چرا خوشحال نباشم؟

سال ۱۳۵۶ يعنی در دوران طوفانی و پرفراز و نشيب انقلاب يک سرگرد شهربانی رئيس کلانتری محله ما بود. اينقدر بی شرف و جلاد بود که انجام هر جنايتی را به او منتسب ميکردند. خيلی از جوانان محل که در جريان تظاهرات دستگير ميشدند از نحوه برخورد خشن و اهانت آميز رئيس کلانتری داستانها ميگفتند. بارها شنيده شد که دخترانی را که در جريان تظاهرات دستگير ميشدند شخصا مورد تجاوز قرار ميداد. افراد زيادی را در کوچه های خلوت شناسايی و به زمين ميزد و با شليک يک گلوله در مغزش به زندگی آنان پايان ميداد. آن موقع ما بچه بوديم. نميتوانستيم هضم کنيم که اين همه بدی و جنايت از سوی يکنفر اعمال شود و بدون عکس العمل باقی بماند. شايد آنروزها بزرگترين آرزوی ما بچه های محل، انتقام از اين جانی خون آشام بود.

درست بخاطر دارم يک شب از سبهای سرد پاييزی بود که چند تا از جوانهای شجاع محل اين سرگرد جلاد را به رگبار بستند و او را بسزای اعمال وحشيانه اش رساندند. صبح روز بعد وقتی اين خبر به گوش اهالی محل رسيد موج شادی و خوشحالی سراسر کوچه و خيابان را فرا گرفت. شايد يکی از روزهای خوب و فراموش نشدنی ام آنروز بود. سرگرد جلاد به درک واصل شد.

زمانی هم که قاضی نامقدس ترور شد ياد آن شادی و شعف در من زنده شد. اين قاضی خبيث تر و جلادتر از آن سرگرد شهربانی بود. چندبار او را در راهروهای مجتمع قضايی ارشاد ديده بودم و يکبار هم با فحش های رکيک که لايق خوش بود مرا از اتاقش بيرون انداخت. من به همراه خانواده يک زندانی به آنجا رفته بوديم تا با سپردن وثيقه (سند منزل قديمی ما) فرزند آن خانواده مظلوم را موقتا آزاد نمايند. شما فکر ميکنيد برای اين کار چند بار به آن ساختمان رفتيم؟؟ ده بار بيست بار؟ هربار که به دفترش مراجعه ميکرديم يک آدم اخمو بد اخلاق که دفتر دارش بود اجازه ملاقات نميداد. هميشه حاج آقا جلسه تشريف داشتند! کار ما هم اين بود که دست از پا درازتر بدون اينکه اعتراضی کنيم در راهرو ويا پله های دادگاه منتظر ميشديم تا کی حاج آقا دستشويی اش بگيرد يا بخواهد تجديد وضو کند و ما مثل گداهای دوره گرد بسمت او ميرفتيم و خواهش ميکرديم موافقت کند زندانی با قرار وثيقه آزاد شود.

اينقدر اين مرد خبيث و بد دهن بود که اگر بخاطر خانواده زجرکشيده آن زندانی نبود هيچگاه اين همه تحقير را تحمل نميکردم. هميشه جواب سربالا ميداد و خدا را بنده نبود.

آن روز که خبر ترور او را خواندم از ته دل خوشحال شدم. ياد چشمهای اشک آلود آن مادر دوستمان افتادم واقعا دستشان درد نکند هرکس اين کار را انجام داد.

خوشحالم از اينکه آه مظلوم کار خودش را ميکند. خوشحالم که دست بالای دست بسيار است. خوشحالم که عاقبت همه جلادها چيزی جز اين نيست.

0 Responses

ارسال یک نظر