در آستانه 22 بهمن ساندیس نایاب شد

 

خبرهای رسیده حاکی از نایاب شدن ساندیس در سراسر کشور است بطوری که زندگی عادی مردم را با مشقت جدی روبرو کرده است. این مشکل بحدی جدی است که بیم آن می رود که مردم همیشه در صحنه ایران به مناسبت مراسم 22 بهمن به خیابان ها بریزند و علیه کمبود این کالای اساسی و سومدیریت رهبران این حکومت تظاهرات کنند.
در همین رابطه وزیر صنایع کشور اعلام کرد که جای هیچگونه نگرانی نیست. بحمدالله خط تولید کارخانه های ساندیس سازی در آستانه دهه مبارکه زجر بیش از دو برابر ظرفیت اسمی خود کار میکنند و در آینده ما به بزرگترین صادرکننده ساندیس در خاورمیانه تبدیل خواهیم شد و مدیریت جهان را به دست خواهیم گرفت ولی علی الحساب جهت رفاه حال مردم شریف ایران دولت در نظر دارد مابقی  ساندیس مورد نیاز کشور را از کشورهای خارجی تامین نماید.
بنا به گزارش واحد مرکزی خبر صبح امروز یک کشتی دویست هزار تنی حاوی ساندیس از کشور دوست و برادر زامبیا به مقصد بندر عباس به حرکت درآمده است که انشالله بعد از سقوط این نظام به دست مردم ساندیس دوست ایران خواهد رسید وآنها  دلی از عزا درخواهند آورد.
شایان ذکر است که در همین رابطه اطلاعیه ای از سوی جامعه مندرسین حوزه های علمیه و مراجع دینی مبنی بر پرهیز از نیاشامیدن و استعمال ساندیس های مشکوک و ساخت کشورهای اجنبی صادر گردید که متعاقب آن عده ای از طلاب بیکار حوزه علمیه قم به خیابان ها ریختند و علیه آیت الله صانعی شعار دادند.
همچنین دادستان تهران در جمع خبرنگاران داخلی اعلام کرد دو نفر را که در حین اقدام به ترکاندن پاکت ساندیس های اهدایی رهبری در خیابان ها دستگیر کرده بودند را به اتهام توهین به ساندیس های رهبری و نظام و اسلام و خدا محارب شناخته  و به دار مجازات اسلامی سپرده شده اند.
و در آخر اینکه صدا و سیما نیز خبر از ساخت سریال جدیدی به نام " ساندیس ات را بخورم!" را داده است که بزودی روی آنتن خواهد رفت که داستان مردی است که به عشق گرفتن ساندیس مجانی از امریکا به ایران می آید و طی حوادثی با دختری بنام صغرا آشنا میشود که نمیداند ساندیس صغرا را بخورد یا مال کبری را.

طرف زورش به آلمانی ها نمیرسد جوان های ما را اعدام میکند

شما که میگفتید تظاهرات روز عاشورا کار آلمانی ها بوده پس چرا این دو نفر جوان ایرانی را اعدام کردید؟
مگر شما کشف نکردید که آلمان ها توی تهران تظاهرات کردند اگر راست میگویید و اگر جرات دارید یک آلمانی را بگیرید و اعدام کنید تا شلوار عظما را بکنند بادبان!

جرم جدید در جمهوری اسلامی

میگن اینروزها هر کس از جلو بانکها رد بشه را دستگیر میکنند میبرند کهریزک.
بجرم تلاش برای گرفتن پول نقد از بانک.
سپاه پاسداران تصاویر چند نفر را که دیروز رفته بودند بانک ملی و خواسته بودند چک حقوق‌شان را نقد کنند را انداخته توی یک سایت اینترنتی و از مردم خواسته آنها را شناسایی کنند تا به حسابشان برسند.
ضمنا مقام رهبری هم امروز سخنرانی کرده و گفته خواص باید اهانت به بانکها را محکوم کنند و به صراحت نسبت به این موضوع موضع‌گیری کنند.
از طرفی بسیجیان جان برکف قرار است بعد از نماز جمعه این هفته راهپیمایی کنند و جلوی سفارت آنگولا تحصن کنند و از قوه قضاییه بخواهند با مشتریان بانکها با قاطعیت برخورد کنند.
دولت هم اعلام کرده که اصلا مردم پول نقد میخواهند چیکار کنند؟
مگر زمانهای خیلی قدیم مردم چیکار میکردند؟ پول نقد که نبود آنزمانها. یک گوسفند میدادند یک کیسه نمک میگرفتند. یک دبه ماست میدادند٬ یک کاسه گندم میگرفتند.

حالا مردم هم همین کار را بکنند. مثلا به راننده تاکسی یک دبه ماست بدهید. هم برای او بهتر است و هم برای تقویت نظام بانکی کشور و هم برای توسعه دامداری و اطاعت از فرامین رهبری.
یا مثلا میخواهید کامپیوتر یا تلویزیون فلت اسکرین بخرید؟ خب. این که پول لازم ندارد. بجای آن نخود و کشمش بدهید. میخواهید قبض موبایل و تلفن را بدهید؟ یک وانت بار کاه و یونجه بدهید.
البته یک خورده سلیقه هم داشته باشید بد نیست. مثلا اگر از تریکو زنانه میخواهید لباس زنانه بخرید نروید به آن خانم زیبا روی فروشنده یک دبه ماست و یا یک خورجین یونجه بدهید. این خوبیت ندارد. بجای آن مثلا دو تا مرغ و خروس بدهید به مغازه‌دار. هم تخمش را میخورد و هم خودش را و هم توی مغازه حوصله اش سر نمیرود و سرگرم نگهداری از مرغ و خروس ها میشود. ضمن اینکه خروس هم او را با صدای قوقولی قوقو اش صبح ها بیدار میکند تا نماز صبح اش قضا نشود.
یعنی با این کار هم دنیا را دارید و هم آخرت را.
اصلا کار خدا را چی دیدید؟ شاید آن خانم فروشنده هم از شما خوشش آمد و یک وصلتی سرگرفت.

فرق هواپیما و قطار و الاغ

آقا ما بالاخره نفهمیدیم قطار بهتر است یا هواپیما؟
همین دیروز بود که سانحه قطار در مشهد را داشتیم و امروز هم سانحه هوایی در فرودگاه مشهد. ما تا دیروز فکر میکردیم قطار بهتر از هواپیماست.
فکر کنم آقا چند روز دیگر آن جمله تاریخی خود را چنین اطلاح کند:
«اگر قرار باشد بین هواپیما و قطار یکی را انتخاب کنیم باید الاغ را انتخاب کنیم که مورد تایید شورای نگهبان نیز هست و افکار و نقطه نظراتش به من نزدیکتر است»

احوالات ما

اگر از احوالات ما خواسته باشید٬ ملالی هست از دوری این خانم همسایه.
این روزها اعصاب مصاب ندارم. اینقدر کلافه و بی‌حوصله‌ام که نگو.
تمام گرفتاریها و بدشانسی‌های عالم جمع شده ریخته سر من بیچاره.
از یک طرف این خانمه راه نمیده. لامصب انگار نه انگار که ما هم آدمیم. هی جلسه میگذاریم و دید و بازدید و برو و بیا و از این حرفا ولی دریغ از یک بوس خشک و خالی.
هیچی آقا!
درمورد همه موضوعات تاریخ بشر و اوضاع سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و هنری و علمی جهان و مشکلات کهکشان حرف زدیم الا همان موضوع اصلی. هرچی ما حرف را می‌کشانیم به آن طرف٬ او حرف توی حرف می‌آورد و اصلا یادمان میرود چی میخواستیم. اینقدر در مورد مدویوف و لنین و استالین و خروشچف و توپولوف و کلاشینکف و خروپف حرف زدیم که اطلاعات عمومی ام در مورد روسیه از ولادیمیر پوتین هم بیشتر شده ولی خب چه فایده؟
معلوم نیست طرف آمده چیکار؟
یکی نیست بگه زنک حسابی! این حرفها چه فایده داره؟ یکراست برو سر اصل مطلب!

خلاصه این روزها اینطرفا آفتابی نشوید که اصلا حال و حوصله ندارم ها.
اینروزها خبرهای ایران رو هم پیگیری نمیکنم. یعنی اصلا حال و حوصله‌اش را ندارم. می‌ترسم اون مقام عظما باز یک زر زری کرده باشد و ما را بیشتر عصبانی کند و مجبور شویم یک چیزی بگوییم بعدا پشیمان بشویم.
حالا توی این هیر وویر٬ این کامنتدونی هم قطع شده و دست ما را گذاشته توی حنا.

خلاصه از اینکه چیزی نمی‌نویسیم نه دوستان دلگیر شوند و نه دشمنان شاد.
بگذارید ببینیم بالاخره تکلیف ما با این حاج خانم روس چی میشه. بالاخره تا ابد که نمیشه این وضعیت ادامه یابد. بالاخره یا رومی روم یا زنگی زنگ. یا طرف به راه راست هدایت میشود و یا برود به جهنم
نوبرش را که نیاورده.
این دفعه که ببینمش میگم: اینجوری که نمیشه! ما کار و زندگی داریم. علاف تو که نیستیم! یا بیا با زبان خوش نیروگاه هسته ای ما را راه اندازی کن و یا اینکه مجبوریم خودمان دست به کار شویم
اگر هستی بسم الله. اگر هم نیستی بگو بقیه توی صف منتظرند!

هیچ کاسه ای زیر نیم کاسه مناظره های تلویزیونی نیست

عرضم حضور با سعادت شما
این مناظره های تلویزیونی که صدا و سیما راه انداخته باعث ایجاد تردیدها و سوالات زیادی در بین تحلیل گران شده است. بعضی میگویند حکومت ترسیده و دارد فضا را باز میکند. بعضی میگویند اینها سوپاپ است برای آرام کردن و دلخوشی مردم
بعضی هم میگویند این حکومت در داخل خودش هزار فرقه است و همه چیز یکدست و متمرکز نیست. اما من یک نظر دیگری دارم
من اعتقاد دارم این حکومت اصلا هیچ کارش روی برنامه و حساب و کتاب نیست و همه کارها از بالا تا پایین بصورت رندوم و شیر یا خط انداختن و نذر و نیاز و ختم صلوات و سفره حضرت ابوالفضل و استخاره و دعا و سحر و جادو و جمبل اداره میشود و هیچ تحلیل گری نمیتواند پیش بینی کند فردا چه اتفاقی توی این مملکت خواهد افتاد.
شاید باورتان نشود و خیال کنید دارم طنز می نویسم. نه بحضرت عباس! عین حقیقت است. آخه اگر شما هم مثل من مدتی داخل این جماعت کار اجرایی و مدیریتی کرده باشید بخوبی درک میکنید از چی دارم حرف میزنم.
آقا ما شش ماه روی یک پروژه مهم می نشستیم کار میکردیم. با همه مدیران و رِئیس روسای مختلف جلسه میگذاشتیم و توافقاتی را تنظیم و تصویب میکردیم. بعد این توافقنامه ها از مراکز بالاتر بصورت بخشنامه صادر میشد. بودجه اش تصویب میشد.  بعد همه مدیران را جمع میکردند و آنها را توجیه میکردند و از آنها میخواستند کارشناسان و مدیران زیر دست خود را نیز توجیه کنند. آگهی مناقصه چاپ میشد. پیمانکارهای مختلف انتخاب میشدند. کلی ضمانتنامه بانکی و کارهای محضری و حقوقی انجام میشد. کارشناسان و دیگر افراد مرتبط ماموریت میگرفتند و با صرف هزینه های زیاد از محل  پروژه بازدید میکردند تا کارها با هماهنگی کامل انجام شود
اما بعد از همه این مقدمه چینی ها و آفتابه و لگن چیدن های جور واجور یک دفعه باخبر میشدیم یک سرباز وظیفه جلوی ماشین تیم مهندسی مشاور پروژه را گرفته و نمیگذارد آنها به محل ماموریت خود بروند!
تا شما بیایی از طریق بالا قضیه را حل کنی و آن سرباز را متوجه قضیه کنی دو سال میگذشت و دوران سربازی آن سرباز خنگ تمام میشد و نوبت نفر بعدی میشد.
یا مثلا میدیدی یک دفعه امام جماعت فلان کوره دهات توی خواب یک سیدی را دیده و به او گفته نگذار با احداث جاده آسفالت و عبور آن از کنار مرقد ما یعنی امامزاده روستا معنویت از دل جوانان شما برود. همین خواب حاج آقا بس بود تا همه کاسه و کوزه های یک عده زیادی از مدیران و مهندسان و پیمانکاران بهم ریخته شود.
مثالها زیادند.
بهرحال منظورم این است که این نظام اصلا نظام نیست. یک آش شله قلمکاری است که برای هیچ چیز برنامه ندارد.
این حکومت برای مقابله با اعتراضات و مدیریت بحران نه طرح خاصی دارد و نه استراتژی و نه برنامه. همینطوری سرش را مثل گاو می اندازد پایین و زمین را شخم میزند. گاهی تند میرود گاهی شل.
مطابق مزاج آقا و اینکه دیشب چی خورده و چیکار کرده سیاستهای قبض و بسط فرهنگی و سیاسی و حتی قضایی کشور تغییر میکنند.
البته گاهی هم اشتباهاتی میشود. مثلا خیال میکردند که آقای دکتر اطاعت می آید توی مناظره و از مقام عظما تعریف میکند ولی بعد می بینند ای بابا چی فکر میکردیم چی شد.
باور کنید اوضاع مملکت به همین سادگی و همین چیزی است که برایتان شرح دادم.
خلاصه زیاد خودتان را گرفتار کارهای بی حساب و کتاب این حکومت نکنید. کار خودتان را بکنید و گوش به این حرفها ندهید.

تو ای کامنتدونی کجایی؟

باز صاحب سایت «هالوسکن» که سیستم کامنتدونی ما از صدقه سرش کار میکرد دیشب با زنش دعواشون شده و حالا آمده همه سرویس های مجانی را قطع کرده و ما را گذاشته توی خماری بدون کامنتدونی.

وقتی یک وبلاگ فاقد کامنتدونی باشد و آدم فقط صدای خودش را بشنود و نه دیگران را یک احساس عجیبی به آدم دست میدهد. مثل این است که آدم توی حمام برای خودش با صدای بلند آواز بخواند و از صدای خودش هم کلی کیف کند. آنهم آواز «تو ای پری کجایی » را.

فرق مردن با کشته شدن:


امروز خبر مرگ و زخمی شدن بیش از نیم میلیون انسان را در زلزله‌ای در هائیتی شنیدم. واقعا هولناک است. نیم میلیون انسان!
همه دنیا برای کمک به بازماندگان این فاجعه طبیعی بسیج شده‌اند و سیل کمکهای انساندوستانه به این کشور کوچک روان است.
کشته شدن هزاران نفر انسان واقعا تاسف آور است ولی راستش را بخواهید من هنوز توی نخ کشته شدن آن استاد دانشگاه هستم که در تهران توسط مزدوران خامنه‌ای با انفجار بمب از بین رفت.
وقتی نیم میلیون نفر در یک حادثه طبیعی از بین می‌روند٬ آدم افسوس میخورد و متاثر میشود و اگر کمکی از دستش برآید انجام میدهد ولی وقتی یکنفر را (ولو یکنفر را!) بی‌گناه می‌کشند تا در بین مخالفان ایجاد رعب و وحشت کنند و ناجوانمردانه و بزدلانه آنرا به گردن موساد و دیگران می‌اندازند٬ آدم از اعماق وجودش علیه این نظام درنده و وحشی و خونخوار متنفرتر میشود.
آخه ابن پوفیوزها چگونه خودشان را راضی میکنند که یک آدم بیگانه را بکشند؟؟ مگر خودشان زن و بچه ندارند؟ یک لحظه خودشان را جای آن قربانی بگذارند و ببینند چگونه در برابر چشمهای اشک‌آلود دختر خردسال که برای دیدن پدرش لحظه شماری میکند تاب می‌آورند؟
من واقعا عقلم قد نمی‌دهد اینها چگونه خودشان را راضی میکنند که دستور کشتن انسانها را میدهند. مگر چقدر میخواهند عمر کنند که اینگونه قدرت را محکم چسبیده‌اند؟ اینها که همه‌شان پیر و پاتال هستند و بطور طبیعی چند سال دیگر که عمر نخواهند کرد. همین خامنه‌ای و جنتی و نوری همدانی و غیره و غیره را ببینید. متوسط سن‌شان بالای هفتاد است یعنی دیر یا زود ریق رحمت را سرخواهند کشید و یک ملت از وجود نحس کثیف آنها خلاص خواهد شد. پس چرا اینها اینقدر حرص میزنند و نمیگذارند ملت سرنوست خودشان را خود بعهده گیرند؟

خامنه‌ای خر خودتی!


مردک الدنگ دستور بمب گذاری میدهد بعد با کمال پررویی می‌اندازد گردن انجمن پادشاهی!
آخه احمق! اگر انجمن پادشاهی اینقدر عرضه داشت که نمیرفت یک استاد دانشگاه را ترور کند. همان بمب را یک جای دیگری میگذاشت که عناصر حکومت را به درک بفرستد.

خر جان!
بازی بدی را شروع کردی. شروع بمب گذاری با خودت بود ولی معلوم نیست مهار و خاتمه آن هم دست خودت باشد. مملکت را وارد جنگ داخلی نکن ای بی‌شرف بی همه چیز!

آیا حمایت از آن انچوچک اینقدر مهم است که برای ترساندن مردم دست به ترورهای کور بزنی؟

واقعیت این است که جنبش مسالمت جویی در ایران از قبل محکوم به شکست است. اینها را باید با زبانی که خودشان میفهمند ادب کرد!

ماجرای احضار کاردار ایتالیا در تهران:


شب گذشته کاردار و بقیه کارمندان سفارت ایتالیا در تهران دستگیر و به وزارت خارجه برده شدند تا مراتب ناخرسندی و نگرانی جمهوری اسلامی را درباره افشا شدن سفرهای جاسوسی مارکوپولو٬ این عنصر خودفروخته کشورهای غربی٬ ابلاغ کنند.
کاردار ایتالیا که به هنگام احضار بشدت توسط لباس شخصی‌ها و برادران بسیج مورد شرب و شتم اسلامی قرار گرفته بود و نای حرف زدن نداشت قول داد تا در اسرع وقت موضوع را به دولت متبوع خویش منتقل کند.
در این ملاقات وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی گفت: هرچه زودتر مارکوپولو را دستگیر و تحویل دستگاه قضایی ایران دهید تا معلوم شود اغتشاشات اخیر توسط چه عوامل خارجی طراحی میشده است.
کاردار ایتالیا قول داد همه موارد درخواستی را به رم منتقل خواهد کرد.
همچنین وزیر امور خارجه کشورمان به کاردار ایتالیا گفت: مارکوپولو علاوه بر خراب کردن جاده ابریشم در مسیر عبورش از خاک ایران٬ طرز تهیه پیتزا را از مردم ایران زمین یاد گرفت (در قدیم مردم ایران عادت داشتند گوشت کوبیده را بمالند روی لواش و بخورند) و آنرا به غرب فروخت و پول زیادی گیرش آمد که با آن پول افتاد توی کار برج سازی که امروز برج پیتزا یکی از آن برجهایی است که در واقع از پول ملت ایران ساخته شده است و باید به ایران منتقل شود.
در پایان این دیدار کاردار ایتالیا حسابی گیج شده بود و گفت: خدا ایشالله ما را از دست این حکومت نجات دهد!

روزنوشت‌های رفسنجانی:

شنبه:
عفت میگفت: خاک تو اون سرت بکنم چقدر تو ترسویی!
توی آستین‌ات مار پرورش دادی. حالا شده بلای جانت. اینقدر اون سید علی گدا را باد کردی و یک شبه آیت الله‌اش کردی و به زور به مردم چپوندی که حالا کارش به جایی رسیده که تو را پشگل هم حساب نمیکند!

بهش گفت: زن! اینقدر سر به سر من نگذار. یک وقت دیدی عصبانی شدم و رفتم زدم فک اون مردک را پایین آوردم‌ها.
گفت: همه همسایه‌ها میگن این رفسنجانی منتظر است ببیند کفه اوضاع به کدام سمت سنگینی میکند آنوقت برود به همان طرف.
الهی که به تیر غیب بیایی مرد!
برامون آبرو نگذاشتی توی در و همسایه.

گفتم اینطوری نیست زن!
تو از کجا میدانی که من هم مبارزه نمیکنم؟
همین دیروز وقتی رفته بودم دیدن سید علی آقا همینکه بلند شد تا برود دست به آب٬ من از غیبت‌اش استفاده کردم و یک اخ تف گنده انداختم توی استکان چایی‌اش.
بیچاره وقتی برگشت اولش متوجه نشد و آنرا یکضرب سر کشید. بعد خیلی سگی شد و دستور داد آبدارچی بیت را هم بعنوان محارب اعدام کنند.

ادامه دارد....

خواستته های حداقلی برای حل بحران:


آقاجان حالا که بازی وبلاگی خواسته‌های حداقلی راه افتاده بهتر است ما هم شرایط خروج از این بحران را اعلام کنیم. ما که نمیخواهم بیشتر از این خون از دماغ هموطنان مان ریخته شود و این بگیر و ببندها و حبس و شکنجه‌ها ادامه یابد. آنها که وحشی‌اند و کوتاه نمی‌آیند لااقل ما که آدم حسابی هستیم کوتاه بیاییم. بنابر این خواسته‌های حداقلی اینجانب برای ختم غائله چنین است:
۱- خامنه‌ای برود.
۲- احمدی نژاد بماند.( البته نه برای ریاست جمهوری بلکه برای همین که دور هم باشیم و یک خورده بگیم و بخندیم)
۳- رفراندم برای تعیین نوع حکومت برگزار شود البته بدون دخالت امدادهای امام زمان.
۴- ما از این سیستم و این نظام هیچ چیز نمیخواهیم. تنها چیزی که میخواهیم این است که بگذارد ما هم در صدا و سیما که با پول نفت این مملکت اداره میشود هر شب فقط نیم ساعت آزادانه حرف بزنیم. آنوقت خواهید دید جوانان این مملکت بر سر کسانی که توی این سی سال خون مردم را توی شیشه کرده‌اند چه خواهند آورد.
۵- رفع فیلتر وبلاگ اینجانب و مسدود کردن وبلاگهای مخالف اینجانب.
۶- گرم کردن هوای تورنتو به هر نحو ممکن.
۸- پیدا کردن شماره تلفن این خانم همسایه‌ بغلی ما و ارائه آن به اینجانب

فعلا همین‌ها کافی است. اگر این شرایط فراهم شود من مشکلی با این نظام نخواهم داشت و فکر میکنم مردم هم دست از اعتراضات خود بردارند و همه چیز درست شود مثل دوران قبل از انقلاب!

انجمن اسلامی جنده‌های مقیم تهران:


ما که مخلص همه جنده‌ها عالم هستیم از دَم.
ولی خدا وکیلی جنده‌تر از آنها٬ نظام و حکومتی است که از این بندگان خدا استفاده ابزاری میکند.
طبق شنیده‌ها٬ این خانم‌های محترم را که توی منکرات پرونده داشته‌اند را مجبور کرده‌اند که به تظاهرات بیایند و توی خیابان یک قری بدهند و بروند تا اسلام پیاده شود.
واقعا این اسلام چه آچار فرانسه‌ای است که به همه پیچ و مهره‌ها میخورد ولی هیچدام را باز نمی‌کند!
آخر یکی نیست بگوید:
خواهر! آبجی! جیگر! ناناز!
آخه تو خودت مجسمه هتک حرمت هستی. آن حجاب نداشته‌ات٬ آن لبهای رژ مالیده‌ات ٬آن چشمان بیا منو بکنت همه حرمت است. چگونه حرمت شکنی عاشورا دل تو را بدرد آورده؟
واقعا این جمهوری اسلامی یک پایش را گذاشت این طرف ٬ یک پای دیگرش را گذاشت آنطرف و حسابی گلاب به رویتان تِر زد به هر چه مقدسات و دین و مذهب و مرجعیت و اعتقادات و ایمان بود که مردم توی سالیان متمادی به آنها باور داشتند.
همین باعث میشود که بعد از سقوط قریب الوقوع این نظام٬ کشور ما سکولارتر از ترکیه شود.
حالا برویم با یکی از این خواهران ارزشی مصاحبه‌ای بکنیم:
خبرنگار - خواهر! ببخشید انگیزه شما از شرکت در تظاهرات امروز برای اعتراض به حرمت شکنی در عاشورا و لبیک محدد به رهبر معظم انقلاب و محکوم کردن تحرکات اغتشاشگران چیست؟
خواهر (یا همان حنده خانم): اِوا. منو و دختر خاله‌ام اینا آمده بودیم بیرون. بعد تو راه نظرمان عوض شد گفتیم برویم تظاهرات تا از مولا و مقتدایمان دفاع کنیم و بقیه چیزهایی که شما گفتید.
خبرنگار ( که آب از لب و لوچه‌اش آویزان شده)- آفرین بر شما. شما با حضور کم نظیرتان به ما روحیه دادید و ضد انقلاب را ناامید کردید. میشه بفرمایید الان وقت دارید؟

خواهر: بله آقا؟؟
خبرنگار: منظورم این است که یک جای دیگری هم اسلام و ارزشها در خطر افتاده و حضور مقتدرانه شما لازم است. میایی برویم؟
(خبرنگار به فیلمبردار میگوید کات! کات! ضبط نکن اینها رو)
خواهر: جا داری؟
خبرنگار: آره عزیز! همه چیز داریم. بزن برویم!. آخ قربون اون اسلامت بروم خواهر! قربون اون ارزشهایت بروم که اینقدر قلمبه اند!

ناگفته‌هایی از زندگی خصوصی مقام عظما:


برخلاف ادعاهای آقای مخملباف در مورد زندگی اشرافی مقام عظما٬ من مجبورم گوشه‌ای از زندگی ساده و بی‌آلایش معظم له را جهت تنویر افکار عمومی‌تان بیان کنم:

رهبر مسلمین جهان اصلا اهل تشریفات و بریز و بپاش نیستند بلکه خیلی هم ساده و بی‌آلایش زندگی میکنند منتها بعضی ضرورت‌ها اقتضا میکند که ایشان برخلاف میل باطنی‌شان یک کارهایی بکنند. مثلا ببینید ایشان چون آدم ساده‌ای هستند و اهل تجملات نیستند دلشان میخواهد وسیله نقلیه‌شان همان الاغ باشد که از زمان دوران طفولیت با آن محشور بودند و سه ترکه با آن توی کوچه‌های خامنه اینور و آن ور میرفتند ولی خب٬ چه میشود کرد؟ ایشان رهبر مسلمین جهان هستند. خوبیت ندارد که در انظار عمومی و در برابر چشمان جهانیان باز با همان الاغ توی خیابان‌های تهران ظاهر شوند. حتی ایشان هم که بخواهد محافظانش نمی‌کذارند. اصولا از نظر امنیتی این کار درست نیست. شما فرض کنید یکروز آقا سوار بر الاغ بخواهد از خیابان ولی‌عصر تهران بالا برود و مثلا به میدان ونک برسد. میدانید چه قشقرقی به پا می‌شود؟
از یکطرف محافظان باید مواظب جان آقا باشند که مبادا خدای ناکرده یکی از آحاد این ملت یک نیمه آجری بزند به کله مبارک آقا. از یکطرف باید مواظب جان الاغ آقا باشند که دشمن آنرا ترور نکند. از طرفی باید هی این بسیجی‌های ذوب در ولایت را به عقب هل بدهند که مبادا بروند زیر پاهای الاغ آقا و بعنوان تبرک دستی به جاهای حساس آن حیوان بکشند و باعث رم کردن او شوند.
ملاحظه میفرمایید که ساده زیستی چه خطراتی را دربردارد. بنابر این آقا مجبور است با همان بنز ضد گلوله چند صد میلون تومانی به این ور و آن ور بروند که البته خود آقا راضی نیست.
آقا حتی در مسافرتهای بین شهری هم دوست ندارند سوار هواپیمای شخصی و اینجور قرتی بازی‌ها شوند. همانطور که آقا بارها اعلام کرده‌اند قطار را بیشتر از هواپیما دوست دارند. آخه قطار این خوبی را دارد که موقع نماز میشود از پنچره آن به بیرون پرید و نماز را خواند و دوباره مثل آرتیست‌های فیلمهای وسترن دوباره به قطار بعدی آویزان شد و به مقصد رسید.

بهرحال٬ از ساده زیستی آقا من هرچه بگویم باز کم گفته‌ام. مثلا نقل میکنند که یکروز رحیم صفوی فرمانده سابق سپاه خدمت آقا رسید. نزدیک ظهر بود. گزارشها را داد و خواست مرخص شود که آقا فرمودند ناهار پیش ما بمان. به منزل گفتند برایمان آب دوغ خیار درست کنید. آن فرمانده نقل میکند که من خیلی شوکه شدم از اینکه مقام عظما اینقدر ساده زیست هستند که ناهار آبدوغ خیار میخورند. عرض کردم: قربانت شوم شما باید یک غذاهایی میل بفرمایید که مقوی باشد برایتان. شما رهبری جهان اسلام را بعهده دارید. کله‌تان باید کار کند. آبدوغ خیار که انرژی ندارد. آقا آهی کشیدند و زدند زیر گریه. من هم گریه‌ام گرفت. در این موقع حاج خانم از پشت پرده به آقا پیام دادند که «برای ناهار خواستم آبدوغ خیار درست کنم ولی نه دوغ داریم و نه خیار. فقط یک گونی نان خشک داریم.» آقا فرمودند اشکالی ندارد آبدوغ خیار را بدون دوغ و خیار میخوریم. همان را بیاورید.
من دیگر از شدت گریه داشتم از حال میرفتم. واقعا چقدر این مرد بی‌آلایش و ساده زیستی است. اینقدر گریه کردم و گفتم آقا من نان خشک نمیخورم. آقا دلش بحالم سوخت و یکی از محافظان را صدا زد و گفت: زود بپر از رستوران شاندیز دو پرس سلطانی مخصوص با نوشابه بگیر و بیا! دوغ یادت نره!
از آن روز به بعد تصمیم گرفتیم سهام همه جا را بخریم و درآمدش را تقدیم بیت آقا کنیم تا آقا پول داشته باشد دوغ و خیار بخرد.

متن تلگراف بلند بالا به محسن رضایی:

از: ملا حسنی در کانادا
به: محسن رضایی فرمانده سابق سپاه
موضوع: خاک برسرت

بسم الله الرحمن الرحیم
برادر محسن رضایی
بدینوسیله اعلام میدارد که واقعا خاک بر سر خرت بکنم ای بدبخت زبون خایه مال. فقط هیکل گنده کردی. بخار مخار یوخدی!
خوب شد ارتش صدام پایش به تهران نرسید والا تو اولین نفری بودی که نامه به صدام میدادی و خبر عقب نشینی نیروهای ایرانی را به او تبریک میگفتی.
واقعا که خاک عالم بر سرت!