از دست این خارجی‌ها گدا و خسیس:

دیروز برای انجام کاری رفته بودم به قسمت شلوغ و پر رفت و آمد شهر. در آنجا مجبور شدم ماشین را توی پارکینگ شهرداری پارک کنم و بروم به کارم برسم. وقتی برگشتم دیدم عجب صف طول و درازی درست شده. باور کنید لااقل دویست سیصد نفر بودند که توی صف منتظر بودند که یکی یکی جلو بروند و پول پارکینگ را به دستگاه خودپرداز بدهند تا بتوانند ماشین‌شان را از محوطه پارکینگ به بیرون انتقال دهند.
ظاهرا علت تجمع و شلوغی این تعداد از مردم و بصورت همزمان٬ شرکت کردن آنها در کنسرتی بود که در یکی از سالن‌های جنب پارکینگ برگزار شده بود و به محض تمام شدن برنامه همگی برای رفتن و خروج از پارکینگ دچار مشگل شده بودند.
نحوه خروج از پارکینگ اینگونه بود که افراد باید کارت مخصوص را در دستگاه وارد کنند و سپس کارت اعتباری و یا پول نقد را به دستگاه داده و بعد از چند ثانیه کارت خروج را دریافت کنند. بعد سوار ماشین‌هایشان شده و به سمت درب خروجی میرفتند و با فرو کردن کارت خروجی در یک دستگاه دیگر٬ اهرمی بالا میرفت و راه برای خروج یک ماشین باز میشد.

خلاصه ما هم رفتیم و توی صف ایستادیم. همه چیز بخوبی و خوشی پیش میرفت تا نوبت رسید به یکی دو نفر جلوتر از من. یارو یک پیر مردی بود از اون خنگ‌های روزگار!
او یک اسکناس ده دلاری داد به دستگاه و با حالتی مضطرب به دستگاه نگاه میکرد. گویی اصلا به دستگاه اعتمادی نداشت و شاید بخاطر همین بود که دلش نمیخواست ده دلاری نازنین را بکند توی حلق یک دستگاه زبان نفهم. بعد از چند ثانیه دستگاه کارت خروجی‌اش را بهمراه رسید تحویل داد ولی با کمال تعجب بقیه پولش را که یک دلار بود نداد!
پیر مرد چند بار دکمه‌ها را فشار داد. هی داخل سوراخی که قرار بود بقیه پولها از آنجا خارج شود را دست کشید ولی هیچ نبود که نبود!
حدس من این بود که تغذیه سکه‌های دستگاه تمام شده و چیزی باقی نمانده بوده که پس بدهد اما پیر مرد ول کن معامله نبود. مرتب دکمه‌ها را فشار میداد و مثل برج زهر مار جلوی دستگاه زل زده بود و کنار نمیرفت.
متاسفانه اینجا هم مثل ایران که نیست. مردم اصلا عادت ندارند داد و بیداد کنند و مثلا یکی از ته صف داد بزند: آهای عمو! وقت ما رو نگیر! بخاطر یک سکه یک دلاری خودت رو اینقدر مچل نکن. برو بقیه هم به کار و زندگی‌شان برسند.
اگر این اتفاق در ایران رخ داده بود یکنفر دیگر از ته صف داد میزد: حاج آقا! رضایت بده! مردم کار دارند. خیس عرق شدیم توی این آفتاب و گرما. اصلا بیا من خودم یک دلار بهت میدم ول کن این دستگاه بیچاره را.
اما خاک بر سر این مردم همیشه در صحنه خارجی! عین ماست ایستاده بودند و فقط حرص میخوردند و جیک نمیزدند.
پیر مرد همچنان برای احقاق حقوق خود و گرفتن یک دلاری ناموسی خود از هیچ تلاشی فرو گذار نمیکرد و همچنان به مبارزه خود ادامه میداد. یک دکمه‌ای روی دستگاه بود که با فشار دادن آن٬ ارتباط تلفنی با یک جایی مثل سکوریتی شهرداری و یا نظیر آن وصل میشد. پیر مرد آنرا فشار داد و سرش را نزدیک میکروفن دستگاه کرد و با صدای بلند گفت: من یک دلاری‌ام را نگرفته‌ام. یک دلار بمن بده!
آنطرف خط میگفت: خیلی معذرت میخواهم بخاطر این اتفاق. لابد دستگاه خالی شده. شما این شماره تلفن را که بهت میدهم یادداشت کن و بعد از تعطیلات زنگ بزن. حتما بقیه پولت را میفرستند.
پیر مرد برای یادداشت کردن نه خودکار داشت و نه کاغذ. در این هنگام همه مردم سراسیمه کمک کردند و دهها خودکار و تیکه کاغذ بود که به دست پیر مرد رساندند. حالا یادداشت کردن شمار تلفن خودش یک معرکه جداگانه‌ای بود. صدای اسپیکر واضح نبود و گوشهای پیر مرد هم اوراق. این بود که مردم با صدای بلند شماره‌ها را برایش تکرار میکردند.
خلاصه درد سرتان ندهم از روی ساعت بیست دقیقه توی صف منتظر شدیم تا این حضرت آقا به یک دلاری‌اش برسد!
بنظر شما این خوب است یا بد؟

0 Responses

ارسال یک نظر