سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش سی و دوم

image


در روزگار مشروطیت در زنجان، باقرخان سعدالسلطنه حاکم این شهر بود که به فتوای آخوند ملا قربانعلی زنجانی مجتهد، حکم تبعید برای وی صادر می‌شود که در اثر مقاومت او، نزاع پیش آمده و توسط افراد مجتهد زخمی می‌گردد و در راه تهران فوت می‌نماید.
شرح ماجرا:
در آغاز مشروطه سعدالسلطنه به حکمرانی زنجان گمارده شد و با اینکه در آنجا آزادیخواهان و مشروطه طلبان همگی پشتیبان او بودند ولی زور ملا قربانعلی زنجانی ، این آخوند پلید بیشتر بود و سعدالسطنه (حاکم دولتی زنجان) به زبونی روزگار می گذرانید.
در تیر ماه ۱۲۷۶ عده ای از نزدیکان ملاقربانعلی یکی از ماموران دولتی را کتک زدند و با قمه او را زخمی‌ کردند.
سعد السلطنه یکی از تبهکاران را دستگیر کرد و گوشمالی داد.
ملاقربانعلی از این کار بهانه ساخت که سعدالسلطنه باید از زنجان بیرون رود. فردای آن روز پیروان این آخوند ستمگر از سید و طلبه، بازاری و اراذل و اوباش گردآمدند و به عمارت دولتی یورش بردند.
ابتدا یکی از مشروطه خواهان را به گناه مشروطه‌خواهی با شلیک گلوله کشتند و عمارت حکمرانی را تاراج کردند. در این میان چند تن از ایشان سعدالسلطنه را یافتند و با قمه زخم‌های بسیاری بر وی زدند.
یکی از کارکنان حکمرانی، سعدالسلطنه را به خانه یکی از افراد مشهور زنجان برد تا زخم‌هایش را ببندند و در جایی آسوده بخوابد. به دستور ملا قربانعلی، سعدالسلطنه پیرمرد را از خانه بیرون کشیدند و سوار کالسکه‌اش کردند و با آن همه زخم‌های کاری به سوی تهران روانه کردند و در میان راه سعدالسلطنه با خونریزی درگذشت.
ملا قربانعلی دشمن مشروطه، پس از اینکه حکمران زنجان (سعدالسلطنه) را از زنجان بیرون کرد، خود قدرت را به دست گرفت و به محمدعلی شاه تلگرافی فرستاد که چون سعدالسلطنه مشروطه‌خواه بوده است مردم بر او شوریده‌اند و سعدالسطنه را از شهر بیرون کرده‌اند. بدینسان ملاقربانعلی اساس مشروطه را از زنجان برانداخت.
سالها زنجان در دست قدرت بلامنازع این آخوند جنایتکار بود تا اینکه شهرهای ایران یکی یکی بدست رزمندگان مشروطه خواه می افتاد.
عظیم‌زاده تبریزی که یکی از سردستگان مجاهدان و جوانی دلیر و خوش کلامی بود، بهمراه تعدادی از مجاهدان روانه زنجان شدند. با ورود عظیم‌زاده به زنجان، ملا قربانعلی و پیروانش خاموشی گزیدند و در نهان نقشه‌های پلید خود را می‌ریختند.
عظیم‌زاده رشته کارها را به دست گرفت و مجاهدان دیگری نیز به وی در زنجان پیوستند. زمانی که مجاهدان از قزوین روانه تهران شدند، عظیم‌زاده از دخیره زنجان یک توپ با گلوله‌های مربوطه برایشان فرستاد. از آنجا که آوازه پیروزی‌های مشروطه‌خواهان همه جا پیچیده بود، پیروان ملاقربانعلی باز هم خاموش نشستند.
اما با کمال تاسف روز ۱۳ تیر ماه ۱۲۸۸ مشروطه‌خواهان در کرج شکست خوردند و ناگزیر به بازگشت به زنجان شدند.
با این شکست، دشمنان مشروطه دست از آستین درآوردند و به توطئه ‌چینی پرداختند و عظیم‌زاده را برانگیختند که در مسجد سخنرانی کند. عظیم‌زاده این جوان پاک‌دل در مسجد از آزادی و مشروطه گفت، ملا قربانعلی پیام فرستاد که مسجد جای این سخنان نیست و شما باید از زنجان بیرون روید.
عظیم‌زاده پاسخ دلیرانه‌ای داد و ناگهان تفنگچی‌هایی که از قبل توسط ملا قربانعلی گرد آمده بودند به تیراندازی پرداختند و جنگ آغاز شد.
عظیم‌زاده با دسته اندکی که شاید بیست تن رزمنده بود به سرای حکمرانی رفتند و جنگیدند ولی پس از زمان درازی که زد و خورد می‌کردند، به تنگنا افتادند.
عظیم‌زاده تیر خورده بود و افتاد و همرزمانش رو به بیابان نهادند و جنگ‌کنان برای رهایی خود می‌کوشیدند. یکی از مشروطه خواهان برگشت و تن خون‌آلود او را به دوش گرفت و هم‌چنان می‌جنگید، تا اینکه او نیز تیر خورد. او هنوز زنده بود که نامردانه ریسمان به پایش بستند و کشان کشان او را به داخل شهر آوردند و در میان میدان قطعه قطعه اش کردند.
داستان دلیری‌های این جوان در زنجان بر سر زبان هاست و به هم‌چنین رفتار زشت و ناجوانمردانه پیروان ملا قربانعلی. در این روز از آزادی‌خواهان ده تن کشته شدند و از پیروان ملا قربانعلی گروهی نابود شدند. این آخرین پیروزی ملاقربانعلی بود.
نهایتا سیصد سوار بختیاری از تهران حرکت کردند و به زنجان وارد شدند. ناگهان از سوی پیروان ملاقربانعلی از سنگرها به شلیک پرداختند و جنگ سختی درگرفت. ده ساعت از دو سوی جنگیدند تا اینکه پیروان آخوند پراکنده شدند و هر کدام پا به فرار گذاشتند. ملاقربانعلی نیز در گرماگرم جنگ آهنگ گریختن کرد ولی چون نمی‌توانست راه برود، او را به دوش کشیدند و به ده "کرفس" که چند فرسنگ دور از شهر زنجان بود بردند و در خانه جهان شاه خان افشار فرودآمد.
بدینسان آشوب زنجان با چند ساعت جنگ خاموش شد.
ملاقربانعلی را دستگیر و قرار شد برای محاکمه به تهران بفرستند. او را تا کرج آوردند و کسانی از تهران پیش آمدند و کوشش کردند که ملاقربانعلی به تهران نرسد بلکه راه وی را کج کردند که از راه همدان و قصر شیرین روانه عراق شود و او را از ایران بیرون کردند. لیکن آخوند قربانعلی زمانی که به کاظمین رسید سرانجام در سن نود و پنج سالگی مرد!
(احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران - تاریخ هجده ساله آذربایجان، چاپ دوم، ص ۱۰۵ – ۱۰۲)

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش سی ام


image




زنده یاد کسروی در کتاب تاریخ مشروطیت ایران نوشته:

طرفداران مشروطه در ایران چند دسته بودند:
کسانی که تحصیلکرده اروپا بودند و آنچه را که در فرنگ دیده بودند را میخواستند در ایران پیاده کنند.
برخی آخوندها که بدلایل منافع حرفه ای یا شغلی طرفدار مشروطه شده بودند و یا از سر دشمنی با فلان حاکم یا فلان مجتهد دیگر به صف آزادیخواهان پیوسته بودند.
دسته ای از آخوندها در بالای منبر، "مشروطه" را همان "تعالیم اسلام" قلمداد میکردند و برایش حدیث و آیه نقل میکردند. بسیاری از ملایان مشروطه را رواج شریعت میدانستند و در خطابه هایشان برای مشروطه و امام حسین تواما روضه ها میخواندند .
و بالاخره انبوه مردم که اساسا با معنای مشروطه بیگانه بودند و تنها بخاطر پیشوایان و بزرگان خود به جوش و خروش آمده بودند.
مشروطه اروپایی از یکسو و کیش شیعی از سوی دیگر ، این دو را آشتی نیست. اینها دو تاست و سازگاری با هم ندارند. علمای "شریعت خواه" اصولا با نوشتن "قانون اساسی" مخالف بودند زیرا مشروطه خواهان را بی دین و بابی می پنداشتند و می گفتند: هدف مشروطه خواهان از میان بردن شریعت اسلام است و این قانون اساسی را برای آن منظور می نویسند!
وقتی قانون اساسی را در مجلس تهیه کردند بدلیل اینکه از آخوندها می ترسیدند قرار شد آنرا به تایید همه مراجع تقلید و مجتهدین نجف و ایران برسانند.
شیخ فضل الله و جمع زیادی از علما آنرا نپذیرفتند و مغایر شریعت میدانستند. مثلا اصل هشتم قانون اساسی این بود:
ماده هشتم میگوید: اهالی مملکت در برابر قانون دولتی متساوی خواهند بود". این ایراد دارد چون مُسلم و کافر در دیه و حدود برابر نتوانند بود. اگر مسلمانی یک یهودی یا زرتشتی یا بابی را بکشد او را به کیفر نتوان کشت.
اصل نوزدهم میگوید: تاسیس مدارس بمخارج دولتی و ملتی بوده و تحصیل اجباری باید مطابق قانون وزارت علوم و معارف مقرر شود.
ایراد این اصل این است که تحصیل اجباری مخالف شریعت است.
درباره اصل بیستم که میگوید" مطبوعات غیر از کتب ضال و مواد مغایر به دین آزادند و ممیزی در آنها ممنوع است" میگفتند: مطبوعات باید زیر نظر علما باشد.
شیخ فضل الله نوری از بیخ و بن مخالف مشروطه بود. او معتقد بود دو لفظ مساوات و شورا مردم را لامذهب میکند و با تاسیس مجلس عصر ریاست روحانیون پایان می یابد.
وی میگفت: حریت باعث رواج مسکرات میشود و منکرات مشهود (علنی) میگردد و شریعت منسوخ شده و قرآن مهجور خواهد گردید.
مشروطه باعث اشاعه فاحشه خانه ها میشود و سبب افتتاح و رونق مدارس تربیت نسوان و دوشیزگان خواهد شد.
(کتاب رسائل، مکتوبات و اعلامیه های شیخ فضل الله نوری ص ۲۶۰)

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و نهم



image
حاج شیخ فضل الله نوری اگرچه از علمای بزرگ تهران بود ولی وضع او کاملا اعیانی بود. چه در کتابخانه می نشست و چه در عمارت و چه در مجلس درس، همه وقت و همه جا لازمات تعیش او مهیا بود. مثلا مجلس درس او هیچوقت خالی از قهوه و چایی و نان روغنی و شرینی نبود... سفره نهار او گسترده بود و اندازه خوراک پنجاه نفر در سفره او حاضر بود. انواع غذاهای لطیفه و مربیات مشتهیه (خوشمزه و اشتها آور) و لحوم طیر (گوشت پرندگان) مما یشتهون نیز حاضر بودند. از سفره صدراعظم ایران بهتر دیدم.
شیخ فضل الله در آن وقت که مشغول صرف غدا بود گفت:
تو را به حقیقت اسلام قسم میدهم آیا این مدارس جدیده خلاف اسلام نیست؟ آیا ورود به این مدارس، مصادف به اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی کند؟
مدارس را افتتاح کردید، آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید، حالا شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟ نمی دانید که در دولت مشروطه اگر من بخواهم روزنه و سوراخ این اتاق را متعدد نمایم باید مالیات بدهم و اگر یک سوراخ را دو سوراخ کنم باید مالیات بدهم؟
جملات بالا بخشی از نوشته ناظم الاسلام کرمانی بود که بهمراه مجدالاسلام کرمانی به خانه شیخ فضل الله رفته بودند تا نظر مساعد او را نسبت به مشروطیت جلب کنند.
منابع:
- تاریخ بیداری ایرانیان جلد اول ص ۸۲
- رسائل مشروطیت ص ۱۶

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست هشتم





image
از اتفاقات رخ داده قبل از انقلاب مشروطیت حادثه تخریب ساختمان در حال ساخت بانک روس است.
هدف از یادآوری آن ماجرا این است که دوستان دریابند در آن مقطع زمانی، روحانیون چقدر بر افکار و اعمال مردم تسلط داشتند و هرگاه که اراده میکردند شهر را به آشوب می کشاندند.

در کنار یکی از قبرستان های متروکه واقع در بازار تهران، مدرسه مخروبه‌ای وجود داشت که دولت آن را به روس‌ها فروخته بود تا در آن بانک بنا کنند. مدتی از شروع کار ساختمانی نگذشته بود که روحانیون و متعصبین در صدد برآمدند به این کار واکنش نشان دهند چرا که فکر میکردند اجنبی های کافر ممکن است چشم شان به اسکلت های نوامیس مسلمین بیفتد و این خلاف غیرت اسلامی است.
اتفاقا در اثنای کندن زمین ، اجسادی به دست آمد (بعضی گفته اند فقط جسد یک زن بوده) که معلوم شد مخفیانه و به تازگی دفن شد‌ه‌اند مسئولان ساختمان همه این اجساد را با بی اعتنایی به چاهی ریختند.
آیت الله طباطبایی کتبا به معتبرالدوله، وزیر خارجه و به مشیرالدوله، وزیر داخله، پیغام داد که اولا تصرف در زمین وقف و مسجد جایز نیست، ثانیا تصرف اجنبی در مدرسه و مسجد و قبرستان مسلمانان اهانتی است به عموم مسلمین بلکه به اسلام، ثالثا بنای این عمارت در نزدیکی مدرسه خازن الملک و امامزاده سیدولی مستلزم خطرهای بزرگ است چه بعد از این در این عمارت رعیت خارجه منزل می کند و به واسطه اعمال نامشروع و صدای سازهای آنان طلاب مدرسه و خدام به صدا درمی آیند و آن مستلزم نزاع خواهد بود، رابعا آنکه بنای این عمارت در این محل خلاف سیاست دولت است چه این بنا مشرف بر ابنیه و عمارات دولتی و نزدیک به ارگ است و فیه مالا یخفی علی احد.
جواب وزارت داخله و خارجه به یک مضمون چنین بود: ملکی رعیت خارجه خریده به تصدیق یک نفر از علمای بلاد، وزارت خارجه هم امضا نموده دیگر دولت حقی ندارد و کسی نمی تواند ممانعت کند.
این حادثه هم زمان با ماه رمضان بود. در آن روزها یکی از روحانیون به نام شیخ محمد واعظ، در مسجدی نزدیک محل ساختمان بانک سخنرانی می کرد.
او خطاب به مردم گفت که اکنون تنها کاری که می توان کرد، این است که سری به اموات بزنیم و فاتحه‌ای برای آنها بخوانیم. شیخ محمد به همراه مردم به قبرستان رفتند. مردم چون به محل ساختمان رسیدند به یکباره حمله بردند و در مدت یک یا دو ساعت بنای نیمه کاره بانک را خراب و ریشه‌کن کردند و جز توده‌ای آجر تیر و افزار ساختمانی چیزی به جای نگذاشتند.
بانک روس ناچار به دولت شکایت کرد و بیست هزار تومان ادعای خسارت کرد. در نتیجه مظفرالدین شاه فرمان داد خسارت بانک را بپردازند و به علما کاری نداشته باشند و این عمل شاه آتش و غوغا را فرو نشاند.
این را هم اضافه کنیم که این دو آخوندی که در بالا نام بردیم تازه از روحانیون مثلا طرفدار مشروطه بودند که اینقدر مرتجع و ابله بودند، شما خودتان حدس بزنید بقیه انها چقدر احمق تشریف داشتند.