کارآگاه ارزان:

A guy suspected that his wife was cheating on him, so he hired a Chinese detective.. The cheapest one he could find.
This is his report:
"Most honorable Sir,
You leave house, I watch house. He come house. I watch.
He and she leave house. I follow.
He and she go hotel. I climb tree. I look window. He kiss she. She kiss he. He strip she. She strip he. He play with she. She play with he. I play with me. I fall off tree. I no see.

Sank you,
Cheng Lee, with no fee.
این هم یک ایمیل بود که از دوستی بدستم رسید گفتم شما هم توی این شلوغ پلوغی این روزها حال شو ببرید

عمارت جمهوری اسلامی در حال فرو ریختن است. مواظب باشید زیر آوار نمانید!


من این حرف را برای دلخوشی خودم و شما نمی‌گویم بلکه براساس ارزیابی روند اعتراضات مردم در این شش ماه گذشته به این اطمینان رسیده‌ام که مسولین جمهوری اسلامی دیگر بهیچوجه قادر به برگرداندن اوضاع به وضعیت قبل از انتخابات نیستند و از آنجایی که واقعا یک آدم حسابگر و عاقل توی دم و دستگاه آنها نیست که راه و چاه را به رهبر دیکتاتور و مغرور نشان دهد٬ و اگر هم هست کسی به او اعتنا نمیکند بنابر این بدون برو برگرد این ساختمان کهنه و معیوب نظام حاکم محکوم به فرو ریختن است و هیچکس هم قادر نیست جلوی ریزش آنرا بگیرد. تنها کاری که میشود کرد این است که مواظب بود زیر آوار این فروپاشی نماند.

با یک حساب دو دوتا چهارتا میتوان به این نکته رسید که کودتاگران هیچ اهرمی علیه جنبش مردم ندارند جز اعمال خشونت. یعنی توی جهان بینی آنها چیز دیگری جز این راه نیست. ادبیاتشان را در صدا و سیما و کیهان ببینید. میگویند معترضان ساختارشکنی کرده اند و باید آنها برخورد کوبنده کرد. همان کاری که توی این شش ماه گذشته کردند. هرچی توان داشتند ریختند توی خیابان‌ها. سپاه و اطلاعات ماموریتهای اصلی‌شان را ول کردند و آمدند کمک نیروی انتظامی. کشتند و زدند و تجاوز کردند و زندانی کردند با این تصور که مردم خواهند ترسید و از شدت اعتراضات خواهند کاست.
خب ببینید بعد از شش ماه حکومت پلیسی و بگیر و ببند چه نتیجه‌ای گرفتند. حوادث روز عاشورا رادیکال‌تر و حادتر از حوادث مشابه قبل بود. این نشانه چیست؟
خوشبختانه یا بدبختانه هنوز هم این آقایون آدم نشده‌اند و خیال میکنند که اگر موسوی و کروبی را بگیرند همه صداها میخوابد و همه برمیگردند به خانه‌های خودشان و گل میگویند و گل می‌شنوند!
همین روند نشان میدهد که جمهوری اسلامی راه خیر و شر خودش را هم بلد نیست و افتاده است توی سراشیبی سقوط و دیگر قادر نیست خودش را کنترل کند.

توصیه من به همه مسولین رده‌های متوسط و پایین این است که اگر بهر دلیل شهامت رویارویی با این نظام ظالم را ندارید لااقل به فکر آینده خود باشید و اینقدر در کنار آنها نمانید تا زیر آوار له و مدفون شوید. این نظام تمام شد. به فکر آینده شرافتمندانه‌ای باشید.

مسئول حوادث دیروز شخص امام حسین است!

شرط می‌بندم اگر مقام عظمای بلاهت خطیب نماز جمعه این هفته تهران باشد اینطوری سخنرانی خواهد کرد:

« این عاشورا هم شده برای ما عذاب الیم. عاشورا هم وسیله‌ای شده جهت تضعیف نظام و رهبری. من قبلا به سران فتنه هشدار داده بودم که کنار بکشید و انتخابات را تمام کنید. گوش نکردند. حالا این حوادث اتفاق افتاد. عده‌ای آمدند در روز عاشورا و عزاداری کردند و علیه ما شعار دادند که برای نظام قابل تحمل نیست و من گفتم با آنها بشدت برخورد کنند.
من آقای امام حسین و قمر بنی هاشم را مسئول حوادث دیروز میدانم و قوه قصابیه باید با آنها برخورد کند.
(تکبیر حضار)
امام حسین بدون هماهنگی با اینجانب بلند شده و دست زن و بچه‌اش را گرفته و رفته صحرای کربلا تا علیه ظلم و ستم قیام کند. این کار پذیرفتنی نیست. مگر ما اینجا لبو هستیم؟ اگر ظلمی بوده و یزید تخلفاتی میکرده باید از مجرای قانونی حل شود. من خودم حرفهای دو طرف را شنیدم و دستورات لازم را دادم .همانطور که قضیه کهریزک حل شد. اینطور نباشد که هرکس خلافی دید خودش راسا وارد شود و اقدام کند. خیر مملکت حساب و کتاب دارد. قانون دارد. نیروی انتظامی دارد. مرتضوی دارد. مقام عظما دارد. ولایت مطلقه دارد. زندان دارد. شیشه نوشابه دارد. البته آنجایی هم که مصلحت نظام اقتضا کند کمی هم تجاوز هست. همه باید در خط اسلام و جمهوری اسلامی باشند و تبعیت از رهبری.
حالا ایشان هزار و چهارصد سال پیش بدون هماهنگی با ما و سرخود بلند شده رفته یک کاری کرده و هم خودش را به کشتن داده و هم دردسر برای نظام ما درست کرده. ضمن اینکه خوراک تبلیغاتی برای رسانه‌های دشمن هم فراهم کرد.
باید نیروهای اطلاعاتی روی این مسئله کار کنند و اسناد همکاری سرویس‌های جاسوسی دشمن را برای مردم منتشر کنند تا مردم آگاه شوند و قدر این نظام را بدانند و بگذارند ما مقام عظما باقی بمانیم. همچنانکه قبلا هم گفتم اگر قرار باشد بین قطار و هواپیما یکی را انتخاب کنید ولی گوش شنوا نبود و کار به اینجا رسید امروز هم عرض می کنم تا دیر نشده قطار را انتخاب کنید. آنهم قطار ولایت را. »

کلاس توجیهی نیروی انتظامی برای مداحان:


مداحان عزیز توجه کنند که امسال٬ اوضاع بحرانی است و وظیفه شما سنگین است. شما باید مراقب باشید عده‌ای میخواهند از تاسوعا و عاشورا استفاده کنند و تجمعاتی علیه نظام مقدس ما راه بیاندازند. بنابر این خوب حواس‌تان را جمع کنید مبادا گند بزنید.
امسال سعی کنید روز عاشورا بروید شمال. بگذارید دسته‌های سینه زنی توی خماری بمانند. وقتی شما نباشید آنها که نمی‌توانند خودشان مداحی کنند و در نتیجه آنها هم تصمیم میگیرند بروند شمال و در نتیجه روز عاشورا تهران خلوت میشود و تظاهراتی برگزار نمیشود.
حالا ممکن است شما که میروید شمال٬ مردم هم بیایند انجا و شما را توی خیابان ببینند و بگویند همانجا برایمان بخوان و شما هم توی رو در وایسی قرار بگیرید و شروع بکنید به خواندن و کم کم جمعیت جمع شوند و علیه مقام عظما شعار بدهند که اگر چنین شود وای بحال شما.
بنابر این سعی کنید توی مسیر شمال که میروید٬ ناگهان مسیرتان را عوض کنید و برگردید بروید اهواز و آبادان. اینجوری مردم شما را گم میکنند و درنتیجه پراکنده میشوند و تظاهراتی انجام نمیشود.
حالا ممکن است بروید جنوب و مردم خوزستان شما را بشناسند و بگویند یالاه برای ما بخوان. مبادا شما برای آنها نوحه بخوانید. سعی کنید خواس شان را پرت کنید. چطوری؟
ها.
این خوزستانی‌ها مردم سرخوش و شادی هستند و اگر شما بجای نوحه برایشان آهنگهای شاد خوزستانی بخوانید شروع میکنند به رقصیدن و یادشان میرود که میخواستند علیه ما تظاهرات بکنند و در نتیجه خطر از بیخ گوش ما رد میشود. بنابر این برای خوزستانی‌ها آهنگهای آغاسی را بخوانید مثلا: لب کارون٬ چو گل بارون و الی آخر.
از حالا تمرین کنید که وقتی رفتید آنجا آبروریزی نکنید.
حالا ممکن است وقتی که شما آهنگ لب کارون را میخوانید مردم همرا آهنگ شما سینه بزنند و کم کم کار به تظاهرات بکشد و شعار علیه مقام عظما.
خب. در این حالت شما باید یک آهنگ خارجی آرام بخوانید که مردم نه قادر باشند با آن سینه بزنند و نه بتوانند با آن برقصند. مثلا اون اهنگ تایتانیک را بخوانید یا یک چیزی توی همان مایه ها.
خلاصه جان شما و جان این نظام.
مبادا گیج بازی دربیاورید و نظام را به باد فنا بدهید.
بروید ببینم چی میکنید!

آقا آنجا تگزاس است؟

آدم یاد فیلم های وسترن دهه هفتاد می افتد. دو نفر را میخواستند در سیرجان اعدام کنند بعد یک دفعه سر و کله تعدادی اسب سوار پیدا میشوند تا اعدامی ها را نجات دهند. بعد چیو چیو بنگ بنگ تیراندازی شروع میشود و سی نفر کشته میشوند و دهها نفر زخمی.
آقای کلانتر!
نمیخواد ادعای مدیرت جهان کنی برو سیرجان را اداره کن فعلا تا بعد.

آیت الله منتظری خوشنام ترین مرجع تقلید در تاریخ معاصر ایران:


بدون شک تاریخ نام آیت الله منتظری را فردی باشرافت ثبت خواهد کرد. او برخلاف خمینی که دستور اعدام فله‌ای زندانیان سیاسی را داد و خود را برای همیشه بدنام کرد٬ آیت الله منتظری صف خودش را از قاتلان و جنایتکاران جدا نمود و تا آخر هم هیچ ملاحظه صاحبان قدرت را نکرد.
من دوبار حدمت ایشان رسیدم. یکبار در دورانی بود که ایشان قائم مقام رهبری بودند و یکبار هم زمانی که خانه نشین شده بودند. برخورد و رفتار و روحیه این مرد بسیار عجیب بود. بر خلاف بقیه آخوندها که بادی به غبغب می‌اندازند و خودشان را کانون دانش بشری میدانند و در هر زمینه‌ای اظهار نظر میکنند و فتوا می‌دهند٬ ایشان بسیار متواضع بود و هرچیزی را که اطلاع نداشت صریحا میگفت نمیدانم.
یادم می‌آید توی آن اتاقی که ما نشسته بودیم. من کنار ایشان نشسته بودم و در مورد سازمانی که مدیریت آنجا را بعهده داشتم گزارشاتی را میدادم و ایشان با دقت گوش میکردند. گاهی کسی از در وارد میشد و سلام میداد و همان گوشه اتاق می‌نشست. آنچه که برای من عجیب بود این بود که بدون استثنا این پیر مرد به محض ورود هر کس به اتاق٬ به احترام تازه وارد از جا برمیخاست و دوباره می‌نشست. باور کنید در عمرم ندیده بودم که یک مرجع تقلید زیر پای افراد عادی بلند شود. من که واقعا تحت تاثیر بزرگواری این مرد قرار گرفته بودم.
اگر روزی وقت حسابرسی شود٬ باید کسانی که در توطئه علیه این مرد بزرگ دست داشتند را به میز محاکمه کشاند. اگر این مرد بزرگ را حذف و خانه نشین نمیکردند امروز وضع ما این نبود که یک آخوند بیسوادی بیاید بشود مقام معظم برای ما. آیت الله منتظری از همان اول اعتقاد داشت که روحانیت باید به حوزه‌ها برگردند و کار مردم را بدست خود مردم بسپارند.
بهرحال منتظری با نام نیک در تاریخ ایران جاودانه شد و روسیاهی به سیه‌رویان نظام ریا و ستم باقی ماند.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
این ویدئو را نگاه کنید. در این ویدئو آیت الله منتظری میگوید آقای خامنه ای اصلا در حد مرجعیت نیست.( اینجا)

ضمن محکوم کردن پاره کردن تصاویر امام خمینی قدس سره٬ بفرمایید داخل!

آقاجان! من دیگه نیویورک نمی روم. از این به بعد فقط کپنهاگ. شما اگر بدانید که کپنهاگ چه جایی است هرگز پایتان را به نیویورک نمیگذارید. آخه نیویورک هم شد شهر؟ من که تصمیم گرفته ام ایشالله اگر خدا قسمت کند سالی سه چهار بار مشرف بشوم کپنهاگ. اصلا کپنهاگ یک چیز دیگه است!

همانطور که بارها گفته‌ایم دولتهای استکباری علیه ما هستند ولی در عوض ملتها همراه و هم نظر با ما هستند. امروز ملتها از نحوه مدیریت جهان خسته شده‌اند و در همین سفر اخیری که من به کپنهاگ داشتم چند نفر از همین ملتها به من گقتند: پس کی مدیریت جهان را بدست میگیرید؟ ما که خسته شده ایم.
که البته ما به آنها گفتیم: به فضل الهی نوبت شما هم میرسد! ما برای همه شما برنامه داریم. تصمیم داریم پول خسارت جنگ جهانی دوم را سر سفره همه ملتها بیاوریم. میخواهیم همه زیر زمین خانه های شما تبدیل شود به راکتورهسته ای بوشهر. کاری میکنیم که همه جا بشود جمهوری اسلامی و شما هی بروید خارج کشور حال بکنید و برگردید.

بهرحال در همین سفری که ما به کپنهاگ داشتیم خیلی از حقایق برای ملتها روشن شد و همه تبلیغات منفی دشمن علیه ما خنثی شد. من فقط یک موردش را بعنوان مثال میگویم:
یکشب قرار بود همه سران کشورها در ضیافت شامی که از طرف ملکه تدارک دیده شده بود شرکت کنند. همه را دعوت کرده بودند جز ملتها را.
به فضل الهی ملتها هم تصمیم گرفتند این میهمانی را تحریم کنند و شام را به اتفاق هیثت همراه و الهام و مشاعی بروند بیرون یک ساندویچی٬ جیگرکی٬ دل و قلوه‌ای٬ کله‌پاچه‌ای و خلاصه چیزی بزنند توی رگ تا درس عبرتی شود برای دولتهای متخاصم.
بهرحال ملتها از هتل زدند بیرون.
اولین چیزی که ملتها دیدند این بود که عجب تیکه‌هایی هستند این ملتهای کپنهاگ!
خدا بده برکت! لامصب مثل هلوی پوست کنده هستند.
انشالله به فضل الهی تصمیم گرفتیم به محض اینکه به تهران برگشتیم خدمت آقا برسیم و شرح ماجرا را خدمتشان عرض کنیم. ما واقعا در برابر ملتهای کپنهاگ احساس مسئولیت می‌کنیم. باید هرچه زودتر آنها را جهت ارشاد اسلامی و چشاندن مزه طعم اسلام ناب محمدی به کهریزک بیاوریم و یا اینکه به سپاه بگوییم بروند سهام کپنهاگ را بخرند و محتویاتش را بیاورند برای علما.
خلاصه اینکه خیلی سفر روحانی و با معنویتی بود. خدا انشالله قسمت همه عاشقان این سفر زیارتی کند. همان شب یک جایی رفتیم. خیلی محله خوبی بود. دورتا دور شیشه مغازه‌ها چراغهای قرمز رنگ نصب کرده بودند و پشت ویترین مغازه‌ها ملتها نشسته بودند. آنهم با چه وضعی!
ما که اولش خجالت کشیدیم سرمان را زیر انداخته بودیم ولی دیدیم که برای ما دست تکان میدهند. فهمیدیم که انقلاب به اینجا هم صادر شده خوشحال شدیم ما هم برایشان دست تکان دادیم. ما با دو انگشت دست علامت پیروزی را به آنها نشان دادیم. انها هم انگشت وسطشان را به ما نشان میدادند که احتمالا منظورشان این بود که ملتها قیام کرده‌اند.
یکی از همان ملتها بیرون مغازه‌اش ایستاده بود و داشت سیگار می‌کشید. به زبان اسپانیولی مخصوص کینهاگ یک چیزهایی گفت که فکر کنم میخواست بگوید: محمود محمود! که البته مترجم همراه ما گفت او میگوید: ضمن محکوم کردن پاره کردن تصاویر امام خمینی قدس سره٬ بفرمایید داخل!
البته ما هم رفتیم داخل ولی چون اسرار نظامی و مملکتی را صلاح نیست فاش کنیم از گفتن آنها معذوریم.

جدیدترین سیستم پدافند ضد بادی سپاهیان ولایت


video

درخواست کمک یک مادر بی‌پناه:


دوستان! آیا کسی از شما اطلاع دارد چگونه یک زن شوهردار بهمراه دو فرزندش میتواند از ایران فرار کنند و به یکی از کشورهای غربی پناهنده شوند؟
راستش من خودم اطلاعاتم در این زمینه ضعیف است و منتظر راهنمایی‌های شما هستم تا شاید بتوانیم زندگی یک خانم جوان و دو فرزند خردسالش را نجات بدهیم.

داستان از این قرار است که اخیرا همسر یکی از مدیران حراست یک مرکز دولتی بخاطر بدرفتاریهای شوهرش از خانه فرار کرده و بهمراه دو بچه خردسالش فعلا در یک جایی در داخل ایران مخفی شده و تلاش میکند از کشور خارج شود و زندگی خود و فرزندانش را نجات دهد.

راستش این خانم یک نسبت فامیلی با ما دارد و من در جریان اختلافات شدید خانوادگی آنها هستم. شوهر این خانم از آن حزب‌اللهی‌های دو آتشه و سوپر سنگدل است که محیط خانه را با محیط بازداشتگاه و زندان و سربازخانه عوضی گرفته است. رفتارش همیشه با تحکم و امر و نهی و حتی تنبیه بدنی و ضرب و شتم وحشیانه است. بخاطر دیدن صحنه‌های آزاردهنده در محیط خانواده ٬ بچه‌های خردسالش آنچنان از هیبت پدرشان می‌ترسند که صدمات روحی و روانی زیادی را دیده‌اند و بزرگترین آرزوی کودکانه آنها مرگ است و خلاصی از آن فلاکت.

دعوای آنها زمانی بحرانی‌تر شد که این خانم پی برد که حضرت آقا رفته یکنفر دیگری را صیغه کرده و لذا کارشان به دادگاه و دادگستری افتاد ولی همین امر باعث شعله ور شدن خشم شوهر شده و تهدید کرده که نه تنها طلاقت نمیدهم بلکه با سیانور خودت و بچه‌هایت را می‌کشم و از دستت خلاص می‌شوم. زن بیچاره هم از ترس مجبور شده است دست بچه‌هایش را بگیرد و فرار کند ولی چون راه و چاه فرار کردن از کشور را بلد نیست فعلا داخل کشور گیر کرده.

لطفا اگر کسی اطلاع دارد چگونه میتوان در داخل ایران به یکی از سفارتخانه‌ها مراجعه کرد شاید به او کمکی کنند از طریق ایمیل با من تماس بگیرد.
لازم به ذکر است که این خانم از سوی شوهرش ممنوع‌الخروج نیز شده و امکان مسافرت عادی نیز از وی گرفته شده است.
لطفا کسانی که تجربیاتی دارند دریغ نکنند.
-------------------------------------------------
تکمیلی: خیلی ممنون از همه شما عزیزان
آدرس ایمیل من : mollah2 در جی میل دات کام

ماجرای شرط بندی بر سر مرگ بر خامنه‌ای گفتن:

ما یک باجناق داریم از اون بدجنس‌های روزگار!
همیشه با ما کل کل میکند. ما هم که عمرا در مقابل اینجور آدما کم نمی‌آوریم.

چند روز پیش به اتفاق همین باجناق عزیز برای تنظیم یک وکالتنامه رفته بودیم اوتاوا.
وقتی وارد سفارت شدیم٬ نیم ساعتی را روی صندلی‌های آنجا منتظر شدیم تا نوبت‌مان برسد. یک تلویزیونی هم آنجا بود و داشت اخبار میگفت. البته کانال خبر صدا و سیما بود. خبرهایی که میگفت آنقدر غیر واقعی بود که مرغ پخته هم میزد زیر خنده.
از بس خبرهای چرت و پرت گفت که صدای یکی دو نفر از حاضرین درآمد. یک خانم میانسالی از ردیف عقب گفت: یکی صدای این رو خفه کنه! خجالت هم نمی‌کشند. این همه جوان‌های مردم رو کشته‌اند و باز دروغ میگن.
یکنفر دیگه گفت: هیس! اینجا دوربین داره‌ها!...
این باجناق بدجنس ما شروع کرد بیخ گوش ما پچ پچ کردن و هی غر زدن به بی‌عرضگی مردم. میگفت: اصلا ریشه همه این گرفتاریها تقصیر خود ما مردم ایران است. تو همین‌جا را ببین. این‌ها (مراجعه‌کنندگان به سفارت) باوجودیکه توی یک کشور آزاد زندگی میکنند باز محافظه‌کاری میکنند و جلوی ظلم و ستم کوتاه می‌آیند. باید مردم وقتی می‌آیند داخل سفارت٬ بالا و پایین این حکومت را بگیرند به فحش و انتقاد!
اینها از پول نفت خود ما ملت دارند حکومت میکنند و باید به مردم پاسخگو باشند.
خلاصه سرتان را درد نیاورم توی اون مدتی که ما آنجا نشسته بودیم این باجناق ما مخ ما را خورد از بس‌که از ترسو بودن مردم انتقاد کرد. من هم در جواب گفتم: خب. مردم هم مثل من و تو هستند. تو چرا خودت بلند نمیشوی و علیه این حکومت شعار نمیدهی؟!
او با زرنگی گفت: آخه من که آدم سیاسی نیستم! تو که یک عمر فعال سیاسی بودی چرا ساکتی؟
آقا ما رو میگی؟!
با شنیدن این حرف حسابی رگ غیرت‌مان زد بیرون!
گفتم: سر چقدر شرط می‌بندی الان بلند شوم و با صدای بلند بگویم مرگ بر خامنه‌ای؟
گفت: جرات‌اش را نداری!
گفتم: تو فقط بگو حاضری شرط ببندی یا خیر؟
گفت: اگر اینکار را بکنی٬ خرج یک هفته مسافرت به مکزیک با من! ولی اگر نتوانی و جرات‌اش را نداشته باشی و یا یواش و با صدای آرام بگویی قبول نیست و باید تو خرج مسافرت من رو بدهی.
گفتم: قبول سر یک جفت جوراب!
وقتی با باچناق بدجنس دست دادیم و شرط بندی را محکم کردیم تازه فهمیدم عجب غلطی کردم‌ها.
اگر شعار بدهم که ما را با اردنگی می‌اندازند بیرون.
تازه تکلیف وکالتنامه‌مان چی میشه؟
جواب زن و مادر زن‌مان را چی بدهیم؟
از طرفی هم نمیخواستم جلوی این باجناق فسقلی کم بیاورم و سوابق مبارزاتی و انقلابی ‌مان زیر سوال رود. بالاخره هرچی باشد ما دست کمی از چه‌گوارا و نلسن ماندلا نداریم اگر از آنها انقلابی‌تر نباشیم!

بهرحال صبر کردیم تا نوبت‌مان شد. جلوی آن پنجره شیشه‌ای رفتیم. منتظر یک بهانه بودم ولی هر کاری کردم دیدم مناسبتی ندارد ما یک‌کاره و بدون مقدمه علیه خامنه‌ای شعار بدهیم. تازه٬ خیلی هم با ما با احترام و ادب رفتار کردند و وکالتنامه را فوری مهر و امضا کردند و تحویل دادند.
حالا توی این مدت هی بر‌می‌گشتم به عقب و قیافه باجناق‌مان را نگاه میکردم که داشت سرش را تکان می‌داد که یعنی: من میدانستم تو جراتش را نداری! هی هی هی!

وکالتنامه را که گرفتم به باجناق اشاره کردم که بیا برویم در حالی که شرمسار بودم و مانده بودم نق نق‌های او را چگونه در تمام مسیر برگشت تا تورنتو تحمل کنم.
قبل از ترک سفارت٬ یادم افتاد که بهتر است بروم دستشویی. بالاخره جمهوری اسلامی که برای ما فایده‌ای نداشت. لااقل بگذار یک دستشویی مجانی از این حکومت نصیب ما شود.

وکالتنامه را دادم به دست باجناق و به او گفتم روی همین صندلی‌ها بنشین تا من یک دستشویی بروم.
با زبان نیش‌دار گفت: پس چی شد؟
جوابش را ندادم و یکراست رفتم دستشویی.
وقتی وارد دستشویی شدم دیدم اوه چه خبره اینجا!
هموطنان عزیز همه جا را پر کرده بودند از شعار علیه این حکومت.
ناگهان فکری به ذهنم رسید. خدا بیامرزد اکیوسان را! تیزهوشی‌اش به من ارث رسیده!
با عجله بلند شدم و در حالیکه شلوارم را در میانه راه بالا می‌کشیدم و کمر بندم را می‌بستم از دستشویی خارج شدم و یکراست رفتم به سمت همان پنجره شیشه‌ای. تعمدا آهسته و آرام یک چیزی را گفتم که طرف متوجه نشد. گفت: آقا بلندتر حرف بزن! صدات اینطرف شیشه نمیاد!
من هم از خدا خواسته٬ با صدای بلند گفتم: توی دستشویی اینجا شعار نوشته‌اند. لطفا اینها را پاک کنید. آنجا نوشته بودند: مرگ بر خامنه‌ای!
این قسمت آخرش را محکم گفتم بطوریکه باجناق‌مان از ترس فلنگ را بست و تا نزدیک ماشین می‌خندید!

کشف یک دانشمند هسته‌ای:


دوستان! اگر آب توی دست‌تان هست بگذارید زمین و بروید این وبلاگ را بخوانید و لذت ببرید. من که خیلی کیف کردم.
پسر! عجب مخی است این یارو!
غلط نکنم یکی از همان دانشمندان هسته‌ای خودمان است.
بروید این تعطیلات آخر هفته را توی این وبلاگ کیف کنید.
این هم آدرس این وبلاگ.

آگهی ترحیم

به اطلاع دوستان و آشنایان میرساند اولین برف زمستانی آمد و ما نزدیک است که به ملکوت اعلی برویم. خسته شدیم از دست این مملکت یخ و برف و سرما. خدا ذلیل کند این آخوندا را که ما را از مملکت خودمون آواره کرده‌اند.
به همین مناسبت مجلس یادبودی برای تسلی روح این روح ملکوتی برگزار خواهد شد البته بعد از آب شدن برف و یخ‌ها.
از طرف دوستان و آشنایان این مرحوم

عجب تودهنی محکمی خورد مقام عظما:

بچه‌ها خسته نباشید. واقعا دمتان گرم. گل کاشتید. انصافا انتظار نمی‌رفت بعد از آن همه ارعاب و تهدید مزدوران آسید علی آقا امروز شما اینگونه شجاعانه به میدان بیایید. بی‌شک تظاهرات امروز شما همه شر و ور‌های کودتاچیان را مبنی بر موثر بودن برخوردهای خشونت‌بار با مردم را نقش برآب کرد.
آنها برای آقا تحلیل میکردند که مردم دیگر ترسیده‌اند و قضایا به فضل الهی خوابیده است!
اما اکنون شما نشان دادید که تحلیل‌های آنها بدرد عمه‌شان میخورد. مردم محکم‌تر از گذشته هستند و شعارهایشان هرروز رادیکال‌تر می‌شود.

من هم خوشحالم و هم شرمنده . خوشحال از خیزش جوانان این مرز و بوم و شرمنده از اینکه درمیان این مردم شجاع و ستم‌سیز نیستم. ای کاش من هم می‌توانستم کاری کنم و وظیفه‌ای ادا نمایم. بهرحال برای‌تان آرزوی پیروزی و سربلندی و سرفرازی می‌کنم.
مطمئن باشید پیروزی از آن شماست. هیچ حکومتی با سرنیزه و کشت و کشتار قادر به مهار یک ملت نیست. تاریخ دیکتاتورهایی بمراتب خشن‌تر و وحشی‌تر از خامنه‌ای را بسیار دیده است و پایان عمر هر ستمگری خفت و ذلت است.

هر چقدر بیشتر فکر میکنم واقعا بیشتر حیرت می‌کنم از حماقت خامنه‌ای. آخه روی چه اصلی تصور کرده بود که با تقلب در انتخابات آب از آب تکان نمیخورد و صدای مردم در‌نمی‌آید؟ و شاید خیال میکرد اگر مردم اعتراض هم بکنند لابد با یک تشر مقام عظما برمیگردند به خانه‌های خودشان؟
واقعا عجب خریتی کرد این مرد.
اصلا گیرم همان میرحسین موسوی انتخاب میشد٬ خب آیا کار کردن با میرحسین بدتر از این اوضاع بود؟
واقعا دیکتاتورها عجب اشتباهاتی میکنند!
خامنه‌ای با گره زدن سرنوشت خود و حکومت خود به احمدی‌نژاد بساطی را درست کرد که همینطوری انگشت به ماتحت تویش مانده. نه راه پیش دارد و نه راه پس.
نه می‌تواند جلوی اعتراضات مردم را بگیرد و نه قادر است عقب نشینی کند و از ملت عذرخواهی کند و اوضاع را بحالت سابق برگرداند. البته نه اینکه اوضاع سابق گل و بلبل بود ولی لااقل اوضاع بر وفق مراد حاج آقا عظما بود و عنلن قدرت را در دست داشت و وضعش مثل الان نبود که مردم حرفش را پشم هم حساب نکنند.
واقعا هیچکس نمی‌توانست تومار ننگین این حکومت را اینچنین بپیچاند. آخه اینقدر هم حماقت؟!

ماجرای ادکلن مجانی زدن:


یکی از تفریحات سالم در کانادا ادکلن مجانی زدن است. نزدیک خانه ما یک پلازای بزرگی هست که هر وقت میخواهم وارد آنجا شوم مجبورم از وسط یک فروشگاه زنجیره‌ای بزرگ رد شوم.
خب٬ شما هم که بهتر از من می‌دانید وسط چنین فروشگاههایی غرفه‌های متعددی از انواع و اقسام ادکلن‌های جور واجور هست که از هر کدام یک نمونه گذاشته‌اند بیرون ویترین و در دسترس مشتری‌ها تا تست کنند و اگر خوششان آمد بخرند.
هر وقت که من از آنجا رد میشوم چند دقیقه‌ای جلوی آن غرفه‌ها می‌ایستم و تند و تند شیشه‌های ادکلن را بدون توجه به اینکه زنانه است یا مردانه فیش و فیش میزنم به قسمتهای مختلف بدنم تا اعضا و جوارح آدم خوشبو شود.
البته روزهای اول ناشی بودم و کمی از نگاههای فروشنده‌های خوشگل آنجا خجالت می‌کشیدم و بدین خاطر اول الکی قیمت می‌پرسیدم و بعد منتظر می‌شدم او روی یک تکه مقوای کوچک یک فیش فیشی میکرد و به آن ادکلن میزد و آنرا به من میداد تا بو کنم و ببینم خوشم میاد یا نه. اما تا رویش را آنطرف برمیگرداند خودم دست به کار میشدم و با ادکلن‌های دم دست دوش میگرفتم و آخر کار هم راهم را میگرفتم و میرفتم اما کم کم تجربه کانادایی پیدا کردّه‌ایم و فهمیده‌ایم که ای بابا آن خانمه هم خودش آس و پاس‌تر از ماست و دارد ساعتی ده دلار حقوق میگیرد و اصلا کاری ندارد مشتریهایی مثل من چه دماری از روزگار شیشه‌های ادکلن درمی‌آورند.
اصلا از این گذشته٬ آقاجان ما توی این مملکت این همه مالیات میدیم. چپ و راست از ما تکس میگیرند. این حق ماست که از چیزهای مجانی این مملکت استفاده کنیم. حالا بگذریم از سوابق تاریخی این غربی‌ها که ذخایر نفت ما را ارزان خریدند و سلاح‌های نظامی را به ما گران فروختند. یعنی در واقع این عطر و ادکلن‌ها پول نفت خودمان هستند. حالا ما هیچی نمیگیم این دلیل نمیشود که تاریخ را فراموش کرده‌ایم. تمام ثروت این غربی‌ها از راه حلال بدست نیامده بلکه همش از طریق کلاه گذاشتن سر این ملت و آن ملت بوده و لذا استفاده از فیش فیش ادکلن‌های مجانی حق مسلم ماست.

حالا چی میخواستم بگم که اینطوری وارد مسایل سیاسی و عقیدتی و نظامی شدیم؟
ها. امروز که همینطوری قر و قاطی ادکلن‌ها را فیش و فیش بخودم میزدم وقتی مچ دستم را بو کردم یکدفعه رفتم توی عالم هپروت.
اینکه میگم عالم هپرت٬ شوخی نمیکنم‌ها. واقعا حالی به حالی شدم. تمام بدنم سست شد و عرق سردی بر پیشانی‌ام نشست. این بو بوی آشنایی بود. یک بوی منحصر بفرد. یک بویی که مرا برد به رویاها و خاطرات گذشته. بوی گلوی زهره خانم بود. همیشه همین ادکلن را میزد. وای خدای من چه لحظاتی بود...
شما زهره خانم را نمی‌شناسید. فایده‌ای هم ندارد برای شما بگم چه ماجراهایی با هم داشتیم. فقط می‌توانم بگم یک تابلوی نقاشی زیبا بود در گالری خاطرات پانزده سال پیش.

خلاصه٬ وقتی به هوش آمدم دوباره برگشتم سراغ آن غرفه ادکلن فروشی که ببینم آن بو مال کدام ادکلن بود. هر چه امتحان کردم نتوانستم تشخیص بدهم. شاید دماغم دیگر قادر به تشخیص بوها نبود. بهرحال به آن خانم فروشند گفتم از هر کدام از نمونه‌هایی که روی این میز گذاشته‌اید یک شیشه ادکلن برای من بگذارید میخواهم همه را بخرم. بیچاره از تعجب چشمانش گرد شده بود.
خلاصه الان یک گونی انواع و اقسام ادکلن خریده‌ام و آورده‌ام خانه تا سر فرصت یکی یکی آنها را امتحان کنم و ببینم کدامیک همان بوی یار دیرینه را میدهد.
اما خودمانیم‌ها٬ با این خرید کیلویی امروز٬ همه آن ادکلن زدن‌های مفتکی تلافی شد!