آخرین برگه از دفترچه خاطرات رئیس جمهور:

امروز که از خواب بیدار شدم٬ مادر بچه‌ها دستور داد بروم سنگکی و دوتا نان کنجدی برشته برای صبحانه بگیرم. عیال میگه باید خودم را خوب تقویت کنم که موقع مناظره‌ها جون داشته باشم حرف بزنم.
وقتی رسیدم نانوایی٬ دیدم عجب صف طولانی بسته‌اند. با اعتماد بنفس کامل سرم را بالا گرفتم و یکراست رفتم جلوی صف ایستادم و گفتم: شاطر خسته نباشید!
یکنفر از ته صف اعتراض کرد که چرا نوبت را رعایت نکردم. من هم برگشتم گفتم: جای من همین‌جا بود!
یارو گفت: دروغ میگی. خودم دیدم از ته صف آمدی و رفتی اون جلو.
گفتم: این اطلاعات غلط را شما از کجا بدست آوردی؟! بگم؟ یا نگم؟
بعد یک کاغذ از روی زمین برداشتم و یک خودکاری هم از بغل‌دستی قرض گرفتم و برایش یک نمودار کشیدم. گفتم این ستون فسقلی مال توست و این ستون درازه مال من. حالا مردم خودتان قضاوت کنید کی زودتر آمده؟
یارو با دیدن این نمودارها چشمانش چهارتا شده بود و نمیدانست چه بگوید.
بعد رو کردم به شاطر و گفتم: شاطر بگم؟ یا نگم؟
شاطر چیزی نگفت:
خودم گفتم: شاطر جون دوتا کنجدی!

شاطر هم زیر لب غرغری کرد و خیال میکرد من صدایش را نشنیدم ولی او میگفت: این دو سه روز هم دندان روی جیگر میگذاریم. ایشالله از جمعه به بعد راحت میشیم!

0 Responses

ارسال یک نظر