همینجوری

مدتی است حال و نای نوشتن را از دست داده ام و رمق خواندن کامل مطالب دیگران را نیز ندارم. البته این طبیعی است و جای نگرانی نیست. دقیقا مثل زمانی است که شما میروید کتابخانه و یا کتابفروشی  و مثلا کتابی را برمیدارید و آنرا تند تند ورق میزنید و فقط عکسهایش را نگاه میکنید و دوباره سر جایش میگذارید. تا حالش نباشد شما نمیتوانید هیچ کتابی را بخوانید چه برسد به نوشتن مطلبی درباره آن کتاب.
اصولا «خواندن مقدمه و پیش نیاز نوشتن است. اگر شما به اندازه کافی نخوانید نمیتوانید چیز بدرد بخوری را بنویسید
مثل شعر گفتن است. کسانی که شعرهای زیادی را از حفظ هستند و دائم  شعر میخوانند کم کم خود قادر به سرودن شعر میشوند. 
واقعیتش این است که حال مسخره کردن این موجودات نظام مقدس را هم ندارم. اینها برایم مشمئزکنندهتر از آن شده اند که حتی به حرفهایشان بخندم. فکر میکنم این احساس فقط منحصر در من نیست بلکه بسیاری از وبلاگ نویسان هم دچار چنین احساسی شده اند. اسم این ناامیدی و بریدگی نیست. اسم این حالت تنفر عمیقی است که بعد از سرکوب مردم در دل ما جای گرفته. هیچ چیز و هیچ خبری نمیتواند دل ما را شاد کند جز خبر نابودی و سقوط اینها. بهمین خاطر است که حرفهای دوپهلوی روشنفکران مصالحه کار باعث اعتراض جمعی جوانان و اهالی وبلاگستان میشود. دیگر کسی حال و حوصله شر و ورهای افرادی مثل رفسنجانی و امثالهم را ندارد. همه منتظرند ببینند چطوری اینها کله پا میشوند
اینها همه یکطرف. توی این دو سه ماهه اوضاع شخصی ما هم مزید بر علت شده. راستش  جریان گیر افتادن در بین  سه خانم است. این یک موضوع ناخواسته و اتفاقی بود که شرحش ممکن نیست ولی تجربه اش برایم بسیار جالب بود. جالب بودنش نه بخاطر حال و حول کردن آن است بلکه بخاطر شناخت پیچیدگی های موجودی است به نام انسان. 
گاهی در خلوت که امکان مرور وقایع و تحلیل اتفاقات را پیدا میکنم به پیچیدگی آدمها و توانشان برای بدست آوردن مطلوبشان خنده ام میگیرد. واقعا زندگی زیباتر از آن است که اعصاب خودمان را بخاطر شر ورهای یک آخوند عوضی و مریضی به نام خامنه ای خراب کنیم. زندگی سرزمین های ناشناخته زیادی دارد که باید آنها را کشف کرد.
7 Responses
  1. من با یکی اش جا موندم ونمیدانم چه کنم اونوقت تو با 3 تا سروکله میزنی !!! خداوند هدایتت کند آق ملای ناقلا !


  2. پیمان Says:

    عاشق شدی آملا.عاشقی بد دردیه.
    از صمیم قلب آرزو می کنم انتخاب درستی بکنی و به اونی که می خوای برسی.
    این حقیر یه لا قبا بعد از شش سال ازدواج تازه فهمیدم که به بن بست خوردم و هیچ چیزمون با هم نمی خونه.
    آره داش من.خیلی بده که کسی در کنارت باشه ولی احساس کنی که تنهای تنهایی.
    اینا رو نگفتم که یه وقت جا بزنی.کور شم اگه قصدم این باشه.فعلا بشین رو اسب مرادو بی غم دنیا عشق و حالت رو بکن.
    دنیا رو چه دیدی .شاید روزی روزگاری هم دیگه رو جایی دیدیم و گفتی که ببین آقا پیمان ببین من چقدر خوشبخت و از زندگیم راضی ام.


  3. پیمان جان
    راستش خیلی حرفها دارم که بنویسم. شاید هم یک روز نوشتم ولی هر چه فکر میکنم می بینم همسر خودم با همه غرغر کردنهایش باز بهتر از بقیه است.
    ماجرای من عاشقی نبود بلکه چیزی بود شبیه تنازع بقا. هر کدام از این خانمها به یک طریقی میخواستند بهدف برسند و چقدر در این کار استعداد و ابتکار داشتند.
    بهرحال یک روز ماجراهایش را خواهم نوشت


  4. ناشناس Says:

    گیر افتادن در بین سه خانم = ?threesome?


  5. ناشناس Says:

    TAKEBEEEEERRRR!!

    ROOHE MANEE A MOLLA*** BOT SHEKANEE A MOLLAA

    MAR BAR ISLAM DOROOGH, OON PEDAR SAG KHOMEINEE, VA OON HAROOMZADEH LIAR KHAMNEIEE


  6. ناشناس Says:

    تو رو خدا بنویس.چون دوستت داریم شدید.پس بگو عکس بالا عکس خودت نیست چون در این صورت 3 نفر عاشقت نمی شدن!!!!!


  7. چه بد! فکر می‌کردم که فقط من به این درد دچار شده‌ام. آب الوندم آرزوست.


ارسال یک نظر