سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و هفتم






image
در کتاب "روابط سیاسی ایران و انگلیس جلد شش فصل هشتاد " به تفصیل درباره یکی از افراد کاردان و باکیاست دوران مشروطیت یعنی جناب میرزا علی اکبر خان امین السلطان مطالب جالبی نوشته شده که علاقه مندان را به خواندن آن کتاب دعوت می کنم.
و اما بطور خلاصه در این کتاب با ارائه اسناد و مدارک و نامه های سفیر و کنسول انگلیسی ها گفته شده که در فاصله زمانی قتل ناصرالدین شاه تا انقلاب مشروطه، مقطعی بوده که نفوذ انگلیسیها در ایران کمتر از سابق شده بود که دلیل مهم آن بخاطرکینه ای بود که امین السلطان از انگلیسیها پیدا کرده بود و بنابر این انگلیسی ها دریافته بودند که یگانه مانع و سد راه آنها در ایران همین شخص امین السلطان است و لذا برای برداشتن او از هیج اقدامی فروگذاری نکردند.

انگلیس ها برای عزل این صدراعظم کاردان، از روحانیون و علمای ایران و عتبات بهره بردند.
و اما چگونه؟
همانطور که گفتیم آخوندها برسر موضوعات کوچکی مثل تعارف کردن شراب به یک آخوند در تبریز و یا لو رفتن عکس بلژیکی های مامور در ایران که با عبا و عمامه عکس گرفته بودند، شهرها را به آشوب کشیدند و خواستار عزل امین السلطان شدند و در این کار هم موفق شدند.
برای کسانی که شناختی از امین السلطان ندارند باید عرض کنم که امین السلطان بمدت چهارده سال صدر اعظم ایران بوده (یعنی از اواخر دوران ناصرالدین شاه تا دوران وقوع انقلاب مشروطیت) و شخصی باهوش و فرنگ رفته و تحصیلکرده بوده که در دوران صدارتش کلا روابطش با آخوندها خوب نبود.
آخوندها به تحریک انگلیس ها بمنظور عزل امین السلطان ، ابتدا شهرها را به آشوب کشاندند که تعدادی از بی گناهان جان شان را از دست دادند و اموال عده ای غارت گردید.
نهایتا آخوندها برای زدن ضربه نهایی به حریف، از همان حربه همیشگی تکفیر استفاده کردند.
اما اکنون توجه شما را به متن نامه ای که علما علیه امین السلطان نوشتند و او را تکفیر کردند را عینا از روی کتاب تاریخ مشروطیت ایران صفحه ۳۴ جلب می کنم. البته با مختصر توضیحاتی درباره برخی واژه ها و حذف جملات زائد:
" بسمه تبارک و تعالی- بر قاطبه اهل اسلام سیما (=بویژه) ساکنین ایران مخفی نماند که تسلیط کفر و استیلا اجانب بر نفوس محترمه اسلامیه (= تسلط بیگانگان و کفار بر ناموس مسلمانان) و بخشیدن حریت فرقه ضاله بابیه (= دادن آزادی عمل به بابی ها) خذلهم الله اشاعه (= خدا نابودشان کند) و منکرات و اباحه بیع مسکرات در ایران (= آزادی فساد و فروش مشروبات) به حدی رسیده که جای توقف و مجال تامل باقی نمانده... و این نیز بر ما ثابت و محقق گردید که تمام این مفاسد مستند به شخص اول دولت ایران میرزا علی اکبر خان صدراعظم است.... لهذا بر حسب تکلیف شرعی و حفظ نوامیس اسلامی که بر افراد مسلمین فرض عین است به خباثت ذاتی و کفر باطنی و ارتداد ملی او حکم نمودیم تا قاطبه مسلمین و عامه مومنین بدانند از این به بعد مس با رطوبت میرزا علی اکبر خان جایز نیست (= تماس بدن او در حالی که مرطوب باشد جایز نیست)....
بتاریخ ۲۱ جمادی الثانی سنه ۱۳۲۱
الاحقر محمد الشریبانی (مهرو امضا)
الاحقر محمد کاظم الخراسانی (مهر و امضا)
الاحقر محمد حسن المماقانی (مهر و امضا)
الاحقر میرزا خلیل (مهر و امضا)

روایتی دیگر

می گویند، روزی مسیو پریم ،رییس مالیه ی تبریز همراه خانمش به هنگام بازگشت از قبرستان ِ ارامنه و گذر از محلّه ی “لیل آباد”،در مقابل ِ یکی از نانوایی ها جمعیّت ِ کثیری را که اکثراً فقیر بودند،ملاحظه می کند که پول در دست ،برای گرفتن ِ نان از سروکول ِ یک دیگر بالا می روند.انبوه جمعیّت ِ فقیر و فریاد ِ دردآور ِ آن ها برای به دست آوردن ِ نان باعث تأثّر ِ خانم پریممی شود.از مسیو پریم علت این ازدحام را جویا می شود.مسیو پریم پاسخ می دهد،بیش تر ِ مجتهدین ِ شهر ،از جمله صاحبان ِ دهات هستند و غلّه را به انباردارها داده اند که انبار کنند تا آن ها را ارزان نفروشند .در نتیجه،عمداً ایجاد قحطی مصنوعی کرده اند و نانوایی ها دچار این وضع رقّت بار شده اند.
خانم پریم با تأثر و گریه از شوهر ِ خود،ملتمسانه می خواهد که فوراً پیش ولیعهد برود و از او اجازه ی اداره ی قسمت ِنان و گوشت ِ شهر تبریز را برای مدت ده سال بگیرد،واگر ولیعهد قبول کند،من متعهد می شوم صدهزار تومان نزد دولت گرو بگذارم و نان را منی چهار عباسی و گوشت را منی شانزده عباسی به مردم بفروشم و هیچ گاه جلو نانوایی ها و قصابی ها حتا یک نفر هم به نوبت نایستد.
مسیو پریم از محمد علی میرزا ولیعهد در مقابل ِ مبلغ زیادی ،انحصار نان و گوشت را به دست می آورد و با روش ِ درست،اقدام به تحویل گندم و گوشت به نانوایی ها و قصابی ها می کند.بدین ترتیب ، چند روزی مردم با خیال آسوده گوشت و نان مورد نیاز خود را تهیه کردند.
در همین احوال،میرزا حسن مجتهد،از دیه داران ِ بزرگ،که گفته شده گندم را در انبارهای خود،انبار می کرد تا به پول کلانی برسد،انباردارها را با خود،همدست کرد و نقشه ای برای از بین بردن ِ مسیو پریم کشید.
روزی علما و طلاب را در مسجد شاهزاده گرد می آورد و در آن جا نخست ،میخانه ها و سپس مدرسه ها و مسیو پریم را عنوان می کند و می گوید:”مردم!کسی که در میخانه ها جوانان ِ ما را از راه به در می کند،و کسی که در مدرسه ،مذهب اسلام و شریعت را از بین می برد،مسیو پریم است.اوست که به آذوقه ی مردم دست درازی می کندو نان و گوشت را در انحصار درآورده و شاید امروز و فردا سایر چیزها را هم در انحصار خود،درآورد.تا کی مسلمانان باید له شوند و زیر فشار باشند و خارجی ها بالا بروند؟!”
مردم به محض شنیدن ِ این جملات ،فریاد ِ “وااسلاما!” ،”وامذهباسرداده،فریادکنان به میخانه ها و مدرسه ها هجوم می برند.نخستین مدرسه ای که در این ماجرا خراب و غارت شد،مدرسه ی “کمال” بود که مرحوم میرزا حسین کمال آن را چند ماه پیش افتتاح کرده بود.
بر گرفته از نام آوران آذربایجان
غلامرضا طباطبایی مجد،ص ۵۳۶

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و ششم






image
چند سال قبل از انقلاب مشروطه، دولت ایران برای اینکه وضع گمرکات کشور را سر و سامان دهد و بقول معروف آنرا به روز و مدرن کند، مدیریت گمرکات ایران را به سه نفر بلژیکی واگذار کرد.
(به نامهای مسیو نوز ، مسیو پریم و مسیو مرنارد‌)
اگرچه نفس این کار اشکالی نداشت اما بتدریج نارضایتی هایی را بوجود آورد. دلیل اول اینکه بلژیکی ها تعرفه های گمرکی را عادلانه وضع نمیکردند. دلیل دوم مخالفت آخوندها با آنها بود که همواره بهانه های زیادی برای دشمنی با کافران جنس داشتند.
زنده یاد احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطیت ایران صفحه ۳۰ می نویسد:

در تیرماه ۱۲۸۱خورشیدی، داستان شگفت آوری روی داد. یکی از ملایان مشهور تبریز به نام میرزا علی اکبر مجاهد از جلو میخانه ای عبور میکرد. ناگهان یکنفر مست از میخانه بیرون آمده و جام باده را جلو میرزا علی اکبر گرفته و به او تعارف میکند!
میرزا علی اکبر که مردی تند خو و زود خشمی بود سخت برآشفت و خشمناک به مسجد رفت و چگونگی ماجرا را باز گفت بطوریکه طلبه ها دست به شورش زدند و بعنوان آنکه به علما توهین شده به خانه مجتهد بزرگ شهر یعنی حاجی میرزا حسن مجتهد رفته و دسته جمعی به مسجد جامع شهر رفتند و تحصن کردند.
ضمنا بازاریان و کسبه هم که از تعرفه های گمرکی بلزیکی ها ناراحت بودند فرصت را غنیمت جسته آنها هم به جمع آخوندها و ملاها پیوستند.
چند روز بازار تبریز تعطیل شد و درخواست تحصن کننده ها این بود: باید مسیو پریم برود و میخانه ها و میهمانخانه ها و مدرسه ها هم تعطیل شوند!
(دشمنی آخوندها با مدرسه های رشدیه را قبلا در مطلبی جداگانه مرور کردیم. در مورد مخالفات آخوندها با میهمانخانه هم همین بس که صاحبان آنها عمدتا ارمنی ها بودند که در آنجا شراب هم فروخته میشد)
مسیو پریم مسئول گمرکخانه آذربایجان بود.
خلاصه اینکه شهر تبریز سراسر شورش و غوغا شد بطوریکه حاکم تبریز همه مطالبات تحصن کنندگان را پذیرفت و نوشت:
"... همین الساعه مسیو پریم را برکنار کرده، دستور دادم تمام میخانه ها و میهمانخانه ها و مدرسه ها را ببندند. پس شما هم متفرق شوید"
اما آخوندها بجای متفرق شدن، دستور حمله به میخانه ها و میهمانخانه ها و به آتش کشیدن مدرسه ها را دادند.آشوب و غوغای بزرگی در شهر تبریز برپا شد. این آشوب و غارت ده بیست روز ادامه یافت.
یکی از دبستان هایی که در این ماجرا تاراج شد و به آتش کشیده شد مدرسه کمال بود که صاحبش از ترس آخوندها به قفقاز و سپس مصرفرار کرد.
وقتی حوادث قبل از انقلاب مشروطه را مرور می کنیم می بینیم در هیچ مقطع تاریخی به اندازه آن دوران آخوندها شرارت نکردند. آنها از بی قانونی مملکت سو استفاده کرده، هر وقت که اراده میکردند بازار را به تعطیلی می کشاندند و شهر را به خاک و خون می کشیدند.
شبیه این ماجرا در تهران هم رخ داد. زمانی که عکسی از این دو بلژیکی کافر نجس یعنی مسیو نوز و مسیو پریم {تصویر فوق) بدست علما افتاد که این دو با لباس آخوندی نشسته بودند. همین بهانه ای شد برای ایجاد یک آتش افروزی دیگر.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و پنجم






image
خیانت آخوندها در دوران نهضت مشروطیت فقط در حوزه فکر و اندیشه باقی نماند بلکه منجر به قتل و کشته شدن بسیاری از ایرانیان وطن پرست گردید.
اما چرا بیشتر اخوندها با نهضت آزادیخواهی مردم مخالف بودند؟

ریشه مخالفت آخوندها با مشروطه این بود که آنها با وضع قانون توسط بشر مشکل داشتند زیرا خیال میکردند همه نیازمندیهای بشر در قرآن و حدیث و روایات هست و لذا مجلس قانونگذاری معنا ندارد و شرک است.
همین حرف را آخوندهای جمهوری اسلامی هم میزنند. اساسا ایجاد شورای نگهبان بر این باور استوار شد که قوانین اسلام برای زندگی کافی است و تشکیل مجلس و قانون گذاری توسط افراد یک امر تشریفاتی است. یعنی ما اگر تاریخ مشروطیت را به درستی خوانده بودیم هرگز در انقلاب 57 به آخوندها اعتماد نمی کردیم.
شیخ ابوالحسن نجفی مرندی یکی از مجتهدین دوره مشروطه بود. او در مخالفت با ایده مشروطه خواهی کتابی نوشت به نام " صواعق سبعه" که در آن کتاب با استفاده از تبدیل حروف ابجد به اعداد، سال 1324 هجری (سال اعلام مشروطیت) را مترادف " شدت فتنه" درآورده بود. همچنین به حساب ابجد کلمه " مشروطه" برابر بود با " مشرک". ( یعنی هردو این دو کلمه حسابشان به ابجد میشود 560)
در قدیم تصور عمومی اینگونه بود که حروف ابجد از اسرار و رموز خفیه است و برای اثبات یا نفی برخی مسائل از حروف ابجد بهره می بردند.
این مجتهد خرفت هم معتقد بود که بر طبق حروف ابجد، مشروطه و مشروطه خواهی مترادف با فتنه و شرک است.
یکی دیگر از کتابهای او که علیه مشروطه نوشته کتاب "دلائل براهین الفرقان" است که واقعا خنده دار است. او در این کتاب با استفاده از احادیث و روایات ثابت کرده که مشروطیت از علائم آخرالزمان است. او حتی درمورد مذمت روزنامه و راه آهن هم حدیث و روایت نقل کرده است.
او می نویسد:
" از جمله نتايج فاسده‌ي جرايد و روزنامه‌ها، ممنوع شدن مردم از تلاوت آيات قرآنيه و ذکر اخبار آل محمد (صلي الله عليه و آله و سلم) و سلم است."!!
(ماشاالله آجوداني، مشروطه‌ي ايراني، ص 408)

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و چهارم


 image



یکی دیگر از خیانت های روحانیون، مخالفت و دسیسه چینی های فراوان در انقلاب مشروطیت بود. در چند قسمت به خیانت های آخوندها در انقلاب مشروطه خواهیم پرداخت اما در ابتدا باید یک نکته را روشن کرد.
اینگونه نیست که بعضی آخوندها مرتجع بودند و برخی روشنفکر.
شواهد تاریخی گواه آن است که حتی آن دسته از آخوندهایی که با آزادیخواهان مشروطه همراهی کردند از روی آزادمنشی و مترقی بودن آنها نبود بلکه آنها دنبال منافع آخوندی خود بودند.

  • در کتاب تاریخ اجتماعی ایران صفحه ۵۲۸ آمده است: در انقلاب مشروطیت، اکثریت عظیمی از روحانیون مخالف آن بودند و تنها بخشی کوچکی و بویژه روحانیون نجف با آن همراهی کردند.
  • زنده یاد احمد کسروی هم می نویسد: بغیر از تعدادی آخوندهای معمولی و رده پایین، اکثرمجتهدین و مراجع طراز اول با ایجاد قانون اساسی مخالف بودند.
یکی از دلائلی که باعث شد برخی از آخوندها از موقعیت ایجاد شده در انقلاب مشروطیت در کنار آزادیخواهان قرار بگیرند در واقع بر سر به فلک بستن یکی از همقطاران خود در کرمان توسط حاکم دولتی بود.
حالا ماجرای به فلک بستن آن مجتهد کرمانی چه بود؟
آیت الله حاج میرزا محمدرضا کرمانی در یکی از شبها به خانه یکی از بازاریان کرمان رفت تا در مجلس روضه خوانی که وی ترتیب داده بود، حضور یابد. یکی از کسبه به وی می‌گوید: در همسایگی من فردی یهودی بساط شراب فروشی راه انداخته است، استدعا دارم او را منع فرمائید. آیت‌الله مجتهد کرمانی شراب فروش را احضار می‌کند و از وی می‌خواهد در اسرع وقت بساط خود را جمع کند و گرنه با مجازات سختی روبه رو خواهد شد.
مرد یهودی به دلیل ترس ، شرابها ادوات مشروب سازی خود را از بین برد اما مردم متوجه شدند گروهی از هم کیشان او نیز چنین خلافی را مرتکب می‌شوند، لذا به محل سکونت آنان یورش بردند و ظروف شراب و آلات نامشروع آنان را شکستند و خانه آنها را آتش زدند و به زن و بچه های آنان تعدی کردند.
(ظلم و ستم آخوندها به یهودی ها درتاریخ مکرر اتفاق افتاده که بعدا به ان خواهیم پرداخت)
بین مردم چنین رواج یافت که این کار(یعنی آتش زدن خانه های یهودیان) در راستای اطاعت از دستور آیت‌الله حاج محمدرضا و عملی کردن حکم ایشان صورت گرفته است.
ظفرالسلطنه (حاکم کرمان)، معتضد دیوان را به منزل وی فرستاد تا از وی درباره این واقعه توضیح بخواهد و مرتکبین را معرفی کند. اما او جواب سربالا داد.
کار بالا گرفت و جمعیت زیادی از صنف شالبافان کرمان به تحریک او شهر را به آشوب کشیدند و قوای دولتی خانه مجتهد را محاصره کردند و تعدادی از طرفین کشته شدند و نهایتا نیروهای دولتی موفق شدند مجتهد کرمانی را دستگیر کنند و او را به فلک بسته چوب زیادی زدند و در آخر هم با خفت و خواری او را به بم و بعد رفسنجان تبعید کردند.
خبر اهانت ظفرالسلطنه به علمای اسلام در دیگر شهرها طوفان بپا کرد و بانگ وامصیبتا و وااسلاما به آسمان بلند شد. بسیاری از مراجع در حرم شاه عبدالعظیم و قم به بست نشستند و خواستار اعاده حیثیت از مقام شامخ روحانیون و اولاد پیامبر شدند.
«ناظم الاسلام کرمانی» و «مجدالاسلام» نزد «آیت الله طباطبایی» و «آیت الله بهبهانی» رفتند، ماجرای فلک شدن عالم کرمانی را شرح دادند. پس از آن در دیداری که این دو عالم با هم داشتند، تصمیم برآن شد که سکوت نکنند. ماه رمضان بود و هر دو آیت الله در مساجد این جریان را برای مردم گفتند.
چون فشارها و اصرارمجتهدین کرمان جدی شد از سوی دولت، ظفرالسلطنه را عزل گردید و شاهزاده فرمانفرما به کرمان اعزام شد. او بخاطر دلجویی از روحانیون مبلغ پانصد تومان به او داد و از وی خواهش کرد بجای بازگشت به کرمان به مشهد برود.
تلگرافی از سوی عین الدوله خطاب به فرمانفرما مخابره شد که در آن آمده بود:
" چند نفر سوار بفرستید تا حاج میرزا محمدرضا کرمانی را برگردانند و با احترام وی را به کرمان بیاورید و پس از چند روزی که دید و بازدیدها انجام شد او را مخیر بین تهران و خراسان بنمائید،"
آیت‌الله طباطبایی وقتی این تلگراف را دید متغیر گردید و با عصبانیت گفت چرا شخصیت محترمی چون مجتهد کرمانی را از پشت دروازه مشهد به کرمان برگردانیده و پس از ده روز ایشان را نفی بلد کرده‌اند
وقتی شرح ماجرا را برای آیت‌الله بهبهانی و سایر علما از جمله آیت الله بهبهانی و... بیان کردند و پس از مشورت بزرگان، همگی از عین الدوله رنجیده و در مقام مخالفت با او، درآمدند.
بدین ترتیب حادثه اهانت به مجتهد کرمانی آتش مشروطه را مشتعل ساخت وبهترین دستاویز برای روحانیون و افزایش جنب و جوش آنان و همراهی با آزادیخواهان روشنفکر به شمار می‌رفت.
منبع: کتاب فرماندهان کرمان، شیخ یحیی احمدی، ص۳۴.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و سوم


image
در همه سالهای چند قرن اخیر هرگاه اندیشمندی در این آب و خاک سر بلند کرد و خواست مردم را آگاه کند، بی درنگ مورد تکفیر آخوندها و روحانیون قرار گرفته است.
در این بخش نگاهی مختصر به ماجرای تکفیر یکی از آزادیخواهان ایرانی می پردازیم که توسط دو آخوند مرتجع به نام شیخ فضل الله نوری و شیخ محمود واعظ تکفیر شد و کتابهای او ضاله اعلام گردید.
میرزا عبدالرحیم طالبوف ابوطالب اوغلو نجارزاده تبریزی (۱۲۹۰- ۱۲۱۳ ش)
عبدالرحيم طالبوف از نويسندگان و متفکرين برجسته عصر مشروطه بود. او که در کوی سرخاب تبريز به دنيا آمد، در شانزده سالگی به تفليس رفت و به کسب و کار مشغول شد و همزمان به فراگيری زبان روسی پرداخت.
وی بعدها به حاج ملاعبدالرحيم طالبوف مشهور شد، از تفليس به داغستان رفت و تا آخر عمر در 'تمرخان شوره' که مرکز حکومت داغستان بود، سکونت گزيد.
او یکی از بنیانگزاران نهضت بیداری ایرانیان قبل از مشروطه است که بسیاری از روشنفکران و مبارزان دوره مشروطیت از افکار وو اندیشه های او بهره مند شدند.
طالبوف با آثار خود بر توده ي مردم تأثیر ژرفی بر جاي گذاشت.
نمی توان نویسنده اي را یافت که درباره ي بیداري ایرانیان، نهضت مشروطه و ادبیات جدید سخن بگوید ولی نامی از میرزا عبدالرحیم طالبوف نبرد.
احمد کسروي از کسانی است که در دوره ي طالبوف فعالیت داشته و در آثارش از او بحث کرده است. به نظر او کتابهاي طالبوف بسیار شیرین و سودمند هستند و نقش این کتابها در بیداري ایرانیان بسیار بزرگ است.
نگاه طالبوف با اصول دیانت اسلام ناهمخوانی داشت. به همین دلیل کتاب "احمد" و "مسالک المحسنین "منسوب به بابیه شده و از طرف علما قرائت آنها ممنوع شده بود. علماء و مخصوصا شیخ فضل‌الله نوری خواندن آثار طالبوف را قدغن اعلام نمودند.
پس از صدور فرمان مشروطیت، مردم تبریز با در نظر گرفتن خدمات و فعالیت هاي میرزا عبدالرحیم طالبوف، او را به صورت غیابی به نمایندگی خود در مجلس برگزیدند. طالبوف ابتدا این انتخاب را از صمیم قلب پذیرفت ولی پس از صدور فرمان اعطاي مشروطیت آن را کافی ندانسته، تلگرافی فرستاد و اعلام کرد که در مجلس شرکت نخواهد کرد.
درباره اين که چرا وکالت را نپذيرفت، نظرات مختلفی عنوان شده است. عده ای با اشاره به سابقه دوستی وی با ميرزاعلی اصغرخان اتابک برآنند که به تهران نيامد تا مجبور نباشد به همراه ديگر مشروطه خواهان در مخالفت با اتابک سهيم باشد.
جمعی ديگر علت را ضعف، پيری و ناتوانی بينايی طالبوف می دانند. عده ای نيز معتقدند که چون بعضی از روحانيون خود طالبوف را تکفير و خواندن کتابش، مسالک المحسنين را تحريم کرده بودند، وی برای جلوگيری از عواقب احتمالی به مجلس نيامد.
در آن زمان طالبوف براي روحانیون مرتجع و استبدادخواه ، ترسناك ترین فرد بود. او با وارد کردن ضربه اي سنگین بر روحانیون چنین نظر می دهد که خمس و زکات باید از دست آنان گرفته شده و به شکل مالیات دولتی درآید.
دلیل تکفیر طالبوف از سوی آخوندهای متحجر مقالات و نوشته های او درمورد روحانیت مرتجع شیعه بود. او نوشته بود که بسیاری از علمای دینی ما مفسد و محتکرند. هر سال از سی هزار تا پنجاه هزار تومان مداخل دارند. حامی ستمکاران و زورگویانند و مروج خرافات و عامل بدبختی و ناآگاهی مردم.
روشن است که چنین سخنان صریحی به مزاق اهل غرض خوش نیامد و گوینده چنین سخنانی را تکفیر کردند.
یکی از شاگردان او در حمایت از طالبوف در برابر تکفیر روحانیون چنین نوشت:
"...من از خود حاجی شیخ محمد واعظ می پرسم که آیا ملایانی که طالبوف می گوید در ایران کم هستند؟ مگر حکایت آن دختر داراي ثروت 30 هزار تومانی فراموشتان شده است که با شنیدن وصف ثروتش او را براي آقازاده گرفتید؟
یا ماجرای آن دختري که به دیگري عقد شده بود، عقد کردید و پنهان از کسان دختر او را به تهران آوردید. سه چهار سال بر سر این مسئله به اینجا و آنجا رفتید. حاکمان عرف و شریعت را به تنگ آوردید؟
مخصوصاً یک روز در خانه.... السلطنه که من نیز آنجا بود م شما خود نگفتید که امروز یک شال کشمیري به 80 تومان خریدم و براي جناب شیخ بردم تا بر این کاغذ من مهر زند. آیا آن کاغذ درباره ي همان دختر نبود؟
نگفتید که آقا در اندرونی بود سفارش کرد که بعداً ملاقات می کنیم؟
شما که مسلمان هستید. در این عمر شصت ساله چه خدمتی به عالم اسلام کرده اید؟
کار بزرگ شما کدام است؟ آیا منبري را که براي رساندن حکم خدا و تعلیم تکالیف مردم ساخته شده ، براي خود دکانی حساب نکرده و تجارتخانه نکرده اید؟..."
منبع: کتاب میرزا عبدالرحیم طالبوف ترجمه پرویز زارع صفحه ۲۹

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و دوم





image
محمدعلی جمالزاده، فرزند سيدجمال‌الدين واعظ‌ اصفهانی، كه در آن زمان نوجوان بود، در كتاب «سر و ته يك كرباس» (جلد اول) داستان يكی از حمله و هجومهای اوباش طرفدار شيخ فضل‌الله را به مدير يكي از مدارس جديدی كه در اصفهان تأسيس شده بود و خود او هم در آن درس ميخواند، و دو تن ديگر را كه به جرم واهی بابی ‌بودن دستگير كرده بودند، شرح ميدهد:

"قضيه ‌يي كه تا عمر دارم فراموش نخواهم نمود اين است كه من با پسر دوم ملك‌المتكلمين هر يك هفته دو هفته يك بار به چاپارخانه (=پستخانه) رفته براي پدرانمان كاغذ مي‌فرستاديم…
روزی پاكتها به دست، به طرف چاپارخانه مي‌رفتيم كه ناگهان از وسط ميدان شاه غوغای غريبی بلند شد. بدانسو دويديم و هر طور بود خود را به ميان جمعيت انداختيم. محشر كبرايی بود. هر دقيقه ازدحام مردم زيادتر مي‌شد. از طرف قيصريه و بازار مسكرها و مسجد شاه و مسجد شيخ لطف‌الله، از هر سو، سيل جمعيت روان بود. ميدان شاه به آن بزرگی داشت می تركيد و به‌صورت دريای متلاطمی درآمده بود كه فوج‌ فوج و دسته‌ دسته مخلوق از زن و مرد در حكم امواج آن باشند و در آن ميانه عمامۀ آخوندها به منزلۀ كفی بود كه بر سر امواج نشسته باشد.
وقتی به هزار زور و زجر خود را به وسط انبوه مردم رسانديم ديديم دو نفر آدم حسابی را در ميان گرفته‌ اند و دارند به قصد كشت می زنند. درصدد تحقيق از آن احوال برآمديم ولی هيچ‌كس اعتنايی ننمود و احدی وقت و حوصلۀ سؤال و جواب نداشت. عاقبت پيرمردی را چسبيده گفتيم عموجان ترا به خدا چه خبر است؟ بدون آن‌كه نگاهی به ما بيندازد نفس‌زنان گفت: "بابی كشی است، بزنيد" و ديوانه‌وار خود را به ميان آن ولوله و جنجال انداخت. آن دو نفر بيچارگان مظلوم را با سر برهنه شالشان را به گردنشان انداخته بودند و به خواری هر چه تمامتر به خاك و خون می كشيدند.
چوب و چماق و مشت و سيلی بود كه بالا ميرفت و بر سر و مغز اين دو آدم بی يار و ياور پايين مي‌آمد. ديگر هيچ تاب و توانی در بدن آن دو نفر بخت‌ برگشته نمانده بود. رنگشان پريده، با چشمان نيم‌ بسته و دهان بازي كه صداي خُرخُر دلخراشی شبيه به خُرخُر گوسفند مَذبوح (=سربریده) از آن بيرون می آمد، ابداً قوّت جلورفتن نداشتند ولی مؤمنين و مقدّسان با شقاوت و قساوتی كه تذكار آن بعد از چهل سال هنوز بدنم را ميلرزاند، آنها را به طرف مسجدشاه كه مسند عدل و داد شريعت عُظمی بود، می كشيدند.
در آن اثنا شخصی پيت نفتی به يك دست و كاسۀ حلبی دسته‌ داری به دست ديگر فرارسيد. در يك چشم ‌به‌ هم‌زدن آتش از سر و بدن آن دو نفر به طرف آسمان بلند شد. مردم رجّاله محض ثواب هر كدام از آن نفت كاسه ‌یی به صد دينار خريده به سر و صورت آنها می پاشيدند. دود و گرد و خاك چنان صحنۀ ميدان را فرا گرفته بود كه چشم چشم را نمی ديد. من و ميرزا محمدعلی وقتی به خود آمديم كه خود را در ميان امواج مردم در صحن مسجد شاه ديديم. جمعيت مثل مور و ملخ از در و ديوار بالا مي‌رفت. فرياد و فغان لعن و سَبّ (=ناسزاگفتن)، غلغله در زير گنبد و بارگاه مسجد انداخته بود…
در آن حيص و بيص ناگهان غوغا و همهمه افزون گرديد ولی به‌ زودی معلوم شد كه يك نفر بابی بی دين ديگری را مي ‌آورند. نزديك شديم ديديم كه شخصی كه فريادش بلند است، آقامحمدجواد صرّاف، مؤسّس مدرسهٌ‌ خودمان است كه با آن جثهٌ فربه زير چوب مثل مار به خود می غلتد و ضجّه ميكند…
در اين حيص و بيص در ميان جمعيت يك نفر نگاهش به ما افتاد و اتفاقاً ما را شناخت. پرخاش ‌كنان فرياد برآورد كه پدرسوخته‌ هاي سگ ‌توله شما بچه‌ بابی ها اين‌جا چه گُ.. می خوريد؟ لرزان و اشك‌ريزان…‌مانند دو طفلان مسلم، از چنگ آن مسلمان حارث بدتر گريخته دوان‌دوان به خانه برگشتيم كه مادران خود را از ماجرا آگاه سازيم…

محمد علی غفاری یکی از درباریان دوره قاجار است. او کتابی نوشته به نام خاطرات و اسناد محمد علی غفاری که آنرا " تاریخ غفاری" می خوانند.
در صفحه 19 این کتاب خاطره ای را نوشته که با هم میخوانیم:
"در گیرودار انقلاب مشروطه در کاشان دختر نوجوانی را تنها بخاطر اینکه خانواده اش متهم به بابیگری شده بودند به دستور علما به فجیع ترین شکل تجاوز کردند آنهم در روز عاشورا.
در این روز الواط و اوباش کاشان شورش نموده و در ملاء عام، در تعزیه جناب سیدالشهدا علیه آلاف التحیه و الثنا دختر باکره سیده را کشیدند و بکارتش را گرفتند."

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و یکم





image
حاج میرزا محمد علی محلاتی( صاحب عکس بالا) در دوره ناصرالدین شاه قاجار می زیست. او یادداشتهای سفر هیجده ساله اش به کشورهای مختلف جهان و بیشتر شهرهای ایران را به رشته تحریر درآورد که بعد از مرگش در قالب کتاب ارزشمندی بعنوان "خاطرات حاج سیاح محلاتی" منتشر شده است.
او پس از سالها دوری از وطن و سپس دیدارش از زادگاهش، محلات، وارد شهر نراق شد. (نراق شهری است بین قم و کاشان). مشاهدات حاج سیاح از شهر نراق اینگونه است:

"...یک ساعت از آفتاب رفته وارد نراق شدیم و در کاروانسرایی منزل کردیم، لکن تمام حجرات کاروانسرا را خالی دیدیم. تعجب کردم. بعد بیرون آمدم و دیدم نراق آن نیست که در جوانی دیده بودم.بطور کلی خراب و ویران شده. از هر 10 خانه یکی باقی مانده. مردم اندکی هم که ساکنند عمدتا فقیر و پریشان هستند. اوضاع تمام عوض شده. قبلا نراق بسیار جای آباد و پر منفعت و با صفایی بود که آنرا هند کوچک نام داده بودند.
از یکنفر پرسیدم کو آن نراق که من قبل از سفر دیده بودم؟
گفت: ...از زمانی که داستان باب و بابی ها به سر زبانها افتاده ما بدبخت شدیم. در نراق امامزاده ای هست. مدتی پیش یک فرد خبیثی از داخل امامزاده چند ورق از قرآن نیم سوخته بیرون آورد که از قرار خودش سوزانده بود ولی فریاد زد که بابیان قرآن را آتش زدند!
(توضیح: شواهد تاریخی گواه بر آن است که بابی ها همگی اهل خواندن قران بودند و اتهام سوزاندن قرآن ترفند آخوندها بوده و صحت ندارد)
خبر در همه جا پیچید و ملاها عمامه ها را به زمین زدند و وااسلاما سر دادند و خواهان شناسایی بابیان شدند. از طرف دولت مصطفی قلی خان عرب مامور تحقیق شد.
او هم به خاطر اینکه مال مردم را غارت کند حاجی ملا محمد را که ملای بزرگ نراق بود با خود شریک و همدست کرد.
آن ناپاکان اغلب اهالی شهرخصوصا آنهایی که مال دار بودند متهم کردند. مردم بیچاره و بی گناه را در یک محل جمع کردند و بمحض اجتماع بدون سوال و جواب همه را دستگیر کردند و بسیاری را قتل کردند و تمام خانه ها را غارت نمودند. زن و مرد و صغیر و کبیر، آواره به اطراف متفرق شده به جاهای دیگر رفتند..."
ملاحظه می کنید که خیانت های آخوندها در زیر پوست روستاها و شهرهای کوچک بیشتر و عیان تر از شهرهای بزرگ بوده است. آخوندها وقتی اراده میکردند مال یا ناموس کسی را از دستش بگیرند فورا یک اتهام بابی بودن به او میزدند و روزگار طرف را چنان سیاه میکردند که به ناچار تسلیم آخوندها میشد.
اینگونه است که بخشی از مردم ما توسری خور و ظالم پرور بار آمده اند.
زخم های ظلم و ستم آخوندها بر گرده مردم روستاها و شهرهای کوچک عمیق تر از تصور ماست.
کتب تاریخی ما تنها گوشه بسیار ناچیزی از آن ظلم و ستم ها را ضبط کرده اند.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیستم





image
مقابله روحانیون با بابی ها ، درگیری و جنگ دو گروه متعصب مذهبی بود و اینگونه نبود که یکطرف حق باشد و دیگری باطل. بابی ها مسلمانانی ساده لوحی بودند که آنقدر احادیت و روایات و باورهای تشیع را جدی گرفته بودند که میخواستند دقیقا همه وعده های آخرالزمانی را محقق سازند.
اما طرف مقابل شان روحانیون و مجتهدین جنایتکاری قرار داشتند که هم در حکومت نفوذ داشتند و هم بر جان و مال مردم مسلط بودند و لذا بابی ها را برای کاسبی خود خطرناک میدیدند و بخاطر همین از هیچ جنایتی علیه بابی ها کوتاهی نکردند.
بطور خلاصه فقط به گوشه ای از جنایات اینها اشاره می کنیم:

۱- روحانیون ابتدا سید باب را دیوانه و مجنون اعلام کردند و گفتند لابد گرمای سوزان بوشهر باعث دیوانه شدن او شده است (سید باب در تابستان در بالای پشت بام خانه ای در بوشهردر زیر آفتاب سوزان ساعتها به نماز و عبادت مشغول بوده است) اما وقتی روحانیون دیدند مردم از سید باب استقبال می کنند و به او ایمان می آورند او را مرتد فطری اعلام کردند و ریختن خونش را مباح دانستند.
زنده یاد کسروی می نویسد مجتهدین معروف تبریز به نامهای: نظام العلمای تبریزی(صاحب تصویر بالا) ، ملا محمد ممقانی و میرزا علی اصغر شیخ الاسلام حکم ارتداد او را امضا کردند. در فقه شیعه نمی توان حکم اعدام برای یک دیوانه صادر کرد اما هنگامی که آخوندها چیزی را مصلحت بدانند هر جنایتی را مرتکب می شوند.
میگویند قبل از اینکه سید باب را اعدام کنند ماموران دولتی او را با زنجیر بستند و پیاده به جلو درب خانه مجتهدین تبریز می بردند تا از آنها فتوای کشتن او را بگیرند. مجتهدین تبریز حاضر به دیدن او نشدند و از همان پشت در حکمش را نوشتند و بدست ماموران دادند.
بیچاره سید باب اظهار ندامت مینمود و از اظهارات خود بیزاری می جست ولی گوش علما بدهکار این حرفها نبود. زیرا توبه مرتد فطری مورد قبول نیست.
۲- ماجرای طاهره قره العین و کشف حجاب او و برگشتن از مذهب ملایان داستان جالبی است. فقط اینرا بدانید که دو مجتهد معروف آنزمان به نامهای ملا علی کنی وملا محمد اندرمانی فتوا بر قتل طاهره قره العین را دادند و بر اساس این حکم فراشان حکومتی او را شبانه به باغی بردند و خفه اش کردند و سپس جسدش را در چاه انداختند.
۳- در قاصله ادعای سید باب در شیراز تا زمان اعدامش در تبریز چند شورش توسط بابی ها در سه نقطه کشور رخ داد که باز روحانیون و ملایان با ترغیب مردم و قوای حکومتی همه آنها را به خاک و خون کشیدند. صدها نفر از طرفین کشته شدند و آتش بیار همه این معرکه ها آخوندها از هردو طرف بودند.
۴- بعد از اقدام ناشیانه چند تن از بابی ها در ترور ناصرالدین شاه موج بابی کشی در ایران راه افتاد و این چیزی بود که ملاها و روحانیون بهترین بهره برداری را از آن کردند. تاریخ ما پر است از کشتن انسانها به فجیع ترین وجه، از شمع آجین کردن محکومان تا کوبیدن میخ طویله بر اندام بدن و زجر کش کردن آنها. گاهی در میدان شهر پاهای شخص را از دو سو به دو اسب می بستند و به ناگاه هر دو اسب را در دو جهت مخالف به حرکت درمی آوردند تا موجب شقه شدن او شود.
در آینده باز هم در این باره سخن خواهیم گفت.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش نوزدهم





image
سید علی محمد شیرازی معروف به باب در شیراز ادعا کرد که همانا من باب یا نماینده امام زمان هستم. البته بعد از مدتی ادعا کرد که خود امام زمان است و در نهایت گفت من از طرف خداوند مبعوث به رسالتی جدید هستم که بعد از فراز و نشیب های فراوان بالاخره چند نفر از مجتهدین تبریز حکم ارتداد علیه او صادر کردند و او را در تبریز اعدام کردند.
درمورد ماجرای سید باب دیدگاههای کاملا متفاوتی وجود دارد:
- آخوندهای جمهوری اسلامی آنرا "فتنه" میخوانند و می گویند که باب از طرف انگلیس یا روس مامور بوده تا دین حنیف اسلام را از بین ببرد.
- هموطنان بهایی ما معتقدند سید باب در واقع همان امام زمان بود و مبشر دین بهایی بوده است.
- گروهی از تاریخ پزوهان در سالهای اخیر باب و نهضت بابیان را یک نهضت بیداری دینی قلمداد کرده اند که ریشه های اجتماعی آنرا قیام مردم به تنگ آمده از جور و ظلم روحانیون و حکومت قاجار میدانند.

هیچکدام از این سه دیدگاه با واقعیت همخوانی ندارد.
اما دیدگاه منطقی تر، دیدگاه زنده یاد احمد کسروی است. او معتقد بود هیچ سند و شواهد معتبری دال بر اینکه بیگانگان در ظهور باب دخالت داشته اند وجود ندارد. او سید باب را یک طلبه بیسواد و بسیار ساده لوح میداند که امر بر او مشتبه شده بود.
در واقع ادعای امام زمان بودن کاملا از پایه دروغ و کذب است. امام زمان از ابتدا وجود نداشته و ندارد. بنابر این هرگونه ادعا در این رابطه هم غیرمنطقی است.
اما واقعیت امر این است که باب محصول مسخ شدن آدمها به خرافاتی است که قرنها روحانیون شیعه تکرار کردند و افسانه ها بافتند و روایت ها جعل کردند.
بنابر این تقصیر بوجود آمدن "فتنه باب" خود آخوندها و دروغهایشان هست.
اکنون بحث ما در اینجا متمرکز به عملکرد جنایتکارانه آخوندها در مواجهه با این داستان است و به حواشی ماجرا کاری نداریم. آخوندها افسانه امام زمان را برای اهداف و نیات شوم خود اختراع کرده اند و اگر کسی هم ادعای امام زمانی بکند فورا سرش را زیر آب خواهند کرد چون خودشان میدانند قضیه از پایه دروغ است.
باید صفحات تاریخ را ورق زد و دید که آخوندها مرتکب چه جنایتها شدند و چه تعداد انسانهای بیگناه را برچسب "بابی" زدند و اموال شان را غصب کردند و خون شان را ریختند.
این بخش از تاریخ ایران را همه ایرانیان غیر متعصب باید بخوانند تا به عمق ذات خبیث آخوندها پی ببرند.
در چند قسمت بعدی گوشه هایی از جنایات آخوندها را در این باره مرور خواهیم کرد.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش هجدهم





image
اگر با شنیدن اینکه احمدی نژاد در جلسه کابینه اش یک صندلی خالی برای امام زمان می گذاشت می خندیدیم و یا شاید آنرا باور نمیکردیم متاسفانه باید بعرض شما برسانم که تاریخ ایران از دوره صفوی تا همین اواخر مملو است از اتفاقات و ماجراهایی که منشا آن دروغی به نام امام زمان بود.

از خیانت های روحانیت شیعه همین تلقین مداوم وجود امام غایب برای پیروان شان است. در کتب تاریخی بارها به سرگذشت زندگی مجتهدین و روحانیون شیعه بر می خوریم که از کرامات آنها ملاقات با امام مهدی بوده و این داستانهای دروغ و کلک آنقدر فراوان نقل شده که بسیاری از ساده دلان و مردم ناآگاه آنها را باور میکردند.
مثلا نقل شده فلان آخوند آنقدر اهل زهد و تقوا و عبادات بوده که وقتی به جایی رفته بود الاغش را گم کرده بود. بسیار ناراحت و افسرده شده بود اما ناگهان جوانی زیبا روی ظاهر شد و الاغ او را برایش آورد و غیب شد.
از جمله این حقه بازها، دو آخوند بودند که حتی آب هم که میخواستند بخورند از امام زمان موهوم مایه میگذاشتند بطوریکه کم کم خودشان هم باورشان میشد.
این دو نفر یکی شیخ احمد احسایی بود که ماجرایش را قبلا گفته ایم و دیگری سید کاظم رشتی که جانشین شیخ احمد بود.
سید کاظم معتقد بود که همانطور که پیامیر گفته انا مدینه العلم و علی بابها (یعنی من شهر دانش هستم و علی درب آن)، حتما باید برای امام زمان هم یک "باب" یعنی درب وجود داشته باشد تا رابط بین امام زمان و عوام قرار گیرد.
سید کاظم تا زمانی که زنده بود ادعا میکرد که او باب امام زمان است و پیروان متعصبش هم بسیار به او باورمند و مومن بودند.
اما زمانی که در بستر بیماری بود به شاگردانش گفت بعد از من به چهار جهت سفر کنید تا "باب" روی زمین را پیدا کنید.
بعد از مرگش یک اخوندی در کرمان ادعا کرد که جانشینی سید کاظم من هستم. اسم او حاجی محمد کریمخان کرمانی بود. همین ادعا باعث دو دستگی در بین پیروان سید احمد شد: دسته شیخی ها و دسته کریمخانی ها.
زنده یاد کسروی در کتاب بهائیگری در مورد این دو دستگی چنین می نویسد:
" دشمنی میان دسته شیخی ها و کریمخانی ها چنان بود که بهمدیگر سلام نمیکردند و آمد و رفت با هم نمیکردند و دختر بهم نمی دادند یا نمی گرفتند."
از سوی دیگر پس از مرگ سید کاظم رشتی بعضی از شاگردان او مشتاقانه در جستجوی جانشین یا نایب امام زمان بودند و از این شهر به آن شهر میرفتند تا او را پیدا کنند!
(واقعا آدم به شعور آنها حیرت می کند)
از جمله شاگردان سید کاظم رشتی آخوندی بود به نام ملا حسین بشرویه ای.
ملا حسین ابتدا چهل روز در مسجد کوفه به اعتکاف و عبادت نشست تا به درجه اخلاص نائل شود و سپس راهی شهرهای ایران شد و بالاخره به شیراز رسید.
ملا حسین در بیرون شهر با طلبه ای جوان برخورد کرد به نام علی محمد شیرازی.
به دعوت او به خانه علیمحمد رفت و داستان خود را برای او بازگو کرد.
سید علیمحمد گفت: اونی که دنبالش میگردی روبرویت نشسته!
ادامه دارد....

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش هفدهم





image
در این قسمت ملاحظه خواهید کرد که اوضاع محاصره و حمله کربلا در سال ۱۸۴۲میلادی چقدر شبیه اوضاع فعلی ما در شرایط تحریم اقتصادی و ستیز بیهوده با امریکا بود و چگونه حماقت یک آخوند مرتجع متوهم باعث کشته شدن صدها و یا هزاران نفر شد.

در قسمت قبل گفتیم در سالهای ۱۸۰۰ تا ۱۸۴۲ شیعیان مقیم کربلا بتدریج ثروتمند و پرجمعیت شده بودند و در نتیجه شروع به اذیت و آزار سنی مذهبان شهر کردند. آنها دور شهر را دیوار بلندی کشیدند و برای خود نیروی انتظامی تشکیل دادند.
در نمازها دیگر نام سلطان عثمانی در خطبه های جمعه برده نمی شد و بلکه برعکس ابوبکر و عمر و عثمان را لعن میکردند و دستورات و فرامین حکومت مرکزی، مورد بی اعتنایی قرار می گرفت بطوریکه فرماندار دولتی کربلا را از شهر بیرون کردند.
تداوم این ناآرامی ها، حکومت عثمانی را بر آن داشت تا علی رضا پاشا را با سه هزار سرباز، به سوی کربلا بفرستد. آنان شهر را محاصره کردند؛ اما این محاصره به حمله منتهی نشد و علی رضا پاشا، بدون موفقیت به بغداد بازگشت.
(شخصیت اش شبیه باراک اوباما بود و اهل تسامح و تساهل!)
حکومت عثمانی فهمید که علی رضا پاشا از عهدۀ حل مشکل کربلا بر نمی آید و به همین دلیل، او را از ولایت عراق خلع کرد و در سال ١٢۵٨ قمری، محمد نجیب پاشا را که پیش از آن والی شام و به خشونت مشهور بود، به جایش منصوب کرد.
در همان ابتدا، موافقت با درخواست نجیب پاشا برای ورود به شهر کربلا، از سوی علما مجددا رد شد.
والی جدید عراق که توقّع چنین برخوردی را نداشت، دستور محاصرۀ کربلا را صادر کرد و در بیانیه ای، فرصت یک ماهه ای به علما داد تا تسلیم خواسته هایش شوند.
این مهلت، به پایان رسید؛ امّا تسلیم نشدند.
نجیب پاشا اعلام کرد که اگر مردم دروازۀ شهر را باز نکنند، او به زور وارد خواهد شد. در پی این اتفاقات، سید کاظم رشتی به همراه شاهزادۀ قاجاری، ظل السلطان به اردوگاه نجیب پاشا رفتند امّا تلاش های مصرّانه این دو سودی نبخشید.
نجیب پاشا اعلام کرد که با مردم کاری ندارد و مردم باید سرنوشت خود را از یاغیان جدا کنند و قول داد که پناهندگان به حرم امام حسین و اباالفضل العباس (علیهما السلام) و حاضران در خانۀ سید کاظم رشتی و ظل السلطان، در امان باشند.
در همین حال یکی از مجتهدین شهر به نام سید صالح حائری ادعا کرد که حضرت عباس را در خواب دیده:
" من حضرت عباس (ع) را در خواب دیدم که فرمود به اهل کربلا بگو با قوای دولت جهاد کنند و مطمئن باشند که منصور و مظفر خواهند شد"
به دستور نجیب پاشا، قبل از ورود به کربلا، مدّت بیست و سه روز، شهر را محاصرۀ شد و از رسیدن مواد غذایی به شهر، جلوگیری گردید و در این مدّت نیز گاهی شهر را آماج توپخانه سنگین قرار می داد.
سرانجام، سربازان عثمانی در روز سیزدهم نوامبر سال ۱۸۴۲ میلادی با ایجاد روزنه ای در ضلع شرقی حصار شهر، وارد شهر شدند و دست به کشتار عظیمی زدند و اعلام کردند که برای سر هر یاغی، ١۵٠ پیاستر (واحد پول عثمانی) جایزه می دهند.
خانۀ سید کاظم رشتی، مورد تعرض قرار نگرفت؛ اما حرم های مطهر در معرض حمله و اهانت واقع شدند و بخش هایی از آنها تخریب شدند و اشیای قیمتی آنها به غارت برده شدند.
میگویند مردم آنچنان در خانه بزرگ سید کاظم رشتی تجمع کرده بودند که بیش از ۵۰ نفر در اثر ازدحام کشته شدند.
در گزارش نامق پاشا، نمایندۀ دولت عثمانی آمده بود که در مجموع حدود ۶۵٠ نفر کشته شدند که ۴٠٠ تن از ایشان از سربازان عثمانی اند. در روایات مورخان شیعه تعداد کشته ها را به ده هزار نفر نوشته اند که رقم اغراق آمیزی است.
بالاخره آقا سيد صالح تسليم و دستگير شد و او را بردند به استانبول .
سلطان عثماني عبدالحميد به ملاحظه مراتب علميه و سيادت سيد از كشتنش درگذشت و سيد را در قفس آهنين محبوس داشت، اين خبر به ايران رسيد. بالاخره سيد را به ايران فرستادند و در تهران بر مسند حجت الاسلامي جلوسش دادند.
منابع:
- تاريخ بيداري ايرانيان، ص ۵۲
- مكارم الآثار، ج ۵، ص ۱۶۸۵
- تاريخ عراق، ترجمه: دكتر هادي انصاري، ج یکم ص ۳۴۶

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش شانزدهم


image
یک قاعده کلی درمورد مسلمانها و بویژه شیعیان وجود دارد که میگوید هنگامی که این جماعت در موضع ضعف و ناتوانی و در اقلیت هستند خودشان را به موش مردگی و مظلوم نمایی میزنند و زمانی که احساس قدرت و توانمندی می کنند بسیار چموش و طغیانگر میشوند.
از جمله حوادث تاریخی ناگوار برای شیعیان، حمله نجیب پاشا والی بغداد به کربلا است. اگر از شیعیان بپرسید دلیل حمله عثمانی ها به کربلا چه بود؟ فورا میگویند ظلم و ستم عثمانی ها بوده اما واقعیت چیز دیگری است.
در کشورهای منطقه خاورمیانه هرجا جنگ و بدبختی وجود داشته بدانید پای حماقت چند آخوند در میان بوده است که ما در اینجا سعی می کنیم واقعیت این حادثه را بازخوانی کنیم.
آیت الله العظمی سید علی طباطبائی متولد کاظمین عراق است و از نام آوران فقه شیعه و از نوادگان علامه مجلسی است. او کتاب معتبری در فقه تالیف کرده به نام ریاض و بدین سبب او را صاحب ریاض می شناسند.
او مدتی به اصفهان آمد و مورد توجه شاه قاجار قرار گرفت و سپس به کربلا رفت و در آنجا تشیکلات عظیمی براه انداخت. همانطور که میدانید عراق فعلی در آن دوره جزئی از کشور عثمانی بود که عمدتا سنی مذهب بودند.
جمعیت کربلا اگر چه بیشتر شیعه بودند اما اهل تسنن هم برای خود مسجد داشتند و ماموران دولتی هم که از طرف والی بغداد تعیین می شدند عمدتا سنی مذهب بودند.
از زمانی که این آیت الله طباطبائی به کربلا رفت بدلیل اینکه از اصفهان ثروت زیادی را با خود به کربلا آورده بود، شروع به گسترش اماکن متعلق به شیعیان کرد.
کتابی هست به نام اعیان الشیعه که شرح زندگانی آخوندهای بزرگ شیعه را نوشته است در جلد هشتم این کتاب چنین آمده است:
(اعیان الشیعه، ج ۸، ص ۳۱۵)
صاحب ریاض (یعنی همین آیت الله طباطبائی ) دیوار بلندی دور شهر كربلا در سال ۱۲۱۷هـ . ق. بنا كرد و برای حفظ نظم و رعایت قانون در شهر كربلا، دست به تأسیس نیروی انتظامی زد. ایشان قبیله‌ای از بلوچی‌ها را كه بدنی قوی و روحیه‌ای خشن داشتند در كربلا اسكان داد تا نظم و قانون را حفاظت كنند.
(یعنی عملا شهر کربلا را از سیطره عثمانی ها خارج کرده بود)
زمان مرجعیت ایشان مقارن با فتح هندوستان بود. از این رو، وجوهات اسلامی بسیاری از بلاد فتح شده به دست ایشان می‌رسد كه درهم‌های رسیده به ایشان را با جهت كثرت و فراوانی آنها، تشبیه به تپه‌های خاك كرده‌اند. وی از این وجوهات در جهت خدمات اجتماعی و عام المنفعه استفادة فراوانی كرد و خانه‌ها و باغ‌های زیادی را خریداری و وقف علمایی كه در اطراف كربلا اسكان داشتند مجاور زمین مقدس كربلا نمودند و نیز از همان وجوهات خانه‌های بسیاری را در كربلا خرید.
پس همانطور که ملاحظه میکنید این آخوند ثروتمند همه املاک کربلا را به تصاحب درآورد و عملا حکومت خودمختار تشکیل داده بود.
در کتاب روضه الصفا (روضه الصفا، ج ١٠، ص ٢۶۵) این ادعا را تایید می کند:
"قدرت روز افزون شیعیان در کربلا، باعث شد تا آنان خود را مستقّل از حکومت عثمانی بدانند. علی رضا پاشا، والی وقت عراق نیز که از سال ١٢۴٧ قمری این سمت به او واگذار شده بود، شخصی مسامحه کاربود و بر مردم کربلا آسان گرفته بود و در نتیجه، در غیاب حاکمیت، افرادی از خلا قدرت، سوء استفاده کردند
همچنین در کتابهای تاریخی این نکته آمده است که یکی دیگر از دلائل حمله نجیب پاشا به کربلا این بود که علمای شیعه در بالای منابر سه خلیفه راشدین یعنی ابوبکر و عمر و عثمان را لعنت میکردند و سنی ها را اذیت و آزار و از شهر بیرون میکردند و حتی مسجد سنی ها را به آتش کشیدند.
در قسمت بعد بقیه ماجرا را دنبال خواهیم کرد.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش پانزدهم





image
یکی از خبیث ترین و جنایتکارترین و دزدترین آخوندها در دو قرن اخیر همین جناب ملا محمد تقی بزغانی معروف به شهید ثالث است.
ملا محمد تقی بن محمد برغانی در روستای برغان طالقان از توابع شهرستان ساوجبلاغ متولد شد. پس از خواندن دروس حوزوی در ایران و عراق به دربار فتحعلی شاه فراخوانده شد و در آنجا برای اولین بار نظریه ولایت فقیه را مطرح نمود.

... در ایام تحصیل همیشه شبھا می گریست و به گردن خود زنجیری می انداخت و میخی بود که بر زمین می کوبیدو تا صبح مشغول عبادت می شد.
زمانی که در اصفهان دروس حوزوی میخواند بسیار فقیر و تهدیدست بود بطوریکه پوست خربزه دیگران را میخورد.( شرح ماجرا در این جا)
اما زمانی که مجتهد شد و به قزوین آمد پرنفوذترین شخص مذهبی در قزوین و حتی ایران شد. او همه کاره شهر بود. حکم تعزیر متهمان را صادر و حدود شرعی را اجرا میکرد. اموال بسیاری از کسبه و تجار را توقیف کرده و آنها را تکفیر و تازیانه میزد.
حکیمی (طبیب) در قزوین قبل از سفر به حج انگشتری گرانقیمت از الماس ناب را به رسم امانت به دست مجتهد شهر یعنی همین برغانی سپرد. وقتی که از سفر برگشت و تقاضای انگشتر را کرد، برغانی به او یک انگشتر معمولی عقیق را داد. هرچه او اصرار کرد که انگشتر من الماس بوده این عالم روحانی زیر بار نرفت و او را از خانه اش بیرون انداخت.
در موردی دیگر پول یکی از تجار پنبه فروش را بالا کشیده بود. آن شخص تهدید کرد که برغانی را می کشد. روز بعد مغازه اش به آتش کشیدند و آنرا به حساب کرامات و معجزات ملا محمد تقی برغانی گذاشتند.
این شخص آنقدر پرنفوذ بود که هر چه میخواست میکرد. از شاه و دربار هم ترسی نداشت. همانطور که در قسمت قبل گفتیم شیخ احمد احسایی بسیار شهرت یافت و بسیار مورد وثوق شاه قاجار قرار گرفت.
ملا محمد تقی برغانی بالای منبر رفت و شیخ احمد را تکفیر کرد و او را مرتد نامید. جنجال عظیمی به پا شد. روزی هر دو اینها در مجلس شاهانه به خدمت فتحعلیشاه رسیدند و در آنجا با هم مجادله کردند و کار به سیلی زدن بصورت یکدیگر کشید که موجب ناراحتی شاه گردید.
از آن تاریخ به بعد، اختلاف چنان این دو عالم بزرگوار آتش فتنه ای را در کشور افروختند که جان صدها و هزاران ایرانی را به کام خود فرو برد.
تکفیر او بازتاب گسترده‌ای در میان علما داشت و به درگیری فیزیکی بین پیروان دو گروه منجر شد . این درگیری ها در تبریز منجر به کشته شدن عده زیادی گردید.
این اختلافات در شهر قزوین چنان شدت یافت که شهر به دو قسمت کاملا مجزا تقسیم کردید. یکطرف طرفداران شیخیه و یکطرف طرفداران همین ملا محمد تقی.
گاهی اهالی بدلیل عبور از قسمت دیگر مورد ضرب و شتم پیروان گروه دیگری قرار میگرفتند.
اما ماجرای قتل او چه بود؟
شخصی عادی به نام عبدالله شیرازی وارد شهر قزوین میشود و می بیند که مردم شخصی را گرفته و عمامه اش را به گردنش انداخته و اذیت و آزار میکنند. زمانی که علت را جویا میشود میگویند برای این بوده که آن شخص از شیخ احمد احسائی تمجید نموده و بنابر حکم شرعی ملا محمد تقی برغانی او را باید کشت.
او که از پیروان شیخ بوده برای تحقیق به مجلس درس او میرود و ملا تقی در پاسخ او میگوید که شیخ احمد احسایی و اتباعش همه گمراه و خدا نشناسند. این دلیل خشم عبدالله شیرازی شده و تصمیم میگیرد ملا محمد تقی برغانی را به قتل برساند.
البته روایت دیگری هم هست که چند روز بعد از قتل ، انگشت اتهام به سوی طاهره قره العین نشانه گرفتند و او را به دانستن وقوع قتل میداند.
برادر زاده اش یعنی طاهره «قره العین» اولین زنی بود که بابی شد و کشف حجاب کرد.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش چهاردهم


image
شیخ احمد احسایی یکی از معروف ترین مجتهدین عصر قاجار بود که پایه گذار فرقه شیخیه گردید و زمینه را برای ظهور سید علی محمد باب فراهم کرد.
در اینجا لازم است توضیح دهم که اینجانب همواره از حقوق شهروندی هموطنان بهایی حمایت کرده و خواهم کرد ولی اینجا بحث ما روایت های تاریخی است و قصد دشمنی با پیروان مذاهب را نداریم.
در واقع میخواهیم نشان بدهیم که آخوندها در طول تاریخ چقدر خبیث بوده اند و چقدر با دروغ و کلک و ریا مردم ساده لوح ایرانی را استحمار کرده اند. شیخ احمد احسایی کسی بود که ادعا میکرد نظریات فقهی اش را از طریق خواب و راهنمایی امامان کسب کرده!
شيخ احمد احسايى در ۱۱۲۲ شمسی (1743 میلادی) در منطقه احساء بحرين متولد شد . مى نويسند در پنج سالگى از خواندن قرآن فارغ شد و تا سال ۱۱۷۶ كه بيست ساله بود براى تحصيل به كربلا و نجف رفت.
در سال ۱۷۹۰ در ایران، شیخ احمد احسایی مکتب جدیدی را در زیر مجموعه شیعه بنیان نهاد که به شیخیه معروف است
وى در سال ۱۱۸۷ شمسی در حالى كه ۶۵ سال از عمرش مى گذشت عازم زيارت مشهد شد . اقامت شيخ احمد در مشهد سبب اشتهار او شد . فتحعليشاه چون شهرت شيخ احمد ر ا شنيد، فورا او را به تهران دعوت كرد.
فتحعليشاه احترام زيادى نسبت به وى مرعى داشت و چنان مفتون شيخ احمد شد كه اطاعت شيخ را واجب و مخافتش را كفر دانست و مسائلى چند سئوال نمود و شيخ جواب نوشت به نامهای رساله خاقانیه و دیگری رساله سلطانیه.
برخی از موضوعات این رساله ها چنين بود :
۱ كيفيت نكاح اهل جنت؟
۲- اهل جنت بيش از چهار زن عقدى مى توانند تزويج نمايند يا نه؟
۳ احوال مختلف كه بر انسان وارد مى شود از قبيل حزن و سرور و اقبال بر طاعت ومعاصى و حال آنكه سبب ظاهرى ندارد؟
۴- سئوال از كيفيت موت و مفارقت روح و نزول در جنت مثالى كه آيا با بدن مثالى است يا جسم دنيوى؟
۵- تنعم جنت مثل تنعم دنياست يا طور ديگرست؟
به نوشته کتاب قصص العلما شاه به او سالی هفتصد تومان مقرری میداد. با این حال او را قرضی پیدا شد. (مقایسه کنید با حقوق سالیانه یک تومان یک آدم عادی)
پس شاهزاده محمد على ميرزا به شيخ گفت كه يك باب بهشت به من بفروش، من هزار تومان به تو مى دهم كه به قرض خود داده باشى . پس شيخ يك باب بهشت به او فروخت و به خط خود وثيقه نوشته و آن را بخاتم (مهر) خويش مختوم ساخته به شاهزاده داد و هزار تومان از او گرفته و قروض خود را پرداخت .
(منبع: قصص العلما صفحه ۳۶)
شیخ احمد احسایی ادعا میکرد که در فراگیری علوم شاگرد کسی نبوده و آنچه را که می‌داند تنها از راه خواب و یا در حالت یقظه، از ائمه اطهار علیهم‌السلام گرفته است و اجازه‌ی نقل روایت و اجتهاد خود را، نه با گذراندن مراحل آموزش رسمی، بلکه در خواب و از دست امام هادی علیه‌السلام، به نمایندگی از امام دوازدهم عجل‌الله‌تعالی‌فرجه دریافت کرده است.
(هانری کربن، مکتب شیخی از حکمت الهی شیعی، ترجمه‌ی فریدون بهمنیار، ص ۲۵)
نمونه دیگری از این خوابها:
شبی در خواب دیدم به مسجدی در آمدم. سه مرد و شخص دیگری یافتم. آن شخص از بزرگ آنها پرسید: «یا سیدی چقدر زندگی خواهم نمود؟» گفتمش: «مگر این کیست؟» گفت: «حسن بن علی است». نزدیک رفتم و سلام کردم و دست مبارکش را بوسیدم… فرمود: «پنج سال یا چهار سال». چون از من اظهار رضا به قضا دید، نزد سرم نشست و دهان مبارکش بر دهانم نهاد… عرض کردم: «یا سیدی، مرا چیزی بیاموز که چون قرائت کنم، شما را زیارت نمایم». فرمود: «این ابیات را مداومت نما، هرگاه بخواهی ببینی»:
کن عن امورک معرضاً … وکل الامور الی القضا … فلربما اتسع المضیق … و ربما ضاق الفضا…
شیخ میگوید:
در ابتدا هر چه بر این اشعار مداومت کردم، اثری ندیدم تا اینکه به خاطرم آمد که مراد، تخلّق به مضامین اشعار است، نه قرائت و تکرار. بعد از آن به عبادت خویش افزودم و فکرت و نظر می‌نمودم و قرائت قرآن و تدبر در معانی آن و استغفار در سَحر بسیار می‌کردم. پس من خواب‌های عجیبه و چیزهای غریبه در آسمان و زمین و جنّات و برزخ و عوالم غیب و شهادت از نقوش و الوان مشاهده می‌کردم که عقول در آن حیران است و ابواب دیدن خواب برایم مفتوح شد. حتی اینکه در غالب شب‌ها، هر یک از آن بزرگواران را که می‌خواستم زیارت و عرض حاجت می‌کردم و جواب می‌فرمودند.
(عبدالله احسائی، شرح حال شیخ احمد بن زین الدین احسائی، ترجمه‌ی محمد طاهر کرمانی، ص ۱۳)
پس از مرگ شيخ احمد احسايى، سيد كاظم رشتى جاى اونشست و عقايد استادش را تدريس نمود كه سبب اختلافات فرقه اى در ايران و عراق شد . شاگردان شيخ احمد احسائى بس از مرگ او بدور سيد كاظم رشتى، جانشين شيخ گرد آمدند . شيخ احمد و سيد كاظم رشتى پيروان خود را به ظهور صاحب الزمان بشارت ميدادند و بهمين خاطر پس از مرگ سيد كاظم، عده زيادى از آنان به سيد باب پيوستند .

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش سیزدهم

image
عکس بالا مربوط است به آخوندی از فرقه اسماعیلیه به نام حسن‌علی شاه محلاتی معروف به آقاخان محلاتی. (آقاخان اول)
فرقه اسماعیلیه از دوره صفوی در بخش هایی از فارس و کرمان مریدانی داشت و در زمان فتحعلیشاه بخاطر آرام کردن اوضاع آن منطقه حکومت فارس و کرمان را به این آخوند با عمامه سبزپوش که رهبر و امام آن فرقه بود داده شد.
بعد از مرگ فتحعلیشاه، هنگامی که یک آخوند متحجر به نام میرزا حاجی آقاسی به صدارت رسید، آقاخان محلاتی را از حکومت کرمان برکنار کردند و همین باعث شد تا علیه حکومت مرکزی با انگلیس ها همکاری کند.
او ظاهرا مشغول تهیه اسباب سفر حج شد ولی در خفا وسایل و تجهیزات فراوان برای مقابله با دولت و اعلام استقلال را تهیه می کرد از جمله ۵۰۰ راس اسب عربی از گوشه و کنار ایران خرید و با اطرافیان و برادران خود در رجب ۱۲۵۵ قمری به طرف کرمان به راه افتاد. انگلیسی ها نیز برای او در بندر عباس تجهیزات و قورخانه ای تدارک دیده بودند.
در بیشتر کتابهای تاریخ، از کمکهای مالی و تسلیحاتی انگلیس ها به این آخوند اسماعیلی نام برده اند و این همکاری بسیار عیان بوده و او ابائی از گرفتن پول از انگلیس ها نداشته و نهایتا نیز به تبعیت انگلیس درآمد.
همرمان با این تحولات، حاکم هرات (جزئی از خاک ایران بود) با دسیسه بیگانگان ساز جدایی از حکومت مرکزی را زد و از دادن مالیات به حکومت سرباز زد و به نام خود سکه ضرب زد.
محمدشاه قاجار با یک قشون چند هزار نفری به آن دیار رفت و هرات را محاصره کرد. اما انگلیس ها بیکار ننشستند و آقاخان محلاتی را تحریک کردند تا علیه حکومت مرکزی شورش کند تا کشور هرج و مرج شود و بدینوسیله از سقوط هرات جلوگیری کنند.
اگرچه محمدشاه هرگز موفق به تسخیر هرات نشد و کار را نیمه تمام رها کرد اما بقیه شورش ها نظیر شورش آقاخان توسط حاکمان محلی سرکوب شدند.
در یک جنگ چهارده ماهه بین حاکم کرمان از یک سو و نیروهای آقاخان از سوی دیگر، نهایتا افراد شورشی تار و مار شدند و آقاخان فرار کرد و به هندوستان رفت (در سال ۱۸۴۳ ) و تا آخر عمر زیر پرچم انگلیس زندگی کرد.
آقا خان در سال ۱۸۸۱ میلادی فوت کرد.
منبع: خلاصه شده از کتاب رابطه سیاسی ایران و انگلیس جلد 2- صفحه 130 به بعد