horn bick.


خنگعلی و بوق دوچرخه:

( عهد کرده بودم در مورد انتخابات جاری چيزی نگويم تا بهانه​ای بدست خنگعلی​ها ندهم که رای نياوردنشان را به گردن تحريمی​ها نياندازند ولی امروز به اين نکته فکر ميکردم که مجلس خبرگان مهمتر است يا شورای شهر؟ و آنهم نه شورای شهرهای سراسر ايران بلکه فقط تهران! از کجا به کجا رسيده​اند؟ کارشان به اينجا رسيده که ميگن اجازه بدهيد ما هم يک بوقی بزنيم.... بگذريم. خدا يک جو عقل به بعضی​ها بدهد و يک پول درست و حسابی به من)

يکی بود يکی نبود. دو تا دوست بودند بنامهای زورعلی و خنگعلی. اين دوتا يک مدتی با هم رفيق بودند ولی بخاطر يک دوچرخه رابطه شان خراب شد. ماجرا از اينجا شروع شد که يکروز اين دوتا رفيق مشغول بازی بودند چشمشان به يک دوچرخه بی​صاحب افتاد. فوری پريدند و سوار آن شدند و در يک چشم بهم زدن آنرا صاحب شدند. کمی که دور شدند سر و کله صاحب بيچاره دوچرخه پيدا شد و هرچه داد و بيداد کرد عهده انها نيامد. آنها ميگفتند: زکی! اين دوچرخه خودمان است. مادام العمر سوارش ميشيم. اصلا اين موهبتی بود الهی که از طرف خدا به مارسيد. تو اگر اعتراضی داری برو به خدا اعتراض کن.
بيچاره صاحب دوچرخه به گوشه​ای خزيد و نظاره​گر بقيه ماجرا شد.
... مدتی گذشت و گذشت. توی اين مدت گاهی زورعلی سوار ميشد و خنگعلی پياده دنبال دوچرخه ميدويد و گاهی برعکس. ولی از آنجائيکه زورعلی قلدرتر بود بيشتر خودش سوار ميشد و اين خنگعلی بدبخت را دنبال خودش ميکشاند. تا اينکه يکبار زورعلی تصميم گرفت به خنگعلی اجازه سواری ندهد و هيچوقت از دوچرخه پياده نشود.
اين بود که خنگعلی شروع کرد به اعتراض کردن. ولی گوش زورعلی به اين اعتراضها عادت کرده بود و از دوچرخه پايين نمی​آمد.
خنگعلی گفت: ببين. تو خودت هم ميدانی که هيچکدام از ما صاحب واقعی اين دوچرخه نيستيم. پس بيا از آن قانونمند استفاده کنيم. درچارچوب قانون اساسی.
زورعلی گفت: نچ! نميشه! مال خود خودمه!
خنگعلی گفت: پس بيا يک کاری بکن. تو سوار دوچرخه بشو ولی من را هم ترک خودت سوار کن
زورعلی گفت: نچ! تو خيلی خيکی و من خسته ميشم دوترکه رکاب بزنم
خنگعلی نااميدانه پيشنهاد داد: پس اجازه بده من عقب تو بنشينم و خودم هم رکاب ميزنم
زورعلی باز هم با قلدری گفت: نچ! اوفینا! میخواهی عقب من بشینی؟ و آبروی من را پیش مردم ببری؟ نمیشه. برو دنبال کارت.
خنگعلی گفت: اصلا تو بنشين پشت من. فقط اجازه بده من هم سوار دوچرخه باشم.
زورعلی گفت: نچ! محال است قبول کنم.
خنگعلی که همه درها را به روی خود بسته ديد و فهميد که از پس کله شقی زورعلی برنمی​آيد گفت:
زورعلی جان! بیا و مردانگی کن. حالا که نمیگذاری من هم سوار بشم پس لااقل اجازه بده يک بوقی بزنم!
زورعلي جواب داد: خنگعلی جان! من خودم برات بوق ميزنم ولی چون خیلی اصرار میکنی اجازه ميدم که به صدای آن گوش کنی!!



0 Responses

ارسال یک نظر