چگونه در کانادا خانه می‌خریم:

یکی از تفریحات سالم در کانادا خریدن خانه و یا آپارتمان است. نحوه پیدا کردن٬ معامله کردن٬ نقل و انتقال و به ثبت رساندن مالکیت کلا با آنچه که در ایران بوده و هست از زمین تا آسمان فرق میکند.
یادش بخیر توی ایران که بودیم سر هر کوچه و محله‌ای چند تا مغازه بود به نام مشاورین املاک و مستغلات. توی این مغازه‌ها چیزی نبود جز چند تا میز و ده دوازده‌تا صندلی. یکی دوتا گلدان بزرگ٬ یک تابلو از تمثال مبارک صاحب بنگاه که معمولا مربوط به دوران جوانی‌اش بود که در گود زورخانه ایستاده و به دوربین عکاسی نگاه میکند.
زیر این تابلو نوشته‌ای به چشم میخورد مثل «از طرفین معامله ۱٪ کمیسیون عندالمعامله دریافت میشود».
بنگاهی‌ها معمولا یا بازنشسته‌های لشگری بودند یا کارمندان سابق ادارات و شهرداری‌ها. مشخصه مشترک همه آنها٬ قدرت چانه‌زنی و برای هر حرف٬سخنی داشتن بود.
کل بانک اطلاعاتی یا بقول خودمان دیتا بیس این بنگاهی‌ها شامل دوتا دفتر صدبرگ قطع بزرگ بود. یکی برای اجاره و دیگری برای خرید و فروش. از همان دفترهای بزرگی که ما توی آنها دیکته می نوشتیم.
معمولا توی هربنگاهی بساط سماور و چای نیز برقرار بود. نحوه معامله یک خانه یا ملک بدین صورت بود که خریدار و فروشنده برای مذاکره نهایی و نوشتن قولنامه باید در بنگاهی حاضر شوند. معمولا هریک از طرفین مجبور میشد یکی دونفر از آشنایان و دوستانش را همراه خود بیاورد تا در نبرد بر سر بالا یا پایین بردن قیمت٬ از حریف کم نیاورند.
این مذاکرات طولانی بود و معمولا از خاطرات سربازی بنگاه‌دار شروع میشد تا به دوران قبل و بعد از انقلاب میرسید و اینکه چگونه عده ای از آب گل آلود انقلاب سواستفاده کردند و زمین‌ها یا مستغلات را مفت بچنگ آوردند.
وقتی هر دو طرف حسابی خسته میشدند٬ موقع پرداختن به اصل قضیه بود یعنی چک وچانه زدن درباره قیمت ملک مورد نظر. فروشنده و همراهانش سعی میکردند وانمود کنند که رغبتی به فروختن ملک ندارند چون این ملک طلاست و آینده‌اش خیلی خوب است.

خریدار و اعوان و انصارش هم سعی میکردند بزنند توی سر ملک. یکی میگفت: اگر این مسجد را صد متر دور از ملک ساخته بودند٬ ارزش این ملک حسابی میرفت بالا ولی با وضعیت فعلی صدای بلندگو اذیت میکند. هرروز مجلس ختم میگذارند و عزاداری میکنند...
فروشنده میگفت: اولا این مسجد را سه سال است که تعطیل کردند. امام جماعتش فساد اخلاقی داشت. آمدند دستگیرش کردند و بردند. ثانیا حیف که مجبورم این ملک را بفروشم بروم امریکا پیش بچه‌ها و الا هیچوقت اینجا را نمیفروختم. به حضرت عباس این ملک طلاست.
خریدار میگفت: من اینجا را برای خودم نمیخوام. برای دامادم میخرم. نمیخوام دخترم آواره بشه.
خلاصه اینقدر از این جفنگیات میگفتند و میگفتند که مخ هر دو طرف تلیت میشد و توان عاقلانه فکر کردن در موقع نوشتن قولنامه از آنها سلب میشد.
بنگاه دار همان اول بسم الله کمیسیون خودش را از طرفین میگرفت و تنها کاری که میکرد سند منگوله‌دار را از فروشنده میگرفت و میگذاشت توی صندوق مغازه‌اش تا در روز محضر به همراه بقیه مدارک نظیر مفاصا از دارایی و شهرداری٬ به دفترخانه ارائه شود.

خرید و فروش ملک٬ طبق این روش ٬ معمولا با دبه کردن یکی از طرفین همراه بود. گاهی اوقات اصلا مالکیت فروشنده زیر سوال میرفت. بعضی وقتها بعد از امضای قولنامه مشخص میشد که قرار است طبق نقشه شهرداری٬ خیابان‌ها تعریض شوند و بخشی از این خانه می‌افتد وسط خیابان.
روی همین اختلافات بود که معمولا بنگاهی‌ها محل بزن بزن افراد میشد و سر و کله پاسبان و مامور نیروی انتظامی پیدا میشد.
خب. خیلی طولانی شد. در مورد نحوه خانه خریدن در کانادا بعدا می نویسم.



0 Responses

ارسال یک نظر