کارآگاه ارزان:

A guy suspected that his wife was cheating on him, so he hired a Chinese detective.. The cheapest one he could find.
This is his report:
"Most honorable Sir,
You leave house, I watch house. He come house. I watch.
He and she leave house. I follow.
He and she go hotel. I climb tree. I look window. He kiss she. She kiss he. He strip she. She strip he. He play with she. She play with he. I play with me. I fall off tree. I no see.

Sank you,
Cheng Lee, with no fee.
این هم یک ایمیل بود که از دوستی بدستم رسید گفتم شما هم توی این شلوغ پلوغی این روزها حال شو ببرید

عمارت جمهوری اسلامی در حال فرو ریختن است. مواظب باشید زیر آوار نمانید!


من این حرف را برای دلخوشی خودم و شما نمی‌گویم بلکه براساس ارزیابی روند اعتراضات مردم در این شش ماه گذشته به این اطمینان رسیده‌ام که مسولین جمهوری اسلامی دیگر بهیچوجه قادر به برگرداندن اوضاع به وضعیت قبل از انتخابات نیستند و از آنجایی که واقعا یک آدم حسابگر و عاقل توی دم و دستگاه آنها نیست که راه و چاه را به رهبر دیکتاتور و مغرور نشان دهد٬ و اگر هم هست کسی به او اعتنا نمیکند بنابر این بدون برو برگرد این ساختمان کهنه و معیوب نظام حاکم محکوم به فرو ریختن است و هیچکس هم قادر نیست جلوی ریزش آنرا بگیرد. تنها کاری که میشود کرد این است که مواظب بود زیر آوار این فروپاشی نماند.

با یک حساب دو دوتا چهارتا میتوان به این نکته رسید که کودتاگران هیچ اهرمی علیه جنبش مردم ندارند جز اعمال خشونت. یعنی توی جهان بینی آنها چیز دیگری جز این راه نیست. ادبیاتشان را در صدا و سیما و کیهان ببینید. میگویند معترضان ساختارشکنی کرده اند و باید آنها برخورد کوبنده کرد. همان کاری که توی این شش ماه گذشته کردند. هرچی توان داشتند ریختند توی خیابان‌ها. سپاه و اطلاعات ماموریتهای اصلی‌شان را ول کردند و آمدند کمک نیروی انتظامی. کشتند و زدند و تجاوز کردند و زندانی کردند با این تصور که مردم خواهند ترسید و از شدت اعتراضات خواهند کاست.
خب ببینید بعد از شش ماه حکومت پلیسی و بگیر و ببند چه نتیجه‌ای گرفتند. حوادث روز عاشورا رادیکال‌تر و حادتر از حوادث مشابه قبل بود. این نشانه چیست؟
خوشبختانه یا بدبختانه هنوز هم این آقایون آدم نشده‌اند و خیال میکنند که اگر موسوی و کروبی را بگیرند همه صداها میخوابد و همه برمیگردند به خانه‌های خودشان و گل میگویند و گل می‌شنوند!
همین روند نشان میدهد که جمهوری اسلامی راه خیر و شر خودش را هم بلد نیست و افتاده است توی سراشیبی سقوط و دیگر قادر نیست خودش را کنترل کند.

توصیه من به همه مسولین رده‌های متوسط و پایین این است که اگر بهر دلیل شهامت رویارویی با این نظام ظالم را ندارید لااقل به فکر آینده خود باشید و اینقدر در کنار آنها نمانید تا زیر آوار له و مدفون شوید. این نظام تمام شد. به فکر آینده شرافتمندانه‌ای باشید.

مسئول حوادث دیروز شخص امام حسین است!

شرط می‌بندم اگر مقام عظمای بلاهت خطیب نماز جمعه این هفته تهران باشد اینطوری سخنرانی خواهد کرد:

« این عاشورا هم شده برای ما عذاب الیم. عاشورا هم وسیله‌ای شده جهت تضعیف نظام و رهبری. من قبلا به سران فتنه هشدار داده بودم که کنار بکشید و انتخابات را تمام کنید. گوش نکردند. حالا این حوادث اتفاق افتاد. عده‌ای آمدند در روز عاشورا و عزاداری کردند و علیه ما شعار دادند که برای نظام قابل تحمل نیست و من گفتم با آنها بشدت برخورد کنند.
من آقای امام حسین و قمر بنی هاشم را مسئول حوادث دیروز میدانم و قوه قصابیه باید با آنها برخورد کند.
(تکبیر حضار)
امام حسین بدون هماهنگی با اینجانب بلند شده و دست زن و بچه‌اش را گرفته و رفته صحرای کربلا تا علیه ظلم و ستم قیام کند. این کار پذیرفتنی نیست. مگر ما اینجا لبو هستیم؟ اگر ظلمی بوده و یزید تخلفاتی میکرده باید از مجرای قانونی حل شود. من خودم حرفهای دو طرف را شنیدم و دستورات لازم را دادم .همانطور که قضیه کهریزک حل شد. اینطور نباشد که هرکس خلافی دید خودش راسا وارد شود و اقدام کند. خیر مملکت حساب و کتاب دارد. قانون دارد. نیروی انتظامی دارد. مرتضوی دارد. مقام عظما دارد. ولایت مطلقه دارد. زندان دارد. شیشه نوشابه دارد. البته آنجایی هم که مصلحت نظام اقتضا کند کمی هم تجاوز هست. همه باید در خط اسلام و جمهوری اسلامی باشند و تبعیت از رهبری.
حالا ایشان هزار و چهارصد سال پیش بدون هماهنگی با ما و سرخود بلند شده رفته یک کاری کرده و هم خودش را به کشتن داده و هم دردسر برای نظام ما درست کرده. ضمن اینکه خوراک تبلیغاتی برای رسانه‌های دشمن هم فراهم کرد.
باید نیروهای اطلاعاتی روی این مسئله کار کنند و اسناد همکاری سرویس‌های جاسوسی دشمن را برای مردم منتشر کنند تا مردم آگاه شوند و قدر این نظام را بدانند و بگذارند ما مقام عظما باقی بمانیم. همچنانکه قبلا هم گفتم اگر قرار باشد بین قطار و هواپیما یکی را انتخاب کنید ولی گوش شنوا نبود و کار به اینجا رسید امروز هم عرض می کنم تا دیر نشده قطار را انتخاب کنید. آنهم قطار ولایت را. »

کلاس توجیهی نیروی انتظامی برای مداحان:


مداحان عزیز توجه کنند که امسال٬ اوضاع بحرانی است و وظیفه شما سنگین است. شما باید مراقب باشید عده‌ای میخواهند از تاسوعا و عاشورا استفاده کنند و تجمعاتی علیه نظام مقدس ما راه بیاندازند. بنابر این خوب حواس‌تان را جمع کنید مبادا گند بزنید.
امسال سعی کنید روز عاشورا بروید شمال. بگذارید دسته‌های سینه زنی توی خماری بمانند. وقتی شما نباشید آنها که نمی‌توانند خودشان مداحی کنند و در نتیجه آنها هم تصمیم میگیرند بروند شمال و در نتیجه روز عاشورا تهران خلوت میشود و تظاهراتی برگزار نمیشود.
حالا ممکن است شما که میروید شمال٬ مردم هم بیایند انجا و شما را توی خیابان ببینند و بگویند همانجا برایمان بخوان و شما هم توی رو در وایسی قرار بگیرید و شروع بکنید به خواندن و کم کم جمعیت جمع شوند و علیه مقام عظما شعار بدهند که اگر چنین شود وای بحال شما.
بنابر این سعی کنید توی مسیر شمال که میروید٬ ناگهان مسیرتان را عوض کنید و برگردید بروید اهواز و آبادان. اینجوری مردم شما را گم میکنند و درنتیجه پراکنده میشوند و تظاهراتی انجام نمیشود.
حالا ممکن است بروید جنوب و مردم خوزستان شما را بشناسند و بگویند یالاه برای ما بخوان. مبادا شما برای آنها نوحه بخوانید. سعی کنید خواس شان را پرت کنید. چطوری؟
ها.
این خوزستانی‌ها مردم سرخوش و شادی هستند و اگر شما بجای نوحه برایشان آهنگهای شاد خوزستانی بخوانید شروع میکنند به رقصیدن و یادشان میرود که میخواستند علیه ما تظاهرات بکنند و در نتیجه خطر از بیخ گوش ما رد میشود. بنابر این برای خوزستانی‌ها آهنگهای آغاسی را بخوانید مثلا: لب کارون٬ چو گل بارون و الی آخر.
از حالا تمرین کنید که وقتی رفتید آنجا آبروریزی نکنید.
حالا ممکن است وقتی که شما آهنگ لب کارون را میخوانید مردم همرا آهنگ شما سینه بزنند و کم کم کار به تظاهرات بکشد و شعار علیه مقام عظما.
خب. در این حالت شما باید یک آهنگ خارجی آرام بخوانید که مردم نه قادر باشند با آن سینه بزنند و نه بتوانند با آن برقصند. مثلا اون اهنگ تایتانیک را بخوانید یا یک چیزی توی همان مایه ها.
خلاصه جان شما و جان این نظام.
مبادا گیج بازی دربیاورید و نظام را به باد فنا بدهید.
بروید ببینم چی میکنید!

آقا آنجا تگزاس است؟

آدم یاد فیلم های وسترن دهه هفتاد می افتد. دو نفر را میخواستند در سیرجان اعدام کنند بعد یک دفعه سر و کله تعدادی اسب سوار پیدا میشوند تا اعدامی ها را نجات دهند. بعد چیو چیو بنگ بنگ تیراندازی شروع میشود و سی نفر کشته میشوند و دهها نفر زخمی.
آقای کلانتر!
نمیخواد ادعای مدیرت جهان کنی برو سیرجان را اداره کن فعلا تا بعد.

آیت الله منتظری خوشنام ترین مرجع تقلید در تاریخ معاصر ایران:


بدون شک تاریخ نام آیت الله منتظری را فردی باشرافت ثبت خواهد کرد. او برخلاف خمینی که دستور اعدام فله‌ای زندانیان سیاسی را داد و خود را برای همیشه بدنام کرد٬ آیت الله منتظری صف خودش را از قاتلان و جنایتکاران جدا نمود و تا آخر هم هیچ ملاحظه صاحبان قدرت را نکرد.
من دوبار حدمت ایشان رسیدم. یکبار در دورانی بود که ایشان قائم مقام رهبری بودند و یکبار هم زمانی که خانه نشین شده بودند. برخورد و رفتار و روحیه این مرد بسیار عجیب بود. بر خلاف بقیه آخوندها که بادی به غبغب می‌اندازند و خودشان را کانون دانش بشری میدانند و در هر زمینه‌ای اظهار نظر میکنند و فتوا می‌دهند٬ ایشان بسیار متواضع بود و هرچیزی را که اطلاع نداشت صریحا میگفت نمیدانم.
یادم می‌آید توی آن اتاقی که ما نشسته بودیم. من کنار ایشان نشسته بودم و در مورد سازمانی که مدیریت آنجا را بعهده داشتم گزارشاتی را میدادم و ایشان با دقت گوش میکردند. گاهی کسی از در وارد میشد و سلام میداد و همان گوشه اتاق می‌نشست. آنچه که برای من عجیب بود این بود که بدون استثنا این پیر مرد به محض ورود هر کس به اتاق٬ به احترام تازه وارد از جا برمیخاست و دوباره می‌نشست. باور کنید در عمرم ندیده بودم که یک مرجع تقلید زیر پای افراد عادی بلند شود. من که واقعا تحت تاثیر بزرگواری این مرد قرار گرفته بودم.
اگر روزی وقت حسابرسی شود٬ باید کسانی که در توطئه علیه این مرد بزرگ دست داشتند را به میز محاکمه کشاند. اگر این مرد بزرگ را حذف و خانه نشین نمیکردند امروز وضع ما این نبود که یک آخوند بیسوادی بیاید بشود مقام معظم برای ما. آیت الله منتظری از همان اول اعتقاد داشت که روحانیت باید به حوزه‌ها برگردند و کار مردم را بدست خود مردم بسپارند.
بهرحال منتظری با نام نیک در تاریخ ایران جاودانه شد و روسیاهی به سیه‌رویان نظام ریا و ستم باقی ماند.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
این ویدئو را نگاه کنید. در این ویدئو آیت الله منتظری میگوید آقای خامنه ای اصلا در حد مرجعیت نیست.( اینجا)

ضمن محکوم کردن پاره کردن تصاویر امام خمینی قدس سره٬ بفرمایید داخل!

آقاجان! من دیگه نیویورک نمی روم. از این به بعد فقط کپنهاگ. شما اگر بدانید که کپنهاگ چه جایی است هرگز پایتان را به نیویورک نمیگذارید. آخه نیویورک هم شد شهر؟ من که تصمیم گرفته ام ایشالله اگر خدا قسمت کند سالی سه چهار بار مشرف بشوم کپنهاگ. اصلا کپنهاگ یک چیز دیگه است!

همانطور که بارها گفته‌ایم دولتهای استکباری علیه ما هستند ولی در عوض ملتها همراه و هم نظر با ما هستند. امروز ملتها از نحوه مدیریت جهان خسته شده‌اند و در همین سفر اخیری که من به کپنهاگ داشتم چند نفر از همین ملتها به من گقتند: پس کی مدیریت جهان را بدست میگیرید؟ ما که خسته شده ایم.
که البته ما به آنها گفتیم: به فضل الهی نوبت شما هم میرسد! ما برای همه شما برنامه داریم. تصمیم داریم پول خسارت جنگ جهانی دوم را سر سفره همه ملتها بیاوریم. میخواهیم همه زیر زمین خانه های شما تبدیل شود به راکتورهسته ای بوشهر. کاری میکنیم که همه جا بشود جمهوری اسلامی و شما هی بروید خارج کشور حال بکنید و برگردید.

بهرحال در همین سفری که ما به کپنهاگ داشتیم خیلی از حقایق برای ملتها روشن شد و همه تبلیغات منفی دشمن علیه ما خنثی شد. من فقط یک موردش را بعنوان مثال میگویم:
یکشب قرار بود همه سران کشورها در ضیافت شامی که از طرف ملکه تدارک دیده شده بود شرکت کنند. همه را دعوت کرده بودند جز ملتها را.
به فضل الهی ملتها هم تصمیم گرفتند این میهمانی را تحریم کنند و شام را به اتفاق هیثت همراه و الهام و مشاعی بروند بیرون یک ساندویچی٬ جیگرکی٬ دل و قلوه‌ای٬ کله‌پاچه‌ای و خلاصه چیزی بزنند توی رگ تا درس عبرتی شود برای دولتهای متخاصم.
بهرحال ملتها از هتل زدند بیرون.
اولین چیزی که ملتها دیدند این بود که عجب تیکه‌هایی هستند این ملتهای کپنهاگ!
خدا بده برکت! لامصب مثل هلوی پوست کنده هستند.
انشالله به فضل الهی تصمیم گرفتیم به محض اینکه به تهران برگشتیم خدمت آقا برسیم و شرح ماجرا را خدمتشان عرض کنیم. ما واقعا در برابر ملتهای کپنهاگ احساس مسئولیت می‌کنیم. باید هرچه زودتر آنها را جهت ارشاد اسلامی و چشاندن مزه طعم اسلام ناب محمدی به کهریزک بیاوریم و یا اینکه به سپاه بگوییم بروند سهام کپنهاگ را بخرند و محتویاتش را بیاورند برای علما.
خلاصه اینکه خیلی سفر روحانی و با معنویتی بود. خدا انشالله قسمت همه عاشقان این سفر زیارتی کند. همان شب یک جایی رفتیم. خیلی محله خوبی بود. دورتا دور شیشه مغازه‌ها چراغهای قرمز رنگ نصب کرده بودند و پشت ویترین مغازه‌ها ملتها نشسته بودند. آنهم با چه وضعی!
ما که اولش خجالت کشیدیم سرمان را زیر انداخته بودیم ولی دیدیم که برای ما دست تکان میدهند. فهمیدیم که انقلاب به اینجا هم صادر شده خوشحال شدیم ما هم برایشان دست تکان دادیم. ما با دو انگشت دست علامت پیروزی را به آنها نشان دادیم. انها هم انگشت وسطشان را به ما نشان میدادند که احتمالا منظورشان این بود که ملتها قیام کرده‌اند.
یکی از همان ملتها بیرون مغازه‌اش ایستاده بود و داشت سیگار می‌کشید. به زبان اسپانیولی مخصوص کینهاگ یک چیزهایی گفت که فکر کنم میخواست بگوید: محمود محمود! که البته مترجم همراه ما گفت او میگوید: ضمن محکوم کردن پاره کردن تصاویر امام خمینی قدس سره٬ بفرمایید داخل!
البته ما هم رفتیم داخل ولی چون اسرار نظامی و مملکتی را صلاح نیست فاش کنیم از گفتن آنها معذوریم.

جدیدترین سیستم پدافند ضد بادی سپاهیان ولایت


درخواست کمک یک مادر بی‌پناه:


دوستان! آیا کسی از شما اطلاع دارد چگونه یک زن شوهردار بهمراه دو فرزندش میتواند از ایران فرار کنند و به یکی از کشورهای غربی پناهنده شوند؟
راستش من خودم اطلاعاتم در این زمینه ضعیف است و منتظر راهنمایی‌های شما هستم تا شاید بتوانیم زندگی یک خانم جوان و دو فرزند خردسالش را نجات بدهیم.

داستان از این قرار است که اخیرا همسر یکی از مدیران حراست یک مرکز دولتی بخاطر بدرفتاریهای شوهرش از خانه فرار کرده و بهمراه دو بچه خردسالش فعلا در یک جایی در داخل ایران مخفی شده و تلاش میکند از کشور خارج شود و زندگی خود و فرزندانش را نجات دهد.

راستش این خانم یک نسبت فامیلی با ما دارد و من در جریان اختلافات شدید خانوادگی آنها هستم. شوهر این خانم از آن حزب‌اللهی‌های دو آتشه و سوپر سنگدل است که محیط خانه را با محیط بازداشتگاه و زندان و سربازخانه عوضی گرفته است. رفتارش همیشه با تحکم و امر و نهی و حتی تنبیه بدنی و ضرب و شتم وحشیانه است. بخاطر دیدن صحنه‌های آزاردهنده در محیط خانواده ٬ بچه‌های خردسالش آنچنان از هیبت پدرشان می‌ترسند که صدمات روحی و روانی زیادی را دیده‌اند و بزرگترین آرزوی کودکانه آنها مرگ است و خلاصی از آن فلاکت.

دعوای آنها زمانی بحرانی‌تر شد که این خانم پی برد که حضرت آقا رفته یکنفر دیگری را صیغه کرده و لذا کارشان به دادگاه و دادگستری افتاد ولی همین امر باعث شعله ور شدن خشم شوهر شده و تهدید کرده که نه تنها طلاقت نمیدهم بلکه با سیانور خودت و بچه‌هایت را می‌کشم و از دستت خلاص می‌شوم. زن بیچاره هم از ترس مجبور شده است دست بچه‌هایش را بگیرد و فرار کند ولی چون راه و چاه فرار کردن از کشور را بلد نیست فعلا داخل کشور گیر کرده.

لطفا اگر کسی اطلاع دارد چگونه میتوان در داخل ایران به یکی از سفارتخانه‌ها مراجعه کرد شاید به او کمکی کنند از طریق ایمیل با من تماس بگیرد.
لازم به ذکر است که این خانم از سوی شوهرش ممنوع‌الخروج نیز شده و امکان مسافرت عادی نیز از وی گرفته شده است.
لطفا کسانی که تجربیاتی دارند دریغ نکنند.
-------------------------------------------------
تکمیلی: خیلی ممنون از همه شما عزیزان
آدرس ایمیل من : mollah2 در جی میل دات کام

ماجرای شرط بندی بر سر مرگ بر خامنه‌ای گفتن:

ما یک باجناق داریم از اون بدجنس‌های روزگار!
همیشه با ما کل کل میکند. ما هم که عمرا در مقابل اینجور آدما کم نمی‌آوریم.

چند روز پیش به اتفاق همین باجناق عزیز برای تنظیم یک وکالتنامه رفته بودیم اوتاوا.
وقتی وارد سفارت شدیم٬ نیم ساعتی را روی صندلی‌های آنجا منتظر شدیم تا نوبت‌مان برسد. یک تلویزیونی هم آنجا بود و داشت اخبار میگفت. البته کانال خبر صدا و سیما بود. خبرهایی که میگفت آنقدر غیر واقعی بود که مرغ پخته هم میزد زیر خنده.
از بس خبرهای چرت و پرت گفت که صدای یکی دو نفر از حاضرین درآمد. یک خانم میانسالی از ردیف عقب گفت: یکی صدای این رو خفه کنه! خجالت هم نمی‌کشند. این همه جوان‌های مردم رو کشته‌اند و باز دروغ میگن.
یکنفر دیگه گفت: هیس! اینجا دوربین داره‌ها!...
این باجناق بدجنس ما شروع کرد بیخ گوش ما پچ پچ کردن و هی غر زدن به بی‌عرضگی مردم. میگفت: اصلا ریشه همه این گرفتاریها تقصیر خود ما مردم ایران است. تو همین‌جا را ببین. این‌ها (مراجعه‌کنندگان به سفارت) باوجودیکه توی یک کشور آزاد زندگی میکنند باز محافظه‌کاری میکنند و جلوی ظلم و ستم کوتاه می‌آیند. باید مردم وقتی می‌آیند داخل سفارت٬ بالا و پایین این حکومت را بگیرند به فحش و انتقاد!
اینها از پول نفت خود ما ملت دارند حکومت میکنند و باید به مردم پاسخگو باشند.
خلاصه سرتان را درد نیاورم توی اون مدتی که ما آنجا نشسته بودیم این باجناق ما مخ ما را خورد از بس‌که از ترسو بودن مردم انتقاد کرد. من هم در جواب گفتم: خب. مردم هم مثل من و تو هستند. تو چرا خودت بلند نمیشوی و علیه این حکومت شعار نمیدهی؟!
او با زرنگی گفت: آخه من که آدم سیاسی نیستم! تو که یک عمر فعال سیاسی بودی چرا ساکتی؟
آقا ما رو میگی؟!
با شنیدن این حرف حسابی رگ غیرت‌مان زد بیرون!
گفتم: سر چقدر شرط می‌بندی الان بلند شوم و با صدای بلند بگویم مرگ بر خامنه‌ای؟
گفت: جرات‌اش را نداری!
گفتم: تو فقط بگو حاضری شرط ببندی یا خیر؟
گفت: اگر اینکار را بکنی٬ خرج یک هفته مسافرت به مکزیک با من! ولی اگر نتوانی و جرات‌اش را نداشته باشی و یا یواش و با صدای آرام بگویی قبول نیست و باید تو خرج مسافرت من رو بدهی.
گفتم: قبول سر یک جفت جوراب!
وقتی با باچناق بدجنس دست دادیم و شرط بندی را محکم کردیم تازه فهمیدم عجب غلطی کردم‌ها.
اگر شعار بدهم که ما را با اردنگی می‌اندازند بیرون.
تازه تکلیف وکالتنامه‌مان چی میشه؟
جواب زن و مادر زن‌مان را چی بدهیم؟
از طرفی هم نمیخواستم جلوی این باجناق فسقلی کم بیاورم و سوابق مبارزاتی و انقلابی ‌مان زیر سوال رود. بالاخره هرچی باشد ما دست کمی از چه‌گوارا و نلسن ماندلا نداریم اگر از آنها انقلابی‌تر نباشیم!

بهرحال صبر کردیم تا نوبت‌مان شد. جلوی آن پنجره شیشه‌ای رفتیم. منتظر یک بهانه بودم ولی هر کاری کردم دیدم مناسبتی ندارد ما یک‌کاره و بدون مقدمه علیه خامنه‌ای شعار بدهیم. تازه٬ خیلی هم با ما با احترام و ادب رفتار کردند و وکالتنامه را فوری مهر و امضا کردند و تحویل دادند.
حالا توی این مدت هی بر‌می‌گشتم به عقب و قیافه باجناق‌مان را نگاه میکردم که داشت سرش را تکان می‌داد که یعنی: من میدانستم تو جراتش را نداری! هی هی هی!

وکالتنامه را که گرفتم به باجناق اشاره کردم که بیا برویم در حالی که شرمسار بودم و مانده بودم نق نق‌های او را چگونه در تمام مسیر برگشت تا تورنتو تحمل کنم.
قبل از ترک سفارت٬ یادم افتاد که بهتر است بروم دستشویی. بالاخره جمهوری اسلامی که برای ما فایده‌ای نداشت. لااقل بگذار یک دستشویی مجانی از این حکومت نصیب ما شود.

وکالتنامه را دادم به دست باجناق و به او گفتم روی همین صندلی‌ها بنشین تا من یک دستشویی بروم.
با زبان نیش‌دار گفت: پس چی شد؟
جوابش را ندادم و یکراست رفتم دستشویی.
وقتی وارد دستشویی شدم دیدم اوه چه خبره اینجا!
هموطنان عزیز همه جا را پر کرده بودند از شعار علیه این حکومت.
ناگهان فکری به ذهنم رسید. خدا بیامرزد اکیوسان را! تیزهوشی‌اش به من ارث رسیده!
با عجله بلند شدم و در حالیکه شلوارم را در میانه راه بالا می‌کشیدم و کمر بندم را می‌بستم از دستشویی خارج شدم و یکراست رفتم به سمت همان پنجره شیشه‌ای. تعمدا آهسته و آرام یک چیزی را گفتم که طرف متوجه نشد. گفت: آقا بلندتر حرف بزن! صدات اینطرف شیشه نمیاد!
من هم از خدا خواسته٬ با صدای بلند گفتم: توی دستشویی اینجا شعار نوشته‌اند. لطفا اینها را پاک کنید. آنجا نوشته بودند: مرگ بر خامنه‌ای!
این قسمت آخرش را محکم گفتم بطوریکه باجناق‌مان از ترس فلنگ را بست و تا نزدیک ماشین می‌خندید!

کشف یک دانشمند هسته‌ای:


دوستان! اگر آب توی دست‌تان هست بگذارید زمین و بروید این وبلاگ را بخوانید و لذت ببرید. من که خیلی کیف کردم.
پسر! عجب مخی است این یارو!
غلط نکنم یکی از همان دانشمندان هسته‌ای خودمان است.
بروید این تعطیلات آخر هفته را توی این وبلاگ کیف کنید.
این هم آدرس این وبلاگ.

آگهی ترحیم

به اطلاع دوستان و آشنایان میرساند اولین برف زمستانی آمد و ما نزدیک است که به ملکوت اعلی برویم. خسته شدیم از دست این مملکت یخ و برف و سرما. خدا ذلیل کند این آخوندا را که ما را از مملکت خودمون آواره کرده‌اند.
به همین مناسبت مجلس یادبودی برای تسلی روح این روح ملکوتی برگزار خواهد شد البته بعد از آب شدن برف و یخ‌ها.
از طرف دوستان و آشنایان این مرحوم

عجب تودهنی محکمی خورد مقام عظما:

بچه‌ها خسته نباشید. واقعا دمتان گرم. گل کاشتید. انصافا انتظار نمی‌رفت بعد از آن همه ارعاب و تهدید مزدوران آسید علی آقا امروز شما اینگونه شجاعانه به میدان بیایید. بی‌شک تظاهرات امروز شما همه شر و ور‌های کودتاچیان را مبنی بر موثر بودن برخوردهای خشونت‌بار با مردم را نقش برآب کرد.
آنها برای آقا تحلیل میکردند که مردم دیگر ترسیده‌اند و قضایا به فضل الهی خوابیده است!
اما اکنون شما نشان دادید که تحلیل‌های آنها بدرد عمه‌شان میخورد. مردم محکم‌تر از گذشته هستند و شعارهایشان هرروز رادیکال‌تر می‌شود.

من هم خوشحالم و هم شرمنده . خوشحال از خیزش جوانان این مرز و بوم و شرمنده از اینکه درمیان این مردم شجاع و ستم‌سیز نیستم. ای کاش من هم می‌توانستم کاری کنم و وظیفه‌ای ادا نمایم. بهرحال برای‌تان آرزوی پیروزی و سربلندی و سرفرازی می‌کنم.
مطمئن باشید پیروزی از آن شماست. هیچ حکومتی با سرنیزه و کشت و کشتار قادر به مهار یک ملت نیست. تاریخ دیکتاتورهایی بمراتب خشن‌تر و وحشی‌تر از خامنه‌ای را بسیار دیده است و پایان عمر هر ستمگری خفت و ذلت است.

هر چقدر بیشتر فکر میکنم واقعا بیشتر حیرت می‌کنم از حماقت خامنه‌ای. آخه روی چه اصلی تصور کرده بود که با تقلب در انتخابات آب از آب تکان نمیخورد و صدای مردم در‌نمی‌آید؟ و شاید خیال میکرد اگر مردم اعتراض هم بکنند لابد با یک تشر مقام عظما برمیگردند به خانه‌های خودشان؟
واقعا عجب خریتی کرد این مرد.
اصلا گیرم همان میرحسین موسوی انتخاب میشد٬ خب آیا کار کردن با میرحسین بدتر از این اوضاع بود؟
واقعا دیکتاتورها عجب اشتباهاتی میکنند!
خامنه‌ای با گره زدن سرنوشت خود و حکومت خود به احمدی‌نژاد بساطی را درست کرد که همینطوری انگشت به ماتحت تویش مانده. نه راه پیش دارد و نه راه پس.
نه می‌تواند جلوی اعتراضات مردم را بگیرد و نه قادر است عقب نشینی کند و از ملت عذرخواهی کند و اوضاع را بحالت سابق برگرداند. البته نه اینکه اوضاع سابق گل و بلبل بود ولی لااقل اوضاع بر وفق مراد حاج آقا عظما بود و عنلن قدرت را در دست داشت و وضعش مثل الان نبود که مردم حرفش را پشم هم حساب نکنند.
واقعا هیچکس نمی‌توانست تومار ننگین این حکومت را اینچنین بپیچاند. آخه اینقدر هم حماقت؟!

ماجرای ادکلن مجانی زدن:


یکی از تفریحات سالم در کانادا ادکلن مجانی زدن است. نزدیک خانه ما یک پلازای بزرگی هست که هر وقت میخواهم وارد آنجا شوم مجبورم از وسط یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ رد شوم.
خب٬ شما هم که بهتر از من می‌دانید وسط چنین فروشگاههایی غرفه‌های متعددی از انواع و اقسام ادکلن‌های جور واجور هست که از هر کدام یک نمونه گذاشته‌اند بیرون ویترین و در دسترس مشتری‌ها تا تست کنند و اگر خوششان آمد بخرند.
هر وقت که من از آنجا رد میشوم چند دقیقه‌ای جلوی آن غرفه‌ها می‌ایستم و تند و تند شیشه‌های ادکلن را بدون توجه به اینکه زنانه است یا مردانه فیش و فیش میزنم به قسمتهای مختلف بدنم تا اعضا و جوارح آدم خوشبو شود.
البته روزهای اول ناشی بودم و کمی از نگاههای فروشنده‌های خوشگل آنجا خجالت می‌کشیدم و بدین خاطر اول الکی قیمت می‌پرسیدم و بعد منتظر می‌شدم او روی یک تکه مقوای کوچک یک فیش فیشی میکرد و به آن ادکلن میزد و آنرا به من میداد تا بو کنم و ببینم خوشم میاد یا نه. اما تا رویش را آنطرف برمیگرداند خودم دست به کار میشدم و با ادکلن‌های دم دست دوش میگرفتم و آخر کار هم راهم را میگرفتم و میرفتم اما کم کم تجربه کانادایی پیدا کردّه‌ایم و فهمیده‌ایم که ای بابا آن خانمه هم خودش آس و پاس‌تر از ماست و دارد ساعتی ده دلار حقوق میگیرد و اصلا کاری ندارد مشتریهایی مثل من چه دماری از روزگار شیشه‌های ادکلن درمی‌آورند.
اصلا از این گذشته٬ آقاجان ما توی این مملکت این همه مالیات میدیم. چپ و راست از ما تکس میگیرند. این حق ماست که از چیزهای مجانی این مملکت استفاده کنیم. حالا بگذریم از سوابق تاریخی این غربی‌ها که ذخایر نفت ما را ارزان خریدند و سلاح‌های نظامی را به ما گران فروختند. یعنی در واقع این عطر و ادکلن‌ها پول نفت خودمان هستند. حالا ما هیچی نمیگیم این دلیل نمیشود که تاریخ را فراموش کرده‌ایم. تمام ثروت این غربی‌ها از راه حلال بدست نیامده بلکه همش از طریق کلاه گذاشتن سر این ملت و آن ملت بوده و لذا استفاده از فیش فیش ادکلن‌های مجانی حق مسلم ماست.

حالا چی میخواستم بگم که اینطوری وارد مسایل سیاسی و عقیدتی و نظامی شدیم؟
ها. امروز که همینطوری قر و قاطی ادکلن‌ها را فیش و فیش بخودم میزدم وقتی مچ دستم را بو کردم یکدفعه رفتم توی عالم هپروت.
اینکه میگم عالم هپرت٬ شوخی نمیکنم‌ها. واقعا حالی به حالی شدم. تمام بدنم سست شد و عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. این بو بوی آشنایی بود. یک بوی منحصر بفرد. یک بویی که مرا برد به رویاها و خاطرات گذشته. بوی گلوی زهره خانم بود. همیشه همین ادکلن را میزد. وای خدای من چه لحظاتی بود...
شما زهره خانم را نمی‌شناسید. فایده‌ای هم ندارد برای شما بگم چه ماجراهایی با هم داشتیم. فقط می‌توانم بگم یک تابلوی نقاشی زیبا بود در گالری خاطرات پانزده سال پیش.

خلاصه٬ وقتی به هوش آمدم دوباره برگشتم سراغ آن غرفه ادکلن فروشی که ببینم آن بو مال کدام ادکلن بود. هر چه امتحان کردم نتوانستم تشخیص بدهم. شاید دماغم دیگر قادر به تشخیص بوها نبود. بهرحال به آن خانم فروشند گفتم از هر کدام از نمونه‌هایی که روی این میز گذاشته‌اید یک شیشه ادکلن برای من بگذارید میخواهم همه را بخرم. بیچاره از تعجب چشمانش گرد شده بود.
خلاصه الان یک گونی انواع و اقسام ادکلن خریده‌ام و آورده‌ام خانه تا سر فرصت یکی یکی آنها را امتحان کنم و ببینم کدامیک همان بوی یار دیرینه را میدهد.
اما خودمانیم‌ها٬ با این خرید کیلویی امروز٬ همه آن ادکلن زدن‌های مفتکی تلافی شد!

دفتر حفظ و نشر آثار و اندیشه های دکتر کردان تاسیس شد:

«بازگشت همه بسوی اوست جز مقام معظم رهبری»

درگذشت عالم ربانی٬ دانشمند بی‌نظیر٬ نابغه قرن٬ یار دیرینه معجزه هزاره سوم٬ مجاهد نستوه٬ استاد دانشگاه آزاد٬ حضرت استاد دکتر نقلعلی کردان به حق ضایعه‌ای است هولناک و شکافی است عمیق در بستر علم و دانش و تحقیق که تا قرنها این فقدان و مصیبت عظما جبران نخواهد شد و در یک کلام باید بگوییم دانش‌پزوهان و دوستداران علم و اساتید دانشگاههای سراسر جهان بدبخت شدند.

اکنون ما دلشکستگان و عاشقان آن مرحوم با خدای خود عهد و پیمان بسته‌ایم که راه آن بزرگوار را تا آخر ادامه دهیم و نگذاریم پرچم پرافتخاری را که آن مرحوم برافراشتند از اهتزاز بیفتد.

و اما منشور و محورهای اصلی فعالیت‌های آتی ما چنین است:
۱- تبعیت از مقام عظمای ولایت
همانگونه که می‌دانید مرحوم کردان در طول عمر پربرکت خویش همواره کارهایشان را از روی دست مقام عظمای رهبری کپی برداری میکردند. ایشان با آن هوش و ذکاوت خدادادی شان وقتی دیدند که مقام عظما ظرف یک شب از حجت اسلام بودن به مقام آیت الله العظمی رسیدند و حتی بالاتر٬ شدند رهبر مسلمین جهان٬ خب ایشان که شاگرد و رهپوی مقام رهبری بودند هم تصمیم گرفتند یک شبه از فوق دیپلمی به دکترا برسند و لذا ایشان با این کارشان نشان دادند که در عمل مطیع ولایت هستند.

۲- ایجاد یک شعبه آکسفورد در نهضت سوادآموزی
ما تصمیم گرفته‌ایم کشورمان را از نظر مراکز علمی و دانشگاهی خودکفا کنیم تا دیگر لازم نباشد جوانان ما به کشورهای غربی بروند و در آنجا غربزده شوند و خدای ناکرده لنگ و پاچه خانم‌‌های خارجی را ببینند و از راه راست منحرف شوند. بنابر این ما تصمیم گرفته‌ایم آکسفورد اسلامی درست کنیم. بدون کنکور وارد دانشگاه ما شوید و بدون خرخوانی مدرک دکترا بگیرید.

۳- چایزه کردان در مقابله با جایزه نوبل
اصلا ما چه چیزی‌مان کمتر از خارجی‌هاست که منتظر دادن جایزه از سوی آنها باشیم؟ مگر کردان ما کمتر از نوبل آنهاست؟
ما میخواهیم هرساله همه دانشمندان سراسر دنیا را در اینجا جمع کنیم و به هرکس که دیکته‌اش را بدون غلط نوشت یک جایزه کردان بدهیم.

۴- و در خاتمه ما تصمیم داریم کلیه آثار منتشر شده و نشده ایشان را جمع‌آوری نموده و جزو اسناد انقلاب اسلامی قرار دهیم تا درآینده فرزندان این مرز و بوم بدانند کشورشان چه مخ‌هایی داشته و از دست داده است. اگر خارجی ها ادیسون و انیشتین داشته اند ما هم سردار نقدی و دکتر کردان داشته ایم.

شورای مرکزی دفتر حفظ و نشر آثار و اندیشه های مرحوم کردان

بورکینافاسو هم به شما بیلاخ نشان داد:

خاک بر سر دیپلماسی عقب مانده جمهوری اسلامی که حتی عرضه نداشت رای بورکینافاسو را هم به نفع خود جلب کند.
خوشبختانه و بحول قوه الهی و امدادهای غیبی و تدابیر داهیانه مقام مصغر رهبری٬ امروز شورای حکام موفق شد قطعنامه مهمی را علیه فعالیت‌های هسته‌ای حکومت اسلامی ایران به تصویب برساند.
این قطعنامه دست‌آویزی است برای شورای امنیت سازمان ملل که قرار است پوست آخوندها را بکنند.

جالب اینجاست که از میان ۳۵ کشور صاحب رای فقط سه کشور ونزوئلا و کوبا و مالزی رای منفی دادند.
این بدبخت‌ها با این همه باج دادن‌ها و ریخت و پاش‌ها نه تنها نتوانستند رای روسیه و چین را جلب کنند بلکه کشورهایی مثل بورکینافاسو هم که روزی حیاط خلوت آقایون بود و قرار بود بعد از سقوط جمهوری اسلامی٬ همه آخوندا به آنجا فرار کنند نیز به آنها پشت کرد و به آن قطعنامه رای مثبت داد.

حالا از فردا برادران بسیجی جلوی سفارت بورکینافاسو خودشان را جر خواهند داد و روزنامه کیهان اسناد ارتباط بورکینافاسو با بنیاد سورس را منتشر خواهد کرد. واقعا که چقدر احمق هستند این گوساله‌ها. کشور ما را از کجا به کجا تنزل دادند.

بی شک ضعیف ترین و مفتضح‌ترین و بی عرضه ترین حکومت در طول تاریخ ایران همین حکومت است. اینها پادشاهان قاجار را روسفید کردند.
بابا صد رحمت به فتحعلی شاه قاجار!
لااقل سرش توی حرمسرا گرم بود و از سر و کول خانم ها بالا میرفت و کاری به کار مملکت نداشت.
این سیدعلی شاه قالتاق مملکت ما را تبدیل کرده به خانه شمسی دندان طلا. همه می آیند خانه شمسی خانم حالشان را میکنند و وقتی بیرون میروند کلی علیه شمسی خانم بدگویی میکنند که چقدر دهانش بو میداد! موهایش را هم کوتاه نکرده بود.(منظور ریش مقام عظماست نه چیز دیگر). اه اه چقدر هم ور میزد!
هر کس از کنار این حکومت رد میشود اول مقداری پول میگیرد و بعد که خرش از پل گذشت یک بامیچه میزند توی سر این بدبخت های پخمه.
حالا بگذار مقام مصغر رهبری هی زر بزند که ما بزرگترین قدرت منطقه ایم! و از این شر و ورها...

چند راهنمایی کوجک به نیروی هوایی اسرائیل:

از آنجایی که چه بخواهیم و چه نخواهیم در آینده نزدیک اسرائیل مراکز هسته‌ای جمهوری اسلامی را مورد حمله قرار خواهد داد٬ اینجانب بعنوان یک ایرانی وطن‌پرست توصیه‌هایی دارم که نتیجه‌اش هم به نفع مردم ایران خواهد بود و هم به نفع اسرائیل و حتی صلح خاورمیانه و ثبات جهانی و آرامش در کهکشان و غیره.

خلبانان عزیز اسرائیلی! هر چه را فرماندهان‌تان به شما گفتند را ول کنید و فکر بمباران نیروگاه بوشهر و مجتمع نطنز و اراک و قم را از سر بیرون کنید. آن مکان هایی که فرماندهان تان گفته اند اصلا هیچی ندارد. بیخودی خودتان را خسته نکنید.این جاهایی را که من میگویم را بمباران کنید. حتما به نتیجه می رسید:

۱- ابتدا از توی نقشه تهران میدان پاستور را پیدا کنید. خب حالا یکخورده بروید سمت غرب. اندازه دو انگشت (البته منظورم دوانگشت روی نقشه است). حالا با یک کاسه یا بشقاب یک دایره‌ای بکشید. اینجا همان‌ جای اصلی مخفی کردن اورانیوم غنی شده است. تا میخورند بزنید آنجا را. بیت مقام عظما همانجاست. اون جنتی موش مرده هم همان دور و وراست. خیلی از اراذل و اوباش هم توی همان محوطه وول میخورند. همه بمب های اتمی را در اینجا قایم کرده اند. راست میگم!
اصلا طوری بزنید که با خاکستر یکی بشود تا هم ما از دست زر زر‌های مقام عظما راحت بشویم و هم شما از خطر تهدیدهای سلاح اتمی.

۲- سپس از روی همان نقشه‌تان منطقه جام جم را پیدا کنید. بغل پارک ملت است. یک دفعه اشتباهی نروید بمب بیاندازید روی پارک ملت و درخت و گل و گلکاری پارک را داغون کنی و تفریحات مردم را خراب کنی. برو یکخورده بالاتر٬ آنجا دکل صدا و سیما را می‌بینی. چنان بزن که صدای بزغاله بدهند!

۳- حالا از همان جام جم فرمان را کج کن به سمت شرق. البته شرق شرق هم نه. یک وقت نروی تهرانپارس اشتباهی خانه ما را بمباران کنی!
یکخورده فرمان را بگیر بسمت جنوب شرقی. همینطوری اگر ادامه بدهی و به ترافیک نخوری می‌رسی به قصر فیروزه. آنجا مرکز سپاه است. آنجا که رسیدی اصلا تعارف را بگذار کنار. بزن پودرشان کن اون فلان فلان شده‌ها را. آنجا همان محلی است که بچه‌های مردم را توی سلول‌های شبیه قبر زندانی و شکنجه میکنند.
البته یادم رفت بگم. آنجا پر است از موشکهایی که برای حماس می فرستند به غزه. حسابی صاف صاف کن آنجا را. ثواب داره.

۴- دوباره از قصر فیروزه بیا مرکز شهر. مجسمه فردوسی را که دیدی برو بسمت جنوب. همینطوری که می‌آیی پایین می‌بینی یک جایی شلوغ است و سر یک چهار راه مردم مشغول خرید و فروش دلار و فیلم و نوار و هر چیز غیر مجاز هستند. کاری به کار آنها نداشته باش. آنها همه خودی‌اند. همینطور ادامه بده. دست راست چشمت میخورد به یک ساختمان بزرگ. معطل نکن. بزن درب و داغونش کن. آنجا بانک مرکزی است. این حکومت فقط با پول و اجیر کردن مزدور دارد حکومت میکند. پول که نداشته باشد هیچ غلطی نمی‌تواند بکند. یادت باشد اشتباهی آن ساختمان را با ساختمان سفارت آلمان و یا ساختمان پلاسکو عوضی نگیری! جلو ساختمان پلاسکو یک عده دارند ماهی میفروشند. بیچاره‌ها را نزنی!

۵- قربون دستت٬ موقع برگشت یعنی وقتی که همه کارهایت را کردی و ماموریت‌هایت را انجام دادی٬ سر راهت یکی دو تا بمب هم بزن خانه پدر زن ما شاید زودتر این مادر زن ما به تهران برگردد و ما اینجا از دستش راحت بشیم.

دستت درد نکند. ایشالله یکروز جبران می‌کنیم.

کینه شتری مقام عظما:

این مقام عظمای بلاهت عجب کینه شتری دارد!
تا طرف را له نکند ول کن معامله نیست. اصلا چیزی به نام روحیه بزرگ‌منشی و نگاه پدرانه که لازمه یک رهبر است به هیچ عنوان در وجود این موجود حقیر یافت نمی شود.
مثلا شما برخوردی را که با ابطحی میشود را درنظر بگیرید. اصلا معلوم نیست این بیچاره را برای چی گرفتند و به زندان انداختند. ابطحی توی ماجراهای انتصابات اخیر کاره‌ای نبود و مسئولیتی نداشت. البته آدم معروف و سرشناسی بود و طرفداری‌اش از کروبی و خاتمی قابل کتمان نبود.
دلیل اصلی دستگیری ابطحی و امثال او برمیگردد به کینه دیرینه مقام عظمای بلاهت از دورانی که ابطحی رئیس دفتر خاتمی بود. ظاهرا ابطحی در آن روزها خیال میکرده که رئیس جمهور واقعا شخص دوم مملکت امام زمان است و مثلا صاحب اختیاراتی است و بنابر این رئیس دفتر رئیس جمهور هم برای خودش کسی است و میتواند در برابر سفارشات و خرده فرمایشات بیت رهبری مقاومت کند!
یادم هست وقتی خاتمی مجبور شد ابطحی را عوض کند و جای او را به برادرش بدهد٬ در یک جلسه‌ای که فیلمش از تلویزیون هم پخش شد٬ مقام عظما خرسندی خودش را از این تغییر و تحول ابراز کرد. معلوم بود مقام عظما از ابطحی دل خوشی ندارد.

وقتی ابطحی بازدداشت شد فهمید که ماجرای دستگیری‌اش از کجا آب میخورد و چه کسی پشت این ماجرا قرار دارد.
ابطحی در اعترافاتش سعی کرد چیزهایی را بگوید که باعث رضایت مقام عظما و کاهش غضب و کینه او گردد.
اما خامنه‌ای بعدا در نمازجمعه یا درجایی دیگر گفت: اعترافات متهمان علیه خودشان نافذ و معتبر است!

امروز ابطحی با قرار وثیقه سنگین موقتا آزاد شده و ظاهرا بقیه مغضوبین درگاه ایشان نیز با همین شیوه آزاد خواهند شد ولی متاسفانه تا چند نفر از این بازدداشت شدگان که عمدتا آدم‌های غیر معروف و غیر سیاسی هستند اعدام نشوند کینه ضحاک زمان فروکش نمی کند.

نرخ تجاوز چنده برادر؟

یک بسیجی تازه به دوران رسیده فرمانده اش را توی خیابان می بیند از او می پرسد:
- حاجی! وضع کار و کاسبی چجوره؟ این روزا فی چنده؟
فرمانده میگه: بکنی سیصدهزار تومن - بکنند یک عدد فیش حج عمره.
میگه: لبیک اللهم لبیک!

ملت زیادی زرنگ!

چندی پیش یکی از دوستان قدیمی‌ام برای یک مسافرت یکی دوهفته‌ای به اینجا آمده بود. بعد از سالها دوری دیداری تازه کردیم و ساعتها باهم نشستیم و گپ زدیم مخصوصا درمورد جریانات اخیر. او هم مثل ما آتشش تند بود از دست این همه ظلم و ستم خامنه‌ای و مزدوران نظامی‌اش. میگفت چگونه زن و بچه مردم را کتک میزدند و چه تعداد آدمهای بی‌گناه را بازداشت و شکنجه کردند. اما در مورد خودش چنین گفت:
خوشبختانه من خیلی با هوشیاری عمل کردم و مشکلی برایم پیش نیامد درصورتیکه برای اکثر دوستان و آشنایان دردسرهایی درست شد.
پرسیدم: توی تظاهرات‌ها هم شرکت میکردی؟
گفت: نه. اتفاقا حواسم بود آنروزهایی که قرار بود برنامه‌ای باشد٬ اصلا بیرون نمی‌آمدم و آفتابی نمی‌شدم ولی خبرها را دنبال میکردم!

راستش حالم بهم خورد از هم‌صحبتی با چنین موجود به خیال خودش زرنگی!
بنظر من هیچ عیبی ندارد آدم شهامت رفتن به تظاهرات را نداشته باشد ولی نباید این کار را به حساب هوشمندی و حسابگری و زرنگی بگذارد.
یعنی همه کسانیکه خودشان را برای آزادی و رهایی ایران بخطر می‌اندازند٬ هوشیار نیستند؟ اگر قرار بود همه مثل تو هوشمند باشند آنوقت وای به حال این مملکت!
البته این موضوع جدیدی نیست. توی انقلاب سال پنجاه و هفت هم همینطور بود. یک عده از جان مایه گذاشتند و یک عده «آسه بیا واسه برو گربه به شاخت نزنه» شعارشان بود. البته بعد از انقلاب کلی هم انقلابی شدند و به مال و مناصبی هم رسیدند.

یادم می‌آید چند سال پیش یعنی همان دورانی که در ایران بودم٬ روز رای‌گیری مجلس خبرگان بود که همین دوستم را در خیابان دیدم. شناسنامه‌اش توی دستش بود و میخواست برود رای بدهد. از او پرسیدم: چرا توی این انتخابات مسخره میخواهی شرکت کنی. اینها همه شامورتی بازی است و برای تقویت پایه‌های این نظامه. من که صد سال سیاه حاضر نیستم توی اینجور رای‌گیری‌های الکی شرکت کنم.
همان موقع او گفت: من از یک جای موثقی اطلاع دارم که در آینده نزدیک همه شناسنامه‌ها را چک می‌کنند!!

امان از دست این ملت زیادی زرنگ!!

مجلس ترحیم برای ماهی مغفور:

جای شما خالی٬ چند وقت پیش رفته بودیم ماهیگیری. کنار یک رودخانه آرام و پرآب نشسته بودیم و قلاب ماهیگیری را انداخته بودیم توی آب و مثل این منگول‌ها دو ساعت بی‌حرکت منتظر بودیم و حتی جیک هم نمی‌زدیم تا بالاخره قلاب تکانی خورد و مثل این فیلم‌های خارجی که موقع شکار نهنگ٬ قایق ماهیگیری به این ور و آن ور کشیده میشد٬ ما هم تا کمر بسمت آب کشیده شده بودیم و نزدیک بود تالاپی بیفتیم توی رودخانه. اما امدادهای غیبی مثل همیشه به کمک ما آمد و تلاشهای مذبوحانه استکبار جهانی حاصلی نداشت و ما موفق شدیم به یکی از اهداف بزرگ رودخانه ای دست یابیم.
اصلا باورم نمی‌شد ماهی به این بزرگی به قلاب ما گیر کرده باشد. آخه ما که از اول زندگی شانس نداشتیم. علی الاصول باید به قلاب ماهیگیری ما چیزی توی مایه‌های لنگه کفش و یا قابلمه یا پوشک بچه گیر کند ولی خب٬ چه میشود کرد؟ یکبار هم که شانس در خانه ما را زده که نمیشود قبول نکرد.
با هر بدبختی بود آنرا بیرون کشیدم و انداختم توی خشکی. راستش یک احساس عجیبی داشتم. هم احساس غرور و خوش شانسی بود و هم یک ترس یا دلهره مرموز. یک ماهی بود به این گندگی!

خلاصه وسایل را جمع‌کردیم و ماهی را آوردیم منزل تا تمیزش کنیم و یک دلی از عزا دربیاوریم اما همین که آنرا به عیال نشان دادم شروع کرد به لعن و نفرین کردن که چرا این حیونکی را گرفتی؟! گفتم : خب٬ آدم میرود ماهیگیری که ماهی بگیرد!
گفت: من این حرفا سرم نمیشود. من دلم نمی‌آید به چشمان ملتمسانه این ماهی نگاه کنم. اگر میخواهی خودت باید تمیز کنی. من دست نمیزنم. به این غذاها هم لب نمیزنم!

دردسرتان ندهم با دلی شکسته و قلبی مالامال از ذوق‌زدگی و توی پوزخوردگی تصمیم گرفتم خودم ماهی را پاک کنم اما همین‌که با چاقو شکم ماهی را شکافتم با کمال تعجب دیدم یک خروار تخم‌های طلایی توی شکم اون بیچاره بود. با دیدن این صحنه گریه و شیون عیال بلند شد و همه مستندات قانونی علیه من بود تا بعنوان یک آدم سنگدل در شعبه‌ای از دادگاه لاهه که در خانه ما مستقر است بعنوان جنایتکار جنگی محکوم شوم.
با آن قشقرق و اغتشاشات ما کلا از خیر ماهی درست کردن گذشتیم و ماهی را یکجوری سر به نیست کردیم و تصمیم گرفتیم از این به بعد دور و بر اینجور قرتی بازی‌ها و تفریحات ناسالم نرویم.
اما از آنروز تاکنون همچنان فضای سنگینی بر خانه ما حاکم است و کسی جرات لبخند زدن و باز کردن نیشش را ندارد. فعلا تا چهل روز عزاداری داریم و همه چیز تعطیل است!

یادم آمد اوایل جنگ٬ توی یکی از مناطق جنگی غرب کشور بودیم. یکی از روشهای ماهیگیری توی رودخانه‌های آنجا استفاده از نارنجک و مواد منفجره بود. با پرت کردن یک نارنجک به درون رودخانه٬ موج انفجار باعث میشد ماهی‌ها بیهوش شوند و می‌افتادند روی آب. تعداد آنها آنقدر زیاد بود که تند و تند آنها را از روی آب با دست میگرفتیم و پرت میکردیم توی خشکی. اصلا هیچ احساس بدی هم نداشتیم. خیلی هم کیف میکردیم.
اما الان ماهی را که میگیریم٬ از کرده خود پشیمان میشویم و برای آن مغفور از دست رفته نیز عزاداری راه می‌اندازیم.
بنظر شما دلیل این همه تغییر و تحول در چیست؟
چقدر تفاوت در بین انسانها وجود دارد که یکی تحمل دیدن چشم های ملتماسانه یک ماهی را ندارد و دیگری چارپایه را از زیر پای یک انسان ملتمس و نادم می کشد؟

عاقبت کبوتر خوشبختی رید روی شانه ما:

امروز این ایمیل رسید از دست محبوبی بدستم:

Hello,
I am a young single beautiful and sexy girl never married seeking true love for a long/short term relationship with marriage potentials,i am happy to contact you after going through your profile in
.... which got my interest! i -will love us to be good friends or a lot more!!
You can contact me through mail so that i will send you my photos,till i hear from you,bye and kisses


از امروز وبلاگ نویسی تعطیل!

پاسخ روسیه به گروهبان گارسیا:

جناب آقای توپولوف!
گفته بودی چرا ما موشکهای اس ۳۰۰ را تابحال تحویل نداده ایم و از این بابت دلخور شده بودی.
جهت اطلاع توپول موپول خودم باید عرض کنم که:
همانطور که توی این سی ساله از شما بسیار شنیده‌ایم بزرگترین سلاح ایمان است و ایثار. شما که بحمدلله معدن ایمان هستید٬ و ایثار از سر و روی شما می‌بارد دیگر اس-۳۰۰ را میخواهید چکار؟
حالا اگر خیلی پول‌ توی جیب‌تان باد کرده و میخواهید حتما به ما بدهید آن چیزی است قابل تامل که باید روی آن فکر کنیم. فعلا پولها را رد کنید بیاد تا مثل راه‌اندازی بوشهر٬ شما را توی نوبت بگذاریم.
ضمنا عزیزم شما خودت یک پا موشک اس سیصدی. دیگر موشک میخواهی چیکار. تو در هر نقطه که منفجر بشی٬ خسارتی به مراتب شدید‌تر از انفجار هیروشیما و ناکازاکی به بار می آوری.
خلاصه به آقای عظما سلام برسان و بگو اگر از این بمب‌های گوشتی و دنبه‌ای باز هم داره٬ ما حاضریم بخریم.

«بزرگترین جرم» در هر کشوری چگونه تعبیر میشود؟

تقریبا در همه کشورهای دنیا «جرم» وجود دارد. دزدی٬ آدم‌کشی . کلاهبرداری و اذیت و آزار دیگران در همه‌جا هست. البته ممکن است در یک نقطه این جرم‌ها زیاد باشد و در جای دیگر خیلی کم.
در هر کشوری به تناسب حساسیت فرهنگی و یا بر اساس نحوه نگرش مدیران جامعه نسبت به جرم‌زدایی٬ تقسیم بندی های مختلفی از جرم صورت میگیرد: مثلا بعضی از جرمها کوچک هستند و بعضی جرم‌ها بزرگ. بعضی کارها بزرگترین جرم محسوب میشوند و برخی دیگر جرم های معمولی.
حالا ببینیم بزرگترین جرم در کشورهای مختلف جهان چیست:

در امریکا: بزرگترین جرم در امریکا این است که بطور اشتباهی از یکی از کشورهای تروریست پرور بصورت ترانزیت عبور کرده باشی.
اگر بفهمند شما چنین جرم بزرگی را مرتکب شده‌ای٬ چنان چوبی توی آستین‌ات می‌کنند که صدای بن‌لادن بدهی.

در کانادا: بزرگترین جرم در کانادا این است که خدای‌ناکرده خدای ناکرده خدای ناکرده زبانم لال٬ یک مردی با زنش دعوا کند.
چنان بلایی سر آن مرد بیچاره می‌آورند که حتی اگر آن خانمه هم بگوید اشتباه کردم. اصلا از اول تقصیر من بود. ولش کنید٬ دولت کانادا ول کن معامله آن مرد نیست!
یکی دیگر از جرم های خیلی بزرگ در کانادا برای تازه واردین به این کشور نداشتن تجربه کار کانادایی است! کسی که مرتکب این جرم بزرگ شود باید مدتی سماق بمکد!

در سوئیس: بزرگترین جرم در این کشور پول شویی است. هیچوقت توی سوئیس هوس شستن اسکناس‌های تان را نکنید و از شستن آنها با آب و صابون خودداری کنید. بگذارید همینطوری گند و کثافت از سر و رویشان ببارد.

در اسرائیل: بزرگترین جرم در اسرائیل این است که اصولا ندانی هالوکاست چی بوده.
چند سال پیش با یکی از پیرمردهای یهودی گپ میزدم. از من پرسید هالوکاست را توی تاریخ خوانده ای. صادقانه گفتم: نه. هالوکاست چیه؟
نزدیک بود با عصای چوبی اش محکم بزند توی ملاجم.
احمدی نژاد یک کار خوبی که کرد این بود که باعث شد ما برویم تاریخ را بخوانیم و بفهمیم هالوکاست واقعیت داشته و حالا پیش دوستان یهودی اطلاعات ما بیشتر از آنهاست.

در چین و کره: بزرگترین جرم در چین خندیدن به هنگام رانندگی است. آخه این چینی‌ها آنقدر چشمهایشان کوجیک است که موقع خندیدن کاملا بسته میشود و ممکن است تصادف کنند.

در عربستان: بزرگترین جرم در عربستان این است که موقعی که اذان می‌دهند بجای اینکه مغازه‌ات را ببندی و بروی نماز بخوانی٬ الکی توی خیابان راه بروی و یا از ساختمانها عکس بگیری.

در جمهوری اسلامی: در این نظام گل و بلبل٬ بزرگترین جرم شک کردن است. شک کردن در صحت انتخابات مخدوش.
توی این کشور هر جرم و جنایتی میخواهی بکنی آزاد هستی جز یک چیز و آن اینکه مبادا انتصابات را زیر سوال ببری.
توی روز روشن شش نفر مرد سبیل کلفت می‌ریزند به یک خانم تجاوز می‌کنند٬ انگار نه انگار جرمی اتفاق افتاده. آقایون کک‌شان نمی‌گزد اما مبادا کسی حواسش نباشد و یکبار کلمه تقلب را بزبان بیاورد. چنان او را در کهریزک مورد تجاوزات اسلامی قرار میدهند که هرگز صحت انتخابات را فراموش نکند.
کلام آخر اینکه:
در کشوری که بزرگترین جرم٬ شک کردن در انتخابات باشد بقیه جرم‌ها مثل قتل و تجاوز و آدمکشی جرم‌های کوچک و پیش پاافتاده می‌شوند.

کانادا باید قاتل زهرا کاظمی را تحویل جمهوری اسلامی دهد.

آقاجان آدم نباید در مقابل استکبار جهانی کم بیاورد. باید محکم با سر رفت توی شیکم دشمن!
باید از دشمن طلبکار هم بود. دنیا دنیای پرروهاست. خجالت مجالت را بگذارید کنار.
ما باید از انگلیس بخواهیم قاتل ندا را تحویل دهد.
از کانادا بخواهیم قاتل زهرا کاظمی را تحویل دهد.
از آلمان بخواهیم قاتل یا قاتلین رستوران میکونوس را تحویل ما بدهد. آخه تا کی میخواهند لفت بدهند؟
از کشورهای اروپایی بخواهیم هرچه زودتر کسانی را که باعث شدند ما در زندان اوین عده ای را اعدام کنیم را هرچه زودتر به ما تحویل دهند.
از کشور موریتانی بخواهیم که عاملین تجاوز در کهریزک را به ما تحویل دهد. (شما موریتانی را دست کم نگیرید که الان خودش را به موش مردگی زده. در اصل وقایع بعد از انتخابات همه‌اش زیر سر اون موریتانی آب زیر کاه بوده)

در کجای کاریم؟ (قسمت ۲):


وقتی نگاهی به پشت سر می‌اندازیم چند عامل در گسترش و عمیق‌تر شدن اعتراضات مردمی موثر‌تر می‌بینیم. مهمترین آنها عبارتند از:

۱- نابخردی مقام عظما
از روزی که حضرت آقا توی نمازجمعه تهران از تقلب در انتخابات حمایت کرد و سرنوشت خودش را با سرنوشت احمدی‌نژاد گره زد و با زبان تهدید با مردم سخن گفت٬ اوضاع روز به روز برایش وخیم‌تر شد.

۲- صدا و سیما
یکی از عوامل موثر در تقویت جنبش آزادیخواهی مردم ایران در چند ماه اخیر نقش صدا و سیما بود. واقعا مدیران صدا و سیما کمک خیلی زیادی در شعله‌ور کردن آتش اعتراضات مردم داشتند. دستشان درد نکند. آنقدر حمایت‌های خرکی از تقلب در انتخابات کردند که نتیجه معکوس گرفتند.
شعور مردم را به بازی گرفتن نتیجه‌اش همین میشود آقاجان!

۳- سپردن زمام امور به نظامیان
هر وقت هر کاری را دادند به سپاه٬ آخرش یا به نوشیدن شربت شهادت ختم شد و یا نوشیدن جام زهر.
اینها هشت سال جنگ با عراق را لفت دادند. کلی خسارت به این مملکت زدند. گروه گروه بچه‌های مردم را روی مین فرستادند و آخرش یک لیست از اقلام مورد نیاز تهیه کردند و دادند خدمت امام! که اگر دو سه تا بمب اتمی و فلان مقدار هواپیما و توپ و نفربر و نیروی انسانی و غیره داشته باشیم می‌توانیم جنگ را ادامه بدهیم!
خب. مرد حسابی! این را از روز اول میگفتی نه بعد از هشت سال!
این از وضعیت مدیریت جنگ‌شان.
بعد آمدند وارد کارهای عمرانی و سدسازی و جاده‌سازی شدند. آنچنان گند زدند به زیرساخت‌های اقتصاد این مملکت که صد تا ادم عاقل هم نمی‌توانند آنها را درست کنند.

بعد هم مثلا خیر سرشان آمدند انتخابات را مدیریت کنند. هنوز نتایج رای‌گیری را اعلام نکرده بودند که ریختند همه ستادها را مهر و موم کردند و افراد آنجا را بازداشت کردند. یعنی دست خودشان را از قبل رو کردند.
وقتی کار را بسپارند دست افراد کم هوشی مثل گروهبان گارسیا نتیجه بهتر از این نمیشود. برنامه کودتا را پیشا پیش لو داد.
سپاه خیال میکرد با برخوردهای چکشی میتواند کنترل اوضاع را بدست گیرد.

۴- انعکاس جهانی کشتار مردم بی گناه
تا بحال افراد بیشماری طی این سی سال توسط این نظام کشته شده اند ولی همواره بی سر و صدا و دور از چشم مردم.
اما توی این وقایع اخیر کسانی که کشته شدند و خونشان ریخته شد نه مبارزان سیاسی بودند و نه اعضای گروههای برانداز. اینها عده‌ای از مردم عادی و معمولی این کشور بودند که هیچ اقدامی علیه این نظام نکرده بودند و کاملا مظلومانه کشته شدند و انعکاس کشته شدن آنها در داخل و خارج به ضرر حاکمیت تمام شد.
من معتقدم خون بی‌گناه ریختن اثر وضعی دارد. یعنی باعث سرنگونی و بدبختی قاتل و مسببین و دستور دهندگان آن میشود. بقول معروف از خون جوانان وطن لاله آزادی خواهد رویید.

ادامه دارد....

در کجای کاریم؟

یادش بخیر زمانی که به کوهنوردی میرفتیم٬ هراز گاهی روی تخته سنگی می‌نشستیم و هم نفسی تازه میکردیم و هم وضعیت خودمان را ارزیابی میکردیم که ببینیم در کجای کاریم.
این ارزیابی دو قسمت مهم داشت: نگاهی به پایین ( یعنی قبلا کجا بودیم) و دیگری نگاه به بالای قله (یعنی تا رسیدن به هدف چقدر فاصله داریم).

این ارزیابی باعث میشد که هم روحیه‌مان تقویت شود و اعتماد به نفس‌مان بالا رود و هم اینکه می‌توانستیم تخمین بزنیم با این روند و سرعت٬ چه موقع به قله خواهیم رسید.

مبارزه مردم ایران برای رسیدن به آزادی را میتوان به همان کوه‌پیمایی و کوه نوردی تشبیه کرد که لازم است هر از چند گاهی نگاهی به پشت سر و پیش رو داشت و دید در کجای کاریم.

نگاهی به پشت سر:
یادتان می‌آید چند سال پیش سر چه چیزهای ابتدایی و پیش پاافتاده با هم بحث میکردیم؟ برای خیلی از مردم باور این نکته مشکل بود که رهبران این نظام به هیچ اصول اخلاقی پایبند نیستند و اگر لازم باشد به روی مردم اسلحه می‌کشند و خون آنها را می‌ریزند.
خوشبختانه وضعیت کنونی مردم ایران نسبت به گذشته و مخصوصا نسبت به همین چند ماهه اخیر بسیار امیدوارکننده است. هویت اهریمنی و ضدمردمی نظام برای مردم فاش شده. تقریبا همه می‌دانند که اینها در انتخابات تقلب کردند. همه میدانند که این نظام هیچ مشروعیتی ندارد. چه در داخل و چه در خارج.
سطح آگاهی‌ها و مطالبات مردم را هم میتوان از شعارهایشان تشخیص داد. مطالبات مردم از تغییرات سطحی فراتر رفته و اصل ولایت فقیه را نشان گرفته است. علی‌رغم همه تهدیدات و شانتاژهای صدا و سیما و مطبوعات وابسته و فیلترینگ و پارازیت‌ها٬ اوضاع بر وفق مراد حاکمان نیست و روزبروز سنگربندی مردم علیه نظام مستحکم‌تر خواهد شد.
چه کسی باور میکرد روزی بیاید جوانانی که در دوران حاکمیت همین نظام متولد و بزرگ شده‌اند٬ بی‌مهابا شعار مرگ بر خامنه‌ای سر دهند؟ چه کسی به آنها این آگاهی را داد که خامنه ای یک موجود ذلیل و زبونی بیش نیست و هیچ یک از القاب دهن پرکن او تقدس آفرین نیست؟
چه کسی باور میکرد روزی فرا برسد که یک جوان دانشجو در حضور خامنه‌ای او را به چالش بکشد و سوء مدیریت او را گوشزد کند؟
واقعا مسیر پرسنگلاخی را ملت ایران طی کرده و الان بر فراز همه آن چم و خم‌های گذشته ایستاده است.

ادامه دارد....

کشف جدیدترین گونه های جنبش سبز:


دانشمندان سبزشناس تاکنون موفق شدند ۹ نوع جنبش سبز را شناسایی کنند که عبارتند از:

سبز وطنی (مال مردم داخل کشور است که دمشان گرم)
سبز چمنی (مربوط به ایرانیان خارج کشور است که معمولا محل تجمعات آنها روی چمن پارکهاست. آنها هم دمشان گرم)
سبز نبوی (مال ابراهیم نبوی و شرکا)
سبز خرکی (مال بسیجی‌ها و حزب‌اللهی‌هاست)
سبز حشری ( این مال اخونداست)
سبز کپکی (وای وای وای این مال خواهران زینب است)
سبز چپکی ( وابسته به حزب توده و گروه‌های چپ)
سبز نمکی (مال ایرانیان بانمک است مخصولا نمکی‌ها)
سبز خاله زنکی (اینها بجای اینکه بفکر سرنگونی نظام باشند از صبح تا عصر حرفهای خاله زنکی میزنند و تحلیل‌های آبکی می‌نویسند)

متن قرارداد پیمانکاری سرکوب تظاهرات ۱۳ آبان منتشر شد:


قرارداد مقاطعه‌کاری سرکوب تظاهرات مردمی سیزده آبان از سوی دفتر مقام عظمای مسلمین جهان از یکسو بعنوان کارفرما و پایگاه بسیج مساجد از سوی دیگر بعنوان پیمانکار بشرح زیر منعقد میگردد:
موضوع قرارداد: کتک زدن٬ لگدپرانی٬ عربده‌کشی٬ استفاده از فحش‌های رکیک٬ برخورد فیزیکی و دستگیری و تجاوز به مردم بمنظور حفظ نظام مقدس
مدت قرارداد: از ساعت ۸ صبح تا هر وقت که مردم پراکنده شوند
مبلغ قرارداد:
طبق توافق طرفین قیمت پایه عملیات مختلف پیمانکار مطابق جدول زیر خواهد بود:
- عزیمت به محل درگیری توسط اتوبوس‌های بسیج چهار صد هزار تومان بهمراه ناهار و نوشابه اضافی
- داشتن ریش٬ موهای نامرتب و پوشیدن لباس‌های اتو نشده٬ بدست گرفتن باتوم و زنجیر و پنجه بکس و عربده کشی مجموعا سیصد هزار تومن بدون کسورات قانونی
- دادن شعار«خونی که در رگ ماست هدیه به رهبرماست» به ازای هر عدد شعار ده هزار تومن
- دادن فحش های ناموسی به مردم و کروبی و موسوی به ازای هر دفعه بیست هزار تومن
- کتک زدن با باتوم پنجاه هزار تومن
- استعمال باتوم صد هزار تومن
- دستگیری و انتقال مردم به بازداشتگاهها هر نفر از پانصد هزار تومن تا یک میلیون تومن (چاق و چله‌ها گرانتر حساب میشوند و لاغر و مردنی‌ها ارزانتر)
نحوه پرداخت:
مبلغ چهارصد هزار تومن بصورت علی‌الحساب در موقع عقد قرارداد از سوی کارفرما به پیمانکار پرداخت میشود و بقیه مطابق صورت وضعیت عملکرد پیمانکار در پایان عملیات مقاطعه‌کاری و تایید ناظر پس از کسر کسورات قانونی شامل بیمه و مالیات و سهم امام و خمس و زکات و غیره مشروط به رضایت و تمایل کارفرما بصورت اقساط از سوی کارفرما به پیمانکارپرداخت خواهد گردید.

تبصره: از انجام هرگونه تجاوز جنسی در ملا عام خودداری شود. قرارداد این کار قبلا بدون انجام تشریفات اداری و برگزاری مناقصه به شرکت‌های وابسته به سپاه پاسداران واگذار گردیده است.
خداوند به طرفین خیر و برکت عنایت فرماید.

محل امضای کارفرما
سید علی عظما

محل امضای نماینده بسیج
همان بسیجی دهان گشاد

ماشالله به این همه حافظه:

توی این وبلاگستان دو نفر هستند که حافظه عجیبی دارند. یکی از آنها آقای افراسیابی است که اسم و مشخصات تمام همکلاسی‌های دبستانی‌اش را یادش هست و حتی قادر است شماره شناسنامه معلم کلاس دوم خود را نیز برای شما بگوید.
نفر دوم همین نیک آهنگ است. ماشالله بزنم به تخته حافظه‌اش بینظیر است. او خاطرات یک سالگی و شش ماهگی‌اش را هم به یاد دارد. تازه این که چیزی نیست. او حتی لحظه متولد شدنش را هم یادش هست. اول قرار بوده ساعت مثلا ۵ بدنیا بیاید ولی با چند ساعت تاخیر ساعت ۷ و بیست و سه دقیقه بدنیا آمده و قیافه ماما و پرستارش را هم به یاد دارد.

برعکس این دوستان خوش حافظه٬ من حافظه خوبی ندارم . اصلا یادم نیست دیشب شام چی خوردم چه برسد به یادآوری اعماق تاریخ.
من هرچه بخودم فشار آوردم تنها دو سه خاطره از دوران کودکی به یاد دارم که با کمال تعجب موضوعات همه‌شان بی‌ناموسی و مستهجن است. مثلا واقعه دردناک ختنه‌شدن‌مان یکی از آنهاست که قبلا ماجرایش را برایتان نوشته‌ام.
یکی دیگر از خاطرات دوران کودکی‌ام حمام عمومی رفتن همراه مامانم بود. البته من فقط یک بارش را یادم می‌آید و آن هم یک سکانس از آن فیلم پورنو را . ظاهرا بقیه صحنه‌های مهیج‌اش توی حافظه‌ام سانسور شده یا از بین رفته. تازه آن یک صحنه هم خوب و واضح نیست. یعنی تصویرش خیلی خش دارد و بقول امروزی‌ها رزولوشن تصویر بالا نیست. مثلا اون پیرزنی که کنار حوض حمام نشسته بود و داشت ممه‌های آویزانش را با لیف و کف صابون می‌شست به وضوح در خاطرم نیست. یک فضایی پر از بخار٬ پر از سر و صدا و شلوغ پلوغ بود. همچنین احساس ترس و دلهره از شستن کله‌ام توسط مادرم مهمترین دغدغه آن لحظه هایم بود و دیگر بفکر استفاده از منابع طبیعی محیط اطراف نبودم.. آخه مادرم هروقت میخواست کله مرا با لیف و صابون بشورد چنان محکم می‌شست که جیغ آدم بهوا بلند میشد. درست عین رخت شستن توی تشت!
چنان کله ما را توی دستانش فشار میداد و می‌چلوند که تمام آرشیو خاطرات و صحنه‌های سکسی توی حمام در ذهنمان آسیب میدید و بهمین دلیل من امروز چیز زیادی از آن موقعیت‌های تکرار نشدنی به یاد ندارم متاسفانه.

یکبار هم نمیدانم چند ساله بودم. شاید دو ساله. شاید سه ساله. شاید چهارساله ولی مطمئن هستم که سی چهل ساله نبودم. هنوز مدرسه نمیرفتم. بهرحال داشتیم با دختر همسایه‌مان که اسمش طاهره بود مامان بازی میکردیم. طاهره چشم و گوشش باز بود و من هنوز خنگ بودم و خیلی چیزها را نمیدانستم.
خلاصه در خلال همین مامان بازی٬ مثلا موقع خوابیدن شد. طاهره عروسکها را که مثلا بچه‌های ما بود خواباند و بعد آمد سراغ من. یک پتو یا لحافی را روی خودمان کشیدیم و ادای خوابیدن را درآوردیم. ناگهان دیدم طاهره دست زد به دم و تشکیلات ما!
ما که انتظار چنین کاری را نداشتیم و تابحال توی مخیله‌مان هم چنین چیزی نمی‌گنجید فورا بلند شدیم و بغض کنان از اتاق زدیم بیرون. حالا گریه نکن کی گریه کن! چنان گریه‌ای براه انداختم که خانم‌های توی حیاط بسراغم آمدند و وقتی ماجرا را فهمیدند زدند زیر خنده و کلی دلداری‌ام دادند.

هی روزگار!... کجایی طاهره خانم که الان بهت نشان بدم مامان بازی یعنی چه!


دردسر دینگ دینگ موبایل:

خفه شدیم از بس به این مادرخانم بسیار محترم و باهوش مان توضیح دادیم که این صدای دینگ دینگ مال دریافت اس ام اس‌ است و کسی پشت خط نیست.
باز هربار که صدای دینگ دینگ موبایل ما در‌می‌آید میگوید: چرا جواب مردم را نمیدی؟!
آخه شما بگین من چجوری این مسئله را توضیح بدم؟

رزمندگان اسلام با نفوذ به عمق مواضع دشمن٬ خود را تسلیم آنها کردند:


برادرها خسته نباشید!
با این طرح و عملیات غرورآفرین شما از این به بعد ارتش آمریکا باید برود بوق بزند. رکورد زدید واقعا!
عملیات برون مرزی که میگن یعنی این.
برادران عزیز سپاه برای ضربه زدن به مواضع گروه جندالله طی یک عملیات برق‌آسا خود را به عمق خاک دشمن رساندند و فورا تسلیم قوای متخاصم گردیدند. حالا باید مدتی تخم مرغهای پاکستانی‌ها را مالش بفرماییم تا اجازه بدهند رزمندگان اسلام به مواضع قبلی خود برگردند.
در همین رابطه یک مقام معظم که نخواست نامش فاش شود به خبرنگار ما گفت:
ما اصولا برنامه‌ای برای ضربه زدن به مواضع جندالله را نداشته‌ایم و آنرا بشدت تکذیب میکنیم. قصد ورود رزمندگان ما به خاگ پاکستان فقط خرید چند کیسه برنج باسماتی بوده و بس.

تازه‌های علمی و تکنولوجی:


من تصمیم گرفته‌ام هر هفته یکی از جدیدترین دستاوردهای علمی و تکنولوجیکی جهان را به شما معرفی کنم. برای همین منظور قصد دارم هفته‌ای یکبار به فروشگاههای زنجیره‌ای معروف در کانادا و آمریکا مثل فیوچر شاپ یا فود بیسیک , دالر استور سری بزنم و اگر دستگاه یا وسیله‌ای جدیدی را در آنجا دیدم٬ خبرش را هم برای اطلاع شما بنویسم.
دیروز رفته بودم فروشگاه فیوچر شاب.
یک دستگاهی دیدم آورده بودند خیلی جالب بود.
این دستگاه را دانشمندان امریکایی ما در زیر زمین خانه شان اختراع کرده‌اند و اکنون در قالب یک شرکتی به نام اسلینگ پلیر آنرا به بازار عرضه می‌کنند.
این دستگاه این قابلیت را دارد که شما هر آنچه که در تلویزیون خانه‌تان می‌بینید٬ آنرا بتوان در هر نقطه دیگری از جهان توسط کامپیوترتان و یا گوشی تلفن‌تان دید. مشروط به اینکه اینترنت پرسرعت داشته باشید.
مثلا فرض کنید من این دستگاه را به تلویزیون خانه‌مان متصل کرده باشم و به مسافرت بروم. مثلا می‌روم به کشور شاخ افریقا.
خب. وقتی که شب به هتل برمیگردم لب تاپم را روشن می‌کنم و میتوانم ببینم عیالم و مادر زن بسیار دوست داشتنی‌ام دارند چه فیلم‌هایی را در غیاب من می‌بینند. اگر خدای ناکرده فیلم‌های مستهجن ببینند فورا به آنها زنگ می‌زنم و میگویم: بزن یک کانال دیگه! اخلاق‌تان خراب میشود!
آنها هم تعجب می‌کنند که من از کجا فهمیده‌ام.
مورد دیگر استفاده این دستگاه این است که مثلا شما علاقه زیادی دارید حتما سخنرانی‌های آقا را از سیمای جمهوری اسلامی ببینید و اگر یک روز چهره ایشان و رهنمودهای گههربار ایشان را نبینید و نشنوید اعصابتان خراب میشود ولی مشکل‌تان این است که نمی‌توانید همیشه پای تلویزیون بنشینید و آن برنامه جالب و دل‌انگیز ایشان را ببینید. مجبور هستید بیرون بروید و کار کنید تا یک لقمه نان برای زن و بچه تان دربیاورید.

با استفاده از این دستگاه می‌توانید در حین کار و به هنگام راه رفتن و حتی دستشویی رفتن و غیره٬ سخنرانی‌های آقا را توی گوشی موبایل خود ببینید و یا از خطبه‌های نماز جمعه آقای جنتی و احمد خاتمی لذت ببرید.
هفته دیگر در مورد جدیدترین اختراعات بشر در صنعت الکترونیک یعنی رادیو گوشی صحبت می کنیم. منتظر باشید


هر که دارد هوس غزه و لبنان بسم‌الله!

هر کس میخواهد جانش را فدای غزه و لبنان فدا کند بسم الله.
هر کس میخواهد پولهای توی جیبش را بریزد توی حساب مردم خوشگذران لبنان بسم الله.
هر کس میخواهد فرش زیر پایش را بفروشد و پولش را بدهد به گردن کلفت‌های حماس بسم الله.
هرکس میخواهد تا آخر عمرش علیه صهیونیسم و اسرائیل خودش را جر بدهد بسم الله.
اصلا اگر راست میگویید بلند شوید بروید غزه یا لبنان بجنگید تا ملت هم از دست شما راحت شوند.

بنظر من بهترین و ناب‌ترین و مردمی‌ترین شعار سی ساله اخیر مردم ایران همین شعار معروف« نه غزه٬ نه لبنان٬ حانم فدای ایران» است. دستش درد نکند هر کس این شعار را درست کرده است. این شعار بدجوری اعصاب آقایون را خط خطی کرده. مثل اینکه کک افتاده باشد توی تنبانشان. آرام و قرار ندارند. همه آرمانهای سی ساله خودشان را امروز سراب می‌بینند.

توصیه من به جوانان عزیز این مرز و بوم این است که اتفاقا بخاطر لج این آقایون متحجرهم که شده در تجمعات خود ٬ بیشتر از این شعار استفاده کنید.

آقای قرائتی! آقای خزعلی و دیگران!
شما هم هرشب صدبار از روی این شعار «نه غزه٬ نه لبنان٬ جانم فدای ایران» بنویسید و بدهید مبصرتان آنرا خط بزند! تا شاید معنی آنرا بفهمید.

دستگیری در مراسم دعای کمیل نشانه چیست؟


شاید برای برخی از شما این تصور پیش آمده باشد که با این وضعیت موجود٬ امکان سقوط نظام جمهوری اسلامی کمی دور از واقعیت باشد. اینها صندلی قدرت را دو دستی چسبیده‌اند و با زبان خوش حاضر نیستند آنرا به صاحبان اصلی‌اش یعنی مردم واگذار کنند. کارشان به جایی رسیده که در روز روشن در انتخابات تقلب می‌کنند و معترضین به انتخابات را زندانی میکنند.
کشورهای غربی هم دنبال منافع خودشان هستند و هر روز دارند این رژیم منزوی و فاقد پشتوانه مردمی را می‌دوشند و کاری به گرفتاری‌های مردم ایران هم ندارند و لذا امیدی به کمک آنها نیست.
خب. با این اوصاف ممکن است به این نتیجه برسید که اینها حالا حالاها ماندنی هستند.

اما بنظر من اینطور نیست. این حکومت حتی اگر بوسیله اعتراضات مردمی و یا کودتا نیز ساقط نشود٬ (که البته اینطور نیست)٬ ولی باز مسیری که سردمداران این نظام در آن قرارگرفته‌اند مقصدی جز استحاله کامل آن برایشان وجود ندارد.
اگر دقت کنید در طول تاریخ ایرانیان همیشه برای بیرون رفتن از تسلط بیگانگان از یک شیوه عجیبی استفاده کرده‌اند. آنها با هوشیاری و ذکاوت طرف مقابل را بدون سر و صدا در خود حل کرده‌اند. مثلا ببینید با چه مکانیسمی با تسلط اعراب و یا حکمرانان مغول‌ رفتار کردند و دوباره قدرت را بدست گرفتند؟ مثالها فراوانند که از آنها می‌گذریم.

بنظر من کار جمهوری اسلامی دیگر تمام شده واز درون پوسیده شده. تئوری دیانت ما عین سیاست ماست دیگر گندش درآمده و اکثریت قاطع مردم به این نتیجه رسیده‌اند که دین ازحکومت باید جدا باشد و تا دخالت مذهب و روحانیون هست آب خوش از گلوی کسی پایین نمی‌رود.
امروزه همه فهمیده‌اند که تئوری ولایت فقیه آقای خمینی یک تثوری شکست خورده و مسخره است که با هیچ موازین عقلی٬ دینی٬ منطقی٬ حقوق بشری و دمکراسی مطابقت ندارد.
و خوشبختانه این را فقط روشنفکران لائیک نمیگویند بلکه بسیاری از نیروهای وابسته به این نظام نیز بدان معترف‌اند.
روز به روز جمهوری اسلامی دارد از آرمان‌های اولیه خود دست بر‌میدارد و بطلان همه آن چیزهایی را که زمانی بعنوان خط قرمز قلمداد میکرد و عده بسیاری را بخاطر آن مورد تهمت و افترا قرار میداد٬ بر همه و بخصوص بر نیروهای خودی ثابت گشته و اکنون این حکومت مجبور است که از همه آن آرمان‌ها عدول کند. این روزها جام‌های زهر پی در پی به حلق رهبران این نظام خالی می‌شود.
خب. نظامی که از درون خالی شود٬ کم کم تبدیل به همان چیزی میشود که دیگران میخواستند بدون اینکه اسمش عوض شود. این معنی‌اش همان استحاله است که دارد اتفاق می‌افتد.
البته این استحاله ابتدا از لایه‌های بیرونی این نظام شروع میشود و کم کم مردم داخل نیز از آن بهره‌مند خواهند شد. یعنی ابتدا همه تابوهای خارجی این نظام از بین خواهند رفت و در نهایت مجبور به تن دادن به فضای باز سیاسی در داخل خواهند شد.
در مرحله اول آنها با امریکا و اسرائیل دست خواهند داد و مجبور خواهند شد دست از فتنه‌گری‌ها در غزه و لبنان و عراق و دیگر جاها بردارند. غنی‌سازی هسته‌ای را هم که متوقف کرده‌اند و درآینده بدون سر و صدا همه سانتریفوژها را سوار کامیون می‌کنند و تحویل آژانس اتمی خواهند داد.
بعد این عقب‌نشینی‌ها ادامه خواهد داشت و به گسترش روابط دیپلماسی و اقتصادی خواهد رسید. مرزها را مجبورند باز کنند. پای شرکتهای خارجی بازترخواهد شد. رفت و آمد‌ها٬ سرمایه‌گذاری‌ها٬ تضمین‌های دوجانبه و داد و ستدهای سطح بالا و ارتباط با جهان آزاد٬ جمهوری اسلامی را در نقطه‌ای خواهد رساند که راه بازگشتی را برای خودنخواهد دید.
یعنی یک زمانی آقایان بیدار خواهند شد که دیگر کار از کار گذشته و دیگر جلوی مظاهر تمدن و ارزش‌های مورد قبول جهانی را نمی‌توان گرفت. رسانه‌ها و تبادل اطلاعات گسترش خواهند یافت و دیگر قادر نخواهد بود در مقابل استانداردهای زندگی مطابق سلیقه‌های جهانی مقاومت کند.
دور نیست آن زمانی که وقتی پیچ تلویزیون جمهوری اسلامی را باز می‌کنیم و میخواهیم اخبار را ببینیم٬ اخباری از این دست را شاهد باشیم:

- مقام معظم رهبری در دیدار امروز با جمعی از عرق فروشان خیابان لاله‌زار فرمودند: مشروبات الکلی غربی باعث فساد و انحراف جوانان ما میشود. ما باید از منابع داخلی خود مطابق موازین شرعی عمل کنیم. اگر قرار شود بین ودکا با شامپاین یکی را انتخاب کنیم باید عرق سگی را انتخاب کنیم.
در پایان این دیدار تعدادی از اعضای انجمن اسلامی عرق خوران بازار با سر کشیدن گیلاس‌هایی از مشروبات الکلی در محضر ایشان مراتب وفاداری و تبعیت خود را از رهنمودهای مقام شامخ ولایت ابراز نمودند.
مقام عظما هم به آنها فرمودند: طیب الله انفاسکم!

- صبح امروز آنجیلا جولی و جونیفر لوپز در راس هیئتی بلند پایه برای یک دیدار رسمی و تحکیم روابط دوستی وارد کشورمان شدند و مورد استقبال گرم آیت الله جنتی قرار گرفتند.
- هیئت متوسلین به امام سیزدهم پایگاههای بسیج جهت شرکت در یک اردوی فرهنگی وارد سواحل آنتالیا شدند.
- خط تولید لباس‌های مستهجن و کرم های حجیم کننده توسط رئیس جمهور محبوب‌مان افتتاح گردید. قبلا در این مرکز تولیدی٬ فقط شورت مامان‌دوز مونتاژ میشد.
- فرمانده نیروی انتظامی اعلام کرد از این به بعد با کسانی که حجاب را رعایت کنند شدیدا برخورد خواهیم کرد. از خواهران محترم تقاضا داریم فقط مینی‌جوب و دامن‌های کوتاه بپوشند و از اسراف بپرهیزند.
- برزیل اعلام کرد که برنامه سالانه کارناول‌های خیابانی خود را به قم منتقل خواهد کرد تا به همراه طلاب عزیز مشترکا برنامه اجرا شود.

- شب گذشته جمعی از عناصر ضدانقلاب در حال خواندن دعای کمیل دستگیر شدند. یکی از دستگیرشدگان اعتراف کرد که نماز هم میخوانده! و یکبار نیز در نمازجمعه شرکت کرده بوده که با هوشیاری سربازان گمنام شناسایی و دستگیر شده بود.


این بود عناوین مهمترین خبرهای ایران و جهان تا این ساعت. مشروح اخبار را در ساعت ۹ شب به سمع و نظر شما عزیزان می‌رسانیم. شب بر همه شما خوش.

احمدی نژاد در سریال لاست:


یکروز احمدی نژاد سوار هلی کوپتر بوده و داشته از فراز شهر کویری بجنورد عبور میکرده که یهو موتور هلی کوپتر خراب میشه و اونها مجبور میشن به یک جزیره ای متروک در وسط یک رودخانه فرود بیایند. بقیه ماجرا را در اینجا بخوانید....

پس چی شد اون حق مسلم ما؟؟



یک زمانی قرار بود ما ذره‌ای از مواضع هسته‌ای خود عدول نکنیم. قرار بود تعلیق غنی‌سازی خط قرمز ما باشد. قرار بود انرزجی هسته‌ای حق مسلم ما باشد. پس چی شد؟

لابد آقایون فردا میگویند: غربی‌ها میخواستند ۱۰۰ گرم از سهمیه اورانیوم غنی‌شده ما را کم کنند که ما با اقتدار و صلابت قبول نکردیم و آنها بالاخره مجبور شدند نیم کیلو اضافه‌تر به ما بفروشند!

کارهای این حکومت مثل مرد معتادی است که زورش فقط به زن و بچه‌هایش میرسد و هر روز آنها را زیر مشت و لگد می‌گیرد ولی وقتی بیرون میرود برای نیم مثقال تریاک یا حشیش به هر کس و ناکس التماس میکند.
بچه‌های ولگرد توی خیابان اذیت‌اش می‌کنند٬ کلاهش را بر‌میدارند و فرار می‌کنند. گاهی هم انگشت به ماتحتش می‌رسانند ولی او جرات مقابله با آنها را ندارد ولی درعوض وقتی به خانه برمیگردد تلافی‌اش را سر زن و بچه‌اش درمی‌آورد!

عصبانیت مقام عظما از اقدام حامد کرزای بخاطر قبول وجود تقلب در انتخابات:


جناب آقای حامد کرزای
ریاست محترم جمهوری کشور همسایه

صحنه را دیدم
از شما شل و ول‌تر دیگر ندیدم
از امروز به بعد خودم رئیسم
نمیخوام دیگر قیافه ات را هم ببینم!
والسلام

پی نوشت: آخه مرد حسابی! به تو هم میگن مسئول؟ از همان اول میگرفتی دهن کسانی که میگفتند تقلب شده را سرویس میکردی. تو با این کارت آبروی ما را بردی.
از ما یاد بگیر. طوری به آنها تجاوز جنسی کردیم که الان کسی جرات نمیکند کلمه تقلب را به زبان بیاورد. چی خیال کردی؟ ما اینیم!

رونوشت:
- شورای نگهبان افغانستان جهت درج در پرونده آقای حامد کرزای
- سردبیر محترم کیهان جهت افشای اسناد جاسوسی نامبرده با عوامل انگلیس و افشای اسناد ختنه نشدن ایشان
- فرودگاه کابل جهت ممنوع الخروج کردن مشارالیه
- مدیر محترم صدا و سیما جهت پخش اعترافات نامبرده به کودتای مخملی

اینجا کجاست؟؟


اگر این عکس را به یک دانشجوی فلسفه نشان بدهید ممکن است دو ساعت برود توی بحر آن و به این فکر کند که اصولا هدف از خلقت این همه ممه دان چه بوده است؟ نظر ارسطو و سقراط و افلاطون در این باره چیست؟ و هزاران سوال دیگر.

اگر این عکس را یک روانشناس نگاه کند ممکن است به شما بگوید: به احتمال زیاد اون کرست سیاه بزرگه که شل و ول است مال یک خانمی است 35 ساله که تا بحال سه تا شکم زاییده و هم به بچه هایش شیر میداده و هم به بابای بچه ها.

اگر این عکس را به یک شاعری با روحیه ای لطیف نشان دهید ممکن است یک شعر جانسوزی در وصف فراغ ممه دان با محتویاتش بسراید که دل هر خواننده ای را بدرد بیاورد.

اگر این عکس را به یک حسابدار نشان دهید فورا ماشین حسابش را درمی آورد و حساب میکند اگر قیمت خرید هر ممه دان را بطور متوسط پنج هزار تومان و عمر مفید هرکدام را دو سال و ضریب استهلاک آنها را 20% فرض کنیم و تعداد کل انها را 5567 عدد منظور کنیم اکنون میتوانیم تخمین بزنیم که دارایی موجود بر روی طناب ها پس از کسورات قانونی به چیزی در حدود 452321 ریال می رسیم که نصف آن شامل مالیات بردرآمد میشود و بقیه اش هم مال خود آن خانم هاست و شریک قانونی آنها.

اگر یک مهندس به این عکس نگاه کند ممکن است این سوال برایش بوجود بیاید که مرکز ثقل ممه کجاست؟ نیروهای وارده به دیواره های جانبی ممه بند از چه مدل ریاضی پیروی میکنند؟ ایا میتوان یک میکروپروسسوری روی آن نصف کرد که تعداد دید زدن مردهای چشم چران را ثبت و ضبط کند؟ آیا بجای سیستم مکانیکی سنجاقک ممه بندها میتوان از امواج مخابراتی استفاده کرد؟
آیا کرست های زهوار دررفته و درب و داغون را میتوان دوباره بازیافت نمود؟ خود محتویاتشان را چطور؟

و اما اگر این عکس را به یکی از علما نشان بدهیم اولین سوالی که از شما می پرسد این است که:
«اینجا» کجاست؟؟
اینهایی که لباس شان را شسته اند پس خودشان کجا هستند؟

خامنه‌ای تقریبا مرده!


حتی اگر خامنه‌ای نمرده٬ بهتره همینطوری هلش بدیم. شاید توی رودروایسی قرار گرفت و مرد. خدا را چی دیدید؟

قابل توجه فرماندهان سپاه: دیدید چگونه آه مظلوم کار خودش را میکند؟


آقایان سرداران سپاه! که با قلدری وارد انتخابات شدید و رای میلیونها نفر را جابجا کردید٬
ای شمایی که لشگر کشی کردید علیه مردم بی‌دفاع و با وحشیانه‌ترین روش‌ها آنها را سرکوب کردید و نه به پیر مرد رحم کردید و نه طفل نوزادی که در بغل مادرش بود٬
ای شمایی که با لگد به شکم دختران و پسران این مملکت میزدید٬ و آنها را در زندان‌های سپاه و سلولهای شبیه قبر در پادگان قصرفیروزه شکنجه میکردید٬
ای شمایی که با کمال بی‌شرمی اسلحه گرم بر مردم بی‌سلاح کشیدید و جمعی از آنها را به خاک و خون کشیدید٬
ای شمایی که دهان و دندان جوانان ما را در بازداشتگاههایتان با مشت و لگد و ضربات میله آهنی خرد کردید٬
ای شمایی که به دختران و زنان شوهردار این ملت تجاوز کردید٬ و جنازه‌هایشان را سوزاندید٬
حالا بچشید مزه ظلم و جنایت را.
اکنون در آتشی که خود برافروختید بسوزید.
تازه این اولش بود.
بقول آن شاعر:
ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار؟
خوشبختانه باب شهادت برای شما هنوز باز است. پس بفرمایید داخل!

به هنگام وقوع زلزله٬ با هرگونه لرزش باسن و سینه بشدت برخورد خواهد شد!

بنا به گزارشات رسیده عده‌ای از عناصر فریب‌خورده در جریان زلزله اخیر اقدام به لرزش باسن و بعضا ممه‌های خود نمودند که تداعی کننده رقص‌های بندری و قرکمر در زمان حکومت طاغوتی گذشته شده است.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به همه ملت عزیز همیشه در صحنه هشدار داد به هنگام زلزله مواظب حرکت‌های موهن باسن و سینه خود و بستگانشان باشند و یکدیگر را در تکان نخوردن و ثابت نگه داشتن اعضای مورد نظر یاری دهند در غیر اینصورت بشدت با آنها برخورد انقلابی صورت خواهد گرفت و اعتراقات تلویزیونی آنها از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش خواهد گردید.
ملت عزیز ایران توجه کنند که همانطور که مقام عظما فرمودند این زلزله از قبل طراحی و سازماندهی شده و هدف آنها ضربه زدن به حیثیت نظام مقدس اسلامی ما بود که بحمدلله با هشیاری نیروهای مسلح و تدابیر رهبری این توطئه نیز خنثی گردید.

خلاصه وظیفه ما گفتن بود. حال خود دانید. از هرگونه لرزش٬ نرمش٬ خارش و یا مالش قسمت‌هایی که از بدن‌تان که موجب تضعیف نظام میشود بشدت خودداری کنید.
حرکتهای پاندولی مربوط به آقایان عیبی ندارد بشرطی که زاویه رفت و برگشت پاندول بیش از ۱۲۰درجه به سمت بالا نباشد.

در جستجوی مرگ موش:



از وقتی که به مادرم در تهران زنگ زدم و از او خواستم یک بسته مرگ موش برایم بفرستد٬ مرتب دلواس است و هر چند روز یکبار زنگ میزند مطمئن شود که من حالم خوب است یا نه.

ماجرا از دو سه ماه پیش آغاز شد. زمانی که یکی از اون سنجاب‌های ولگرد از طریق ایجاد یک سوراخ وارد قسمت زیر شیوانی خانه‌مان شد و بدون اجازه لحاف و تشک خودش را در آنجا پهن کرد.
گفتنی است که خانه ما در کنار یک پارک طبیعی بزرگ قرار گرفته و این سنجابک‌های شیطون دیواری کوتاه‌تر از دیوار ما گیر نیاورده بودند.

ابتدا ما این قضیه را خیلی جدی نگرفتیم و به آن ستجابها بی محلی میکردیم تا شاید خجالت بکشند و از آنجا بروند ولی آنها پرروتر از این حرفها بودند و مراعات هیچ‌چیز را نمیکردند. کارشان به جایی رسیده بود که ساعت ۲ نیمه شب وقتی همه ما خواب بودیم٬ اون بالا یعنی زیر شیروانی٬ بساط بزن و برقصی راه می‌انداختند بیا و ببین!
اصلا بی‌انصافها نمی‌گفتند این بیچاره‌ها خوابیده‌اند و دارند استراحت میکنند و فردا کله سحر باید بروند سرکار.

خلاصه دیدیم اینطوری نمی‌شود و باید کلک‌شان را بکنیم. با هزار ترس و لرز رفتیم بالای پشت بام. لامصب پشت بامهای اینجا هم مثل پشت بامهای توی ایران مثل آدما نیست. آنقدر شیب‌دار و ترسناک است که اگر کوچکترین غفلتی بکنی با کله سقوط می‌کنی پایین.
بهرحال هرچی گشتم نتوانستم بفهمم این ووروجک‌ها از کجا وارد و خارج زیرشیوانی خانه ما میشوند.

به ذهنم رسید بروم یک تله موش بخرم و بگذارم روی پشت بام. توی فروشگاهها هرچی گشتم تله موش گیر نیاوردم. ناچار رفتم روی گزینه بعدی یعنی استفاده از مرگ موش! البته نه برای خودم بلکه برای اون مهمان ناخواسته.
این بود که شروع کردم به گشتن توی فروشگاههای مختلف. از بقالی سر خیابان بگیر تا دراگ استورهای زنجیره‌ای و غیره. خبری از مرگ موش نبود که نبود. گویی اینکه اصلا این خارجی‌ها نمی‌دانند مرگ موش چیه. یکبار از فروشنده‌ای سوال کردم: حالا که شما مرگ موش ندارید میشه یک جور سم قوی مثل سیانور یا آرسنیک یا تالیوم به من بفروشید؟
یارو فروشنده در حالیکه از ترس رنگش را باخته بود٬ بسرعت رفت پیش همکارش و زیر لب یک چیزهایی را زمزمه میکرد. گویا فکر کرده بودند من سم را میخواهم توی ظرف غذای همسرم بریزم. شاید هم داشتند نقشه می‌کشیدند مرا یکجوری بکشانند اون عقب فروشگاه و هل بدهند داخل انباری فروشگاه و درب را به رویم قفل کنند و زنگ بزنند به پلیس تا بیاید و مرا بجرم قتل همسر دستگیر کند.
این بود که یواشکی فلنگ را بستم و زدم به چاک!

خلاصه مدتها گذشت شت و هر شب ما مجبور بودیم صدای تلپ تلپ دویدن سنجابها و رقص باله آنها را تحمل کنیم به امید پیدا کردن یک مثقال سم برای از بین بردن آنها.
همینطوری گذشت و گذشت تا اینکه یکروز ماجرا را برای همسایه‌مان تعریف کردم. او گفت: مگر نمیدانی توی کانادا کشتن حیوانات جرم است؟
گفتم: نه بابا؟!!
گفت: آره. اینجا استفاده از سم و هرگونه ماده شیمیایی برای از بین بردن حیوانات قدغن است و اگر بفهمند می‌آیند دستگیرت میکنند!
گفتم: قربون کشور خودمون برم. آنجا زرتی چارپایه رو از زیر پای آدمها می‌کشند و آنها را مثل آب خوردن میفرستند به ملکوت اعلی و اینجا حتی به ما اجازه نمی‌دهند سنجاب‌های مزاحم را از بین ببریم و از شرشان راحت شویم.

گفت: راه حلش بسیار ساده است. زنگ بزن به یکی از این شرکتهایی که متخصص این کار هستند. آنها می‌آیند و یک وسیله‌ مکانیکی را در پشت بام شما نصب میکنند. این وسیله مثل یک شیر یکطرفه است یعنی سنجاب‌ها میتوانند از طریق آن از زیر سقف شیروانی خارج شوند ولی نمی‌توانند برگردند.
بعد از چند روز که مطمئن شدند سنجاب‌ها از آنجا خارج شدند٬ می‌آیند و همه‌جاهایی که احتمال میدهند می‌توانند محل ورود جانوران شود را با ورقه‌های آلومینیومی می‌بندند و ان دستگاه را نیز برمی‌دارند و خلاصه خلاص!
و بدینگونه ما از شر اون سنجابکهای موذی خلاص شدیم.

برای حفظ اسلام چه جنایت ها که نمی کنند

روایتی از «روایت فتح»:

بعد از اتمام جنگ ایران و عراق٬ یک سریالی از تلویزیون پخش می‌شد به نام «روایت فتح». یک برنامه مستندی بود بر آنچه که در جبهه‌ها گذشت و خاطرات مختلف رزمندگان از جنگ هشت ساله.
یکی از قسمت‌های این برنامه را هیچوقت فراموش نمی‌کنم. نمی‌دانم کسی از شما هم آن قسمت را دیده یا خیر. بهرحال برای من خیلی تکان دهنده بود.
ماجرا در مورد یکی از عملیاتی بود که رزمندگان بسیج و سپاه در جبهه‌های جنوبی و در کناره اروند رود انجام دادند. تا آنجا که یادم می‌آید ظاهرا یک گردانی درست کرده بودند از بسیجیان اعزامی کرمان. به آنها آموزش‌های غواصی و شنا داده بودند و قرار بود شب عملیات آنها ابتدا از عرض اروند رود شنا کنان بگذرند و بقول معروف خط را بشکنند تا نیروهای اصلی با قایق‌ها و شناورهای مجهز حمله را آغاز کنند.

فرمانده این گردان یک فرد سپاهی بود که داشت توی این برنامه خاطرات خودش را از آن شب عملیات بازگو میکرد. همچنان که ریتم برنامه غمناک بود٬ کسانی هم که خاطره‌ای را تعریف میکردند سعی میکردند به یاد شهدا خیلی تن صدایشان را غمناک جلوه بدهند.

او میگفت: در آن شب وقتی با بچه‌های غواص زدیم به اروند رود٬ خیلی مواظب بودیم سر و صدا ایجاد نشود. من خودم همراه گردان شنا میکردم و مواظب بودم کسی عقب نماند. همه جا تاریک بود. مدتی که شنا کردیم متوجه شدیم جریان آب خیلی شدید شده. شنا کردن بچه‌ها را خسته میکرد. چندین نفر که ضعیف‌تر بودند را آب با خود ‌برد و هیچوقت جنازه‌هایشان پیدا نشد. بعضی از آنها ساکت و آرام توی جریان خروشان رودخانه غرق شدند ولی بعضی زمانی که آب آنها را با خود می‌برد بی‌اختیار فریاد میزدند. یکی از آنها که کنار من بود را سعی کردم نجات بدهم ولی دیدم نمیشود و از طرفی نمیتوانستم او را ساکت کنم و هر لحظه ممکن بود بخاطر سر و صدای ایجاد شده عملیات لو برود. این بود که او را با دست فشار دادم زیر آب تا تمام کرد!!! بعد اضافه کرد که بقیه را هم بقیه برادرها همین کار را با آنها کردند!
(دارم توی اینترنت میگردم ببینم آن ویدئو هست تا برایتان لینکش را بگذارم یا نه. اگر کسی پیدا کرد خبرم کند لطفا)

اگر با گوش خودم این چیزها را نشنیده بودم باورش برایم سخت بود. ولی خودم این قسمت برنامه را از تلویزیون دیدم و متاسفانه هرگز نتوانسته‌ام با آن کنار بیایم.
هیچوقت نتوانستم این قضیه را برای خودم حل کنم که چگونه میشود آدم جان یک انسان زنده را بگیرد برای یک هدف مهمتر. چه چیزی مهمتر از جان یک انسان مظلوم؟

وقتی کسی را اعدام می‌کنیم٬ منظورمان این است که جان یک انسان را می‌گیریم تا مثلا سلامت جامعه را تضمین کنیم. این قابل هضم نیست. آخر این چگونه ایجاد سلامتی است که با کشتن بدست می‌آید؟
الان سی سال است که مخالفان سیاسی را اعدام می‌کنند تا نظام پایدار بماند. خب این چه نظام مقدسی است که برای حفظ آن باید انسان‌ها قربانی شوند؟ چه تقدسی بالاتر از جان انسانها؟

هر کس آیفون نخریده نیم عمرش برفناست!

یادش بخیر سری اولی که مخابرات برای تلفن همراه ثبت نام میکرد من هم ثبت نام کردم. آنروزها موبایل را فقط به کسانی میدادند که حتما ماشین داشته باشد. ما هم به عشق داشتن موبایل رفتیم یک رنو سفید رنگ خریدیم و سندش را بردیم مخابرات همراه یک فیش پانصد هزار تومانی (اگر اشتباه نکنم) و یک فتوکپی از صفحه اول شناسنامه.
بعد از چند ماه انتظار بالاخره موبایل ما را دادند. آخ چه کیفی میکردیم. چه پزی میدادیم با اون دستگاههای آجری نوکیا. لامصب وزنش بیشتر از نیم کیلو بود.
هرجا میرفتیم آنرا مثل ندید بدید ها از جیب مان در می آوردیم و میگذاشتیم روی میز تا همه ببینند ما هم موبایل داریم!
البته خوبی های آن گوشی های سنگین و زمخت این بود که شما میتوانستید از آن بعنوان دمبل استفاده کنید و بازوهایتان را کلفت کنید. من که چند بار از آن بعنوان چکش استقاده کردم زمانی که یکی از میخ های توی کفشم زده بود بیرون.

کم کم موبایل داشتن همه گیر شد و هر ننه قمری یک گوشی موبایل گرفت دستش و توی خیابان توی صف نانوایی توی تاکسی و اتوبوس روی موتورگازی و خلاصه هرجای دیگری از این موهبت الهی استفاده میکرد.
اما به موازات گسترش موبایل در بین مردم رقابت برسر داشتن گوشی های نازکتر و کوچکتر بالا گرفت. هرروز یک مدل ظریفتر به بازار می آمد. آنها که پولدارتر بودند را از کوچکتر بودن گوشی موبایل شان میتوانستیم تشخیص بدهیم.

اما ظرف یکی دو سال گذشته داشتن گوشی کوچک و ریزه میزه دیگر مد نیست. مردم روی آوردند به گوشی هایی به اندازه نعلبکی. هرچی بزرگتر باکلاس تر!
ما هم بخاطر اینکه از قافله عقب نمانیم سال گذشته رفتیم یکی از آن دستگاههای بلک بری خریدیم به چه گندگی!
اما از وقتی دست بعضی از خانم های محترم گوشی های بسیار زیبای آیفون را دیدیم دیگر خجالت می کشیم بلک بری مان را از جیب بیرون بیاوریم و به مردم نشان بدهیم.
بر هر زن و مرد مسلمان و کافر واجب است آیفون خریدن.
در روایت هست شخصی آمد خدمت حضرت و عرض کرد: ای قبله مسلمین آیفون خوب است یا بد؟
حضرت فرمود: داخل نشد به بهشت مگر آنکه در دستش آیفون باشد.
در روایت دیگر نقل است دارنده آیفون روزی اش فراخ و فیش تلفن اش کلان باشد.
پس بر شما باد خریدن آیفون.
البته نه از اون آیفون هایی که توی ادارات هست که هر وقت چای میخواستی یک دکمه ای را فشار میدادی و میگفتی: مش غلام یک چای لیوانی!


دو خاطره از سال‌های دهه ۶۰

نمی‌دانم چرا آن مقطع از تاریخ معاصر که از آن بعنوان سالهای دهه ۶۰ یاد می‌کنیم در ذهن من همواره بصورت سیاه و سفید است و نه رنگی.
توی خیابان که می‌رفتی قیافه‌ آدمها یک جور دیگری بود. همه جا صف بود و کوپن و دفترچه بسیج اقتصادی و کپسول بوتان گاز و حلبهای 20 لیتری نفت. از جلوی هر بقالی که رد میشدی حتما چند تا از نوشته هایی که با مازیک بر روی یک مقوا نوشته شده و با چسب به شیشه پنحره مغازه چسبانده بودند را می دیدی:
« کوپن ۴۳۵ روغن اعلام شد»٬ «شامپوی صدر صحت با ارائه دفترچه بسیج» ٬ « باطری قلمی به نرخ تعاونی» و چیزهایی از این قبیل.

یک روز از میدان امام حسین داشتم رد میشدم که دیدم زن جوانی مثل ابر بهار دارد اشک میریزد و گریه میکند. یک خانم لاغری بود مثلا ۲۰ تا ۲۵ ساله همراه یک پسر بچه کوچک. بیچاره طوری داشت گریه میکرد و دست آن بچه را می‌کشید و راه میرفت که بیشتر مردم توی پیاده رو دلشان به حال او سوخت. همینطوری که داشت از جلو می‌آمد٬ بهش گفت: خانم ببخشید چی شده؟
گفت: کیفم را توی سبزه میدان زدند.
گفتم: خب. چقدر پول تویش بود؟
گفت: پول نبود. خدا را شکر پولهایم را توی جیبم گذاشته بودم ولی بدشانسی زیپ کیفم باز بوده و نفهمیدم چطوری توی کیفم را خالی کردند.
گفتم: خب. لابد شناسنامه‌ات و یا مدارکت را بردند؟
گفت: نه.... بعد دوباره زد زیر گریه... آنهم چه گریه‌ای! دل کوه آب می شد بخاطر شیون‌های آن زن.
گفتم: خب پس چی را دزدیدند؟ (بعد سعی کردم کمی دلداریش بدهم. گفتم نگران نباش پیدا میشه. شاید کسی آنرا پیدا کرده و داده است به این مغازه‌دارها. از آنها پرسیدی؟)
گفت: از هر کدام آنها پرسیدم گفتند: خانم خدا پدرت را بیامرزد کسی که یک دسته کوپن را پیدا کند که پس نمیدهد!

من تازه فهمیدم که چقدر برای آن بیچاره مهم بوده آن کوپن‌ها. بعضی از مردم واقعا بدون کوپن نمی‌توانستند زندگی کنند. حقیقتا این مردمی که اینقدر صبور بودند در زمان جنگ و تمام کمبودها و سختی ها را تحمل کردند حق شان این بود و هست که بعد از جنگ زندگی خوب و شادی را داشته باشند. اما افسوس که رهبران این نظام این چیزها را فراموش کردند و فرزندان همین مردم نجیب را در خیابان ها به خاک و خون کشیدند.

یک خاطره دیگر:

یکبار توی یکی از روزهای سرد پاییزی داشتم با اتوبوس‌های بین شهری مسافرت میکردم و از شهری به شهری دیگر میرفتم. نزدیک ظهر بود و اتوبوس در جلوی یکی از همان غذاخوری‌های بین راهی معروف نگه داشت. در محوطه خاکی جلوی غذاخوری چندین اتوبوس دیگر نیز توقف کرده بودند و جمعیت زیادی از اتوبوس‌ها پایین آمده بودند و برای تهیه ژتون غذا جلوی میز آهنی ازدحام کرده بودند.
صاحب رستوران هم تند و تند پول‌ها را میگرفت و ژتون‌های قرمز و آبی و زرد رنگ را به مشتری‌ها می‌داد. معمولا توی این جور موقعیت‌ها در بین جمعیت ازدحام کننده بگو مگو رخ میداد و گاهی کار به فحش و کتک کاری می‌کشید. مثلا سر اینکه نوبت تو نبود و نوبت من بود و از این حرفا.
خلاصه یک دفعه دیدم اون جلو بزن بزن شد و اوضاع حسابی متشنج و شیر تو شیر شد.
ما هم کناری ایستاده بودیم و نظاره‌گر اوضاع بودیم.
یک دفعه دیدم یک پسر چهار ده پانزده ساله بسیجی که لباس جبهه را پوشیده بود و پوتین سربازی و گرمکن خاکستری کره‌ای پوشیده بود رفت بالای پله‌های رستوران و با صدای بلند گفت:
«برادرها توجه کنید. الان رزمنده‌ها دارند توی جبهه‌ها خون میدن و آنوقت شما برای خوردن چلوکباب اینجور هول میزنید؟!»
این حرفها را آن برادر بسیجی داشت با شوق و ذوق میزد که به مردم بگوید در موقعی که در جبهه‌ها یک حال و هوای ایثار و شهادت جریان دارد شما مردم غرق در رفاه‌ طلبی و خوشگذرانی هستید و سر یک پرس چلوکباب با هم دعوا میکنید!

آن زمان‌ها مردم هو کردن بلد نبودند و مثل نسل امروز و جوانان جنبش سبز اعتماد بنفس نداشتند. از آن همه جمعیت یکی نگفت: برو بنشین سر جات جوجه!
مگر چلوکباب خوردن مصداق رفاه طلبی است؟
هیچ کس چیزی نگفت حتی خود من!
انگار توی دهان ما خاک ریخته بودند. اگر آنروزها سکوت نمیکردیم کار به اینجا نمی کشید.

اوباما: از بس نق زدید این جایزه نوبل کوفت‌مان شد!



آهای ملت همیشه در صحنه!
آخر چرا چشم ندارید به ما هم یک جایزه‌ای بدهند؟ مگر من کمتر از شیرین خانم هستم؟ یادتان رفته کی بود زندان گوانتانامو را تعطیل کرد؟ کی بود که طرح خلع سلاح هسته ای را در شورای امنیت جا انداخت؟ من بودم دیگه!
ای بشکند این دست که نمک ندارد!

ای ایرانی‌های عزیز نق نقو٬! ما حسابی گیج شده ایم از دست شما.
میشه بفرمایید تکلیف ما با شما چیه؟
- اگر بخواهم به ایران حمله کنم٬ زود یک عده‌تان جلوی سازمان ملل اعتصاب غذا میکنید که مبادا به ایران حمله کنی‌ها!!. ممکن است خسارات جانی به مردم وارد شود.
- اگر بخواهم ایران را تحریم اقتصادی کنم و فشارهای اقتصادی بیشتری وارد کنم باز یک عده‌ای گریه‌کنان میایند جلوی کاخ سفید و میگویند: تو چطور دلت میاد اینکار را بکنی؟ آیا نمیدانی با تحریم اقتصادی دودش به چشم مردم میرود؟
- خب معلومه اگر نه حمله نظامی در کار باشد و نه تحریم اقتصادی٬ درآنصورت مجبورم از طریق راههای دیپلماسی و مذاکره مستقیم وارد قضیه شوم. هنوز من با آنها درست و حسابی سلام و علیک هم نکرده‌ام یکوقت می‌بینم داد و بیداد شما به آسمان بلند شده که: چطوری دلت میاد با رژیمی که دستانش به خون جوانان ما آغشته شده وارد گفتگو بشوی؟

والله بحضرت عباس ما که گیر کرده‌ایم از دست شما. هرطور حرکت کنیم شما به ما گیر میدهید.
حالا هم این نروژی‌های عزیز خواستند به ما یک لطفی بکنند و جایزه‌ای بدهند٬ هنوز جایزه به دست ما نرسیده جیغ و داد شما بلند شده که حیا نمیکنی جایزه‌ای که متعلق به مردم ایران بود را میگیری؟! تو اصلا برای صلح چه غلطی کرده‌ای که این جایزه را به تو داده‌اند؟ تو میخواهی جایزه را بگیری که با آخوندها سازش کنی؟

اصلا آقاجان میدانید چیه؟
من میخوام این جایزه نوبل و مدال افتخارم را تقدیم بکنم به فاطی رجبی! خلاص!
تا هم من راحت بشم و هم شما دست از سرم بردارید و هم اینکه حق به حقدار برسد.

«تنازع یا تضاد منافع» کیلویی چند؟

از خدا که پنهان نیست٬ از شما چه پنهان ٬ من تا قبل از اینکه پایم به خارج از کشور بخورد نمی‌دانستم منظور خارجی‌ها از «Conflict of Interest » چی بود و چی هست؟ یعنی این عبارت را توی فیلم‌ها زیاد شنیده بودم ولی مفهوم آن برایم جا افتاده نبود.
بعد که آمدیم اینجا کم کم فهمیدیم ای دل غافل! این لامصبا به چه گوهر نابی دست یافته‌اند که ما قبلا روح‌مان از آن بی‌خبر بود.

تا آنجایی که من فهمیدم کاربرد اصل «پرهیز از تلاقی و تضاد منافع» برای این خارجی‌ها یک اصل بسیار حیاتی است و کسی که در زمینه‌ای مرتکب چنین تخلفی شود قانونا و عرفا صلاحیت ادامه آن کار را ندارد و اگر کارش به دادگاه برسد٬ بدون درنگ او را محکوم میکنند.

البته این یک بحث طولانی و خسته کننده‌ای است ولی برای اینکه حوصله شما سر نرود چند تا مثال ساده میزنم تا اهمیت و حیاتی بودن این اصل را در سلامتی جامعه نشان دهم:

- فرض کنید فرزند یک معلم بطور اتفاقی دانش آموز کلاسی باشد که پدر یا مادرش در آنجا درس میدهد. یعنی توی یک کلاس یکی از دانش آموزان فرزند آقا معلم است. تا اینجای کار هیچ اشکالی وجود ندارد.
ولی آیا این معلم میتواند برگه‌های امتحانی فرزند خودش را تصحیح کند و نمره کارنامه او را تعیین کند؟
جواب خیر است. چرا؟ چون تنازع منافع پیش می‌آید. او در تنازع بین وظیفه معلمی و رعایت حقوق دیگر دانش آموزان و دلبستگی به فرزندش گیر می‌افتد و همین گیر افتادنش تخلف است.

- فرض کنید یک قاضی که میخواهد به یک پرونده رسیدگی کند متوجه شود که یکی از طرفین دعوا مثلا پسر خاله خودش است. آیا او مجاز است به این پرونده رسیدگی کند؟ واضح است که خیر. قانون کاری ندارد که این قاضی به درستی قضاوت کرده و حق را به پسرخاله و یا طرف مقابلش داده و یا خیر. قانون میگوید قاضی نباید وارد قضیه ای شود که در آنجا درگیری بین منافع خودش و اجرای مقررات وجود دارد.

- فرض کنید یک مهندس و یا معمار خودش کار طراحی یک ساختمان را انجام داده باشد. آیا او میتواند خودش آنرا اجرا کند و در عین حال ناظر خودش هم باشد؟؟ البته این کار اگر توی ایران باشد عیبی ندارد ولی توی اینجا یک تخلف واضح است و گوش طرف را بخاطر «تنازع در منافع» حسابی می‌کشند. نمیشود که آدم هم خودش ببرد و هم بدوزد و هم از خودش متشکر باشد و کارهای خودش را تایید کند.

- حالا فرض کنید توی کانادا یک بازداشتگاهی باشد به نام کهریزک. از گوشه و کنار خبرهایی برسد که توی این بازداشتگاه به متهمین بی‌گناه یک کارهایی کرده باشند و حالا بخواهند این قضیه را بررسی کنند تا صحت و سقم آن معلوم شود.
آیا بنظر شما اصلا بررسی و تحقیق چنین امری را میتوان سپرد به دست عده‌ای که خودشان ذینفع این قضیه هستند؟

- حالا یک پله برویم بالاتر. آیا برگزاری انتخابات در جمهوری اسلامی توسط شورای نگهبان که خودش یکطرف دعواست عقلانی است؟ بابا جان! در جایی که رهبر خودش یکطرف دعواست معلوم است که حرف از اجرای قانون و عدالت چیزی در حد باد معده است.
جالب این است که این آقایون خودشان در انتخابات تقلب میکنند و خودشان هم مسئول رسیدگی به تخلفات میشود و خودشان هم صحت انتخابات را تایید میکنند!

فرق بین یک کشوری که قانون و اخلاق در آن حاکم است با کشوری که هم اخلاق را مسخره کرده و هم قانون را به تخم مرغ‌های مبارک خودشان حساب نمیکنند فقط در یک چیز است:
رعایت کردن و یا رعایت نکردن اصل تلاقی و تضاد منافع.

اگر دین ندارید لااقل پارازیت ول نکنید!


حاجیه خانوم (لبخند زنان) - حاج آقا! امشب شب جمعه است ها!
حاج آقا (آه عمیقی میکشد)- آره میدونم ولی برنامه بی برنامه. برو بخواب!
حاجبه خانوم - ولی هفته گذشته هم همین رو گفتی! اصلا معلومه چه ات شده؟ نکند خدای نکرده زبانم لال پای یک زن دیگه ای در میونه؟
حاج آقا- زن! این حرفا چیه که میزنی؟ مگر خبر نداری دولت داره پارازیت ول میکنه توی هوای تهرون؟
حاجیه خانوم- واسه چی؟
حاج آقا- آخه دولت دلش نمیخواد مردم کانالهای ماهواره ای رو نگاه کنند و از راه راست منحرف بشن. بخاطر همینه که داره پارازیت ول میکنه توی هوا.
حاجیه خانوم - خب. این چه ربطی داره به برنامه شب جمعه ما؟
حاج آقا - میگن این پارازیتها باعث عقیم شدن مردها میشه! اون ها رو سست و بی حال میکنه! مال ما هم پارازیتی شده!
حاجیه خانوم (بغض میکند) - اوا خدا مرگم بده! این که نمیشه بخاطر بهشت رفتن یک عده شبهای جمعه ما بشود جهنم! ایشالله خدا ذلیل شون کنه که اینقدر به مردم ظلم میکنن.
میگم حاج آقا! حالا نمیشه تشکیلاتت را استتار کنی یا زاویه آنرا یکخورده مثل دیش ماهواره تغییر بدی تا پارازیت کمتری به آن بخوره؟
حاج آقا - میخواهی ما را بیندازی توی دردسر؟ فردا ممکن است بیایند ما را بخاطر همین که سرش را یکخورده کج کرده ایم را بگیریند و بیاندازند توی هلفدونی بجرم مبارزه نرم علیه نظام! ولش کن بگذار در جهت حفظ نظام باشد!

مثل اینکه باز مقام عظما یک جایش میخارد:


حتما شما هم شنیده‌اید که مقام عظما در مازنداران گفته:
«سرنوشت زورگویان سقوط است»

الان دو سه روزه که ما حسابی گیج شده‌ایم که این یارو چرا چنین جمله‌ای از دهانش خارج شده. هرچی فکر کردیم بالاخره دلیلش را نفهمیدیم. از هرکس هم پرسیدیم جواب درست و حسابی نشنیدیم.

بعضی میگویند: طرف جلو دویده که عقب نماند! یعنی خواسته که بگوید من دیکتاتور نیستم و خودم هم مثل شما (مردم) مخالف دیکتاتورها هستم.

بعضی میگویند: از بس پر رو تشریف دارد آقا. بعد از این همه جرم و جنایت و زورگویی٬ تازه آمده همچی حرفی میزند. انگار که نه انگار!
با زورگویی تمام حرف خودش را علیه هفتاد میلیون نفر تحمیل کرد و در انتخابات تقلب کرد و حالا آمده میگه زورگویی چیز خوبی نیست!

بعضی دیگر میگویند: این نشانه خریت طرف است. لابد خودش معنی زورگو و دیکتاتور را نمیداند.

بعضی دیگر میگویند: شما چقدر ساده‌اید. لابد یکی دارد بهش زور میگوید که اینطور علیه زورگوها موضع گرفته. لابد حاج خانوم بهش زور میگه. ما که از پشت پرده خبر نداریم!

بعضی‌ها هم میگویند: اشتباه شما این است که این بابا را خیلی جدی میگیرید. همیشه اینطوری نامربوط حرف میزند. این بابا همینطوری دهانش را باز کرده یک زری زده دیگه! شما از این گوش بگیر و از او گوش در کن!

اما میدونید من چی میگم؟
من میگم بعضی از آدم‌ها هستند ماتحت شان میخارد برای اینکه دیگران بهشان گیر بدهند. باور کنید از اینجور آدم‌ها زیاد دیده‌ام. طرف سادیسم این را دارد که کاری کند تا مردم به او فحش بدهند تا او ارضا شود.
من فکر میکنم خامنه‌ای و شریعتمداری و احمدی‌نژاد از این دسته افراد هستند. عمدا یک چیزی میگویند که مردم در مورد آنها بگویند:
عجب حرامزاده‌هایی هستند اینها!

از وبلاگ مقام عظما:

از روزی که عقب نشینی هسته‌ای را با اقتدار شروع کردیم حال و روز خوشی نداریم. فکر نمیکردیم اینجوری بشود. بی‌گمان کار دشمن است. یعنی این قضایا از قبل سازماندهی شده بود که ما را به این روز سیاه بنشانند. البته حماقت های مسئولین هم بود والا ما که رهبری مان داهیانه است و مو لای درزش نمیرود. خدا لعنت کند این محمود را. از بس رفت توی نیویورک هارت و پورت کرد و چرت و پرت گفت تا آخرش کار داد دست‌مون. لابد این تاسیسات مخفی قم را محمود به خارجی‌ها لو داده و الا چطور ممکن است یک تاسیسات زیر زمینی را خارجی‌ها کشف کنند؟ حتما کار کار محموده. آخه این بشر اختیار دهانش دست خودش نیست. همینطوری دهانش را باز میکند و هرچی دلش خواست میگوید. لابد توی نیویورک به خبرنگاران گفته:« یک وقت فکر نکنید ما دنبال ساخت سلاح اتمی هستیم‌ها! الان ما توی قم یک تاسیساتی را راه انداخته‌ایم برای برق رسانی به توالت‌های عمومی مسجد جمکران. شما میتوانید بروید و از نزدیک ببینید!»
این خارجی‌های زبل هم فوری گوشی دستشان آمد و متوجه قضیه شدند و مثل عقاب آمدند روی تاسیسات قم و پته ما را انداختند روی آب.
خدا لعنتت کند ای محمود! الهی که بروی زیر تریلی 24 چرخ! الهی تیر غیب بخورد به اون هاله بی‌نورت! ای گل بگیرند اون دهان گشادت را!
اصلا من خر را بگو که اینقدر از تو حمایت کردم و گفتم توی انتخابات رای‌ها را به نفع تو اعلام کنند. اگر دستور من به سپاه نبود همین سبزپوشها دودمان تو و ما را فتیله‌پیچ کرده بودند.

حالا من جواب این ذوب شدگانم را چی بدهم؟ البته آنها خرتر از این هستند که اصولا سوالی برایشان پیش بیاید ولی خب. جواب این وبلاگ نویس‌ها را چی بدهیم؟ هی میگن «تو که میخواستی عقب نشینی مقتدرانه کنی پس چرا زودتر این کار را نکردی و چرا این همه خسارت به مملکت زدی؟ اون از وضع دریای خزر که همش را روسها و شرکایش بالا کشیدند و نتوانستیم جیک هم بزنیم و این هم از قضیه انرژی هسته‌ای که یکزمانی حق مسلم ما بود.»

ولی عیبی ندارد تلافی‌ این شکست را سر ملت درمی‌آورم! پدری از این ملت دربیاورم که مرغان آسمان بحال‌شان مراسم ترحیم برگزار کنند و حلوا پخش کنند!

توی این هیر و ویر یک تعدادی از این بسیجی ها امروز آمده بودند اینجا برای دستبوسی و از این حرفا. اینقدر بی حوصله و عصبانی بودم که دستور دادم همه را ببرند کهریزک و تا میخورند آنها را بزنند و کارهای دیگر بکنند.
آنها را بردند نوبت مسئول زندان اوین شد. او امده بود حکم آزادی ابطحی و زیدآبادی و دیگران را توشیح کنم. از عصبانیت کاغذ توی دستش را گرفتم و فین کردم تویش و با شدت مچاله اش کردم و کوبیدم توی کله او. گفتم خودت هم برو توی همان سلول انفرادی ابطحی همانجا بمان و تا وقتی خودم بهت خبر نداده ام حق نداری از آنجا خارج بشی!

این وضعیت دیگه قابل تحمل نیست. باید دنبال یک چارپایه و طناب مفت بروم و کار را یکسره نمایم. البته دو تا طناب لازم داریم. یکی برای خودم و یکی هم برای اون محمود چاخان ذلیل شده به تیر غیب آمده!

نیروگاه هسته‌ای بوشهر به روسیه منتقل می‌شود!

من بعنوان یک بسیجی مخ لس و ذوب شده در ولایت خیلی خوشحالم که رهنمودهای مقام عظما در مذاکرات هسته‌ای به نتیجه رسید و بالاخره پوز استکبار جهانی به خاک مالیده شد.
همانطور که پیش بینی میشد ما در مذاکرات هسته‌ای با اقتدار کامل جلو رفتیم و یک قدم از حقوق هسته‌ای خود عقب ننشستیم ولی بخاطر بعضی از چیزهایی که ما نمی‌دانیم و لی حتما آقا خودشان میدانند قرار شده ابتدا اورانیوم ناخالص را از کشورهای اروپایی بخریم و به ایران منتقل کنیم. بعد تحت نظارت بازرسان سازمان انرژی اتمی صندوق‌های اورانیوم ناخالص را بازکنیم و آنرا الک کرده و نخاله‌هایش را جدا کرده و بقیه را شستشو داده و حسابی مرتب کرده و دوباره بسته بندی کنیم و به روسیه بفرستیم تا در آنجا غنی سازی شود.
قرار شده روسها صندوق‌های اورانیوم را باز کنند و آنها را بریزند داخل دستگاههای سانتریفیوژ خود و یک چرخی بدهند به آنها و درجه خلوص آنرا برسانند به ۵ درصد. بعد دوباره آنها را بسته بندی کنند و بفرستند به فرانسه.
در فرانسه قرار است صندوق‌ها را باز کنند و دوباره انرا بریزند توی سانتریفیوژ خودشان و درجه خلوص انرا برسانند به ۶ درصد. بعد دوباره آنها را بسته بندی کنند بفرستند به کشور آلمان.
در آلمان هم آنها صندوق‌ها را باز خواهند کرد و درجه خلوص اورانیوم‌های ارسالی را میرسانند به ۷ درصد و بلافاصله آنها را بسته بندی میکنند و میفرستند به کشور بعدی و همینطور این چرخه غنی سازی ادامه پیدا میکند و هر کشوری در دنیا یک گوشه‌ای از این کار را انجام میدهد تا اورانیوم مورد نظر را برسانند به غلظت ۲۰ درصد.
وقتی به این درجه خلوص رسید مجددا آنرا میفرستند به روسیه تا در راکتورهای خودشان آنرا بسوزانند و برق تولید کنند. وقتی برق تولید شد آنرا بوسیله کابل‌های فشار قوی میفرستند به یکی از کشورهای اروپایی برای تست فنی.
اگر همه چیز اوکی بود اروپایی ها قسمتی از آنرا خودشان برمیدارند و قسمتی را درصورت صلاحدید سازمان انرژی اتمی میفرستند به ایران تا ما از برق تولید شده با انرژی هسته ای که حق مسلم ما بود تحت نظارت سازمان انرپی اتمی از آن استفاده کنیم و مخصوصا سخنرانی‌های آقا را بتوانیم از صدا و سیما ببینیم و لذت ببریم.
خدا سایه آقا را از سر این مملکت کم نکند با این همه درایت و ذکاوت خارق‌العاده‌شان. واقعا بقول آقای هاشمی رفسنجانی مدیریت ایشان بی‌بدیل است و ما هیچ کس را نداریم که بخوبی ایشان بتواند کشور را اداره کند.

سالروز خروج ملکوتی ما از ایران به کانادا:

ده سال پیش در چنین روزی حضرت آیت الله العظمی خودمان روحی له الفداء از تهران به تورنتو هجرت فرمودند که طبعا این روز باید مبدا تقویم کانادایی ها و ایرانیان مقیم شمال امریکا گردد.
مقام عظمای ملا حسنی در ابتدا به قصدادامه تحصیلات علوم جدیده به بلاد فرنگ مشرف شده بودند و قصد مراجعت به موطن خود را داشتند ولی بعدها بدلیل شیر تو شیر بودن موطن اصلی از مراجعت منصرف شدند و از ترس شان در همانجا رحل اقامت افکندند.

علامه دهر٬ نابغه زمانه٬ امید مستضعفین جهان٬ متفکر و فیلسوف شرق٬ استاد بی‌بدلیل وبلاگ‌نویسی٬ حضرت مستطاب ملا حسنی کانادایی از همان دوران جوانی که به تورنتو مشرف شدند در هدایت همشیره‌های بلاد کفر اهتمام ورزیدند که بسیار مثمر ثمر بود و دولت فخیمه کانادا به معظم له بسیار مدیون است بخاطر اهتمام و کوشش در جهت جلوگیری از انقراض نسل و کاهش جمعیت در این سرزمین یخی.
لازم به ذکر است که معظم له مدتی را در محضر رستوران‌های زنجیره‌ای مک دونالد حضور یافتند و بسرعت مدارج علمی و عملی ساندویچ درست کردن و سیب زمینی سرخ کردن را طی کردند و سپس بدلیل هوش سرشار خدادادی که در معظم‌له بود بسرعت وارد کار پیتزایی شدند و در آنجا مجاهدتها و رشادتهای زیادی از خود نشان دادند که در تاریخ به ثبت رسیده است.
با اتمام تحصیلات معظم له در حوزه تورنتو ایشان در یک موسسه تحقیقات علمی بصورت قراردادی مشغول بکار شدند که بحمدلله پول خوبی نصیب‌شان گردید و همین باعث شد به فکر راه‌اندازی بیزینسی مستقل برای خودشان بیفتند و دیگر اینقدر برای این و آن کار نکنند.
معظم له مدتی را از جیب خوردند تا کم کم بیزینس‌شان راه افتاد و رونق گرفت بطوریکه بحمدلله امروزه به اوج قله‌های پیشرفت و فن‌آوری رسیده‌اند و دفتر و دستکی راه‌انداخته‌اند و چند تا منشی خوشگل و کارمند تر و تمیز و بقیه چیزها که بیا و ببین!

در وصیتنامه معظم‌له خطاب به هموطنانی که به کانادا مهاجرت کرده و یا خواهند کرد توصیه‌های مهمی شده که میتوان راهگشای آنان گردد. در قسمتی از این وصیتنامه آمده است:
«ای عزیزانی که با تحصیلات دانشگاهی از ایران به کانادا می‌آیید بهوش باشید که در اینجا معمولا کار برای رشته تحصیلی شما پیدا نمیشود مخصوصا در رشته‌های فنی و مهندسی. و اگر هم پیدا شود پول درست و حسابی نمیدهند و شما همیشه به زمین و زمان بدهکار خواهید ماند.
از من به شما نصیحت که برای موفقیت در کانادا سعی کنید برای خودتان کار کنید و بیزینسی را هرچند غیر مرتبط با تحصیلات‌تان راه‌اندازی کنید و برای رشد و رونق آن لااقل سه چهار سال متوالی زحمت بکشید.
هرکاری زحمت دارد و زود نباید جا بزنید. از همان ابتدای ورودتان به این کشور بروید دنبال یادگرفتن یک حرفه جدید که بدرد این کشور بخورد. کالج‌های زیادی در اینجا هست که شما میتوانید براحتی وارد آنجا شوید و یک حرفه را ظرف شش ماه یا یکسال یاد بگیرید و با آن بیزینس خودتان را شروع کنید. اینقدر هی نگویید پس اینهمه درسی که خوانده ایم چی میشه؟! فراموشش کنید. ممه را لولو برد ( و یا خورد)!
اگر از ایران با پول زیاد می‌آیید ابتدا بروید یک محل درآمد بخرید نه اینکه همه پول‌هایتان را صرف خرید خانه و یا آپارتمان و مبل و تلویزیون‌های فلت اسکرین و غیره کنید و بعد مجبور شوید توی مک دونالد کار کنید تا از پس مخارج آن برآیید. ایده‌های کسب درآمد زیادند. با هموطنان خودتان مشورت نکنید که بدبخت میشوید!
باید خودتان با مطالعه و بررسی به آن برسید.
مثلا بروید یک سالن بخرید و یک سینمای ایرانی راه‌اندازی کنید. هجوم مهاجرین ایرانی به این کشور توقف ناپذیر است و هر ساله بر جمعیت ایرانی‌های مهاجر افزوده میشود.
اگر پول ندارید ولی فیزیک بدنی خوبی دارید و به کارهای ساختمانی علاقه‌ دارید ابتدا بروید جرج براون کالج و حرفه «فریمینگ» ساختمان را یاد بگیرید. در اینجا فریمینگ به کار اسکلت سازی ساختمان میگویند. البته اسکلت چوبی. خیلی کار پول‌سازی است. این کار بیشتر در دست ایتالیایی‌ها و پرتغالی‌هاست. از من به شما نصیحت بروید دنبال این کار.
اگر اهل این جور کارهای فیزیکی و زمخت نیستید بروید یک دوره نقشه برداری بردارید و یک شرکتی بزنید و فقط کار مساحت یابی ساختمان‌های مسکونی را انجام دهید. شاید تعجب کنید. این کار٬ کار گمی است که خیلی‌ها بفکرشان نمیرسد. مشتری‌های شما هم صاحبان خانه‌های مسکونی و تجاری هستند که میخواهند بدانند خانه‌شان و یا محل کسب‌شان دقیقا چقدر است و هم مشاورین املاک و هم شهرداری‌ها و شرکت‌های بیمه و غیره.
خلاصه ایده‌ها زیادند. از دنباله‌روی هموطنان‌تان بپرهیزید. مثلا ببینید الان چقدر مشاور املاک و یا مشاور مهاجرت و یا بقالی ایرانی داریم؟ همه‌شان هم ول معطل‌اند از بس روی دست هم بلند میشوند.
اگر تنبل‌تر از این حرفها هستید لااقل بروید یک لاتاری بخرید شاید برنده شدید!
البته همه ایده‌ها را که نمیشود در یک وصیتنامه ذکر کرد. بقیه‌اش ایشالله در وصیتنامه بعدی!»