راز کفشهای حاجی محمود:

اين عيال ما خيلی غر ميزنه. ميگه : مرده شور ببرتت . از وقتی که رئیس جمهور شدی یکبار آب خوش از گلوی ما پایین نرفته . هربار ميری مسافرت٬ بجای اينکه بفکر ما باشی و برای ما سوغاتی بياری دنبال غریبه​ها راه میافتی و زن و بچه​ات را فراموش میکنی و آبروی ما را میبری. اون از هاله اون هم از الهام . خدا ميدونه چند نفر ديگه هم در اين بين بودند و ما خبر نداشتيم.

بخاطر همين غرغرها امروز تصميم گرفتم از فرودگاه کرمانشاه يکراست بروم بازار. رفتم آنجا يک کيلو «نان برنجي» و یک حلب روغن حیوانی برای هدیه به عیال عزیز و یک جفت کفش گیوه و یک شلوار کردی هم برای خودم خریدم.

بعد از خريد گفتم بهتر است توی همين ترمينال اتوبوس و مينی​بوس​های کرمانشاه سخنرانی بکنم و زود برگردم تهران. اين بود که همانجا بساط معرکه را راه انداختيم و برايشان يکساعت در مورد قله​های موفقيت هسته​ای سخنرانی کردم. وسط های سخنرانی ديدم ای داد بيداد! جعبه شيرينی مرا برده​اند و دارند بين مردم تقسیم ميکنند. برای اينکه بقيه سوغاتی​ها را از دست ندهم٬ دو پاهه رفتم روی حلب روغن٬ شلوار کردی را هم لای دو پايم قايم کردم و کفشهای گيوه​ای را هم گرفتم توی دستم تا توی اون جمعيت گم نشوند.
البته بعد از سخنراني متوجه شدم در اثر هل دادن​های جمعيت بهم فشرده مردم هميشه در صحنه٬ حلب روغن و شلوار کردی غيب شده ولی خوشبختانه يک لنگه کفشهای گيوه در دستم سالم باقی ماند. حالا نميدانم با اين يک لنگه جواب زنم را چی بدم.


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست هشتم

روایتی دیگر

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش سی و هشتم