عذرخواهی با نون اضافه و سس مایونز

آقاجان! ما یک عذرخواهی  به شما و آقای امجد بدهکاریم. هیچ هم خجالت نمی کشیم که عذرخواهی کنیم. در رابطه با مطلبی که نوشته بودم در عین حقیقت و واقعیت و صحت و درستی  که  دوباره نمی خواهم به آن بپردازم ولی بعدا فکر کردم و با خود گفتم شاید نتیجه گیری و قضاوت کردن درمورد افراد  آنهم با استناد به یک دوره خاص کار اشتباهی باشد  که باید بابت آن عذرخواهی کنم. چرا که آن قضیه مربوط به سالهای شصت و شصت و یک بود و آن حوادث در حال و هوای همان سالها و تحت شرایط همان زمانها قابل سنجش و قضاوت بود. یعنی اینکه آدم نباید بخاطر یک موضوعی که در یک برهه زمانی کوتاه و آن هم اتفاقی که سالها قبل رخ داده اکنون درمورد وضعیت فعلی افراد قضاوت کند.
مثلا من از کسانی بودم که علیه آقای کروبی تا قبل از کودتای انتسابات اخیر حرف ها زده ام و مطلب های شوخی و جدی علیه او می نوشتم ولی حوادثی که توی این دو سال اخیر اتفاق افتاد و آقای کروبی مرد و مردانه روی حرف خودش ایستاد و مثل آن یارو بی ناموس بازی درنیاورد بخاطر همین الان به پاس مقاومت و شجاعتش کلاه خویش را به نشانه احترام از سر برمیدارم و برایش آرزوی موفقیت میکنم. این کروبی دیگر آن کروبی چند سال پیش نیست. قضاوت در مورد وضعیت فعلی او کاملا متفاوت است با زمانهای قبل.
حالا این آقای امجد هم شاید توی این سالهایی که دیگر ما خبری از او نداشتیم تحولاتی داشته و یا اینکه در مسیری قرار گرفته که شاید انصاف نباشد قضایای سالها پیش او را مطرح کرد و اینگونه عجولانه درموردش به قضاوت نشست.

بنابر این من هم از شما خوانندگان این وبلاگ و هم از اقای امجد عذرخواهی میکنم ولی این را هم بگویم که با وجود تمام این توضیحات هرگز به آخوند جماعت اطمینان و اعتماد نخواهم کرد آخوند خوب همان ملانصرالدین بود که به رحمت ایزدی رفت و دیگری هم ملاحسنی در کانادا. والسلام. بقیه شان بدرد لای جرز دیوار میخورند.
6 Responses
  1. اشکان Says:

    درود بر تو و به قول حضرت امام «ملاک حال افراد است.» یعنی ملاک این است که هر کس چه قدر به ما حال می‌دهد.


  2. ناشناس Says:

    من یکی از کسانی هستم که برای اون پستتون کامنت گذاشتم و گفتم شاید قضیه فیل مولوی باشه. از انصافتون متشکرم و در کل در این مورد که نباید به آخوندها رو داد باهاتون صددرصد موافقم.


  3. ناشناس Says:
    این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

  4. ناشناس Says:

    mola jan mola faghar to faghat to,,,,movafagh bashid


  5. ناشناس Says:

    خرافات .....

    خرافات ؛ آنچنان در فرهنگ ما ؛ در سنت های ما ؛ در باور های ما ؛ و حتی در شکل بخشيدن به هويت ملی ما ؛ نقش داشته است که از ما ايرانی ها ؛ انسان هايی قضا قدری ساخته است :
    انسان هايی که معتقديم اگر خدا نخواهد برگی از درخت نخواهد ريخت !
    انسان هايی که به دار و درخت دخيل می بنديم و از آنها انتظار معجزه داريم .
    انسان هايی که بجای عقل و خرد و انديشه ؛ و بجای خردورزی و انديشه ورزی ؛ اهل تعبد و تقليديم .
    انسان هايی که موهومات ؛ بنيان اصلی باور های مان را تشکيل ميدهد .
    انسان هايی که بجای آنکه خود سرنوشت خود را بسازيم ؛ به موهوماتی چون قضا و قدر معتقديم و همواره هم چشم براهيم تا مهدی موعودی از راه برسد و درد های بی درمان ما را درمان کند
    يا بقول حافظ :
    شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی
    دستی از غيب برون آيد و کاری بکند .....

    اگر در گدشته های دور ؛ شيادانی چون محمد باقر مجلسی ؛ با نوشتن کتاب هايی چون " حليه المتقين " و " بحار الانوار " ؛ فرهنگ و دين و باور های ما را به گنداب خرافات و موهومات آلودند ؛ امروز هم ؛ در عصر دانش و تکنولوژی ؛ در ميهن ما ؛ متاسفانه ؛ تلاش های گسترده ای در جريان است ؛ تا با بکار گيری همه ابزار ها و امکانات صوتی و تصويری و نوشتاری ؛ چنين ترهاتی را در ذهنيت انسان ايرانی نهادينه کنند .
    چند وقت پيش ؛ صدا و سيمای حکومت شاهنشيخی ايران برنامه ای پخش کرد که در آن ؛ گوينده ؛ ماجرای تولد علی را به اين صورت شرح ميداد .:

    ......وقتی مولا به دنيا آمد ؛ مادر وی ؛ فاطمه بنت اسد ؛ خواست او را قنداق کند . اما هر چه کرد فرزند اجازه نميداد و بند قنداق را باز ميکرد .
    مادر گفت : فرزند دلبندم ! چرا چنين ميکنی ؟؟اين رسم و شيوه ماست که کودک تازه تولد يافته بايد قنداق شود .
    و کودک همچنان با پاهايش قنداق را پس ميزد تا آنکه به صدا در آمد و گفت :
    مادر ! يادت هست وقتی مرا باردار بودی رفتی لب چشمه آب بياوری ؟؟ ناگهان شيری در برابرت ظاهر شد ؛ ترسيدی به تو حمله کند ؛ اما در همين زمان سواری ناشناس سر رسيد و شير در برابر او زانوزد و نشست !!! و تو بپاس اين کار ؛ گلی از کنار چشمه چيدی ( و به روايت ديگر که در کتابها آمده گردنبند خود را در آوردی ) و به آن سوار دادی ؟؟
    گوينده ادامه داد :
    کودک پس از بيان اين خاطره گفت : مادر ! آن سوار من بودم !!!و سپس گل ( به روايتی گردنبند ) را به مادر داد و گفت : اين همان است که به آن سوار دادی ....

    در مقابل اين بلاهت چه می توان گفت ؟؟ جز اينکه بگوييم : اونجای پدر آدم دروغگو ؟؟!!!


  6. چه عذرخواهی چه کشکی! بابا تو هم جوگیر شدی؟ ای بابا اگه می بینی این آخوند با آن یکی درگیر شده نه برای ملت که برای این است که سهم آقایان نرسیده. قربانت گردم آخوند خوب آخوند مرده است همین و بس!


ارسال یک نظر