اسلاید خاطرات

در ذهن هر یک از ما صحنه هایی از وقایع و لحظه های گذشته هست که هیچوقت از یاد نمیروند و جالب اینکه نمی توان تصویر آنها را به دیگران نشان داد و لذت یادآوری آنرا با دیگران سهیم کرد. 
در توصیف آن صحنه ها هرچه که قلم تواناتر باشد و جزئیات را دقیق تر تشریح کند مخاطب را بیشتر به آن صحنه نزدیکتر میکند ولی مطلقا نمیتوان عینا آن صحنه را در ذهن و روح مخاطب کپی و پیست نمود.
دلیلش ان است که ذهن هریک از ما صاحب یکسری اسلاید از خاطرات گذشته است که کاملا یونیک است و فقط خود شما میتوانید  حال و هوای آن صحنه را با تمام تک تک سلولهای مغزتان لمس کنید و از آن لذت ببرید.
ولی چرا دیگران یعنی مخاطبان از شنیدن و یا خواندن خاطرات شما لذت می برند؟
دلیل اش این است که آنها نیز مشابه آن صحنه ها را و نه دقیقا بلکه نظیر آنرا در گذشته تجربه کرده اند و در واقع از طریق نوشته های شما با خاطرات خودشان حال میکنند.
حالا من میخواهم هر از گاهی بعضی از اسلایدهای زندگی گذشته ام را در این وبلاگ بنویسم. بدون هیچ منظور و قصد و غرضی. فقط یک تمرین نگارش است و ارضای غریزه  وبلاگ نویسی!
- اسلاید اول
یادم هست سر سفره عقد نشسته بودم. عروس خانم با لباس سفید در کنارم. اتاق پر از میهمان های غریبه و آشنا. منتظر خواندن خطبه عقد بودیم. یک دفعه متوجه شدم لامصب اون سرمایه اسلام ما بدون اطاعت از ولی امرش که ما باشیم همینطوری قیام کرده و باعث تشویش اذهان عمومی میشود. هی توی دلم خدا خدا میکردم زودتر قضیه ختم به خیر شود و کسی متوجه نشود. همه فکر و ذهنم متوجه این قضیه بود که مبادا یکی ازم بخواه که که برای انجام کاری از جایم بلند شوم و بقیه متوجه موضوع شوند. مرتب سعی میکردم ذهنم را متمرکز کنم روی چیزهای جدی و یاد مشکلات و گرفتاریهای زندگی ولی فایده ای نداشت.
بقیه اش را یادم نیست که بعدش چی شد.
این فقط یک اسلاید بود از خاطرات گذشته.

- اسلاید دوم
قبل از انقلاب بود و من سن و سالی در حدود ده- یازده ساله داشتم. یک دوچرخه ای برایم خریده بودند به مناسبت اینکه شاگرد اول مدرسه شده بودم. از اون دوچرخه های دسته بلند که تازه مد شده بود. اون موقع ما بچه درسخوانی بودیم. مثل الان که نبود.
بگذریم. در یک بعد از ظهر گرم تابستانی داشتم توی یک کوچه خلوت دوچرخه سواری میکردم و توی حال و هوای کودکی خودم بودم که اون جلو یعنی مثلا سیصد چهارصدمتر جلوتر یک دختر شیک پوش داشت از سمت مخالف می آمد. آن موقع دخترها حجاب نداشتند و خیلی به خودشان می رسیدند. دو تا جوان شانزده هفده سال هم که لباس چرب و روغنی به تن داشتند که ظاهرا شاگرد مکانیک بودند نیز داشتند از عقب آن دختره می آمدند. یک دفعه یکی از آنها دوان دوان از پشت به دختر نزدیک شد و در یک چشم بهم زدن گردن دختر را با دست گرفت و یک بوس محکمی از لبان او کرد. دختر بیچاره تا خواست به خودش بیاید و ببیند چی شده و قضیه از کجا آب میخورد نفر دوم نیز با سرعت او را بغل کرد و او هم یک بوس محکمی کرد و هر دو خوشحال و شاد و شنگول با سرعت پا گذاشتند به فرار.
طفلک دختره با دست جای بوس ها را پاک کرد و زد زیر گریه و شروع کرد به فحش دادن. خیلی دلم برایش سوخت. آرزو میکردم آنقدر زور می داشتم که حق آن پسرها را میگذاشتم کف دستشان ولی ترسیدیم دنبال آنها بروم چون کافی بود یکی از آنها یک اردنگی به من میزد. برای هفت پشتم بس بود. به ناچار بعنوان همدردی و دلجویی به آن دختر خوشگل نزدیک شدم و گفتم خانم چی شده؟
ناگهان چنان کشیده ای به بیخ گوشم زد که برق سه فاز از کله ام بیرون زد. این دفعه نوبت من بود که بزنم زیر گریه.

6 Responses
  1. senaps Says:

    حقت بود مرتیکه!!!!اخه دختری که همین الان به زور بوسیدنش رو ازش می پرسن چی شده؟!حالا تو باز خوب بوده رفتی جلو اگه من می بودم منم فرار می کردم!


  2. ناشناس Says:

    eeeee dokhtare chon bihejab bude shik budeo unmoghe dokhtara be khodeshun miresidan pas shoma ke maghze khar khordinam midunin sare dokhtaraye badbakht chi avordin ke nemitunan shik begardan


  3. ناشناس Says:

    http://www.youtube.com/watch?v=ieW95HF8dcU&feature=player_embedded

    WATCH THIS:
    MARG BAR KHAMNEIE


  4. ناشناس Says:

    http://www.youtube.com/watch?v=L_IXY6Um2CI&feature=related


  5. ناشناس Says:

    چرا بقیه جریان عقد روننوشتی ناقلا
    مطمئنم یادته چون آدم همچین مسئله ای رو هیچ وقت فراموش نمی کنه


  6. ناشناس Says:

    چرا بقیه جریان عقد روننوشتی ناقلا
    مطمئنم یادته چون آدم همچین مسئله ای رو هیچ وقت فراموش نمی کنه


ارسال یک نظر