روزگار کسادی وبلاگ نویسی

اوه اینجا چقدر گرد و غبار گرفته. اینجا شده مثل خانه‌های قدیمی دوران کودکی. با حیاط سنگفرش و حوض بزرگ و پنجره‌هایی با شیشه‌های رنگی. همه خاطرات تلخ و شیرین از دوران شکوفایی وبلاگ نویسی در اینجا انبار شده. یادش بخیر. چه دورانی بود. چه برو و بیایی داشتیم.
من توی اینجا که منبر میرفتم جماعت گوش تا گوش نشسته بودند و به و به و چه چه میکردند. اوضاعی بود بی‌نظیر. خدا بیامرزد اموات شما را. همگی به رحمت حق رفتند و فقط تک و توکی از اونها مانده‌اند که عصا زنان و با پشت خمیده گاهی که هوا یکخورده گرم‌تر است از خانه بیرون می‌آیند و توی خیابان یک دوری میزنند و دوباره غیب میشوند.
قبلا رسم بود هر کس برای وبلاگ خودش جشن تولد و یا میلاد مسعود میگرفت. ما که اصلا حساب از درست‌مان بکلی دررفته. خدا نکند آدم پیر بشود و آلزایمر وبلاگی بگیرد. تاریخ تولد خودش را هم گم میکند.
من که یادم نیست وبلاگ نویسی را از چند سالگی شروع کردم. گمانم زمان فتحعلی شاه قاجار بود. شاید هم زمان اسکندرمقدونی. دقیقا یادم نیست. فقط یادم میاد اینجاها هنوز بیابان بود. یعنی بین این وبلاگ تا وبلاگ بعدی هفت هشت فرسخ راه بود که ما با اسب و الاغ میرفتیم.
یادمه یکبار مشرف شده بودم به یک سفر زیارتی وبلاگ همین حسن آقای خودمان. هفت شب و هشت روز توی راه بودیم. راهزن‌ها جلوی‌مان را گرفتند و جیب‌مان را خالی کردند و اگر امدادهای غیبی نبود معلوم نبود کار دیگری هم با ما نمیکردند که بحمدالله بخیر گذشت و ما صحیح و سالم به آعوش وبلاگ خودمان بازگشتیم.
این چیزها را برای این جوان‌ها گفتم تا اینقدر نروند توی فیس بوک قرتی بازی دربیاورند و شب تا صبح آنجا ویلان و سرگردان باشند که فضولی دیگران را بکنند. 
بنظر من علت کم رونقی وبلاگ نویسی نداشتن حرف و سخن جدید نیست که این به معنای خشک شدن چشمه عقل و تفکر است. اتفاقا حرف و دیدگاهها بسیار فراوان و متنوع‌تر از سابق شده‌اند. تحلیل‌ها عمیق‌تر شده و کلام‌ها پخته‌تر از قبل شده.
اما چیزی که هست فروکش کردن هیجان‌هاست. ما ملتی هیجانی هستیم. هروقت موجی می‌آید به تحرک می‌افتیم و شلوغ پلوغ میکنیم. اما در سکوت و آرامش امیدها را از دست میدهیم و میرویم توی لاک خودمان.
بد نیست هراز گاهی چند جمله از آنچه که در مغزمان خطور میکند بصورت روزنویسی به رشته تحریر دربیاوریم. آگاهی یک شبه بوجود نمی‌آید. برخورد دیدگاهها و نظرها باعث میشوند واقعیات زندگی را همانگونه که هست ببینیم.

4 Responses
  1. ناشناس Says:

    عزیز

    شما خودت رو با بقیه مقایسه نکن.
    بنده همونی هستم که قبلا ترها خدمت شما پیر گرامی عرض نمودیم که این شیوه ای که شما الان داری می نویسی با سیاق قبلیت فرق داره.
    اینه که شما کم مشتری شدی.
    اون موقع هم همین دو سه تا پامنبری شما به ما تاختن. شما هم که نظرت به نظر اونا نزدیک تر بود.
    نوشته های مثلا دو سال پیشت رو یه نگاهی بنداز. هنوز بعد از گذشت زمان زیاد من خودم در صحبتهام بهش رفرنس می دم.
    اما از نوشته های الانت هیچی گیر آدم نمیاد.
    بر شما سخت خواهد اومد ولی اتفاقا وبلاگ نویسی و خوانی بسیار هم رواج و روال داره. منتهی سلیقه ها حرفه ای تر شده.
    ملای عزیز
    هنوز هم به اعتبار نوشته های قدیمیت هست که بهت سر می زنم. به خودم می گم: بریم، حالا شاید این دفعه یه مطلب توپ داشت. اما هر سال دریغ از پارسال.

    فاصلح امرک یا اخی


  2. نق نقو Says:

    امروز هواگرم بود گفتم عصا زنان بیام اینجا یه چایی بخورم خدمت شما. سلامت باشی.


  3. ناشناس Says:

    آملا فكر كنم كار چينی های متقلب است كه با وارد كردن وبلاگ های بنجل و تقلبی و بی كيفيت ! به بازار كار تو را كساد كرده‏اند !!!


  4. roya Says:

    علت کساد شدن بازار وبلاگ شما فقط یک چیزه: بی مزگی مفرط
    آدم گریه ش می گیره این نوشته ها رو می خونه.مگه مجبوری؟


ارسال یک نظر