چگونه حامله شدم؟

آخ که چقدر دوران بارداری سخته. سنگينی روی شکم و جفتک و لگد زدن بچه به پهلوهام يکطرف٬ ویار داشتن و شکمو شدن آدم يکطرف. امروز صبح از جلو دکان اکبر آقای نجار رد ميشدم٬ داشت يک چوب بزرگ را اره ميکرد. همينکه چشمم به تله​ای از خاک​اره​ها افتاد ٬ دلم هری ريخت. بدجوری دلم ميخواست يک مشت از اون خاک​اره ها را بخورم. هرکاری کردم نتونستم جلوی اين شکم وامونده را بگيرم. رفتم داخل و نيم کيلو خاک​اره خريدم . رفتم توی يک پارک نشستم و جای شما خالی همش را خوردم.

جونم واستون بگه حامله شدن ما خودش حکايت جالبی داره. الان بيشتر از بيست و هفت هشت سالی ميشه که باردار شدم. اون موقع​​ها٬ کاندوم و اينجور وسايل جلوگيری مد روز نبود. همينطوری هرکس سرش را ميکرد زير لحاف٬ فردا شکمش قلمبی ميزد بيرون.
ما در عمرمون يکبار اشتباه کرديم. آنهم چه اشتباهی. يکبار هوس کرديم با يکنفر که اسمش انقلاب بود بريم بيرون . اولش آدم خوبی بود. حرفهای قشنگ قشنگ ميزد. از آزادی٬ از برابری٬ از عدالت اجتماعی٬ از پيشرفت٬ از عطوفت اسلامی و خيلی چيزهای ديگه.
خلاصه با اين حرفها مخ ما رو زد و ما رو منحرف کرد. هرچی بزرگترها نصیحتم کردند بگوش ما نرفت. بجون شما اصلا نفهميدم چطوری شد که اينجوری شد. وقتی هوش آمدم ديدم ديگه کار از کار گذشته و طبل ما هم زده بيرون. الهی که به زمين گرم بخوره اون که اين بلا رو به سر من آورد. الهی به تير غيب بخوره. الهی زير تريلی هيجده چرخ بره.
خوش بحال خانم​ها. يکبار زايمان ميکنند و راحت ميشن. اما من بدبخت بيست و هفت - هشت سال آزگاره روزی صدبار درد ميکشم ولی از دست اين وروجک خلاص نمي​شم. يه بار خواستم برم بيمارستان و بگم کورتاژ کنند ولی مگر اين برو بچه​های اصلاحات​چی گذاشتند. گفتند خودت زير عمل می​ميری!. خدای نکردی مثل عراق جوانمرگ ميشی. خلاصه ما را حسابی ترساندند.
حالا ما موندیم و این وروجک. منتظریم ببینیم کی از دستش خلاص میشیم. آنچیزی که مسلم است این وروجک که نمیتونه برای همیشه اونجا بمونه. بالاخره یکروزی میافته. حالا دیر یا زود. البته منم باید یه خورده ورزش و فعالیت کنم. باید روحیه​ام را بالاببرم و خودم را برای وضع حمل تقویت کنم.



0 Responses

ارسال یک نظر