احمدی‌نژاد در سه پرده

احمدی‌نژاد در سه پرده:

پرده اول:
مکان: دفتر ریاست جمهوری
زمان: چند روز پیش

احمدی‌نژاد عصبانی است. از شدت عصبانیت نمیتواند روی صندلی بنشیند. دارد قدم میزند. او کسی را فرستاده تا هامانه وزیر نفت را بیاورند. هامانه وارد میشود:
- سلام آقای دکتر!
- چه سلامی؟ چه علیکی؟ مرد حسابی این چه وضع مدیریت است؟ شما از همین الان اخراجید؟ برو بیرون! هرری!
- آخه واسه چی؟ تو که گفته بودی «این هامانه رو خدا بمن معرفی کرد». پس چی شد؟
- برو بیرون آقا! ...بیرون!
----------------------------------------------------------------------------
پرده دوم
زمان: چند روز بعد
مکان: دفتر ریاست جمهوری

احمدی نژاد با زیر شلواری و زیر پوش نشسته . چند نفر از دوستانش هم هستند. چند صفحه از روزنامه‌های باطله را روی زمین پهن کرده‌ و روی آنها نشسته‌اند. جلوی هر کدام یک دیزی آبگوشت هست. همه مشغول خوردن هستند. احمدی‌نژاد در یک دست گوشکوب و در دست دیگر یک کاسه گرفته و دارد گوشت کوبیده میکوبد و با همان وضعیت ماجرای سفر به نیویورک و رویت هاله نور را با آب و تاب تعریف میکند.
در همین موقع رئیس دفتر با عجله وارد اتاق میشود و در حالیکه یک گوشی تلفن در دست دارد میگوید:
- آقای دکتر! آقای دکتر!...تلفن با شما کار دارد.
- از دفتر آقاست؟
- نه از عرش الهی است! میخواهند با خود شما صحبت کنند! فکر کنم علت برکناری هامانه را میخواهند بپرسند.
احمدی‌نژاد دستپاچه میشود و یواش میگوید:
- بگو نیست! بگو نیست! ... بگو الان جلسه دارد! ... پیغامش را بگیر و قطع کن.
دفتردار در حالیکه دارد سر خدا را شیره میمالد از اتاق خارج میشود.
------------------------------------------------------------------------------


پرده سوم:
مکان: صحرای محشر
زمان: روز قیامت

خدای متعال در جای مرتفعی نشسته و دارد یکی یکی به وضع آدمها رسیدگی میکند. صدای همهمه جمعیت همه جا را فراگرفته. تا چشم کار میکند جمعیت انبوه توی صف منتظر رسیدگی هستند. همدیگر را هل میدهند و از سر و کول هم بالا میروند. نوبت احمدی نژاد میشود. دو مامور قلچماق احمدی نژاد را دستبند زده به آستانه عرش می‌آورند:
خداوند (با صدای مهیب): ای بنده من! خودت را معرفی کن!

احمدی نژاد ( درحالیکه از ترس میلرزد)- بسم الله الرحمن الرحیم. الهم کل ولیک الحجت ابن الحسن...
اسم من محموده. رئیس جمهور محبوب. همون که در نیویورک دور کله‌اش هاله نورانی روشن شد. رفیق آقای مصباح٬ جنتی٬ هوگو چاوز...

خداوند: ها!!! پس احمدی‌‌نژاد تو هستی؟ ...ها؟ بگو ببینم چرا اون هامانه را که من برای وزارت نفت معرفی کرده بودم از کار برکنار کردی؟

احمدی‌نژاد (درحالیکه مثل بید میلرزد): راستش چیزه...الان توضیح میدم... راستش حاج آقا! ما به مردم قول داده بودیم که نفت را به سر سفره آنها خواهیم برد. بهمین خاطر فکر کردیم اون آقای هامانه که از طرف شما وزیر شده بود میتونه از پس این کار بربیاد. بخاطر همین با خیال راحت همه پولهای خزانه را صرف مسجد جمکران و هدیه به حزب الله لبنان و رزمندگان سپاه مهدی در عراق کردیم. مابقی اون پولها را هم صرف انرژی هستی٬ حق مسلم ما٬ کردیم.
یک وقت بخود آمدیم که ای داد بی‌داد خزانه تمام شده و سر و صدای مردم بلند شده. نه تنها نفت را به سر سفره انها نتوانستیم ببریم بلکه بنزین را هم مجبور شدیم جیره بندی بکنیم.
خلاصه اینقدر اوضاع خراب بود که رفتم مسجد جمکران. چهل شب آنجا خوابیدم تا اینکه شب چهلم مستخدم مسجد بطرفم آمد و گفت: تو مگه خانه و زندگی نداری؟ بلند شو برو. چیه اینقدر اینجا تلپ شدی؟
جریان را برایش تعریف کردم. گفت: همین فردا برو وزیر نفت را اخراج کن. اینجا مملکت امام زمانه. اصلا بدون وزیر و وکیل و مدیر و معاون هم مملکت میچرخه. وزیر میخواهی واسه چی؟
این بود که ما تصمیم داشتیم همه وزرا را برکنار کنیم و کارها را بسپاریم دست آقا.
در ضمن حاج آقا!
آقای مصباح هم سلام رسوندند.... گفتند به شما عرض کنم اگه کار ما رو زودتر راه بیاندازید و به بهشت بفرستید شیرینی‌تون پیش ما محفوظه!... مخصوصا اگر سفارش کنید یک باغ هزار هکتاری توی شمال شهر بهشت بما بدهند حتما از شرمندگی شما درمیاییم. خلاصه یه جای دنج باشه٬ وضوخانه و توالت داشته باشه٬ ساختمان داخل باغ‌ دو خوابه باشه ٬ کف‌اش گرانیت باشه ٬ بیرونش نمای آجری٬ جنوبی باشه٬ توالتش فرنگی نباشه٬ حتما زیر زمین داشته باشه چون میخواهیم اونجا راکتور هسته‌ای درست کنیم. اگه در همسایگی هوگو چاوز هم باشه که چه بهتر!

0 Responses

ارسال یک نظر