خاطرات یک بسیجی از اعزام به نوار غزه:


فرض کنیم یک گروه بسیجی به ندای رهبر معظم انقلاب لبیک گفته و از طریق زمینی - هوایی یا دریایی( بالاخره یک جوری ) وارد نوار غزه شده باشند تا در آنجا دمار از روزگار دشمن صهیونیستی درآورند. اتفاقاتی در آنجا خواهد افتاد که بد نیست سری به آنجا بزنیم و از نزدیک شاهد برخورد نیروهای جان برکف بسیجی با دشمن جنایتکار باشیم.
باهم برویم یادداشتهای یکی از این برادران بسیجی مستقر در غزه را بخوانیم:

«بالاخره بعد از چند شبانه روز تحصن در محوطه فرودگاه مهرآباد مسولین ترتیب اعزام ما به نوار غزه را دادند. ما اول فکر میکردیم نوار غزه یک جایی است نزدیک الیگودرز ولی بعدا فهمیدیم نه بابا خیلی دور است. تقریبا نزدیک خارج کشور است. بهرحال شب گذشته حوالی ساعت ۱۱ وارد غزه شدیم. همه جا تاریک بود.کسی توی خیابانها رفت وآمد نمیکرد. هر از گاهی صدای انفجار مهیبی از نقاط دور دست سکوت شهر را می‌شکست و دوباره همه جا ساکت و آرام می شد. همه مردم به پناهگاهها رفته بودند.جایی را بلد نبودیم. کنار یک مخروبه‌ای توقف کردیم.حاجی گفت امشب هم‌اینجا استراحت میکنیم تا فردا سرحال و تازه نفس باشیم و بتوانیم حساب رژیم اشغالگر صهیونیستی را کف دستش بگذاریم.
من مخالفت کردم. گفتم حاجی جون ما این همه راه نیامده‌ایم اینجا که استراحت کنیم. ما باید همین الان عملیات را شروع کنیم. توی ایران همه منتظر اقدام ما هستند. نباید به این جنایتکاران اسرائیلی مهلت بدهیم. ما همیشه توی نماز جمعه شعار میدادیم: وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد- ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد. حالا که آقا حکم جهاد علیه صهیونیستها را دادند ما بیاییم اینجا بخوابیم؟

با گفتن این حرفها٬ بقیه هم با من همراهی کردند و قرار شد حمله را شروع کنیم.
خشاب تفنگها را پر کردیم و راه افتادیم. هی رفتیم و رفتیم اما خبری از نیروهای دشمن نبود. ظاهرا فهمیده بودند ما داریم می آییم عقب نشینی کرده یا در رفته بودند. اما ما همچنان می رفتیم تا دشمن را یک جایی گیر بیاوریم و حسابش را برسیم.
خلاصه تا نزدیکی‌ها صبح راه رفتیم ولی خبری از دشمن نبود. نماز صبح را خواندیم و حاج منصور دعای ندبه خواند و جای شما خالی لخت شدیم که سینه بزنیم یک دفعه دیدیم یک خانم چاق ولی بی‌حجاب از پشت یک ساختمان مخروبه بیرون آمد.
حاجی با دیدن این صحنه فوری فریاد زد: برادرها حمله!
همه گروهان شروع کردیم دنبال اون خانمه دویدن. بیچاره با دیدن هجوم برق‌آسای ما حسابی ترسیده بود.
حاجی به زبان عربی بهش گفت: انت اسرائیلی؟؟... انت دشمن؟؟
بیچاره خانمه در حالیکه دستانش را به نشانه تسلیم بالا برده بود شروع کرد به عربی یک چیزهایی را گفتن.
به حاجی گفتم: حاجی این که اسرائیلی نیست. داره قرآن میخوانه! فکر کنم مسلمان باشه.
حاجی با عصبانیت گفت: اگر مسلمانه چرا حجابش را رعایت نمیکنه. این رو باید ببریم اداره منکرات تحویلش بدهیم تا این دفعه با این سر و وضع توی خیابون راه نره.

توی همین کشمکش با اون خانم بی‌حجاب بودیم که بدلیل جیغ و داد او یک دفعه سر و کله چند تا مرد که لباس عربی پوشیده بودند پیدا شد.آنها هم عصبانی شدند و شروع کردند عربی داد و بیداد کردن که ما هیچکدام نمی‌فهمیدیم چی میگن.
حاجی هم هی میگفت: نحن ایرانی. نحن مسلمون. نحن آیت الله خامنه‌ای!
هربار که حاجی اسم مبارک آقا را بزبان میاورد ما شروع میکردیم به صلوات فرستادن با صدای بلند.
خلاصه چیزی نگذشت که جمعیت زیادی دور ما حلقه زدند و شروع کردند به زبان عربی داد و بیداد کردن. نمیدانم آن خانمه به آنها چی گفت که یک دفعه ریختند سر ما د کتک بزن!

وقتی حسابی مورد مهرورزی برادران فلسطینی قرار گرفتیم همه ما را سوار یک مینی‌بوس کردند و از همان راهی که آمدیم بیرون‌مان کردند».

چگونه به احساسات پاکمان تجاوز کردند:

از عمر سی ساله جمهوری اسلامی٬ من ۲۵ سالش را در ایران بودم یعنی بهترین ایام زندگی‌ام در زیر سایه پربرکت این نظام دین‌مدار به بطالت گذشت. در این مدت٬ تمام احساسات انسانی و حتی باورهای خالص و معصومانه ‌ام که گاهی رنگ مذهبی هم داشتند بارها و بارها مورد تجاوز قرار گرفتند.
مدتها طول کشید تا بفهمم نباید با دیدن هر صحنه دلخراش و رقت‌انگیزی فورا شلواراحساسی‌ام را پایین بکشم و اجازه دهم هرکس و ناکسی با ما حال کند. خب. سالها طول کشید تا این را بفهمم ولی هنوز جایش درد میکند!

وقتی به گذشته نگاه میکنم صدها نمونه را به خاطر می‌آورم که چگونه با تحریک کردن احساسات ما٬ ما را سرگرم کردند و خودشان دنبال کسب منافع مالی رفتند. از همان اوایل پیروزی انقلاب٬ سواستفاده از احساسات ما شروع شد و هنوز هم ادامه دارد.
از حذف گروههای مختلف سیاسی در اوایل پیروزی انقلاب بگیر تا وقوع جنگ ایران و عراق و درگیری‌های لبنان و فلسطین و بوسنی و هرزگوین و غیره و غیره.

توی سالهای شصت ما هروقت آن آهنگ معروف و طولانیِ «غم لبنان کشت ما را: یاران من برخیز و بشنو بانگ چاووش. اینک امام ما علم بگرفته بردوش- شمشیرزن لبیک گو بنشین به رهوار. مقصد دیار قدس ...» را از رادیو می شنیدیم واقعا از ته دل اهی می‌کشیدیم و گاهی اشکی از گونه‌هایمان بخاطر رنج و عذاب مردم لبنان جاری میشد.
هروقت یک گلوله‌ای بطرف لبنان شلیک میشد مثل این بود که به کوچه و محله ما شلیک شده. بسیار افسرده و ناراحت میشدیم. لامصب صدا و سیما هم در نمایش صحنه‌های دلخراش کم مایه نمی‌گذاشت. صحنه کشته شدن یک پسر خردسال در اغوش پدرش را که در گوشه‌ای گیرکرده بودند و راه فراری نداشتند هزار بار نشان میداد و هربار مثل این بود که جگر ما را دارند قیمه قیمه میکنند.
خب بعد چی شد؟ چند سال بعد ما میخواستیم برویم لبنان بقصد گردش. همین لبنانی که ما اینقدر برایش گریه زاری کرده بودیم به ما ویزا نداد. اصلا به ایرانی ها ویزا نمی‌داد نه تنها به من. البته شنیدم یک عده خاصی از اتاق بازرگانی و بعضی از فرمانده‌های سابق سپاه و اعضای موتلفه آنجا مستقر شده‌اند و دارند تجارت میکنند.
(البته سال پیش٬ این بار با پاسپورت کانادایی٬ رفتم لبنان. دیدم این لبنان با آن لبنانی که من تصورش را داشتم از زمین تا آسمان فرق میکند. یک ملت خوشگذران و مرفه و البته کاسب و هفت خط روزگار.)
منظورم این نیست که آنها حق نداشتند به ما ویزا ندهند بلکه میخواهم این را بگویم که تصوراتی که تبلیغات رسانه‌ای جمهوری اسلامی برای ما راه انداخته بودند٬ تنها نشان دادن یک روی سکه بود.

این روزها که اخبار ایران را دنبال می‌کنم دقیقا یاد آن سالها می‌افتم که چگونه با احساسات ما بازی میکردند و چگونه دارند از مرگ کودکان فلسطینی برای خودشان کلاه می‌دوزند. مسلم است که هیچکس از مرگ انسان‌های بی‌گناه خوشحال نمی‌شود ولی سخن اینجاست که اگر جمهوری اسلامی گروه حماس را علیه اسرائیل تهییج و تجهیز نمیکرد اصلا کار به اینجا نمی‌کشید.
من هم دلم درد میگیرد از این همه بی‌رحمی ولی تجربه ۲۵ ساله زندگی در سایه جمهوری اسلامی به من یاد داده که نگذارم با احساساتم بازی کنند. من دیگر نمیخواهم مثل آن کارمند بدبخت ایرانی باشم که از روی سادگی بخشی از حقوق ماهانه‌اش را به نوار غزه هدیه میکند ولی سردمداران حکومتش میلیارد میلیارد میخورند و حاضر نیستند به کسی حساب پس بدهند که شما با آن درآمد نفت بشکه‌ای ۱۴۰ دلاری چه کردید؟

من آن دوران سادگی را سپری کرده‌ام. دیگر نمی‌خواهم مثل آن کارمند ساده و یا آن جوان کم عقلی باشم که برای عملیات استشهادی توی صف می‌ایستد. دوران احساسات تمام شده. الان وقت تعقل است. اگر می‌بینم در غزه انسان بی‌گناهی کشته می شود قبل از اینکه بگذارم احساساتم عقلم را ضایع کند٬ دنبال منشا جنایت میگردم. علت را جستجو میکنم. وقتی علت را یافتی٬ درمان آن هم میسر است.

فواید ثبت نام عملیات استشهادی:


بدان و آگاه باش که ثبت نام عملیات استشهادی از مواهب آسمانی است که در آن هفت نعمت نهفته و هرکه بدان روی کند هفتاد هزار حوری بهشتی٬ آنهم از اون خوشگل‌هاش٬ جلویش صف میکشند و میگویند: بیا بریم از اون کارها!

و اما نعمت اول آن است که نامت در بسیج مسجد محل ثبت می‌شود که این خود هزار نعمت در آن مستتراست که از آن جمله اولویت درقبولی کنکور دانشگاه و یا استخدام در ادارات و مراکز کشوری و لشگری است و شاید هم وکالت مجلس و بالاتر.
نقل است شخصی خدمت حضرت وارد شد و شکایت کرد از بیکاری و علافی فرزندش. حضرت فرمود: برشما باد نماینده مجلس شدن که عافیت دنیا و آخرت در آن است.
شخص عرض کرد: پدر و مادرم فدایت شود آخه چگونه؟
حضرت فرمود: ریشن طویلا. سبیلا خفیفا٬ صورتن کثیفا
یعنی این سه کار را بکن تا حاجتت اجابت شود: ریش‌ات را دراز کن. سبیل‌ات را کوتاه کن و سر و وضع‌ات را کثیف.
شخص رفت این کار را کرد و شد نماینده مجلس.

نعمت دوم ٬ حل مشکل بیکاری برادران حزب الهی است که در روایت آمده بیکاری ام الفساد است و بسیجی اگر بیکار باشد یا می رود وسط میدان ونک نماز جماعت راه می‌اندازد و یا به حجاب زن و بچه مردم گیر میدهد. بنابر این بهتر است بگذارید مشغول این کار شود.

نعمت سوم٬ دادن بهانه به دولتهای غربی است که ایهالناس! اینجا رسما پایگاه آموزش و تامین استشهادیون در منطقه است و لذا بفرمایید ما را بزنید.

نعمت چهارم٬ خدا را چی دیدید؟ شاید اینها شوخی شوخی رفتند نوار غزه و آنجا دیدند یک من شیر چند کیلو کره میده.

نعمت پنجم٬ برای هر عملیات نظامی باید چند بار آنرا تمرین کرد. هیچ بعید نیست چند نفر از این برادران بعنوان تمرین عملیات استشهادی خودشان را مقابل مسولین مملکت منفجر کنند و آنها را به درجه رفیع شهادت نائل نمایند.

نعمت ششم٬ ثابت شدن این مطلب است که اینها همه فیلم است. اصلا کی حالش را دارد برود خودش را منفجر کند. طرف تا این همه امتیازات دولتی و نیمه دولتی و متعه و صیغه دارد خودش را از این مواهب محروم میکند؟

و بالاخره نعمت هفتم٬ آسان شدن ازدواج بین دختران و پسران جوان است. نقل میکنند پسری کم سن و سال که هنوز نمیدانست کی رو کجا باید بگذارد به نزد پدرش رفت و گفت: یالا من زن میخوام. یا اون دختر همسایه رو برای من میگیرید یا اینکه من همین امروز میروم خودم را استشهادی میکنم پدر فورا برخاست و یک زن برای آن بچه گرفت و یکی هم برای خود.

اسرائیل! جون مادرت نزن. بفکر ما هم باش:


جناب اسرائیل! سلام عرض میکنم.
راستش ما از دست شما خیلی دلخوریم. چرا به نوار غزه حمله کردی؟ و زدی آنها را لت و پار کردی؟ ساختمانها را خراب کردی و پل‌ها و بنادر را داغون کردی. آخه هیچ فکر نمیکنی که پول این خسارت‌ها رو کی باید بده؟
هروقت که تو به حزب الله در لبنان یا حماس در نوار غزه حمله میکنی٬ ما عزا میگیریم. البته نه بخاطر فلسطینی‌ها و لبنانی‌ها بلکه بخاطر خودمان. آخه پول این خسارتها نهایتا از جیب ملت شریف ایران باید هزینه شود.
تو با خیال راحت چند تا هواپیما میفرستی بالای غزه و زرتی آنجا را بمباران میکنی و همه چیز رو آش و لاش میکنی ولی هیچوقت بفکر ما نیستی که چطوری توی این اوضاع و احوال کسادی بازار باید به برادران و خواهران فلسطینی کمک کنیم.
آخه لامصب اینقدر آنجا را خراب نکن. هرچی پول نفت داشتیم رفت نوار غزه. یک کمی بفکر ما مردم بدبخت ایران هم باش.
ما خودمان پول نداریم نان بخوریم آنوقت تو هی زرت و زرت میزنی ساختمانهای فلسطینیها را داغون میکنی و برای ما خرج می‌تراشی. بابا انصاف هم خوب چیزیه.
اگر باور نداری٬ بگذار چند نمونه از عواقب اینگونه حملات شما که دود آن مستقیما به چشم مردم ما میرود را بطور خلاصه عرض کنم:

- از فردا مجروحان این حادثه را با هواپیمای اختصاصی از سوریه و لبنان به ایران منتقل میکنند و در بیمارستان‌های درجه یک تهران بستری میکنند. فکر میکنی هزینه اینها را کی میدهد؟ درست است که این یک کار انساندوستانه است ولی نه برای کشوری که امکانات درمانی و پزشکی‌اش کفاف جمعیت خود را نمیدهد و هرروزه هزاران بیمار از شهرهای دور و نزدیک جلوی بیمارستانهای تهران صف میکشند تا تحت مداوا قرار گیرند.

- بعد از هر حمله هوایی شما به فلسطینی‌ها کار وزارتخانه‌های ما دوبرایر میشود. یکی میرود آنجا پروژه راه‌سازی آغاز میکند. دیگری مسکن‌سازی میکند. آن یکی خیابان‌های آنجا را آسفالت میکند و پارکها را جارو میکند و آب حوض مردم را خالی میکند و دیگری کفش آنها را واکس میزند و همینطور بگیر و برو.
- توی این چند ساله هرچی پتو و چراغ علاءالدین داشتیم ٬حکومت ما همه را فرستاد به لبنان و فلسطین. الان توی بازار یک قلم از این جنس‌ها پیدا نمیشه و اگر هم پیدا شود نرخ خون بابا جانشان را میدهند.
-از همه بدتر صدا و سیماست. آقا شما نمیدانی اینها چه عذابی بما میدهند. هرکانالی را که میزنی درمورد جنایات رژیم اشغالگر صهیونیستیه. اینقدر سرودهای این فلسطینی‌ها را برای ما گذاشته اند که عربی‌ام خوب شده. الان دیگه تمام سوراخ سلمبه‌های نوار غزه را بلدم. اسم تمام کشته شدگان روستاهای اطراف غزه و رفح و اریحا را به همراه شماره شناسنامه‌‌هایشان از حفظ‌ام.
خلاصه هربار که تو به نوار غزه حمله میکنی٬ این صدا و سیما بیشتر مخ ما را تیلیت میکند و روی اعصابمان راه میرود.
- از فردا برادران حزب اللهی‌مان میریزند جلو سفارت‌های خارجی و آبرویمان را پیش غریبه و آشنا و در و همسایه می‌برند. خیابانها را می‌بندند. ترافیک درست میکنند. اعصاب مردم را خراب میکنند. مردم دیرتر به محل کار و زندگی خود میرسند و با همکار و یا زن و بچه خود بداخلاقی میکنند و کار به جاهای باریک میکشد.
- از فردا توی تاکسی سر اینکه حق با اسرائیل است یا با حماس بحث و جدل میشود و راننده هم نرخ کرایه‌ها را بالاتر میبرد.
-از فردا توی بازار نرخ طلا و دلار بالا میره. دلار که بالا بره خودبخود نرخ همه چیز هم بالا میره حتی سیب زمینی و سبزی خوردن. وقتی هم به سبزی فروش اعتراض میکنیم میگه اوضاع خرابه. جنس نیست. همه را فرستادند نوار غزه!

خلاصه اینکه تاوان حملات تو را ما میدهیم نه عربها.

این وبلاگ بعلت تعمیرات اساسی تا اطلاع ثانوی...
چی؟...بگید... تعطیله.
اعمال شب کریسمس:

این نوشته مربوط به چند سال پیش است ولی بدلیل درخواست مکرر عده کثیری از بینندگان عزیز٬ مجددا آنرا برایتان پخش میکنیم:

بدانکه لیله الکریسمس شبی است نيکو و فضيلت بيشمار دارد. ملائک و جن و انس از سرما يخ زده ميشوند و اعمال مستحبی آن بسيار است لیکن اعمال ده‌گانه آن معروف است:

اول: مجامعت با حلال خود کند که اين از خصوصيات اين شب پر فضيلت است . نقل شده هر که در اين شب صد مرتبه اين کار را بکند حق تعالی در بهشت صد قصر به او مرحمت فرمايد هر قصری در جوار هزار حوری.

دویم :غسل کند بصورت ارتماسی در زير برف يا نهر جاری و سی کف آب بر سر ريزد یا سی گلوله برف بر سر مردم زند. هر که در اين شب غسل کند خارش پايين تنه به او نرسد تا کريسمس سال ديگر.

سيم: از اين شب را ابتدا کند به خواندن هزار رکعت نماز در هوای سرد بیرون که هر رکعت بعد از حمد دو ميليون سوره بقره و صد ميليون سوره انعام و دويست ميليون استغفرلله بگويد و اگر زنده ماند سوال کند که حقتعالی کفايت کند او را از نفخ شکم و رودل.

چهارم: ندارد

پنجم: گريه کند بر احوال مملکت و اگر گريه اش نمی آيد سری به سایت کیهان یا فارس بزند که هر غمناکی که چنين کند حقتعالی غمش را زائل کند.

شيشم: درخت سرو و چنار خريدن است ودر بعض کتب نقل شده که چون خواستی درخت کيريسمس ابتياع کنی دست راست را بر قسمت کلفت آن بمال و صد مرتبه بگو استغفرلله و اتوبوا اليه و هر که بگويد آن را حقتعالی بيامرزد او را هر تقصيری که در بچگی از او سر زده و بهشت بر او واجب ميشود و وقتی که بهشت بر او واجب شد دیگر میتواند هر غلطی خواست بکند.

هفتم: مداومت در پر خوری و پر کردن شکم تا خرخره و آروغ زدن های متوالی و شکر خدا را گفتن.

هشتم: توصيه به بابا نوئل به رعایت حجاب اسلامی و خضاب نمودن محاسن بوسیله حنا یا رنگ مو.

نهم: دوباره مجامعت کردن با زیبارویان به قصد قربت

دهم: ایضا تکرار مورد نهم.
فال حافظ در شب یلدا:

در شب یلدا تفالّی زدم به دیوان حافظ شیرازی. این شعر آمد




یک ترفند کامپیوتری:

مطلبی که امروز میخواهم به شما یاد بدهم یک ترفند منحصر بفرد در ویندوز ویستا است که فکر نمی‌کنم کسی از میان شما آنرا بلد باشد. در دنیا فقط یکی دو نفر آنرا بلدند. یکی از آنها خود بیل گیتس صاحب میکروسافت است و نفر دیگری من.
بنابر این با دقت سطور زیر را بخوانید.

آیا تابحال شده که بخواهید قسمتی از یک مقاله یا نوشته و حتی تصویر از یک سایت اینترنتی یا هرآنچه که برروی مانیتور خود می بینید را ذخیره کنید؟ و مثلا زیر نکات مهم آن خط قرمز بکشید و از اینجور قرتی بازی‌ها درآورید؟

خب. راه حل چیست؟ من در اینجا بدون اینکه بخواهم از نرم افزارهای مختلف استفاده کنم به شما این ترفند را یاد میدهم:
ابتدا روی استارت منو کلیک کنید.(استارت منو همان توپ قلقلی پایین صفحه کامپیوترتان است که علامت پرچم میکروسافت را دارد. یک وقت نروید استارت ماشین‌تان را دستکاری کنید.)
وقتی که روی استارت منو کلیک کردید٬ یک ستونی میاد بالا. اگر دقت کنید توی این ستون یک جایی با خط خوش نوشته شده: «آل پروگرامز» البته به زبان خارجی نوشته شده نه همینجوری که من نوشته ام.
حالا روی« آل پروگرامز» به آرامی و با کمال احترام کلیک کنید. دوباره یک ستونی زرتی میاد بالا. این بار روی «اکسسوریز» کلیک میکنید. باز یک ستونی زرتی میاد بالا. حالا بگردید و از میان اون خرت و پرت‌ها٬ روی «اسنپینگ تولز» را پیدا کنید و محکم روی آن کلیک کنید. حالا دیگه تمام شد صلوات بفرستید!
از این جا به بعدش دیگه خیلی ساده است و کافی است هوش و استعداد خودتان را بکار اندازید و نحوه استفاده از آنرا یاد بگیرید.
یک نمونه از این ترفند را که من بدون کمک متخصصان خارجی درست کرده ام را میتوانید در اینجا ببینید.



نیروهای واکنش سریع در جمهوری اسلامی:




پیامدهای پرتاب لنگه کفش در تحولات خاورمیانه:

در پی حادثه تاریخی و بینظیر پرتاب لنگه کفش یک خبرنگار عراقی به سوی جورج بوش موجی از شادی و شعف سراسر منطقه را فرا گرفت و تاثیر عمیقی در معادلات سیاسی منطقه برجای گذاشت که مهمترین آن اثبات فرهنگ والای بعضی از مردم کشورهای جهان سوم به جهانیان بود. همه رسانه ها به تشریح این خبر مهم پرداختند و شخصیت های سیاسی موضع گیری های متفاوتی گرفتند.
باهم نگاهی به تعدادی از این واکنش‌ها و تحولات می‌اندازیم:

جرج بوش: واکنش سریع و جاخالی دادن من در برابر پرتاب ناگهانی آن لنگه کفش از الطاف خفیه الهی و امدادهای غیبی بود.

کاخ سفید: درپی پرتاب دو فروند لنگه کفش از سوی عناصر وابسته به القاعده٬ پنتاگون در یک اقدام پیشگیرانه تصمیم گرفت نیروهایش را از منطقه خارج کند. بنابر گزارش آسوشیتدپرس ناوگان‌های امریکایی از ترس برخورد با لنگه کفش‌های بعدی خبرنگاران عراقی فرار را برقرار ترجیح دادند و اکنون برگشتند وسط اقیانوس آرام.

اوپک: در صورت برخورد لنگه کفش خبرنگار عراقی به کله جرج بوش قیمت نفت به سیصد دلار میرسید.

-امام خمینی قدس سره: رهبر ما آن طفل سی ساله‌ای است که با لنگ کفش به جنگ دشمن می‌رود.
- مقام معظم رهبری: صحنه را دیدم. کلی هم خندیدم.
- آیت الله خزعلی: من زیر کفش گهی آن خبرنگار عراقی را می‌بوسم و به این بوسه افتخار میکنم. ضمنا عید غدیر بهتر از عید نوروز است.
- آیت الله شاهرودی رپیس قوه زندان‌ها: در زندان‌های ما هیچ کس با ضربه کفش کشته نمی‌شود.
- رپیس جمهور محبوب: من در یکی از سفرهای خارجی دیدم یک جوان عراقی جلو آمد و با همان زبان خودش که اسپانیایی بود پرسید: فلانی این چیه؟ من هم گفتم: خب٬ کفشه دیگه. گفت: «نه! این کفش نیست. این یک سلاح است علیه امریکای جنایتکار. ما با همین لنگه کفش حساب امریکایی‌ها رو خواهیم رسید». من همانجا فهمیدم که انرژی هسته ای حق مسلم ماست.
- هیئت دولت: در جلسه دیشب هیيت وزیران٬ مقررگردید مبلغ سی میلیارد دلار برای حمایت از «انتفاضه کفش» از محل صندوق سپرده ارزی جهت خرید دمپایی به خانواده آن خبرنگار عراقی پرداخت گردد.
- مجلس شورای اسلامی: طرح دو فوریت تغییر نام خلیج فارس به خلیج« منتظرالزیدی » به تصویب رسید. همچنین هیئت رئیسه از دولت خواست به پاس این پیروزی مسرت آفرین جشن ملی اعلام شود و سراسر کشور چراغانی گردیده و مملکت را دو سه روزی تعطیل کنند تا ما با خانوم بچه ها برویم شمال..
- روزنامه کیهان: طلاب حوزه‌های قم در تظاهرات فوق میلیونی و بی‌سابقه ضمن حمایت از خبرنگار شیعه عراقی ٬ سکوت و بی‌تفاوتی سران کشورهای منطقه را خیانت به اسلام و مسلمین دانستند.
- خبرگذاری فارس: امروز در یک حرکت مردمی و خودجوش تعدادی از دانشجویان بسیجی با شکستن شیشه‌های سفارت بورکینافاسو و پرتاب کوکتل مولوتوف بسوی خانه سفیر زیمبابوه٬ خواستار حمایت آن کشورها ازخبرنگار عراقی شدند. بیچاره سفیر بورکینافاسو میگفت: آخه مسائل عراق به ما چه ربطی داره؟ بر هرچی آدم مردم آزار لعنت!
- آقای کروبی: اینها همه توطئه‌های دشمنان است که نگذارند من کاندیدای ریاست جمهوری باشم. من با این حرفها کنار نمی‌روم.
- آقای خاتمی: من این اقدام خشن و دور از نزاکت را یک خورده محکوم میکنم. یک خورده هم حمایت میکنم و یک خورده هم نگذاشتند بفهمم اصلا باید چیکار کنم.


زیبای خفته:

آقای کروبی! آقای کروبی!
بیدار شو!
باباجان بیدار شو مملکت را بردند. بیدار شو چقدر میخوابی.
اه. دنیا رو آب ببره آقا رو خواب برده.
خدا بگم اون حاج خانوم را چیکار کنه که نمیگذاره شبها بخوابی انوقت توی روز دقیقه به دقیقه چرت میزنی.
بلندشو برو یک مشت آب به سر و صورتت بزن خواب از سرت بپره.

نخیر. فایده نداره. بگذارید خوب بخوابد.


فتحعلی‌شاه! دمت گرم!:

در خبرها آمده بود که مقام عظمای فتحعلی‌شاه فرموده است نگذارید انقلاب به دست سلطان حسین‌ها بیفتد. زیرا با آمدن آدمهای ترسو و شل تنبان٬ کار جمهوری اسلامی تمام است.

من با قسمت اول فرمایشات مقام معظم فتعلیشاه کاملا موافقم. سلطان حسین آدم ترسو و ضعیف النفسی بود. حرفهای قشنگی میزد و خودش هم آدم بدی بنظر نمی‌آمد ولی دریغ از یک ذره جرات و جسارت. میگن توی راهروهای سازمان ملل که داشته راه میرفته می بینه کلیتون داره میاد. فورا دستش را از تنبانش میگیره و میدود به سمت توالت و همانجا یکی دو ساعت قایم میشه تا خطر رد بشه.
توی اداره کشور هم همینطور. سپاه و دادستانی و لباس شخصی‌ها هرکاری دل‌شان خواستند کردند. دریغ از یک واکنش سلطان حسین!

ولی با قسمت دوم سخن فتحعلی‌شاه موافق نیستم. اتفاقا آمدن سلطان حسین باعث تداوم حیات جمهوری اسلامی میشود که دلایلش را قبلا گفته‌ام. اما چه کنم که فتحعلی‌شاه جور دیگری فکر میکند.
فتحعلی‌شاه صراحتا اعلام کرد که آمدن سلطان حسین‌ها مساوی است با تمام شدن کار جمهوری اسلامی. این حرف ساده‌ای نیست. این حرف نشان میدهد که فتحعلی شاه هرگز ساکت نمینشیند تا ببیند(به زعم خودش) کار نظام تمام شود. او جلوی روی کار آمدن دوباره سلطان حسین‌ها را خواهد گرفت چون اهرم و ابزار این کار را در اختیار دارد و از آنها استفاده خواهد کرد.

او عزمش را جزم کرده نگذارد دوباره قدرت بیفتد دست شل تنبان‌ها. از همین حالا تا برگزاری انتخابات علنا از محمود افغان حمایت علنی میکند. وزارت کشور با همکاری شورای نگهبان و برادران عزیز سپاه و بسیج٬ چنان آشی برای انتخابات بپذند که یک وجب روغن رویش باشد. امدادهای غیبی وارد کار خواهند شد و چرت آقای کروبی را پاره خواهند کرد.
حالا بگذار کروبی دلش خوش باشد به اینکه به نفع کسی کنار نمیروم و اله و بله و از این حرفا.
بگذار دوستان اقای خاتمی مدتی خواب‌های رنگی ببینند و در عالم رویاها قدم بزنند.
این خط و این نشان!

در خدمت و خیانت اینترنت:

این روزها که در داخل ایران٬ اینترنت پرسرعت خلاف شرع محسوب میشود و حتی برای استفاده از همان اینترنت ذغالی هزار بامبول درمی‌آورند٬ دنیا به سرعت در حال توسعه فن‌اوری اینترنتی است.
اخیرا تکنولوژی انتقال اطلاعات پا را فراتر از فیبرهای نوری گذاشته و از خطوط کابل‌های برق برای ارتباطات اینترنت استفاده میکند. یعنی هرجا که پریز برق باشد٬ شما میتوانید از ارتباط اینترنتی بهره‌مند شوید.
این روش مزیت‌های بیشماری دارد که مهمترین آنها سرعت بالا و عدم مشکل قطع و وصل اینترنت است. مزیت دیگر آن این است که هرجا برق باشد٬ دسترسی اینترنت هم خواهد بود. مثلا در یک روستای دورافتاده٬ سرعت اینترنت به همان اندازه است که در مرکز یک شهر پیشرفته.
اما اینها فقط یک روی سکه است. روی دیگر سکه معایب اینترنت است که الحق و انصاف جمهوری اسلامی بخوبی بدان واقف است و بخاطر همان معایب و خطرات است که اینقدر با اینترنت لج است.
خب٬ حالا ببینیم آینده اینترنت چگونه خواهد شد؟
با این اوصافی که گفته شد در آینده نزدیک همه وسایل برقی به شبکه جهانی اینترنت وصل خواهند شد. مثلا شما اگر یک یخچال- فریزی بخرید و به منزل ببرید به محض فرو کردن دوشاخه آن در پریز برق٬ یخچال شما به اینترنت وصل میشود. همینطور من هم اگر یک تلویزیون یا یک جارو برقی بخرم از طریق آنها به شبکه جهانی متصل میشوم.
حالا تصور کنید چه اوضاع قاراش‌میشی بشود!

آدم جرات نمیکند درب یخچال فریزر را یک دقیقه باز کند. به محض اینکه درب یخچال را باز میکنی٬ یکنفر از دوستان قدیمی‌ات در آن گوشه دنیا آنلاین شده و میخواهد با شما چت کند. حالا شما هم عجله دارید و میخواهید هرچه زودتر یک خوراکی از توی یخچال بردارید و بخورید و به سر کارتان بروید ولی مگه طرف ول میکنه؟ هی الکی سوال‌های صد تا یک غاز می‌پرسه. خلاصه اینقدر مجبور میشوید درب یخچال را باز بگذاری تا خراب شود و بیفتی توی خرج.

یا مثلا رفته‌ای توی دستشویی تا ریش‌ات را اصلاح کنی. همینکه ریش تراش را به برق میزنی می بینی چند تا وبلاگ آپدیت کرده‌اند. تا مشغول خواندن آنها میشوی و حواست به مطالب شیرین آنها گرم میشود٬ یک دفعه متوجه میشوی که نصف سبیل مبارک را هم از بین برده‌ای و مجبور میشوی برای اینکه توی محل کار باعث خنده دیگران نشوی یک چسب زخم روی سبیلت بچسبانی که مثلا اپاندیس بوده و تازه عمل کرده‌اید.

یا مثلا توی خانه روی مبل نشسته‌اید و چند تا میهمان غریبه هم دارید. همینکه کلید کولر یا هیتر را میزنید٬ چون این دستگاهها به اینترنت وصل‌اند٬ یکباره یک عالمه ایمیل‌های جور و اجور از کانال کولر میریزه پایین. از همان ایمیل‌های ناجور که مثلا کِرم بزرگ کردن دودول یا دستگاه ویبره و از این جور چیزای بی‌تربیتی.

پس ملاحظه میکنید که دورنمای اینترنت چگونه است؟
به نظر من همان سیاست جمهوری اسلامی در مورد اینترنت بهتر است. آقاجان! اینترنت بدرد نمیخورد. اینترنت آبروی آدم را می‌برد. اینترنت خلاف شرع است مخصوصا نوع پرسرعت آن.

وبلاگی که حاجات شما را برآورده می کند:

آیا میدانستید که چند نفر بیمار لاعلاج توسط وبلاگ ما شفا پافتند؟
بله درست شنیدید. چند تا کور و کچل توی وبلاگ ما شفا یافتند و برگشته اند به سر زندگی شان.

راستش٬ خود ما هم خبر نداشتیم که وبلاگمان شده حرم مطهر.
زوار دسته دسته از دور و نزدیک می‌آیند و دخیل می‌بندند.
بیماران لاعلاج٬ دخترهای دم بخت٬ خانم‌های نازا٬ مقروضین٬ گرفتارها٬ خلاصه همه و همه ٬ از پیر تا جوان گرفته٬ برای برآورده شدن حاجات خود به وبلاگ ما می‌آیند. اگر پول اضافی داشتم چند تا مناره و قبه طلایی هم بالای این وبلاگ درست میکردیم و چند تا کفتر هم ول میکردیم توی صحن آن. چند تا شمع و یک صندوق نذورات. کم کم داره وضع مان توپ میشه.

باور ندارید؟ الان توضیح میدهم.

عرضم حضور با سعادت شما٬ از مدتی قبل با خودم گفتم الان بیش از چهار - پنج سال است که دارم در این وبلاگ طنز می‌نویسم و این طنزها هم برخاسته از حال و هوای آن لحظه خاص نوشتن بوده و دیگر قادر نیستم طنزهای مربوط به زمان گذشته را دوباره نویسی کنم.
بعد به این فکر افتادم که من باید یک نسخه از اینها را در جایی ذخیره کنم که اگر خدای نکرده هکرهای بی ناموس به این سایت حمله کردند و آنرا از بین بردند٬ لااقل من دسترسی به نسخه زاپاس و یدکی آن را داشته باشم.
به همین منظور آمدم و یک وبلاگ دیگری در ورد پرس درست کردم و بتدریج نسخه‌ای از مطالب نوشته شده را به آنجا منتقل کردم و مطالب جدید را هم سرفرصت به آن اضافه میکردم.
تصور من این بود که کمتر کسی آن وبلاگ را می‌شناسد و به آنجا سر میزند ولی دیشب بطور اتفاقی فهمیدم اصلا اینطور نیست. اولا بطور متوسط روزانه چهارصد- پانصد نفر خواننده دارد. ثانیا اکثر خواننده‌های آن از داخل ایران هستند.
از میان همه مطالب منتشر شده در عرض این چند ساله٬ دیدم یکی از نوشته‌ها مراجعه کننده بیشتری داشته. کنجکاو شدم ببینم کدام طنز بوده که اینقدر طرفدار پیدا کرده.
با کمی جست و جو آنرا پیدا کردم. دیدم ای دل غافل٬ اینجا چه خبره. ما چه امامزاده‌ای بودیم و خودمان خبر نداشتیم. چه جمعیتی پای اون مطلب جمع شده‌اند و چه زیارتنامه ای می خوانند. حتی یکی از آنها نوشته که چشمش را شفا داده ایم.

حالا برای این که شما را بیش از این در انتظار نگه ندارم٬ همراه من شوید تا به جمع زوار حرم مطهر وبلاگی‌ ما بپیوندید.
التماس دعا

(توضیح برای آنانکه دوزاری‌شان کج است: مطلب طنزی نوشته بودیم تحت عنوان ایمیل به امام رضا. از آنجایی که آنرا به زبان انگلیسی فصیح نوشته بودیم٬ خیلی از افراد متوجه معنی آن نشدند و آنرا جدی گرفته و یک سایت مذهبی در داخل به این مطلب لینک داده و خلاصه خلق الله هم از راههای دور و نزدیک آمده اند و شروع کرده‌اند به خواندن زیارتنامه در پای این نوشته طنز. آدم خنده‌اش میگیرد از دست این مردم. خوب شد که وبلاگ ما توی ایران فیلتراست والا میتوانستم ادعای پیامبری کنم. )
در فضیلت برف پارو کردن:

خوشبختانه فقه جعفری ما یک فقه سیال و پویاست یعنی برای هر چیزی متناسب با شرایط زمان و مکان دستورالعمل خاصی دارد. بطور مثال دروغ گفتن از گناهان کبیره است ولی اگر صلاح باشد گفتن دروغ مصلحت امیز خیلی هم خوب است و ثواب زیادی دارد. ربا و نزول خواری حرام است ولی اگر اسمش را بگذاریم بهره بانکی یا بگذاریم مضاربه اسلامی هیچ اشکالی ندارد و خیلی هم خوب است. مثالها فراوان است که خارج از حوصله بحث امروز ماست.
مثلا همین مقوله برف روبی را در نظر بگیرید.
« برف روبی» هم میتواند از گناهان کبیره باشد و هم میتواند از عبادات و اعمال پسندیده. البته خوبی و بدی هر عمل بستگی دارد به حال مزاجی علما و شرایط جوی روزگار.

اکنون که ما بحول قوه الهی و به مدد امدادهای غیبی موفق شدیم برف جلوی خانه‌مان را پارو کنیم و با این کار مشت محکمی به دهان یاوه‌گویان استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل بزنیم٬ وقت آن فرا رسیده که مستحبات مناسک برف پارو نمودن را مختصرا شرح دهیم:

برف پارو کردن از عبادات خاصه بندگان مخلص خداست و این توفیق الهی نصیب هر کس نمیشود. در روایت آمده است نیم ساعت برف روبی برابر است با هفتاد سال عبادت پروردگار. یعنی نیم ساعت برف پارو بکن و هفتاد سال برو صفا.
یکی از بزرگان میفرمود وقتی بنده‌ای دستش به پارو برود به قصد قربت٬ خداوند در قیامت هفتاد پاروی طلایی را تا دسته به او چیز میکند یعنی عطا میکند.
برف پارو نمودن٬ روزی را فراخ و درد و بلا را از انسان دور میکند.
مستحب است قبل از برف روبی٬ مشتی از برف را برداشته و در داخل تنبان خود بیاندازید تا هیچگاه نشیمنگاه شما در آتش جهنم نسوزد.
در روایت دیگر آمده که ملائک و فرشتگان به هنگام پارو کردن مومن٬ او را از پشت محافظت میکنند تا از هرگونه بلای شیطانی درامان باشد.
مستحب است که موقع پارو نمودن٬ مومن اهن اهن کند. البته نه مثل اهن کردن موقع دستشویی رفتن بلکه همینطوری معمولی اهن اهن کند انشالله مورد قبول پروردگار قرار خواهد گرفت.

و اما یک خاطره هم از مقام معظم رهبری درباره فضیلت برف روبی:
مقام رهبری در یکی از جلسات خصوصی که در محضرایشان بودیم جریانی را تعریف میکردند که واقعا تکان دهنده و بسیار عبرت آموز است.
ایشان میفرمودند قبل از انقلاب٬ زمانی که به عتبات مشرف شده بودند٬ برای اعمال برف روبی به بالای عمارتی رفته بودند. خب٬ بهرحال آنزمان که مثل الان نبود. مقام رهبری میفرمودند من اون بالا مشغول پارو کردن برف پشت بام آن عمارت بودم که یکهو صدای اذان را شنیدم و فهمیدم وقت نماز است. فورا و بدون معطلی از اون بالا پریدم پایین و با کون خوردم زمین که البته بعدا فهمیدم خیلی درد داشت.
خب. ملاحظه میفرمایید که برف روبی انسان را به چه درجه‌ای از تعالی و تکامل میرساند و انچنان نیروی ایمان و زهد و تقوا را در انسان تقویت میکند که موقع نماز خودش را از بالای پشت بام پرت میکند پایین و صبر نمیکند مثل بچه آدم از نردبان پایین بیاید. این است فضیلت پارو کردن برف!


در مذمت برف‌روبی:

یکی از گناهان کبیره برف پارو کردن است. خداوند متعال فرموده هرکس فقط یک لحظه و از روق قصد و تعمد دست به پارو بزند٬ ملائک در قیامت او را لخت کرده و به دست او هفتاد پاروی شکسته میدهند تا برف‌ پشت بام جهنم را پارو کند و این کار هفتاد سال طول می‌کشد تا بنده استغفار کند.
در روایت دیگر آمده: برشما باد کون گشادی و تنبلی. مبادا دست به پارو بزنید و نعوذبالله برف و یخ جلوی خانه یا محل کارتان را پارو کنید. بگذارید مردم لیز بخورند و لنگ‌شان برود هوا.
در مدمت برف و برف روبی احادیث بیشماری وارد شده که نقل همه آنها در اینجا ممکن نیست چون الان نیم متر برف باریده و من باید بروم جلوی درب خانه‌مان را پارو کنم و الا شهرداری تورنتو ما را جریمه میکند.


انعکاس گسترده تظاهرات دانشجویی امروز در رسانه‌های کانادا:

امروز تقریبا هر کانال خبری را که سرزدم گوشه‌ای از تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران را پخش میکرد. این در حالی است که حاکمیت همه فشارها علیه جنبش دانشجویی را تشدید کرده و از چند ماه قبل برگزاری هرگونه گردهمایی و مراسم سیاسی را ممنوع کرده بود.

بنظر میرسد تشدید جو نظامی و امنیتی در ماههای اخیر نتوانسته مانع بروز خواسته‌های دانشجویان شود و پیش بینی میشود روزهای آفتابی زیادی را در پیش داشته باشیم
البته اگر این اصلاح طلبان بگذارند.

هرگردی ٬ گردو نیست.

اخیرا عده‌ای راه افتادند توی کوچه پس کوچه‌های این وبلاگستان و دسته‌های عزاداری و سینه زنی و حسین جان حسین جان راه انداخته‌اند.
متاسفانه بعضی از اینها از میان دوستان ساده دل خودمان هستند منتها رگ لوتی گری و ناصر ملک مطیعی بودنشان بلند شده و نگران رفتار دستگاه عدالت اسلامی با یکی از طرفدارانش هستند.
اما در کنار بعضی از این دوستان٬ افراد دیگری هم هستند که اصلا اعتقادی به حقوق بشر و اینجور چیزها ندارند ولی میخواهند از این فرصت استفاده و از آب گل آلود ماهی بگیرند و لگدی به فعالین حقوق بشر بزنند. اینها اینگونه وانمود میکنند که شما اگر راست میگید و دلتان برای حقوق بشر می‌سوزه چرا در مورد دستگیری حسین جان سکوت میکنید؟ پس دیدید همه حرفهایتان دروغ بود. پس دیدید دفاع از حقوق بشر کشک بود....

اولا دفاع از حقوق بشر و تلاش برای آزادی زندانیان سیاسی معنایش این نیست که هرکس به هردلیل افتاد توی زندان٬ ما اینجا برایش الم شنگه راه بیاندازیم و طومار برایش امضا کنیم.
بلکه منظور دفاع از آن دسته افراد مظلومی است که بجرم قبول نداشتن یک نظام٬ ایدئولوژی٬ مکتب٬ شخصیت و نظیر آن تحت فشار قرار میگیرند و زندانی و شکنجه میشوند.
باباجان! هرگردی که گردو نیست و هر زندانی که زندانی سیاسی نمیشود. باید ببینیم طرف را برای چی دستگیر کرده‌اند؟ آیا بخاطر مخالفت با حاکمان و قدرتمندان بوده؟ آیا دگر اندیش بوده؟ آیا نویسنده‌ای بوده مثل سعیدی سیرجانی؟ آیا علیه مسولین شعار داده؟ آیا علیه حاکمیت کاری کرده؟ آیا آزادی بیان از او سلب شده؟
وجود این فاکتورهاست که مظلومیت یک زندانی برایمان مسلم میشود و دلمان میخواهد برای آزادیش کاری کنیم.
نه اینکه هرکس به هردلیلی به زندان افتاد ما برایش اشک و فغان راه بیاندازیم و دیگران را متهم به سیاسی کاری نماییم.

الان صورت مسئله این‌طوری است : یکنفر که طرفدار این نظام بوده و هست با پای خودش به ایران رفته. (لابد قبلا هماهنگی‌های لازم را هم انجام داده و چراغ سبز از مقامات گرفته. ماشالله ماشالله باباش هم موتلفه‌ای است و پارتی کلفت توی دستگاه داره). حالا ظاهرا چند روزی او را گرفته‌اند تا روی اون حسابی کار کنند و او را همانطوری که میخواهند فرم بدهند و دوباره بیاندازند توی گله بره‌ها.
خب کجای این سناریو٬ بما مربوط میشود و حساسیت ما را میطلبد؟ اصلا چه ربطی به حقوق بشر دارد؟
این نکته اول.
اما نکته دوم:
خانم‌ها و آقایونی که الان خیلی غیرتی شده‌اید٬ اصلا میدانید توی زندان‌های ایران هرکس که پول و پارتی نداره بیشتر سختی و عذاب میکشه و دیرتر آزاد میشود؟
چرا هیچ حساسیتی در مورد دستگیری چهارتا دانشجوی عادی که هیچکس را ندارند تا از آنها حمایت کند دیده نمی‌شود؟
الان چند هفته است که چهارتن از دانشجویان دانشگاه علامه را به اوین برده‌اند و ظاهرا در تحصن و اعتصاب غذا هم بوده‌اند که یکی‌شان را هم به بهداری منتقل کرده‌اند.
نمونه دیگر: ديشب ساعت ده و نيم تعدادى دانشجو توسط نيروهاى اطلاعاتى و امنيتى در اروميه در خوابگاه دانشجوئى واقع در خيابان رودکى با ضرب و شتم دستگير و به مکان نامعلومى انتقال داده شدند
خب. بنظر شما اینها لایق حمایت هستند یا کسیکه فردا از زندان هم که بیرون بیاد یک بیلاخ به همه نشان خواهد داد؟

من یک موی این جوان‌های بی ادعا را با صدتا شارلاتان که مثل گربه مرتضی علی که اگر آنرا به آسمان هفتم هم پرت کنی دوباره با چهار دست و پا به زمین برمیگردد عوض نمیکنم.
اگر قرار است از کسی حمایت کنم٬ ترجیح میدهم از افراد غیر معروف وبی کس حمایت کنم تا از یک آدم هفت خط روزگار.
و اگر آدم های شارلاتان را هفت شقه کنند و هر شقه را بر هفت دروازه شهر آویزان کنند اصلا ککم نخواهد گزید

سلام آقامحمد حالت چطوره؟




سلام آقا ممد حالت چطوره؟
اصلِ حال و احوالت چطوره؟
همه چیز خوب و رو براهه؟
عبایت شکلاتی عمامه ات سیاهه؟

کسی گفتا قراره برگردی به صحنه
همان آش و همان کاسه ٬ همان کون برهنه (*)

دوباره گنجشک را رنگ کردن
بجای بلبل خوشخوان جعل کردن

دوباره مصلحت٬ سازشکاری
اطاعت از رهبری٬ فرمانبرداری

سخن از آزادی انسان گفتن
به خلوت با سران آبگوشت خوردن

مردمسالاری دینی بلغور کردن
دوصد توجیه و عذرها جور کردن

شلم شوربای قانون اساسی
ممد جان راست بگو چرا می آیی؟

«تدارکچی نظام» حرف خودت بود
اطاعت از ولایت حرف دلت بود

اصلاحات نظام یک حرف کشک است
مدارا با ولایت به واقع زپلشک است

لباس شخصی بسیج و سپاهی
زنند ضربه به ملت از هر راهی
ممدجان راست بگو چرا می آیی؟

چه چیز بهتر شده در این سه ساله
مقام رهبری؟ موتلفه؟ یا هاشمی نخاله؟

ممد جان راست بگو اوضاع خرابه
دل مردم از این دستگاه کبابه

تو را نصیحت میکند ملا حسنی
ممد جان بهتر است قیدش را بزنی
-----------------------------------
(*) در اینجا شاعر برای جور آمدن قافیه از کون برهنه سخن گفته که منظور کون عرفانی است و نه کون حیوانی

طریقه عکس گرفتن برای انتخابات :



درس خداشناسی توسط یکی از همکاران



کمپین ۷۵ میلیونی :

برای اولین بار نظام مقدس جمهوری اسلامی٬ ایرانیان مقیم خارج کشور را آدم حساب کرده و از آنها خواسته برای لغو تحریم‌های بین المللی علیه ایران یک کمپین راه بیاندازند و به این کار دنیا اعتراض کنند. (لینک خبر)

آخ بروی چشم!
ما اگر این کمپین را برای جمهوری اسلامی عزیز درست نکنیم برای چه کسی بکنیم؟
به روی دوتا تخم چشام!
حتما همین کار را میکنیم و از فردا کار و زندگی‌مان را ول میکنیم و می‌افتیم به جان جامعه بین الملل.
یک کمپین راه می‌اندازیم برای احقاق حقوق نظام دوست داشتنی جمهوری اسلامی.
به دنیا اعتراض میکنیم که چرا شما اینقدر با جمهوری اسلامی لج هستید؟ چرا اینقدر اون طفلک را اذیت میکنید؟
مگه اون چیکار کرده؟
سرش رو انداخته پایین داره ماست خودش رو میخوره. نه با امور داخلی دیگر کشورها کار داره. نه در افغانستان و عراق و لبنان و فلسطین شیطنتی میکنه. نه دنبال دستیابی به سلاح‌های مخرب است. نه مثل دیگر کشورهای اروپایی و امریکایی خون مردم‌اش را توی شیشه کرده و آنها را به بردگی میکشد.
آخه این نظام چه هیزم تری به شما فروخته؟
در کجای دنیا سراغ دارید که مثل حکومت ایران٬ دولت کاری به کار مردم نداشته باشد؟ مردم برای خودشان زندگی میکنند٬ حکومت هم برای خودش.
جمهوری اسلامی مثل بقیه دولتها نیست که با اتباع خودش سر خصومت داشته باشد. بعضی از حکومتها آنقدر عوضی هستند که شهروندان مقیم خارج‌اش جرات ندارند برای دیدن سرزمین مادری‌شان به آنجا سفر کنند. مثل سک هار توی فرودگاه میگیرند و می‌برند جایی که عرب نی بیاندازد.

جمهوری اسلامی که مثل دیگر حکومتها نیست. آغوشش را باز کرده برای استقبال از هموطنان داخل و خارج کشور. او معتقد است ایران مال همه ایرانیان است نه ارث بابای چهارتا آخوند.
ما باید از همین فردا یک کمپین راه بیاندازیم برای حمایت از مظلومیت نظام جمهوری اسلامی. باید به دنیا بگیم که چه حکومت نازی داریم. توی ایران آزادی داریم فراوان. دمکراسی داریم٬ بیا و ببین. مشارکت مردمی داریم وحشتناک. برنامه ریزی و مدیرت اجرایی داریم٬عالی. مقام عظمای ولایت داریم مامان!
رئیس جمهوری داریم که از باسوادی و خوشفکری حرف نداره.
مجلس شورا داریم بینظیر. نماینده هاش اصلا به فکر پرکردن جیب خودشون نیستند فقط به فکر تامین منافع مردم‌اند.
ای خانم‌های عزیز!
کمپین یک میلیون امضایت را ول کن بیا بغل عمو. خودم میخوام کمپین ۷۵ میلیونی راه بیاندازم. بیا میخواهیم علیه تحریم‌های بین المللی مبارزه کنیم. خوبی این کمپین ما اینه که هیج‌یک از ما را دستگیر و زندانی نمیکنند. شاید سیبیل مان را هم چرب کردند. خدا را چه دیدید. بیایید به ما ملحق شوید که نون توی این کاره. بجنبید که فردا دیر است.

وصیتنامه وبلاگی:

نظر به اینکه اداره هواشناسی کانادا اعلام کرده که تا دو روز آینده یک عالمه برف خواهد آمد و ممکن است ما در زیر آن خفه شویم و به ملکوت اعلی بپیوندیم٬ و ملت از دست ما راحت شود لازم شد که وصیت نامه سیاسی الهی خود را با چشمی گریان و قلبی شکسته و بیلی در دست بنویسیم و آنرا در اینجا قرار دهیم تا (زبانم لال زبانم لال٬ خدا اون روز را نیاورد) بعد از مرگم بین شما اختلاف و دو دسته‌گی نیفتد و بخاطر ارثیه با هم دعوا و کتک کاری نکنید.

بازگشت همه بسوی اوست
۱-اینجانب ملا حسنی وبلاگ نویس در کمال صحت عقلی و جسمی وصیت میکنم که اگر در زیر خروارها برف به رحمت ایزدی رفتم و خدای نکرده مرحوم شدم حتما در اسرع وقت با پارو برف‌ها را از روی من کنار بزنید و قبل از اینکه به گوشت یخ زده تبدیل شوم مرا به زادگاهم تهران منتقل نمایید.

۲- بر ورثه و بازماندگان و دوستان وبلاگی من واجب است که کار و زندگی خود را مدتی ول کرده و در مراسم تشییع جنازه میلیونی اینجانب شرکت نموده تا اجر و ثواب زیادی نصیب ما شود و یکراست برویم بغل حوری‌های بهشتی. لازم به ذکر است احتمالا همه شما در فرودگاه بازداشت میشوید که البته عیبی ندارد.

۳- یک قطعه وبلاگ سه طبقه در بلاگ اسپات دارم که آنرا وقف وبلاگ نویسان تهیدست و مستمند میکنم که از شدت نداشتن وبلاگ به اعتیاد و کارهای خلاف کشیده نشوند.
البته دو سه جریب وبلاگ لم یزرع هم در وردپرس دارم که فاقد سند منگوله‌دار هستند ولی اهالی دهات اطراف وردپرس از مالکیت ما بر آنها اطلاع دارند و حاضرند شهادت بدهند.
آنها را بفروشید و پولش را به اقتصاد جهانی تزریق کنید تا از حالت بحرانی خارج شود.

۴-مقداری عتیقه و چیزهای قیمتی را در زیر زمین همین وبلاگ قایم کرده‌ام. آنها را پیدا کنید و خرج الواتی و خوشگذرانی کنید. این حکومت که نگذاشت آب خوش از گلوی ما پایین رود.

۵- به هیچ کس بدهکار نیستم ولی از چند تا خانم جیگر منش طلبکار هستم که قرار بود شماره تلفن‌شان را بدهند ولی ندادند. یکی‌شان که اسمش را در خاطرم نیست چند بار ما را سر قرار٬ غال گذاشت و نیامد. آنها را حلال نمیکنم.

۶-زنهار زنهار زنهار از دست دین و دین فروشان.
اگر بی‌دین و کافر و سکولار هستید که خوش به سعادت‌تان. دنیا و اخرت مال شماست.
واگر خداشناس و مذهبی هستید٬ خدا را بی‌واسطه بخواهید. اینقدر دنبال آخوند و کشیش و موبد نباشید. اینها سر خدا را هم کلاه میگذارند چه رسد به شما.
از این جماعت دوری کنید تا به سعادت برسید.

۷- مبادا بعد از من برای پیدا کردن پول همه بالش و متکاها را پاره کنید. باباجان! توی آنها هیچی قایم نکرده‌ام.

اکنون با دلی آرام و قلبی مطمئن به زیر کرسی میروم و در انتظار بارش یک خروار برف از آسمان می مانم.
کاش مقام معظم سوار هواپیما شده بود:


چند سال پیش هنگامی که از میدان راه‌آهن تهران عبور میکردم چشمم به نوشته‌ای افتاد که با خط درشت برروی پارچه‌ سفیدی نوشته بودند:
«مقام معظم رهبری: اگر قرار باشد بین هواپیما و راه آهن یکی را انتخاب کنیم٬ باید راه آهن را انتخاب کنیم.
روابط عمومی راه آهن ایران»

با دیدن این نوشته اول خنده‌ام گرفت که هوش و ذکاوت سرشار رهبر مسلمین جهان را ببین!
ولی فورا استغفار کردم و گفتم شاید این کار یکی از کارمندهای شیطون روابط عمومی راه آهن بوده که میخواسته دق و دلی‌اش را با این نظام خالی کند.

ولی بعدا فهمیدم نه خیر. این کار بر اساس یک اعتقاد به فرمایشات رهبری بوده و اصلا شوخی یا شیطنتی هم در کار نبوده. اصولا هرکلامی که از دهان مبارک مقام معظم بیرون می‌آید ما باید بدون دلیل بپذیریم ولو حرفش خنده‌دار باشد.

از آن تاریخ من هم بدون دلیل قبول کردم که قطار بهتر از هواپیما است ولی هرکاری کردم عقلم به جایی نرسید که دلیلش را بفهمم. از هرکس هم می‌پرسیدم میگفت: آقاجان شما هم ضد انقلاب شده‌اید؟ قصد مسخره کردن مقام رهبری و تضعیف انقلاب و براندازی نظام را دارید؟

خلاصه ما هم فوری کوتاه می‌آمدیم و دنبال حرف را نمیگرفتیم ولی همچنان این سوال در ذهن ما بود که آخر دلیل اینکه مقام معظم رهبری قطار را از هواپیما بهتر میدانند چیست را نمی فهمیدم تا اینکه امروز بالاخره چشمم به یک لینک در بالاترین خورد و جواب این معما را حل نمود.
همانطور که شما ملاحظه خواهید فرمود مقام معظم رهبری در قبل از انقلاب سوار قطار شده بودند و اینطور که خودشان فرمودند وقت نماز بوده و داخل کوپه هم کثیف بوده و از راننده قطار میخواهند که قطار را وسط راه نگه دارد تا ایشان نمازش را بخواند ولی راننده قطار میگوید: برو بابا دلت خوشه. من اگر یک دقیقه اضافی توقف کنم٬ قطار بعدی شتلق میزند به کون قطار ما. اونوقت منو از کار اخراج میکنن. برو توی کوپه‌ات نماز بخوان.
مقام معظم میفرمایند: آخه کوپه کثیفه. یک بچه‌ای صندلی ها رو کثیف کرده و ما را هم نجس کرده. اگر نگه نداری من خودم را از پنجره بیرون می‌اندازم.
راننده قطار هم میگه: به درک!
خلاصه مقام معظم خودش را مثل آرتیست‌های فیلم‌های وسترن از قطار پرت میکنه بیرون.
وقتی از روی زمین بلند میشه با خودش میگوید:
خوب شد که سوار هواپیما نشده بودم!
قطار از هواپیما بهتر است. .
و اما جواب سوال قبل:

هیچکدام از شما نتوانست جواب صجیج را بدهد. واقعا که!
حیف از این همه زحمت که برای شما کشیدم.
پنج شش سال است که مرتبا پای منبر من می‌آیید ولی جواب یک سوال ساده را بلد نیستید.
هی هی هی هی!
اصلا معلوم است که حواس‌تان کجاست؟
چرا اینقدر بازیگوشی میکنید و دل به درس نمی‌دهید؟

خب. بگذریم. آقاجان! جواب این سوال خیلی هم ساده است. جوابش فقط یک کلمه است. یعنی یک جمله کوتاه.
چرا شراب حرام است ولی سیگار حرام نیست:
بخاطر اینکه وقتی عقل نباشد جان در عذاب است. اگر توی کله علما یک مثقال عقل بود در آنصورت سیگار را حرام اعلام میکردند و شراب را حلال.
الان دیگر هر خری هم میداند که سیگار کشیدن چه کم چه زیادش٬ برای سلامتی خود و اطرافیان زیان‌بار است ولی نوشیدن شراب (اگر به افراط نیانجامد) نه تنها مضر نیست بلکه برای تندرستی و سلامت انسان مفید هم هست.
دیدید چقدر ساده و روشن بود؟
ببینید مشکل ما با برخی از آدمها اصلا بر سر مساپل پیچیده و بغرنج نیست بلکه اختلاف ما با آنها بر سر همین چیزهای بدیهی و پیش پاافتاده است.
کسی که این موضوع به این روشنی را نمیتواند تحلیل کند چگونه از او انتظار دارید حرف ما را در مورد تحریم انتخابات بفهمد؟؟ در مورد آزادی درک کند؟ در مورد حقوق بشر بفهمد؟

بنابر این بهتر است ما برگردیم به بحث در مورد مبانی اولیه و کارهایی که منجر به تقویت هوش میشود. مثل بازی‌های مار و پله٬ معما و جدول متقاطع٬ جدول ضرب و بازی با کلمات و اینجور چیزها تا انشالله کم کم حرف‌های همدیگر را در مورد مسائل مهمتر بهتر درک کنیم.
چرا سیگار حرام نیست ولی شراب حرام است؟

دوستان عزیز!
تا من از دست به آب برگردم شما به این سوال فکر کنید و جوابش را بدهید.
چگونه شاعر شویم؟

همه شما میتوانید با سه سوت یک شاعر موفق و معروفی شوید بشرطی که به حرفهای من خوب گوش کنید و آنها را مو به مو اجرا نمایید.
اولین شرط موفقیت در این راه کنار گذاشتن کم رویی است. آدم کم رو هبچ وقت به جایی نمیرسد. خجالت نکشید. تا میتوانید شعر بگویید و اعتماد به نفس داشته باشید . مطمئن باشید که حتماافرادی پیدا خواهند شد که با خواندن قطعه ادبی شما خواهند گفت: به‌به! عجب شعری!
شرط دوم برای شاعر شدن این است که اصلا سعی نکنید شعرتان مفهوم یا مقصودی داشته باشد. چشم‌هایتان را ببندید و دست کنید توی یک کیسه‌ای از لغات و کلمه‌ها. هرچی دم دست‌تان رسید کنار هم بگذارید تا شعر‌تان وزین شود و دیگران نتوانند مفهوم شعر را بفهمند.
یادتان باشد در جمع ادیبان و شاعران٬ همواره قطعه‌ای که فهم‌اش مشگل‌تر است٬ وزین‌تر به حساب می‌آید. بنابر این بهتر است از اول قید مفهوم داشتن را از شعرهایتان بزنید.
حالا من برای راحتی کار شما٬ از این به بعد چند قطعه از شعرهایی که قبلا سروده‌ام و بعضی از آنها را در انجمن‌های مختلف ادبی خوانده ام و مورد تشویق حضار قرار گرفته را برایتان در این وبلاگ می‌آورم:

در فروغ نیلگون هستی

شراره سبزناک جیرجیرکها
در افق‌های دوردست تنهایی
که در آغوش نسیم آرمیده‌اند
چه زیباست

زباله‌های سطل آشغال همسایه
آوای زلف تو‌ را نشانه میروند
پوست خربزه
دمپایی ابری
تخمه آفتابگردان و سیب گندیده
صفحه ایام با تو بودن را ورق میزنند

یادت هست وقتی آدامس خروس نشان میجویدی
با آن دندان‌های گرازت
بادکنک درست میکردی
آه که در خلوت معراج تو
چیزی به ما نماسید

در گرمای طاقت فرسای زمستان عشق
بر صخره جمال دریای نجات
سوسکی نشسته با غرور

لطفا جیغ نکش
لطفا جیغ نکش


تورنتو- آذر ۸۷


وای حسین کشته شد:

صحنه: راهروهای زندان ٬ نیمه شب
همه جا ساکت و آرام است. صدایی شنیده نمیشود جز صدای جیرجیر پوتین نگهبان شیفت شب که در راهرو زندان در حال قدم زدن است. همه در خوابند. از دور صدای هق هقی شنیده میشود. نگهبان به سمت صدا حرکت میکند. قدم‌هایش را تندتر میکند. هرچه به سمت صدا نزدیکتر میشود٬ صدا واضح‌تر است. نگهبان درست حدس زده. صدا از سلول انفرادی شماره ۲۴۵ است که یک تازه وارد دارد.

«...آخه این چه وضعیه. عجب غلطی کردم برگشتم. دو هفته است وبلاگم را آپدیت نکردم. آخ خدا!...عدالتت را شکر!. دو هفته‌است منو همینطوری بیخود و بیجهت انداخته‌اند اینجا. نه بازجویی میکنن. نه کسی احوالی ازم می‌پرسه. پس چی شد اون همه قول و قرارها؟. آقاجان که میگفت رفتم پیش شاهرودی گفته هوات رو دارم. پس کو؟
آهای نگهبان! نگهبان! منو از اینجا بیارین بیرون! میخوام برم شهر ری. کار دارم بحضرت عباس...منو بیارین بیرون»
نگهبان: چیه چه خبرته اینقدر سر و صدا میکنی؟ هیس. هیس. الان بچه‌ها بیدار میشن

زندانی: نامردا! آخه چرا منو بازجویی نمیکنین؟ چرا از من مصاحبه تلویزیونی ضبط نمیکنین؟ پس کجان او برادران گمنام؟ مگه شما اطلاعات نمیخواهید؟ مگر اعتراف نمیخواهید؟ پس چی شد؟

نگهبان:برو خدا پدرت را بیامرزد. ما از این اعترافها زیاد گرفته‌ایم. توی انبار اینجا پر است از نوارهای مصاحبه‌های تلویزیونی. هرکس که از جلوی زندان رد میشده یکبار آمده داخل و اعتراف کرده و رفته. ما از این چیزا زیاد داریم و روی دستمان باد کرد و گوش مردم هم از این چیزا پر شده.

زندانی: ولی من آخه فرق میکنم. من پست استراکچرالیست شدم. من خیلی‌ها رو لو دادم. من در مورد تک تک وبلاگ نویس‌ها اطلاعات دست اول دارم. میدانم چه کسانی توی بالاترین به من رای منفی میدن. پشت پرده رادیو زمانه را میدانم. اعضای کمپین زنان را از نزدیک نزدیک می‌شناسم و حتی میدانم در شبانه روز چند تا گوز میدهند.

نگهبان: برو بگیر بخواب و الا میام اینقدر میزنم تا صدای بزغاله بدی.

زندانی: باباجان! آخه این درست نیست. برای جمهوری اسلامی خوبیت نداره که یکنفر از طرفداران خودش را زندانی کنه. فردا مردم میگن اینها که به خودی‌هایشان هم رحم نمیکنن وای به حال ما.

نگهبان: برو بگیر بخواب. دو سه روز دیگه آزاد میشی. آزاد که شدی دوباره شروع کن مخ مردم رو سوهان زدن!
ادامه بحث شیرین خرید خانه در کانادا:

فرق یک جامعه پیشرفته با یک جامعه آفت زده در استفاده یا عدم استفاده از عقل و فکر است.
مثلا همین مسئله کوچک را نگاه کنید. نحوه انجام یک معامله ملکی در ایران را با کانادا مقایسه کنید. در ایران هیچ چیز سر جای خودش نیست. نه مشاور املاکش٬ سواد مشاوره دادن دارد و نه نظام اداری مناسبی برای این نقل و انتقال وجود دارد. همه چیز برمبنای حدس و گمان٬ حرافی و قسم حضرت عباس خوردن و چانه زنی‌های بی‌پایان٬ تقلب و آرسن لوپن بازی و دادن حق حساب به این و آن میچرخد.
در ایران ٬ همواره خریدار و فروشنده بشدت دلهره آنرا دارند که سرشان کلاه نرود٬ پولشان را نخورند٬ سند مالکیت مشکلی نداشته باشد و مواردی نظیر آن.

در کانادا٬ از صدسال پیش٬ این لامصب‌ها آمده‌اند و بجای توسل به توانایی‌های فردی٬ یک سیستم مدون و کاملا واضح و روان را برای انجام معاملات ملکی طراحی کرده‌اند و بمرور آنرا ترمیم و تکمیل کرده‌اند بطوریکه دیگر شما به هنگام خرید یا فروش خانه‌تان دلهره و نگرانی ندارید. همه چیز در جای خودش قرار دارد و هرکس وظیفه خودش را انجام میدهد.

من خودم وقتی برای اولین بار دراینجا خانه خریدم٬ از این همه تدبیر در طراحی چنین سیستم منطقی تعجب کردم.
در اینجا اولا مشاورین املاک مجبورند برای وارد شدن به این شغل درسهایی را بخوانند و پس از احاطه به مقررات و قوانین مربوطه٬ لایسنس این کار را بگیرند. اینطوری نیست که هرکس یک مغازه‌ای توی محله‌شان باز کند و اسمش را بگذارد « بنگاه معاملاتی صداقت» ولی آنچیز که اصلا ندارد صداقت و علم و اطلاع از مقررات و نحوه برخورد با مشتری و ادب باشد.
البته در اینجا بنگاهی‌های املاک٬ اکثرا نیازی به مغازه و دفتر و دستکی ندارند و معمولا با یک وب سایت و یک خط تلفن و یک عکس شش در چهار کارشان راه می‌افتد.
توی جامعه ایرانی مقیم تورنتو٬ ماشالله ماشالله٬ بزنم به تخته٬ تعداد خانم‌های ایرانی که مشاور املاک هستند سربه فلک میزند و روز به روز در حال افزایش است.
این خانم‌های عزیز٬ هم به امور خانه و بچه‌داری و روزمره خودشان میرسند و هم دست به معاملات بزرگ میزنند.
مثلا در نظر بگیرید یک خانم در حالی که مشغول عوض کردن پوشک بچه و یا پاک کردن سبزی در آشپزخانه است٬ همزمان دارد برای شما خانه مناسبی را در اینترنت جستجو میکند. این کارها هیچ منافاتی با هم ندارد و هیج عیبی هم ندارد.
من برای خرید خانه ابتدا توی روزنامه‌های ایرانی گشتم و به شماره تلفن یکی از این خانم‌ها زنگ زدم. این خانم پشت تلفن اینقدر با ناز و ادا صحبت کرد که من مجبور شدم به حمام بروم و سپس سر و وضع خودم را مرتب کردم و تصمیم گرفتم بخاطر دل این خانم هم که شده حتما یک خانه ای بخرم.
خوشبختانه در اینجا٬ خریدار هیچ گونه کمیسیونی به مشاورین املاک نمی‌پردازد بلکه این فروشنده است که باید دستمزد یا کمیسیون مشاور املاک را بدهد که ما فعلا کاری با این حرفها نداریم.
باز فرق دیگر یک جامعه توسعه یافته با یک جامعه عقب نگه داشته شده دارد در نحوه برخورد با اینترنت است.
در ایران اینترنت بلای جان حکومت است و تلقی زمامداران از اینترنت٬ دسترسی به سایتهای مستهجن است که غربیها برای تهاجم فرهنگی علیه مسلمانان آنرا درست کرده‌اند.
اما در کانادا٬ اینترنت جزو ابزارهای حیاتی زندگی مردم شده. تمام اطلاعات املاک و مستغلاتی که آماده فروش هستند در یک سایت اینترنتی قرار داده شده. همه اطلاعات و حتی تاریخ و قیمت آن در سالهای قبل نیز قابل دسترسی است.
برای خرید خانه٬ مشاورین املاک همه این اطلاعات را برای شما استخراج میکنند. حتی قیمت خانه‌های مشابه در همان حوالی را هم برای شما در‌می‌آورند.
شما در اینجا٬ معمولا فروشنده را نمی بینید یعنی اگر هم ببینید حق ندارید با او سر قیمت و اینجور چیزها بحث کنید و خاطرات سربازی خودتان را برایش تعریف کنید.
در اینجا فروشنده قیمت مورد نظر خودش را از طریق مشاور ملکی خودش توی سایت میگذارد. شما بعد از بازدید ملک به همراه مشاور خودتان٬ قیمت مورد نظر خودتان را کتبا برای مشاور او میفرستید. اگر فروشنده با قیمت پیشنهادی شما موافق بود٬ پای انرا امضا میکند و اگر نبود که هیچ.
نه بحثی هست نه جدلی. نه دیگر صحبتهایی که تو روز اول بمن اینجوری گفته بودی. و یا نه اصلا من چنین حرفی نزده بودم و ... نیست.
همین که قرارداد امضا شد٬ بقیه کارها توسط دوتا وکیل دادگستری انجام میشود. آنها هستند که صحت و سقم مدارک و سند مالکیت و جواز شهرداری و غیره را بررسی میکنند. حتی خودشان کلیه بدهی به شهرداری و دارایی و غیره را از سوی شما میدهند. همه نقل و انقال پولها و حتی کسر کمیسیون و پرداخت آن به مشاورین املاک توسط آن دو وکیل صورت میگیرد. فقط به خریدار میگویند مثلا در فلان روز برود دفتر وکیل٬ مدارکی را امضا کند و کلیدش را بگیرد. به فروشنده هم میگویند در فلان تاریخ برود مدارکی را امضا کند و پولش را بگیرد. به همین سادگی و روشنی.
نه قسم حضرت عباس خوردن لازم است و نه خون و خونریزی و کلانتری رفتن.

امیدوارم روزی مملکت ما هم به جایی برسد که این مسائل ساده و در عین حال ضروری زندگی مردم درست شود.
چگونه در کانادا خانه می‌خریم:

یکی از تفریحات سالم در کانادا خریدن خانه و یا آپارتمان است. نحوه پیدا کردن٬ معامله کردن٬ نقل و انتقال و به ثبت رساندن مالکیت کلا با آنچه که در ایران بوده و هست از زمین تا آسمان فرق میکند.
یادش بخیر توی ایران که بودیم سر هر کوچه و محله‌ای چند تا مغازه بود به نام مشاورین املاک و مستغلات. توی این مغازه‌ها چیزی نبود جز چند تا میز و ده دوازده‌تا صندلی. یکی دوتا گلدان بزرگ٬ یک تابلو از تمثال مبارک صاحب بنگاه که معمولا مربوط به دوران جوانی‌اش بود که در گود زورخانه ایستاده و به دوربین عکاسی نگاه میکند.
زیر این تابلو نوشته‌ای به چشم میخورد مثل «از طرفین معامله ۱٪ کمیسیون عندالمعامله دریافت میشود».
بنگاهی‌ها معمولا یا بازنشسته‌های لشگری بودند یا کارمندان سابق ادارات و شهرداری‌ها. مشخصه مشترک همه آنها٬ قدرت چانه‌زنی و برای هر حرف٬سخنی داشتن بود.
کل بانک اطلاعاتی یا بقول خودمان دیتا بیس این بنگاهی‌ها شامل دوتا دفتر صدبرگ قطع بزرگ بود. یکی برای اجاره و دیگری برای خرید و فروش. از همان دفترهای بزرگی که ما توی آنها دیکته می نوشتیم.
معمولا توی هربنگاهی بساط سماور و چای نیز برقرار بود. نحوه معامله یک خانه یا ملک بدین صورت بود که خریدار و فروشنده برای مذاکره نهایی و نوشتن قولنامه باید در بنگاهی حاضر شوند. معمولا هریک از طرفین مجبور میشد یکی دونفر از آشنایان و دوستانش را همراه خود بیاورد تا در نبرد بر سر بالا یا پایین بردن قیمت٬ از حریف کم نیاورند.
این مذاکرات طولانی بود و معمولا از خاطرات سربازی بنگاه‌دار شروع میشد تا به دوران قبل و بعد از انقلاب میرسید و اینکه چگونه عده ای از آب گل آلود انقلاب سواستفاده کردند و زمین‌ها یا مستغلات را مفت بچنگ آوردند.
وقتی هر دو طرف حسابی خسته میشدند٬ موقع پرداختن به اصل قضیه بود یعنی چک وچانه زدن درباره قیمت ملک مورد نظر. فروشنده و همراهانش سعی میکردند وانمود کنند که رغبتی به فروختن ملک ندارند چون این ملک طلاست و آینده‌اش خیلی خوب است.

خریدار و اعوان و انصارش هم سعی میکردند بزنند توی سر ملک. یکی میگفت: اگر این مسجد را صد متر دور از ملک ساخته بودند٬ ارزش این ملک حسابی میرفت بالا ولی با وضعیت فعلی صدای بلندگو اذیت میکند. هرروز مجلس ختم میگذارند و عزاداری میکنند...
فروشنده میگفت: اولا این مسجد را سه سال است که تعطیل کردند. امام جماعتش فساد اخلاقی داشت. آمدند دستگیرش کردند و بردند. ثانیا حیف که مجبورم این ملک را بفروشم بروم امریکا پیش بچه‌ها و الا هیچوقت اینجا را نمیفروختم. به حضرت عباس این ملک طلاست.
خریدار میگفت: من اینجا را برای خودم نمیخوام. برای دامادم میخرم. نمیخوام دخترم آواره بشه.
خلاصه اینقدر از این جفنگیات میگفتند و میگفتند که مخ هر دو طرف تلیت میشد و توان عاقلانه فکر کردن در موقع نوشتن قولنامه از آنها سلب میشد.
بنگاه دار همان اول بسم الله کمیسیون خودش را از طرفین میگرفت و تنها کاری که میکرد سند منگوله‌دار را از فروشنده میگرفت و میگذاشت توی صندوق مغازه‌اش تا در روز محضر به همراه بقیه مدارک نظیر مفاصا از دارایی و شهرداری٬ به دفترخانه ارائه شود.

خرید و فروش ملک٬ طبق این روش ٬ معمولا با دبه کردن یکی از طرفین همراه بود. گاهی اوقات اصلا مالکیت فروشنده زیر سوال میرفت. بعضی وقتها بعد از امضای قولنامه مشخص میشد که قرار است طبق نقشه شهرداری٬ خیابان‌ها تعریض شوند و بخشی از این خانه می‌افتد وسط خیابان.
روی همین اختلافات بود که معمولا بنگاهی‌ها محل بزن بزن افراد میشد و سر و کله پاسبان و مامور نیروی انتظامی پیدا میشد.
خب. خیلی طولانی شد. در مورد نحوه خانه خریدن در کانادا بعدا می نویسم.



یک سوال از درس جغرافی:

در خبرها آمده که رپیس جمهور کشور «سیشل» بزودی به ایران سفر میکند.

حالا شما بفرمایید این کشور سیشل در کجا قرار دارد؟
به کسانی که پاسخ صحیح را برای ما بفرستند به قید قرعه جایزه نفیسی تعلق خواهد گرفت.
راهنمایی۱: این کشور در قاره‌های آسیا٬ اروپا٬ افریقا٬ امریکا و اقیانوسیه قرار ندارد.

راهنمایی ۲: منظور از جایزه نفیس یک عدد آدامس خروس نشان است که قبلا بعنوان تبرک توسط یکی از علما جوییده شده.
بدآموزی‌های نظام مقدس:

نظام مقدس جمهوری اسلامی در طول سی سال گذشته لطمات جبران ناپذیری بر مبانی فرهنگی و اخلاقی جامعه ایرانی وارد کرده است . من بیم آن را دارم که با رفتن این آقایان٬ آثار این خرابیها چگونه و در چه مدت از بین خواهد رفت؟
مثلا ببینید این نظام چگونه مدرک دکترا و تحصیلات عالی را مخدوش کرده و به مسخره گرفته است . آدم گیج میشود تا بفهمد چه کسی واقعا درس خوانده و تخصص و مهارت علمی‌اش را از طریق جهد و کوشش و مطالعه و تحقیقات بدست آورده یا خیر همینطوری الله بختکی و بنا به مصلحت نظام و پارتی بازی و حقه بازی یک مدرک تحصیلی جور کرده و خودش را بعنوان مهندس و دکتر به مردم بدبخت قالب میکند. من خودم دهها نفر از مدیران و معاونین و شخصیت های مشهور این حکومت را از نزدیک می شناسم و میدانم چگونه مدرک گرفته اند. نظامی که در آن دروغگویی و زرنگ بازی یک ارزش باشد بهتر از این نمشود.
خب. حالا فرض کنید این نظام انشالله بزودی سقوط کند. واقعا چقدر طول میکشد تا این موضوع به جای اصلی خود برگردد و ذهنیت جامعه نسبت به دارندگان مدارک دانشگاهی اصلاح شود؟
من هروقت یاد دوران دانشجویی خودم می‌افتم که با چه مشقت و مرارتی تک تک واحدهای درسی را پاس کردم٬ آنوقت می شنوم که دیگران چقدر راحت از طریق زد و بندهای حکومتی٬ بدون اینکه یک ساعت سر کلاس بنشینند و درسی بخوانند انواع و اقسام دکترا را گرفته و با خود یدک میکشند بر حال و روز این ملت افسوس میخورم و بر مسببان این بی‌بند و باری لعنت ابدی نثار میکنم.
این یک نکته.

بدآموزی دیگری که این نظام از خود بجای گذاشته٬ ترویج فضولی در مسائل شخصی و بخصوص مساثل پایین تنه‌ای افراد در جامعه است. هیچ جامعه‌ای را نمیتوان یافت که به اندازه جامعه تحت تربیت نظام مقدس جمهوری اسلامی پایه‌های اخلاق در آن منهدم شده باشد بطوریکه فیلم‌های عروسی مردم و صحنه‌های لختی پختی دیگران را بصورت سی دی یا از طریق بلوتوث دست به دست بگردد و مورد سواستفاده قرار گیرد.
واقعا این همه انحطاط فرهنگی و اخلاقی در یک جامعه‌ای که رهبرانش ادعای خدایی دارند جای تامل دارد.
چند روز پیش با یکی از بستگان نزدیک در ایران صحبت میکردم. قرار بود تعدادی عکس از برو بچه‌های فک و فامیل را برایم بفرستد. منتظر بود مسافری پیدا کند که به کانادا بیاید و آن عکسها را بدهد به او تا بدست من برساند.
گفتم این چه کاری است؟ برو یکی از اون کافی نت‌ها و آنها را اسکن کن و با ایمیل برایم بفرست.
جمله‌ای گفت که تکانم داد. گفت: الان وضع خیلی خراب شده و نمیتوان به مردم اعتماد کرد. از کجا معلوم که فردا عکس‌هایمان را توی سی دی کپی کرده و توی ناصرخسرو نفروشند؟؟
واقعا کجای دنیا اینقدر بی‌اعتمادی عمومی هست؟
این لامصب‌ها اینقدر نسبت به مسائل درون رختخوابی مردم حساسیت‌آفرینی کردند که خود مردم هم نسبت به این چیزها حس فضولی بیشتری پیدا کرده‌اند. مردم چهار چشمی مواظب‌اند که چه کسی٬ چه کسی را بلند کرد. کی با کی خوابیده. طرف با چه کسانی قبلا بیرون رفته. چه کسانی بهم انگشت کرده‌اند و تا کجای انگشت فرو رفته شده و مسايلی از این دست.
متاسفانه این حساسیت و این حس فضولی در لایه‌های جامعه جاافتاده و بصورت یک اپیدمی فرهنگی و اخلاقی درآمده است.

کلام آخر این‌که من و شما باید از هم اکنون خود را برای ساختن جامعه‌ای سالم بعد از رفتن این آقایون مهیا کنیم تا آثار این خرابی‌ها را از ذهن و اخلاق و کردار مردم میهن عزیزمان بزداییم.
برای این‌کار باید اول از خودمان شروع کنیم.
اوباما اوباما٬ ما داریم می‌آییم:

رئیس جمهور منتخب شیطان بزرگ
برادر گرامی جناب آقای اوباما
ایدک الله تعالی

ضمن تبریک پیروزی غرورآفرین و دشمن شکن حضور امت همیشه در صحنه امریکا در پای صندوق‌های رای که بلاشک مشت محکمی بود بر دهان استکبار جهانی و صهیونیسم بین الملل٬ لازم است برای بهتر شدن اوضاع جهانی و مشکلات مردم امریکا توصیه‌های زیر را در برنامه‌ریزی‌های آتی خود بگنجانید:
۱- آوردن پول نفت بر سر سفره مردم
۲- راه‌اندازی سفرهای ایالتی و جمع آوری چند گونی نامه‌های مردمی
۳- تهیه و نصب یک عدد هاله نورانی
۴- انتقال کاخ سفید از واشنگتن به نیویورک (بخاطر نزدیکی به سازمان ملل تا بتوانی روزی نیم ساعت بروی آنجا و پشت تریبون تمرین سخنرانی کنی)
۵- تغییر رنگ کاخ سفید به مشکی
۶- با حجاب کردن آن مجسمه خانمی که یک مشعل آزادی در دستش گرفته و نیمی از لباسش پایین افتاده و ممه‌هایش معلوم است.
۷- دستگیری خواننده‌های لوس‌آنجلسی و مجبور کردن آنها به خواندن شعرهای مذهبی و نوحه و دعای کمیل و از اینجور چیزها
۸- بمباران اتمی تلویزیون‌های ایرانی مستقر در لوس‌آنجلس که آبروی اپوزیسیون را بردند.
۹- برگزاری پرشکوه و دشمن شکن نماز جمعه در سراسر امریکا و ایالتهای دورافتاده
۱۰- راه‌اندازی گشت‌های امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با مفاسد اجتماعی و تهاجم فرهنگی و ایجاد حسینیه هالیود
۱۱- برگزاری جشن‌های ختنه سوران در مسابقات دهه فجر و دادن جایزه به قهرمانان این رشته
۱۲- ایجاد دانشگاه آکسفورد در کنار هر پمپ بنزین جهت تربیت نیروهای متعهد و کارآمد
مدرنیته در انتخاب قالب وبلاگ:

به‌به! به‌به!
می‌بینید چی درست کردم؟
محشره بخدا.
به این میگن قالب درست و حسابی. هم فید دارد و هم کلاس. خارجی خارجی است.
به‌به!
قالبی درست کرده‌ام که بی‌بی سی و رادیو فردا هم هیچوقت به گرد پای ما نمی‌رسند.
ابتکار که میگن همین است دیگر.
البته این قالب را دوست دخترم معرفی کرده . ما هم آنرا کپی کردیم و در اینجا قرار دادیم تا سر فرصت٬ اون قوری و فنجان را برداریم. یک وقت مردم هوس منقل و وافور و اینجور حرفها را میکنند.

راستی ٬ اگر قالب قبلی بهتر بود بگویید تا همان را بگذارم؟
================================

تکمیلی

آقاجان! این ملت مدرنیته سرش نمیشه
بدلیل اعتراضات گسترده مردمی برمیگردیم به همان قالب سابق عهد بوق.
این هم کپی کامنت های شما عزیزان که نزدیک بود از بین برود ولی با امدادهای غیبی نسخه ای از آنها را در ایمیل پیدا کردم

کمانگیر: به به مبارکه
ناشناس
: agha khaheshan ghalebe ghabli ro bezar,,,ham behtare, ham inke ma mollah ro ba oon ghaleb mishnasim,aslan be in adat nadarim, to yeki digeh maro aziat nakon khaheshan


یک ناشناس دیگه:
ghabli behtar bood...inja hooroof kheily koochik shode

نیکی:
والا وقتی وارد شدم فکر کردم اشتباهی رفتم تو این وبلاگهایی که مکان نما شبیه گل ِ چند شمع و بلبل و گل میزارند و بعد می گند لطفا اسمت رو وارد کن بعدش دیدم نه درست اومدم به نظر من قشنگه اما مناسبه نوع وب لاگ شما نیست لینک سایر وب لاگها رو هم ندیدم کلی صفحه خسته کننده و شلوغی هست مثل اینجاهایی که سرویس سریع غذا میدند جای کوچیک تنگ و رنگهای تند که فقط میخواد بفروشه و بعد مردم رو فراری بده

نانا:
ملا جون
این قرتی بازی ها بهت نیامده
برگردون کامنت گیرت هم بهتر
بود ...............نانا زولا

حسن آقا
آملا اون منقل و وافور به جای خود ولی قربان دست ات ملت بیچاره ایران به اندازه کافی رنگ سیاه توی زندگیشون هست شما دیگه مبجورشون نکنید بیان طنز شما رو هم توی رنگ سیاه بخونند.
اصلا شما که ماشاالله ماشاالله سید تشریف دارید، نمی شه رنگ وبلاگتون رو هم سیدی کنید!؟

یک ناشناس دیگه دیگه
molla jan be to jarrahi pelastik nayomadeh.....sadegi behtarin chizeh....ziyadi shologhesh kardi aziz jan

پروردگار:
molla mobarak e

تالنتت مورون
ممنون میشویم اگر به جای قوری و سماور عکس حاج آقا گلستانی را در حال ارشاد حاج خانم بگذاری آن بالا. این طپری جنبه بازدارنده از گناه هم دارد

یک ناشناس دیگه دیگه دیگه دیگه
molaye aziz gabli behtar bood
mola bayad dar jahaye omomi sadeh bashad na engader jingol mingol

یک طلبه
اى
ملا شوكه شدم گفتم من كه آدرس و درست اومدم اينجا بايد حجره ى ملا باشه ولى ديدم اى اينجا قصر ِ كىه ِ ،،،،حالا ديگه كاخ
نشبن شدى نكنه ِ يه بند و بساطى با راد يو زمانِه در كردى و ،،،،(چشمك)
به هر حال غالب ِ جالب و مامانى است.
ممنون از همه ي زحمتى كه برا ِى ماها ميكشين .
شاد زى

کیانوش:
مبارک باشه ملا جان
حالا که خودت می پرسی... قالب جدیدت خـوبه فـقط رنگ آمیزی سیاه زمینه رو اگه عـوض کـنی ازت مـمنون میشم
شاد باشی

یک ناشناش دیگه دیگه دیگه دیگه د...دیگه
فالب وبلاگت خوب نیست

خروس لاری
ملا آقا سلام .
فرمت جدیدت قشنگ شده ولی در قسمتهای
مشکی خوندن نوشتارها سخت است . اگه
بتونی رنگ نوشته رو عوض کنی خوب
می شه

همان ناشناس قبلی:
قبلی بهتر بود. این خیلی دهاتیه

یک ناشناس دیگه.... دیگه
مبارکه قالب جدید. ولی چرا اینقدر نوشته هاش ریزه؟ چشمم درد گرفت آملا. در ضمن می شه این رنگ سیاه رو برداری منو افسرده می کنه یاد 30 سال عزاداری مردم ایران می افتم.

پریسا
baba, Molla jan,
terekoondi ba in ghalebe jadidet, baba no avari, baba ebtekar, baba fanavari.
انرجی هسته ای حق مسلم ماست!!!
man yaki az khanandegane paro pa ghorse in weblogam. samimane tabrik migam: ham ghaleb jadid ro ham neveshtehaye jalebe hamishegitoon ro.
Ba tashakor: Parisa

محمد افراسیابی
قوری درست و حسابی باید هم تخم‌مرغی باشد و بست خورده. مثل این که در عمرت پایت به قوه موه‌خانه نخورده داملا؟

مجید زهری:
این هم قشنگ است، اما قبلی برای عینکی‌هایی مثل من بهتر بود!

این هلندی‌های بی‌ناموس:

من دیگه از این هلندی‌ها خیلی بدم میاد.
مرده شور قیافه هرچی هلندی رو ببره. همه‌شون از دم پدر سوخته و عوضی هستند.
اصلا ما از اول آب‌مان با این هلندی‌ها توی یک جوب نمی‌‌رفت و نمی‌رود و نخواهد رفت. اینها با ما خصومت تاریخی دارند. یادتونه زمان شاه عباس صفوی به ما حمله کردند ٬ بندرعباس و جزیره قشم را تصرف کردند؟
البته میگن آنها پرتغالی بودند ولی واقعیت نداره. همش زیر سر هلندی‌ها بود. هلندی‌ها به پرتغالی‌ها پول داده بودند و گفته بودند شما بروید جلو٬ حمله کنید٬ ما هوای‌تان را داریم.
پرتغالی‌های اشگول هم گول آنها را خوردند و به ایران حمله کردند.
پس می بینید کینه هلندی‌ها با ما از کجا نشات میگیرد. ما اگر یک دشمن در عالم داشته باشیم٬ کسی نیست جز هلند. خدا لعنت کند هرچی هلندی و هلندی‌زاده را.

اصلا دیدید لبنیات و مخصوصا پنیرشان چقدر بدمزه است؟ اَه اَه اَه...آدم حالش بهم میخورد. مزه دمپایی ابری (دمپایی لاانگشتی) میدهد.

حالا همه بی‌مزگی‌شان یک طرف٬ این دسته گل اخیرشان یکطرف. بی‌ناموس‌ها یک‌کاره آمده‌اند و مدیر انتصابی خودشان را بدون اجازه ما برداشته‌اند؟ آخه این درسته؟
من از شما می‌پرسم اصلا آنها چه حقی داشتند این کار را بکنند؟
این شکر خوردن‌ها به آنها نیامده. آنها فقط وظیفه دارند پول بدهند و بروند. بقیه‌اش با خودمان.
ما خودمان فکر نو داریم. تا دلت بخواد ایده جدید داریم. مدیریت مدرن و خلاقیتی که ما داریم٬ مادر گیتی تا بحال نزاییده چه برسد به هلندی‌های مو بور. اصلا ما یه چیز دیگه‌ایم. هلندی ها اگر راست میگن بروند انگشت شان را فرو کنند توی سوراخ یک سد و همینطور بنشینند و بر و بر همدیگر را نگاه کنند و الا آب دریا کشتزارهایشان را از بین می برد. آنها را چه به کار فرهنگی؟ استاد کارهای فرهنگی فقط خودمان هستیم و بس.
همه باید تعطیل کنند بروند کنار بگذارند باد بیاد. ما از دماغ فیل افتاده‌ایم و بدون ما کارهای فرهنگی و رسانه ای روی زمین می‌ماند و کسی عرضه‌انجام آنها را ندارد. دیدید ما توی سی ماه گذشته چه کولاکی کردیم؟ همه رفیق رفقای شل تنبان خودمان را آوردیم و برای سرگرمی مردم رمان خواندیم و آوازهای زیرپله‌ای و بند تنبانی پخش کردیم و مقاله‌های کلیدی همچون لذت خودارضایی و خاطرات سکسی یک خانم زهوار دررفته را منتشر کردیم که باعث شد سطح شعور و آگاهی مردم برود بالا؟. به این میگن کار فرهنگی موفق.
ما توی این مدت متکی به ترشحات کله خودمان بودیم و گوش‌مان به انتقادهای دیگران بدهکار نبود. هرکس به‌به و چه‌چه میکرد٬ می‌آمد توی حلقه مریدان و هرکه چموش بود و منتقد٬ در جرگه بی‌خردان جای دادیم.

حالا که کار از کار گذشته ٬ باید همه با ما همدلی کنند و برایمان گریه و زاری کنند و موهای سر خودشان را بکشند و خودشان را نیشگون بگیرند. آسمان به زمین آمده و دنیا به آخر رسیده. دیگه همه چیز تمام شده و سیه روزی و بدبختی آغاز گردیده.
وای خدایا! حالا چیکار کنیم؟
این غم و اندوه بیکران را به کجا ببریم؟
شاید بهتر باشد همگی برویم جلو سفارت هلند و علیه آنها تظاهرات کنیم؟
ها؟ چطور است؟

تحصن و اعتصاب غذا:

تا درست شدن بلاگرولینگ اینجانب در تحصن هستم.

توی این مدتی که ما در اعتصاب غذا هستیم شما بروید اینجا را بخوانید
دیدید گفتم این اطلاح طلبان هدفی جز حفظ حکومت اسلامی ندارند و شعارهای آزادیخواهی و مردمسالاریشان برای فریب مردم است؟-
مصاحبه اختصاصی با حاج‌آقا گلستانی:

مصاحبه‌گر: حاج‌آقا. اخیرا دشمنان اسلام برای ضربه زدن به انقلاب و اهداف مقدس آن اقدام به انتشار فیلمی از جنابعالی کرده‌اند که مشغول ارشاد یک خانم جوان هستید. نظر جنابعالی در این مورد چیست؟

حاج‌آقا: بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. الحمدلله رب العالمین
اوصیکم به تقوالله!
ای بندگان خدا تقوای الهی پیشه کنید تا به رستگاری و سعادت برسید و در قیامت از نعمتهای بهشتی بهرمند شوید. بحث تقوا مبحث بسیار مفصل و شیرینی است که در این مختصر نمی‌گنجد ولی اجازه دهید با چند روایت وارد این بحث شویم...

خبرنگار: خیلی ببخشید حاج‌آقا. این مصاحبه برای صدا و سیما نیست بلکه برای سایتهای اینترنتی است. شما خودتان را زحمت ندهید که در مورد تقوا برای مخاطبین ما توضیح دهید. اینها خودشان این چیزها را میدانند. لطفا بروید سر اصل مطلب.

حاج اقا: و اما در مورد بحث شیرین آن همشیره. قضیه اون خانم مفصل است و ریشه آن برمیگردد به وقایع صدر اسلام و جنگهای پیامبر عظیم الشان اسلام و...

خبرنگار: حاج‌آقا. باز هم ببخشید. خیلی عذر میخوام. لطفا مقدمه‌های تاریخی قضیه را قیچی کنید و بروید سر اصل مطلب. خواننده‌های ما نوشته‌های طولانی را دوست ندارند.

حاج‌آقا: آقاجان. اینطور که نمیشود! من باید از صدر اسلام شروع کنم و با آیات و روایات قضیه را برای شما باز کنم و سپس وصلش کنم به جریان کرب‌وبلا و بعد شروع انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی قدس سره تا بالاخره برسیم به اون همشیره.

خبرنگار: حاج‌آقا. شما لطفا همان قضیه همشیره را بفرمایید من خودم بقیه مطالب را از خطبه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های نماز جمعه شما و درس اخلاق دیگر بزرگان و سخنرانی های آقای احمدی نژاد در سازمان ملل کپی میکنم و به توضیحات جنابعالی اضافه میکنم. حالا ترو خدا زودتر برویم سر اصل مطلب.

حاج‌آقا: عرضم به حضور با سعادت شما. یکروز خانمی نزد من آمد و یک سوال شرعی داشت. من بر حسب وظیفه‌ای که شرع مقدس بر دوشم گذاشته شده باید پاسخگوی نیازهای شرعی مردم باشم. از اون خانم خواستم اول حمد و سوره‌اش را بخواند. وقتی خواند دیدم خیلی غلط دارد. مخصوصا والضااااااالیییین را خوب نمی‌کشید. این بود که گفتم یکی دو ساعت بیایید منزل تا حمد و سوره‌اش را درست کنم.
آنروز عیال رفته بود مجلس ختم انعام و تا یکی دو سه ساعت منزل خالی بود. خلاصه وقتی اون خانم آمد هم حمد و سوره‌اش را درست کردم و هم حمد و سوره خودم را. خلاصه خیلی خوب بود. خداوند در قیامت او را با غلامان بهشتی محشور فرماید.

خبرنگار: ولی حاج‌آقا آخه اون زن شوهر داشت. پس از نظر شرعی اون چی میشه؟

حاج‌آقا: معلومه که شما اطلاعات مذهبی‌ات کم است که چنین سوالی را میکنی. اسلام عزیز یک دین کاملی است و برای همه چیز راه حل دارد. اسلام دینی است که هر طور که شرایط اقتضا کند قابل استناد است و هیچگاه ما را درمانده نمیگذارد.
راستی شما حمد و سوره‌ات را بخوان ببینم درست میخوانی یا نه؟

... در این هنگام خبرنگار ما در حالی که با هر دو دست شلوارش را محکم گرفته بود٬ از صحنه متواری شد و به کانادا آمد.
وعده‌های دو رئیس جمهور:

احمدی نژاد و خاتمی بطور جداگانه قول دادند اگر این دفعه رئیس جمهور شدند کارهای زیر را عملی کنند:
اول احمدی‌نژاد:

- جمع آوری و برگرداندن پول نفت از سر سفره‌های مردم
- حل مشکلات اقتصادی و کاهش نرخ تورم در زنگبار و زیمبابوه
- بسط آزادی پوشش زنان در ونزوئلا
- حل مشگل مسکن در نوار غزه
- افزایش تولید برق و کاهش ساعات خاموشی از طریق دادن وام‌های بلاعوض به سریلانکا جهت تاسیس و راه‌اندازی نیروگاه آبی
- پاک کردن اسرائیل از روی نقشه جهان
- حمایت دولت از فعالیتهای تحقیقاتی دختر بچه‌های شانزده ساله که در زیر زمین خانه‌شان انرجی هسته‌ای اختراع میکنند
- افزایش تعطیلی رسمی کشور به ۳۶۵ روز
- افزایش سفرهای نیویورک از سالی یکبار به هفته‌ای سه بار
- حل مشگل ترافیک تهران و شلوغی نانوایی‌ها از طریق افزایش فرار مغزها و متخصصین و هنرمندان و ورزشکارها و مردم عادی
- دعا برای تعجیل در ظهور آقا

حالا قول‌های آقای خاتمی:

- برگزاری کنفرانس بین المللی در مورد گفتگوی تمدن‌ها در سراسر شهرها و روستاهای کشور و نقاط محروم
- نشست هفتگی صاحبنظران و اندیشمندان جهان در مورد بررسی تاریخ هزار ساله تاثیر دین بر مذهب و برعکس
- گردهمایی صاحبان اندیشه در مورد فلسفه ارسطو و تطابق آن با مبانی اگزیستانسیالیسم و اندیشه ‌اصالت وجود
- تهیه طرح های حمایتی از دست اندرکاران کنفرانس مقایسه اندیشه‌های ژان پل سارتر با مارتین هایدگر و گابریل مارسل و یافتن جواب این معما که بالاخره آزادی بیان خوب است یا خیر؟
- افزایش مشارکت مردمی و در جریان قراردادن مردم در امور کشور از طریق سخنرانی در مورد فلسفه و اخلاق ارسطو و آلبرت کامور و سیمون دوبووار و غیره
- محرومیت زدایی و حل مشکلات اقتصادی کشور از طریق افزایش آگاهی‌های روستائیان عزیز در مورد مکاتب فلسفی اومانیسم و پراگماتیسم و بقیه ایسم‌های دیگر.
«دست به آب رفتن سرطان‌زاست!»

فرض کنید یکنفربخواهد کمی شیطنک کند و جمله بالا را بعنوان یک خبر علمی و پزشکی به صدا و سیما بدهد تا از شبکه اول پخش شود.
حالا ببینید بعد از انتشار این خبر چه اوضاعی شود!
بدون شک انتشار این خبر میتواند مملکت را بهم یریزد. مثلا کسبه و بازاریها هرچه آفتابه توی انبار دارند و آنها را برای روز مبادا احتکار کرده بودند می‌ریزند توی بازار. قیمت سنگ توالت حسابی میکشد پایین در عوض قیمت سکه و دلار سر به فلک میزند. خانم‌ها بجای جراحی دماغ٬ میروند سراغ جراحی بستن سوراخ‌های انتهایی. میزان خورد و خوراک مردم کم میشود و محصولات کشاورزی روی دست تولید کنندگان باد میکند. خلاصه اوضاع بیشتر از وضع فعلی قاراش‌میش میشود و مسولین مملکت مجبور به مداخله و موضع‌گیری میشوند:

مقام معظم رهبری:
دشمن بداند ما تا آخر ایستاده‌ایم. آنها باید آرزوی دست به آب رفتن ما را به گور ببرند. آحاد ملت هم باید خودشان را کنترل کنند و پشت مسولین را خالی نکنند.

رئیس جمهور محبوب:
در سفر اخیری که به نیویورک داشتیم واقعا فضل الهی همیشه همراه ما بود. توی هتلی که مستقر بودیم نه نمازخانه‌ای بود نه دستشویی. در عوض توی هر اتاقی یک جای محقری بود اندازه یک حجره حوزه. البته خیلی تمیز وشیک بود. یک چیزسفید مثل صندلی گذاشته بودند وسط آنجا. یک دری داشت که وقتی آنرا باز میکردی آب زلالی توی اون بود که آدم دلش میخواست یک قلپ از آن بخورد. امریکایی‌ها بما میگفتند باید بروید بالای اون صندلی و بنشینید و کارتان را بکنید.
ما اول قبول نکردیم. گفتیم لابد توطئه‌ای توی کار هست. بعد فهمیدیم نه واقعا آنها خودشان هم برای دستشویی از همان وسیله استفاده میکنند. این بود که با برادرها مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم یواشکی توی گلدانها جیش کنیم. بعضی‌ها هم زیر تشک و داخل کمد کارشان را کردند. خلاصه اینطوری بود که زیر بار حرف زور آنها نرفتیم.

کروبی:
ما همیشه در خط امام راحل حرکت میکنیم وگوش به فرمان مقام رهبری می سپاریم. ایشان اگر بفرماییند شلوارتان را خیس کنید ما لحظه‌ای درنگ نمیکنیم. من خودم همین امروز قبل از اینکه کاندیدا شدنم را رسما اعلام کنم رفتم و از داروخانه یک بسته پوشک بچه خریدم و یکی از آنها را پوشیدم و حالا آمدم خدمت شما.

یکی از مراجع قم:
دست به آب رفتن اگر از روی ریا باشد حرام است و طهارت او باطل است ولو ماتحتش را صدبار وارد آب کر نماید.

معجزه‌ای دیگر:

هیچ دقت کرده‌اید از روزی که ما دعای مخصوص «وال استریت» را خواندیم٬ وضع و اوضاع اقتصادی جهان بهبود یافته و از حالت رکود بیرون آمده؟
باز هم ایمان نمی‌آورید؟
انتخابات در کانادا

خدا پدر ادیسون را بیامرزد که دمکراسی را اختراع کرد. واقعا دمکراسی خیلی چیز خوبیه اگر بدرستی اجرا شود. یکی از مواهب دمکراسی٬ ساده بودن انتقال قدرت است. یعنی هروقت که یک حزب یا گروه سیاسی عملکرد خوب و قابل قبولی نداشته باشد با یک رای گیری بدون تقلب و یا کم تقلب٬ میتوان قدرت را به گروه رقیب منتقل کرد.
بر خلاف ایران که مردم با هزار خواهش و التماس تلاش میکنند آخوندها قدرت را به دیگران منقل کنند و البته آنها هم سفت چسبیده‌اند به چیز قدرت و حاضر نیستند به زبان خوش آنرا ول کنند. هزار تا انتخابات هم که برگزار شود باز آنها بر مسند قدرت نشسته‌اند و فقط چهره‌ها عوض میشود نه سیاست و برنامه و فکر و نحوه مدیریت.

امروز در سراسر کانادا آخرین روز انتخابات بود. ما هم رفتیم و رای دادیم تا مشت محکمی به دهان یاوه‌گویان شرق و غرب زده باشیم.
حالا قرار است تا چند ساعت دیگر نتیجه رای گیری اعلام شود.
البته خوشبختانه یا بدبختانه کانادا فاقد شورای نگهبان است و لذا تکلیف مردم و رای ها مشخص است . در اینجا صندوق‌ها را باطل نمیکنند تا نامزدهای مورد نظر به پیروزی برسند. سیستم برگزاری انتخابات طوری است که حتی اگر کسی مثل کروبی هم چرت بزند و حتی خوابش ببرد در تعداد آرای او دخل و تصرفی نمیکنند.
خوشبختانه ارتش و سپاه و بسیج کانادایی‌ها در سیاست دخالت نمیکنند و شناسنامه جعلی چاپ نمیکنند.

انتخابات در یک فضای بدون در میان کشیدن پای خدا و پیغمبر و امام زمان و روح شهیدان و غیره برگزار میشود که همین بزرگترین موهبت است.
بهر حال منتظر می‌مانیم ببینیم چه حزبی قدرت را تصاحب میکند. بهرحال هر خری هم که برنده شود دوران زمامداریش موقت است و اینطور نیست که تا ظهور امام زمان قدرت را در اختیار بگیرد. دمکراسی همینش خوب است بقیه چیزهایش قرتی بازی است.

السلام علیک یا وال استریت:

در روایات آمده است وال استریت مکانی است در بلاد اجنبی که شاخص سهام در آن٬ آیینه اقتصاد در بقیه ممالک است الا در جمهوری اسلامی که اقتصاد آن خرکی است و شاخص سهام آن نیز خرکی. اگر شاخص خر سیخ شود وضع بازار سکه میشود و اگر کوچک شود٬ حاکی از خرابی بازار است.
بهرحال در روایت آمده است هرگاه بحران مالی و رکود اقتصادی بر شما وارد شد رو به نیویورک بایستید و با خلوص نیت این دعا را بخوانید:

السلام علیک یا وال استریت
السلام علیک یا معدن الکردیت فی الدنیا و الاخره
بابی و انت و امی یا وال استریت
(یعنی پدر و مادرم فدای تو ای شاخص‌های وال استریت . برو بالا تا اوضاع یه خورده خوب بشه)
اعوذ بالله به پایین رفتن‌ات
تبارک الله به بالا رفتن‌ات

اکنون رو به سوی واشنگتن بایستید و سه مرتبه بگویید:
لعن الله علی کاخ الابیض و اصحابه
لعن الله علی بوش ابن بوش الی قیام یوم الدین با این وضعی که درست کردی


اکنون به سوی جمهوری اسلامی بایستید و با حال نزار این دعا را بخوانید. اگر میتوانید دوتا بامیچه هم به سر خود بزنید تا حسابی حال معنوی به شما دست دهد:

السلام علیک یا مولای٬ یا حمار
شاخص‌‌ات گشته کوچک سی سال آزگار
وضع و اوضاع بازار راکد است
کی رود بالا آن مبارک شاخص‌ات؟


اللهم بحق محمود و هاله
بحق گرانی شیر و ماست کاله
بحق افتادن مردم از چاه به چاله
ببر بالا آن «شاخص» خر را
بکن بهبود اوضاع فلک را


التماس دعا


شرطهای بی‌بی سکینه:

توی محله قدیمی ما پیرزنی زندگی میکرد که اسمش بی‌بی سکینه بود و سالها از نعمت شوهر محروم بود و بقول معروف مرد به روی خودش ندیده بود.
یکروز یکی از جوان‌های محل میخواسته سربه سر بی‌بی سکینه بگذارد و او را سرِکار بگذارد٬ با ماشین جلوی پای بی بی سکینه ترمز میزند و میگوید:
بی‌بی! میای بریم صفا کنیم؟؟

بی‌بی سکینه هم که با شنیدن این حرف حسابی به شوق آمده بود ولی برای اینکه زود «بله» را نگوید و بقول معروف کمی تاقچه بالا بگذارد٬ پاسخ داد:

- من دو تا شرط دارم.
- چه شرطی؟
- اول اینکه چون گوش‌های من سنگین است٬ یکبار دیگه حرفت را تکرار کن تا مطمئن بشم درست شنیدم.
شرط دوم این است که یالا ! زودباش دیگه


پیام گالیله بمناسبت عید سعید فطر:

اینجانب مرحوم معفورِ گالیله٬ که الهی نور به قبرم بباره٬ این عید سعید فطر را تبریک و تهنیت عرض میکنم ولی یک گلایه‌ای از شما دارم و آن اینکه این چه الم شنگه‌ای است که هرساله شما بر سر اعلام روز عید فطر به پا میکنید؟
شما با این کارتان٬ تمام زحمات اینجانب مبنی بر ثبوت حرکت سیارات در منظومه شمسی را به گند می‌کشید. من واقعا از شما گله دارم. آخر این چه وضعی است که شما درست کرده‌اید؟ عده‌ای از شما روز سه شنبه را عید میگیرید و عده دیگر روز چهارشنبه را. مگر می‌شود در افغانستان و آذربایجان و ترکمنستان و عربستان و کویت و بحرین روز سه‌شنبه اول ماه باشد و یک روز بعد در سرزمین همجوار انها یعنی ایران اسلامی٬ روز اول ماه قمری باشد؟
آخه عقل هم برای آدم خوب چیزیه. مگر افغانستان و ایران بر روی یک سیاره واقع نشده‌اند؟ مگر قمر یا همان ماه که به دور کره زمین میچرخد از روی افغانستان و ایران بطور همزمان عبور نمیکند؟ پس چرا باید روز اول ماه در این دو کشور همسایه متفاوت باشد؟
اصلا این مرزهای موجود بین ایران و افغانستان و دیگر کشورها٬ علايم قراردادی هستند که در طول تاریخ توسط حکومتها ایجاد شده‌اند تا اوضاع شیر تو شیر نشود وخودشان ماهیت ذاتی ندارند. زمانی ممکن است مرزهای بین دو کشور طبق قراردادی فی مابین جلو یا عقب برود. آیا با تغییر مرزهای قراردادی بین دو کشور همسایه٬ تغییری در حلول ماه اتفاق می‌افتد؟

مثلا ببینید بسیاری از شهرها و مناطقی که فعلا جزو کشورهای همسایه ایران واقع شده در زمانی کمتر از یکی و دو قرن پیش جزو کشور ایران بودند که حالا نیستند. خیلی از این شهرها در دوران فتحعلی شاه قاجار از ایران جدا شدند. یعنی فتحعلی شاه بجای اینکه به فکر مملکت داری و اوضاع کشور باشد از صبح تا شب توی حرمسرای خود مشغول لنگ و پاچه هوا کردن عیالات مربوطه بود و نتیجه‌اش آن شد که این مناطق از ایران جدا شد.
سوال من این است که اگر فتحعلی شاه قاجار کمتر به فکر لنگ و پاچه خانم‌ها می بود و از مرزهای ایران بخوبی حفاظت میکرد٬ آیا باز هم امروز مردم هرات ونخجوان و غیره روز سه‌شنبه را عید فطر میگرفتند یا روز چهارشنبه؟؟

پس می بینید توی کله آخوندهای شما یک ذره عقل وجود ندارد و الا موضوع به این سادگی و روشنی را می‌فهمیدند. امروزه به برکت اکتشافات من٬ تکنولوژی و علم نجوم آنقدر پیشرفت کرده که زمان کسوف و خسوف صد سال بعد را میتوان دقیقا محاسبه کرد و آنوقت شما هرسال برای اعلام عید فطر که همان مبدا زمانی چرخش ماه به دور کره زمین است قشقرق بپا میکنید و برای مردمی که در کویت زندگی میکنند یک روز و برای مردمی که در آبادان زندگی میکنند روزی متفاوت مبنای چرخش ماه به دور کره زمین اعلام میکنید.
خلاصه اینکه باباجان جمع‌اش کنید این بساط رو.

نحوه اداره نانوایی در جمهوری اسلامی:

فرض کنید روزی قرار شود جهت سنجش میزان قابلیت و توانایی مدیریت مسولین مملکت٬ بیایند دو تا نانوایی سنگکی را بدهند به دو جناح سیاسی و ببینند کدام‌یک از آنها عرضه اداره یک نانوایی معمولی را دارند و آنوقت اداره یک کشور هفتاد میلیونی را به آنها بسپارند.

نانوایی سنگکی تحت مدیریت جناح اقتدارگرا:
این نانوایی یک خمیرگیر مادام العمر دارد بنام سید‌ علی. یک آدم مغرور و یک دنده و خودرای. موقع درست کردن خمیر اصلا اصول بهداشتی را رعایت نمیکند. از توالت که بیرون می‌آید دستش را با آب و صابون نمی‌شوید. با همان دستهای آلوده می‌رود خمیر درست میکند. کسی جرات نمیکند به او اعتراض کند. یک بار یکی از مشتریها به او اعتراض کرده بود که مرد حسابی چرا توی طغار خمیر٬ اخ تف میکنی؟
به محض اینکه این حرف از گلوی آن مشتری بینوا بیرون آمد ناگهان شاطر و خمیرگیر و پادوهای نانوایی وعده‌ای از مشتریهای کج اندیش ریختند سر اون بدبخت بیچاره. اینقدر او را زدند که حرفش را پس گرفت. الان میگه: نان بدون اخ تف مقام رهبری را نمیشه خورد. باید حتما اخ تف ایشان تویش باشد.

این نانوایی همه چیزش دروغی و جعلی است. مثلا با فتوشاپ یک کاغذی را درست کرده‌اند به نام جواز کسب مغازه و آن را زده‌اند روی دیوار.
این نانوایی ساعات کار مشخصی ندارد. هر وقت دلشان بخواهد کار میکنند و هر وقت دلشان بخواهد آنرا می بندند. هر روز بهانه‌ای دارند.
یکروز می‌بینی نانوایی را تعطیل کرده‌اند و همه شان نشسته‌اند جلوی مغازه سیگار میکشند. به مشتریها میگویند: امروز پخت نداریم.
چرا؟ چون آرد نداریم. سهمیه آردمان را فرستادیم برای برادران وخواهران فلسطینی.

یکروز باز پخت نمیکنند و به مردم میگن برق نیست. امسال خشکسالی شده برق نداریم. باید برق هسته‌ای داشته باشیم تا نانوایی پخت کند.

خلاصه هرروز یک چیزی را بهانه میکنند. یکروز را بخاطر وفات فلان امام و روز دیگر را بخاطر تولد امام بعدی و همینطور...

تازه اون روزهایی هم که میخواهند خیر سرشان پخت کنند٬ خون به جیگر مشتری‌ها میکنند. مثلا میگن صف آقایون با صف خانمها باید جدا باشه. خانمها نباید خوشگل باشند. اصلا یک تابلویی انجا نصب کرده‌اند که رویش نوشته: از دادن نان به خانمهای بد حجاب معذوریم.
صف را به دو قسمت تقسیم کرده‌اند: خودی و غیرخودی.
زرت زرت٬ هرچی آدم ریشوی زهوار دررفته هست یکی یکی میان نانوایی و یکراست میرن کنار شاطر. یک خوش و بشی با شاطر میکنند و یک چیزهایی درگوشی بهم میگن و میخندند. شاطر چند تا نان سفارشی برای آنها کنار میگذارد. جیک مردم درنمی‌آید.

این نانوایی یک شاگردی دارد به نام محمود. اعجوبه‌ای است. تنها دلخوشی مشتریها خندیدن به حرکات و رفتار این شاگرد نانوایی است. محمود میگه امام زمان این نانوایی را اداره میکنه.

نانوایی سنگکی تحت مدیریت اصلاح‌طلبان:
تجربه نشان داده این گروه٬ همین که مدیریت نانوایی را بعهده میگیرند٬ درب نانوایی را می‌بندند و خودشان هم میروند توی نانوایی جناح اقتدارگرا.
نسخه اصلی مصاحبه لری کینگ با پرزیدنت احمدی‌نژاد:

بدلیل سانسور شدید حاکم بر رسانه‌های امریکا٬ نسخه اصلی این مصاحبه را در اینجا میخوانید:

لری کینگ: مستر پرزیدنت! سال گذشته شما گفتید در ایران ما همنجسگرا نداریم. دلیل این حرف شما چه بود؟

احمدی‌نژاد- نه من نگفتم. اصلا چنین چیزی از دهن من بیرون نیامد. اینها همه دروغهای صهیونیست‌هاست. ما توی ایران یه عالمه همجنس باز داریم. خوبش هم داریم. اصلا همه مردم ما از دم این‌کاره‌اند.

لری کینگ: شما گفتید که اسرائیل باید از روی نقشه جهان حذف شود. آیا این حرف درست است؟

احمدی‌نژاد- کی؟ من گفتم؟ خدا پدرت رو بیامرزه. اصلا به من میاد این حرف رو زده باشم؟ من از خود شما می پرسم اصلا باورت میشه من از این حرفها بزنم؟

لری کینگ: والله چه عرض کنم. لابد من اشتباهی شنیدم. خب از قرار معلوم شما میخواستید بروید بعضی از ایالتهای امریکا را دیدن کنید ولی به شما ویزا ندادند. کجای امریکا را میخواستید ببینید و هدف شما از این دیدارها چه بود؟

احمدی نژاد: دلم میخواست یکسری می رفتم لوس آنجلس. اونجا خواننده های زیادی داریم. دلم واسه شون تنگ شده.
بعد دلم میخواست یکسری بروم والت دیزنی مرقد مطهر میکی موس. میخواستم زیارتی کنم و فاتحه ای سر قبر اون مرحوم بخوانم. بزرگان زیادی اونا دفن اند. مرحوم گوریل انگوری- مرحوم پلنگ صورتی- شادروان مورچه خوار و بقیه بزرگان
بعد از اونجا میخواستم یکسری بروم لاس وگاس. شنیده ام مردم اونجا تشنه شنیدن حرفهای ما هستند. شب تا صبح تاس می اندازند که آیا شانس این را خواهند داشت که ما را ملاقات کنند یا خیر.
آخر کار هم یکسر میخواستم بروم سانفرانسیسکو. بالاخره ما هم آدممیم و این چیزها غریزی است.

لری کینگ: مستر پرزیدنت! شما هربار که به نیویورک تشریف می‌اورید با رسانه‌های امریکایی مصاحبه میکنید و آزادانه از سیاستهای حکومت امریکا انتقاد میکنید. آیا شما به یک مقام امریکایی هم اجازه میدهید بیاید ایران و از طریق صدا و سیما از حکومت شما انتقاد کند؟
احمدی نژاد: بع. آقارو! این چه حرفی است که شما میزنید. معلومه که اجازه میدهیم. الان صدا و سیمای ما کاملا در اختیار مخالفین ماست و اصلا به خود ما فرصت نمیدهند دو کلام حرف بزنیم. آقاجان! کجای کارید؟ توی ایران آزادی مطلق هست.

لری کینگ: مستر پرزیدنت! من اصلا از کار شما سر در نمی آورم. با وجود افزایش درامدهای نفتی چرا یه خورده به وضع مردم نمی رسید و تورم را پایین نمی آورید؟

احمدی نژاد: شما توی این سوالتان سه تا توهین بزرگ به ملت ایران کردید و باید عذرخواهی کنید. اولا ما توی ایران اصلا تورم نداریم. همه چیز فت و فراوانه. خیلی هم ارزانه. اصلا یکی از مشکلات ما در دولت این است که چطوری تولید کنندگان و صاحبان مشاغل را مجبور کنیم اینقدر قیمت کالاهای خودشان را پایین نیاورند.
دوما شما گفتید ما به وضع مردم نمیرسیم که این یک دروغ بزرگی است. من از شما می پرسم اصلا شما باورت میشه ما به وضع همه مردم دنیا می رسیم آنوقت به مردم خودمان نمی رسیم؟ اصلا شما این رو باور میکنید؟ شما وجدان خودتان را قاضی کنید اصلا به ما میاد که اینکاره باشیم؟

لری کینگ: من خیلی معذرت میخوام که چنین اهانتی را کردم. اصلا این سوال را ندیده بگیرید. بجای آن به این سوال پاسخ بدهید که آیا حاضرید با خانم سارا پلین که معاون یکی از کاندیدهای ریاست جمهوری امریکاست ملاقات کنید؟
احمدی نزاد: شما مطمئنی که او خودش حاضره؟
لری کینگ: راضی اش میکنیم. نگران او نباش. شما حاضرید؟؟
احمدی نژاد: آقاجان. کور از خدا چی میخواد؟ دو تا چشم بینا. معلومه دلم میخواد... البته بشرطی که فقط پشت درهای بسته باشه ها؟


«دشمنی با اسرائیل» را چه کسی در مغز ما فرو کرد؟

مدتی است دارم به این موضوع فکر میکنم که چرا ما با اسرائیل دشمن هستیم و اصلا سنخیت ما با مشکلات فیمابین اعراب و اسرائیل چیست؟ آیا ما عرب هستیم؟ فلسطینی هستیم؟ پسر خاله فلسطینی داریم؟ دختر عمه‌مان لبنانی است؟ با اسرائیل همسایه هستیم؟ قبلا سابقه درگیری و دعوا داشتیم؟
آخه ما این وسط چکاره‌ایم که باید هزینه دشمنی با اسرائیل و طرفداری از مردم فلسطین را بدهیم؟
میخواهید بدانید دشمنی با اسرائیل را چه کسانی وارد مغز ما ایرانی‌ها کردند؟
کمونیستها و گروههای چپ.
باور کنید جدی دارم میگم.
قبل از انقلاب٬ گروههای سیاسی مهم عبارت بودند از: جبهه ملی٬ حزب توده٬ چریکهای فدایی خلق و بالاخره سازمان مجاهدین.
همه این گروهها علیه نظام شاهنشاهی و استبدادی فعالیت میکردند. حزب توده که دم‌شان به اتحاد شوروی بند بود و بیشتر توی کار جاسوسی بودند و در طول تاریخ همیشه علیه منافع ملی قدم برداشتند. در هرجا که شوروی منافعی داشت٬ توده‌ای ها هم بودند و با شوروی علیه امپریالیسم و کاپیتالیسم همصدایی میکردند.
چریکهای فدایی و مجاهدین خلق عمدتا دانشجویان دانشگاههای داخل و یا خارج کشور بودند که عمیقا معتقد به جنگ مسلحانه بودند و از طریق دانشجویان فلسطینی جذب سازمان آزادیبخش فلسطین به رهبری یاسر عرفات شدند. تعداد زیادی از چریکهای فدایی خلق و اعضای اصلی سازمان مجاهدین به اردوگاههای فلسطینی‌ها رفتند تا در آنجا آموزش نظامی و جنگهای چریکی ببینند.
کم کم عرفات شد یار و یاور چریکهای کمونیست ایرانی علیه نظام سلطنتی ایران که از هم پیمانان امریکا در منطقه بود. کشورهای سوریه و عراق و لیبی و چند کشور عربی دیگر هم سوسیالیستی بودند و هم پیمان شوروی.

وقتی چریکهای ایرانی از فلسطین برمی‌گشتند با خود نفرت از اسرائیل و صهیونیسم را با خود به ارمغان می‌آوردند. عکس و تصویر قهرمانان و حتی طرز لباس پوشیدن انها الگو گرفته از مبارزان فلسطینی بود.
زمانی که بچه بودم٬ چقدر جزوه‌های خاطرات و مبارزات قهرمانان این سازمانها را که علیه اسرائیل جنگیده بودند را میخواندم و ناخودآگاه دشمنی با نظام دیکتاتوری شاه به همراه سس دشمنی با اسرائیل به مغز کوچک ما خورانده میشد.

قبل از شکل گیری انقلاب٬ آقای خمینی در عراق بصورت تبعیدی زندگی میکرد. حکومت عربی و بعثی عراق از هم پیمانان شوروی و از حامیان اصلی فلسطینی‌ها بود که رابطه خوبی با حکومت شاه (ایران) نداشت. تبلیغات و رسانه‌های کشورهای عربی علیه حکومت ایران بود و مرتبا شاه ایران را بخاطر دوستی با اسرائیل سرزنش میکردند. آقای خمینی هم از این وضعیت استفاده میکرد و در سخنرانی‌هایش شاه را به همدستی با یهودیان علیه مسلمانان متهم میکرد.
در جریان انقلاب٬ انقلابیون برای اینکه مردم را علیه دیکتاتوری شاه تهییج کنند میگفتند شاه نفت مملکت را به یهودیان میدهد تا آنها را علیه فلسطینی‌ها تقویت کند. هرروز با یک هواژیمای اختصاصی خون جوانان ایرانی را برای زخمی شدگان اسرائیلی میفرستند و از این جور مزخرفات که تبعا ما هم باور میکردیم.

انقلاب که پیروز شد٬ یاسر عرفات اولین کسی بود که برای شادباش پیروزی انقلاب به ایران آمد و خلاصه ما با فلسطینی ها پسر خاله دختر خاله شدیم. (البته همین آقای عرفات چند سال بعد بدلیل برسمیت شناختن اسرائیل و مذاکره با نخست وزیر آن مورد غضب آقای خمینی قرار گرفت و تا آخر عمر رابطه آنها خراب بود)

هرروز که میگذشت توی تلویزیون شاهد تحولات خاورمیانه و جنایات صهیونیستها بودیم. صحنه‌های دلخراش از مردم لبنان و فلسطین خوراک روزانه تلویزیون بود که به مغز ما تزریق میشد. کم کم ما شدیم دشمن شماره یک اسرائیل بدون اینکه خودمان بخواهیم.
الان توی کتابهای درسی بچه های دبستان مطالبی گنجانده اند تا از همان ابتدا ذهن یک بچه کلاس دوم ابتدایی را نسبت به این مسئله پر کنند.
واقعا خنده دار است که ما خودمان چقدر خون دل میخوردیم برای آوارگان فلسطینی در صورتیکه خودمان ملتی آواره و دربدر شده ایم