ای آزاد​مردان و شيرزنان جهان بپا خيزيد. ای سران کشورهای منطقه و شيخ نشينان حوزه کارائيب و حومه بخود آييد و دست از حمايت امريکای جهانخوار برداريد. ديديد با اون همشهری ما چه کردند؟ ای خاک بر سرتان!
اینجانب ضمن شدیدا محکوم کردن این قبیل اعمال وقیحانه که دل و قلوه و جیگر سفیده و دنبلان ما را جریحه​دار کرد ٬ عزای عمومی اعلام ميکنم و از فردا صبح بعنوان اعتراض به این عمل ددمنشانه پرچم ها نيمه افراشته و شلوارها نيز تا نيمه پايين خواهند آمد بطوريکه نصف دوتا لپ مورد نظر نمايان شود تا بدينوسيله حال امريکائی​ها را بگيريم.

خب. بعد از اين مقدمه که حق امریکائی​ها را کف دستشان گذاشتم اجازه دهيد نکته​ای را خدمتتان عرض کنم:

مدتهاست که عادت کرده​ام هروقت…
تصویر
مجوز راديو!

آدم نميداند در موزد بعضی از مسائل تاريخ معاصر ايران بخندد يا گريه کند.
هيچ ميدانستيد داشتن راديو نياز به اخذ مجوز داشت؟
روزی هم نسل آينده با مطلع شدن از وضعيت فعلی ما همين احساس را خواهند داشت. آنها تعجب خواهند کرد از اينکه در زمان ما ماهواره داشتن جرم محسوب و يا سايتهای اينترنتی فيلتر شده و از همه خنده​دارتر اينترنت با سرعت برای مردم ممنوع شده باشد.

البته بعضی ها معتقدند اخذ مجوز برای داشتن راديو بخاطر آبروريزيهايی بوده که بعضی عوام الناس ميکرده​اند. مثلا راديو چون محصول اجنبی​ها بوده و نجس٬ آنرا داخل حوض ميکردند تا حسابی آبکشی شود و بمحض اتصال به برق٬ بومب! جرقه ميزد و دود از راديوی بيچاره بلند ميشد و گاهی باعث اتش سوزی می​شد
بخاطر همين کارها بوده که دولت از دارندگان راديو تعهد ميگرفته که راديو را شست و شو ندهند و در شبکه برق ايجاد اختلال ننمايند!.



معنی ثانيه چيست؟


سخنگوی وزارت خارجه کشورمان در پاسخ به تهديدات نظامی اسرائيل گفته: پاسخ ايران به اسرائيل به ثانيه هم نميکشد!
خب. شايد اسرائيلی​ها از اين حرف حسابی بترسند و همه نقشه های جنگی​شان را پاره کنند و خلاصه از ترس پاسخ ايران شلوارشان را خيس کنند ولی خودمانيم ٬ما که يک عمر توی اين مملکت بزرگ شديم خوب ميدانيم معنی ثانيه چيه.
در همه دنیا ثانیه واحدی از سنجش زمان است که یک شصتم دقیقه محسوب میشود ولی در ایران این واحدها معنای دیگری دارد.
مثلا ما در محاورات روزمره میگوییم: یک دقیقه وایسا اینجا الان برمیگردم. یکدفعه میبینی نیم ساعت ایستاده​ای همانجا ولی طرف برنگشته
و یا مثلا اگر قرار است جلسه​ای راس ساعت يازده صبح تشکيل شود محال است تا قبل از ساعت يازده و نيم شروع شود. عده​ای ادعا ميکنند توی ترافيک گير کرده​اند عده​ای ميگويند پنچر شده بودند. عده​ای بهانه می​اورند که ساعتشان عقب مانده بوده عده ديگری هم ميگويند آدرس محل جلسه را اشتباه متوجه شده بودند. يک عده​ای هم که غايب هستند بعدها ادعا ميکنند ما فکر ميکرديم جلسه ساعت يازده شب تشکيل ميشود.
ما که با خودمان تعارف نداريم ولی تصور بکنيد خدا…
خطبه های بلاگ​آباد:


و اما بعد.
من امروز آمدم اينجا تا تبريک بگم. تبريک به پيشگاه مقام معظم رهبری. تبريک به علمای اعلام. نبريک به ملت هميشه در صحنه.
تبريک بخاطر پيروزی برادران و خواهران دمکرات در آمريکا. حقيقتا اين از الطاف الهی بود و مرهون امدادهای غيبی . ما از حضرت بقيت الله تشکر ميکنيم که هميشه در صحنه انتخابات حضور دارند و صندوق آرا را شخصا شمارش ميکنند.
ما از ملت هميشه در صحنه امريکا نيز تشکر ميکنيم که با حضور گسترده خود در حوزه​های اخذ رای مشت محکمی به دهان ابرقدرتهای غرب و شرق و در راس آنها امريکای جنايتکار زدند.
ما همچنين از امت سلحشور دمکرات تشکر ميکنيم که با حضور ميليونی خود در انتخابات با ارمانهای مقدس مقام معظم رهبری تجديد بيعت کردند و بدون اينکه از حمايت​های معنوی شورای نگهبان برخوردار باشند به فضل الهی و دعاهای شما ملت در انتخابات پيروز شدند.

و اما چند تذکر و توصيه به برادران دمکرات:

عزيزان! حال که شما در اين نبرد حق عليه باطل پيروز شديد فورا بايد دست بکار شويد و ريشه آمريکا و صهيونيسم بين الملل را از جا بکنيد و بياندازيد بيرون.
اولين کاری که بايد بکنيد عزل مديران فاسد و جايگزينی…
اخلاق حرفه​ای:

فرض کنيد خدای ناکرده خانه شما آتش گرفته. سراسيمه به آتش​نشانی زنگ ميزنيد کسی گوشی را برنمی​دارد ولی در عوض اين نوار ضبط شده را ميشنويد:
«همشهری عزيز. بدليل پرداخت نکردن حقوق و اضافه​کاری توسط شهرداری از خاموش کردن آتش تااطلاع ثانوی معذوریم. بگذارید خانه​تان خاکستر شود.»

فرض کنید خدای نکرده یکی از بستگان شما در اتاق مراقبتهای ویژه بستری است و با مرگ دست و پنجه نرم میکند و شما از پشت دیوار شیشه​ای ضربان قلب او را که بر روی مانیتوری بصورت منحنی​های کج و معوج دیده میشود با اضطراب و دلهره نظاره​گر هستید. در همین موقع پزشک جراح از اتاق بیرون میاید و خطاب به شما میگوید: یا بقیه پول درمان را پرداخت کنید و یا اینکه ماسک اکسیژن را از روی صورت بیمار برمیدارم و او را میفرستم جهنم!

فرض کنید خدای ناکرده دست یا پای شما در اثر حادثه​ای شکسته شده . برای مداوا پیش شکسته بند میروید و آنرا گچ میگیرند. یک ماه بعد برای ادامه مداوا به همان شکسته بند مراجعه ميکنيد ولی در مورد اجرت کار با طرف دعوايتان ميشود. طرف هم لج ميکند و ميگويد: حالا که بقيه پول را نميدی ميزنم دوباره دست يا پايت را ميشکن…
تصویر
واقعا بمب اتم حق مسلم ماست:



آقاجان! من هم به پيروی از بقيه خل و چل​​​​​​​​​​​​​​​​های عتیقه مثل دکتر عباسی و داریوش سجادی وغيره معتقدم که واقعا بمب اتم حق مسلم ماست. راست ميگم بجان خودم. شوخی ندارم.
من قول ميدهم اگر فقط دوتا بمب اتمی کوچولو داشته باشيم همه بدبختی​های اين مملکت درست ميشه. باور نداريد؟ الان توضيح ميدم:

فرض کنيد ما همبن الان دوتا بمب اتمی درست کرديم و گذاشته​ايم توی انبار و درب​آنجا را قفل کرده​ايم و کلیدش را داده​ايم دست یک آدم مطمئن و مورد اطمینان.
بعد از گذشت مدتی امريکا و اروپا از دستيابی ايران به سلاح اتمی حسابی عصبانی ميشوند و ميگن: ديديد اينها دروغ ميگفتند. اينها ميگفتند ما میخواهیم از بمب اتم برق توليد کنيم حالا رفته​اند سلاح اتمی درست کرده​اند و برای ما دارند شاخ و شانه میکشند. ابتدا تهديد ميکنند و قطعنامه صادر ميکنند ولی فایده​ای ندارد. احمدی​نژاد به خارجی​ها دهن کجی ميکند و شکلک درميآورد. خارجی​ها از اين حرکت کفری ميشوند و قسم میخورند که به ايران حمله نظامی کنند. ناوگانها به خليج فارس روانه ميشوند و پايگاههای نظامی منطقه به حالت آماده باش درمی​آيند.
مقام رهبری دستو…
بالاخره کريستف کلمب راز «دبه درآوردن » را کشف کرد:

خوبی وبلاگ اين است که آدم ميتواند از ديگران خيلی چيزها ياد بگيرد. ممنون از همه دوستانی که در باره تاریخچه بوجود آمدن اصطلاح دبه درآوردن کامنت نوشتند و چند نفر هم مفصلا ايميل نوشته بودند. تقريبا همه روايت​ها حول و حوش دبه روغن بيان شده​ تا معامله و یا قرارداد خرید و فروشی را فسخ کنند. خلاصه ممنون از کریستف کلمب که هم امریکا را کشف کرد و هم ماجرای دبه روغن را. دبه درآوردن در معاملات٬ بخشی از فرهنگ ماست که بعدا در مورد آن خواهم نوشت ولی امروز یک نکته یادم آمد که بد نیست آنرا بخوانید: (البته اين موضوع را با تاريخچه دبه درآوردن قاطی نکنيد)

توی بازار بزرگ تهران پشت پامنار یک عطاری هست مال یک پیرمرد هفتاد هشتاد ساله. همه اهالی محل او را میشناسند. از اون آدمهای با صفا و خوش تعریف است. یکبار برای پدرم تعریف میکرد که با چند صنف معامله نکن:

با بچه​های نابالغ ٬ با پیرزن​ها٬ با زنان بدکاره و با آخوندها.
-میگفت اگر مثلا یک سطل ماست را به بچه​ای بفروشی ممکن است دو دقیقه بعد بیاید و در حالیکه نصف سطل ماست را سرکشیده و لب و دهانش ماستی شده بگوید مامان…
تصویر
بهشت یا جهنم:

امروز صبح از خواب بيدار شدم ديدم به​به چه هوای آفتابی و قشنگيه. با خودم گفتم امروز دیگه روز استراحته. سخنرانی و نماز جمعه و شعار دادن و اینجور چیزا تعطیل. امروز ميخوام بروم يه خورده علافی. يه خورده هم به خودمان بايد برسيم. اصلا امروز ميخوام برم دختربازی.
رفتم بازار صفوی يه تی​شرت خارجی و يک شلوار جين و يه جفت کفش خريدم لامصب شد سيصد هزار تومن. اولش خيلی حالم گرفته شد ولی با خود گفتم پول فدای سرت. همين که يه دقيقه خوش باشی و از جوانی​ات لذت ببری چند ميليون می​ارزه.
يه موتور سيکلت مال پسر همسايه​مون را که هفته پيش مامورای نيروی انتظامی ضبط کرده بودند را برداشتم و زدم توی خیابان.
از جردن بالا رفتم و سر هرچهارراه که می​رسيدم با موتور يه تک چرخ ميزدم. پسر عجب کيفی داشت! همه دخترها نگاهم ميکردند و بعضی​هاشون برايم دست تکان ميدادند. خيلی احساس خوبی داشتم. از همه ماشینها سبقت میگرفتم و از لابلای آنها رد میشدم تا رسیدم خيابان فرشته. سر نبش خيابان يه دکه روزنامه فروشی بود که يه دختر خوشگل و مامانی ايستاده بود و روزنامه​ها رو نگاه ميکرد. با موتور رفتم توی پياده​رو کنارش ايستادم. منتظر …
يک سوال ادبی:

قابل توجه ادبا شعرا مورخين و اهل قلم
.همچنين قابل توجه صنف محترم لبنياتی و ماستبندی و شيرفروشان خطه سرسبز وبلاگستان

برای ما يک سوال ادبی و مربوط به فرهنگ و زبان فارسی پيش آمده لطفا جواب آنرا اگر ميدانيد بيان کنيد.

چند هفته پيش بنا به سفارش يک مشتری دائمی مي​خواستم در مورد عبارت مشهور « دبه درآوردن » مطلبی را بنويسم ولی هرچه کردم سوادم به نحوه پيدايش اين عبارت و خاستگاه آن قد نداد. جستجو در اينترنت فايده​ای نداشت. همه کتابهای فارسی کتابخانه دانشگاه تورنتو را ورق زدم بی حاصل بود. چند روز پشت سر هم ترشی نخوردم شايد يک چيزی به خاطرم بيايد نشد.
خلاصه بفکرم رسيد آنرا در اينجا مطرح کنم:
جريان دبه درآوردن از کجا بوجود آمده؟
از ماست فروشی؟ از شيرفروشی؟ چه حکايتی بوده که دبه در​می​آوردند؟ از کجا دبه درمی​آوردند؟ واسه چی؟
فکر کنم انيشتين هم نتوانست جواب اين سوالها را پيدا کند و رفت تئوری نسبيت را داد. اگر راست ميگفت بايد جواب اين سوال را روشن ميکرد.
تصویر
مناجاتنامه وبلاگی:



آورده​اند خواجه عبدالله انصاری که از وبلاگ نویسان بنام در عصر خود بود و حکما و عرفای بسیاری به او لینک داده بودند در مورد مسائل خداشناسی و وبلاگ شناسی مناجاتی را نوشته که گوشه​هایی از آنرا میخوانید:

الهی! يکتاي بی همتايی- قيوم توانايی- برهمه چيز بينايی- درهمه حال دانايی- از عيب مصفايی- از شرک مبرايی- اصل هردوايی- داروی دلهايی- شاهنشاه فرمانفرمايی- مغزز بتاج کبريايی- بتو رسد ملک خدايی- خلاصه خيلی باحالی!

الهی! هر که را «رو» دادی پس چه ندادی و هرکه را «رو» ندادی پس چه دادی؟

الهی! به بعضی دادی آنجيلا- بما دادی گودزيلا- عطا فرما چند تا از اون خوش هيکلا

الهی! به همه دادی پدر- بما دادی حودر- همو که مقرب درگاه دويچه​وله- همه ميگن زبله- کله​اش هم کچله - برده​است از ما صبر و حوصله

الهی! بکن کانتر وبلاگ ما را فزون- بگذرد از شمارش چند ميليون

تا که بشکافد غنچه از لبخند
از مطالب طنز و نيمچه چرند