خاطرات یک بسیجی از اعزام به نوار غزه:


فرض کنیم یک گروه بسیجی به ندای رهبر معظم انقلاب لبیک گفته و از طریق زمینی - هوایی یا دریایی( بالاخره یک جوری ) وارد نوار غزه شده باشند تا در آنجا دمار از روزگار دشمن صهیونیستی درآورند. اتفاقاتی در آنجا خواهد افتاد که بد نیست سری به آنجا بزنیم و از نزدیک شاهد برخورد نیروهای جان برکف بسیجی با دشمن جنایتکار باشیم.
باهم برویم یادداشتهای یکی از این برادران بسیجی مستقر در غزه را بخوانیم:

«بالاخره بعد از چند شبانه روز تحصن در محوطه فرودگاه مهرآباد مسولین ترتیب اعزام ما به نوار غزه را دادند. ما اول فکر میکردیم نوار غزه یک جایی است نزدیک الیگودرز ولی بعدا فهمیدیم نه بابا خیلی دور است. تقریبا نزدیک خارج کشور است. بهرحال شب گذشته حوالی ساعت ۱۱ وارد غزه شدیم. همه جا تاریک بود.کسی توی خیابانها رفت وآمد نمیکرد. هر از گاهی صدای انفجار مهیبی از نقاط دور دست سکوت شهر را می‌شکست و دوباره همه جا ساکت و آرام می شد. همه مردم به پناهگاهها رفته بودند.جایی را بلد نبودیم. کنار یک مخروبه‌ای توقف کردیم.حاجی گفت امشب هم‌اینجا استراحت میکنیم تا فردا سرحال و تازه نفس باشیم و بتوانیم حساب رژیم اشغالگر صهیونیستی را کف دستش بگذاریم.
من مخالفت کردم. گفتم حاجی جون ما این همه راه نیامده‌ایم اینجا که استراحت کنیم. ما باید همین الان عملیات را شروع کنیم. توی ایران همه منتظر اقدام ما هستند. نباید به این جنایتکاران اسرائیلی مهلت بدهیم. ما همیشه توی نماز جمعه شعار میدادیم: وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد- ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد. حالا که آقا حکم جهاد علیه صهیونیستها را دادند ما بیاییم اینجا بخوابیم؟

با گفتن این حرفها٬ بقیه هم با من همراهی کردند و قرار شد حمله را شروع کنیم.
خشاب تفنگها را پر کردیم و راه افتادیم. هی رفتیم و رفتیم اما خبری از نیروهای دشمن نبود. ظاهرا فهمیده بودند ما داریم می آییم عقب نشینی کرده یا در رفته بودند. اما ما همچنان می رفتیم تا دشمن را یک جایی گیر بیاوریم و حسابش را برسیم.
خلاصه تا نزدیکی‌ها صبح راه رفتیم ولی خبری از دشمن نبود. نماز صبح را خواندیم و حاج منصور دعای ندبه خواند و جای شما خالی لخت شدیم که سینه بزنیم یک دفعه دیدیم یک خانم چاق ولی بی‌حجاب از پشت یک ساختمان مخروبه بیرون آمد.
حاجی با دیدن این صحنه فوری فریاد زد: برادرها حمله!
همه گروهان شروع کردیم دنبال اون خانمه دویدن. بیچاره با دیدن هجوم برق‌آسای ما حسابی ترسیده بود.
حاجی به زبان عربی بهش گفت: انت اسرائیلی؟؟... انت دشمن؟؟
بیچاره خانمه در حالیکه دستانش را به نشانه تسلیم بالا برده بود شروع کرد به عربی یک چیزهایی را گفتن.
به حاجی گفتم: حاجی این که اسرائیلی نیست. داره قرآن میخوانه! فکر کنم مسلمان باشه.
حاجی با عصبانیت گفت: اگر مسلمانه چرا حجابش را رعایت نمیکنه. این رو باید ببریم اداره منکرات تحویلش بدهیم تا این دفعه با این سر و وضع توی خیابون راه نره.

توی همین کشمکش با اون خانم بی‌حجاب بودیم که بدلیل جیغ و داد او یک دفعه سر و کله چند تا مرد که لباس عربی پوشیده بودند پیدا شد.آنها هم عصبانی شدند و شروع کردند عربی داد و بیداد کردن که ما هیچکدام نمی‌فهمیدیم چی میگن.
حاجی هم هی میگفت: نحن ایرانی. نحن مسلمون. نحن آیت الله خامنه‌ای!
هربار که حاجی اسم مبارک آقا را بزبان میاورد ما شروع میکردیم به صلوات فرستادن با صدای بلند.
خلاصه چیزی نگذشت که جمعیت زیادی دور ما حلقه زدند و شروع کردند به زبان عربی داد و بیداد کردن. نمیدانم آن خانمه به آنها چی گفت که یک دفعه ریختند سر ما د کتک بزن!

وقتی حسابی مورد مهرورزی برادران فلسطینی قرار گرفتیم همه ما را سوار یک مینی‌بوس کردند و از همان راهی که آمدیم بیرون‌مان کردند».

0 Responses

ارسال یک نظر