‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی در کانادا. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی در کانادا. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷/۱۱/۲۸

عقل‌مان را توی فریزر نگذاریم:


امروز دوشنبه شانزدهم فوریه بمناسبت روز خانواده ٬ از سوی دولت استان انتاریو (کانادا) تعطیل اعلام شده و ما الان با خیال راحت زیر کرسی لم داده‌ایم و داریم وبلاگ‌نویسی میکنیم.
قصد ندارم در مورد فلسفه پیدایش این روز تعطیل چیزی بنویسم. همین قدر بدانید که این تعطیلی برای اولین سال به تقویم کانادایی‌های مقیم این استان اضافه شده و قبلا نبوده.

اصولا در کانادا ۹ روز تعطیلی رسمی وجود دارد که آنها را با تدبیر و دقت طوری انتخاب کرده‌اند که اولا به اقتصاد و انضباط کشور لطمه کمتری بخورد و ثانیا مردم از این تعطیلات بهترین استفاده را بکنند.
مثلا همین روز خانواده را در نظر بگبرید. همیشه این تعطیلی مصادف میشود با سومین دوشنبه ماه فوریه. حالا این چه فایده‌ای دارد؟ فایده‌اش این است که با احتساب روزهای تعطیل شنبه و یکشنبه٬ شما عملا سه روز پشت سرهم تعطیلی دارید و می‌توانید از آنها بهتر استفاده کنید.
نکته بعدی اینکه همین ۹ روز تعطیلی رسمی را طوری با دقت تنظیم کرده‌اند که توی فصل تابستان که مردم احتیاج بیشتری به تعطیلات دارند٬ تقریبا هر ماه چنین تعطیلاتی وجود داشته باشد.
منظورم این است که اینها هیچ وقت اختیار تعطیلی خودشان را محول نکرده‌اند به اتفاقات تاریخی و یا مناسبت‌های مذهبی و تصمیمات گذشتگان. خودشان با عقل و تدبیر روزهای تعطیل را مشخص میکنند که حتما بیفتد در روز دوشنبه.
برخلاف وضعیت ما در ایران که اصلا اختیار تعطیلات دست خودمان نیست. هزار سال پیش یکی از امامان مثلا به رحمت ایزدی رفته حالا ملت ما باید آن روز را پاس بدارند. بدبختی این است که اتفاقات مذهبی بر اساس تقویم قمری بوده و زندگی کاری مردم بر اساس تقویم شمسی. نتیجه این‌که عقل و تدبیر هرگز نمیتواند به تعطیلات سنتی ما نظمی دهد. یکسال عاشورا می‌افتد روز جمعه. یکسال می‌افتد روز چهار شنبه. یکسال می‌افتد وسط تابستان. یکسال زرتی می‌افتد روز عید نوروز که مردم میخواهند بزنند و برقصند. بقیه مناسبتها هم همینطور است. کاملا بی حساب و کتاب. مثل اینکه ملت محکومند به جبر تاریخ. از خودشان هیچگونه اختیاری ندارند.
آقاجان! تعطیلی متعلق است به زندگان و آنها باید تصمیم بگیرند که چه روزی را کار کنند و چه روزی را تعطیل نه کسانی‌ که توی دوره و زمانی کاملا متفاوت با نیازهای زندگی ما زیسته‌اند.
لب کلام این است که خدا عقل را آفرید برای اینکه ازش استفاده کنیم نه اینکه آنرا آکبند بکذاریم توی فریزر که مبادا فاسد شود.

۱۳۸۷/۰۸/۲۵

ادامه بحث شیرین خرید خانه در کانادا:

فرق یک جامعه پیشرفته با یک جامعه آفت زده در استفاده یا عدم استفاده از عقل و فکر است.
مثلا همین مسئله کوچک را نگاه کنید. نحوه انجام یک معامله ملکی در ایران را با کانادا مقایسه کنید. در ایران هیچ چیز سر جای خودش نیست. نه مشاور املاکش٬ سواد مشاوره دادن دارد و نه نظام اداری مناسبی برای این نقل و انتقال وجود دارد. همه چیز برمبنای حدس و گمان٬ حرافی و قسم حضرت عباس خوردن و چانه زنی‌های بی‌پایان٬ تقلب و آرسن لوپن بازی و دادن حق حساب به این و آن میچرخد.
در ایران ٬ همواره خریدار و فروشنده بشدت دلهره آنرا دارند که سرشان کلاه نرود٬ پولشان را نخورند٬ سند مالکیت مشکلی نداشته باشد و مواردی نظیر آن.

در کانادا٬ از صدسال پیش٬ این لامصب‌ها آمده‌اند و بجای توسل به توانایی‌های فردی٬ یک سیستم مدون و کاملا واضح و روان را برای انجام معاملات ملکی طراحی کرده‌اند و بمرور آنرا ترمیم و تکمیل کرده‌اند بطوریکه دیگر شما به هنگام خرید یا فروش خانه‌تان دلهره و نگرانی ندارید. همه چیز در جای خودش قرار دارد و هرکس وظیفه خودش را انجام میدهد.

من خودم وقتی برای اولین بار دراینجا خانه خریدم٬ از این همه تدبیر در طراحی چنین سیستم منطقی تعجب کردم.
در اینجا اولا مشاورین املاک مجبورند برای وارد شدن به این شغل درسهایی را بخوانند و پس از احاطه به مقررات و قوانین مربوطه٬ لایسنس این کار را بگیرند. اینطوری نیست که هرکس یک مغازه‌ای توی محله‌شان باز کند و اسمش را بگذارد « بنگاه معاملاتی صداقت» ولی آنچیز که اصلا ندارد صداقت و علم و اطلاع از مقررات و نحوه برخورد با مشتری و ادب باشد.
البته در اینجا بنگاهی‌های املاک٬ اکثرا نیازی به مغازه و دفتر و دستکی ندارند و معمولا با یک وب سایت و یک خط تلفن و یک عکس شش در چهار کارشان راه می‌افتد.
توی جامعه ایرانی مقیم تورنتو٬ ماشالله ماشالله٬ بزنم به تخته٬ تعداد خانم‌های ایرانی که مشاور املاک هستند سربه فلک میزند و روز به روز در حال افزایش است.
این خانم‌های عزیز٬ هم به امور خانه و بچه‌داری و روزمره خودشان میرسند و هم دست به معاملات بزرگ میزنند.
مثلا در نظر بگیرید یک خانم در حالی که مشغول عوض کردن پوشک بچه و یا پاک کردن سبزی در آشپزخانه است٬ همزمان دارد برای شما خانه مناسبی را در اینترنت جستجو میکند. این کارها هیچ منافاتی با هم ندارد و هیج عیبی هم ندارد.
من برای خرید خانه ابتدا توی روزنامه‌های ایرانی گشتم و به شماره تلفن یکی از این خانم‌ها زنگ زدم. این خانم پشت تلفن اینقدر با ناز و ادا صحبت کرد که من مجبور شدم به حمام بروم و سپس سر و وضع خودم را مرتب کردم و تصمیم گرفتم بخاطر دل این خانم هم که شده حتما یک خانه ای بخرم.
خوشبختانه در اینجا٬ خریدار هیچ گونه کمیسیونی به مشاورین املاک نمی‌پردازد بلکه این فروشنده است که باید دستمزد یا کمیسیون مشاور املاک را بدهد که ما فعلا کاری با این حرفها نداریم.
باز فرق دیگر یک جامعه توسعه یافته با یک جامعه عقب نگه داشته شده دارد در نحوه برخورد با اینترنت است.
در ایران اینترنت بلای جان حکومت است و تلقی زمامداران از اینترنت٬ دسترسی به سایتهای مستهجن است که غربیها برای تهاجم فرهنگی علیه مسلمانان آنرا درست کرده‌اند.
اما در کانادا٬ اینترنت جزو ابزارهای حیاتی زندگی مردم شده. تمام اطلاعات املاک و مستغلاتی که آماده فروش هستند در یک سایت اینترنتی قرار داده شده. همه اطلاعات و حتی تاریخ و قیمت آن در سالهای قبل نیز قابل دسترسی است.
برای خرید خانه٬ مشاورین املاک همه این اطلاعات را برای شما استخراج میکنند. حتی قیمت خانه‌های مشابه در همان حوالی را هم برای شما در‌می‌آورند.
شما در اینجا٬ معمولا فروشنده را نمی بینید یعنی اگر هم ببینید حق ندارید با او سر قیمت و اینجور چیزها بحث کنید و خاطرات سربازی خودتان را برایش تعریف کنید.
در اینجا فروشنده قیمت مورد نظر خودش را از طریق مشاور ملکی خودش توی سایت میگذارد. شما بعد از بازدید ملک به همراه مشاور خودتان٬ قیمت مورد نظر خودتان را کتبا برای مشاور او میفرستید. اگر فروشنده با قیمت پیشنهادی شما موافق بود٬ پای انرا امضا میکند و اگر نبود که هیچ.
نه بحثی هست نه جدلی. نه دیگر صحبتهایی که تو روز اول بمن اینجوری گفته بودی. و یا نه اصلا من چنین حرفی نزده بودم و ... نیست.
همین که قرارداد امضا شد٬ بقیه کارها توسط دوتا وکیل دادگستری انجام میشود. آنها هستند که صحت و سقم مدارک و سند مالکیت و جواز شهرداری و غیره را بررسی میکنند. حتی خودشان کلیه بدهی به شهرداری و دارایی و غیره را از سوی شما میدهند. همه نقل و انقال پولها و حتی کسر کمیسیون و پرداخت آن به مشاورین املاک توسط آن دو وکیل صورت میگیرد. فقط به خریدار میگویند مثلا در فلان روز برود دفتر وکیل٬ مدارکی را امضا کند و کلیدش را بگیرد. به فروشنده هم میگویند در فلان تاریخ برود مدارکی را امضا کند و پولش را بگیرد. به همین سادگی و روشنی.
نه قسم حضرت عباس خوردن لازم است و نه خون و خونریزی و کلانتری رفتن.

امیدوارم روزی مملکت ما هم به جایی برسد که این مسائل ساده و در عین حال ضروری زندگی مردم درست شود.

۱۳۸۷/۰۷/۲۳

انتخابات در کانادا

خدا پدر ادیسون را بیامرزد که دمکراسی را اختراع کرد. واقعا دمکراسی خیلی چیز خوبیه اگر بدرستی اجرا شود. یکی از مواهب دمکراسی٬ ساده بودن انتقال قدرت است. یعنی هروقت که یک حزب یا گروه سیاسی عملکرد خوب و قابل قبولی نداشته باشد با یک رای گیری بدون تقلب و یا کم تقلب٬ میتوان قدرت را به گروه رقیب منتقل کرد.
بر خلاف ایران که مردم با هزار خواهش و التماس تلاش میکنند آخوندها قدرت را به دیگران منقل کنند و البته آنها هم سفت چسبیده‌اند به چیز قدرت و حاضر نیستند به زبان خوش آنرا ول کنند. هزار تا انتخابات هم که برگزار شود باز آنها بر مسند قدرت نشسته‌اند و فقط چهره‌ها عوض میشود نه سیاست و برنامه و فکر و نحوه مدیریت.

امروز در سراسر کانادا آخرین روز انتخابات بود. ما هم رفتیم و رای دادیم تا مشت محکمی به دهان یاوه‌گویان شرق و غرب زده باشیم.
حالا قرار است تا چند ساعت دیگر نتیجه رای گیری اعلام شود.
البته خوشبختانه یا بدبختانه کانادا فاقد شورای نگهبان است و لذا تکلیف مردم و رای ها مشخص است . در اینجا صندوق‌ها را باطل نمیکنند تا نامزدهای مورد نظر به پیروزی برسند. سیستم برگزاری انتخابات طوری است که حتی اگر کسی مثل کروبی هم چرت بزند و حتی خوابش ببرد در تعداد آرای او دخل و تصرفی نمیکنند.
خوشبختانه ارتش و سپاه و بسیج کانادایی‌ها در سیاست دخالت نمیکنند و شناسنامه جعلی چاپ نمیکنند.

انتخابات در یک فضای بدون در میان کشیدن پای خدا و پیغمبر و امام زمان و روح شهیدان و غیره برگزار میشود که همین بزرگترین موهبت است.
بهر حال منتظر می‌مانیم ببینیم چه حزبی قدرت را تصاحب میکند. بهرحال هر خری هم که برنده شود دوران زمامداریش موقت است و اینطور نیست که تا ظهور امام زمان قدرت را در اختیار بگیرد. دمکراسی همینش خوب است بقیه چیزهایش قرتی بازی است.

۱۳۸۷/۰۳/۱۱

دفاعیه تاریخی اینجانب در بیدادگاه رژیم کانادا:

تا اینجا گفته بودم که چند ماه پیش جریمه شدم ولی بجای پرداخت برگه جریمه٬ موضوع را به طرح در دادگاه محول کردم.
بالاخره بعد از گذشت چند ماه٬ نامه‌ای بدستم رسید که در فلان تاریخ و فلان ساعت باید در دادگاه حاضر شوی.
با دیدن این برگه٬ یاد احضاریه‌های دادسرای انقلاب افتادم که هربار این برگه‌ها بدستم میرسید تنم میلرزید و حالم گرفته میشد و غبار غم بر چهره‌مان می‌نشست و اضطراب و دلهره هر لحظه افزایش می‌یافت.
صحنه‌های ازدحام مردم در جلوی ساختمان دادسرا٬ همهمه مردم در راهروها و پله‌های آنجا٬ عبور مامورانی که متهم را دستبند زده و از بازداشتگاه به دادگاه می‌آوردند٬ صدای هق هق زنان و دعای مادران در پشت دربهای دادگاه و قیافه عبوس قاضی و برخورد بی ادبانه و تحکم آمیز کارمندان اداری و .... در ذهن من تداعی شد.

ابتدا جا زدم و ترسیدم. با خودم گفتم عجب غلطی کردم که برگه جریمه را داوطلبانه پرداخت نکردم. ببین الکی الکی خودت را چجوری توی هچل انداختی؟
اگر فردا رفتی دادگاه و آنجا محکوم شدی دستبند بهت میزنند و یکراست میفرستند زندان گوانتانامو. خب آنجا هم که معلومه چه وضعیه. برادران سپاه پوست امریکایی هرروز سه وعده یعنی قبل از ناشتا٬ بعد از ناهار٬ و موقع خواب ترتیب آدم را میدهند.
آخه این هم کار بود تو کردی؟

غرق در فکر شدم. با خود گفتم حالا اتفاقی است که افتاده و راهی است که برگشت ندارد پس باید مقاوم بود و با قدرت جلو رفت.
یاد دفاعیه خسرو گلسرخی در بیدادگاه رژیم شاه افتادم که چگونه مقاوم و استوار در برابر دادگاه ایستاد و گفت: من برای خودم دفاعی ندارم. دفاع من از خلق ستمدیده کشورم است. دفاع من از همه کارگران و زحمتکشان این مرز و بوم است و...
صدای آکنده از شهامت و شجاعت و استواری آن زنده یاد در دلم طنین افکن شد و باعث شد بخود آیم و ترس را کنار بگذارم و شجاع باشم.
شب قبل از دادگاه اصلا خوابم نبرد. دايم بفکر تنظیم جملات کوبنده و انقلابی بودم که قرار بود در دادگاه عنوان کنم. آماده بودم دوباره در مقابل دوربین‌های رسانه‌های داخلی و خارجی بزرگترین حماسه تاریخی را تکرار کنم.
آری٬ مرگ سرخ بهتر از زندگی رنگین است!

صبح روز بعد خودم را مرتب کردم و وضیتنامه‌ای نوشتم و از خانه بیرون زدم.
وقتی وارد ساختمان دادگاه شدم٬ از خلوتی آنجا جاخوردم. نه ازدحامی بود٬ نه دستبندی٬ نه عبور متهمی٬ نه چهره مضطرب و نگرانی٬ نه عریضه نویس و کارچاق کنی٬ و...
کلا ده الی پانزده نفر بودیم. در چهره هیچکس نگرانی وجود نداشت. هیچکس برای رفتن به داخل اتاق دادگاه عجله نداشت. راس ساعت مقرر یک خانم تپل سیاه پوست با لبخند درب آنجا را باز کرد و همه با نظم و آرامش وارد شده و بر روی نیمکتهای چوبی نشستند. مثل همان صحنه‌هایی که در فیلم‌های سینمایی می‌بینید.
همان خانمه با صبر و حوصله اسم تک تک افراد را چک کرد و همه ما ساکت و آرام بر روی نیمکت‌های چوبی نشسته بودیم.
یک خانم دیگری هم با لباس مخصوص قضاوت نشسته بود که ظاهرا کمک راننده قاضی بود و اوراق و اسناد را جابجا میکرد.
دو سه دقیقه بعد همه به احترام ورود قاضی از یک درب مخصوص بلند شدیم. دیدم یک خانم خوشگل در حالی که لباس مخصوص قضاوت را به تن داشت لبخند زنان وارد شد و از همه تشکر کرد.
با دیدن این صحنه٬ مبارزه و شهامت و پایمردی و خلق زحمتکش و گلسرخی و دفاعیه و... همه برای یک لحظه به فراموشی سپرده شد و قند توی دل ما آب شد. آخه نمیدونید لامصب چه جیگری بود.

قاضی دادگاه جلسه را رسما آغاز کرد. آن خانم تپله از جا برخاست و از روی لیست بعنوان اولین نام- اسم مرا خواند و به انگلیسی یک چیزایی بلغور کرد که من نفهمیدم چی گفت ولی ظاهرا سفارش ما را به خانم قاضی کرده بود.
ما از جا برخاستیم و به جایگاه مخصوص رفتیم. جلوی قاضی و دستیارش میکرون نصب شده بود. یک میکروفن هم برای متهم گذاشته بودند.
وقتی که در جایگاه قرار گرفتم٬ قاضی با ملایمت از من خواست خودم را معرفی کنم. من هم که حسابی جو گیر شده بودم٬ ابتدا میکروفن را تنظیم کردم و با نوک انگشت دو سه بار روی میکروفن زدم که ببینم کار میکند یا نه. فقط یک دو سه امتحان میکنیم را نگفتم.
همین که اسمم را گفتم٬ قاضی قانع شد و گفت موضوع شما منتفی است. بفرمایید بروید!
اما من که قبول نمیکردم. میخواستم تاریخ را دوباره تکرار کنم و شهامت و شجاعت و پایمردی که در رگ و خون ما جاری است را به جهانیان ثابت کنم حتی به قیمت جانم که شده .
...ولی حیف که نشد.

( بعدا فهمیدم توی دادگاه‌های کانادا٬ هرگاه افسری که شما را جریمه کرده در دادگاه حاضر نشود موضوع به نفع شما مختومه میشود.)


۱۳۸۷/۰۳/۰۹

ماجرای جریمه شدن ما:

یکی از تفریحات سالم در کانادا جریمه شدن است. خیلی کیف میده وقتی که شما ماشینت را کنار خیابان پارک کرده‌اید وزمانیکه برمیگردید ببینید یک برگه زرد رنگ زده‌اند روی شیشه ماشین شما.
تقریبا هفت هشت ماه پیش بود که برای انجام کاری به مرکز شهر رفته بودم و هرچه گشتم جای خالی برای پارک کردن پیدا نکردم. توی همین گیر و دار بودم که دیدم دویست سیصد متر جلوتر٬ یک ماشینی از جایی که پارک کرده بود بیرون آمد و رفت.
من هم معطل نکردم٬ بسرعت جلو رفتم و قبل از اینکه کسی بخواهد در آنجا پارک کند٬ ماشینم را پارک کردم و دربها را بستم و سراغ کارم رفتم.
وقتی برگشتم دیدم ای داد بی داد٬ یک برگه جریمه خوشگل روی ماشین من چسبانده‌اند. به بقیه ماشین‌های پارک شده نگاهی انداختم دیدم آنها را جریمه نکرده‌اند و فقط لطف دولت کانادا شامل حال ما شده. خیلی تعجب کرده بودم که چرا توی این همه ماشین زرتی آمده‌اند و فقط به ماشین ما برگه جریمه چسبانده‌اند؟
با خودم گفتم لابد یا توطئه استکبار جهانی است یا آن مامور پلیس از عوامل خودفروخته صهیونیسم بین الملل بوده که خواسته حال ما را بگیرد یا هم عربهای حوزه خلیج فارس از لج شان به اون مامورپلیس پول داده اند تا ما را حرص بدهند.
توی همین حدس و گمان‌ها بودم که یهو دیدم ای دل غافل٬ من جلوی شیر آتش نشانی پارک کرده‌ بودم و بدلیل عجله‌ای که هنگام پارک کردن داشتم اصلا آنرا ندیده بودم.
ظاهرا آن ماشین قبلی هم همین اشتباه را کرده بوده ولی قبل از اینکه دربهای ماشین را ببندد متوجه شده و آنجا را ترک میکرده که ما زرنگی کردیم و زرتی زدیم جای او.

خلاصه با دلی آرام و قلبی مطمئن برگه جریمه را برداشتم و تصمیم گرفتم آنرا پرداخت نکنم و آنرا به دادگاه محول نمایم.
ماجرای دادگاه را بعدا برایتان می‌نویسم.

۱۳۸۷/۰۲/۰۱

مالیات دادنی است یا گرفتنی؟

یکی دیگر از تفریحات سالم در کانادا پرکردن فرم‌های مالیاتی است که هرساله در ماه آوریل بر هر زن و مرد ساکن کانادا بشرط اینکه به حد بلوغ شرعی رسیده باشد و موهای شرمگاهی آنها روییده باشد واجب میشود.
در این ایام پربرکت٬ مالیات‌گزار مکلف است میزان درآمد و هزینه‌های سال گذشته خود را به دولت اعلام نمایند.
کسانی‌که استطاعت پرکردن فرمهای مالیاتی را ندارند یعنی از دانش حسابداری هیچی حالی‌شون نیست میتوانند یک حسابدار خبره اجیر کنند تا او٬ به نیابت از آنان به این امر خیر و خداپسندانه اقدام نماید.
واما اشاره به یک نکته مهم ضروری است و آن اینکه مبادا خیال کنید سیستم مالیاتی کانادا هم شبیه دستگاه عریض و طویل مالیاتی جمهوری اسلامی است. اینجا همه‌ چیز بر مبنای عدالت است و مقررات.
اینکه بروید و مثلا دَمِ آبدارچی اداره مالیاتی را ببینید و یا اینکه از پیشنماز مسجد محل‌تان یک توصیه نامه‌ای برای ممیز حوزه مالیاتی ببرید تا میزان بدهی شما به دولت نصف شود٬ مال ایران است نه اینجا.
هیچوقت در اینجا سعی نکنید اسم و آدرس کارمندان اداره مالیاتی را پیدا کنید تا برای آنها یک دبه ماست یا عسل بفرستید. والله بالله این کارها هیچ فایده‌ای نداره.
خوبی این سیستم همان است که شما اصلا با هیچ کارمند و آبدارچی و معاون و رئیسی مواجه نمی‌شوی. کارهای شما بصورت آنلاین انجام میشود و اگر دیگه خیلی دهاتی باشید بصورت پست سفارشی.
نکته بعدی که یک مالیات‌گزار کانادایی باید بداند آن است که در گزارش مالیاتی شما نیازی به دروغ گفتن و اطلاعات غلط به دولت ندارید. به چهار دلیل:

اول اینکه دولت به کمک امدادهای غیبی از همه فعالیتهای اقتصادی شما که بصورت رسمی و قانونی صورت بگیرد بطور اتوماتیک مطلع میشود. یعنی سیستم را طوری درست کرده‌اند که هیچ فعالیت درآمدزایی که بصورت رسمی و قانونی انجام میشود مخفی نماند. بنابر این دروغ گفتن در اینجا سنگ روی یخ شدن است.

دوم اینکه اصولا داشتن یک ترازنامه مالیاتی خوب٬ یک سند اعتباری است برای شما. فرض کنید میخواهید دعوتنامه ای برای اقوام تان بفرستید و یا فرض کنید میخواهید خانه‌ای بخرید و یا برای توسعه کسب و کارتان مجبور به گرفتن وام بانکی می شوید٬ اولین مدرکی که از شما میخواهند این است که برگه مالیاتی سال قبل خود را به آنها نشان دهید. بنابر این کسی که مالیات میدهد اعتبار هم میگیرد. (توی ایران که بودیم٬ کارمند بیچاره مالیات میداد٬ اعتبارش را آقازاده‌ها و اصحاب ریش و چفیه میگرفتند)

سوم اینکه اصلا چرا دروغ بگوییم؟ مگر خریم؟ بسیاری از مردم کانادا که درآمد سالیانه‌شان کمتر از یک حد معینی است٬ هرساله با پرکردن فرم‌های مالیاتی نه تنها از دادن مالیات معاف میشوند بلکه مبلغی را نیز بلافاصله دریافت میکنند. من خودم دو سه سال اول زندگی در اینجا مالیات ندادم بلکه مالیات گرفتم. اگر شما مثلا یکسال درآمد زیادی داشته باشید مالیات میدهید و اگر یکسال درآمد نداشته باشید و یا ضرر کنید٬ مالیات دریافت میکنید. به همین سادگی و روشنی.

چهارم اینکه.... یادم رفت. اصلا دلیل چهارم نمیخواد. شما همان سه تا را یاد بگیرید بسه.


۱۳۸۶/۱۲/۰۷

مقررات اولیه زندگی در کانادا:

از روزی که آن دانشجوی هموطن در داخل آسانسور ممه‌های یک خانم را بوسید٬ من توی این فکر هستم که اگر مقررات و ضوابط اجتماعی در کانادا را برای آن بیچاره توضیح میدادند و تفاوتهای رفتارهای فردی و جمعی اینجا را در مقایسه با ایران٬ برایش گوشزد میکردند٬ هیچوقت دچار آن لغزش و خطا نمیشد. از این رو٬ در نظر دارم هر از گاهی بعضی از نکات اولیه را برای هموطنان تازه وارد و همچنین آنهایی که در آینده قصد دارند به اینجا مهاجرت کنند شرح دهم.

۱-اولین چیزی که شما باید رعایت کنید این است که در کانادا٬ خانمها «نورچشمی» هستند. نه حق دارید آنها را کتک بزنید٬ نه حق دارید اذیتشان کنید٬ نه حق دارید بدون رضایت آنها٬ آنها را ببوسید یا کار دیگری کنید. همه آن کارهایی که توی خیابانهای تهران با خانم‌های بیچاره میکردید را کلا فراموش کنید. در اینجا٬ اعمالی همچون انگشت رساندن٬ مالیدن و مالااندن٬ تنه‌زدن٬ متلک گفتن و بلند کردن قدغن بوده و جرم سنگینی محسوب میشوند.
هیچگاه با دیدن یک خانم خوشگل٬ احساساتی نشوید وکنترل خودتان را از دست ندهید. اینجا مثل ایران نیست که از اون طرف خیابون داد می‌زدید: بپا خوشگله٬ نخوری زمین! جیگرتو بخورم بفرما خدمتتون باشیم.

۲- اگر توی یک فروشگاه یا توی خیابان٬ یک بچه تپل مپل بامزه‌ای را دیدید٬ هیچوقت مثل توی ایران نروید زرتی لپش را بکشید یا ماچش کنید و بگویید ماشالله!.
این خارجی ها ندید بدید هستند و زود زنگ میزنند پلیس که یکنفر به بچه آنها تعرض کرده.
پس با بچه‌ها هم کاری نداشته باشید.

۳- هیچوقت حیوانات را نزنید. اینجا حیوان آزاری جرم است. مبادا مثل توی ایران هر وقت که سگی را دیدید بگویید چخه! و سنگ و کلوخ بطرف آن پرت کنید.
ضمنا هر وقت که آبگوشت خوردید هیچگاه استخوانها را جلوی سگهای خارجی‌ها پرت نکنید.

۴- و اما میرسیم به مردها.
در رابطه با مردها هیچ جرمی متوجه شما نیست. میتوانید لپ‌شان را بکشید ولی اسراف نکنید.

۵- در ایران حرف مفت زدن مالیات نداشت ولی متاسفانه در اینجا گاهی الکی حرف زدن و مخصوصا توصیه و سفارش غلط به دیگران کردن میتواند عواقب خیلی بدی را برای شما ایجاد کند. مواظب حرف زدن خودتان باشید.
مخصوصا اگر شما در رشته و یا حرفه‌ای هستید که دیگران میتوانند برروی حرف شما حساب کنند.
این مورد را مفصلا خواهم نوشت. فقط بدانید که اینجا الکی حرف زدن هزینه دارد. سنجیده حرف بزنید تا دیگران علیه شما ادعایی نکنند.

۱۳۸۶/۰۹/۲۶

خدا٬ شانس بده:

خدا٬ شانس بده:

واقعا بعضی از مردم چقدر خوش‌شانس‌ هستند. کبوتر خوشبختی صاف میاد مینشینه روی شانه آنها. برعکس٬ بعضی از افراد هم خیلی بدشانس هستند و کبوتر خوشبختی صاف فضولات میریزه روی سرآنها.

چند سال پیش که تازه آمده بودم کانادا با یک جوان آس و پاس ایرانی بصورت اتفاقی آشنا شدم که کنار خیابان هات داگ میفروخت. میگفت ساعتی شش دلار میگیره. خیلی دلم برایش سوخت. شماره‌اش را گرفتم که اگر کار مناسبی برایش پیدا کردم خبرش کنم. آدم زحمتکش و ساده‌ای بنظر میرسید.
گذشت و گذشت و هیچ ارتباطی بین ما نبود تا اینکه امروز سر چهار راه موقعی که منتظر سبز شدن چراغ بودم دیدم راننده یک ماشین هومر برایم دست تکان میدهد. هرچه دقت کردم راننده را نشناختم. مرا به اسم صدا کرد. جلو رفتم ولی قیافه‌اش آشنا نبود. تعجب کرده بودم. فکر میکردم اشتباهی گرفته. وقتی خودش را معرفی کرد و گفت همون جوان آس و پاس هات داگ فروش است از تعجب خشکم زد. چه شیک شده بود. باورم نمیشد اینهمه تغییر.
باهم رفتیم قهوه‌ای خوردیم و از او پرسیدم: لاتاری٬ چیزی برنده شدی؟
کلی خندید و جریان پولدار شدنش را تعریف کرد.
ظاهرا یکروز صبح خیلی زود این بدبخت بینوا برای انجام یک کار بانکی وارد محلی میشود که یکی از آن دستگاههای بقول خودمان «عابر بانک» نصب شده بوده و همینکه کارت بانکی اش را وارد دستگاه میکند یک جوان سیاه پوست لوله اسلحه کمری‌اش را پشت سرش میگذارد و میخواهد مبلغی را از حساب بانکی بیرون کشیده و به او بدهد. این بیچاره فلک زده هم هرچه قسم میخورد که حساب بانکی اش خالی خالی است و فقط میخواسته موجودی اندکش را چک کند٬ مورد قبول جوان سیاه‌پوست نمیشود. در همین موقع یکنفر دیگر وارد آنجا میشود که قبل از اینکه موفق به فرار شود٬ جوان سیاه‌ پوست سعی میکند او را هم گیر بیاورد و حسابش را خالی کند. ظاهرا بین آن دو درگیری و کشمکش میشود و جوان سیاه پوست هول میشود و شروع به شلیک کردن میکند و بلافاصله پا به فرار میگذارد. هیجکدام از گلوله ها مستقیما به کسی اصابت نکرد مگر یکی از آنها که در اثر کمانه کردن به دیوار سنگی آنجا صاف میخورد به کپل این دوست ایرانی ما.
خلاصه بیچاره را با آمبولانس به بیمارستان میبرند و در آنجا بستری میکنند. فردای آنروز رئیس بانک مربوطه به عیادتش می‌آید و یک چک یک میلیون دلاری به او میدهد و از او میخواهد موضوع را پیگیری نکند و لطمه‌ای به اعتبار آن بانک نزند.

حالا متوجه شدید وقتی میگم خدا شانس بده٬ یعنی چی؟
ما حتی از مغزمان هم نمیتوانیم پول دربیاوریم درحالیکه کپل و باسن بعضی‌ها برایشان پول می‌آورد. خدا٬ شانس بدهد.
حالا از فردا نروید جلو بانکها خم شوید به امید اینکه گلوله‌ای به ماتحت‌تان بخورد و پولدار شوید!

۱۳۸۶/۰۸/۰۷

اینترنتِ وایرلس٬ حق مسلم ماست:

اینترنتِ وایرلس٬ حق مسلم ماست:

چند روز پیش از طرف شرکتی که سرویس اینترنت میدهد یک بسته پستی برایم رسید. وقتی آنرا باز کردم دیدم یک مودم و روتور وایرلس است که بصورت مجانی برایم فرستاده بودند. توی نامه همراه آن بسته نوشته بود این حق شما مشتری ارزشمند و باحال است که این هدیه ما را قبول کنید و از تسهیلات اینترنت وایرلس لذت ببرید و مودم قدیمی را برایمان پست کنید.
با خودم گفتم جای مردم بیچاره ما خالی. اونجا حق مسلم‌شان بمب اتم است و اینجا حق مسلم اینها٬ استفاده از اینترنت پر سرعت وایرلس.
وقتی یک مشت بیسواد حاکم شوند٬ حق مسلم مردم میشود سنگ اورانیوم و کیک زرد.

یادم می‌آید زمانی که هنوز در ایران بودم٬ از اینترنت فقط بعنوان یک ابزار فانتزی که بیشتر بدرد چت کردن و دوست یابی میخورداستفاده میشد و در نتیجه ما هم با همین ذهنیت وارد کانادا شدیم.
وقتی به اینجا آمدیم هنوز اهمیت اینترنت در زندگی روزمره مردم را نمی فهمیدیم. در همان روزها٬ به هر اداره و سازمانی مراجعه میکردیم و مثلا سوالی میکردیم فورا یک آدرس وبسایت اینترنی را معرفی میکردند و خودشان را خلاص میکردند. ما که هنوز به این قرتی بازیها عادت نکرده بودیم خیلی کلافه می‌شدیم و خیال میکردیم این هم یک‌جور سرکار گذاشتن آدمهاست.
کم کم دیدیم نخیر! اینجوری نمیشه! بدون اینترنت نمیتوان نفس کشید. سیستم زندگی در کانادا طوری است که اینترنت از نان شب هم واجب‌تر است.

در اینجا چند تا شرکت بزرگ خصوصی هستند که به خلق الله سرویس اینترنت ارائه میدهند. برخلاف تصوری که از وضعیت اینترنت در ایران داشتیم٬ در اینجا از نظر زمانی محدودیتی برای اتصال و استفاده از اینترنت برای کاربر وجود ندارد. مثل لوله کشی آب آشامیدنی است. هر وقت شیر آب را باز کنی آب هست.


حدود هفتاد در صد جمعیت کانادا از اینترنت بصورت مستمر استفاده میکنند. فکر نکنید اینها از صبح تا شب فقط با یکدیگر چت میکنند و دنبال سایتهای مستهجن میگردند.
متداولترین استفاده آنها٬ ارتباط از طریق ایمیل٬ بررسی وضعیت آب و هوا و جاده‌ها٬ تهیه بلیط‌های مسافرتی٬ اخبار٬ کارهای بانکی٬ پرداخت قبوض٬ خرید و فروش٬ تحصیل٬ دانلود موزیک و ... است.


منبع: سایت آمار کانادا

۱۳۸۶/۰۵/۰۹

دردسرهای زندگی در کانادا:

دردسرهای زندگی در کانادا:

تا همین چند دقیقه پیش داشتم تلفنی حرف میزدم. نزدیک یکساعت و نیم شاید هم بیشتر٬ طول کشید.
سرم داره گیج میره. مخ‌ام داره سوت میکشه. کتف راستم از خستگی داره می‌افته. از بس این گوشی تلفن را چسباندم به پرده گوشم که نقش سوراخ سوراخ‌های گوشی تلفن افتاده روی گوشم.
لابد باز فکر میکنید این همه مدت داشتم با یک دخترخانوم خارجی خوشگل گپ میزدم و دل و جیگر داد و ستد میکردم . نه‌خیر قربان! دِ همین حرفها را زدید و ما را بدبخت کردید دیگه.
ما رو باش. فکر میکردیم می‌آییم خارج از صبح تا شب لنگ و پاچه هوا می‌کنیم و دخترهای خارجی از سر و کول ما بالا میروند. زهی خیال باطل. دریغ از یک بوس کوچولوی خشک و خالی.
اینجا کارمون شده تلفن زدن به این اداره و آن سازمان. از صبح که از خواب بیدار میشویم یا باید به شرکت بیمه زنگ بزنیم یا به شرکت تلویزیون کابلی و یا شرکت تلفن و موبایل و بانک و هزار شرکت کوفت و زهر مار دیگه.

بزرگترین اشتباهی که من در عمرم کردم این بود که هفته گذشته محل سکونتم را عوض کردم. یعنی از یک ساختمان به یک ساختمان دیگر (ولی در همان خیابان) اسباب کشی کردم. یعنی همین مسئله به این کوچکی بلای جانمان شد و ما را از خواب و خوراک انداخت.

طبق قوانین اینجا٬ وقتی کسی آدرس محل سکونتش عوض میشود باید مراتب را به همه شرکتها٬ سازمانهای دولتی و خصوصی نظیر اداره مالیات٬ اداره صدور گواهینامه رانندگی٬ بانکها٬ بیمه٬ وزارت بهداشت٬ شرکتهای صادرکننده کارتهای اعتباری٬ کتابخانه و هزاران جای دیگر اطلاع دهد.
باور کنید الان دو سه روز است که من خانه نشین شده‌ام. یک کتاب تلفن (همان کتاب زرد) را جلوی خودم گذاشته‌ام و دارم به ترتیب الفبا به همه افراد حقیقی و حقوقی در کانادا تلفن میزنم و تغییر آدرسم را به آنها اطلاع میدهم.
از دفتر نخست وزیر کانادا بگیر تا وزارتخانه‌های اب و برق و تلفن و بهداشت و مالیات و امور خارجه و راهسازی و دامداری و کشاورزی و .... تا سپور محله مان.
شما خودتان قضاوت کنید اینهمه حجم بالای مکالمه تلفنی چقدر فشار به آدم وارد میکند؟
حالا بدبختی از این هم بالاتر است. اینجوری نیست که شما به یکی از این سازمانهای یادشده زنگ بزنید و فوری آدرس جدیدتان را بگویید و خلاص! کاش اینجوری بود.
اولا وقتی به این شرکتها تلفن میزنید٬ یک منشی تلفنی که از قبل به او برنامه داده‌اند شروع به پرسیدن سوالات مسخره میکند. مثلا میگوید: اگر به زبان انگلیسی میخواهید صحبت کنید دکمه یک و اگر فرانسه دکمه دو را فشار دهید. بعد می‌پرسد: به جه منظور تماس گرفته‌اید؟ اگر تغییر آدرس است شماره یک٬ اگر اطلاعات عمومی میخواهید شماره دو٬ اگر همینطوری زنگ زدید و مزاحم هستید شماره سه و... را فشار دهید.
بعد از اینکه از هفت خان رستم به سلامت رد شدید٬ تازه به یک کارمند گوشکوب وصل میشوید. او هم ضمن معرفی خودش یک عالمه سوالات شب اول قبر را از شما می‌پرسد تا مطمئن شود شما واقعا خودتی یا نه.
بعد همینکه میرود و پرونده شما را پیدا میکند٬ تلفن قطع میشود.
شما مجبورید دوباره همه این مراحل را تکرار کنید ولی متاسفانه اینبار شما وصل میشوید به یک کارمند گوشکوب دیگر.
شما میخواهید به او توضیح بدهید که من همین الان با یکی از همکاران شما داشتم صحبت میکردم که تلفن قطع شد و او می‌پرسد اسمش چی بود؟ شما هرچی فکر میکنید یادتان نمی‌آید. آخه لامصب این خارجی‌ها اسمشون هم مثل اسم آدمها که نیست.
آدم اسمهای معمولی مثل غلامرضا و شهناز و مهناز را یادش میماند ولی اسمهای عجیب و غریب خارجی را که یادش نمیماند.
خلاصه دردسرتان ندهم تا شما بخواهید آدرس جدیدتان را به اطلاع اینگونه شرکتها برسانید چند کیلو وزن کم میکنید.

اصلا این قرتی بازیها چیه؟ آدم باید مثل یک مرد حرفش را بتواند رو در رو بزند نه اینکه از پشت تلفن هی قایم موشک بازی دربیاورد.


۱۳۸۶/۰۴/۳۰

خبر خوش غیر هسته‌ای

خبر خوش غیر هسته‌ای:

بحول قوه الهی و استمداد از امدادهای غیبی٬ روز گذشته سیتیزنی کانادا را گرفتیم و دیگه خارجی شدیم.
دوستان و آشنایان عزیز! از فردا دیگه با من خارجی صحبت کنید.
روز دوشنبه هم میخواهم بروم عمامه‌ام را بلوند کنم٬ لنز آبی بزنم٬ قسمتهای مختلف بدنم را خالکوبی کنم٬ تا عین خارجی‌ها بشوم.

برای اینکه سیتیزن کانادا شوید باید در امتحان سیتیزنی قبول شوید. امتحاناتش مثل کنکور خودمونه. سهمیه بندی رزمندگان و ایثارگران و خانواده شهدا هم داره که ما از همه آنها استقاده کردیم و قبول شدیم.
بعد از قبولی در امتحانات از شما دعوت میکنند در مراسم و مناسک مخصوصی شرکت کنید و قسم بخورید که به آرمانهای مقدس حضرت الیزابت دوم٬ بنیانگزار کبیر کانادا ٬وفادار خواهید ماند.
در این مراسم باشکوه٬ ابتدا دعای پرفیض و روح‌بخش «آی کانادا» بصورت دسته جمعی قرائت گردید که به فیضل اکمل رسیدیم. سپس یک گوشکوبی بالای منبر رفت و حرفهایی زد که ما خندیدیم و از حال رفتیم.

در ادامه این مراسم از ما خواستند که به جان ملکه الیزابت قسم بخوریم تا یک شهروند خوبی باشیم٬ هیچوقت طرف کارهای خلاف نرویم٬ روی ماشین مردم خط نکشیم٬ زنگ مردم را نزنیم و فرار کنیم٬ برف پشت بام را روی سر مردم نریزیم و ...
در پایان این مراسم روحبخش و پر از معنویت همگی برای سلامتی مقام معظم رهبری دست به دعا برداشتیم و فریاد زدیم:

خدایا٬ خدایا٬ تا انقلاب مهدی
الیزابت رو نگهدار
از عمر او بکاه و بر عمر ما بیفزا

۱۳۸۶/۰۴/۱۷

کانادا حذف شد:

کانادا حذف شد:

آیا مصیبتی از این بالاتر هست که آدم در کشوری زندگی کند که تیم ملی فوتبالش ۲ بر صفر از کنگو شکست بخورد؟
آیا جای شرمساری و حجالت نیست؟
آیا این غایت سیه روزی و بدبختی ما نیست؟
آیا اگر کسی از شنیدن این فاجعه دردناک سر به بیابان بزند و یا در زیر زمین خانه‌اش خود را حلق آویز کند٬ حق ندارد؟
ما که رفتیم. بدرود....

۱۳۸۶/۰۴/۱۰

چگونه در کانادا بنزین میزنیم؟

چگونه در کانادا بنزین میزنیم؟

یکی از تفریحات سالم در کانادا بنزین زدن است. یمپ بنزین‌ها در اینجا بسیار متنوع و دیدنی هستند. بعضی از آنها با اپراتور کار میکند و بعضی بدون اپراتور. درنوع اول شما از ماشین پیاده نمیشوید و در عوض اوپراتور خودش به میزان درخواست شما بنزین میزند٬ شیشه‌ها را تمیز میکند٬ گاهی آب و روغن و باد چرخها را هم مجانی چک میکند. فقط مانده که آدم را پشت فرمان مشتمال هم بدهد. خلاصه همه کار برای شما انجام میدهد.
خب. این نوع پمپ بنزین‌ها قدیمی‌ترند و در جاده‌های بیرون شهر و شهرهای کوچک بیشتر دیده میشود.
اما نوع متداول‌تر آن٬ بدون اپراتور است یعنی شما خودتون تشریف میبرید کنار پمپ٬ کارت بانک یا کارت اعتباری(کردیت کارت) خودتان را وارد میکنید و به اندازه دلخواه بنزین میزنید و رسید میگیرید.
در حین پر کردن باک٬ بالای هر پمپ یک مانیتور هست که برایتان توی سه چهار دقیقه‌ای که هستید تبلیغات بازرگانی پخش میکند و یا گاهی توصیه‌های پلیس راه و نکات ایمنی را گوشزد میکند. خلاصه برای اون چند دقیقه‌ای که شما در حال گرفتن شیلنگ هستید و هیچ کاری نمی‌توانید بکنید٬ مخ شما را بکار میگیرند.
برخلاف آنچه که در ایران شاهد بودیم و هستیم٬ پمپ بنزین‌ها طوری طراحی و ساخته شده که محال است حتی یک قطره بنزین سرریز شود و به بیرون بریزد. همین مسپله کوچک٬ میدانید چقدر در صرفه‌جویی بنزین و بهداشت محیط و حتی حفظ جان انسانها موثر است؟
یک بار توی تهران ماشین بغلی من که داشت بنزین میزد٬ همینطوری شر و شر از باکش بنزین روی زمین میریخت و طرف هم با کمال خونسردی همچنان اصرار داشت تا حد ممکن باکش پر شود. به او گفتم: عموجان! بیشتر از اینکه بنزین توی باک ماشینت برود روی زمین میریزد؟
گفت: مگه تو پولش رو میدی؟
در کنار اکثر پمپ بنزین‌های بزرگ٬ کاواش ساخته‌اند که بخشی از سایت پمپ بنزین است. برای اینکه مشتری‌ها تشویق شوند که مثلا همواره از این پمپ بنزین استقاده کنند٬ به آنها امتیازاتی جهت استفاده مجانی از کارواش میدهند.
کنار هرپمپ بنزین یک جایی مثل بقالی هست که خرت و پرت‌هایی مثل نوشابه و آب و چیپس و مجله و سیگار و غیره میفروشد. قهوه و شیرینی و گاهی ساندویچ هم روی شاخش است.
غیر از چند مورد٬ من توی این سه چهار سالی که در کاناد هستم٬ صف بنزین ندیدم. معمولا پمپ بنزین‌ها خلوتند و برای انتخاب اینکه از کدام پمپ بنزین بزنیم که خوشگل‌تر باشد٬ کلی فکر میکنم.
اما این همه خوبی‌هایش را گفتم بگذارید بدیهایش را هم بگویم.
قیمت بنزین در همه پمپ بنزین‌ها توسط یک تابلو بزرگ نشان داده میشود. این تابلوها به شبکه اینترنت وصل است هر روز توسط صاحبان شرکتهای توزیع بنزین کنترل میشود.
مثلا اگر صاحب شرکت شل٬ دیشب شنگول بوده و سرحال باشد قیمت بنزین را پایین می‌آورد و اگر مثلا بازنش دعوا کرده باشد یا سقف خانه‌شان چکه کرده باشد٬ تلافی‌اش را با بالابردن قیمت بنزین سر مردم در‌میآورد. البته میگن اینها دلاپل منطقه‌ای است. بحران‌های جهانی هم مثل بحران احمدی‌نژاد در قیمت بی‌تاثیر نیست.
سه چهار سال پیش که من به کانادا آمدم قیمت بنزین تقریبا لیتری شصت سنت بود. الان با یک افزایش هفتاد -هشتاد در صدی به حدود لیتری یک دلار رسیده. البته دلار کاناد
(ولی با وجود این همه افزایش نرخ بنزین٬ تغییر محسوسی در زندگی روزمره دیده نمیشود.)
خلاصه یکی از مهمترین مشکلات بنزین زدن در اینجا ثابت نبودن قیمت است.
از دیگر مصیبت‌ها و گرفتاریهای ما در اینجا٬ تاثیر احمدی‌نژاد در قیمت بنزین است! هرروز که احمدی‌نژاد حرف میزند٬ قیمت بنزین در اینجا بالا میرود و هروقت که ازش خبر و صدایی نیست قیمت بنزین پایین می‌آید.
بخاطر همین است که هروقت از جلوی یک پمپ بنزین رد میشوم و می‌بینم قیمت بنزین بالا کشیده میگم: باز احمدی‌نژاد حرف زد!

۱۳۸۶/۰۴/۰۴

تهرانتو٬ شهر مشاورین املا

تهرانتو٬ شهر مشاورین املاک:

تورنتو یکی از جاهایی است که ایرانیان زیادی را در خود جای داده است بطوریکه گاهی اوقات آدم خیال میکند در تهران زندگی میکند با همان فرهنگ و خصلتها.
خدا نکند یکی از ما ایرانی‌ها کاری کند که بقول معروف کارش سکه شود٬ آنوقت است که بقیه هموطنان عزیز حمله میکنند و میخواهند همان راهی را بروند که او رفته است. بدون درنظر گرفتن شرایط و تحولات زمانی.
درتاریخ بیهقی نوشته‌اند که در ایام گذشته٬ جمعیت ایرانی‌ ساکن تورنتو ابتدا به رقابت از یکدیگرجملگی وارد کار پیتزایی شده بودند. بعضی از آنها پول‌دار شدند و به امریکا رفتند و برخی ورشکست شدند و به لقا الله پیوستند. اما بعدا یکی از آنها وارد کار مشاوره املاک شد و ناگهان پیشرفت کرد و حسابی پولدار شد. از آن تاریخ تاکنون اکثر ایرانیان ساکن تورنتو «مشاور املاک» شده‌اند. یعنی از هر پنج نفر ایرانی ساکن تورنتو لااقل چهارتا و نصفی از آنها شاغل در امر مشاره املاک هستند و آن نصف باقیمانده هم میخواهد در اولین فرصت وارد این حرفه شود.
باور کنید وقتی آدم بعضی از نشریات و مجلات فارسی زبان اینجا را ورق میزند٬ از دیدن این همه عکس‌های جورواجور مشاورین املاک خنده‌اش میگیرد . یکی نشسته٬ یکی ایستاده٬ یکی دولا شده٬ یکی دراز کشیده٬ یکی کج ایستاده٬ یکی زل زده به دوربین....خلاصه حکایتی است. بیا و ببین..
قیافه‌ها و فیگورهایی که گرفته‌اند دیدنی است. معمولا آقایان٬ یک قیافه شش در چهار میگیرند و برای افه آمدن در حالیکه مثلا در حال تلفن کردن هستند عکس می‌اندازند. راستش من که هنوز فلسفه عکس گرفتن با گوشی تلفن را نفهمیدم.
خانم‌ها هم که قربانشون بروم٬ اولا عکس بیست سی سال قبل خودشان را انداخته‌اند مثل هلو!. آرایش غلیظ٬ موها طلایی٬ چشم‌ها خمار و فریبنده٬ دکمه یقه تا زیر دوگنبدان پایین و.... خلاصه بیست بیست! بطوریکه آدم با دیدن این عکس‌ها هوس میکند بجای یک آپارتمان دو سه تایی بخرد!
ولی وقتی با این علیا مخدره‌ها ملاقات میکنی٬ از هرچی ملک و املاک توی تورنتو سیر میشی و با خودت میگی: زنده باد اجاره نشینی و خوش نشینی.

حالا نحوه تبلیغاتشان هم جالب است. مثلا یکی از همین شهین خانم‌ها یا مهین خانم‌ها که تازه ساکن کانادا شده‌ و اخیرا لایسنس مشاوره املاکی را گرفته برداشته زیر عکسش نوشته:
«شهین خانم فلانی با ۲۷ سال سابقه در امر خرید و فروش!»

آخه یکی نیست بگوید: کدام ۲۷ سال؟ اصلا خرید و فروش چی؟ آیا مثلا زمانی هم که در ایران می‌رفتی از سبزی‌فروش محله‌تان گوجه فرنگی میخریدی را هم جزو سوابق تخصصی خود حساب کرده‌ای؟

۱۳۸۶/۰۲/۰۵

حجاب در تورنتو

حجاب در تورنتو:

آيت الله مکارم شيرازی گفته: «وضعيت حجاب در ايران بدتر از حجاب در امريکاست». بعضی از افراد ضدانقلاب و منحرف میگویند: این آقا یا اصلا نمیدونه امریکا چیه و یا نمیدونه حجاب چیه.ولی من با حرفهای آقای مکارم موافقم. راست ميگه بيچاره. شما نميدونيد توی همین تورنتويی که ما هستيم چه خبره.اينجا همه خانمها از دم با حجابند. نه مانتو کوتاه می​پوشند نه موهايشان از زير روسری ميزنه بيرون. نه جوراب نازک می​پوشند نه آرایش غلیظ میکنند. خلاصه وضعیت حجاب توی اینجا خیلی خوبه. مخصوصا اينروزها که هوا گرمتر شده٬ درجه ايمان و تقوای خانمهای خارجی هم بالاتر رفته. همه لباسهای دنیوی و مظاهر مادی را کنده​اند و بی پیرایه به دریای معنویت پیوسته​اند.اصولا آدم٬ با ديدن اين خانمها بياد خدا می​افتد. اين خانمها يکپارچه درس خداشناسی​اند. من که با ديدن اين خانمهای خارجی٬ که نه روسری دارند و نه مانتو و نه شلوار و نه جوراب٬ خيلی باايمان ميشوم. هميشه ميگويم: به​به! خدا چی خلق کرده؟!
سیاه و سفید و زرد و قرمز در نزد خدا یکسانند. هریک جلوه​ای از زیبایی​های خلقتند. مثلا همین چینی​ها را که می​بینید؟ همه فکر می​کنند اینها بدرد نمی​خورند. فسقلی ​اند و لاغر و مردنی. درصورتیکه لامصبا بعضی شون خیلی هم باایمان و باخدا هستند. نمیگذارند آن قسمت از آفریده​های خدا که بصورت امانت نزد آنهاست پلاسیده شود و کفران نعمت شود. اونا را میریزن بیرون. تا هم هوا بخورند و هم دل مومنان را ببرند.
خلاصه به آيت الله مکارم بگوييد وضعيت «حجاب» در اينجا خيلی خوب است. فکری به حال «بد حجابی» در قم بکنيد

۱۳۸۵/۱۱/۲۵


خداحافظی:


اکنون که اين کلمات را می​نويسم تمام غصه​های عالم بر دلم نشسته ٬ بغض گلويم را گرفته و دانه​های اشک برگونه​هايم جاری است.
آه ...چه دنيای بی وفايی! وقت خداحافظی فرارسيده. شايد اين آخرين نوشته من باشد. اصلا شايد دارم آخرين نفس​هايم را ميکشم.
افسوس و صد افسوس! که دارم جوان ناکام از دنيا ميروم. هنوز سوژه​های طنز زيادی دارم که برايتان بنويسم ولی حيف که سرنوشت به گونه​ای ديگر رقم ميخورد.
همش تقصير خودم بود. هزار بار خودم را لعنت کرده​ام که: اين چه غلطی بود تو کردی؟ آخه پسر خوب! آبت نبود٬ نانت نبود٬ کانادا آمدنت برای چی بود؟ اصلا مگر کشور قحط بود که تو آمدی کانادا؟ اينجا که جای زندگی آدميزاد نيست. اينجا محل زندگی خرس قطبی و سمور و اينجور چيزاست نه جای تو.
مردم آمده​اند خارج٬ مثلا ما هم آمديم خارج! ارواح عمه​مون. این همه کشورهای خوب و باصفا توی دنیا هست آنوقت ما همه را ول کردیم آمدیم کانادا. اینجا اینقدر برف میاد که آدم زیر برفها خفه میشه.
دوستان عزیز! از ديشب توی تورنتو داره يکريز برف مياد. معلوم هم نيست تا کی ادامه دارد. من فکر ميکنم حالا حالاها داره بیاید. شايد سی چهل متر بباره. شايد هفتاد هشتاد متر. کسی نميداند.
بنابراين اگر تا دو سه روز دیگر ما از زير برفها زنده بيرون آمديم٬ بازهم توی اين وبلاگ مينويسيم و اگر خدای نکرده زبانم لال همان زير مدفون شديم از هم اکنون از همه شما حلاليت می​طلبیم.
جهت اطلاع دوستان بايد عرض کنم تا بحال پنج سانتيمتر برف روی زمين نشسته. خدا خودش رحم کند

۱۳۸۵/۰۹/۱۹

راه پولدار شدن در خارج از کشور:

پول​دار شدن در هر جايی قـلق خاص خودش را دارد. روشهای پولدار شدن در ايران را قبلا نوشته​ام ( آرشيو را زير و رو کنيد پيدايش ميکنيد)
و اما پولدار شدن در خارج هم کار سختی نيست. فقط بايد يک خورده همت داشته باشيد. شما تا کی ميخواهيد برای اين و آن کار کنيد و دستمزد ساعتی چند دلار بگيريد. با اين درآمد تا صد سال ديگه هم به جايی نخواهيد رسيد. با اينگونه درامدها ٬ حداکثر ميتوانيد قبض آب و برق و تلفن و اينترنت و تلويزيون و هزار کوفت و زهر مار ديگه را بموقع بدهيد. اصلا بخاطر همين است که به اينجا ميگويند « مملکت هر دم بيل» يعنی هر لحظه يک بيل می​آورند درب منزل شما. ( منظور از بيل همان قبض پرداخت است و نه بيل باغبانی و نه بيل کلينگتون)

بطور خلاصه با دو روش در خارج از کشور ميشود حسابی پولدار شد: يکی برنده شدن در لاتاری يا همان بخت آزمايی و روش ديگری سو کردن يا شکايت کردن از ديگران است.
خب. اول برويم سراغ لاتاری.
چگونه ميتوان در لاتاری برنده شد؟
خيلی ساده. يک بليط لاتاری ميخريد به قيمت دو دلار ناقابل. در موقع خريدن چشمهايتان را ببنديد و نفس عميقی بکشيد. سعی کنيد تمرکز حواس داشته باشيد و فقط به برنده شدن فکر کنيد و به چيزهای بی​خود مثل احمدی​نژاد و انتخابات و اينجور شر و ورا فکر نکنيد. بليط را از دست فروشنده بگيريد و به خانه برگرديد. بديهی است که در موقع برگشت بايد چشمهايتان را باز کنيد و الا ممکن است خدای نکرده برويد زير ماشين و يا اگر خوش شانس باشيد برويد بغل يک خانم خوشگل که در حال عبور از پياده رو بوده.
وقتی به خانه رسيديد دوباره چشمهايتان را ببنديد و در روياهای شيرين خود غرق شويد. فکر کنيد اگر مثلا بيست ميليون دلار برنده شويد با آن پول چکار ميکنيد... یک هفته در همین حالت خماری بمانید تا نتایج را اعلام کنند. حالا دوباره چشمهایتان را باز کنید و شماره بلیط خودتان را چک کنید. حتما شما برنده شده​اید . در غیر اینصورت یک اشکالی در کار شما بوده که باید اصلاح کنید. اینقدر این کار را تکرار کنید تا به نتیجه برسید و بدون زحمت پولدار شوید.

و اما پولدار شدن از طريق شکايت کردن:
توی اينجا٬ صبح که از خواب بيدار ميشويد بايد دنبال بهانه بگرديد که چگونه ميشود از ديگران شکايت کرد و بابت خسارت وارده سی چهل ميليون دلار طلب کرد. از بقال و چغال گرفته تا شهرداری و شرکت اتوبوسرانی شهری و مترو و شرکتهای بزرگ و کوچک و غيره و غيره.
اصلا کار سختی نيست. چند ماه پیش مادر يکی از دوستان من که برای ديدن پسرش وارد فرودگاه تورنتو شده بود٬ هنگام سوار شدن به پله​های برقی٬ چادرش گير ميکنه و با کله ميخوره زمين و دماغش يه خورده خون مياد. همين باعث شد تا اين دوست ما از آنها شکايت بکنه و يک پول قلمبه​ای گيرش بياد. خدا شانس بده! مردم مادر دارند٬ ما هم مادر داريم. هرچه ميگم: ننه جان! خودت را يکجوری توی خيابون و یا توی اتوبوس و مترو بيانداز زمين شايد ما پولدار بشيم قبول نميکنه.
يا مثلا برويد توی يک رستوران معروف. بجای نگاه کردن به اطراف و دید زدن به پر و پاچه مردم حواستان به غذای خودتان باشد. خوب لابلای غذا را زير و رو کنيد ببينيد آیا اينقدر خوش شانس هستيد که توی غذای شما مثلا سوسکی٬ قورباغه​اي٬ هزارپايی٬ کاندومی٬ چيزی پيدا شود يا خير. بمحض رويت يک شی مشکوک فورا خودتان را به بيهوشی بزنيد تا آمبولانس بيايد. در اينصورت شما پول بادآورده​ای را بدست خواهيد آورد
البته يک راه ديگری هم هست: ميتوان با پول خارجی​ها بعنوان کار فرهنگی و يا سياسی و از اين جور چيزها بار خود را بست.

۱۳۸۴/۰۹/۳۰

خانم دکتر:

امروز ميخوام ماجرای يه خانم دکتر رو براتون تعريف کنم تا ببينيد ما چقدر خام و دهاتی هستيم.

چند وقت پيش يکی از همکاران سابقم در ايران زنگ زد و گفت يکی از فاميلهای خانمش داره مياد کانادا واسه ادامه تحصيل. از من خواست به اين خانوم دکتر کمک کنم که موقع ورود به يه کشور غريب اموراتش رو رتق و فتق کنم و جا و مکانی براش رديف کنم و خلاصه کمکش کنم تا در اينجا مستقر بشه.

من که اون خانوم رو اصلا نديده بودم و نميشناختم ولی بخاطر گل روی همکار سابق گفتم باشه هر کاری از دستم بربياد با کمال ميل در خدمتيم و از اينجور تعارفات معمول.

يه روز يه خانومی به موبايل ما زنگ زد و گفت من خانم دکتر فلانی هستم و فردا ساعت ۷ شب به فرودگاه تورنتو ميرسم. از من خواست بيام فرودگاه. صدای اون خانوم اينقدر دلنشين بود که من پشت تلفن حالی بحالی شدم. گفتم ای بروی تحم چشام! اصلا بخاطر شما فردا از کله صبح ميام فرودگاه منتظر شما ميشم.

خلاصه دل خودمون رو حسابی صابون زديم که به به! فردا ميخوايم با يه خانوم دکتر آشنا بشيم. اون شب همش توی رويا و خيالات بودم و خوابهای رنگی می دیدم و برای فردا لحظه شماری ميکردم.

صبح زود رفتم يه دست کت و شلوار درست و حسابی و يه پيراهن و يه کراوات و يه جفت کفش شيک خريدم. سلمونی رفتم و دادم حسابی صاف و صوفم کرد و بتونه کاری و لکه گيری هم جای خود. خلاصه حسابی تریپ کرديم و رفتيم فرودگاه استقبال خانوم دکتر.

از آنجايی که نميدونستم اون چه شکليه اسمش رو روی يه مقوا نوشتم و از يکساعت قبل از پرواز مثل يه چوب خشک ايستادم توی سالن مستقبلين فرودگاه. هر خانوم شيک و تودل برويی که از گيت خروجی بيرون ميامد با خودم ميگفتم: ها. حتما همينه. خدا کنه خودش باشه. مقوا رو بالای سرم ميبردم و تکون تکون ميدادم تا متوجه بشه. چند نفری همينطور آمدند و بی توجه از کنار ما رد شدند.
چند تا از مستقبلین هم که منتظر عزیزانشون بودند هم کنجکاو شده بودند که بالاخره میهمان ما کیست. خلاصه ما رو زیر نظر داشتند.

يک دفعه ديدم يا حضرت عباس! يه خانوم چادری با مقنعه و دستکش مشکی داره بسمت من مياد! يا جده سادات! با خودم گفتم حتما ميخواد از من سوالی بپرسه يا ممکنه انگليسی بلد نيست ميخواد ببينه توالت کدوم طرفه. توی همين خيالات خام بودم که نزديکتر اومد و خودشو معرفی کرد. آخ! دنيا توی سرم خراب شد. چشمام قیلی ويلی ميرفت و سرگيجه گرفتم.

وقتی بخود آمدم ديدم من بدبخت چند تا ساک و چمدون اين حاجيه خانوم را گرفته و دارم بسرعت از معرکه خارج ميشم. آخه اون قيافه توی فرودگاه خيلی تابلو بود. مردم فکر ميکردند که لابد اين زن منه. از اين هم می ترسيدم که الان سر و کله پليس پيدا بشه و منو به اتهام ارتباط با القاعده و فاميل بن لادن دستگير کنندو تا من بخوام براشون ثابت کنم که اينجور نيست لابد توی گوانتانامو چپقم رو چاق ميکردند.

خلاصه با هر عرق ريختنی بود از معرکه بيرون آمديم و سوار ماشين شديم. با زبان بی زبونی به او فهماندم که درسته که اينجا يه کشور آزاديه و هر کس ميتونه هر جور لباس بپوشه ولی آدم نبايد کاری بکنه که توی اجتماع انگشت نما بشه. گفتم يه خورده از درجه غلظت حجابت کم کنی بهتره. آقا ما يه غلطی کرديم و يه چيزی گفتيم مگه ديگه ول کن بود تا يه ساعت داشت برای من از آتش جهنم و دوزخ حرف ميزد.

با خودم گفتم ای بخشکی شانس! مردم ميرن چی تور ميزنن اونوقت ما چی تور زديم؟ نکير و منکر و سوالات کنکور شب اول قبر.

خلاصه با هر شعبده بازی و حيله و کلکی بود براش يه اتاق توی يه هتل ارزانقيمت گرفتم و خداحافظی کردم. مگه به اون اتاق ميدادند. ميترسيدند مبادا عمليات استشهادی توی هتل بکنه.

چند بار زنگ زد جوابش رو ندادم و همينطوری نزديک يکسال گذشت. يه روز يکی از بچه های دانشگاه تورنتو عکسهايی که از يک گردش تابستونی دانشگاهی گرفته شده بود رو نشونم ميداد. توی اون همه دختر و پسر قيافه يکی شون خيلی آشنا بود. يه خانوم ايرونی با موهای بلند و مينی ژوب پوشيده در حال رقص بود. پرسيدم اين کيه؟ گفت اين خانوم دکتر فلانيه. اول که اومده بود خيلی جا نماز آب ميکشيد کم کم پيشرفت کرد. حالا زده روی دست همه ما.

من هم محکم زدم روی دستم و گفتم :

آخ که از دست اين ساده دلی ما! هر چی ميکشيم از خامی و ساده لوحی خودمونمونه. کاش رفیق همون القاعده ای مونده بودیم

راه اندازی سایت مشروطه

برای خواندن مطلبی درباره دروغگویی روحانیون از وبسایت مشروطه دیدن فرمایید. لینک اینجا