سال 2007 تمدید شد:

بنا به استقبال بی سابقه و پرشکوه شما ملت همیشه در صحنه از سال 2007 و همچنین بعلت وجود کارهای معوقه برای اینجانب بدینوسیله این سال تا اطلاع ثانوی تمدید میگردد.

من الله توفیق
روابط عمومی دفتر معاونت محترم جانشین اداره اطلاع رسانی وبلاگ ملا حسنی در کانادا و حومه


اگر قرار باشد بین باقلوا و پشمک یکی را انتخاب کنید باید پشمک را انتخاب کنید.


مقام عظمای ولایت در همایش شیرینی‌فروشان استان یزد
فرق پاکستان با ایران:

ترور خانم بینظیر بوتو این روزها باعث شده که بعضی از افراد دلشان بحال آینده پاکستان بسوزد.

برخلاف این تصور من فکر میکنم ما باید بیشتر نگران آینده کشور خودمان باشیم تا پاکستان. زیرا زمینه تحقق دمکراسی در پاکستان نسبت به ایران فراهم‌تر است و حتی با از بین رفتن خانم بوتو از صحنه سیاسی٬ مردم پاکستان در آینده نزدیک این امکان را دارند که در یک انتخابات نسبتا آزاد (یعنی با حضور احزاب موافق و مخالف حاکمیت) شرکت کنند و قدرت را به حزب برنده انتخابات واگذار کنند.
اما در ایران وضع بهیچوجه اینگونه نیست. هیچ حزب سیاسی مخالف حکومت حق حضور در صحنه سیاسی را ندارد. نامزدهای انتخاباتی نه تنها نباید از میان گروههای مخالف باشند بلکه باید التزام عملی به ولایت فقیه را قبلا اثبات کرده باشند و صد در صد مطیع و گوش به فرمان مقام عظمای ولایت محسوب شوند. بنابر این دورنمای تحقق دمکراسی در ایران از طریق برگزاری انتخابات آرزوی خوشی است همانند پنبه خوردن شتر در خواب.
بطور خلاصه فرقهایی که بین ایران و پاکستان وجود دارند عبارتند از:

۱- اصولا در پاکستان بصورت یک خط در میان کودتا میشود. یعنی ابتدا کودتا میشود و حکومت نظامی اعلام میگردد و بعد از گذشت چند سال که آبها از آسیاب افتاد و جیب زمامدارانش حسابی پر شد٬ انتخابات آزاد برگزار میشود و قدرت را به نفر بعدی واگذار میشود. او هم چند سال حکومت میکند تا کودتای بعدی و همینطور این وضعیت ادامه دارد.

اما در ایران هرکس به قدرت برسد٬ هرگز داوطلبانه کنار نمی‌رود. آنقدر باقی میماند تا مردم حسابی از دستش کلافه شوندو آرزوی مرگشان را کنند. ضمنا لامصبا هیچ وقت جیبشان هم پر نمیشود. صد رحمت به زمامداران پاکستانی که هر چند سال یکبار نوبت را به نفر دیگری میدهند.

۲- زمامداران پاکستانی آنقدر فهم و شعور دارند که برای بازگشت رهبران اپوزیسیون خود به میهن اسلامی‌شان مانع تراشی نکنند در صورتیکه هیچ اپوزیسیون ایرانی جرات ندارد به کشور آبا و اجدادیش برگردد. توی فرودگاه خفت طرف را میگیرند و میبرند همانجا که عرب نی می‌اندازد.

۳-پاکستانی‌ها کم ادعا و مردمی زحمتکش‌اند. درحالی که از سالها قبل به تکنولوژی هسته‌ای دست یافته بودند هیچ‌وقت جنگ‌افروزی نکردند. در حالیکه ما اینطور نیستیم. وقتی دانشمندان ما در زیر زمین خانه‌شان انرژی اتمی تولید کردند٬ مقامات رسمی کشورمان پایکوبی و بشگن بشگنی راه انداخته بودند که جمیله خانم رقاصه هم به گرد پایشان نمیرسید.
هنوز طرف نیم کیلو کیک زرد تولید کرده بود خواهان محو اسرائیل از نقشه جهان و بدست گرفتن اداره امورات جهان شده بود. وای بحال آن روزی که دو سه تا بمب اتمی هم تولید کنند.

۴- پاکستانی‌ها آنقدر ظرفیت دارند که به رهبر اپوزیسیون خود که اتفاقا یک خانم نسبتا خوشگلی هم بود انگ مشکلات اخلاقی را نزنند. در حالیکه اگر خانم بینظیر بوتو در ایران بود تا بحال صدبار بازداشت شده بود و در مصاحبه‌های تلویزیونی به داشتن ارتباط غیر اخلاقی با عوامل جاسوسی استکبار جهانی و بنیاد سورس و غیره اعتراف کرده بود.

۵- خانم بینظیر بوتو برای تحقق دمکراسی در کشورش حمایت کشورهای غربی و مخصوصا امریکا را جلب کرده بود و این موضوع برای طرفدارانش مسئله حل شده‌ای بود. درحالیکه اگر یکنفر از اپوزیسیون ایرانی بخواهد برای تحقق دمکراسی در ایران از قبل حمایت قدرتهای جهانی را کسب کند٬ همین وبلاگ نویسان لندن نشین و تورنتو نشین شلوارش را بادبان میکنند.

طنز کیهانی:

(مقدمه: حتما شما هم توی جمع آدمهای زمخت و عصا قورت داده بوده‌اید. اینگونه افراد اصلا لبخند زدن و خندیدن بلد نیستند چه رسد به مزه پرانی و جوک گفتن. گاهی اوقات جوک‌هایشان اینقدر یخ‌کرده و بی‌مزه است که باعث یبوست شنونده میشود. البته گاهی هم باعث میشود از شدت بی مزه بودن آدم بزند زیر خنده. طنز‌های روزنامه کیهان از این دسته است. بعد از چندین بار خواندن اینگونه طنزهای بی‌مزه آدم به آنها معتاد میشود. اصلا یکی از روشهای خنداندن مردم نوشتن طنزهای کیهانی است)

گفت: خبر داری بی‌نظیر بوتو ٬ این مهره امریکایی توسط برادران پاکستانی ما ترور شد؟
گفتم: خب که چی؟
گفت: هیچی. همینطوری گفتم.
گفتم: یکنفر رفته بود داروخانه. به داروخانه‌چی گفت سلام. طرف هم جواب داد برو خدا روزیت را جای دیگر بدهد!
هه هه هه هه ...

یوم‌الله کریسمس و دردسرهای من:

دردسرهای یوم‌الله کریسمس :

یکی میشه بگه چه خبره؟
چرا دکان و مغازه‌ها تعطیلند؟ همه جا سوت و کوره مثل روز عاشورا. باز صد رحمت به روز عاشورا. لااقل یک ناهاری٬ شربتی٬ شله زردی٬چیزی بما میدادند. این خارجی‌های گدا٬ روز کریسمس شون زهر مار هم تعارف نمیکنند چه برسد به ناهار و آش نذری. هی الکی به هم میگن: مری کریسمس!
مری کریسمس و زهر مار! مری کریسمس و درد بی درمان!
عجب غلطی کردیم مملکت خودمون را ول کردیم و آمدیم اینجا. توی کشور خودمون عاشورا که میشد٬ مثل خیلی از مردم میرفتیم شمال. لامصب اینجا هیچ چیزش مثل آدم نیست. اینجا هرکس بره شمال از سرما تلف میشه.
آقاجان! اصلا این مملکت درست نمیشه. کانادا رو میگم. تا فرهنگ این مردم عوض نشود و تا مردم آگاه نشوند٬ اینجا درست بشو نیست. آخه معنی نداره که یکنفر دوهزار سال پیش متولد شده و حالا همه جا رو بخاطر او تعطیل کنند. خب متولد شده که شده. بمن چه؟
الان چند روزی است که میخواهم بروم سلمانی و سر و کله‌ام را صفایی بدهم ولی هربار کاری پیش آمد و فرصتی نشد. امروز تصمیم گرفتم حتما بروم سلمانی ولی از شانس بد ما مصادف شده با ایام‌الله کریسمس و همه جا کلا تعطیل است. به همه خیابانها از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب سرزدم همه جا تعطیلی مطلق بود. حتی یک مغازه هم برای نمونه باز نیست.
دیدم چاره‌ای نیست جز اینکه به خانه برگردم و خودم سرم را اصلاح کنم. با هر بدبختی بود بوسیله یکعدد قیچی و یک کاسه خودم را سلمانی کردم.
حالا معلوم نیست چند هفته باید خانه نشین باشم تا این موها رشد کنند و خراب کاری‌ها از بین برود.

سفر خانم کاندولیزا:

سفر خانم کاندولیزا:

خانم کاندولیزا رایس گفته دلم میخواد یک سفر بروم ایران ببینم چه خبره.
وزارت امور خارجه کشورمان طی نامه‌ای به سفارت سوئیس در تهران (حافظ منافع امریکا در ایران) ضمن استقبال از این سفر تاریخی٬ شرایط زیر را اعلام کرد:

۱- خانم کاندولیزا باید در طول سفر خود به ایران شئونات اسلامی را رعایت کند.
الف - پوشیدن چکمه بلند مطلقا ممنوع است
ب - پوشیدن کفش پاشنه بلند که موجب قر دادن باسن و حومه به هنگام راه رفتن شود اکیدا ممنوع است
ج - پوشیدن هرگونه دمپایی لاانگشتی و روباز بدون اجازه پدر و قیم ممنوع است
د- پوشیدن جوراب نازک و رنگ پا٬ استغفرلله ربی و اتوب الیه. جوراب باید از نوع پشمی و ضخیم باشد.
ه- اندازه سایز پا نباید کوچک باشد. آدم با دیدن پاهای کوچیک یک جوری میشود. پا باید زمخت و خرکی باشد.
و- بند کفش را نباید بصورت پاپیونی گره زد چون پاپیون نشانه غربزدگی است که امام راحل فرمودند ما مخالف آن هستیم.
۲- خانم کاندو لیزا در طول سفرش نباید با نامحرم دست بدهد
تبصره۱- در صورتیکه دستکش کلفت بپوشد دست دادن مانعی ندارد. مالاندن و بوسیدن یکدیگر بشرطی که موجب انزال طرف مقابل نگردد آزاد است.
تبصره ۲- برای تسهیل در امور و پرهیز از شایغات بعدی بهتر است قبل از دست دادن با نامحرم ابتدا صیغه محرمیت خوانده شود بعد هرکاری خواستند میتوانند با هم بکنند
۳- خانم کاندو لیزا حق ندارد بخندد و یا نیشش را باز کند
توضیح: زن که نباید هیز باشد و خنده رو. زن باید مثل برج زهر مار باشد.
۴- خانم کاندولیزا در طول سفرش نباید به چشم مردها زل بزند بلکه باید زمین را نگاه کند
تبصره- به بهانه نگاه کردن به زمین سعی نکند به قسمت بالای زانوی مردها دید بزند. این کار درستی نیست. ممکن است طرف خجالت بکشد.
۵- پوشیدن مانتو چسبان و کوتاه اکیدا ممنوع است و با متخلف برخورد قانونی خواهد شد.
۶- برچستگیهای بالاتنه نباید توی چشم بزند. دوگنبدان که نیست!
۷- خانم کاندولیزا حق ندارد صدایش را نازک کند و با عشوه وناز حرف بزند. برود دوسه کیلو گز اصفهان بخورد تا صدایش بگیرد و با صدای کلفت حرف بزند تا اسلام بخطر نیفتد.
۸- خانم کاندولیزا باید تعهد دهد شماره تلفنش را به هیچ غریبه و نامحرمی نمیدهد مگر به حکم حاکم شرع و یا مصوبات تشخیص مصلحت نظام
۹- خانم کاندولیزا نباید در ماشینش نوار موسیقی مبتذل داشته باشد. ضمنا حق ندارد آن آهنگها را برای خودش زمزمه کند.
۱۰- خانم کاندولیزا حق ندارد در طول سفرش فکر کند مگر به اذن ولی فقیه

یلدا و فال حافظ:

یلدا و فال حافظ:

بمناسبت ایام الله شب یلدا٬ از ساعت 10 الی 12 امشب بوقت تورنتو (ساعت همین کنار هست. دست چپ) بصورت آنلاین برایتان فال حافظ خواهم گرفت.
کسانی که میخواهند برایشان فال بگیرم وارد «جی میل» شوید و همانجا از هرکس سراغ منو بگیرید٬ راهنمایی‌تان میکند.

بازار کساد وبلاگستان:

بازار کساد وبلاگستان:

هی ی‌ی ی... وضع بازار خیلی کساد شده. درآمد نیست. دخل‌مان کفاف خرج‌مان را نمیدهد. چک‌ها وصول نمیشن. خلاصه اوضاع خیلی خرابه.
یادش بخیر. چند سال پیش که هنوز توی وبلاگستان دست زیاد نشده بود و «بلاگرولینگ» به رحمت ایزدی نرفته بود٬ کسب و کار ما خیلی خوب بود. توی این راسته بلاگرها٬ اگر جنس تازه‌ای برای هر کدام از حجره‌ها می‌آمد٬ زود همه خبردار میشدند و می‌ریختند آنجا. هرکسی چیزی میگفت و قیمتی میداد. غلغله میشد و جای سوزن انداختن نبود.
هرروز صبح زود بلاگرها جلوی وبلاگ‌شون را آب و جارو میکردند و منتظر مظنه بازار میشدند.
خدا بیامرزه همه رفتگان را. هرروز صبح بعد از ناشتا٬ خدابیامرز «اسدعلیمحمدی» دست سگش را میگرفت و از سر راسته تا ته آن با همه سلام و احوالپرسی میکرد.
سر کنج بازار یک دارالعماره‌ای بود اسمش «فانوس و شرکا» بود. توی تجارت چراغ نفتی و علاالدین و فتیله و اینجور چیزا بودند. اوضاع‌شون خیلی توپ بود. پولشان با پارو بالا میرفت ولی بعدا بین شرکا اختلاف افتاد و ورشکست شدند و کرکره‌اش را پایین کشیدند و رفتند.
خدابیامرز «حاج پارسای دشمن شناس» هم با آنها کار میکرد که معلوم نشد چه بلایی سرش آمد. شب خوابید و صبح دیگه از جاش بلند نشد. خدا رحمتش کنه مرد پارسایی بود.
روبروی دارلعماره فانوس٬ یعنی چند ذرع پایین تر از حجره «ف.م.سخن»٬ که الان توی بلاگ نیوز پاساژ زده٬ حاج مسعود برجیان مغازه داشت. خدارحمتش کنه حاج مسعود از اون نوابغ روزگار بود. قلم شیوا و روانی داشت. جنس که می‌آورد مردم فله‌ای میبردند از بس خوب بود.
ته راسته بازار٬ خدابیامرز «شبح» مغازه داشت. آدم خوبی بود. مردم میگفتند قبلا توده‌ای بوده و زمان مصدق عکس یک آدم سیبیلو را بالای سردر وبلاگش زده بوده. ولی از قدیم گفتند در دروازه را میشه بست ولی دهان مردم را نمیشه. خدا رحمتش کنه. کمونیست خوبی بود.

از زیر دالان پرشین بلاگی‌ها که رد میشدی٬ خدابیامرز «مجید زهری» بساط داشت. آدم خوش مشرب و مردم‌داری بود. حساب کتاب هم سرش میشد. خبر ندارم چه بلایی سرش آمد و یهو غیبش زد. میگن خانمش سم توی کاسه آبگوشت ریخته و سر به نیستش کرده.
یک هاله خانمی بود. خواهرم باشه. خوشگل بود مثل پنجه آفتاب. خانم‌های وبلاگستان همه از او خرید میکردند. وضعش خیلی خوب بود. خدا حفظش کند هرجا که هست. میگن یک خارجی قاپش را دزدید و بردش استرالیا. ای بخشکی شانس.
از قدیمی‌ها٬ چند نفر هنوز زنده‌اند ولی دل و دماغ سابق را ندارند. پیر و بی‌حوصله شده‌اند. مثلا همین «حسن آقا» را می‌بینید؟ سابقا یک تنه صد نفر را حریف بود. همه ازش حساب میبردند ولی الان هفته‌ای یکبار عصا زنان میاد کرکره را میده بالا و چند تا لینک را توی انبار میزاره و میره.
ظاهرا فقط «شما» و «من» هنوز جوان و سرحال باقی مانده‌ایم. بزنم به تخته...
پیام احمدی نژاد از کنار کعبه:

برادر رزمنده جناب آقای مقام معظم رهبری
سلام علیکم
امیدوارم حالتان خوب باشد و دلتان برای من تنگ شده باشد.
کاش شما و بقیه مسولین کشور همراه من می‌آمدید و از نزدیک می‌دیدید که خدا چقدر مرا تحویل میگیرد.
اینها همه‌اش توفیق الهی است که نصیب من شده است. بهرحال ممنونم از شما که توی این چند روز اخیر بسمت من نماز میخواندید و به سوی من سجده میکنید. آخه دو سه روزی است که نشسته‌ام جلو خانه کعبه و از اینجا تکان نمیخورم.

راستی٬ دیشب یک چیزی به فکرم رسید معرکه است بجان شما.
دیشب رفتم اطراف کعبه طواف کنم. توی اون شلوغ پلوغی٬ بدون اینکه کسی متوجه شود یواشکی شماره تلفن موبایلم را انداختم توی خانه خدا. میدونم حتما زنگ میزنه. آخه خیلی از من خوشش اومده.
وای! چی میشه اگر زنگ بزنه!. بمحض اینکه زنگ بزنه ازش میخوام دیگه همه مشکلات مملکت رو خودش حل کنه. خودش نفت رو سر سفره مردم ببره. خودش تخم مرغ و گوجه و سیب زمینی را ارزان کنه. خودش مشکل بیکاری و اعتیاد و سهمیه بندی بنزین را حل کنه. اصلا مگر یک ریئس جمهور چند تا دست داره که همه مشکلات را همزمان حل کنه؟ من هنر کنم مشکلات کشور دورافتاده ونزوئلا را حل کنم.
خلاصه از وقتی که به خدا شماره‌ام را دادم آرام و قرار ندارم. هرلحظه فکر میکنم زنگ بزند. فقط بدشانسی اینه که باطری موبایلم تمام شده و اینجا هم آنتن نمیده.
به امید دیدار
حاج محمود- مکه مکرمه

خدا٬ شانس بده:

خدا٬ شانس بده:

واقعا بعضی از مردم چقدر خوش‌شانس‌ هستند. کبوتر خوشبختی صاف میاد مینشینه روی شانه آنها. برعکس٬ بعضی از افراد هم خیلی بدشانس هستند و کبوتر خوشبختی صاف فضولات میریزه روی سرآنها.

چند سال پیش که تازه آمده بودم کانادا با یک جوان آس و پاس ایرانی بصورت اتفاقی آشنا شدم که کنار خیابان هات داگ میفروخت. میگفت ساعتی شش دلار میگیره. خیلی دلم برایش سوخت. شماره‌اش را گرفتم که اگر کار مناسبی برایش پیدا کردم خبرش کنم. آدم زحمتکش و ساده‌ای بنظر میرسید.
گذشت و گذشت و هیچ ارتباطی بین ما نبود تا اینکه امروز سر چهار راه موقعی که منتظر سبز شدن چراغ بودم دیدم راننده یک ماشین هومر برایم دست تکان میدهد. هرچه دقت کردم راننده را نشناختم. مرا به اسم صدا کرد. جلو رفتم ولی قیافه‌اش آشنا نبود. تعجب کرده بودم. فکر میکردم اشتباهی گرفته. وقتی خودش را معرفی کرد و گفت همون جوان آس و پاس هات داگ فروش است از تعجب خشکم زد. چه شیک شده بود. باورم نمیشد اینهمه تغییر.
باهم رفتیم قهوه‌ای خوردیم و از او پرسیدم: لاتاری٬ چیزی برنده شدی؟
کلی خندید و جریان پولدار شدنش را تعریف کرد.
ظاهرا یکروز صبح خیلی زود این بدبخت بینوا برای انجام یک کار بانکی وارد محلی میشود که یکی از آن دستگاههای بقول خودمان «عابر بانک» نصب شده بوده و همینکه کارت بانکی اش را وارد دستگاه میکند یک جوان سیاه پوست لوله اسلحه کمری‌اش را پشت سرش میگذارد و میخواهد مبلغی را از حساب بانکی بیرون کشیده و به او بدهد. این بیچاره فلک زده هم هرچه قسم میخورد که حساب بانکی اش خالی خالی است و فقط میخواسته موجودی اندکش را چک کند٬ مورد قبول جوان سیاه‌پوست نمیشود. در همین موقع یکنفر دیگر وارد آنجا میشود که قبل از اینکه موفق به فرار شود٬ جوان سیاه‌ پوست سعی میکند او را هم گیر بیاورد و حسابش را خالی کند. ظاهرا بین آن دو درگیری و کشمکش میشود و جوان سیاه پوست هول میشود و شروع به شلیک کردن میکند و بلافاصله پا به فرار میگذارد. هیجکدام از گلوله ها مستقیما به کسی اصابت نکرد مگر یکی از آنها که در اثر کمانه کردن به دیوار سنگی آنجا صاف میخورد به کپل این دوست ایرانی ما.
خلاصه بیچاره را با آمبولانس به بیمارستان میبرند و در آنجا بستری میکنند. فردای آنروز رئیس بانک مربوطه به عیادتش می‌آید و یک چک یک میلیون دلاری به او میدهد و از او میخواهد موضوع را پیگیری نکند و لطمه‌ای به اعتبار آن بانک نزند.

حالا متوجه شدید وقتی میگم خدا شانس بده٬ یعنی چی؟
ما حتی از مغزمان هم نمیتوانیم پول دربیاوریم درحالیکه کپل و باسن بعضی‌ها برایشان پول می‌آورد. خدا٬ شانس بدهد.
حالا از فردا نروید جلو بانکها خم شوید به امید اینکه گلوله‌ای به ماتحت‌تان بخورد و پولدار شوید!

لبیک٬ الهم لبیک:

لبیک٬ الهم لبیک:

در خبرها آمده که احمدی نژاد امسال به حج میرود.
از هم اکنون دفتر ریاست جمهوری برنامه‌های معظم له را در این سفر اعلام کرده است.

- فرود هواپیمای کاروان حاج محمود در فرودگاه جده در روز اول ذی‌حجه
- تبدیل یک اسکناس صد دلاری به ریال سعودی برای خرید سوغاتی
(ضمنا چند عدد انگشترعقیق و دو سه کیلو پسته نیز برای فروش موجود است که در روزهای بعدی در بازار مکه بفروش خواهد رسید)
- پوشیدن لباس احرام و حرکت به سمت مکه
- بازدید سرزده از استان مکه در میان استقبال باشکوه قبایل قریش
- جلسه با خداوند در محل خانه ایشان و بررسی مشکلات اجرایی پروژه ها و طرح های عمرانی جهان
- شرکت در مسابقه دو ماراتون بین صفا و مروه و دادن شعار مرگ بر آمریکا و آتش زدن پرچم اسرائیل
- رفتن به صحرای عرفات و ملاقات با امام زمان و امضای چند پروتکل و موافقتنامه فی مابین
- کچل کردن سرخود و سربریدن سرقربانی و راه انداختن بساط منقل و آتیش برای کباب کردن جیگر و دل و قلوه قربانی و خلاصه صفا کردن و دلی از عزا درآوردن
- رمی جمرات و کتک کاری با شیطان بوسیله زدن سنگ و لگد و چوب و چماق و در صورت لزوم دادن فحش خوارمادر به او.
- بازگشت مجدد به مسجدالحرام و زیارت کعبه و خواندن فاتحه بر مزار خداوند خدا بیامرز
- بازدید از بازار ابوسفیان و خرید سوغاتی از آن ملعون
- بازگشت به میهن اسلامی
- برگزاری جشن و سرور به مناسبت پیروزی های اخیر و همچنین بمناسبت شکست امریکا در دانشگاه کلمبیا

احکام شرعی چکمه زنانه:

احکام شرعی چکمه زنانه:

سوال- نگاه کردن به چکمه زن نامحرم چه حکمی دارد؟
جواب- حرام است. آقا جان حرام است حرام.
من خودم یکباریک لنگه از این آلات لهو لعب را در مغازه کفاشی دیدم که آنرا آورده بودند تا پاشته‌اش را درست کنند. همین که چشمم به آن افتاد فیش....خودم را خراب کردم. لامصب پاشنه‌اش خیلی تحریک کننده بود.

سوال- از کجا بفهمیم یک چکمه مال زن نامحرم است یا محرم؟
جواب- اگر نگاه کننده٬ شک کند که چکمه مال نامحرم است یا خیر بنا بر احتیاط واجب بنا را بر محرم بودن صاحب چکمه بگذارد و بسم الله بگوید و کارش را بکند و اگر یقین حاصل کرد که چکمه مال زن نامحرم است٬ خب در اینصورت هرجور شده برود و صاحبش را پیدا کند و اول او را صیغه نماید و بقیه‌ کارها بلامانع است انشالله.

سوال- آیا نگاه کردن به چکمه غسل هم دارد؟
جواب- بنا بر احتیاط واجب هم بر نگاه کننده و هم بر کفاشی که آنرا واکس زده غسل جنابت واجب میشود.

سوال- زنی هستم که چکمه را خیلی دوست دارم. چکار کنم که چکمه‌ام باعث تحریک مردان نامحرم نشود؟
جواب- بنا بر احتیاط مستحب نعلین بپوشید و اگر نمیتوانید و هنوز میخواهید قرتی بازی دربیاورید بهتر است موقع پوشیدن چکمه نعوذ بالله٬ آنها را با دو تا گونی برنج بپوشانید و یا هر دو لنگه را داخل دو عدد پیت حلبی روغن نباتی قو بکنید و سپس با انها راه بروید تا از صدای تق تق آنها گوش مردان نامحرم کر شود و حالشان از شما بهم بخورد و مشکل اسلام حل شود.

پشت پرده گزارش اخیر امریکا:

پشت پرده گزارش اخیر امریکا:

حتما متوجه شده اید که امریکایی‌ها چند روز پیش گفتند دولت ایران از سال ۲۰۰۳ فعالیتهای هسته‌ای خود را برای ساخت بمب اتمی متوقف کرده است. همچنین امریکایی‌ها اعلام کرده اند که این گزارش بر مبنای شنود مکالمات تلفنی در ایران تنظیم شده است.
حالا پشت پرده این ماجرا چه بوده؟

واقعا این امریکایی‌ها دیگه شورش را درآوردند از بس خنگ هستند. باباجان! شما که فارسی رو خوب متوجه نمیشوید غلط کردید تلفنهای مردم را استراق سمع میکنید. بروید چهارتا مترجم استخدام کنید که لااقل مکالمات تلفنی را درست و حسابی برایتان ترجمه کنند.

احتمالا مکالماتی که موجب چنین سوتفاهمی برای امریکایی‌ها شده چنین بوده:

-الو کبری جون! تنهایی؟ بلند شو یواشکی یه تک پا بیا اینجا کارت دارم. تنها هستم.
- سلام سهند جون! نمیشه. بابا مامان خونه هستن. نمیشه دررفت. متوجه میشن.
-خاک تو سرت! این که کاری نداره. یه خورده ویاگرا بریز توی استکان چای بابات. همین‌که او مشغول مهرورزی با مامانت میشه٬ تو بزن بیرون و بیا اینجا.
- فایده‌ای نداره. ویاگرا که سهله٬ اورانیوم و کیک زرد هم که توی چای بابا بریزم اثر نمیکنه. الان سه چهار ساله کاری نمیکنه. همه چیز تعطیله. بیچاره مامان!
-یعنی همه چیز متوقف شده؟
- آره. همه فعالیتهای هسته ای بابا تعطیل شده. مامانم داره دق میکنه. یه مدت بود که به بابا هی غذاهای تقویتی میداد و بقول معروف اونو غنی سازی میکرد ولی اصلا فایده‌ای نداشت. هرچه با او ور میرفت نتیجه‌ای نمیگرفت. این بود که مامان هم خسته شد و دیگه کاری به کارش نداره…

ممه درمانی:

ممه درمانی:

حتما شما هم شنیده‌اید که اخیرا دانشمندان آلمانی در زیر زمین منزلشان موفق شده‌اند راه حل جالبی را برای پیشگیری از سکته قلبی آقایون کشف کنند.
از آنجا که ما هم قله های رفیع پیشرفت را یکی پس از دیگری فتح کرده‌ایم٬ برای رو کم کنی دانشمندان آلمانی هم که شده مجبور شدیم از دانشمندان هسته‌ای خودمان که متوسط سن‌شان بیشتر از شانزده سال است درخواست کنیم تا ضمن غنی سازی اورانیوم و اختراع انرژی هسته‌ای نسبت به توسعه و تدوین آخرین فن‌آوری ممه درمانی اکتشافاتی را انجام دهند.
و اینک چکیده‌ای از اکتشافات:

۱- نگاه کردن به ممه باعث تقویت بینایی میگردد.
بر اساس تحقیات انجام شده٬ از میان صد نفر مردی که تصویر یک ممه را از فاصله چند کیلومتری به آنها نشان داده‌اند ۹۹ نفر از آنها موفق به دیدن تصویر شده‌اند و بلافاصله با سرعت بطرف آن شروع به دویدن کرده‌اند.

۲- دید زدن به ممه باعث بالابردن قدرت تخیل مردان میگردد.
بازهم بر اساس آزمایشات انجام شده در زیر زمین دانشمندان٬ از هر صد نفر مردی که به قسمت بالایی پیراهن یک پیرزن هفتاد ساله نگاه کرده‌اند٬ ۹۹ نفر آنها موفق شدند شکل هندسی ممه اون پیرزن را در پرسپکتیوهای مختلف مجسم نمایند. همه آن ۹۹ نفر با دیدن آن صحنه گفتند: چهل پنجاه سال پیش٬ این حاج خانوم چی‌ی ي بوده؟!

۳- مشاهده ممه تازه و آبدار اشتها آور است.
از هر صد نفر مردی که مشکل بی اشتهایی داشتند ۹۹ نفر با دیدن ممه٬ اشتهایشان باز شد و آب از لب و لوچه‌شان آویزان شد.

۴- مشاهده ممه٬ افسردگی را از بین میبرد و روحیه و نشاط را در بیننده زنده میکند.
از هر صد نفر مردی که قرار بود در زیر زمین یاد شده خودکشی کنند ۹۹ نفر به محض دیدن یک ممه آویزون٬ نیش‌شان تا بنا گوش باز شد و خودکشی را فراموش کردند و گفتند: ما رو باش! الکی میخواستیم خودمون را بکشیم.

۵- ممه برای درمان دردهای مهلکی همچون کچلی٬ شکستگی و در رفتگی استخوان٬ دندان درد و آبریزش دماغ و غیره معجزه میکند.
از میان صد نفر مبتلایان به دردهای فوق که تحت «ممه درمانی» قرار گرفتند٬ هیچیک حاضر نیستند خوب شوند و همیشه دلشان میخواهد مریض باشند و تحت درمان قرار بگیرند.

۶- ممه شناسی مقدمه گیاه شناسی است.
از میان صد نفر که اصلا از گیاه شناسی چیزی نمیدانستند و هر را از بر تشخیص نمیدادند آزمایشاتی انجام شد که ظرف مدت کوتاهی همه آنها قادر بودند انواع ممه‌های بادمجون دلمه‌ای٬ کدو تنبل٬ فندقی٬و غیره را تشخیص دهند.

از دیروز حمله امریکا حتمی شد:

از دیروز حمله امریکا حتمی شد:

دیروز یک اتفاقی برای من افتاد که پس از آن دیگر کاملا مطمئن شدم که حمله امریکا قطعی است و مثل گذشته نیاز به تحلیل و تفسیر و گمانه‌زنی و بررسی احتمالات نیست. امریکا حمله خواهد کرد بدون برو برگرد. شک نکنید.
لابد می‌پرسید مگر چه اتفاقی افتاده؟
خب. الان توضیح میدهم ولی قبل از آن یک تجربه زندگی شخصی‌ام را برایتان نقل میکنم:
آقاجان! من نمیدانم چرا همیشه کارهای ما تا حد «ختنه‌گاه» بیشتر پیشروی نمیکند. یعنی اینکه هروقت ما خواستیم یک کار جالب و منفعت‌دار و مفیدی انجام بدهیم٬ همین که هنوز ده - بیست درصد کار جلو نرفته٬ ناگهان یک اتفاق غیر منتظره‌ رخ میدهد و همه برنامه‌های ما را بهم میریزد. بطور مثال: نسل قبلی ما در زمان قبل از انقلاب٬ حسابی از همه مواهب فسق و فجور بهره بردند و کیف و حال‌شان را کردند اما در مورد ما وضع اینگونه نبود. ما تا خواستیم ببینیم چی به چیه و دنیا دست کیه٬ زرتی انقلاب شد و همه چیز بهم خورد.
تا خواستیم وارد دانشگاه بشیم و مثل بقیه آدمها درس بخوانیم و پیشرفت کنیم٬ زرتی دانشگاهها را به بهانه انقلاب فرهنگی بستند و همه برنامه‌های ما بهم زدند.
تا خواستیم کار و کاسبی کنیم و پولدار بشیم٬ زرتی صدام حمله کرد و همه اوضاع را بهم ریخت. هشت سال جنگ طول کشید. تازه عادت کرده بودیم به اوضاع جنگی و همین که خواستیم از اوضاع جنگی (مثل خیلی‌ها) استفاده کنیم٬ زرتی جام زهر را خوردند و بازهمه حساب و کتاب ما را بهم زدند.
تا خواستیم مثل بقیه آدمها بیاییم خارج کشور٬ زرتی زدند برجهای دوقلوی نیویورک را خراب کردند و سختگیری‌ها در مورد دادن ویزا شروع شد.
خلاصه هرکاری که من شروع کردم٬ همین‌که تا ختنه‌گاه آن کار پیشروی کرده بود یک حادثه‌ای پیش آمد و همه چیز را بهم زد. بخاطر همین است که من به یک اصل کلی رسیده‌ام و آن این است که کارهای من همیشه تا حد ختنه‌گاه است و نه بیشتر!
همین‌که یکذره فرو رود٬ یا زلزله میشود یا سیل می آید یا جنگ میشود یا امام زمان ظهور میکندو یا....
حالا دیروز چه اتفاقی افتاد؟
دیروز برای اولین بار درطول تاریخ بشریت٬ من مبلغی پول در حد چند میلیون تومان برای پیش خرید یک آپارتمان فسقلی در تهران٬ به آنجا حواله کرده‌ام. بر اساس اطلاعاتی که به من داده‌اند قیمت ملک در تهران هرروز بیشتر و بیشتر میشود و بعد از چند ماه من میتوانم با فروش این آپارتمان٬ سود زیادی را کسب کنم و دوباره سود حاصله را وارد این چرخه کنم و حسابی پولدار شوم.
حالا از دیروز که ما این پول را به ایران حواله کردیم٬ مطابق آن اصل لایتغیر «تا حد ختنه‌گاه»٬ حتما یک اتفاق مهم پیش خواهد افتاد و همه برنامه‌ها و حساب و کتاب ما را بهم خواهد زد و آن چیزی نیست جز حمله امریکا.
اگر امریکا به ایران حمله کند٬ اولا همه میخواهند در بروند و درنتیجه قیمت ملک پایین می‌آید و من بدبخت میشوم. اصلا شاید توی اون همه وسعت شهر تهران٬ بمب‌های هواپیماها بجای اینکه سر مراکز هسته‌ای و تاسیسات نظامی بیفتد٬ زرتی بخورد روی اون آپارتمان من بیچاره.
آقاجان! من از دیروز مخالف دو آتیشه جنگ شده‌ام. منافع شخصی من در خطر است. از فردا توی همه تظاهرات ضد جنگ فعالانه شرکت خواهم کرد و اگر لازم شد خودم میروم جلوی کاخ سفید تحصن میکنم. لامصبا! حمله نکنید.

ماجرای یک ایمیل دریافتی:


ماجرای یک ایمیل دریافتی:

شانس رو می‌بینی؟
کسی که مثل من خوش شانس باشه٬ از زمین و آسمان برایش شانس می‌باره.
باور نمیکنید؟
روی تصویر روبرو کلیک کنید. چی می‌بینید؟ درسته٬ یکی از ایمیلهای رسیده است.

یک خانمی در جزیزه ای دورافتاده نزدیک استرالیا از من خوشش آمده وبهمین دلیل برایم ایمیل زده.
این خانم شوهرش مرده. بچه مچه هم نداره. حدس میزنم خیلی خوشگل و مامانی هم باشد.
ظاهرا توی اون جزیره متروک٬ کسی جز این خانم زندگی نمیکنه. فقط خودش هست و خودش. بالاخره هر خانمی احتیاج به یک مرد داره. مخصوصا توی اون هوای گرم جزیره وسط اقیانوس.
این خانم از شوهر خدابیامرزش یک ثروت چهارونیم میلیون دلاری به ارث برده که درنظرداره آن را بمن بده. همینطوری! بالاخره عشق و عاشقی که میگن همین چیزهاست دیگه.

دوستان عزیز!
من دارم میروم اون جزیره متروک. میخواهم مدتی را در کنار اون حاج خانم باشم و مثل تارزان زندگی کنم.
اینطوری هم مشکلات اون بیچاره حل و فصل میشود و هم خودم پولها را توی یک گونی میریزم و می آورم اینجا تا بین شما تقسیم کنم.
فعلا بااجازه.

کجای کاریم؟

این از وضع تولید ناخالص ملی:
قرمز: استکبار جهانی
آبی کمرنگ: ژاپن
آبی پررنگ: ژاپن اسلامی یا همان مملکت امام زمان


این هم از وضع هزینه کردن در برنامه‌های نظامی:


(ماخذ: سایت رویترز)

نتیجه:
انرجی هسته‌ای حق مسلم ماست!

ماجرای استفاده از سگ‌ امنيتي :


ماجرای استفاده از سگ‌ امنيتي :

میگن تیم حفاظتی احمدی‌نژاد اخیرا از چند تا سگ آلمانی استفاده میکند.
حالا برویم دفترچه خاطرات رئیس جمهور محبوب را ورق بزنیم و ببینیم در این باره چی نوشته است:

امروز بیت «آقا» جلسه داشتم. دیر شده بود. مجبور شدم فاصله بین ساختمان ریاست جمهوری تا دفتر آقا را بدوم. از پله‌ها مثل برق پایین پریدم و شروع به دویدن کردم. یک دفعه دیدم چند تا سگ گنده پشت سرم درحال دویدن هستند. نمیدانم اینها از کجا آمده بودند. هی گفتم : چخه! ولی فایده‌ای نداشت. از ترس نزدیک بود شلوارم را خراب کنم. هرچه سریعتر میدویدم و از لابلای درختان محوطه ویراژ میدادم٬ آنها هم همچنان دنبالم می‌آمدند.
بالاخره با هزار بدبختی و مصیبت به جلوی ساختمان بیت رهبری رسیدم و در حالی که از سر و صورتم شرشر عرق میریخت به نگهبانان مستقر در کیوسک ورودی فریاد میزدم:
- کمک! کمک!... یکی منو از دست اینها نجات بده!
وقتی رسیدم خدمت آقا یک نفس عمیق از اعماق وجودم کشیدم و راحت شدم. واقعا جمال نورانی ایشان آرامبخش دلهاست.
آقا دست محبتی بر سرم کشیدند و فرمودند:
محمود! چی شده؟ چرا اینقدر عرق کردی؟ چه اتفاقی افتاده؟ آمریکا حمله کرده؟
عرض کردم: ایکاش آمریکا حمله کرده بود. چند تا سگ دنبالم کرده بودند و نزدیک بود دنبه ممبه‌هایم را گاز بگیرند. اگر امدادهای غیبی و عنایات الهی نبود الان حداقل نیم کیلو از لپ‌های ماتحتم کنده شده بود. خدا خیلی رحم کرد.
آقا از شنیدن این خبر خیلی متاثر شدند و برایم دعا کردند. هنوز دو دقیقه از دعای مقام عظمای ولایت نگذشته بود که باز سر و کله سگها پیدا شد که با حالت عجیبی بمن نگاه میکردند. ولی اینبار خیلی آرام شده بودند. واقعا قدرت خدا بود که قلوب آن سگها را نسبت بمن مهربان کرد.
آن زبان بسته‌ها مرا طوری نگاه میکردند مثل اینکه صد سال است مرا می شناسند. دم‌شان را طوری تکان میدادند که به من بفهمانند از جانب خداوند ماموریت دارند از من حفاظت کنند.
در نظر دارم این دفعه که می‌روم دانشگاه کلمبیا٬ این سگها را هم همراه خودم ببرم تا حسابی حال رئیس دانشگاه کلمبیا را بگیرند.
بله! ما اینیم!
تکخال محبت:

در قمار زندگانی عاقبت ما باختيم
بس که تکخال محبت بر زمين انداختيم

به به! توجیه کردن رو صفا میکنید؟
طرف نشسته قمار کرده و دار و ندارش را باخته. آنوقت میگه از بس تکخال «محبت» رو به زمین انداختم بدبخت شدم.
باباجون دست بردار! محبت که بدبختی نمیاره.
خیلی از ما تنبلی و بی‌عرضگی خودمون رو به حساب فداکاری و جوانمردی و لوطی‌منشی میگذاریم.

به وضع «ارزانی» کالاها رسیدگی کنید!

به وضع «ارزانی» کالاها رسیدگی کنید!

چند روزی است که یکی از سرسپردگان قدرتهای غربی از خلوتی کوچه ما سواستفاده کرده و در کنار دیوار بطرز وحشتناکی اقدام به قضای حاجت نموده و در رفته است که این اقدام سبب جمع شدن مگس و متصاعد شدن بوی بد در فضای محله ما گردیده است. لامصب معلوم نیست چی خورده بوده که کارش اینقدر بزرگه.

باور کنید هربار که از کوچه عبور میکنم و چشمم به آن صحنه محیرالعقول میافتد دولت نهم را لعنت میکنم که چرا بیخود و بی‌جهت گرانی را از بین برد و باعث ارزانی مواد غذایی گردید.

از مسولین محترم استدعا دارم اینقدر ملت را لوس بار نیاورند و اینقدر به وضع معیشت آنها رسیدگی نکنند.
خواهشمند است گرانی را بیشتر کنید تا مردم کمتر بخورند. آخه این چه وضعیه؟.

تلفن مستقیم ایران و امریکا:

تلفن مستقیم ایران و امریکا:

حتما خبر مربوط به ابتکار یک دختر خانم ایرانی در امریکا را خوانده و یا شنیده‌اید (منبع)
حالا فرض کنید مشابه این کار در ایران اتفاق بیافتد یعنی مثلا یک دختر خانمی در تهران کنار پارک ملت بیایستد و یک تلفنی را آنجا نصب کند و از مردم بخواهد با امریکایی ها ارتباط برقرار کنند. فکر میکنید چه اتفاقاتی بیفتد؟

مثلا فرض کنید اولین عابری که از آنجا میگذرد یک جوان ایرانی باشد که در پارک منتظر دوست دخترش بوده و چون طرف هنوز نیامده و او را سرِکار گذاشته حسابی دلخور و ناامید است و تصمیم گرفته خودکشی کند. حالا این جوان رعنا چشمش به این تلفن میافتد:

- خانم ببخشید. این تلفن مجانیه؟
- آره. فقط برای آمریکاست. برای تفاهم و نزدیکی بین دو ملت است.
- با اجازه.
یک شماره‌ای را میگیرد. اتفاقا یک دختر امریکایی در واشنگتن گوشی را برمیدارد.
- الو. آر یو امریکن؟
-....
- آی ام ایرانین. کن یو اسپیک انگلیش؟!!
-....
- مای نیم ایز کیکاووس. آی لاو یو وری وری وری ماچ! آی لاو امریکن گرلز وری وری ماچ!
- ...
- آی وانت تو کام لوس آنجلس. دَنس. عشق. صفا. آر یو آندرستند؟
(ارتباط قطع میشود. اشکال از مخابرات است)
نفر بعدی:
نفر بعدی یک خانم خانه‌دار است که زنبیل بدست در حال رفتن به طرف منزل است و از اینکه دو ساعت توی صف شیر بوده ولی به او شیر نرسیده ناراحت است.
از او میخواهند از این تلفن استفاده کند و اگر سوالی از مردم امریکا دارد بپرسد.حرفهای او را همزمان برایش ترجمه میکنند:

- الو؟
-....
- الو سوزان خانم شمایید؟ شوهرت خوبه؟ خودت خوبی؟ بچه‌هات خوبند؟ مدرسه میرن؟ شوهرت درآمدش خوبه؟ والله ما که اینجا پوسیدیم. همه چیز گرون شده. از نخود لوبیا بگیر تا شونه تخم مرغ. خرج‌مون نمیرسه. اجاره خونه بالاست. خوش بحال زمان اون خدا بیامرز که همه چیز فت و فراوان بود. سوزان خانم میشه یک خواهش کوچکی ازتون بکنم؟
-....
- میشه از آقای بوش بپرسین کی به ما حمله میکنه؟ خسته شدیم از این وضع!

نفر بعدی:
یک برادر بسیجی است که در ابتدا به دختر خانم ایستاده در کنار تلفن تذکر میدهد تا حجابش را درست کند بعد یک شماره‌ای در امریکا را میگیرد.مکالمات بصورت همزمان ترجمه میشود.

- سلام علیکم اخوی. طاعات و عبادات شما قبول حضرت حق.امریکا چه خبر؟ همه چیز میزونه؟ دانشجویان‌تان شلوغ پلوغ نمیکنن؟ وضع فساد چجوره؟
-...
- میگم. اگه دوست داشتید یه دعوتنامه واسه ما بفرستید با چندتا از برادرا بیایم اونجا وضع بدحجابی و منکرات‌تون را فی سبیل الله میزون کنیم. در ضمن انرجی هسته ای هم حق مسلم ماست و امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه. یا علی مدد!
-....

چند دقیقه بعد.
چند نفر از ماموران شهرداری از راه میرسند و بساط آن دخترخانم را جمع آوری کرده و متهم را به جرم سد معبر و ارتباط با بیگانگان و توهین به مقدسات تحویل مقامات میدهند.

ای ملت آزاده! لااقل مواظب راننده تریلی سومی باشید.

ای ملت آزاده! لااقل مواظب راننده تریلی سومی باشید.

تا بحال چیزی در مورد سرویس پک (Service pack) شنیدید؟
شزکتهای بزرگ کامپیوتری مثل مایکروسافت وقتی نرم‌افزاری را وارد بازار می کنند بعد از مدتی که متوجه نقایص و مشکلاتش میشوند٬ متمم‌هایی به بازار میدهند به نام سرویس پک.
جوکهای ایرانی هم سرویس پک دارند. احتمالا شما هم جوک زیر را بصورت اوریجینال شنیده‌اید ولی سرویس پک‌های آن بدست‌تان نرسیده:

روزی یه پسر جوانی کنار جاده ایستاده بود و منتظر ماشین بود که یک راننده تریلی از اون سیبیل کلفت‌هاش جلوی پاش ترمز کرد و گفت بیا بالا. پسر جوان و بی تجربه هم سوار شد. راننده هم بعد از کمی خوش و بش کردن گفت: "می دونی من از آدمهای گوزو خیلی بدم میاد. یه روز یه پسری توی ماشینم گوزید و من بردم ترتیبش رو دادم". پسره آب دهنش رو قورت داد و گفت: "خب خدا رو شکر من نمی گوزم". یه چند دقیقه ای گذشت و راننده گفت: "گوزیدی؟"
پسره گفت: "نه، من نگوزیدم"
راننده گفت: "آهان، پس طوری نیست..."
چند دقیقه بعد دوباره همین مکالمه تکرار شد. بعد از نیم ساعت رسیدند به مکانی که راننده خیال داشت در اونجا شکارشو رو به سیخ بکشه. فرمون تریلی رو گرفت به سمت پارکینگ و گفت:"خب ... دیگه گوزیییدی......"
تا اینجا اصل جوک بود. حالا سرویس پک 1:

راننده بعد از اینکه ترتیب شکارش رو داد اون رو در کنار جاده رها کرد و رفت. پسره بیچاره هم چاره ای نداشت جز اینکه یک ماشین دیگه بگیره و براهش ادامه بده. خلاصه یه راننده تریلی دیگه سوارش کرد و پسره بی نوا ماجرا رو براش تعریف کرد. راننده تریلی هم گفت: "خب. ولی من یه عادت دیگه دارم. اگر کسی تو ماشینم حرف بزنه ترتیبش رو میدم... راستی تو حرف زدی؟" پسره سرش رو به علامت "نه" تکون داد:"م م م..."
- حرف زدی؟
- ممممممممم...
- گوزیدی؟
- نه بابا نگوزیدم..
- دیدی حرف زدی؟...
حالا سرویس پک 2:

راننده دوم هم بعد از اینکه کامی از پسرک گرفت اون رو کنار جاده رها کرد. پسرک بیچاره هم از سر ناچاری برای یک تریلی دیگه دست تکون داد و سوار شد. باز هم ماجرا رو برای راننده تریلی تعریف کرد و راننده تریلی هم بلافاصله فرمان رو گرفت به طرف کناره خاکی جاده و گفت:"پس امروز سه دفعه بدشانسی آوردی..."
نتیجه گیری اخلاقی:
راننده تریلی اول: هشت سال جنگ بیهوده
راننده تریلی دوم: روسیه و جریان پایمال کردن سهم ایران در خزر
راننده تریلی سوم: بنظر شما راننده تریلی سوم کیه؟
راهنمایی- این خبر را بخوانید.

یک توضیح:

یک توضیح:

مدتی بود دوست نادیده‌ای با نام مستعار «شیمبل» در ذیل مطالب این وبلاگ نکات بامزه‌ای را می‌نوشت.
از وی دعوت شد مطالبش را در قالب طنزهای کوتاه تنظیم کند تا در همین وبلاگ منتشر شود تا انعکاس بیشتری یابد.
تا کنون سه تا از نوشته‌های ایشان منتشر شده که در هفته گذشته شاهد آن بودید.

قرار شده یک هفته درمیان٬ در خدمت ایشان باشیم واز نوشته‌های ایشان استفاده کنیم.
فردا نوشته جدید ایشان منتشر خواهد شد.

از فرصت استفاده کنم و از بقیه دوستان عزیز دعوت کنم اگرطنزی نوشتند و خواستند در اینجا منعکس شود٬ با ایمیل خبر بدهند.

کیهان و خوانندگان:

کیهان و خوانندگان:

(مقدمه: هر وقت حوصله تان سر رفت برای رفع خستگی سری به سایت روزنامه کیهان بزنید. در آنجا قسمتی هست که مثلا تلفنهای شهروندان به کیهان را منعکس میکند. تعدادی از آنها را در اینجا میخوانید):


- آقای البرادعی اخیرا گفته است اگر به ایران حمله شوداین کشور سرعت بیشتری به دستیابی سلاح های اتمی خواهد داد. از مسولین محترم استدعا دارم کاری کنند که امریکا زودتر به ایران حمله کند تا ما هم سریعتر به موفقیتهای هسته ای خود برسیم.
اصالت منش!

- چرا اسناد جاسوسی آیت الله صانعی و منتظری را منتشر نمیکنید.
شریعت منش! از قم

- لطفا به مسولین محترم بگویید یک مقداری به وضع مستضعفین و مناطق محروم ونزوئلا و لبنان رسیدگی کنند. آدم دلش کباب میشود وقتی می بیند قیمت نفت شده صد دلار با این حال مردم عزیز ونزوئلا و دیگر کشورهای اسلامی در سختی و مشقت بسر می برند. ضمنا کوپن قند و شکر را چرا اعلام نمیکنید؟
رادمنش!

- چرا مسولین صدا و سیما از خواب خرگوشی بیدار نمی شوند. ما تا کی باید شاهد پخش برنامه های مستهجن رازبقا و تصاویر خرچنگ و قورباغه باشیم؟ آیا از خون شهدا خجالت نمیکشید؟ بجای این چیزها که ارمغان فرهنگ منحط غربی است از روحانیون عالیقدر در کارتون ها و سریال و فیلم های سینمایی بیشتر استفاده کنید.
راست منش!

- از فرماندهان محترم ارشد ناجا تقاضا میکنم با فحشا و فساد قاطعانه برخورد کنند. آیا درست است که در کشور امام زمان بعضی از افراد «میرزا قاسمی» و «عسل» را در کنار هم نگهداری میکنند؟ آیا این معصیت نیست؟
خیار منش!

- بیش از دو هفته است لبنیات در کشور گران شده و این در حالی است که بعضی خانمهای شیرده بجای استفاده از مواهب خدادادی خود از شیر خشک استفاده میکنند. خواهشمند است به مسولین محترم بگویید با این مورد برخورد قانونی کنند.
گاو منش!

- آسفالت خیابانهای اراک خوب نیست و جوب های آن کثیف است و بوی گند میدهد. از مسولین محترم و بخصوص رئیس جمهور عزیزمان میخواهم نسبت به رفع این مشکل شخصا اقدام فرمایند.
عطر منش!

- شش ماه است برق روستای ما کلا قطع شده. بارها به اداره برق استان مراجعه کرده ایم ولی نتیجه ای نگرفته ایم. لطفا به نمایندگان مجلس بگویید از وزیر نیرو خواهش کنند تا به معاونش دستور دهد هیئتی به منطقه اعزام شودتا با کمک استانداری و با هماهنگی نماینده محترم ولی فقیه دربخشداری یکنفر را برای زدن فیوز برق به محل اعزام کنند تا دوباره برق ما وصل شود.
نور منش!

آموزش دوخت مینی ژوپ:

(مقدمه: اینروزها اگر سری به کانالهای تلویزیونی صدا و سیمای جمهوری اسلامی بزنید می بینید روحانیت معظم در هربرنامه ای و در هر سطحی حضور فعال دارند. از برنامه های مذهبی و سیاسی و نظامی گرفته تا برنامه های اجتماعی و علمی و محیط زیست و کودکان و... فقط مانده آموزش آشپزی و خیاطی نیز توسط علما صورت بگیرد که ما زحمت آنرا برای آنها می کشیم)

اغوذبالله من الشیطان الرجیم
لاحول ولا قوه الا بالله العلی العظیم
بحث امروز ما در باب دوختن مینی ژوب است.
مینی ژوپ٬ از لباسهای بهشتی است که روایات زیادی درمورد فضیلت آن وارد شده است.
مینی ژوپ نور چشم را زیاد و روزی را فراخ میکند و باعث آمرزش گناهان میگردد.

مسئلتن. طریقه دوختن مینی ژوب چگونه است؟
دراینجا بین علما اختلاف هست. برخی معتقدند اصولا مینی ژوپ در صدر اسلام به صورت آماده ابتیاع میشده و لذا باید آنرا بصورت آماده از مغازه و فروشگاه تهیه کرد و بنابر احتیاط واجب دوختن آن در زمان غیبت حرام است و دوزنده باید تعزیر شود و غسل میت نیز بر او واجب میگردد.
اما دسته دیگری از علما میفرمایند: نخیر. دوختن مینی ژوپ در منزل نه تنها اشکالی ندارد بلکه بنا بر احتیاط واجب بر هر مرد مسلمان واجب است و غفلت از آن کفاره دارد و حاکم شرع میتواند بر او حد شرعی جاری نماید. اصلا هرکس اهل مینی ژوب نباشد از دایره دین خارج است و مرتد محسوب میگردد.

و اما درباب دوختن مینی ژوب:
مواد لازم:
دامن بلند معمولی: یک قواره - مشروط بر آنکه سگ یا خوک بر آن بول و غائط نکرده باشند
قیچی: یک عدد - مشروط بر اینکه پاک باشد
چرخ خیاطی: یکدستگاه - مشروط بر اینکه در آب کر تطهیر شده باشد
ضعیفه مورد نظر: به مقدار لازم

ابتدا تنبان ضعیفه را درمی‌آوریم. سپس دامن بلند معمولی را به او می‌پوشانیم.سپس با یک دست قیچی را میگیریم و با دست دیگرمان از منتهی الیه دامن را به اندازه یک وجب اندازه گرفته و قسمتهای زاید دامن را قیچی میکنیم تا تبدیل به مینی ژوب شود. در این موقع مستحب است سه تا صلوات بلند بفرستید.
حالا دو سه تا چاک هم از طرفین یمین و یسار آن ایجاد میکنیم تا هم هوا بخورد و هم خودمان بیشتر خوشمان بیاید. اینجوری ثوابش بیشتر است.
البته باید به یاد داشته باشید که در اثر تماس دست به پر و پاچه آن ضعیفه٬ بنابر احتیاط واجب بر شما غسل جنابت واجب میگردد که بهتر است بهمراه قیچی و چرخ خیاطی بصورت ارتماسی انجام شود.
خداوند به شما اجر و ثواب مرحمت فرماید.

حکومت در بحران:

حکومت در بحران:

عبید زاکانی حکایتی را نقل میکند که مناسب حال و روز زمامداران مملکت ماست که همیشه با بحران زنده‌اند:

آلت مردی را زنبوری گزید. با آلت بادکرده به منزل آمد و آنرا به زنش نشان داد. زن با خوشحالی پرسید: به به! این را از کجا آوردی؟
گفت: آلت خویش را به یکصد درهم به کسی دادم و آلت او را با مال خویش عوض نمودم.
زن گفت: اگر در تمام عمرت یک کار درست کرده باشی همین است. اصلا یکصد درهم را خودم به تو میدهم. روز بعد زن طلا و جواهراتش را فروخت و یکصد درهم را به مرد داد.

پس از چندی که ورم آلت فروکش کرد٬ زنش علت را سوال کرد.
گفت: ای زن میدانی چه شد؟ آلتی که خریده بودم٬ فروشنده‌اش دزد بوده و ظاهرا آنرا از یک عرب دزدیده و به من فروخته. بهمین خاطر مرا در بازار گرفتند و آنرا از من ستاندند و حتی یکصد درهم نیز جریمه‌ام کردند.
زن گفت: از اول باید حدس میزدم که چنین متاعی را به چنان قیمتی به تو نمی دادند.
شما چه فکر میکنید؟
پی نوشت:
نتیجه گیری از این نوشته

1. ایجاد یک بحران افکار عمومی را از مسایل اصلی دور می کنه ولی اصل مشکل را حل نمی کنه.
2. معمولن بحرانها در نتیجه سهل انگاری و ندانم کاری (در مورد آلت گزیدگی عدم استفاده از کاندوم، نپوشیدن شورت و استمناء در فضای باز) به وجود میان و عمدی در کار نیست.
3. بحران سازان دروغگو هستند و واقعیتها را وارونه جلوه می دهند.
4. بهای بحران را بحران سازان پرداخت نمی کنند. ملت این بها را به خاطر ناآگاهی با جان و دل می پردازد.
5. ناآگاهی ملت، رمز موفقیت و برقراری حکومت بحران است. ملتی را که حق و حقوق خود را بشناسد نمی توان با بحران فریب داد.
6. شاید فکر کنین آخه اون چه آلت لامصبی هست که 28 ساله داره زنبور نیشش می زنه و هنوز در برابر نیش زنبور سینه چاک می کنه؟ به یاد داشته باشید اون آلت نیست که بهای بحران رو می ده.
7. فکر می کنم حالا کاملن روشنه که چرا الان با نفت 100 دلاری وضعیت مردم آلتی تر از وضعیت نفت 12 دلاری زمان جنگه.
شیمبل

ژیپ بالا ژیپ:

ژیپ بالا ژیپ:

گیلانی‌ها اصطلاحی دارند کوچه بازاری که میگویند:« ژیپ بالا ژیپ» که منظورشان همان «شتر دیدی ندیدی» یا «بی خیال٬ حرفش رو نزن» است.
داستان این اصطلاح چنین است:
روزی یک شکارچی همراه سگش در جنگلهای گیلان دنبال شکار می گشت که ناگهان ازپشت بوته‌ها صدایی شنید.بی سر و صدا جلو رفت که ببیند چه خبر است. دید پیشنماز مسجد٬ با شور و حرارت در حال جماع با کره الاغی است و در حین عملیات قر میداد و کمرش را به جلو عقب و بالا و پایین حرکت میداد و با آهنگی موزون میخواند:
ژیپ ژیپ ژیپ٬ ژیپ بالا بالا بالا بال ژیپ بالا ژیپ...
شکارچی به روی خودش نمیاره و یواشکی از معرکه دور میشه.
مدتی از این ماجرا میگذره.
یک ظهر جمعه که شکارچی از جنگل برمی‌گشت٬ چشمش به انبوه جمعیت میافتد که برای اقامه نماز جمعه داخل و خارج مسجد جمع شده بودند و همون پیشنماز داشت برای مردم خطبه میخواند.
پیشنماز تا شکارچی را دید داد زد: جلو نیا٬ اینجا نماز میخوانند. سگ نجسه.
شکارچی فریاد زد: ژیپ!
پیشنماز پرسید: کدام ژیپ؟
شکارچی گفت:ژیپ بالا ژیپ!
پیشنماز گفت: بیا جلو٬ اشکالی نداره٬ سگ نجسه ولی سگ شکاری پاکه!

و این بود انشای من در مورد روابط ایران و روسیه و سهم ایران از دریای خزر!

طنزهای شیمبل خان

طنزهای شیمبل خان:

پینه دوزی هر وقت مشغول کار میشد آلتش خود بخود چنان برمی‌خاست که مزاحم کارش میشد. پیش حکیم رفت و چاره کار طلب کرد. حکیم هم دارویی به وی داد که پیش از آغاز کارش بخورد که دیگر آلتش بر نخیزد. پینه دوز حکیم را سپاس گفت و به حجره اش باز گشت. دارو را سر کشید و مشغول کار شد. با کمال تعجب دوباره آلتش برخاست. پینه دوز چند روز به خوردن دارو مداومت کرد و نتیجه ای نگرفت. روزی از فرط عصبانیت آلتش را روی سندان گذاشت و با چکش روی آن کوبید که ناگهان تلنگش در رفت (به زبان خودمونی بادی ازش دررفت). پینه دوز عصبانیتش بیشتر شد. دشنه را برداشت و چاک ماتحت خویش را پاره کرد و گفت : پدرسگ، تو هم توی دعوای ما دوتا شهادت ناحق میدی؟
حالا شده این حکایت احمدی نژاد و عزل مدیرانش

آگهی دوست یابی:

آگهی دوست یابی:

آقایی هستم میانسال٬ خوش تیپ و خوش هیکل٬ جذاب و بذله‌گو٬ دارای تحصیلات دانشگاهی٬ غیر سیگاری٬ پیرو ولایت فقیه٬ علاقه‌مند به سفرهای استانی و مسافرتهای خارجی٬ دارای هاله نورانی هزار مگا واتی٬ خواهان آشنایی با خانم یا خانمهایی هستم جهت اعمال مهرورزی و بقیه کارهای مربوطه.
سن و سال برایم مهم نیست. کیفیت کار مهم است که باید در عمل مشخص شود. دست‌پخت و آشپزیش باید خوب باشدمخصوصا طرز تهیه کیک زرد را باید بلد باشد و بتواند آنرا مثل کتلت و یا کوفته تبریزی درست کند. وقتی میهمان داریم همیشه سر سفره یک پارچ نفت بیاورد تا ما پیش مردم خجالت نکشیم. اهل بهانه گیری نباشد و همیشه برای خدمت به اسلام و انقلاب آماده باشد. بهانه‌هایی مثل «حالا حوصله‌اش را ندارم» و یا «وضعیت‌ام قرمزه٬ باشه چند روز بعد» پذیرفتنی نیست.
واجدین شرایط چند قطعه عکس از خودشان در نماهای مختلف٬ پرسپکتیو چپ و راست ٬ پلان و زیر بنا٬ برش از بالاتنه و مخصوصا پایین تنه خود را بصورت رنگی تهیه و همراه ماکتی از خود برایمان بفرستند تا در اسرع وقت ترتیب کار داده شود.

اینترنتِ وایرلس٬ حق مسلم ماست:

اینترنتِ وایرلس٬ حق مسلم ماست:

چند روز پیش از طرف شرکتی که سرویس اینترنت میدهد یک بسته پستی برایم رسید. وقتی آنرا باز کردم دیدم یک مودم و روتور وایرلس است که بصورت مجانی برایم فرستاده بودند. توی نامه همراه آن بسته نوشته بود این حق شما مشتری ارزشمند و باحال است که این هدیه ما را قبول کنید و از تسهیلات اینترنت وایرلس لذت ببرید و مودم قدیمی را برایمان پست کنید.
با خودم گفتم جای مردم بیچاره ما خالی. اونجا حق مسلم‌شان بمب اتم است و اینجا حق مسلم اینها٬ استفاده از اینترنت پر سرعت وایرلس.
وقتی یک مشت بیسواد حاکم شوند٬ حق مسلم مردم میشود سنگ اورانیوم و کیک زرد.

یادم می‌آید زمانی که هنوز در ایران بودم٬ از اینترنت فقط بعنوان یک ابزار فانتزی که بیشتر بدرد چت کردن و دوست یابی میخورداستفاده میشد و در نتیجه ما هم با همین ذهنیت وارد کانادا شدیم.
وقتی به اینجا آمدیم هنوز اهمیت اینترنت در زندگی روزمره مردم را نمی فهمیدیم. در همان روزها٬ به هر اداره و سازمانی مراجعه میکردیم و مثلا سوالی میکردیم فورا یک آدرس وبسایت اینترنی را معرفی میکردند و خودشان را خلاص میکردند. ما که هنوز به این قرتی بازیها عادت نکرده بودیم خیلی کلافه می‌شدیم و خیال میکردیم این هم یک‌جور سرکار گذاشتن آدمهاست.
کم کم دیدیم نخیر! اینجوری نمیشه! بدون اینترنت نمیتوان نفس کشید. سیستم زندگی در کانادا طوری است که اینترنت از نان شب هم واجب‌تر است.

در اینجا چند تا شرکت بزرگ خصوصی هستند که به خلق الله سرویس اینترنت ارائه میدهند. برخلاف تصوری که از وضعیت اینترنت در ایران داشتیم٬ در اینجا از نظر زمانی محدودیتی برای اتصال و استفاده از اینترنت برای کاربر وجود ندارد. مثل لوله کشی آب آشامیدنی است. هر وقت شیر آب را باز کنی آب هست.


حدود هفتاد در صد جمعیت کانادا از اینترنت بصورت مستمر استفاده میکنند. فکر نکنید اینها از صبح تا شب فقط با یکدیگر چت میکنند و دنبال سایتهای مستهجن میگردند.
متداولترین استفاده آنها٬ ارتباط از طریق ایمیل٬ بررسی وضعیت آب و هوا و جاده‌ها٬ تهیه بلیط‌های مسافرتی٬ اخبار٬ کارهای بانکی٬ پرداخت قبوض٬ خرید و فروش٬ تحصیل٬ دانلود موزیک و ... است.


منبع: سایت آمار کانادا

پنجمین میلاد مسعود وبلاگی:

پنجمین میلاد مسعود وبلاگی:

فردا همه جا تعطیله! آخه فردا روز بزرگیه. فردا روز ششم آبانه.
چهار سال پیش در چنین روزی٬ اولین نوشته وبلاگ ملا حسنی در کانادا در پزشین بلاگ منتشر گردید که بعقیده مفسران ناآگاه٬ جهان را تکان داد!
بر اساس این مبدا تاریخی مهم٬ از فردا وبلاگ ما ماشالله ماشالله وارد سال پنجم خود میشود و وقتش رسیده که ختنه شود.

بهمین مناسبت فردا یکشنبه ٬ ششم آبانماه٬ سراسر اروپا و آمریکای شمالی و قسمتی از آسیا و افریقا هم تعطیل خواهند بود.
فتیله ٬ فردا تعطیله!
-----------------------------------------------
پی نوشت:
از لطف همه دوستان سپاسگزارم

مواظب انگشت شیطان باشید:

مواظب انگشت شیطان باشید:

(دریافتی از ایمیل یکی از دوستان)




















متن نوشته فوق:

برگی از نوشته‌های کتابی قدیمی تالیف ملا اسماعیل سبزواری به نام جامع النورین:
آزار شیطان چند نوع است. یکی از آنها آزار ابنه‌ای کردن انسان است:
«یکی از وقتهایی که شیطان حضور بهم میرساند٬ وقتی است که مرد میخواهد با زوجه‌اش نزدیکی کند. اگر بسم الله نگفت شیطان هم با او دخول میکند. آن وقت آن نطفه هم از پدر است و هم از شیطان.
وقتی هم که این طفل بدنیا می آید شیطان باز حاضر است. انگشتش را میرساند به ماتحت آن طفل. (فرمایش امام صادق است. از پیش خود نمیگویم).
شیطان می‌آید انگشتش را به مقعد آن بچه فرو میکند. آنوقت که بزرگ شد اثرش این میشود که آن بچه مابون (ابنه‌ای) میشود. اگر هم دختر باشد فاحشه میشود و هر شب یک جایی میرود.»

نقش خودارضایی در نهادینه کردن دمکراسی:

نقش خودارضایی در نهادینه کردن دمکراسی:

خانمها و آقایون متاهل!
عجله کنید. دارد دیر میشود. اگر آب توی دستتونه٬ بگذارید زمین و فوری بروید همسرتان را طلاق بدهید. میخواهیم بوسیله خودارضایی جنسی به دمکراسی برسیم.
راستش چند روز پیش در سایت یکی از رادیوهایی که قول داده بود ما را به دمکراسی برساند یکی دو مقاله تکان دهنده در باره بحث شیرین خودارضایی خانمها و آقایون را خواندم٬ از آنروز تا دیشب همش توی فکر بودم و خواب و خوراک نداشتم. همش توی این فکر بودم که اساسا ما مخاطبان کم سواد و بیسواد٬ چگونه پیام روشنفکرانه آنها را نمیگیریم. شاید آنها دارند با رمز و اشاره به ما راههای رسیدن به دمکراسی را نشان میدهند و ما غافلیم؟
بعد از کلی فکر کردن٬ و آزمایشات عملی انجام دادن٬ بالاخره موفق شدم ارتباط عمل خودارضایی جنسی را با تحقق دمکراسی پیدا کنم که مختصرا شما را درجریان این کشفیات قرار میدهم:

ببینید. اگر دقت کرده باشید بخوبی میفهمید که اصولا غفلت از فوایدخودارضایی٬ باعث عقب ماندگی جامعه ما شده است. باور ندارید؟ خب. یک نگاهی به دور و اطرافیان خود بکنید. چقدر وقت و انرژی آدمها صرف کارهای بی‌ناموسی بین دو نفر میشود؟
اصلا چرا راه دور برویم. من از خودم شروع میکنم. میدانید چقدر عمر و وقت گرانبهای من صرف این شد که چطوری با یک خانم ارتباط برقرار کنم. چقدر ناز و ادایش را تحمل نمایم. با چه ترفند و حیله‌ای شماره تلفنم را به او بدهم و یا شماره‌اش را بگیرم؟ چند بار سر قرار رفته و دست از پا درازتر برگشتم٬ چقدر هدیه‌های جوروواجور برایش خریدم. کلی پول شام و نهار در رستوران‌های مختلف دادم. چقدر برایش سخنرانی کردم و روی مخش کار کردم. که چی؟ که مثلا بخواهد یک اتفاقی بین من و او بیفتد!

آیا واقعا این کارها باعث اتلاف وقت یک جوان نمیشود؟ آقاجان! همین کارها را کردیم که همیشه گرفتار دیکتاتوری بوده‌ایم. اصلا میدانید چرا همه نهضتهای رهایی‌بخش در تاریخ معاصر ما شکست خوردند و منجر به برقراری دمکراسی نشدند؟ علتش همینه دیگه! رهبران جنبش‌ها٬ بجای آنکه وقت و انرژی شان را صرف مبارزه کنند٬ صرف عملیات رزم شبانه با خانمهایشان میکردند. درحالیکه اگر آنها یک خورده عقل داشتند و با خودارضایی مشکلشان را حل میکردند٬ وضع ما اینجور نبود.

خلاصه آماده شوید میخواهیم همه مشکلات را ریشه‌ای حل کنیم. پیش بسوی نهضت خودارضایی.
ضمنا خانمها و آقایون عزیز! اگر اینکار را بلد نیستید بگویید تا از فردا دوره‌های آموزشی فشرده را راه اندازی کنیم.

چرا کمونیست نشدم؟

چرا کمونیست نشدم؟

اخیرا بطور اتفاقی کتابی بدستم رسید که از خواندن آن خیلی کیف کردم. سالها بود چنین چیزی را نخوانده بودم. اسم کتاب « از آن سالها...» است و نویسنده‌اش آقای حمره فراهتی٬ از اعضای قدیمی سازمان چریکهای فدایی خلق است .
او سرگذشت خود را از دوران کودکی و سپس نحوه ورودش به فعالیتهای مبارزاتی و... را مفصلا در این کتاب شرح داده است. او در هر دو حکومت مدتی را در زندان بسر برده و با افراد مشهوری هم بند بوده است.
او تنها شاهد غرق شدن صمد بهرنگی در رودخانه ارس بود. چندین بار در دوران قبل از انقلاب به زندان افتاد و بعد از انقلاب نیز در کردستان همراه دیگر گروههای آنروزگار٬ مسلحانه جنگید و پس از دستگیری و زندانی٬ مدت زیادی بصورت مخفی زندگی کرد و همیشه از این شهر به آن شهر در حال فرار بود... او ماجرای فرارش به شوروی را شرح میدهد و اینکه چقدر در آنجا نیز سختی کشیده و نهایتا بعد از فروپاشی سوسیالیسم٬ به آلمان مهاجرت و فعلا در آنجا زندگی آرامی را دارد.

با خواندن این کتاب٬ شما بخوبی درمی‌یابید که همه زندگی این فرد تا قبل از رسیدن به آلمان٬ سراسر پر از تلاطم٬ سختی٬ دربه دری و سرگردانی٬ زندان و شکنجه و بدبختی و فلاکت بوده و خیری از زندگی و لذتهای آن ندیده است.
ضمن احترام به تلاشها و مبارزات همه کسانی که برای آزادی در هر دو نظام سختی و مرارت کشیده‌اند٬ بنظر من٬ افرادی نظیر او (نویسنده همین کتاب) در واقع قربانی توهماتی شدند که کمونیسم نام داشت و نهایتا بی‌تدبیری رهبرانشان از یکسو و کم ظرفیتی فرهنگی حکومت از سوی دیگر نسلی را به خاکستر نشاند.

ماههای اول پیروزی انقلاب٬ گرایش به سازمانهای چپی در ایران٬ نشانه روشنفکری و انقلابی‌بودن بود. خیلی از جوانان خوش‌فکر و پاک جذب آنها شدند که اکثرا سرنوشت تلخی را برای خود رقم زدند. بسیاری از آنها در اثر هیجانات انقلاب٬ به جنگ مسلحانه روی آوردند. برخی از آنها در درگیریها کشته شدند٬ عده‌ای نیز در زندان‌ها شکنجه و یا اعدام شدند٬ گروهی نیز آواره اینجا و آنجا شدند.

اگر صادقانه بگوییم٬ نه جذب شدن جوانانی مثل این نویسنده به گروههای چپی٬ از روی تدبیر و فکر بود و نه نپیوستن افرادی مثل من ٬ از روی تعقل و دوراندیشی. درست مثل حرکت خروشان یک سیلاب٬ که بعضی از اشیا و افراد را که در مسیرش قرار دارند٬ همراه خود می‌برد و بعضی را نه.

من جزو آن دسته افراد بودم که در مسیر سیلاب گروههای چپی قرار نگرفته بودم و الا معلوم نبود الان کجا بودم.
راستش را بخواهید چند چیز باعث شد که من از ابتدا در مسیر این گروهها قرار نگیرم:
۱- پدر من طرفدار مصدق بود و علیه حزب توده. از دوران بچگی اینقدر علیه خیانت‌های حزب توده شنیده بودم که نسبت به چپی‌ها حساسیت پیدا کرده بودم. البته تا مدتها فرق گروههای چپی را نفهمیدم و خیال میکردم همه گروههای چپی توده‌ای هستند و کمونیست.
۲- زبان گفتاری و نوشتاری چپی‌ها قلمبه سلمبه و غیر قابل درک بود. بارها کتابهای مارکسیستی را در اوایل انقلاب از اول تا آخر میخواندم بدون اینکه یک کلام از منظور آنها متوجه شوم و آخر سر عصبانی میشدم و آن را پرت میکردم توی سطل آشغال. پدر آمرزیده! مثل آدمیزاد حرف بزن دیگه! اینها چیه بلغور میکنید؟
۳- من اهل سبیل گذاشتن نبودم. کسانیکه یادشون میاد میدونند اکثر چپی ها سیبیلو بودند که موقع آب خوردن٬ نصف سبیلهاشون توی لیوان آبتنی میکرد. (البته این یکی شوخی بود)

خلاصه٬ این کتاب را حتما گیر بیاورید و بخوانید.

سهم ما از دریای خزر:

سهم ما از دریای خزر:

آقای الهام سخنگوی خنده‌دار دولت مهرورز اعلام کرده: خوشبختانه در اجلاس اخیر سران کشورهای سواحل دریای خزر٬ همه مشکلات از دم حل شد و از بیست تا مشکلات قبلی٬ فقط شش تا آن باقی مانده است (منبع)

ایشان البته به هیچکدام از موارد اشاره‌ای نکرد.
راستش ما هم نتوانستیم این موارد را پیدا کنیم ولی در مورد چند تا از آنها میتوانیم حدس بزنیم.
پنج تا از موارد حل شده اینها هستند:

۱- قرار شد سهم ایران از سواحل دریای خزر به اندازه نوار باریکی به عرض۱۰ متر و به عمق یک متر و نیم باشد. مسئولین ایرانی اظهار داشتند همان یک و نیم متر برای ما کافی است چون میترسیم موقع شنا٬ جلوتر برویم و خدای ناکرده غرق بشویم.

۲- از آنجایی که منابع نفت و گاز دریای خزر در زیر آب قرار دارند٬ طرف ایرانی اظهار داشت نفت خیس شده بدرد ما نمیخورد. ما خودمان توی خوزستان نفت داریم به چه خوبی! حال نداریم این منابع را استخراج کنیم. اینها مال خودتان.

۳- مقرر گردید بنا به توصیه نماینده دولت‌ ایران٬ دولتهای روسیه٬ آذربایجان٬ ترکمنستان و قزاقستان به اهالی کشورشان بگویند موقع شنا در سواحل دریای خزر٬ توی آب جیش نکنند. آخه این که درست نیست تا بحال چند قلپ آب شور و بدمزه دریای خزر را نوش جان کرده‌ایم و حالمان بهم خورده.

۴- مقرر گردید روسیه زحمت صید ماهی و فرآوری خاویار را بکشد و در عوض ایران متعهد شد نسبت به جمع آوری گوش‌ماهی و صدف در داخل ماسه‌های سواحل خود اقدام نماید و با آنها کلکسیون درست کند.

۵- شرکت کنندگان در اجلاس قول دادند در اجلاس بعدی در مورد بقیه موارد اختلاف انگیز فی‌مابین به نتیجه برسند و حتی حاضرند در مورد سهم ایران از دریای خلیج فارس و دریای عمان نیز تصمیم بگیرند.


شوخی یا جدی؟

شوخی یا جدی؟
با وجودیکه مدتهاست با طنز سروکار دارم و نوشته‌های زیادی را خوانده‌ام ولی راستش را بخواهید هنوز در تشخیص اینکه بعضی حرفها بصورت جدی نوشته شده‌اند یا شوخی مشکل دارم.
علت این است که اعتقادات و دیدگاههای بعضی افراد آنقدر عجیب و افراطی است که ولو بصورت جدی هم مطرح شود٬ بیشتر شبیه طنز است تا یک نوشته جدی.

مثلا نوشته زیر را شخصی به نام ؛بوربور؛ توسط ایمیل برایم فرستاده که من هیچگونه در آن دخل و تصرفی نکرده‌ام . فقط از صورت فینگلیش به زبان آدمیزاد برگرداندم:

« به نام خدا
معلوم نيست شما ميخواهيد چي بگيد ميخواهيد طنز بنويسيد يا بيانيه صادر کنيد يا از چرت گفتن خيلي لذت ميبريد.
به جاي اين همه سنگ امريکا و صهيونيست ها رو به سينه زدن بد نيست قدري هم به اين فکر کنيد که مردم عزيز ما چه قدر از دست اين آمريکايي هاي صادر کننده دمکرسي و انسانيت زجر ديدند.
شايد شما فراموش کرديد اما بنده خوب ميدونم که سال 1988 ميلادي یک هواپیمای مسافر بري ما رو و به همراه بيش از 290 نفر از هموطنان ما رو کشتند. بعد هم رئیس جمهور وقت امريکا آقاي ريگن به پاس اين اقدام جسورانه مدال طلا به فرمانده ناو وينسنس مي دهد آن هم نه پنهاني در انظار مردم دنيا.
بد نيست قدري هم به اوارگان فلسطیني فکر کنيد همانها که ساليان سال است دور از وطن خويش در غربت به سر ميبرند.
بد نيست به افغانستان و عراق نگاهي بيندازيد و ببينيد از وقتي رفقای امريکايی شما آنجا رفتند ايا وضع مردم بهتر شده يا بدتر.
بد نيست عوض دفاع از همجنس گرایي در غرب به ظلمهای جهاني که از سوي دوستان غربي شما ميشود نگاهي بيندازيد.
فقط به اين يک نکته فکر کنيد که دولت مستکبر امريکا که اين همه داعيه دفاع از حقوق بشر دارد 50 قطعنامه که علیه اسرائیل در شورای امنيت صادر شده است را وتو کرده و خواهد کرد. بيخود نبود که امام راحل ميفرمود حق وتوی ابر قدرت ها از قانون جنگل هم بدتر است.
راستي جمهوري اسلامي ديکتاتور به اندازه ي یکدهم امريکا و اسرائیل جنايت کرده است؟
به نظر شما امثال آقاي خاتمي يا احمدي نژاد يا کروبي خائن ترند يا بوش و المرت؟
آيا آقاي خامنه‌اي جنايتکار تر است يا شارون و بوش ؟
دريغا که هنوز خوابيد.
حیف از شريعتی عزيز که امثال شما سنگش را به سينه ميزنيد . حيف اگر زنده بود حتماً با امثال شما گلاويز ميشد.
خدا او را مشمول رحمت بيکرانش كند که اسلام واقعي را به من و امثال من نشان داد. »

حالا بنظر شما این نوشته جدی بود یا طنز بود؟

اگر پوتین ترور شود:

اگر پوتین ترور شود:

راستی اگر پوتین در سفر امروزش به تهران ترور شود٬ چه میشود؟

اگر پوتین ترور شود٬ ابتدا خبر آن توسط رسانه‌های خارجی منتشر میشود ولی سخنگوی وزارتخارجه آنرا تکذیب میکند.
روزنامه کیهان در سرمقاله خودش خبر از ارتباط بعضی از عوامل معلوم الحال با سرویس‌های امنیتی و جاسوسی اسرائیل را میدهد.
بدنبال انتشار این سرمقاله٬ تعدادی از دانشجویان را بطور فله‌ای دستگیر میکنند تا شاید سرنخی در مورد ارتباط با کشورهای بیگانه پیدا شود.
البته اگر دانشجو یا نویسنده‌ای را پیدا نشد٬ علی الحساب دو سه نفر از اعضای نهضت آزادی را بازداشت میکنند چون آنها دم دست‌ترند و سابقه‌دارترند. تا بحال صد بار آنها را بجرم براندازی علیه نظام و جاسوسی برای دشمن دستگیر کرده‌اند ولی چند ماه بعد آزاد شده‌اند.

در این فاصله٬ روسیه از دولت ایران میخواهد صریحا پاسخ دهد که چه بر سر رئیس جمهور کشورشان آمده ولی دولت ایران از بیخ سفر پوتین را تکذیب میکند و حتی قسم میخورند که اصلا پوتین را ندیده‌اند.
اتحادیه اروپا و امریکا به ایران یک ضرب العجل ۴۸ ساعته میدهند تا دولت ایران ٬ مرده یا زنده پوتین را پیدا کند و تحویل دهد ولی دولت ایران بعد از جست و جو٬ یک لنگه پوتین سربازی را از توی جوب پیدا میکند و میگوید:
این چیزی است که ما پیدا کردیم. ظاهر و باطن همین است. ما چیز دیگری پیدا نکردیم.
خلاصه هرچه اصرار از آنها٬ انکار از اینها. اوضاع بغرنج‌تر میشود و مرتبا هیئت‌های سیاسی برای مذاکره به ایران میآیند و میروند. کار به تهدید و تحریم و اینجور چیزا میکشد. نهایتا دولت ایران به جوامع جهانی اطمینان میدهد تا عوامل این جنایت را شناسایی و در دادگاه عدل اسلامی محاکمه کند.
سالها میگذرد و پرونده قضایی این حادثه هر روز کلفت‌تر و حجیم‌تر میشود ولی نتیجه‌ای اعلام نمیشود.
نهایتا یک آدم عاقلی پیدا میشود و به روس‌ها و اروپایی‌ها میگوید:
عجب دل خوشی دارید که منتظر روشن شدن قضیه هستید. اگر تا روز قیامت هم صبر کنید٬ از این حکومت یک حرف راست نمی شنوید. ما خودمان چند سال است منتظر روشن شدن قضیه قتل عام زندانیان٬ قتلهای زنجیره‌ای و قتل زهرا کاظمی و دهها نمونه دیگر ماندیم جوابی نگرفتیم حالا شما میخواهید به همین راحتی قضیه برایتان روشن شود؟

بیایید از وبلاگ‌مان پول دربیاوریم

بیایید از وبلاگ‌مان پول دربیاوریم

امروز توی یک جلسه‌ای بودم پر از آدم حسابی. طرف مدیر بزرگترین شرکت بازاریابی اینترنتی در دنیا بود (البته این ادعای خودش بود. ما بی تقصیریم)
او با همان ادا و اطوارهایی که بعضی از آمریکایی‌های حراف دارند٬ شروع به صحبت کرد و آمارها و گزارشاتی از ای- کامرس و اینجور مخلفات داد که راستش ما حسابی جو گیر شدیم و تحت تاثیر حرفهای او قرار گرفته‌ایم.
او میگفت تا سال ۲۰۱۰ یعنی چند سه سال دیگر حجم معاملاتی که از طریق اینترنت صورت میگیرد سر به ۳۲۹ میلیارد دلار خواهد زد. او میگفت همین الان در حدود ۱۹ میلیارد دلار فقط بصورت تبلیغات یا آگهی‌های تجاری در اینترنت در حال جریان است.
تصور کنید ۱۹ میلیارد دلار را!
واقعا پول کمی نیست. کل صادرات غیر نفتی مملکت ما نصف این مبلغ هم نیست.

او میگفت سهم شما از این مبلغ چقدر است؟

راستش ما الان نزدیک سه چهار ساله وبلاگ داریم و کلی با اینترنت سر و کار داریم٬ یک سنت گیرمون نیامده که هیچ٬ کلی هم وقت مون تلف شده.
البته ما از اول برای پول درآوردن که وبلاگ نزدیم بلکه اهداف والایی در سر داشته و داریم٬ ولی هیچ منافاتی نداشت و ندارد اگر در کنار اهداف مقدس‌مان از وبلاگ نویسی سهم کوچکی نیز از این دریای بیکران ای- کامرس نصیب ما میشد.

من پیشنهاد میکنم بیایید از این پتانسیل موجود در وبلاگستان یکجوری استفاده کنیم. از فردا فرش و ماشین‌تان را بفروشید و پولش را
بیاورید بزنیم توی این کار. سودش تومن به تومن است. یعنی یک تومن که بیاری ۱۹ میلیارد دلار میبری. صد در صد تضمن
و اما چگونه؟

هر یک از ما وسایل بدرد نخور و اضافی خودش را لیست کند و عکسش را بگذارد توی وبلاگش و یک قیمت پایه برای آن بگذارد. مثلا زیر شلوار یا شورت مامان دوزی دارید که دیگر بدرد نمیخورد را میتوانید از طریق اینترنت بفروشید. اگر توی آت و آشغالها آفتابه سوراخ یا کوزه ترشی لب پریده‌ای پیدا کردید٬ بردارید بیاورید تا آنرا در اینترنت به این خارجی‌ها قالب کنیم. آنها نمیفهمند. خیال میکنند عتقیه‌اند و آثار باستانی.
خلاصه اگر موافقید بگویید تا ای- کمرس ایرانی راه بیاندازیم.

این بلاگ رولینگ لامصب!

(این نگارش من درآوردی «لامصب»٬ را اولین بار من استفاده کردم تا نشان بدهم منظورم «لامذهب» نیست بلکه همچنانکه در محاورات بکار برده میشود به معنای «بدجنس» است که هیچ ربطی به دین و مذهب و کافر و ملحد ندارد. متاسفانه اخیرا این نحوه نگارش در دیگر وبلاگها نیز مورد استفاده قرار گرفته و من می ترسم لعن و نفرین ابدی لغت شناسان و بزرگان ادبیات نثار من بشود. لذا من از حالا گفته باشم که بی تقصیرم)

و اما قضیه این بلاگ رولینگ لامصب!
دایی خدا بیامرز من بیش از صد سال عمر کرد. نقل میکنند زمانی که تازه برق به محله‌های مسکونی تهران رسیده بود و تقریبا همه خانه‌ها٬ برق دار شده بودند٬ بعضی از ساکنین محله٬ از جمله مرحوم دایی ما در برابر این نعمت روشنایی مقاومت میکرد و حاضر نبود خانه‌اش به برق شهری متصل شود. او همچنان از چراغ نفتی (زنبوری) برای روشنایی منزلش استفاده میکرد.
بالاخره یکروز یکی از جوان‌های اهل محل از او می‌پرسد:
مرد حسابی! آخر برای چی از این موهبت برق استفاده نمیکنی؟ دلیلش چیست؟
دایی خدابیامرز ما گفته بود: مرد نباید اختیار روشنایی خانه‌اش را بدهد دست دولت. آنها هر وقت دلشان بخواهد وصل میکنند و هر وقت عشق شان بکشد قطع. آدم باید اختیار کارش دست خودش باشد.

اگرچه این حرف٬ در عصر کنونی از بنیان غلط است و جایگاهی در زندگی مدرن ندارد ولی روح استدلال٬ از یک دیدگاه خاص٬ مورد قبول است و آن دوری از وابستگی به دیگران است.

دوباره برگردیم به این بلاگ رولینگ لامصب!
آقا جان! ما اصلا میخواهیم ریشه بلاگ رولینگ را از وبلاگمان بکنیم و بیاندازیم بیرون.
آقاجان! نخواستیم! مگر ما مسخره هستیم که اینقدر شل کن سفت کن درمی‌آورد؟
الان نزدیک یکی دو هفته است که باز این بلاگ رولینگ ما را مَچَل خودش کرده و پینگ‌اش کار نمیکند.
تو رو بخدا ببین اسم وبلاگ ما توی اون لیست وبلاگها چقدر پایین رفته!
نزدیکه بیفته زیر صفحه کامپیوتر!
هم‌اش تقصیر خودمه که اختیار وبلاگم را دادم دست این بلاگ رولینگ لامصب!
من هم باید مثل مرحوم دایی‌ام٬ از اول نباید آلوده بلاگ رولینگ میشدم بلکه با همان چراغ زنبوری‌های نفتی وبلاگم را پینگ میکردم. همش تقصیر خودمه!
البته میدانم این بلاگ رولینگ با بعضی از شما پارتی بازی میکند و شما را پینگ میکند. لابد شما سیبیلش را چرب کرده‌اید و حق حساب داده‌اید.
ولی ما اهل این کارها نیستیم.
خلاصه همین روزها اگر دیدید اسم‌تون توی لیست لینکها نیست تعجب نکنید. ما میخواهیم دندان پوسیده بلاگ رولینگ را کلا از اینجا ریشه کن کنیم.
از این به بعد اگر کسی میخواهد بداند ما آپدیت کرده‌ایم یا نه٬ لطفا به آدرس وبلاگ جدید در ورد پرس مراجعه کند. ما دیگه رفتیم!

انتخاب اعضای دائم شورای امنیت:

انتخاب اعضای دائم شورای امنیت:

بنابر گزارشات رسیده٬ اعضای دائمی شورای امنیت سازمان ملل طی حکمی توسط مقام معظم رهبری انتخاب گردیدند. متن حکم معظم له از این قرار است:

دبیر کل سازمان ملل متحد
برادر متعهد بان کی مون

نظر به زحمات ارزشمند و انقلابی جنابعالی و بقیه اعضای شورای امنیت ایدهم الله تعالی٬ با توجه به خستگی مفرط آن اعضا و نیاز به استراحت آنان و همچنین بنا به درخواست آقای متکی وزیر امور خارجه٬ بدینوسیله اعضای آن شورا به مدت سه سال منصوب میگردند.
امید است با توجه به تجربه و سوابق درخشان افراد معرفی شده٬ در آینده نزدیک همه مردم جهان شاهد شورای امنیتی با نشاط و در خط اسلام و رهبری باشند.
اسامی اعضای دائم شورا:
۱- جناب آقای احمدی‌نژاد نماینده دائم ایران
۲- جناب آقای هوگو چاوز نماینده محترم ونزوئلا
۳- جناب آقای جنتی از طرف کشور انگلستان
۴- جناب آقای خزعلی از طرف کشور امریکا
۵- سرکار خانم فاطی رجبی از سوی روسیه
۶- جناب آقای الهام از طرف همسرش
۷- جناب آقای عسگر اولادی از طرف کشور چین

ضمنا خود جنابعالی هم موقتا دبیر سازمان ملل باشید تا یکنفر را هم بجای شما معرفی کنیم و عذر شما را نیز بخواهیم.

والسلام علیکم و رحمت الله
سید علی خامنه‌ای

فواید روز قدس را بنویسید.

فواید روز قدس را بنویسید.

من روز قدس را دوست دارم. روز قدس مثل گوسفند فایده‌های زیادی برای ما دارد. همه ما باید روز قدس را دوست بداریم و آنرا اذیت نکنیم.
در روز قدس تاریخ جغرافیای ما خوب میشود. چون رادیو و تلویزیون از یک هفته قبل تمام برنامه های عادی خود را قطع میکند و فقط درباره سرزمین فلسطین و پیدایش اسرائیل برنامه پخش میکند. الان من تمام سولاخ سمبه‌های فلسطین و نوار غزه را مثل کف دست بلدم.
همچنین روز قدس باعث میشود ما ترانه‌ها و سرودهای عربی را یاد بگیریم و آنها از بر کنیم.
در روز قدس تلویزیون برنامه کودک ندارد و فیلم سینمایی نشان نمیدهد. سینماها و بازار و مراکز خرید هم تعطیل‌اند٬ بنابر این ما مجبور میشویم به راهپیمایی برویم و مشت محکمی به اسرائیل غاصب بزنیم و زورمان زیاد بشود.
ضمنا بخاطر اینکه در راهپیمایی روز قدس مجبوریم با صدای بلند شعار بدهیم تا حتما بگوش استکبار جهانی برسد٬ اینکار باعث میشود که حنجره ما باز شود و صدای ما برای آواز خواندن خوب شود.

با اتمام روز قدس٬ بمدت یک هفته هرشب از تلویزیون مراسم راهپیمایی در روستاها و دیگر نقاط عالم از تلویزیون برای ما پخش میشود که این کار باعث میشود بابای ما از دیدن آن صحنه های تکراری حالش بهم بخورد و عصبانی شود و به دولت فحش بدهد و تلویزیون را خاموش کند. وقتی که تلویزیون خاموش شد ما مجبوریم به درس و مشق‌خود برسیم و درنتیجه آینده بهتری داشته باشیم.
البته جدیدا قرار شده اسرائیل به آلاسکا یا کانادا منتقل شود و درنتیجه مجبوریم از سال آینده در روز جهانی قدس٬ برای آزادی مردم مظلوم آلاسکا از چنگال رژیم صهیونیستی راهپیمایی کنیم و برای کمک به اردوگاههای کانادایی‌ها٬ پول و کمپوت لوبیا و پتو و لباس جمع‌آوری نماییم که اینکار باعث میشود کارخانجات تولید کمپوت در داخل کشور رونق پیدا کنند و اقتصاد شکوفا شود و ما مثل ژاپن بشویم.

چگونه پرده بکارت خود را ترمیم کنیم؟ (۸۱+)

چگونه پرده بکارت خود را ترمیم کنیم؟ (۸۱+)

ننه بزرگهای عزیز٬
سالخوردگان و پیر پاتاله ‌های گرامی٬

آیا دوست دارید پرده بکارت خود را ترمیم کنید تا مثل روز اولش شود و شما نیز مانند یک دختر هیجده ساله برای آقایون ناز و افاده کنید؟

راه حل این مشکل خیلی ساده است. کافی است دستورالعمل زیر را مو به مو اجرا کنید.
ابتدا اجازه دهید مقداری در مورد آناتومی و فیزیولوژی پرده بکارت توضیح مختصری دهم.
پرده بکارت مثل پرده اتاق پذیرایی خانه شما است. ممکن است توری باشد٬ یا پارچه مخمل چین دار٬ یا بصورت پرده کرکره و یا ممکن است بصورت لوردراپه باشد.

افرادی که پرده بکارتشان ظریف و توری است مثل پرده‌های تور اطلس با کوچکترین تماس یک شیء زمخت پاره میشوند. حتی بعضی اوقات بدون تماس هم ٬ تار و پودشان از هم باز میشود. بعضی دخترهای نازک نارنجی آنقدر ظریف هستند که اگر یک مرد به آنها متلک هم بگوید٬ پرده شان جر میخورد چه رسد به مرحله عملی.
اینجور افراد بجای پرده بکارت باید یک دیوار بتن آرمه با میلگردهای سایز ۳۶ میلیمتری در آنجا نصب کنند تا دیگر گلوله توپ هم نتواند به آنجا آسیبی برساند.

افرادی که پرده بکارتشان از نوع کرکره‌ای است خیلی باحال هستند. هر وقت بخواهند کاری بکنند٬ آنرا با یک نخ که به بند تنبانشان وصل است بالا میکشند و وقتی کارشان تمام شد آنرا پایین میکشند. مثل این است که اصلا اتفاقی نیفتاده. اینگونه افراد همیشه باکره هستند و نیازی به تعمیر و ترمیم ندارند.

پرده بکارت بعضی افراد نیز از نوع لوردراپه‌ای است که اصلا لازم نیست آنرا کنار بدهیم تا آنطرفش معلوم باشد. لابلای لوردراپه‌ها به اندازه کافی گشاد هست که نیاز به هیچ کاری نیست. خیلی هم شیک و باکلاس هستند. اینجور افراد بود و نبود پرده برایشان یکسان است و تحت هر شرایطی کار خودشان را میکنند.
اگر اینگونه پرده‌ها خراب شود با مقداری ریسمان نازک و صرف کمی وقت قابل ترمیم هستند.

و اما اگر در جلوی پنجره شما هیچ نوع پرده‌ای نبود و مثل تونل کندوان بدون مانع و حاثل بود و راه برای عبور و مرور وسايط نقلیه آزاد بود٬ در آنصورت برای اینکه شما هم مثل بقیه بتوانید پز بدهید که باکره هستید و وانمود کنید اصلا نمیدانید چی به چیه٬ در آنصورت بهتر است آن کانال را ایزوگام کنید یا با قیر و گونی محکم عایق بندی کنید و در صورت لزوم در اطراف آن چند حلقه سیم خاردار بکشید و برای احتیاط بیشتر به برق فشار قوی وصل کنید. یک علامت «خطر مرگ» یا «عکسبرداری ممنوع» نیز در آنجا نصب کنید.
در ضمن اخیرا بعضی افراد سودجو برای ترمیم بکارت٬ اقدام به توزیع دارویی کرده‌اند که ادعا میکنند با شیاف آن٬ ماده ژله مانندی ایجاد شده و باعث ترمیم پرده بکارت میشود. لازم است به شما عزیزان هشدار دهیم که گول این افراد سودجو را نخورید. اولا مگر مجرای جلو و عقب بدن انسان بهم راه دارد؟ ثانیا بفرض اینکه با شیاف کردن اینگونه داروها پرده بکارت شما ترمیم شود ولی همین عمل شیاف کردن ممکن است باعث پارگی و اوراق شدن مقعد شما گردد که در اینصورت یک ریال هم نمی‌ارزد و هیچ درمانی ندارد و بدبخت میشوید.

اگر در اجرای موارد فوق اشکالی داشتید٬ خجالت نکشید سوالات خود را برای ما بنویسید تا با کارشناسان مربوطه در میان بگذاریم.


سجده شکر:

سجده شکر:

تقریبا نزدیک شش هفت روز بود که بعلت مسافرت دسترسی به اینترنت نداشتم و کلا از دنیا بی‌خبر بودم.
وقتی برگشتم٬ یکراست رفتم سراغ کامپیوتر و اخبار را چک کردم. همه سایتهای خبرگزاریهای داخلی در مورد جشن‌های پیروزی و سجده شکر و اینجور چیزها نوشته بودند ولی هیچیک از آنها کوچکترین اشاره‌ای به علت برپایی این جشن و شادمانی نکرده بودند.
مجبور شدم فکرم را بکار اندازم و خودم علت این شادمانی‌ها و بزن و برقص‌ها را حدس بزنم:

- اول فکر کردم شاید این جشن‌ها بخاطر این است که احتمالا در غیاب ما توی این سه چهار روزه٬ جنگی بین ایران و امریکا صورت گرفته و ارتش امریکا در این نبرد تار و مار شده و فرمانده انان به اسارت نیروهای بسیج درآمده و قرار است جورج بوش را بزودی در تهران محاکمه و او را در ملا عام به دار مجازات برسانند.
بعد که «سی ان ان » را نگاه کردم دیدم نخیر! اینطور نیست و هنوز رژیم طاغوتی امریکا سقوط نکرده و همه چیز به روال سابق است.

- بعد فکر کردم شاید رژیم اسرائیل از روی نقشه جهان محو شده. آخه توی این دنیا هیچ چیزی محال نیست. هیچ بعید نیست شب بخوابی و صبح بیدار شوی ببینی اسرائیل نیست که نیست!
همه از هم می‌پرسند: پس اسرائیل چی شد؟ ولی جوابی دریافت نمیکنند.
رفتم سایت رادیو اسرائیل٬ دیدم نخیر همه چیز سر جایش است و هیچ اتفاقی نیفتاده و اسرائیل هم سر و مر و گنده سر جایش هست.

- بعد فکر کردم شاید تیم فوتبال ایران٬ تیم امریکا را شکست داده و این شادیها بخاطر شکست تیم امریکاست ولی فورا یادم افتاد که این اتفاق مال چند سال پیش بود و معنی ندارد که الان بخاطر آن پیروزی بخواهند شادمانی و پایکوبی کنند.

- حدس زدم شاید اون ماجرای دانشمند ۱۶ ساله‌ای که احمدی نژاد میگفت درست باشد و او موفق شده در زیر زمین خانه‌اش چیزی بسازد که انرژی هسته‌ای مفت و ارزان تولید شود و با این کار همه مشکلات فقر و بیکاری و گرانی و اعتیاد و غیره از بین رفته باشد.
ولی با مراجعه به صفحات روزنامه‌های داخل کشور دیدم نخیر هیچ چیز در غیاب ما عوض نشده و آش همان است و کاسه همان.

سرتان را درد نیاورم. بالاخره بعد از کلی تحقیق و جستجو فهمیدم که ای بابا! این همه سر و صدا و بوغ و کرنا بخاطر همان سفر تحقیرآمیز احمدی نژاد به نیویورک و سخنان صریح و بی‌پروای رئیس دانشگاه کلمبیا بود!
با خودم گفتم: عجب! اگر قرار بود جشنی گرفته شود٬ این امریکایی‌ها بودند که باید جشن بگیرند که اینگونه حال احمدی نژاد را گرفتند نه دولت بی آبروی جمهوری اسلامی با این نماینده عتیقه‌اش!!

یاد دوران قبل افتادم:
در زمان جنگ ایران و عراق٬ وقتی حمله‌ای از طرف ما بسمت مواضع عراقی‌ها صورت میگرفت و مثلا منجر به آزادسازی یک شهر یا یک منطقه‌ای میگردید٬ بلافاصله تلویزیون رژیم عراق تصاویری را نشان میداد که صدام در حال تشویق فرماندهان نظامی خود بود و به آنها مدال و نشان پیروزی میداد. بجای اینکه ما جشن بگیریم آنها شادمانی میکردند! همان موقع ما میگفتیم: اشکال نداره. آزاد سازی این منطقه از آن ما٬ جشن و پیروزی‌اش برای شما!

اعتراض جمعی از اهالی قزوین :

جناب آقای احمدی نژاد
رئیس جمهور محبوب

سلام علیکم
بر اساس اطلاعات رسیده٬ اخیرا شایع شده که جنابعالی در یک دانشکاه خارجی منکر وجود ما گردیده و اظهار داشته‌اید که در ایران٬ اصلا چنین چیزی وجود خارجی ندارد..
اگر این خبر درست باشد حقیقتا ما از شما گله داریم و جنابعالی را بخاطر این توهین نمی‌بخشیم. آخر چگونه ممکن است کسی ما و خدمات تاریخی‌مان که زبانزد خاص و عام است را نادیده بگیرد؟
ما از شما درخواست میکنیم مطابق قانون مطبوعات ٬ در اولین فرصت ممکن دعوت ما را بپذیرید و در معیت آقای لی بولینگر رئیس دانشگاه کلمبیا به قزوین بیایید تا در یک کوچه خلوت٬ موجودیت خویش را برای جهانیان به اثبات برسانیم.

من الله توفیق
جمعی از غیورمردان خطه قزوین و حومه


رونوشت: ریاست محترم دانشگاه کلمبیا- آقای لی بو لینگر جهت اطلاع و ارائه این دعوتنامه برای اخذ ویزا

باز احمدی نژاد گند زد:

باز احمدی نژاد گند زد:

برای دستگاه عریض و طویل سیاست خارجی یک مملکت٬ چه افتضاحی از این بالاتر که بدون بررسی دقیق و بدون اطمینان حاصل کردن از وجود زمینه لازم٬ دعوت یک دانشگاه غیر دولتی کشوری مثل امریکا را قبول کند و رئیس جمهورش را توی هچل بیاندازد.
از اول انقلاب تاکنون هیچوقت دامنه اعتراضات و تبلیغات منفی علیه حضور مقامات ایرانی به این حد نبود.
تاریخ دیپلماسی ما بیاد ندارد شدیدترین انتقادات نقض حقوق بشری در ایران از زبان یک آدم غیر دولتی٬ اینگونه رک و پوست کنده مطرح شود و باعث شوکه شدن رئیس دولت ما شود.
واقعا اینها نشانه ضعف حکومت ما و در عین حال بیانگر کارکشتگی برنامه ریزان امریکایی است.
بازی دیروز٬ که احمدی نژاد را مثل یک گوسفند به مسلخ کشانده بودند٬ بیشترین ضربه را به احمدی‌نژاد چه در صحنه داخلی و چه در خارج وارد نمود.
متن سخنرانی و سوالات رئیس دانشگاه کلمبیا٬ بسیار دقیق و حساب شده بود و معلوم بود افراد مطلعی آنرا تنظیم کرده‌اند.
برعکس٬ متن سخنان احمدی نژاد را یا خودش نوشته بود یا پیشنماز مسجدشان در نارمک و شاید هم فاطی خانم رجبی.

بدترین نقطه ماجرا زمانی بود که احمدی نژاد دستپاچه شد و گفت: در ایران همجنس باز اصلا نداریم.
او نمی‌دانست معنی این حرف در یک محیط دانشگاهی چیست. کسی هم به او این چیزها را آموزش نداده بود. کسانی که در غرب زندگی می‌کنند٬ همجنسگرایی را یک پدیده طبیعی میدانند و معتقدند درصدی از افراد جامعه بطور طبیعی دارای گرایش جنسی ویژه‌ای هستند که سالیان متمادی برای احقاق حقوق خود مبارزه کرده‌اند و اکنون در اکثر کشورهای آزاد٬ حقوق انها برسمیت شناخته می‌شود.
این چیزها را احمدی‌نژاد نمیداند و کسی هم از اطرافیانش نبود که آنرا به او یاد دهد.
نتیجه‌اش این میشود که رئیس جمهور یک مملکت هفتاد میلیونی را «هو» کردند.

نکته دیگری که از این وقایع میتوان نتیجه گرفت٬ جایگاه دانشگاه در کشورهایی مثل امریکاست. واقعا چقدر جالب است یک دانشگاه غیر دولتی اینقدر در مسائل بین المللی فعال و موثر باشد.
حال نگاهی به وضعیت دانشگاههای خودمان بکنید. مثلا اگر قرار باشد اساتید یک دانشگاه در ایران٬ یک شخصیت خارجی را برای سخنرانی دعوت کنند. وای چه محشری بپا میشود. اول وزارت اطلاعات می‌آید همه شان را دستگیر میکند و بمدت سه چهار ماه آنها را شبانه روز بازجویی میکند که: پدر سوخته‌ها اصلا شما چیکاره مملکت هستید؟ از کجا پول میگیرید که این کار را میخواستید بکنید؟ و....
تازه٬ بفرض که از همه این مراحل به سلامت عبور کنند٬ باز روز سخنرانی٬ ناگهان لباس شخصی‌ها و انصار حزب الله میریزند جلسه را بهم میزنند و مانع سخنرانی وی میشوند.
آقاجان! ما صد هزار سال نوری با تمدن فاصله داریم. بیخود حرص و جوش نخوریم.

شهر در امن و امان است!

شهر در امن و امان است!
آسوده بخوابیــــــــــــــــد!

اصلا نترسید. هیچ خطری کشور ما را تهدید نمیکند. این را همه مسئولین مملکت میگویند. مقام معظم رهبری هم آنرا تایید کرد روزنامه کیهان هم هرروز مقاله می‌نویسد که خبری از حمله نیست. پس دیگه بی خیال جنگ!
ما الان در بهترین شرایط قرار داریم. اصلا و ابدا شرایط کشور بحرانی نیست و همه چیز بخوبی و خوشی دارد پیش میرود.
این خبرهایی هم٬ که در اینترنت و رادیو تلویزیونها در مورد تدارک امریکا و اسرائیل برای آغاز یک جنگ می‌بینید٬ همه اینها الکی است و در واقع جنگ روانی است برای ترساندن من و شما.
بنابر این به شما صد در صد اطمینان میدهم جنگی صورت نخواهد گرفت و امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند.

اصلا شما چرا اینقدر ساده‌اید؟ این خبرهایی که در مورد نقل و انتقالات نظامیان امریکایی منتشر میشود٬ برای رد گم کنی است. احتمالا امریکا میخواهند به مجمع الجزایر فی‌جی در اقیانوس آرام حمله کنند نه به ایران!
شاید هم امریکایی‌ها میخواهند به کانادا حمله کنند. کانادا هم ذخائر نفت دارد و هم دارد غنی سازی اورانیوم میکند و هم ارزش دلارش از دلار آمریکا زده بالاتر.
شاید هم میخواهند به اروپا حمله کنند. خدا را چی دیدی؟ یک دفعه دیدی بجای اینکه سر موشکهایشان بسمت بوشهر و نطنز و اراک تنظیم کنند٬ اشتباهی سرش را کج کنند و بخوره توی فرق دانمارک یا هلند یا سوئد.
چرا شما اینقدر بدبین هستید و دل مردم را خالی میکنید؟

امریکا به هر جای دیگر ممکن است حمله کند غیر از ایران. چرا؟
به دو دلیل: یکی اینکه رئیس جمهور ما خودش مهندس است و دوم اینکه خدا با ماست.

برنامه‌های رئیس جمهور در نیویورک

برنامه‌های رئیس جمهور در نیویورک:

سفیر محترم جمهوری اسلامی در سازمان ملل
سلام علیکم
نظر به سفر ریاست محترم جمهور به نیویورک در هفته آینده٬ لازم است موارد زیر را هماهنگ و نتیجه را به این دفتر ابلاغ نمایید:

- مراسم استقبال : باید دبیر کل سازمان ملل به همراه همه معاونین در صفوف بهم فشرده و و دشمن شکن برای مراسم استقبال به فرودگاه بیایند و حتما بقیه رهبران و فرستادگان دیگر کشورهای جهان را نیز همراه خود بیاورند.
لازم به تذکر است که در مراسم استقبال٬ به محض اجلال نزول و تشریف فرمایی آقای دکتر احمدی‌نژاد از پلکان هواپیما٬ همه حضار باید صلوات غرّایی ختم کنند و از ارتکاب اعمال شنیعی همچون کف زدن و سوت زدن اکیدا خودداری نمایند.
ضمنا بجای اهدای دسته گل که معمولا توسط دختران خردسال صورت میگیرد٬ بهتر است یک چیز بدرد بخور به رئیس جمهور هدیه کنند که بتواند آنرا بعنوان سوغاتی به ایران بیاورد. همانطور که میدانید گل٬ زود خراب میشود و بدرد نمیخورد. اصلا بگویید آنها دسته گل نخرند و پولش را بخودمان بدهند.

- از آنجا که رئیس جمهور محبوب ما از تجملات بیزار است لذا بجای رزرو هتل های لوکس٬ بگردید توی نیویورک یک مسافرخانه ارزان قیمت توی منطقه منهتن یا در حوالی شهر نیویورک دوتا اتاق خالی پیدا کنید.

- با توجه به اینکه سفر رئیس جمهور و هیئت همراه مقارن با ماه مبارک رمضان است و رئیس جمهور مکتبی ما٬ قصد ندارد روزه‌خواری کند٬ او را باید برای سحر بیدار کنید تا سحری بخورد. همچنین تهیه زولبیا و بامیه و آش رشته برای افطار فراموش نشود.

- شهردار نیویورک و دیگر مقامات محلی باید ترتیبی اتخاذ نمایند تا مردم نیویورک در مدت اقامت رئیس جمهور و هیئت همراه٬ از روزه‌خواری در ملا عام شدیدا خودداری نمایند و حداقل در شبهای قدر شئونات اسلام امریکایی را رعایت کنند.

- از آنجایی که مقامات امریکای جهانخوار با بازدید رئیس جمهور از سایت برج‌های تجارت جهانی مخالفت کرده‌اند٬ باید ترتیبی اتخاذ شود که ایشان بتواند لااقل از سایت اینترنتی آن محل بازدید بعمل آورند.

- در گردهمایی سالانه مجمع سازمان ملل٬ جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد٬ سقراط زمانه سخنرانی خواهند داشت و در مورد فلسفه هگل رهنمودهایی را برای حاضران ایراد خواهند نمود.
بدیهی است در هنگام سخنرانی آقای دکتر٬ همه باید سکوت را رعایت کنند و از رفتن به دستشویی و یا جویدن آدامس و باد کردن آن خودداری نمایند.
بهتر است در هنگام سخنرانی ایشان همه چراغهای سالن خاموش و فیوز برق ساختمان قطع گردد تا هاله مبارک دور سر آقای دکتر در میان تاریکی بخوبی قابل رویت باشد.

جزئیات برنامه‌های رئیس جمهور و هیئت همراه متعاقبا ابلاغ میگردد.
رئیس تشریفات دفتر ریاست جمهوری
شیخ‌الاسلامی

خاطره‌ای از اولین روز مدرسه:

خاطره‌ای از اولین روز مدرسه:

اولین روز ورود به مدرسه برای بیشتر ما خاطره‌ای فراموش نشدنی است.
مخصوصا برای کسانی مثل من که در هیچ دوره‌ آمادگی قبل از دبستان شرکت نکرده‌اند٬ ورود یکباره از محیط خانواده به محیط دبستان٬ رویدادی مهم و پر اضطراب بود.
اولین روزی که به مدرسه رفتم را بخوبی بخاطر دارم. مثل این است که همین دیروز اتقاق افتاد. روز اول مهر بهمراه پدرم به مدرسه رفتیم. یک کیف مدرسه داشتم که مخصوص کلاس اولی‌ها بود. داخل آن یک دفتر چهل برگی٬ یک مداد پرچمی ( از همون‌ها که نوارهای رنگی دور تا دورش پیچیده بود و یک مداد پاکن کوچک ته آن قرار داشت)٬ یک مداد تراش دو ریالی و یک لیوان پلاستیکی برای آب خوردن و البته مقداری نان که وسط آن مقداری گوشت کوبیده گذاشته بودند قرار داشت.
در بین راه خیلی اضطراب داشتم. احساس دوری از خانواده مثل یک کابوس نگرانم میکرد. در بین راه بچه‌های زیادی را میدیدم که به همراه پدر یا مادرشان بطرف مدرسه روان بودند. قیافه‌ها نا آشنا و غریب بودند. هرچه به مدرسه نزدیکتر می‌شدیم٬ جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.

دبستانی که قرار بود به آنجا برویم٬ یک ساختمان بزرگ و قدیمی بود با درب ورودی آهنی و دیوارهای بلند آجری. شاخه‌های درختان توت از بالای دیوار حیاط مدرسه٬ بخشی از کوچه را نیز سایه انداخته بود.
جلوی درب ورودی مادران بچه‌ها تجمع کرده بودند. مستخدم یا نگهبان مدرسه جلوی درب آهنی ایستاده بود و بچه‌ها را مثل گوسفند به داخل حیاط مدرسه راه می‌داد و از ورود والدین جلوگیری میکرد. چند تا بچه٬ که ظاهرا آنها هم کلاس اولی بودند در حال گریه و زاری بودند و خودشان را به مادرشان می‌چسباندند و حاضر نبودند وارد حیاط مدرسه شوند.
با دیدن آن صحنه٬ نگرانی و اضطراب در وجودم شعله ور شد ولی خجالت می‌کشیدم گریه کنم.
هنوز با پدرم درست و حسابی خداحافظی نکرده بودم که ناگهان خود را انطرف درب آهنی و داخل حیاط مدرسه دیدم. وای! چه حیاط بزرگی! وای چقدر بچه! حیاط مدرسه مثل لانه مورچه‌ها پر از بچه بود که در حال جنب و جوش بودند. همهمه عجیبی همه فضا را گرفته بود. در جلوی ساختمان مدرسه دو ردیف پله قرار داشت که از طرفین به یک تراس ختم میشدند. جلو تراس هم یک میله بلند نصب شده بود که پرچم ایران در اهتزاز بود.

ناظم مدرسه با یک چکشی٬ زنگ اویخته شده در کنار تراس را بصدا درآورد و همه بچه‌ها به صف شدند. ابتدا رفتم توی یک صف خودم را بزور جا دادم ولی بزودی از صف بیرونم کردند. اخه آنجا صف کلاس سومی‌ها بود.
خلاصه مدتی طول کشید تا در جای مناسب قرار گرفتم. بچه‌ها توی صف هل میدادند و به همین خاطر گاه گاهی بعضی از بچه‌ها به بیرون صف پرتاب میشدند.
توی همین گیر و دار بودیم ناگهان سرود شاهنشاهی پخش شد. همه شروع به خواندن سرود کردند الا بچه‌های کلاس اول که همچنان همدیگر را هل میدادند و اصلا نمی‌دانستند جریان چیست.
با رفتن بچه‌های کلاسهای بالاتر٬ ما کلاس اولی ها همچنان در صف باقی مانده بودیم. تعداد ما بیش از یک کلاس بود لذا ما را دو دسته کردند: کلاس اول- الف و کلاس اول- ب .
سپس بترتیب از پله‌ها بسمت کلاس مورد نظر راه افتادیم. از آنجایی که همه کلاسهای توی راهرو مدرسه شبیه هم بود٬ ما کلاس اولی‌ها تا مدتها در پیدا کردن کلاس خودمان دچار مشکل بودیم. معمولا هریک از ما نشانی خاصی برای کلاسمان داشتیم. مثلا همان کلاسی که ردیف اولش یک پسر تپل عینکی نشسته!
حالا اگر اون پسره عینکش را به هر دلیل نمی‌زد باعث سردرگمی اون کلاس اولی بیچاره میشد.
خوب یادمه که زنگ اول آنروز کلا به بازی گذشت. همینکه صدای زنگ تفریح بصدا درآمد٬ بچه‌ها مثل لشگر مغول بسمت حیاط مدرسه شروع به دویدن کردند. این جنب و جوش و همهمه٬ ناخودآگاه به من نیز القا شد و من هم کیفم را برداشتم و با سرعت به طرف حیاط دویدم. از آنجایی که همه در حال دویدن بودیم و من سعی میکردم از همه جلو بزنم٬ بسمت درب مدرسه شروع به دویدن کردم. بر خلاف صبح٬ هیچکس آنجا نبود و درب مدرسه کاملا باز بود. شاید به همین خاطر من خیال کردم که وقت خانه رفتن است و این بچه‌ها که دارند به سرعت می‌دوند و با یکدیگر مسابقه میدهند٬ بخاطر زودتر رفتن به خانه است. لذا با همان سرعت از مدرسه خارج شدم و بسمت خانه شروع به دویدن کردم.
وقتی زنگ خانه را زدم مادرم را در آستانه درب دیدم در حالیکه با تعجب از من می‌پرسید: پس چرا آمدی؟!
گفتم: خب. آقا معلم زنگ مدرسه را زد و گفت برید خونه‌تون!
مادرم دست مرا گرفت و دوباره بسمت مدرسه حرکت کردیم. وقتی به مدرسه رسیدیم حیاط مدرسه خلوت بود و همه بچه‌ها به سر کلاسها رفته بودند.
بهمراه مادرم به دفتر مدرسه رفتیم و ناظم در جریان موضوع قرار گرفت و دوباره مرا بسمت کلاس اول-ب هدایت کردند.

تحریف تاریخ:

تحریف یا کم اطلاعی؟:

این آقای امیر فرشاد ابراهیمی هم شده یک قوز بالا قوز برای تاریخ معاصر ما. اخیرا شروع کرده به آسمان ریسمان دوختن تا مثلا پرده‌ای از حوادث گذشته بردارد. یکی از این شاهکارهایش نقل روایتی است کاملا ناشیانه ازنحوه صدور دستور اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷ و نقش کم رنگ آقا خمینی در این فاجعه.
واقعا ملت ما چقدر بدبخت شده که تاریخش را چنین کسانی باید نقل کنند.
من نمی‌فهمم چرا ما ظرفیت و جایگاه و حد و حدود خودمان را رعایت نمیکنیم. چرا خیال میکنیم باید در مورد همه چیز اظهار نظر کنیم؟

خب٬ پسر خوب! قبول داریم که تو یک زمانی عضو گروه متحجر انصار حزب الله بودی و بعدا از آنها بریدی و چند روزی را زندان بودی و حالا هم در خارج پناهنده شدی. تا اینجای کار٬ قابل احترام هستی و کارت ارزشمند.
ولی دیگه قرار نیست در مورد چیزهایی که اطلاعات درستی نداری اظهار فضل کنی و اطلاعات غلط بدهی.

خلاصه نوشته ایشان چنین است:
چون آقای خمینی در دو سال آخر عمرش حال و روز خوبی نداشت و نمیتوانست سخنرانی کند٬ توسط سید احمد و هاشمی از دیگران ایزوله شده بود و زمانی که نیروهای خط امامی از جمله مجید انصاری از اعدام‌های زندانیان باخبر شد نصف شب خودش را مخفیانه به ایشان رسانید و نسبت به کارهای لاجوردی اعتراض کرد و ...

شاید ایشان سنش اجازه ندهد ولی کاش از یک آدم بزرگتر می‌پرسید تا به او می‌گفتند اولا مجید انصاری در میان نیروهای خط امامی در آن سالها عددی نیود. مجید انصاری نماینده دوقوز آباد از استان کرمان بود که همیشه توی ساختمان مجمع روحانیون واقع در خیابان پاستور ولو بود و دستیار آقای کیان ارثی بود و نامه‌ها را این ور و اونور میکرد.
اگر قرار بود کسی از نیروهای خط امامی نسبت به این موضوع اعتراض کند افراد مهم دیگری بودند که برای دیدن آقای خمینی هیچگونه مشکلی نداشتند. مثلا آقای کروبی و آیت الله توسلی و مخصوصا آقای جمارانی همیشه توی بیت « آقا» بودند و کارها را ردیف میکردند.
ثانیا این آقای مجید انصاری برادر محمد علی انصاری است. اگر شما حتی به اندازه متوسط از جریانات انقلاب مطلع بودی٬ میدانستی که محمد علی انصاری حتی از سید احمد هم به آقای خمینی نزدیکتر بود.
(در این اواخر٬ هربار که خمینی در جماران سخنرانی میکرد محمد علی انصاری هم در کنار ایشان ایستاده بود). محمد علی انصاری هم مورد اطمینان ایشان بود و هم کارهای ملاقات و امور دفتر و حتی اداره بیت را بعهده داشت. همه ملاقاتها توسط محمدعلی انصاری تنظیم میشد حتی وقتی میر حسین موسوی میخواست آقای خمینی را ملاقات کند٬ با محمد علی انصاری هماهنگ میکرد نه با سید احمد یا بقول شما هاشمی!
مسئله مهمتر اینکه غیر از آیت الله منتظری٬ هیچ کس از زمامداران وقت به اعدام زندانیان سیاسی اعتراض نکردند چه برسد به ادم غیر مطرحی مثل مجید انصاری.
پس لطفا یه خورده یواش‌تر! اینقدر تند نرو!

چرا گوگل فیلتر شد؟

چرا گوگل فیلتر شد؟

یکی از شگردهای برملا شده استکبار جهانی در رویارویی با نظام مقدس ما٬ استفاده از سایتهای مجهول الهویه‌ای همچون گوگل و ایادی صهیونیستی آن است.
بر اساس اسنادی که اخیرا در محافل غربی منتشر شده٬ گوگل در پی ایجاد انقلاب مخملی و براندازی از نوع نرم بوده که با هوشیاری و اقدام به موقع سربازان گمنام نگهبانی اداره مخابرات مسقر در پل سید خندان٬ این توطئه در نطفه خفه گردید.
سهل انگاری دولتهای قبلی باعث شد که ما خیلی دیر به فکر فیلتر کردن این سایت بیفتیم. ما باید از همان روز اول می فهمیدیم که گوگل یعنی: گِل گرفتن ولایت فقیه. آیا تاکنون از خود پرسیده‌اید چرا در کلمه Google دو تا o در کنار هم گذاشته‌اند؟
جواب این سوال ساده نیست. کارشناسان مومن و متعهد ما اخیرا موفق به یافتن سندی شده‌اند که ضمن یافتن پاسخ این سوال٬ پرده از توط‌ئه عظیم سازمان مخوف گوگل برمیدارد.
(بفرما این هم سند)
حالا متوجه شدید که چگونه گوگل میخواست بوسیله آن چیزهای نرم که بشکل دو تا o است٬ انقلاب نرم راه بیاندازد؟
حالا می‌فهمیم که چرا خانمها خودشان را گوگلی میکنند و اینقدر «گوگُلی مگولی» هستند؟
برای پرهیز از خطر براندازی از نوع نرم ٬ ما باید همه چیزهای نرم را از بین ببریم. ما در راه حفظ این نظام مقدس با کسی شوخی نداریم و اهل تساهل و تسامح هم نیستیم. همه چیزهای نرم از دم باید از بین بروند. حال چه کپل علما باشد یا هرچیز گوگُلی مگولی دیگر.

وطن من کجاست؟

وطن من کجاست؟

وطن با زادگاه فرق دارد. زادگاه جایی است که در آنجا بدنیا آمدیم و یا بزرگ شدیم. ایران زادگاه من است ولی وطنم نیست.

وطن جایی است که بدان تعلق داری. بدان افتخار میکنی و او نیز به تو افتخار میکند.
وطن جایی است که برایش حاضری جان دهی و او نیز به تو جان می بخشد.

وطن من آنجا نیست که جایی برای ماندن و نفس کشیدن ندارد.
وطن من آنجا نیست که جرات نزدیک شدن به او را هم٬ گرفته‌اند.
وطن من آنجا نیست که وقتی در آنجا بودم مثل یک بیگانه با من رفتار میشد و وقتی از آنجا خارج شدم به چشم یک دشمن.
وطن من آنجا نیست که فقط مرا به هنگام جنگ و جانفشانی میخواست.
وطن من آنجا نیست که بین شهروندانش مرز خودی و غیر خودی کشیده باشند.
وطن من آنجا نیست که من را غیر خودی بدانند.
وطن من آنجا نیست که فرزندانش را بخاطر نوشتن یک مقاله به زندان بیاندازند و مجبور به اعتراف به هرچه کار نکرده کنند.
وطن من آنجا نیست که بیسوادانش حکمران آن باشند و دانشمندانش در سرزمینهای بیگانه آواره و غریب.

وطن من جایی است که مرا بعنوان یک انسان بپذیرد و آزادی‌های انسانی را محترم شمرد.
وطن من جایی است که برای رشد و ترقی‌ام مانع‌تراشی نکند و سد راهم نشود.
وطن من جایی است که در آن آزاد باشم چگونه زندگی کنم٬ چگونه لباس بپوشم٬ چه کتابی را بخوانم٬ چه فیلمی را نگاه کنم٬ چه موزیکی را گوش دهم٬ چه دین یا مذهبی را داشته باشم و یا نداشته باشم.
هرجای این کره خاکی که با من رابطه انسانی ایجاد کند وطن من است و انسانهایی که احترام و رفتار متقابل دارند هموطن من.

ایران زادگاه من است ولی وطنم نیست. آرزو میکنم و تلاش میکنم که ایران دوباره وطن‌ام شود. وطن همه ایرانیان شود. با هر عقیده و مرام.
آن روز دور نیست.
اینها حرف عقلم بود. بگذارید یک جمله هم از دلم بگویم:
با همه تلخی‌ها و کمبودها و سیاهی‌ها و در به دری‌ها باز ایران را دوست دارم. به یاد او نفس می‌کشم و بهترین رویاهایم را در او و با او می‌بینم.

رادیو اِوا خواهر:

رادیو اِوا خواهر:

اگر تیتر خبرهای مهم رادیو زمانه را با عناوین خبرها در دیگر رادیوهای فارسی زبان مقایسه کنید بخوبی می‌فهمید که این رادیو چقدر سوسول است و مدیران این رادیو چگونه پول هلندی‌های بدبخت را دارند هدر میدهند. مثلا به این عناوین دقت کنید:

رادیو بی‌بی سی:
-پرونده هسته‌ای ایران در کشاکش خارجی و داخلی
-افزایش نقدینگی و رشد قیمت کالاها در ایران
-اعدام سه نفر دیگر در ارتباط با انفجارهای اهواز

رادیو دویچه وله:
-عقب نشینی گام به گام امریکا از عراق
-احتمال دخالت نیروهای نظامی در انتخابات
- تداوم اجرای احکام سنگین در ایران

رادیو فردا:
- افزایش تحریم ایران٬ آلمان مخالف٬ فرانسه موافق
- گروگان بلژیکی در ایران آزاد شد
-انتقاد کانادا و اروپا از نقض حقوق بشر در ایران

حالا رادیو اوا خواهر:
- والیبال بانوان: استعداد فراوان٬ تجربه کم
- چگونه بدبخت شویم
- اتوبوس هنر در میدان کار و بار جهانی
- جایزه معماری بنیاد آقاخان
- دست خودم نیست معده‌ام ضعیف شده
- شانه‌هایت را برای گریه کردن...
- وقتی قطار ایستاده بود
- تاثیر گوجه فرنگی بر لایه‌های مغز
- .....

بیچاره هلندی‌ها! خیال میکنند با پولشان٬ ایرانی‌های مقیم خارج٬ دارند علیه سانسور در کشورشان مبارزه میکنند و حبرها و حرفهایی که رسانه‌های داخلی اجازه مطرح کردن آنها را ندارند٬ در این رادیو دارند مطرح میکنند.
اصلا وجود و عدم این مقالات بی سر و ته و اوا خواهری چه نفعی برای مردم ایران دارد؟
چه چیزی را مطرح کرده‌اند که دیگران توان پرداختن به آنرا ندارند؟
خدا شانس بده. پول یا مفت را داده‌اند به دست یک آدم یبس که اینطوری حیف و میلش کنه.
کاش بخشی از این پول را به سوسول‌های پارک ساعی تهران میدادند. مطمئنا بارگ‌تر و با جرات‌تر از اینها عمل میکردند.

اِوا خواهر! اینقدر توقع چیزهای خشن از ما نداشته باش. ما خیلی نانازیم!
ما رادیو زمانه‌ایم!

ماجرای رویت ماه در وسط روز:


ماجرای رویت ماه در وسط روز:

در خبرها آمده بود که امسال علما نتوانستند ماه را در موقع تاریکی ببینند ولی در عوض آنرا وسط روز دیده‌اند.
از آنجایی که این امر باعث تعجب بسیاری از مردم گردیده٬ با یکی از طلبه‌هایی که موفق به دیدن ماه شده٬ مصاحبه ای ترتیب دادیم که توجه شما را به آن جلب میکنیم:

- حاج آقا لطفا بفرمایید چطوری شد که ماه را وسط روز دیدید؟ آخه بطور معمول هلال ماه آنقدر نازک است که موقع تاریکی هم براحتی نمیتوان آنرا دید٬ شما چگونه آنرا وسط روز دیدید؟

- بنام خدا. من حلول ماه مبارک رمضان را به همه مسلمین جهان تبریک عرض میکنم. راستش ما از چند شب قبل به همراه تعدادی از برادران و خواهران طلبه به پشت بام اعزام شده‌بودیم.
- بله بله٬ عکس‌هاتون را دیده بودیم که با دوربین‌های الکترونیکی مشغول دید زدن بودید.
- بله درسته. ما در حال مشاهده زیبایی‌های خلقت بودیم.
- خب. داشتید جریان ماه دیدن را توضیح می‌دادید.
- بله داشتم میگفتم ما وقتی که در پشت بام مستقر شدیم دیدیم اینجوری که نمیشود با اون خواهرهای طلبه که نامحرم هم بودند شب تا صبح کنار هم باشیم و از یک دوربین مشترکا استفاده کنیم. این کار معصیت بود و لذا ما مجبور شدیم دو به دو صیغه محرمیت را بخوانیم تا با خیال راحت به کار ادامه دهیم.
بعد که به هم محرم شدیم گفتیم حیف است که آدم با هم محرم باشد و هیچ کاری با یکدیگر نکند. این کفران نعمت است و ناسپاسی خداوند است.
شکر نعمت نعمتت افزون کند
کفر ٬ نعمت از کفت بیرون کند.
ما هم بخاطر اینکه اون نعمت از کف ما بیرون نرود٬ محکم او را چسبیدیم و تا صبح عبادت کردیم.
صبح هم بلند شدیم رفتیم حمام. بعد که از حمام برگشتیم نماز صبح را خواندیم و دوباره رفتیم سراغ همان نعمت. مدتی را مشغول شکر نعمت خداوند بودیم و دوباره رفتیم حمام.
وقتی از حمام بیرون آمدیم٬ ظهر بود. از دفتر آقا به ما زنگ زدند پرسیدند: ماه چی شد؟ این ملت ما را کچل کردند از بس پرسیدند. دیدید یا خیر؟
ما هم هول شدیم و از ترسمان گفتیم همین الان رویت شد.
آنها هم از صدا و سیما اعلام کردند وسط روز ماه رویت شد.