سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش سی و دوم

image


در روزگار مشروطیت در زنجان، باقرخان سعدالسلطنه حاکم این شهر بود که به فتوای آخوند ملا قربانعلی زنجانی مجتهد، حکم تبعید برای وی صادر می‌شود که در اثر مقاومت او، نزاع پیش آمده و توسط افراد مجتهد زخمی می‌گردد و در راه تهران فوت می‌نماید.
شرح ماجرا:
در آغاز مشروطه سعدالسلطنه به حکمرانی زنجان گمارده شد و با اینکه در آنجا آزادیخواهان و مشروطه طلبان همگی پشتیبان او بودند ولی زور ملا قربانعلی زنجانی ، این آخوند پلید بیشتر بود و سعدالسطنه (حاکم دولتی زنجان) به زبونی روزگار می گذرانید.
در تیر ماه ۱۲۷۶ عده ای از نزدیکان ملاقربانعلی یکی از ماموران دولتی را کتک زدند و با قمه او را زخمی‌ کردند.
سعد السلطنه یکی از تبهکاران را دستگیر کرد و گوشمالی داد.
ملاقربانعلی از این کار بهانه ساخت که سعدالسلطنه باید از زنجان بیرون رود. فردای آن روز پیروان این آخوند ستمگر از سید و طلبه، بازاری و اراذل و اوباش گردآمدند و به عمارت دولتی یورش بردند.
ابتدا یکی از مشروطه خواهان را به گناه مشروطه‌خواهی با شلیک گلوله کشتند و عمارت حکمرانی را تاراج کردند. در این میان چند تن از ایشان سعدالسلطنه را یافتند و با قمه زخم‌های بسیاری بر وی زدند.
یکی از کارکنان حکمرانی، سعدالسلطنه را به خانه یکی از افراد مشهور زنجان برد تا زخم‌هایش را ببندند و در جایی آسوده بخوابد. به دستور ملا قربانعلی، سعدالسلطنه پیرمرد را از خانه بیرون کشیدند و سوار کالسکه‌اش کردند و با آن همه زخم‌های کاری به سوی تهران روانه کردند و در میان راه سعدالسلطنه با خونریزی درگذشت.
ملا قربانعلی دشمن مشروطه، پس از اینکه حکمران زنجان (سعدالسلطنه) را از زنجان بیرون کرد، خود قدرت را به دست گرفت و به محمدعلی شاه تلگرافی فرستاد که چون سعدالسلطنه مشروطه‌خواه بوده است مردم بر او شوریده‌اند و سعدالسطنه را از شهر بیرون کرده‌اند. بدینسان ملاقربانعلی اساس مشروطه را از زنجان برانداخت.
سالها زنجان در دست قدرت بلامنازع این آخوند جنایتکار بود تا اینکه شهرهای ایران یکی یکی بدست رزمندگان مشروطه خواه می افتاد.
عظیم‌زاده تبریزی که یکی از سردستگان مجاهدان و جوانی دلیر و خوش کلامی بود، بهمراه تعدادی از مجاهدان روانه زنجان شدند. با ورود عظیم‌زاده به زنجان، ملا قربانعلی و پیروانش خاموشی گزیدند و در نهان نقشه‌های پلید خود را می‌ریختند.
عظیم‌زاده رشته کارها را به دست گرفت و مجاهدان دیگری نیز به وی در زنجان پیوستند. زمانی که مجاهدان از قزوین روانه تهران شدند، عظیم‌زاده از دخیره زنجان یک توپ با گلوله‌های مربوطه برایشان فرستاد. از آنجا که آوازه پیروزی‌های مشروطه‌خواهان همه جا پیچیده بود، پیروان ملاقربانعلی باز هم خاموش نشستند.
اما با کمال تاسف روز ۱۳ تیر ماه ۱۲۸۸ مشروطه‌خواهان در کرج شکست خوردند و ناگزیر به بازگشت به زنجان شدند.
با این شکست، دشمنان مشروطه دست از آستین درآوردند و به توطئه ‌چینی پرداختند و عظیم‌زاده را برانگیختند که در مسجد سخنرانی کند. عظیم‌زاده این جوان پاک‌دل در مسجد از آزادی و مشروطه گفت، ملا قربانعلی پیام فرستاد که مسجد جای این سخنان نیست و شما باید از زنجان بیرون روید.
عظیم‌زاده پاسخ دلیرانه‌ای داد و ناگهان تفنگچی‌هایی که از قبل توسط ملا قربانعلی گرد آمده بودند به تیراندازی پرداختند و جنگ آغاز شد.
عظیم‌زاده با دسته اندکی که شاید بیست تن رزمنده بود به سرای حکمرانی رفتند و جنگیدند ولی پس از زمان درازی که زد و خورد می‌کردند، به تنگنا افتادند.
عظیم‌زاده تیر خورده بود و افتاد و همرزمانش رو به بیابان نهادند و جنگ‌کنان برای رهایی خود می‌کوشیدند. یکی از مشروطه خواهان برگشت و تن خون‌آلود او را به دوش گرفت و هم‌چنان می‌جنگید، تا اینکه او نیز تیر خورد. او هنوز زنده بود که نامردانه ریسمان به پایش بستند و کشان کشان او را به داخل شهر آوردند و در میان میدان قطعه قطعه اش کردند.
داستان دلیری‌های این جوان در زنجان بر سر زبان هاست و به هم‌چنین رفتار زشت و ناجوانمردانه پیروان ملا قربانعلی. در این روز از آزادی‌خواهان ده تن کشته شدند و از پیروان ملا قربانعلی گروهی نابود شدند. این آخرین پیروزی ملاقربانعلی بود.
نهایتا سیصد سوار بختیاری از تهران حرکت کردند و به زنجان وارد شدند. ناگهان از سوی پیروان ملاقربانعلی از سنگرها به شلیک پرداختند و جنگ سختی درگرفت. ده ساعت از دو سوی جنگیدند تا اینکه پیروان آخوند پراکنده شدند و هر کدام پا به فرار گذاشتند. ملاقربانعلی نیز در گرماگرم جنگ آهنگ گریختن کرد ولی چون نمی‌توانست راه برود، او را به دوش کشیدند و به ده "کرفس" که چند فرسنگ دور از شهر زنجان بود بردند و در خانه جهان شاه خان افشار فرودآمد.
بدینسان آشوب زنجان با چند ساعت جنگ خاموش شد.
ملاقربانعلی را دستگیر و قرار شد برای محاکمه به تهران بفرستند. او را تا کرج آوردند و کسانی از تهران پیش آمدند و کوشش کردند که ملاقربانعلی به تهران نرسد بلکه راه وی را کج کردند که از راه همدان و قصر شیرین روانه عراق شود و او را از ایران بیرون کردند. لیکن آخوند قربانعلی زمانی که به کاظمین رسید سرانجام در سن نود و پنج سالگی مرد!
(احمد کسروی، تاریخ مشروطه ایران - تاریخ هجده ساله آذربایجان، چاپ دوم، ص ۱۰۵ – ۱۰۲)

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش سی ام


image




زنده یاد کسروی در کتاب تاریخ مشروطیت ایران نوشته:

طرفداران مشروطه در ایران چند دسته بودند:
کسانی که تحصیلکرده اروپا بودند و آنچه را که در فرنگ دیده بودند را میخواستند در ایران پیاده کنند.
برخی آخوندها که بدلایل منافع حرفه ای یا شغلی طرفدار مشروطه شده بودند و یا از سر دشمنی با فلان حاکم یا فلان مجتهد دیگر به صف آزادیخواهان پیوسته بودند.
دسته ای از آخوندها در بالای منبر، "مشروطه" را همان "تعالیم اسلام" قلمداد میکردند و برایش حدیث و آیه نقل میکردند. بسیاری از ملایان مشروطه را رواج شریعت میدانستند و در خطابه هایشان برای مشروطه و امام حسین تواما روضه ها میخواندند .
و بالاخره انبوه مردم که اساسا با معنای مشروطه بیگانه بودند و تنها بخاطر پیشوایان و بزرگان خود به جوش و خروش آمده بودند.
مشروطه اروپایی از یکسو و کیش شیعی از سوی دیگر ، این دو را آشتی نیست. اینها دو تاست و سازگاری با هم ندارند. علمای "شریعت خواه" اصولا با نوشتن "قانون اساسی" مخالف بودند زیرا مشروطه خواهان را بی دین و بابی می پنداشتند و می گفتند: هدف مشروطه خواهان از میان بردن شریعت اسلام است و این قانون اساسی را برای آن منظور می نویسند!
وقتی قانون اساسی را در مجلس تهیه کردند بدلیل اینکه از آخوندها می ترسیدند قرار شد آنرا به تایید همه مراجع تقلید و مجتهدین نجف و ایران برسانند.
شیخ فضل الله و جمع زیادی از علما آنرا نپذیرفتند و مغایر شریعت میدانستند. مثلا اصل هشتم قانون اساسی این بود:
ماده هشتم میگوید: اهالی مملکت در برابر قانون دولتی متساوی خواهند بود". این ایراد دارد چون مُسلم و کافر در دیه و حدود برابر نتوانند بود. اگر مسلمانی یک یهودی یا زرتشتی یا بابی را بکشد او را به کیفر نتوان کشت.
اصل نوزدهم میگوید: تاسیس مدارس بمخارج دولتی و ملتی بوده و تحصیل اجباری باید مطابق قانون وزارت علوم و معارف مقرر شود.
ایراد این اصل این است که تحصیل اجباری مخالف شریعت است.
درباره اصل بیستم که میگوید" مطبوعات غیر از کتب ضال و مواد مغایر به دین آزادند و ممیزی در آنها ممنوع است" میگفتند: مطبوعات باید زیر نظر علما باشد.
شیخ فضل الله نوری از بیخ و بن مخالف مشروطه بود. او معتقد بود دو لفظ مساوات و شورا مردم را لامذهب میکند و با تاسیس مجلس عصر ریاست روحانیون پایان می یابد.
وی میگفت: حریت باعث رواج مسکرات میشود و منکرات مشهود (علنی) میگردد و شریعت منسوخ شده و قرآن مهجور خواهد گردید.
مشروطه باعث اشاعه فاحشه خانه ها میشود و سبب افتتاح و رونق مدارس تربیت نسوان و دوشیزگان خواهد شد.
(کتاب رسائل، مکتوبات و اعلامیه های شیخ فضل الله نوری ص ۲۶۰)

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و نهم



image
حاج شیخ فضل الله نوری اگرچه از علمای بزرگ تهران بود ولی وضع او کاملا اعیانی بود. چه در کتابخانه می نشست و چه در عمارت و چه در مجلس درس، همه وقت و همه جا لازمات تعیش او مهیا بود. مثلا مجلس درس او هیچوقت خالی از قهوه و چایی و نان روغنی و شرینی نبود... سفره نهار او گسترده بود و اندازه خوراک پنجاه نفر در سفره او حاضر بود. انواع غذاهای لطیفه و مربیات مشتهیه (خوشمزه و اشتها آور) و لحوم طیر (گوشت پرندگان) مما یشتهون نیز حاضر بودند. از سفره صدراعظم ایران بهتر دیدم.
شیخ فضل الله در آن وقت که مشغول صرف غدا بود گفت:
تو را به حقیقت اسلام قسم میدهم آیا این مدارس جدیده خلاف اسلام نیست؟ آیا ورود به این مدارس، مصادف به اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقاید شاگردان را سخیف و ضعیف نمی کند؟
مدارس را افتتاح کردید، آنچه توانستید در جراید از ترویج مدارس نوشتید، حالا شروع به مشروطه و جمهوری کردید؟ نمی دانید که در دولت مشروطه اگر من بخواهم روزنه و سوراخ این اتاق را متعدد نمایم باید مالیات بدهم و اگر یک سوراخ را دو سوراخ کنم باید مالیات بدهم؟
جملات بالا بخشی از نوشته ناظم الاسلام کرمانی بود که بهمراه مجدالاسلام کرمانی به خانه شیخ فضل الله رفته بودند تا نظر مساعد او را نسبت به مشروطیت جلب کنند.
منابع:
- تاریخ بیداری ایرانیان جلد اول ص ۸۲
- رسائل مشروطیت ص ۱۶

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست هشتم





image
از اتفاقات رخ داده قبل از انقلاب مشروطیت حادثه تخریب ساختمان در حال ساخت بانک روس است.
هدف از یادآوری آن ماجرا این است که دوستان دریابند در آن مقطع زمانی، روحانیون چقدر بر افکار و اعمال مردم تسلط داشتند و هرگاه که اراده میکردند شهر را به آشوب می کشاندند.

در کنار یکی از قبرستان های متروکه واقع در بازار تهران، مدرسه مخروبه‌ای وجود داشت که دولت آن را به روس‌ها فروخته بود تا در آن بانک بنا کنند. مدتی از شروع کار ساختمانی نگذشته بود که روحانیون و متعصبین در صدد برآمدند به این کار واکنش نشان دهند چرا که فکر میکردند اجنبی های کافر ممکن است چشم شان به اسکلت های نوامیس مسلمین بیفتد و این خلاف غیرت اسلامی است.
اتفاقا در اثنای کندن زمین ، اجسادی به دست آمد (بعضی گفته اند فقط جسد یک زن بوده) که معلوم شد مخفیانه و به تازگی دفن شد‌ه‌اند مسئولان ساختمان همه این اجساد را با بی اعتنایی به چاهی ریختند.
آیت الله طباطبایی کتبا به معتبرالدوله، وزیر خارجه و به مشیرالدوله، وزیر داخله، پیغام داد که اولا تصرف در زمین وقف و مسجد جایز نیست، ثانیا تصرف اجنبی در مدرسه و مسجد و قبرستان مسلمانان اهانتی است به عموم مسلمین بلکه به اسلام، ثالثا بنای این عمارت در نزدیکی مدرسه خازن الملک و امامزاده سیدولی مستلزم خطرهای بزرگ است چه بعد از این در این عمارت رعیت خارجه منزل می کند و به واسطه اعمال نامشروع و صدای سازهای آنان طلاب مدرسه و خدام به صدا درمی آیند و آن مستلزم نزاع خواهد بود، رابعا آنکه بنای این عمارت در این محل خلاف سیاست دولت است چه این بنا مشرف بر ابنیه و عمارات دولتی و نزدیک به ارگ است و فیه مالا یخفی علی احد.
جواب وزارت داخله و خارجه به یک مضمون چنین بود: ملکی رعیت خارجه خریده به تصدیق یک نفر از علمای بلاد، وزارت خارجه هم امضا نموده دیگر دولت حقی ندارد و کسی نمی تواند ممانعت کند.
این حادثه هم زمان با ماه رمضان بود. در آن روزها یکی از روحانیون به نام شیخ محمد واعظ، در مسجدی نزدیک محل ساختمان بانک سخنرانی می کرد.
او خطاب به مردم گفت که اکنون تنها کاری که می توان کرد، این است که سری به اموات بزنیم و فاتحه‌ای برای آنها بخوانیم. شیخ محمد به همراه مردم به قبرستان رفتند. مردم چون به محل ساختمان رسیدند به یکباره حمله بردند و در مدت یک یا دو ساعت بنای نیمه کاره بانک را خراب و ریشه‌کن کردند و جز توده‌ای آجر تیر و افزار ساختمانی چیزی به جای نگذاشتند.
بانک روس ناچار به دولت شکایت کرد و بیست هزار تومان ادعای خسارت کرد. در نتیجه مظفرالدین شاه فرمان داد خسارت بانک را بپردازند و به علما کاری نداشته باشند و این عمل شاه آتش و غوغا را فرو نشاند.
این را هم اضافه کنیم که این دو آخوندی که در بالا نام بردیم تازه از روحانیون مثلا طرفدار مشروطه بودند که اینقدر مرتجع و ابله بودند، شما خودتان حدس بزنید بقیه انها چقدر احمق تشریف داشتند.

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و هفتم






image
در کتاب "روابط سیاسی ایران و انگلیس جلد شش فصل هشتاد " به تفصیل درباره یکی از افراد کاردان و باکیاست دوران مشروطیت یعنی جناب میرزا علی اکبر خان امین السلطان مطالب جالبی نوشته شده که علاقه مندان را به خواندن آن کتاب دعوت می کنم.
و اما بطور خلاصه در این کتاب با ارائه اسناد و مدارک و نامه های سفیر و کنسول انگلیسی ها گفته شده که در فاصله زمانی قتل ناصرالدین شاه تا انقلاب مشروطه، مقطعی بوده که نفوذ انگلیسیها در ایران کمتر از سابق شده بود که دلیل مهم آن بخاطرکینه ای بود که امین السلطان از انگلیسیها پیدا کرده بود و بنابر این انگلیسی ها دریافته بودند که یگانه مانع و سد راه آنها در ایران همین شخص امین السلطان است و لذا برای برداشتن او از هیج اقدامی فروگذاری نکردند.

انگلیس ها برای عزل این صدراعظم کاردان، از روحانیون و علمای ایران و عتبات بهره بردند.
و اما چگونه؟
همانطور که گفتیم آخوندها برسر موضوعات کوچکی مثل تعارف کردن شراب به یک آخوند در تبریز و یا لو رفتن عکس بلژیکی های مامور در ایران که با عبا و عمامه عکس گرفته بودند، شهرها را به آشوب کشیدند و خواستار عزل امین السلطان شدند و در این کار هم موفق شدند.
برای کسانی که شناختی از امین السلطان ندارند باید عرض کنم که امین السلطان بمدت چهارده سال صدر اعظم ایران بوده (یعنی از اواخر دوران ناصرالدین شاه تا دوران وقوع انقلاب مشروطیت) و شخصی باهوش و فرنگ رفته و تحصیلکرده بوده که در دوران صدارتش کلا روابطش با آخوندها خوب نبود.
آخوندها به تحریک انگلیس ها بمنظور عزل امین السلطان ، ابتدا شهرها را به آشوب کشاندند که تعدادی از بی گناهان جان شان را از دست دادند و اموال عده ای غارت گردید.
نهایتا آخوندها برای زدن ضربه نهایی به حریف، از همان حربه همیشگی تکفیر استفاده کردند.
اما اکنون توجه شما را به متن نامه ای که علما علیه امین السلطان نوشتند و او را تکفیر کردند را عینا از روی کتاب تاریخ مشروطیت ایران صفحه ۳۴ جلب می کنم. البته با مختصر توضیحاتی درباره برخی واژه ها و حذف جملات زائد:
" بسمه تبارک و تعالی- بر قاطبه اهل اسلام سیما (=بویژه) ساکنین ایران مخفی نماند که تسلیط کفر و استیلا اجانب بر نفوس محترمه اسلامیه (= تسلط بیگانگان و کفار بر ناموس مسلمانان) و بخشیدن حریت فرقه ضاله بابیه (= دادن آزادی عمل به بابی ها) خذلهم الله اشاعه (= خدا نابودشان کند) و منکرات و اباحه بیع مسکرات در ایران (= آزادی فساد و فروش مشروبات) به حدی رسیده که جای توقف و مجال تامل باقی نمانده... و این نیز بر ما ثابت و محقق گردید که تمام این مفاسد مستند به شخص اول دولت ایران میرزا علی اکبر خان صدراعظم است.... لهذا بر حسب تکلیف شرعی و حفظ نوامیس اسلامی که بر افراد مسلمین فرض عین است به خباثت ذاتی و کفر باطنی و ارتداد ملی او حکم نمودیم تا قاطبه مسلمین و عامه مومنین بدانند از این به بعد مس با رطوبت میرزا علی اکبر خان جایز نیست (= تماس بدن او در حالی که مرطوب باشد جایز نیست)....
بتاریخ ۲۱ جمادی الثانی سنه ۱۳۲۱
الاحقر محمد الشریبانی (مهرو امضا)
الاحقر محمد کاظم الخراسانی (مهر و امضا)
الاحقر محمد حسن المماقانی (مهر و امضا)
الاحقر میرزا خلیل (مهر و امضا)

روایتی دیگر

می گویند، روزی مسیو پریم ،رییس مالیه ی تبریز همراه خانمش به هنگام بازگشت از قبرستان ِ ارامنه و گذر از محلّه ی “لیل آباد”،در مقابل ِ یکی از نانوایی ها جمعیّت ِ کثیری را که اکثراً فقیر بودند،ملاحظه می کند که پول در دست ،برای گرفتن ِ نان از سروکول ِ یک دیگر بالا می روند.انبوه جمعیّت ِ فقیر و فریاد ِ دردآور ِ آن ها برای به دست آوردن ِ نان باعث تأثّر ِ خانم پریممی شود.از مسیو پریم علت این ازدحام را جویا می شود.مسیو پریم پاسخ می دهد،بیش تر ِ مجتهدین ِ شهر ،از جمله صاحبان ِ دهات هستند و غلّه را به انباردارها داده اند که انبار کنند تا آن ها را ارزان نفروشند .در نتیجه،عمداً ایجاد قحطی مصنوعی کرده اند و نانوایی ها دچار این وضع رقّت بار شده اند.
خانم پریم با تأثر و گریه از شوهر ِ خود،ملتمسانه می خواهد که فوراً پیش ولیعهد برود و از او اجازه ی اداره ی قسمت ِنان و گوشت ِ شهر تبریز را برای مدت ده سال بگیرد،واگر ولیعهد قبول کند،من متعهد می شوم صدهزار تومان نزد دولت گرو بگذارم و نان را منی چهار عباسی و گوشت را منی شانزده عباسی به مردم بفروشم و هیچ گاه جلو نانوایی ها و قصابی ها حتا یک نفر هم به نوبت نایستد.
مسیو پریم از محمد علی میرزا ولیعهد در مقابل ِ مبلغ زیادی ،انحصار نان و گوشت را به دست می آورد و با روش ِ درست،اقدام به تحویل گندم و گوشت به نانوایی ها و قصابی ها می کند.بدین ترتیب ، چند روزی مردم با خیال آسوده گوشت و نان مورد نیاز خود را تهیه کردند.
در همین احوال،میرزا حسن مجتهد،از دیه داران ِ بزرگ،که گفته شده گندم را در انبارهای خود،انبار می کرد تا به پول کلانی برسد،انباردارها را با خود،همدست کرد و نقشه ای برای از بین بردن ِ مسیو پریم کشید.
روزی علما و طلاب را در مسجد شاهزاده گرد می آورد و در آن جا نخست ،میخانه ها و سپس مدرسه ها و مسیو پریم را عنوان می کند و می گوید:”مردم!کسی که در میخانه ها جوانان ِ ما را از راه به در می کند،و کسی که در مدرسه ،مذهب اسلام و شریعت را از بین می برد،مسیو پریم است.اوست که به آذوقه ی مردم دست درازی می کندو نان و گوشت را در انحصار درآورده و شاید امروز و فردا سایر چیزها را هم در انحصار خود،درآورد.تا کی مسلمانان باید له شوند و زیر فشار باشند و خارجی ها بالا بروند؟!”
مردم به محض شنیدن ِ این جملات ،فریاد ِ “وااسلاما!” ،”وامذهباسرداده،فریادکنان به میخانه ها و مدرسه ها هجوم می برند.نخستین مدرسه ای که در این ماجرا خراب و غارت شد،مدرسه ی “کمال” بود که مرحوم میرزا حسین کمال آن را چند ماه پیش افتتاح کرده بود.
بر گرفته از نام آوران آذربایجان
غلامرضا طباطبایی مجد،ص ۵۳۶

سابقه خیانت آخوندها به ایران و ایرانیان- بخش بیست و ششم






image
چند سال قبل از انقلاب مشروطه، دولت ایران برای اینکه وضع گمرکات کشور را سر و سامان دهد و بقول معروف آنرا به روز و مدرن کند، مدیریت گمرکات ایران را به سه نفر بلژیکی واگذار کرد.
(به نامهای مسیو نوز ، مسیو پریم و مسیو مرنارد‌)
اگرچه نفس این کار اشکالی نداشت اما بتدریج نارضایتی هایی را بوجود آورد. دلیل اول اینکه بلژیکی ها تعرفه های گمرکی را عادلانه وضع نمیکردند. دلیل دوم مخالفت آخوندها با آنها بود که همواره بهانه های زیادی برای دشمنی با کافران جنس داشتند.
زنده یاد احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطیت ایران صفحه ۳۰ می نویسد:

در تیرماه ۱۲۸۱خورشیدی، داستان شگفت آوری روی داد. یکی از ملایان مشهور تبریز به نام میرزا علی اکبر مجاهد از جلو میخانه ای عبور میکرد. ناگهان یکنفر مست از میخانه بیرون آمده و جام باده را جلو میرزا علی اکبر گرفته و به او تعارف میکند!
میرزا علی اکبر که مردی تند خو و زود خشمی بود سخت برآشفت و خشمناک به مسجد رفت و چگونگی ماجرا را باز گفت بطوریکه طلبه ها دست به شورش زدند و بعنوان آنکه به علما توهین شده به خانه مجتهد بزرگ شهر یعنی حاجی میرزا حسن مجتهد رفته و دسته جمعی به مسجد جامع شهر رفتند و تحصن کردند.
ضمنا بازاریان و کسبه هم که از تعرفه های گمرکی بلزیکی ها ناراحت بودند فرصت را غنیمت جسته آنها هم به جمع آخوندها و ملاها پیوستند.
چند روز بازار تبریز تعطیل شد و درخواست تحصن کننده ها این بود: باید مسیو پریم برود و میخانه ها و میهمانخانه ها و مدرسه ها هم تعطیل شوند!
(دشمنی آخوندها با مدرسه های رشدیه را قبلا در مطلبی جداگانه مرور کردیم. در مورد مخالفات آخوندها با میهمانخانه هم همین بس که صاحبان آنها عمدتا ارمنی ها بودند که در آنجا شراب هم فروخته میشد)
مسیو پریم مسئول گمرکخانه آذربایجان بود.
خلاصه اینکه شهر تبریز سراسر شورش و غوغا شد بطوریکه حاکم تبریز همه مطالبات تحصن کنندگان را پذیرفت و نوشت:
"... همین الساعه مسیو پریم را برکنار کرده، دستور دادم تمام میخانه ها و میهمانخانه ها و مدرسه ها را ببندند. پس شما هم متفرق شوید"
اما آخوندها بجای متفرق شدن، دستور حمله به میخانه ها و میهمانخانه ها و به آتش کشیدن مدرسه ها را دادند.آشوب و غوغای بزرگی در شهر تبریز برپا شد. این آشوب و غارت ده بیست روز ادامه یافت.
یکی از دبستان هایی که در این ماجرا تاراج شد و به آتش کشیده شد مدرسه کمال بود که صاحبش از ترس آخوندها به قفقاز و سپس مصرفرار کرد.
وقتی حوادث قبل از انقلاب مشروطه را مرور می کنیم می بینیم در هیچ مقطع تاریخی به اندازه آن دوران آخوندها شرارت نکردند. آنها از بی قانونی مملکت سو استفاده کرده، هر وقت که اراده میکردند بازار را به تعطیلی می کشاندند و شهر را به خاک و خون می کشیدند.
شبیه این ماجرا در تهران هم رخ داد. زمانی که عکسی از این دو بلژیکی کافر نجس یعنی مسیو نوز و مسیو پریم {تصویر فوق) بدست علما افتاد که این دو با لباس آخوندی نشسته بودند. همین بهانه ای شد برای ایجاد یک آتش افروزی دیگر.