شیر بی یال و اشکم آقای گنجی:


حتما آن داستان معروف را در مثنوی خوانده‌اید. شخصی رفت نزد یک خالکوب تا در پشت کتفش عکس شیری را خالکوبی کند. یارو تا شروع به کار کرد و تا اولین سوزن را به گرده آن شخص زد فورا صدای آخ آخ‌اش درآمد و گفت کجای شیر را داری می‌کشی؟ خالکوب مثلا گفت: دمش را.
شخص گفت: نه نه لازم نیست این شیر دم داشته باشد. برو سراغ قسمتهای بعدی.
دوباره تا خالکوب دست به کار شد و سوزن خالکوبی را در بدن آن شخص فرو کرد باز صدای آخ آخش بلند و گفت: دست نگه‌دار! کجایش را داری میکشی؟
خالکوب گفت: شکمش را.
طرف گفت: لازم نیست این شیر ما شکم داشته باشد. برو سراغ قسمتهای بعدی.
و خلاصه همینطور هرگاه که آن خالکوب بیچاره شروع میکرد جایی از تصویر شیر را برگرده آن شخص بکشد٬ داد و هوار این شخص به آسمان بلند میشد و میگفت از کشیدن این قسمت از تصویر هم صرفنظر کن.
آخر سر خالکوب بیچاره کلافه شد و گفت:

شير بی دُم و سر و اشكم كه ديد؟
اينچنين شيرى خدا خود نآفرید
چون نداری طاقت سوزن زدن
از چنین شیر ژیان رو دم مزن
اى برادر صبر كن بر درد نيش
تا رهى از نيش نفس شوم خويش‏

حالا شده قضیه مبارزه آزادیخواهی مردم ایران و نقطه‌نظرات آقای گنجی و برخی دوستان.

گفتند هرکاری میخواهید بکنید ولی هیچوقت از حمله نظامی حمایت نکنید.
گفتیم: روی چشم!
گفتید نیروهای خارجی اصلا دخالت نکنند ما خودمان از پس این نظام دیکتاتوری برمیآییم.
گفتیم: حق باشماست. نیروهای خارجی همه خفه!
گفتید که تحریم اقتصادی صلاح نیست چون دودش به چشم مردم میرود.
گفتیم: خیلی خوب. تحریم اقتصادی را هم میگذاریم کنار.
گفتید: تحریم بنزین را هم فراموش کنید.
گفتیم: بروی چشم! آن هم بخاطر گل روی شما!
گفتید: مبارزه هم میخواهید بکنید باید مبارزه مسالمت‌آمیز باشد نه خشونت‌‌بار.
گفتیم: آنهم روی چشم!. دیگه چه فرمایشی دارید؟
گفتید: وقتی هم خواستید مبارزه مسالمت‌آمیز بکنید شعارهای «ساختارشکن» هم ندهید.
گفتیم: ای بابا!... یک دفعه بگویید اصلا مبارزه نکنید دیگه.... فرمایش دیگری ندارید؟
گفتید: چرا. یک چیز دیگه ای هم هست. آنهم اینکه شما اگر برانداز هستید راه خودتان را از ما جدا کنید!
گفتیم: اصلا معلومه شما طرف ما هستید یا طرف آنها؟
این چه طرز مبارزه کردن است که نه حمله نظامی باشد نه تحریم باشد نه براندازی نه فشار نه سختی نه اعمال قدرت؟
خودبخود که این حکومت شرش را از سر ما کم نمیکند. آخر نمیشود هم عکس شیر را بخواهیم بر گرده مان داشته باشیم و هم تحمل سوزن های خالکوبی را نداشته باشیم. چنین شیر بی یال و اشکمی را هنوز خدا نیافریده است.

فواید واگذاری مخابرات به سپاه را بنویسید:


بر همگان واضح و مبرهن است که مخابرات چیز خوبی است. همه ما مخابرات را دوست داریم. پدر من مخابرات را دوست دارد. من هم مخابرات را دوست دارم. خیلی‌های دیگر نیز مخابرات را دوست دارند ولی برادران سپاهی ما آنرا بیشتر دوست دارند.
مخابرات پول زیادی دارد. درآمد یک ثانیه آن از درآمد یک عمر پدر من و همه جد و آباء من هم بیشتر است. صاحب مخابرات خوشبخت‌ترین آدم روی زمین است. او هیچ کاری نمیکند. همینطوری دستش را میگذارد توی جیبش و یک قل دو قل بازی میکند و در همان‌زمان میلیون‌ها نفر از طریق استفاده تلفن و موبایل و غیره برای او پول‌سازی میکنند.
این همان چیزی است که برادران رزمنده سپاهی ما دنبال آن بوده و هستند. یعنی یک جایی که زحمت کشیدن نخواهد. هلو برو توی گلو باشد.
اصولا هدف از واگذاری بخش‌های دولتی به بخش خصوصی همین است دیگر. یعنی دقیقا آن مراکزی که پول‌ساز است و بهره‌دهی بالایی دارد و جزیی از سرمایه ملی محسوب میشود را بدهیم به سپاه. به این میگویند خصوصی سازی!
و اما واگذاری مخابرات به سپاه برای مردم عادی چه فایده و یا ضرری دارد؟
از آنجایی که همه کارها در کشور ما فقط برای رضایت خدا و درجهت منافع مردم است پس لابد این کار هم به نفع مردم خواهد بود که این تغییرات را مردم میتوانند در قبض های تلفن و موبایل خود مشاهده کنند.

از ماه آینده وقتی قبض تلفن‌تان از سوی مخابرات بدست‌تان میرسد ممکن است اینگونه باشد:
آبونمان تلفن شهری..... مثلا فلان مقدار
کمک به رزمندگان حماس در غزه....فلان مقدار
همیاری به برادران حرب الله لبنان.... فلان مقدار
سهم عوامل جهادی در عراق.......فلان مقدار
مشارکت در نوسازی پروزه‌های عمرانی ونزوئلا....فلان مقدار
سهم شما در تعاون برای غنی سازی هسته‌ای.....فلان مقدار
کمک به ترویج افکار و رهنمودهای مقام رهبری در افریقا....فلان مقدار
اقساط بازپرداخت بدهی شما به ساخت نیروگاه برق در سریلانکا....فلان مقدار
خمس و زکات و سهم امام و صدقات و نذورات...فلان مقدار
مشارکت در فیلترینگ سایت ها و وبلاگها....فلان مقدار
شنود مکالمات همسر شما جهت جلوگیری از انحراف ایشان در زمانی که خودتان در منزل نیستید...فلان مقدار
کمک به ترمیم و تکمیل توالت مسجدی در حوزه مخابراتی شما...فلان مقدار
خرید شربت صلواتی و حلیم برای روزعاشورا...فلان مقدار
متفرقه....فلان مقدار
-------------------------------
جمع کل: فلان مقدار(یک فلان بزرگ!)
تذکر: درصورت عدم پرداخت بموقع بدهی‌تان٬ به مجرم اقدام علیه امنیت ملی و تلاش برای انقلاب مخملی و جاسوسی برای انگلیس و محافل صهیونیستی و اهانت به مقام شامخ ولایت دستگیر و مورد تجاوز قرار خواهید گرفت.

نصرمن الله و فتح قریب
فرمانده قرارگاه خاتم الانبیا مستقر در ادراه پست و تلگراف و تلفن

قانون اساسی وبلاگ ملاحسنی در کانادا:


مقدمه:
مگر میشود آدم وبلاگ داشته باشد ولی برای وبلاگش قانون اساسی نداشته باشد؟ وبلاگی که قانون اساسی نداشته باشد آخر و عاقبتش همین میشود که می‌بینید.
از امروز تصمیم گرفته‌ام درچارچوب قانون اساسی وبلاگم مطلب بنویسم. از امروز به بعد «قانون» فصل الخطاب این وبلاگ خواهد بود و دیگر خبری از هردم بیل بودن مطالب نخواهد بود.
هر وبلاگی باید یک قانون اساسی برای خودش داشته باشد که در چارچوب آن بتواند فعالیت کند.
آقاجان! اصلا به ما چه ربطی داره که فلان نقلعلی توی فلان وزارتخانه ایران چه غلطی کرده که من بیایم درموردش فسفر بسوزانم و وقت شما را بگیرم؟ همه این پراکنده نویسی ها بخاطر نداشتن قانون اساسی وبلاگی است. درست است که ما خودمان مافوق قانون هستیم و مشروعیت وبلاگ مان را از خدا و فرشتگان گرفته ایم ولی بالاخره داشتن قانون اساسی هم چیز خوبی است. لااقل توی در و همسایه خوبیت ندارد. از فردا ممکن است بگویند این ملاحسنی را که این همه ادعایش میشود یک قانونن اساسی برای وبلاگش جور نکرده.
بخاطر این چیزها لازم شد که یک قانون اساسی جامع و مانع برای این وبلاگ دست و پا کنیم.

قانون اساسی این وبلاگ که ثمره خون هزاران شهید اینترنتی است بدین شرح است:

ماده اول- این وبلاگ قصد اهانت به هیچ شخص حقیقی و حقوقی را ندارد.
تبصره ۱- البته بعضی افراد حقیقی و حقوقی مستثنی هستند چون تقصیر خودشان است.
تبصره ۲- از کلیه افراد حقیقی و حقوقی که به آنها ناخواسته توهینی شده و یا حقی از آنان ضایع شده با زبان خوش درخواست بخشش میشود.
نامبردگان میتوانند در روزهای اداری با در داشتن شناسنامه و کپی از همه صفحات و اصل فیش بانکی واریزی مبلغ یکهزار دلار به حساب خزانه اینجانب مراجعه کنند تا به قید قرعه از آنها دلجویی بعمل آید.
ضمنا مراتب دلجویی را قانون مشخص خواهد کرد.

ماده دوم- آزادی کامنت گذاری در این وبلاگ تضمین میشود و همچنین هرگونه تظاهرات بدون حمل اسلحه در پای مطالب نوشته شده بلامانع است مشروط به آنکه مخالف منویات صاحب وبلاگ نباشد.
تبصره۱- حدود و ثغور آزادی کامنت گذاری را قانونگذار تعیین خواهد کرد. نمیشود که به نام آزادی هرچی دلتان خواست بنویسید. شما آزادید فقط چیزهایی را بنویسید که من خوشم بیاید و در غیر اینصورت نه تنها کامنت‌تان حذف خواهد شد بلکه خودتان را هم می‌بریم کهریزک و بله دیگه!
تبصره۲- بقیه مواد قانون اساسی را هر وقت قانونگذار وقت کرد و حال و حوصله‌اش را داشت اضافه خواهد کرد و تا آن زمان همه مواردی که قانون تعیین نکرده همچنان هردم بیلی خواهد بود.

بدترین آثار مخرب جمهوری اسلامی نهادینه شدن دروغ است:


اگرجمهوری اسلامی در اینده نزدیک از بین نرود٬ ما به این سادگی از شر آثار و خرابی‌های بجا مانده از این حکومت خلاص نخواهیم شد. هرچه این حکومت بیشتر ادامه یابد٬ عمق خرابی‌ها در عرصه باورهای فرهنگی مردم بیشتر میشود. یکی از این زمینه‌ها عادی شدن دروغگویی است.
شما ببینید در اکثر کشورهای دنیا٬ افشای دروغ رهبران سیاسی منجر به سقوط آنها میشود. این یک اصل پذیرفته شده در جوامع انسانی است که مقامی که دروغ میگوید٬ هرگز نمی‌تواند منافع ملی و جمعی آن جامعه را حفظ و پایداری کند. درست مثل این است که آشپزی دستش به کثافت و لجن آلوده شود و بخواهد برای شما غذای سالم و خوشمزه تهیه کند. محال است که چنین آشپزی بتواند در کارش موفق شود. او باید جای خود را به کسی بدهد که دستش آلوده نباشد.
اما متاسفانه این قاعده در جمهوری اسلامی اصلا صدق نمی‌کند. دروغ‌گفتن از سوی مقام‌های طراز اول امری است متداول و جاافتاده و از بالا تا پایین دستانشان آلوده شده به انواع کثافت‌های متعفن.
شما ببینید توی این چند ماه گذشته خامنه‌ای چقدر دروغ گفت. فقهای شورای نگهبان چقدر دروغ گفتند. رئیس قوه قضائیه چقدر دروغ گفت. فرماندهان سپاه و نیروی انتظامی چقدر در مورد سرکوب و شکنجه مردم در کهریزک دروغ گفتند. اعضای آن هیئت رسیدگی کننده به شکنجه و تجاوزات جنسی چگونه در روز روشن همه واقعیت‌ها را انکار کردند و گفتند اینها دروغ است. نمایندگان مجلس چقدر دروغ گفتند. نویسندگان مقالات روزنامه‌ها و خبرگزاریهای دولتی و صدا و سیما چقدر دروغ بافتند و بخورد این ملت دادند. احمدی‌نژاد را که دیگه نگو! مثل سگ راه میرود و دروغ میگوید. البته دور از جان سگهای محترم.

خب. واقعا شما فکر کرده‌اید آخر و عاقبت این همه دروغگویی به کجا میرسد؟
من فکر میکنم این روال دروغ گفتن کم‌کم از انحصار رهبران و مسئولین نظام بیرون خواهد آمد و وارد لایه‌های اجتماع خواهد شد. دروغ آن قباحت ذاتی خودش را در اجتماع از دست خواهد داد. پدر به پسرش دروغ خواهد گفت و زن به شوهر و معلم به شاگرد و عاشق به معشوق و مراد به مرید.
و این یعنی یک فاجعه. خرابی این فاجعه بسیار مخرب‌تر از ان است که اسرائیل یک بمب هیدروژنی بیاندازد وسط ایران! جامعه‌ای که دروغ در آن مثل نقل و نبات شود ارزش حیات را ندارد.

مرده شور ببرد این حفظ نظام را که هر جنایت و هر عمل قبیحی را مجاز میکند. بخاطر حفظ این نظام لعنتی دروغگویی را تبدیل کرده‌اند به یک روش و شیوه حفظ نظام.

شما این روزها خبرهای مربوط به لو رفتن مرکز مخفی غنی سازی اطراف قم را شنیدید. اگر اینها هدفشان تولید برق و استفاده صلح‌آمیز از انرژی هسته‌ای است چرا آنرا تابحال مخفی کرده بودند؟ و چرا حالا برای ماست مالی قضیه دروغ‌های بیشتری میگویند؟ مگر اینها نمیگفتند که اصلا از نظر شرعی داشتن سلاح اتمی حرام است؟
اونجای بابای دروغگو!

حقیقت این است که این نظام شرط ماندگاریش را در دستیابی به سلاح اتمی میداند و از همین رو بود که خامنه‌ای در انتخابات تقلب کرد زیرا احمدی نژاد را در این زمینه نزدیکتر از دیگران بخود میدید و او را بهترین مهره برای مقابله با غرب و گرفتن زمان تا دستیابی به چند تا بمب اتمی تشخیص میداد. و بخاطر رسیدن به این هدف از هیچ جنایتی فروگذار نکرد و نخواهد کرد. شما هیچ طرح مصالحه و یا راه برون رفت از بحران مشروعیت را باور نکنید. اینها همه‌شان از دم دروغ میگویند.

سعادت هم سفری با آقای دکتر:

( برگرفته از وبلاگ طلبه‌ای به نام رسایی)

روز سه شنبه داشتم میرفتم حمام عمومی غسل جنابت بجا بیاورم که توی راه آقای مشایی را دیدم. پرسید: اوغور بخیر! کجا داری میری صبح به این زودی؟
گفتم: حمام عمومی. دیشب درس تهذیب اخلاق داشتم.
گفت: میخواهی همراه ما بیایی برویم نیویورک؟
گفتم: نیویورک کجاست؟
گفت: یک جایی توی خارج کشور. همسایه امریکاست. پایتخت سازمان ملل!
گفتم: نزدیک سوریه است؟
گفت: آره تقریبا. هواپیما جا خالی زیاد داره هرکس را می شناسی خبر کن بیاد.
گفتم: حالا که حضرت زینب طلبیده چرا که نه. حتما میام. هم میریم سوریه و هم در خدمت دکتر ولی این بخچه لباس و وسایل حمام را چه کنم؟
مشایی گفت: عیبی نداره. همراه خودت بیاور. عجله کن باید برویم فرودگاه. الان هواپیما منتظر است.
***

وقتی سوار هواپیما شدم موتورهای هواپیما روشن شد و همه صلوات فرستادند ولی هواپیما بلند نشد. آخه آقای دکتر یادش رفته بود پروازمان به نیویورک روز سه شنبه است و نه دوشنبه. او از هول‌اش روز دوشنبه تنهایی رفته بود و ما را جا گذاشته بود. بنابر این همانجا توی فرودگاه منتظر شدیم تا آقای دکتر به تهران برگشت و همگی به اتفاق بسمت کشور نیویورک با ۴۵ ساعت تاخیر پرواز کردیم.
بماند که ما توی این مدت همچنان در حال جنابت بودیم و مجبور شدیم توی باند فرودگاه تیمم بدل از غسل بکنیم و این باعث شد چند بار خطر از بیخ گوشم رد شود. آخه نزدیک بود بمانم زیر چرخ چند تا از هواپیماهای در حال فرود روی باند!
***

بالاخره رسیدیم نیویورک. از همان لحظه اول من شاهد بودم که چقدر آقای دکتر پرکار است. همه چمدان‌ها را خودش از صندوق عقب هواپیما بیرون آورد و بنده خدا آنها را روی گرده‌اش گذاشته تا محل بازرسی می‌برد. واقعا این ملت باید قدر این مرد را بدانند.
بگذریم. نیویورک خیلی کشور کوچکی بود. فقط یک خیابان داشت که مسافرخانه ما در آن قرار داشت و چند تا چهارراه آنطرف‌تر٬ ساختمان سازمان ملل قرار داشت. نیویورک از نظر فساد خیلی خوب بود. منظورم این است که بی حجابی غوغا میکرد. مخصوصا توی هتل ما بعضی از خواهران اصلا شئونات شرعی را رعایت نمیکردند و با پاهای لخت به داخل اتاق ما می‌آمدند تا آنجا را تمیز و مرتب کنند. خدا شاهد است وقتی آنها را که میدیدم دلم هری میریخت و قسمتهایی از بدنم از حالت طبیعی خارج میشد.
از آنها بدتر٬ وجود عناصر ضدانقلاب بود که در جلو ساختمان سازمان ملل تجمع غیرقانونی کرده بودند و بدون رعایت حجاب اسلامی شعارهایی مغایر با موازین انقلاب و رهبری میدادند. این درحالی بود که نیروی انتظامی نیویورک کوچکترین برخوردی با آنها نکرد و لباس شخصی‌های نیویورکی نه تنها نسبت به ضرب و شتم آنها اقدامی نکردند و آنها را به کهریزک نبرد و بعضی کارهای لازم را با آنها نکرد بلکه نیش‌شان را تا بناگوش باز کرده بودند و هر و هر می‌خندیدند که واقعا تلخ‌ترین لحظه سفرمان بود.
واقعا مملکتی که مقام رهبری و آقای جنتی و سردار رادان و فیروزآبادی نداشته باشد نتیجه اش همین میشود دیگر. اینها زن و مرد دختر و پسر محرم و نامحرم جمع شده بودند جلوی هتل ما و داد میزدند: آشغال بیا بیرون!
استغفرالله! آیا منظورشان آقای دکتر بود و یا نعوذبالله من روحانی؟
سوال اساسی من در اینجا این است که چرا موسوی و کروبی به ایرانی‌های مقیم نیویورک یاد داده بودند که به ما فحش بدهند؟ باید آنها در مقابل این اقدامات ضداسلامی پاسخگو باشند.

اما در مورد سخنرانی آقای دکتر در سازمان ملل. واقعا محشر بود. واقعا بینظیر بود. واقعا حماسه بود. باوجودیکه آقای دکتر زبان انگلیسی را مثل بلبل بلد است ولی در آنجا چنان با زبان فارسی مسايل مهم جهانی را به زبان ساده مطرح کرد که همه متوجه شدند و در پایان سخنرانی ایشان همه کف زدند که البته ما صلوات فرستادیم. نا گفته نماند که اینقدر سخنان آقای دکتر جالب بود که نمایندگان بقیه کشورها با خودشان گفتند: اگر سخنرانی این است پس ما باید برویم کشک مان را بسابیم و بهمین خاطر بلند شدند و رفتند کشک شان را بسابند. حالا بعضی از سایت های اینترنتی شایعه کرده اند که آنها بخاطر اعتراض آنجا را ترک کردند. نخیر اصلا بخاطر اعتراض نبود بلکه آنها شرمنده شده بودند و تصمیم گرفتند که اصولا کار سیاست را ول کنند و بروند توی کار بساز و بفروشی!

همچنین در این سفر آقای دکتر با نخبگان نیویورک و عما و مراجع و دانشجویان بسیجی آنجا جلسه‌ داشتند که آنها اصرار داشتند بیایند در تهران و در نمازجمعه شرکت کنند و شعار بدهند که مورد قبول آقای دکتر قرار گرفت.
من خودم از نزدیک شاهد بودم که آقای دکتر چگونه یک تنه از پس همه خبرنگاران کارکشته رسانه‌های بین‌المللی برمیآمد. ماشالله بزنم به تخته همه چیز را طوری از بیخ انکار میکرد که ما خودمان هم باورمان میشد. بعضی مواقع هم هرکس از دکتر سوال میکرد فورا دکتر سوال را با یک سوال دیگر جواب میداد که واقعا بی‌نظیر بود. در آنجا بود که من فهمیدم ندا آقا سلطان را کودتاچیان ونزوئلا کشته اند.
خلاصه خیلی سفر پرباری بود. تنها عیب‌اش این بود که دست به آب‌های آنجا آفتابه نداشت و ما مجبور میشدیم توی وان حمام هتل قضای حاجت کنیم!

در مصاحبه با لری کینگ٬ محمود سوسک شد!

آخ کیف کردم. هیچوقت احمدی نژاد را اینطوری توی منگنه ندیده بودم. بیچاره خودش را باخته بود. مثل خر مانده بود توی گل. چرت و پرت گویی‌هایش هم دیگر کفاف نمیداد.
از او پرسید: شما چگونه چهل میلیون برگه رای را کمتر از ۲۴ ساعت شمردید و به مردم اعلام کردید؟
ان پاسخ داد: خیلی ساده! چهل میلیون رای در چهل هزار صندوق ریخته شده بود و شمارش هر صندوق بطور جداگانه فقط نیم ساعت وقت میگیرد!

خب. منگول! مگر همین فرمول در مورد انتخابات قبلی نبود که معمولا سه چهار روز طول می‌کشید؟؟؟ تازه تعداد آرا در انتخابات قبلی کمتر هم بود. بعد آدم دروغگو کم حافظه میشود. انتخابات اخیر مثلا کامپیوترایز شده بود که محمود اصلا به آن اشاره ای نکرد و همین یعنی اعتراف به تقلب در شمارش آرا. یعنی محمود اصلا نمی دانست علت بظاهر منطقی اعلام زود هنگام آرا استفاده از کامپیوتر بوده و نه آنچه که او گفت و لذا قضیه تقلب در انتخابات را آق محمود همینجا لو داد.

از او پرسید: هزاران نفر از مردم ایران به خیابانها آمدند و گفتند در انتخابات تقلب شده. شما چرا با خشونت با آنها برخورد کردید؟
ان پاسخ داد: مگر پلیس امریکا امروز با تظاهرکنندگان مقابل اجلاس گروه ۲۰ برخورد نکرد؟ ما هم همین کار را کردیم.
لری کینگ زرنگی کرد و گفت: من از شما می‌پرسم. چرا باید مردم را به زندان انداخت؟
ان پاسخ داد: آیا میدانید توی امریکا چقدر زندانی دارید؟
لری کینگ گفت: ولی هیچکدام آنها زندانی سیاسی نیستند. هیچکدام را بخاطر اعتراض به انتخابات به زندان نیفتاده است!

بعد لری کینگ از ان پرسید: وقتی توی زندانهای جمهوری اسلامی به زندانی‌ها تجاوز شد و شما هم خوب این را میدانید و یک آیت الله هم روی این مطلب تاکید دارد شما چه برخوردی کردید؟

ان کمی مکث کرد و گفت: این چیزها در حوزه کاری من نبود. قوه قضائیه ما مستقل است! (مثل اینکه در کشورهای دیگر قوه قضائیه مستقل نیست). بعد یادش نبود که جمله قبلی را گفته فورا گفت: البته من به قوه قضائیه دستور دادم همه چیز را بررسی کنند و هر کس تخلف کرده بود با او برخورد کنند.!

اگر قوه قضاسیه مستقل است پس تو این وسط چه کاره هستی به آنها رهنمود دادی؟

آقاجان من نمیدانم مگر این آدم کرم دارد بلند میشود و می آید توی دنیای آزاد و خودش را اینطوری توی هچل می اندازد؟

در هتل کنتینانتال نیویورک چه میگذرد؟(۱)


هتل کنتینانتال یکی از هتل‌های بزرگ و شیک نیویورک است که این روزها مقامات و دیپلماتهای زیادی را از کشورهای مختلف در خود جا داده است. در یکی از طبقات این هتل حدود هفتاد هشتاد سوئیت را اختصاص داده‌اند به هیئت جمهوری اسلامی. با هم برویم ببینیم آنجا چه خبر است:

اتاق محمود:
محمود با زیر شلواری راه راه و یک زیرپوش آستین حلقه‌ای نشسته‌است و دارد تلفنی با مقام عظما در تهران صحبت میکند و آخرین خبرهای موفقیت آمیز خود و هیئت همراه را به وی گزارش میدهد:
-... آقا نمیدونید چه صحنه جالبی بود. واقعا یک معجزه‌ای رخ داد. از لحظه‌ای که من رفتم پشت تریبون و همینکه بسم الله را گفتم و دعای فرج را شروع کردم یک باره تمام کافرین و ملحدینی که از کشورهای دیگر آمده بودند تبدیل شدند به صندلی!... باور کن راست میگم. همه‌شان تبدیل شدند به چوب و آهن و پلاستیک! تا آخر صحبت‌های ما همینطور بصورت صندلی باقی ماندند و پلک هم نزدند.
- احسنت احسنت. طیب‌الله انفاسکم!
- بعد از آنجا آمدیم بیرون. رفتیم دست به آب. البته از قبل فکر همه چیز را کرده بودیم. یک ماژیک کلفت توی جیبم قایم کرده بودم. آنرا درآوردم و روی دیوار دست به آب سازمان ملل با خط درشت نوشتم: مرگ بر اآمریکا! ای ملت آمریکا علیه استکبار جهانی و سرنگونی دولت غیرقانونی اوباما قیام کنید!
بعد کارمان را توی انجا کردیم و از لج ام سیفون را هم نکشیدم تا اعتراض خودمان را به امریکای جهانخوار اعلام کرده باشیم. البته جای شما خالی!
- احسنت.احسنت. طیب‌الله انفاسکم!
- بعد آمدیم توی هتل. توی راه دیدم اوه چه جمعیتی! تا چشم کار میکرد جمعیت سبزپوش توی خیابان‌ها جمع بودند و شعار میدادند. من خیلی تعجب کردم اینها را چطوری از تهران به اینجا آورده بودند. هنوز هم جلوی هتل هستند و دارند شعار میدهند «آشغال بیا بیرون».
- احسنت. احسنت. طیب‌الله انفاسکم!
- اما توی هتل هم ما بیکار نبودیم. چندین جلسه داشتیم با مستخدم‌ها و نظافتچی‌های هتل. البته بصورت تک تک. یعنی هروقت موقعیتی پیدا میکردیم با آنها وارد رایزنی می‌شدیم. آخه اینها با همه آدمهای کله گنده کشورهای دنیا ارتباط دارند. توی اتاق‌های آنها رفت و آمد دارند. برای آنها حوله و صابون و ملافه و دم‌پایی می‌برند. خلاصه اینها واسطه‌های خوبی هستند برای روابط بین الملل. دیروز یکی از آنها را به بهانه‌ای کشاندم توی اتاق خودم و یک بسته اسکناس صدلاری گذاشتم کف دستش و ازش خواستم برود اتاق مقامات دیگر کشورها و اخبار روابط غیراخلاقی سران آن کشورها را برایمان بیاورد.
ما باید بفهمیم توی داخل اتاق آنها چه میگذرد. ما این اطلاعات را لازم داریم تا زمانی که مدیریت جهان را بدست گرفتیم بدانیم چه کسانی مشکل اخلاقی دارند و چه کسانی ندارند. آنهایی را که روابط غیراخلاقی با خانم‌ها داشته‌اند را از پست ریاست جمهوری و نخست وزیری آن کشورها خلع می‌کنیم و برادران ارزشی خود را جای انها میگذاریم.

- احسنت احسنت طیب الله انفاسکم!

بزرگترین گردهمایی ایرانیان در خارج از کشور:


جایتان واقعا خالی. عجب تظاهراتی بود. عجب جمعیتی. فکر نمیکنم تابحال چنین جمعیت متشکل سیاسی در خارج از کشور توسط ایرانیان برگزار شده باشد. واقعا حیرت انگیز بود. همه گروهها آمده بودند ولی اکثریت با گروه سبز بود که عمدتا تیپ‌های جوان و دانشجو بودند.

تمام اطراف سازمان ملل از جمعیت ایرانی موج میزد. جمعیت ما در مقایسه با معترضین دیگر کشورها مثل اقیانوس بود در برابر یک سطل آب. لااقل آنچه را که من دیدم اینطور بود. هفت هشت نفر از مخالفین سیاسی کشورهای مختلف مثل کره شمالی و لیبی و چین و غیره هم آمده بودند که مثلا به اوضاع حاکمیت در کشور خودشان اعتراض کنند ولی وقتی موج عظیم جمعیت ایرانی را دیدند از تعجب دهانشان باز شده بود. لابد با خود میگفتند: توی کشور ما که اینقدر اوضاع خرابه پس ببین توی ایران چه خبره که این همه جمعیت برای اعتراض آمده!

بخاطر همین بود که اصلا از اعتراض کردن منصرف شدند و خدا را شکر کردند کشورشان جمهوری اسلامی نشده!

البته اینها همه مرهون حماقت‌های مقام عظمای ولایت است که بعد از این همه تقلب و جرم و جنایت دلقکش را راهی نیویورک کرد تا بخیال خودش از فضای باز سیاسی مجامع بین المللی برای نظام در حال سقوط خود آبرویی کسب کند و اوضاع را بحال عادی درآورد ولی خوشبختانه هموطنان و بخصوص جوانان ایرانی در خارج از کشور این بار همت کردند و با راه اندازی بزرگترین گردهمایی اعتراضی عملا باعث شدند همه رسانه‌های بین المللی متوجه شکاف عمیق مردم با مسولین نظام شوند ودر نزد افکار جهانی سردمداران نظام جمهوری اسلامی مشتی دروغگو و جنایتکار معرفی شدند.

بنظر من تا همین لحظه و تا اینجای کار آمدن احمدی نژاد به نیویورک به نفع ما تمام شد و باعث مخدوش تر شدن وجهه این دولت و نظام گردید.

حالا حرف و حدیث در مورد این سفر به نیویورک زیاد است که در روزهای آینده بیشتر خواهم نوشت.

خدا بیامرزد دایی جان ناپلئون را. بنده خدا در ایام جوانی‌اش ظاهرا یکبار رفته بوده کازرون و آنجا شاهد درگیری قوای انگلیس و نیروهای مردمی بوده و شاید یک تیری هم توی هوا ول کرده و بخیال خودش قشون انگلیس را شکست داده بود ولی تا آخر عمرش به هرمناسبت از جنگ کازرون یاد میکرد.

حالااین سفر نیویورک هم برای محمود احمدی نژاد (و هم برای ما) شده جنگ کازرون.

مبدا تاریخی خیلی حرف و حدیت های آینده خواهد بود برای هردو طرف.

لابد او هم میره ایران به مقام عظما میگه: آقا! نمیدونید این جنبش سبزها را توی نیویورک چیکارشان کردم! له شان کردم! اصلا من رو که می دیدند از ترس سه متر عقب عقب میرفتند! از بس ضدانقلاب بودند و ایادی انگلیس!


قیصر به نیویورک می‌رود:

فیلم قیصر را که یادتان هست؟
امروز یکدست کت شلوار مشکی با یک جفت کفش نوک باریک و یک کلاه لنگنی برای خودمان ردیف کرده‌ایم برای رفتن به نیویورک. باید انتقام خون برادر و خواهرانمان را بگیریم.

البته بجای چاقوی ضامن‌دار دو سه تا گوجه فرنگی له شده گذاشته‌ام توی جیبم. شاید یک کیسه زباله هم همان حوالی پیدا کردم پر از آت و آشغال که نثار رئیس دولت کودتا و همراهانشان کنم.

خب. اگر فردا پس فردا تو اخبار شنیدید یکنفر با گوجه فرنگی یا کیسه زباله از احمدی‌نژاد استقبال کرده بدونید کار داداش‌تون بوده!
اگر شنیدید توی کنفرانس خبری لنگه کفش و دفتر و خودکار و عینک و دوربین عکاسی به سمت او پرتاب کرده بدونید کار داش قیصر بوده!
اگر شنیدید هنگام سخنرانی ا.ن. در سازمان ملل یکهو برق رفت بدونید داش قیصر فیوز برق ساختمان سازمان ملل را قطع کرده و زده به چاک!
اگر شنیدید محمود چاخان و نوچه‌هایش را زیر بازارچه سازمان ملل لت و پار شدند و کتک خوردند بدونید کار پهلوان قیصر بوده!

خلاصه نفس کش میخواهیم توی نیویورک به مولا!
یا علی! بزن بریم به امید خدا!

جدیدترین جفنگیات خامنه‌ای:


امروز خر در خطبه های نماز عید گفت:
«اعترافاتی که در بازداشتگاهها و زیر شگنجه گرفته میشود حجت است ولی به استناد آنها نمیتوان شخص دیگری را محکوم کرد!»

خب. آخه منگول! اگر اعترافات« حجت» است که باید در مورد همه جا و همه کس قابل استناد باشد. این چجور حجتی است که در مورد شخص گوینده صادق است ولی در مورد شخص دیگری بی اعتبار؟ اصولا حجت باید حجت باشد! نه اینکه بعضی وقتها حجت باشد و بعضی وقتها نباشد.

توضیح: کسانی که با ادبیات آخوندها آشنا نیستند شاید خیال کنند منظور از« حجت» همان آقا حجت بقال سرکوچه است. نخیر . اینها به دلیل متقن و قابل اتکا میگویند حجت.

این منگول اگر حتی درسهای حوزوی خودش را خوب خوانده بود هیچوقت چنین جفنگی را نمیگفت. خاک بر سر کسانی که امروز پشت سر این آدم بی‌سواد نماز عید فطر خواندند مخصوصا رفسنجانی بزدل و ترسو.

همسر آقای الپر را آزاد کنید ولی خودش را نگهدارید!

وقتی شنیدم ماموران حکومتی ساعت دو و نیم شب به منزل علی پیر حسینلو حمله کرده و او و همسرش را به اتهام اقدام علیه امنیت ملی! دستگیر کرده‌اند هم ناراحت شدم و هم تعجب کردم.
از این جهت ناراحت شدم که بهرحال زندانی کردن جوانان این مرز و بوم فارغ از هرگونه سلیقه فکری و خط سیاسی یک عمل ضد بشری و دردناک است. اصولا زندان جای خوبی نیست. مخصوصا زندانهای رژیم ولایت فقیه.
بنابر این از صمیم قلب آرزو میکنم روزی برسد که هیچ زندانی در زندان نباشد و همه ار نعمت آزادی و در کنار خانواده زیستن بهره مند باشند.
ولی...
ولی شاید بد نباشد آقای الپر نیز مزه زندان‌های نظام مورد علاقه‌اش را بچشد. باور کنید هرکس میخواهد عمق فساد وعوضی بودن این نظام را بفهمد باید مدتی ولو کوتاه پایش به زندان بیافتد. توی زندان آدم می‌فهمد که این نظام و رهبرانش به هیچ مرام و مسلکی پایبند نیستند و همه ادعاهایشان در اجتماع جز دروغ و فریب و شیره مالیدن به سر مردم چیزی نیست.
الپر این تجربه را نیاز داشت. او خیلی سنگ اصلاح پذیر بودن این نظام را به سینه میزد و بارها و بارها به کسانی مثل افشاری و دیگر بچه های جنبش دانشجویی بخاطر حضور در امریکا و سخنرانی علیه نظام در محافل امریکایی حمله میکرد.
الپر یکبار توی وبلاگش مطلبی نوشت با این عنوان:
«راه ما از شما جدا شده است»
این مطلب را خطاب به وبلاگ نویسان مقیم خارج کشور و مخصوصا آنهایی که خواهان نابودی این نظام بودند نوشته شده بود. در بخشی از مطلبش اینچنین نوشته بود:

« من از موضع يك اصلاح طلب، واقعا تصور مي‌كنم كه لااقل در يك ساله اخير، همزيستي جريان تحريمي با ما از نوع زيست انگلي بوده است، كه آن طرف صرفا به استفاده نامشروع سياسي از حاشيه امنيتي كه به واسطه ما بدست آورده مشغول بوده و در عين حال هرروزه (سالهاست كه) به تضعيف ناجوانمردانه بدن جنبش اصلاح طلبي دست زده است.

...راه ما از شما جدا شده است، دوستان تحريمي! لطف كنيد به راه خودتان برويد و سر به سر ما هم كمتر بگذاريد. ما قصد انقلاب نداريم، قصد زندان رفتن هم نداريم و به شدت دوست داريم ببينيم شما به كدام مقصد و مقصود مي‌خواهيد برسيد با اين تشويش استراتژيكي و تاكتيكي و تكثر بي‌در و پيكر و بي‌مبنايي كه در شما ديده‌ايم. دعوايي هم با هم نداريم، مشروط بر آنكه شما از اين زيست دردناك انگلي كه در دوران اصلاحات بر ما تحميل كرده بوديد، دست بكشيد.»

آقای الپر!
دوست دربندم!
دوست ندارم نمک روی زخم کسی بپاشم که این کار دور از انصاف و مروت است ولی حالا دیدی این نظامی که اینقدر سنگ‌اش را به سینه میزدی و میخواستی بوسیله طرفداری از کاندیدای سست عنصری مثل دکتر معین اصلاحش کنی چگونه با تو و همسر محترمه ات رفتار کرد؟
حالا فهمیدی که این نظام اصلاح پذیر نبوده و نیست و تو بیخود سر قبری که مرده‌ای در آن نبود گریه و شیون راه می‌انداختی؟

آری الپر جان!
زندان برای تو فرصت خوبی است برای فکر کردن و پی بردن به ماهیت واقعی این نظام.

امیدوارم هرچه زودتر آزاد بشوی ولی اینبار وقتی بیرون آمدی ما بلاگرهای بقول خودت اسلحه بدست را انگل نخوانی!

ملت ایران! امروز نشان دادید که اقتدار نظام یعنی کشک!



آفرین بر عزت و پایمردی شما.
خسته نباشید. امروز ته مانده آبروی دیکتاتور را بردید و همه تلاشهای و ترفندهای سه ماهه اخیر آنها را نقش برآب کردید و نشان دادید دیگر نه از تهدید مزدوران سپاهی واهمه دارید و نه به توپ و تشرهای مقام عظما اعتنایی می‌کنید. فصل الخطاب شما هستید نه یک موجود عقده ای بیسواد و مستبد. امروز نشان دادید که اقتدار نظام یعنی کشک!
شما نشان دادید که شکنجه‌ها و بازداشت‌ها و اعترافات ساختگی همه تف سربالایی بوده که به صورت نظام برگشته و دستگاه دروغ ‌پراکنی صدا و سیما و کیهان و دجال نیوز و لجن نیوز نتوانستند کوچکترین خللی در عزم و تصمیم شما ایجاد کنند.
امروز نظام استبدادی ولایت فقیه نهایت سعی و تلاش خود را کرد تا با نشان دادن تصاویر چهره چند بسیجی و سپاهی و حزب اللهی که با اتوبوس به مرکز شهر آورده بودند٬ حضور میلیونی شما را مخفی کند اما تمام خبرگزاریهای مهم دنیا فریاد مرگ بر دیکتاتور شما را در سراسر جهان منعکس کردند.
این نظام از بین رفت. باور کنید دیگر جمهوری اسلامی وجود ندارد. آنچه که باقی مانده فقط تفاله های آن سیستم معیوب هستند که دارند تلاش مذبوحانه ای میکنند تا چند روزی بیشتر بر مسند قدرت بمانند و الا خودشان هم فهمیده اند که این مردم در مقابل آنها هستند.

حالا نوبت ایرانیان مقیم خارج کشور است تا با اعتراض یکپارچه نشان دهند که احمدی‌نژاد حق ندارد بعنوان نماینده مردم ایران در سازمان ملل حضور یابد و باید این سفرش را برای او و مقام عظما تبدیل به مایه سرافکندگی و رسوایی کنیم.

ما میریم به نیویورک با الفانته شوهه (کفش ملی سابق)

بر همگان واضح و مبرهن است که تورنتو مهد وبلاگ نویسان ایرانی است. نام‌آورترین و حرفه‌ای ترین وبلاگ نویسان جهان در تورنتو می زیسته اند. آثار باستانی و فسیل های بجا مانده بهترین گواه بر این مدعاست که تورنتو از دیر باز مهد وبلاگ نویسان بزرگ بوده است. آنهم چه وبلاگ نویسانی؟ وبلاگ نویسان حرفه ای و تکنیکی.
اگر بنا شود یکروزی مسابقات جام جهانی وبلاگ نویسی برگزار شود حتما تیم وبلاگ نویسان ایرانی مقیم تورنتو قهرمان میشود از بس که حرفه‌ای هستند.

البته تابحال دانشمندان راز این همه شکوفایی و مهارت این تیم را کشف نکرده‌اند ولی حدس میزنند شاید مال نان بربری‌هایی باشد که فروشگاههای ایرانی می‌پزند و تحویل مشتریهایشان میدهند. لامصب نمیدانم توی این بربری ها چی میریزند که اینقدر حس وبلاگ نویسی در شهروندان تورنتویی زیاد میشود. انگار یک چیزی توی مایه وایاگرا باشد. الله اعلم!

طبق آمار رسمی از هر سه ایرانی مقیم تورنتو لااقل دو نفرشان وبلاگ نویس حرفه‌ای هستند و نفر سوم هم توی وبلاگهای دسته دوم و گل کوچیک تمرین میکند و یا توپ جمع‌کن است . خلاصه اوضاعی است غیر قابل توصیف. البته قرار است چند نفر از این وبلاگ نویسان حرفه‌ای را بفرستیم اروپا توی بوندس لیگا وبلاگ بزنند.

خب. باتوجه به وجود این همه استعدادهای درخشان در تورنتو٬ میخواستم یک پیشنهادی به شما بکنم.
آیا میشود همه ما وبلاگ نویسان مقیم تورنتو به یک مناسبتی توی یک محلی جمع شویم و از نزدیک با هم آشنا شویم؟ مثلا یک مسافرت با هم برویم. مخصوصا اینروزها که آقا محمود باز هوس نیویورک کرده و قرار است دوباره بیاید خارج٬ خوراک خنده یکسال‌مان را فراهم کند و برود.
بلند شویم با هم یکسری برویم نیویورک. هم فال است و هم تماشا. یعنی هم حال مموتی را می‌گیریم و تیم آنها را سه بر صفر در زمین چمن سازمان ملل شکست می دهیم و هم یکخورده باهم اختلاط میکنیم و با هم حال و حولی میکنیم. شاید با هم فامیل شدیم. خدا را چی دیدید!

باید سیاست «النصر بالرعب» را به خودشان برگردانیم:

خامنه‌ای رسما و توی روز روشن در نماز جمعه پیشین اعلام کرد که هرکس علیه نظام (که البته منظورش رهبری او و باند فاسد احمدی نژاد است) اقدامی کند٬ باید منتظر برخورد تند و شدیدی از سوی نظام باشد.
خب. البته ما این حرف را باور داشته و داریم زیرا در عمل هم همینطور بوده یعنی هرکس علیه سیاست‌های غلط رهبری تا بحال حرفی زده و یا چیزی نوشته و حتی بصورت مسالمت‌آمیز در تجمعی شرکت کرده٬ نظام با او وحشیانه‌ترین برخوردها را داشته است.

وضعیت مقابله مردم با این نظام مثل این است که شما دریک بیایان در محاصره گله‌ای از سگهای درنده قرار گرفته باشید. هیچ راه برون رفت قانونی و مسالمت‌آمیزی برای شما وجود ندارد. هر چقدر که بیشتر بترسید گله درندگان بیشتر حریص میشوند و دندان‌هایشان را برایتان تیزتر میکنند.
اما اگر یک سنگ یا چماقی بردارید و محکم بکوبید توی سر یکی از آنها و یا لااقل به نحوی ایجاد خوف و ترس کنید٬ گله دردندگان تار و مار میشود و شما شاید راهی برای خلاص شدن از آن مهلکه را بیابید.
دیکتاتورها در طول تاریخ تنها بوده‌اند. اطرافیان آنها یا با زر و زور جمع شده اند و یا با تزویر. کسانی که فریب دیکتاتور را خورده باشند تا زمان سقوط٬ او را همراهی میکنند ولی کسانی که به طمع پست و مقام و پول‌های بادآورده دور دیکتاتور جمع شده‌اند همین که ببینند جانشان در خطر است٬ فورا فلنگ را می‌بندند و میزنند به چاک!

همچنین در مورد کسانی که با زور تسلیم دیکتاتور شده‌اند و از ترس قدرت او روبری مردم ایستاده‌اند٬ همین که قدرت مردم را باور کنند و زوال نظام استبداد را با چشم خود ببینند٬ آنها نیز صف‌شان را از باند دیکتاتور جدا میکنند و به مردم می‌پیوندند.

همه این چیزهایی که در بالا گفتم در حوادث انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد.
یادم هست آنروزها مردم با سه راهی های آهنی (مخصوص لوله‌های آب آشامیدنی) نارنجک دستی درست میکردند و شبها به داخل خانه افسران و درجه‌داران شهربانی و یا ساواکی‌ها می‌انداختند. این نارنجک‌ها زیاد مالی نبودند و قدرت تخریبی زیادی نداشتند ولی همان صدای مهیب‌اش باعث میشد روحیه طرف تضعیف شود و در مورد نحوه همکاری‌اش با رژیم تجدید نظری بکند.
نمونه‌ای دیگر. یکبار توی راهپیمایی در همان سالها نیروهای شهربانی به ما حمله کردند. ما فرار کردیم داخل یک دبیرستان. یکی از دبیرهای جوان و معروف جلوی دبیرستان آمد و خودش را بین ما و نیروهای مهاجم حایل قرار داد. مقداری با آنها مشاجره و بگو مگو کرد. ناگهان یک سرگردشهربانی از جیپ‌اش پیاده شد و با باتوم برقی زد توی سر این دبیر بیچاره بطوریکه همانجا و در جلو چشمان ما شهید شد.
درست یک هفته بعد از این ماجرا آن سرگرد را هنگامی که میخواست از خانه‌شان بیرون بیاید با یک رگبار مسلسل به درک واصل کردند.
این حرکات و نظایر آن باعث ایجاد رعب در درون نیروهای سرکوبگر میشد بطوریکه دیگر فهمیده بودند برای برخورد با مردم باید هزینه زیادی بدهند و اینطور نیست که بزنند و بکشند و از بین ببرند و کسی به کسی نباشد.

من عمیقا موافق جنبش مسالمت‌آمیز مردم هستم و واقعا به آن ایمان پیدا کرده‌ام و به صلاح مردم هم همین است که به دنیا نشان بدهند که مظلوم واقع شده‌اند ولی با همه اینها نباید وضعیتی پیش بیاید که مرتکبان جرم و جنایت علیه مردم بی پاسخ بمانند و نسبت به تکرار جرم گستاخ تر شوند.. اگر کسی به ما سیلی زد باید آنچنان مشت محکمی توی پوزه‌اش بزنیم که جرات نکند سیلی دومی و سومی را هم به ما بزند.
الان خامنه‌ای و اراذل و اوباش وابسته به او بخوبی فهمیده‌اند که هرکاری را میتوانند با این مردم بکنند و مردم هم هیچ کاری نمیتوانند بکنند. الان نه تنها نیروهای سیاسی را دستگیر میکنند بلکه اعضای خانواده آنها را نیز بازداشت میکنند. الان ایران شده جولانگاه سربازان خامنه ای. هرکاری دلشان بخواهد با این مردم میکنند.
اگر میخواهیم جلوی تداوم ظلم و جنایت‌های این نظام گرفته شود باید این جو شکسته شود. باید بازجوها و شکنجه‌گران و لباس شخصی‌ها نتوانند خواب آسوده‌ای داشته باشند. آنها باید از ضربه دست انتقام ملت به هراس بیفتند نه اینکه به معترضان را عده‌ای سوسول بدانند.

بیایید بیانیه های کروبی را منتشر کنیم:

از آنجایی که کودتاچیان انعکاس هرگونه خبر در مورد کروبی و موسوی را ممنوع کرده اند بیایید نامه افشاگرانه اخیر کروبی را منتشر کنیم. من البته خلاصه اش را در اینجا می آورم:

«....خدايا مهدی کروبی چه می ديد و چه می شنويد؟ يا للعجب؛ کاش او زنده نبود و نمی ديد که روزی در جمهوری اسلامی شهروندی نزد او بيايد و شکوه کند که در ساختمانی بی نام و نشان، توسط افرادی بی نام و نشان تر،هر عمل قبيح و غير معمولی بر او صورت گرفته است: از لخت و عريان کردن افراد و نشاندن آنها در مقابل يکديگر تا فحاشی های وقيحانه و ادرار کردن در صورت آنها و رها کردن چشم و دست بسته دختران و پسران در بيابان. اينها کم نبود که خبر از تجاوز به دختران و پسران در بازداشتگاهها نيز رسيد. با خود گفتم که سه دهه پس از انقلاب و دو دهه پس از فوت امام به راستی ما به کجا رسيده ايم؟
طبيعی بود که رگهای غيرت به جوش آيند. که مگر می شد با شنيدن اين اخبار و گزارش ها آرام نشست و سر راحت بر بالين گذاشت؟ اينچنين بود که دست به نوشتن نامه ای خطاب به رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام بردم. نوشتم که خبر از تجاوز و شکنجه و انجام اعمال غير معمول می رسد و من بی هيچ داوری از شما می خواهم که تحقيق کنيد و دريابيد که آيا چنين فجايعی رخ داده است يا نه؟ اين نامه که منتشر شد اما پاسخ آن، هياهوهای بسيار بود که آغازيدن گرفت و بارانی از دشنام و تهديد بود که بر سر من باريدن گرفت. خطيبان جمعه در اقدامی هماهنگ و برآمده از دستورالعمل های اداری، از تريبون نمازجمعه هرآنچه توانستند عليه من گفتند و به من نسبت دادند. اينچنين بود که ترديدهای من جدی تر شد. با خود گفتم که اگر چنين فجايعی رخ نداده بود می گفتند که رخ نداده است، اما حملاتی بدين صورت غير معمول از تريبون های کوچک و بزرگ نماز جمعه و فحاشی هايی چنين نامعمول از سوی برخی مطبوعات نشان از آن دارد که آتشی به خرمن عده ای افتاده است. خود را مکلف ديدم که بايستم و از ميدان به در نشوم.
...و من امروز شرح اين ماجراها را می گويم تا مردم بدانند و چنين اتفاقاتی را با رفتار علوی قياس نگيرند. می گويم، تا در تاريخ بماند که چگونه عده ای در اين مملکت چادر حيا را دريدند و غيرت دين و کشور را جريحه دار کردند و آيندگان نگويند که اين ظلم ها بر فرزندان اين آب و خاک رفت اما صدايی برنخواست و کسی فرياد خود را به اعتراض حيايی که دريده شده بود بلند نکرد.
....مهدی کروبی امروز می داند و به يقين فهميده است که انگشت بر جای خوبی گذاشته است. آنچنانکه از اين هياهوها و شتابزدگی ها برمی آيد مشخص است که قبای آقايان لای در مانده است. توصيه حضرت امير بود به مالک اشتر که به گونه ای حکومت کن که يک مظلوم حق خود را بدون لکنت زبان از ظالم بگيرد. ما کجا و توصيه های حضرت امير کجا؟ فرزند مرحوم مطهری می گويد که خانمی به خانه ملت آمده و نزد او شکايت آورده که بر پسر او در بازداشتگاه چه گذشته است و بعد از آن، چنان با آن خانواده برخورد کرده اند که آن زن، خود تماس مجدد گرفته و گفته است که ما هيچ شکايتی نداشته ايم و به قول ما لرها “خر ما از کرگی دم نداشت”. اين همان گرفتن حق بدون لکنت زبان است که توصيه حضرت امير به مالک بود! مشخص است که تدبير امور چه سمت و سويی به خود گرفته است. هياهوها و هتاکی های آغشته به تهديد در هفته های گذشته تا آنجا فزونی گرفت که خانواده هايی نيز نزد من آمدند و خواستند که پيگيری ها را ادامه ندهيم و از عاقبت خود می ترسيدند و می گفتند که تو نه فقط برای خود که برای ما نيز دردسر ايجاد خواهی کرد. البته وقتی دختر يک زندانی را بازداشت می کنند و سپس اين دختر عفيفه را شبانه، چشم بسته در بيابان رها می کنند تا آنجا که صدای يک روزنامه مستقل اصولگرا هم در می آيد و می نويسد که اين دختر را با چادر پاره در بهشت زهرا رها کرده اند، بايد فهميد که تدبير ملک و عدل در اين مملکت به دست چه کسانی افتاده است و بايد حق داد به آنهايی که نگران آينده خود هستند.
...وقاحت اما به آنجا رسيده است که به جای مجرمان و مباشران و مسبان اين مظالم، مهدی کروبی را می خواهند محاکمه کنند. غافل از آنکه محکمه واقعی در ميان مردم است و بايد به ميان مردم رفت و ديد که آنها چه کسی را محکوم می کنند و چه کسی را صدای حق خواهی خود می دانند. خدايا به تو پناه می برم از اين فجايعی که جمعی مسبب آن بوده اند و نه تنها مايه ننگ جمهوری اسلامی که مايه ننگ ايران شده است و از اين آبرويی که از عدالت و قضای اسلامی رفته است...»

با این حکومت چه باید کرد؟ (۱)

مدتی است که میخواهم آنچه که در دل دارم بنویسم ولی واهمه این را داشتم که عده‌ای بگویند« نشسته‌ای کنار گود و میگویی لنگش کن» یا بگویند « لطفا آب به آسیاب این حکومت خون‌آشام نریز و ...»
اما الان می‌بینم وقتش فرا رسیده و بخصوص اینکه اینجا فقط یک وبلاگ شخصی است نه تریبون حزب و گروه سیاسی. بنابر این هرآنچه را که به نظرم درست می‌آید را مطرح میکنم.
همین جا یک نکته را هم اضافه کنم که هدف من از طرح این مسایل نه تحریک مردم به خشونت است و نه از خونریزی و اعمال خشونت آمیز چیزی به من میرسد. من هیچ منافعی در آینده ایران ندارم. دارم زندگی خودم را در اینجا میکنم ولی جلوی همدردی و همدلی با هموطنانم را نمیتوانم بگیرم. من از غم و گرفتاری آنها بینهایت غمگین میشوم و از شادی و پیشرفت و آزادی آنها خشنود و خوشحال میشوم.

من معتقدم مبارزه مسالمت‌آمیز با این حکومت جواب نمی‌دهد و اگر مردم میخواهند از شر این نظام ستمگر رها شوند باید لااقل در مقاطعی جواب گلوله را با گلوله بدهند.
این آن چیزی است که من از شرایط موجود برداشت کرده‌ام و ممکن است اصلا مقبولیتی در بین مردم داخل ایران نداشته باشد.
زمان انقلاب ۵۷ من یک نوجوان بودم و همین شور و هیجانات جوانان امروز را داشتم. خیلی از همین بحث‌ها و نگرانی‌ها در بین مردم مطرح میشد. همان موقع هم جواب فریاد را با گلوله و باتوم میدادند. همان زمان هم گروه گروه جوانان را دستگیر میکردند و به شهربانی می‌بردند. آن موقع تجاوز در بازداشتگاهها هم بود. شکنجه هم بود. شیشه نوشابه و باتوم برقی هم بود. ولی انصافا یک اختلاف فاحشی بین رفتار خشن آن حکومت با رفتار و عملکرد این حکومت اسلامی وجود داشت و آن اینکه آنها به یک اصولی مثل میهن پرستی و مهم بودن وجهه بین المللی و غیره پایبند بودند بر خلاف این حکومت که به هیچ چیز و هیچ اصولی معتقد نیست و برای حفظ نظام حاضر است هر جنایتی را انجام دهد.

در زمان انقلاب مردم با دست خالی وغیر مسلح به خیابانها می‌آمدند. به سربازان و نیروهای ارتشی شاخه گل هدیه میکردند. مردم سعی میکردند از راههای مسالمت‌آمیز حکومت را عوض کنند ولی حکومت چاره‌ای جز استفاده از زور نداشت. هر روز شرایط را برای مردم سخت‌تر میکرد. زمانی که حکومت نظامی اعلام شده بود٬ کسی جرات نداشت از ساعت ۹ شب به بعد توی کوچه و خیابان باشد. به همه نیروها دستور تیراندازی داده بودند. به کسی رحم نمیکردند.جلوی میادین اصلی شهر چند دستگاه تانک و یا زره پوش گذاشته بودند و همیشه ما در فکر این بودیم که اگر یکروز اینها بخواهند به روی مردم تیراندازی کنند٬ همین یک قبضه مسلسل روی زره‌پوش کافی است تا کل خیابان آزادی را پوشش بدهد و هر جنبنده‌ای را به خاک و خون بنشاند. مقابله با قدرت نظامی حکومت محال بنظر میرسید. همه پیرمردها به ما نصیحت میکردند که مشت کوفتن بر سندان آهنین اثر نمیکند و بیفایده است.. خیلی از ما ناامید بودیم. ناامید مطلق.
اما کم کم یک اتفاقاتی افتاد.

مردم وقتی دیدند چواب شاخه گل را با گلوله میدهند٬ دست به کار شدند. عده‌ای کوکتل مولوتف ساختند. عده‌ای شبانه با دست خالی به کلانتریها حمله کردند و آنها را خلع سلاح کردند. ماموران شهربانی و ساواکی را مردم در کوچه و خیابان با کارد میزدند و توی خانه آنها نارنجک می‌انداختند.
این کارها را کردند که زلزله در ارکان ارتش و نیروهای مسلح و کارمندان وزارت‌خانه‌ها افتاد و عده‌ای از ترس انتقام مردم فرار کردند و عده‌ای به مردم ملحق شدند.

چون این مقدمه طولانی شد بقیه‌اش را بعدا می‌نویسم.

مرض خود علی بینی:

یکی از بیماریهای ویروسی و بسیار خطرناک٬ بیماری خود علی بینی است. این بیماری در کشورهای جهان سوم و مخصوصا کشورهای اسلامی از معضلات بهداشتی بشمار میرود. در این بیماری معمولا ابتدا مغز شخص مبتلا مورد حمله ویروس قرار میگیرد و سپس وارد سیستم عصبی و روانی بیمار میگردد.

از نشانه‌های بالینی این مرض میتوان به اشتها به درگیری٬ دشمن پنداری٬ کله شقی و در یک کلام دیکتاتوری نام برد. شخص مبتلا به این ویروس همیشه در توهم این است که در جایگاه علی نشسته و بقیه یا طلحه و زبیرند و یا جاسوس معاویه. هرآنکس که در دستش یک کارد میوه‌خوری هم باشد در نظر او ابن ملجم است که شمشیر زهرآلود گرفته تا فرقش را از وسط بشکافد. بخاطر همین است که به پیر و جوان٬ دوست و دشمن٬ خودی و غیر خودی رحم نمی‌کند و همه را میخواهد یا بکند یا بکشد و یا بازداشت کند. تازه انتظار دارد کسی هم اعتراض نکند!

درمان این بیماری بسیار مشکل و تقریبا غیر ممکن است. مقاومت گونه‌های این ویروس به انواع آنتی بیوتیک‌ها در سالهای اخیر پزشکان را به این نتیجه رسانده است که این بیماری اصلا درمان پذیر نیست و باید یک ابن ملجم واقعی پیدا شود و بزند دهان او را سرویس کند تا همه از شزش خلاص شوند.
مردک عوضی! چه زر زرهایی در نمازجمعه امروز کرد. گفت همانطور که علی مقابل دشمنان ایستاد و چشم فتنه را کور کرد من هم مقابل شما می‌ایستم وهمه را به خاک و خون می‌کشم.

ایهاالناس یک ابن ملجم ورزیده و درست و حسابی سراغ ندارید؟

راهکارهای مقابله با راهپیمایی روز قدس:

رهبران حکومت اسلامی اگر عاقل بودند برای خارج شدن از بحران‌ فعلی بجای استفاده از مستشاران روسی می‌آمدند و با یک شرکت مشاور و خدمات مهندسی ایرانی قراردادی می‌نوشتند و از او می‌خواستند راهکارهای عبور از بحران را برایشان تدوین کنند. بالاخره هرچی باشد آنها چم و خم این مملکت را بهتر می شناسند.
مثلا من خودم حاضرم یک قرارداد مشاوره با این حکومت امضا کنم و در مورد پروژه مقابله با راهپیمایی روز قدس امسال به آنها مشاوره بدهم.
الان حکومت اسلامی مثل خر مانده توی گل و نمیداند با این روز قدس چکار کند. خودش را روزی صد بار لعنت میکند و میگوید آخر این چه غلطی بود که ما توی این سی سال گذشته میکردیم. اصلا به ما چه مربوط که در قدس چه میگذرد. چرا با دست خودمان کاری کردیم که امروز برایمان وبال گردن بشود. الان چطوری جلوی مردم را بگیریم؟ مردم به بهانه راهپیمایی روز قدس به خیابانها خواهند آمد تا به این نظام دهن کجی کنند.

خب. اینجاست که راهکارهای مهندسی و طرح‌ها و ایده‌های یک مهندس مشاوربا تجربه بدرد میخورد. راهکارهای من برای حل مشکل روز قدس بدین شرح است:
(البته من راضی نیستم این راهکارها را کپی بکنید و تحویل مقامات جمهوری اسلامی بدهید. من شیرم را حلال نمیکنم اگر ما را دور بزنید و خودتان بروید و با آنها قرارداد امضا کنید. لااقل اگر اینکار را میکنید کمیسیون ما فراموش نشود.)

۱- تا قبل از فرا رسیدن روز قدس اعلام کنیم که بدلیل انجام کارهای ساختمانی در بیت المقدس٬ آن مکان تا اطلاع ثانوی تعطیل است و در نتیجه راهپیمایی روز قدس موکول میشود به روز ۲۲ بهمن که هردو را یکجا برگزار خواهیم کرد. تا آنروز هم خدا کریم است.

۲- صدا و سیما از همین لحظه شروع کند به تبلیغات فیلم‌های سینمایی دبش و سوپر که قرار است در روز جمعه برای اولین بار پخش شود. این باعث میشود مردم توی خانه‌هایشان بنشینند و به خیابانها نیایند.

۳- فورا چند تا از خواننده‌های قبل از انقلاب و مقیم لوس‌آنجلسی را دعوت کنند بیایند جزیره کیش کنسرت اجرا کنند. به مردم هم بگویند بلیط رفت و برگشت کنسرت مجانی است و به حساب مقام رهبری است.

۴- از امروز اعلام کنند که آبتنی در سواحل دریای خزر بصورت مختلط آزاد است و لخت شدن زن و مرد با اذن ولی فقیه حلال است. اینطوری همه مردم حمله میکنند به سمت شمال و تهران خالی میشود برای نیروهای حزب الله و بسیج که میتوانند با خیال آسوده مناسک سیاسی- عبادی روز قدس را بجا بیاورند.

۵- چند تا فلسطینی را بیاوریم توی تلویزیون و آنها اعتراف کنند که از چند سال پیش تاکنون از انگلیس خط میگرفته‌اند تا با اسرائیل مبارزه کنند و اصولا اختلاف بین اعراب با اسرائیل کار انگلیسها بوده است و ما بیخودی خودمان را قاطی این جریانات کرده‌ایم و برای آزاد شدن قدس الکی راهپیمایی کرده‌ایم.

۶- اگر هوای تهران را آلوده کنیم کسی از خانه‌اش بیرون نمی‌آید و در نتیجه راهپیمایی برگزار نمیشود. برای اینکار بهتر است همه تریلی‌ها و کامیون‌ها را مجبور کنیم بیایند وسط شهر و توی هر کدام یک بسیجی بگذاریم و بگوییم هیچ کاری نکن فقط از صبح تا شب پایت را کاملا بگذار روی گاز و دود تولید کن. خب. اگر موتور دیزل هم سوخت که سوخت. تقصیر صاحبش است. چشمش کور میخواست تریلی نخرد.

۷- مقام عظما بعنوان فصل الخطاب اعلام کند که عید فطر افتاده روی روز قدس و لذا راهپیمایی روز قدس مالیده میشود!
چه اشکالی دارد ماه رمضان بجای ۳۰ روز ۲۳ روز باشد؟ در اسلام هرکاری شدنی است.

به قسمت مهیج فیلم نزدیک میشویم:

خدا کند سید علی آقا هرچه زودتر دستور بازداشت کروبی و موسوی را صادر کند. لامصب اینقدر این دست و آن دست میکند که حوصله آدم سر میرود. یالله بجنب! ملت کار دارند!

داشتیم ناامید می‌شدیم. می‌ترسیدیم آبها از آسیاب بیفتد و اوضاع به حالت عادی برگردد و دوباره روز از نو و روزی از نو. ولی خوشبختانه سید علی توی جبهه خود ما ضد انقلابیون است. او تصمیم گرفته ریشه این نظام را بکند. ما هم نشسته‌ایم اینجا و برایش هورا می‌کشیم!
الان نظام افتاده به یک سرازیزی تند. هرچه میگذرد شتابش بیشتر میشود و دیگر خدا هم نمیتواند جلوی سقوط آنرا بگیرد. سید علی آقا ترمز‌های قطار این نظام را از بیخ کنده و انداخته توی چاله دست به آب. حالا داره کیف میکنه وقتی می‌بیند این قطار دارد توی سرازیری اینگونه با شتاب در حال حرکت است!

هرچه آ سید علی آقا اوضاع را شلوغ‌تر کند به نفع ملت است. اگر موسوی و کروبی را بگیرند تازه نوبت اعتراض آیت الله منتظری و صانعی و دیگران میرسد. اگر آنها را هم دستگیر کنند٬ عده بیشتری اعتراض خواهند کرد و اگر آنها را هم دستگیر کنند باز مجموعه دیگری سربلند خواهند کرد و این باعث میشود مقام عظما همیشه در بحران باشد و آب خوش از گلویش پایین نرود و روز بروز نظام بیشتر و بیشتر در باتلاق هلاکت و فروپاشی فرو رود.
تازه٬ دستگیری موسوی و کروبی هم اول ماجراست زیرا بالاخره باید آنها را محاکمه کنند و به مجازات برسانند. همینطوری که نمیشود همه چیز را در سکوت برگزار کرد. بالاخره هر روز مجبورند عده‌ای را ببرند و بیاورند. اعتراف بگیرند. تکذیب کنند. تایید کنند و ...
یعنی یک بحران ادامه دار و بدون پایان.

فقط خدا کند سیدعلی آقا در دقیقه نود نظرش عوض نشود و همینطوری به کارش ادامه بدهد و همچنان همه ثمرات و دوشیده سی ساله این نظام را بزند بریزد تا ما از دستش راحت شویم.


خبر دست اول:


این ایمیل را یک ناشناس برای من فرستاده که با کمی تغییر و اصلاح آنرا میخوانید.
لازم به ذکر است که اگرچه اینگونه اخباراصولا بدلیل اینکه از منبع مشخصی نرسیده قابل استناد نیست ولی خواندنش بهتر از نخواندن آن است و شاید با دیگر شواهد موجور تطبیق کند. ضمن اینکه اگر یادتان باشد قبل از انتخابات همین شخص ناشناس ایمیلی فرستاده بود که برنامه‌ایتدوین شده برای دخالت سپاه در انتخابات که بعدا دیدیم درست از آب درآمد.

حالا برویم سراغ متن خبر:

«بنا بر اطلاع رسیده از طریق یکی از فرماندهان سابق سپاه٬ و از مشاورین نظامی شورای امنیت ملی در وقایع اخیر شخص خامنه‌ای بعد از انجام نماز جمعه معروف و تهدید مردم به منع تظاهرات خیابانی٬ شخصا فرماندهی عملیات سرکوب مردم را بعهده گرفت و همان شب همه فرماندهان مرتبط را در قرارگاه ثارالله جمع کرد و برای آنها سخنرانی نمود. او گفت اطلاع دقیقی دارد مبنی بر اینکه اینها فتنه امریکا و انگلیس است و اگر ما با شدت با این فتنه برخورد کنیم و توطئه دشمن را در نطفه خفه کنیم انقلاب را برای سالها بیمه کرده‌ایم و لذا بهیجوجه ترحم نکنید و با عوامل دشمن بشدت برخورد کنید. ممکن است در این بین عده‌ای هم از بین بروند ولی در عوض پایه‌های نظام مستحکم میشود.
خامنه‌ای همچنین به آنها گفت از این تاریخ شخصا خود فرماندهی عملیات را بعهده میگیرد و دستورات لازم را به هریک از یگان‌های عملیاتی صادر خواهد کرد.
بهمین جهت بود که در روز تاریخی ۲۵ خرداد که میلیونها نفر از مردم به خیابانها ریختند خامنه‌ای توسط یک فروند هلی‌کوپتر از فراز جمعیت عبور میکرد و همه وقایع را زیر نظر داشت. میگویند آنروز او از حضور آن جمعیت چند میلیونی مردم بسیار عصبانی و خشمگین شده بود و بهمین خاطر عصر همان روز دستور داد لیستی تهیه کنند از افرادی که باید بلافاصله دستگیر شوند.
ظاهرا در راس آن لیست اسامی هاشمی رفسنجانی٬ خاتمی و کروبی و موسوی نیز بوده‌اند که خامنه‌ای آنها را خط میزند و میگوید باید برای دستگیری اینها زمینه سازی کرد.

جالب این است که از زمان دستگیری معترضین٬ خامنه‌ای مرتب به بازداشتگاههای قصر فیروزه و کهریزک سرکشی میکرد و دستورات لازم را به آنها میداد. خامنه‌ای اطلاع دقیقی از آنچه که در این بازداشتگاهها می‌افتاد داشت و بهمین خاطر وقتی خبر کشته شدن چندین نفر از زندانی‌ها به بیرون درز کرد در یک اقدام تبلیغاتی دستور تعطیلی کهریزک را داد.
خامنه‌ای همچنین به آیت الله لاریجانی٬ رئیس قوه قضائیه گفته است که شما در قوه قضائیه مستقل هستید ولی فقط در اموری که مربوط به امنیت نظام است حق دخالت ندارید. این چیزها را شخصا مدیریت خواهم کرد! ...»


ضرب المثل جدید: طرف مثل « ولی فقیه» دروغ میگه!

اون قدیم‌ها در مورد کسی که بی‌مهابا دروغ میگفت یک ضرب المثلی بود که میگفت: ظرف مثل سگ دروغ میگه اما توی این چند سال اخیر بدلیل اینکه اصولا سگها دروغ گفتن را ترک کرده‌اند و این وظیفه انسانی- اسلامی را سپرده‌اند دست ولی فقیه٬ لذا این ضرب المثل تغییر کرده.
این‌روزها به کسی که خیلی زیاد و پشت سرهم دروغ می‌بافد میگن: «طرف مثل ولی فقیه دروغ میگه».
دیروز خامنه‌ای گفته بود: در جریانات انتخابات اخیر برخی از افراد ناجوانمردی و بی‌اخلاقی کردند.
خب. البته شاید تقصیر ماست که معنی جوانمردی را نمیدانیم. در مکتب ولایت فقیه جوانمردی یعنی اینکه در انتخابات باید تقلب کرد و اگر مردم اعتراض کردند آنها را به گلوله بست ٬ به تجمعات آرام مردم حمله کرد و زن و کودک و پیر و جوان را لت و پاره کرد و هزاران نفر از آنها را بازداشت کرد و در زندانها آنها را مورد وحشیانه‌ترین شکنجه‌ها قرار داد.

جوانمردی در قاموس ولی فقیه یعنی دستگیر کردن یک آدم مریض حالی مثل حجاریان و تحت فشار قراردادن او به اینکه اعتراف کند اصولا تحصیلات علوم انسانی و نظریات ماکس وبر باعث انحرافات فکری او شده.
جوانمردی یعنی اینکه دختر جوان یک زندانی سیاسی را دستگیر کنی و از او هنگام بازجویی و گریه و التماس فیلم بگیری و آنرا به پدرش نشان بدهی و بگویی اگر اعتراف نکنی دخترت را مورد تجاوز اسلامی قرار میدهیم.
و هزاران نمونه از این دست. به این چیزها میگویند جوانمردی و اخلاق و کرامات انسانی!

ناگفته نماند که دروغ گفتن اینچنینی در بین سیدعلی خامنه‌ای و محمود احمدی‌نژاد تبدیل شده است به یک ترفند فرار به جلو. این دو نفر توی روز روشن جلوی میلیون‌ها بیننده و شنونده دقیقا چیزی را میگویند که صد و هشتاد درجه با واقعیت در تضاد است.
مثلا چند سال پیش احمدی نژاد در نیویورک گفت: در ایران مردم ما آزادی مطلق دارند!
یا مثلا دیروز گفته بود: دولت من مشروع‌ترین دولت صدساله اخیر است!
خب. بنظر شما آیا خود اینها این حرفها را قبول دارند و یا از روی پدرسوختگی و شارلاتان بازی است که انها را مطرح میکنند؟
بنظر من دیگر شکی نمانده که کار روزمره مسئولین حکومت اسلامی بدون دروغگویی نمیگذرد و اصولا ملات حاکمیت ولایت فقیه در دروغگویی است آنهم دروغ گفتن مثل سگ!
البته ببخشید. نه مثل سگ بلکه مثل ولی فقیه!

ولایت مطلقه مادرزن:

ضمن تشکر از دوستانی که در این مدت بازدداشت و غیبت اینجانب اظهار همدردی و تاسف کردند٬ شرح دستگیری و شکنجه خود را توسط افراد لباس شخصی مختصرا می‌نویسم.
چند روز پیش که در حال وبلاگ نویسی و گشت و گذار در وبلاگستان بودم سه نفر لباس شخصی متشکل از همسر٬ مادر زن٬ و خواهر زن و دو سه نفر سبیل کلفت دیگر٬ بدون ارائه کارت شناسایی و اوراق هویت به سرم ریختند و با زور٬ چشم بسته ما را انداختند داخل یک ماشین ون و بردند به یک کمپ تابستانی که تقریبا دو ساعت با تورنتو فاصله داشت.
داخل ماشین هرچی اعتراض کردم که جرم من چیست و طبق کدام قانون مرا به زور برای تعطیلات آخر هفته می‌برید جواب درستی ندادند. فقط جیع می‌کشیدند و گاهی هم ما را بشگون میگرفتند که هنوز آثارش هست.
وقتی که به کمپ رسیدیم ما را انداختند داخل یک چادر صحرایی دو در سه که شرایطی بمراتب سخت‌تر از کانتینرهای کهریزک داشت. شبها آنقدر سرد بود که با وجود دو تا پتو و چسبیدن به بازجویان عزیز٬ از شدت سرما دندان‌هایم تلق تلق بهم میخورد.
در آنجا پشه‌هایی بودند که قادر بودند از روی لباس هم آدم را نیش بزنند. بخاطر همین الان تمام بدنم مثل سلسله کوههای زاگرس قلمبه پلمبه شده است.
وضعیت بهداشتی اردوگاه هم تعریفی نداشت. بدلیل دوری سلول تا دستشویی گاهی مجبور بودم دور از چشم بازجویان و شکنجه‌گران عزیز٬ زیر بوته و یا کتار درختی کارمان را بکنیم.
کلا شرایط سختی بود. مثل این بود که رفته‌اید وسط جنگل‌های آمازون و میخواهید مثل تارزان زندگی کنید. توی این مدت از همه چیز و همه جا بی‌خبر بودم. فقط شنیدم مقام عظما دیروز انتخابات را تشبیه کرده به رزمایش!
واقعا با شنیدن این خبر روحیه گرفتم و حسابی خندیدم.
توی این مدتی که در بازداشت بودم فهمیدم که در انتخابات تقلب نشده!
خب. حالا شما ممکن است بپرسید رمز و راز این چیست که هر کس چند روز توی سلول انفرادی می افتد و از خبرها و دنیای اطراف بی‌خبر میشود٬ به این نقطه میرسد که در انتخابات تقلب نشده؟
برای اطلاع شما دوستان عزیز باید بگویم وقتی آدم می‌افتد توی سلول انفرادی و یا جایی که هیچ کاری نیست انجام بدهد جز خوردن و خوابیدن٬ خب. کم کم حوصله‌اش سر میرود و دلش میخواهد یک کاری بکند. در این موقع بازجویان عزیز برای اینکه حوصله زندانی سر نرود چند تا از صندوق‌های رای گیری را می‌آورند و میدهند به زندانی و میگویند بنشین و این رای‌ها را خودت شمارش کن تا ببینی در انتخابات تقلب شده یا خیر.
بهمین خاطر زندانی بعد از شمارش یکی دو میلیون رای خسته میشود و میگوید: باباجان. ما اصلا نخواستیم! توی انتخابات حتی یک رای هم تقلب نشده! بردارید ببرید این چیزها را.
البته بازجویان عزیز ما٬ بجای صندوق رای٬ برای اینکه من حوصله‌ام سر نرود صندوقهای پر از مواد غذایی می‌آوردند که هرروز مجبور بودم منقل و آتیش را روشن کنم و بساط باربی‌کیو راه بیاندازیم. از بس ذغالّ‌ها را باد زدم و فوت کردم که تمام ماهیچه‌های فوقانی و تحتانی‌ام درد میکند بطوریکه نهایتا از همه مواضع سیاسی خود عقب نشینی کردم و حاضر شدم اعترافات تکان دهنده ای بکنم که بزودی از صدا و سیما پخش خواهد شد.

باز خوش بحال مردم ایران! آنها فقط یک کلام پرسیدند رای ما چی شد٬ نیروهای سپاه و بسیج آنها را گرفتند و بردند کهریزک و شروع کردند به اذیت و آزارآنها . اما ما که اصلا رای نداده بودیم حتی آن یک کلام را هم نگفته بودیم که رای ما چه شد ولی باز ما را گرفتند و بردند کمپ کهریزک کانادا و شما نمی‌دانید در آنجا چقدر سختی کشیدیم و اذیت شدیم.

البته جای شما خالی نوشابه هم بود ولی شیشه‌ای نبود. قوطی‌های استوانه‌ای بود. الکلی و غیر الکلی.
بهرحال هرجور حساب کنیم کهریزک سیدعلی قابل تحمل‌تر از کهریزک مادر زن است.
مردم ایران بخاطر ولایت مطلقه سید علی عذاب می‌کشند و ما هم از دست توطئه‌های مادرزن. اما این کجا و آن کجا؟

بعلت تهدیدات عیال مربوطه٬این وبلاگ تا اطلاع ثانوی تعطیل است:

دو سه روز است این عیال ما پایش را کرده توی یه کفش و میگه یا من یا وبلاگ!
میگه شیرم را حلالت نمیکنم اگر باز بروی و وبلاگ بنویسی.
هرچی بهش میگم وبلاگ نویسی شده یک عادت برای ماو دیگه نمیشه ترکش کرد.
میگه: همین که گفتم! یا منو طلاق بده یا وبلاگ نویسی رو بزار کنار.

با این وضعیت حالا حالا‌ها ما خلاص نمیشیم. مثل معتادها دست و پای ما را بسته به تخت و قرار است از فردا صبح هر چی کامپیوتر و لب تاپ و بلک بری و اینجور وسایل اعتیادآور را از دم دست ما جمع کرده بریزد توی انبار.

دعا کنید همه زندانی‌های سیاسی چه در داخل و چه در خارج آزاد شوند و به آغوش خانواده‌های خود بازگردند.

خلاصه از فردا ما مدتی نیستیم. اگر بلایی سر ما آمد بدانید ماجرا چی بوده. اینجا دست کمی از کهریزک ندارد!
آخ آخ...داره میاد... خدانگهدار... تا بعد...
گوشم را ول کن... غلط کردم. این آخری‌اش بود...

طیب‌الله انفاسکم!

خامنه‌ای وقتی میخواهد خیلی ادای مقام عظمایی دربیاورد میگوید: طیب الله انفاسکم!
مثلا دیروز پریروز وقتی پدر محسن روح‌الامینی صحبت‌هایش تمام شد. خامنه‌ای یک قیافه شش در چهاری گرفت و به او گفت: طیب الله انفاسکم!
دوستانی که معنی این عبارت عربی را نمیدانند خیلی بخودشان فشار نیاورند. معنی این عبارت این است: دمت گرم! خیلی باحالی!
اگر این عبارت را یکی از مراجع واقعی و علمایی که مرجعیت‌اش را از حوزه علمیه آکسفورد نگرفته بود میگفت٬ آدم تعجب نمیکرد. اصولا علما همینطوری ادا و اطوار درمی‌آورند.
ولی وقتی یک کسی مثل خامنه‌ای این ادا و اطوار علمایی را درمی‌آورد٬ آدم قلقلکش می‌آید. یعنی میدانید چیه؟ آدم حالت یبوست میگیرد وقتی خامنه‌ای اینجوری حرف میزند.

یادم می‌آید یکی از دوستانم که از آن عرق‌خورهای قهار و از آن لامذهب های دوآتیشه بود٬ چند سال پیش با یک پارتی بازی و اعمال نفوذ شده بود مدیر کل یکی از سازمانهای مهم دولتی. یکبار که رفته‌بودم دیدنش٬ دیدم عجب تیپی زده! پیراهن یقه آخوندی٬ ریش‌ها آنکارد شده٬ در یک دستش انگشتر عقیق و تسبیح و دست دیگرش هم توی جیب شلوارش مشغول بیلیارد بازی.
اما خنده‌دارتر از همه٬ نحوه حرف زدنش بود که کاملا آخوندی شده بود. مثلا وقتی آبدارچی اداره دو تا لیوان چای آورده بود٬ به او گفت: طیب الله مشهدی علی! خداوند شما را با ساقی کوثر محشورفرماید!

زمانیکه آبدارچی رفت و تنها شدیم: هردو زدیم زیر خنده. وقتی خنده ام تمام شد آهی از اعماق وجودم کشیدم و با خود گفتم : وقتی رهبر یک مملکت خودش یک دغل‌باز و فریبکار باشد و ادای مراجع را دربیاورد معلوم است که یک عرق خور هم میتواند خودش را متدین جا بزند و مثل آخوندها حرف بزند و سر مردم را شیره بمالد.
شما ببینید چقدر دروغ و کلک توی مملکت ما زیاد شده. میدانید علتش چیه؟ علتش این است که رهبر این نظام خودش یک آدم دروغگوی حقه باز و تقلب کار است. یک آدم بیسوادی که رفته توی قالب فقیه جامع الشرایط.
خامنه ای حتی از نظر فقهی انگشت کوچیکه آیت الله منتظری و صانعی هم نمیشود ولی خب. رو که رو نیست. سنگ پای قزوین است.
بعد بیایید پایین تر. احمدی نژاد و وزیران کابینه اش جملگی مشکل غیرواقعی بودن مدرک تحصیلی دارند. همه به پیروی از رهبر فرزانه شان جمعی تقلبکار و دروغگوند. امروز یکی از وزرای پیشنهادی به مجلس مدعی داشتن سوابقی در جنگ ایران و عراق شده که اصولا سن اش اقتضای چنین حرفهایی را نمیکند. یعنی زمان جنگ یازده ساله بوده!
بعد بیایید پایین تر مثلا این بسیجی ها را ببینید. اینها هیچکدام رنگ جبهه و جنگ را ندیده اند ولی اسم خودشان را گذاشته اند « پیشگامان جهاد و شهادت». آره ارواح عمه تان!
از همه خنده دارتر دانشجو جلوه دادن عده ای از همین بسیجی های بیسواد است که هر وقت نظام کم می آورد آنها را میفرستد جلوی سفارتخانه ها تا عربده بکشند تحت عنوان دانشجویان بسیجی!
رهبرشان دروغگو. وزیرش دروغگو. فرمانده سپاهش دروغگو. معلم اخلاقش دروغگو. روزنامه نگار و خبرنگارش دروغگو. قاضی و دادستانش دروغگو و همینطور بگیر و برو...
خلاصه منظورم این است که همه چیز این نظام عوضی است و سرچشمه اش هم از عوضی بودن رهبرش است.