‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره:. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره:. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶/۰۶/۲۸

خاطره‌ای از اولین روز مدرسه:

خاطره‌ای از اولین روز مدرسه:

اولین روز ورود به مدرسه برای بیشتر ما خاطره‌ای فراموش نشدنی است.
مخصوصا برای کسانی مثل من که در هیچ دوره‌ آمادگی قبل از دبستان شرکت نکرده‌اند٬ ورود یکباره از محیط خانواده به محیط دبستان٬ رویدادی مهم و پر اضطراب بود.
اولین روزی که به مدرسه رفتم را بخوبی بخاطر دارم. مثل این است که همین دیروز اتقاق افتاد. روز اول مهر بهمراه پدرم به مدرسه رفتیم. یک کیف مدرسه داشتم که مخصوص کلاس اولی‌ها بود. داخل آن یک دفتر چهل برگی٬ یک مداد پرچمی ( از همون‌ها که نوارهای رنگی دور تا دورش پیچیده بود و یک مداد پاکن کوچک ته آن قرار داشت)٬ یک مداد تراش دو ریالی و یک لیوان پلاستیکی برای آب خوردن و البته مقداری نان که وسط آن مقداری گوشت کوبیده گذاشته بودند قرار داشت.
در بین راه خیلی اضطراب داشتم. احساس دوری از خانواده مثل یک کابوس نگرانم میکرد. در بین راه بچه‌های زیادی را میدیدم که به همراه پدر یا مادرشان بطرف مدرسه روان بودند. قیافه‌ها نا آشنا و غریب بودند. هرچه به مدرسه نزدیکتر می‌شدیم٬ جمعیت بیشتر و بیشتر میشد.

دبستانی که قرار بود به آنجا برویم٬ یک ساختمان بزرگ و قدیمی بود با درب ورودی آهنی و دیوارهای بلند آجری. شاخه‌های درختان توت از بالای دیوار حیاط مدرسه٬ بخشی از کوچه را نیز سایه انداخته بود.
جلوی درب ورودی مادران بچه‌ها تجمع کرده بودند. مستخدم یا نگهبان مدرسه جلوی درب آهنی ایستاده بود و بچه‌ها را مثل گوسفند به داخل حیاط مدرسه راه می‌داد و از ورود والدین جلوگیری میکرد. چند تا بچه٬ که ظاهرا آنها هم کلاس اولی بودند در حال گریه و زاری بودند و خودشان را به مادرشان می‌چسباندند و حاضر نبودند وارد حیاط مدرسه شوند.
با دیدن آن صحنه٬ نگرانی و اضطراب در وجودم شعله ور شد ولی خجالت می‌کشیدم گریه کنم.
هنوز با پدرم درست و حسابی خداحافظی نکرده بودم که ناگهان خود را انطرف درب آهنی و داخل حیاط مدرسه دیدم. وای! چه حیاط بزرگی! وای چقدر بچه! حیاط مدرسه مثل لانه مورچه‌ها پر از بچه بود که در حال جنب و جوش بودند. همهمه عجیبی همه فضا را گرفته بود. در جلوی ساختمان مدرسه دو ردیف پله قرار داشت که از طرفین به یک تراس ختم میشدند. جلو تراس هم یک میله بلند نصب شده بود که پرچم ایران در اهتزاز بود.

ناظم مدرسه با یک چکشی٬ زنگ اویخته شده در کنار تراس را بصدا درآورد و همه بچه‌ها به صف شدند. ابتدا رفتم توی یک صف خودم را بزور جا دادم ولی بزودی از صف بیرونم کردند. اخه آنجا صف کلاس سومی‌ها بود.
خلاصه مدتی طول کشید تا در جای مناسب قرار گرفتم. بچه‌ها توی صف هل میدادند و به همین خاطر گاه گاهی بعضی از بچه‌ها به بیرون صف پرتاب میشدند.
توی همین گیر و دار بودیم ناگهان سرود شاهنشاهی پخش شد. همه شروع به خواندن سرود کردند الا بچه‌های کلاس اول که همچنان همدیگر را هل میدادند و اصلا نمی‌دانستند جریان چیست.
با رفتن بچه‌های کلاسهای بالاتر٬ ما کلاس اولی ها همچنان در صف باقی مانده بودیم. تعداد ما بیش از یک کلاس بود لذا ما را دو دسته کردند: کلاس اول- الف و کلاس اول- ب .
سپس بترتیب از پله‌ها بسمت کلاس مورد نظر راه افتادیم. از آنجایی که همه کلاسهای توی راهرو مدرسه شبیه هم بود٬ ما کلاس اولی‌ها تا مدتها در پیدا کردن کلاس خودمان دچار مشکل بودیم. معمولا هریک از ما نشانی خاصی برای کلاسمان داشتیم. مثلا همان کلاسی که ردیف اولش یک پسر تپل عینکی نشسته!
حالا اگر اون پسره عینکش را به هر دلیل نمی‌زد باعث سردرگمی اون کلاس اولی بیچاره میشد.
خوب یادمه که زنگ اول آنروز کلا به بازی گذشت. همینکه صدای زنگ تفریح بصدا درآمد٬ بچه‌ها مثل لشگر مغول بسمت حیاط مدرسه شروع به دویدن کردند. این جنب و جوش و همهمه٬ ناخودآگاه به من نیز القا شد و من هم کیفم را برداشتم و با سرعت به طرف حیاط دویدم. از آنجایی که همه در حال دویدن بودیم و من سعی میکردم از همه جلو بزنم٬ بسمت درب مدرسه شروع به دویدن کردم. بر خلاف صبح٬ هیچکس آنجا نبود و درب مدرسه کاملا باز بود. شاید به همین خاطر من خیال کردم که وقت خانه رفتن است و این بچه‌ها که دارند به سرعت می‌دوند و با یکدیگر مسابقه میدهند٬ بخاطر زودتر رفتن به خانه است. لذا با همان سرعت از مدرسه خارج شدم و بسمت خانه شروع به دویدن کردم.
وقتی زنگ خانه را زدم مادرم را در آستانه درب دیدم در حالیکه با تعجب از من می‌پرسید: پس چرا آمدی؟!
گفتم: خب. آقا معلم زنگ مدرسه را زد و گفت برید خونه‌تون!
مادرم دست مرا گرفت و دوباره بسمت مدرسه حرکت کردیم. وقتی به مدرسه رسیدیم حیاط مدرسه خلوت بود و همه بچه‌ها به سر کلاسها رفته بودند.
بهمراه مادرم به دفتر مدرسه رفتیم و ناظم در جریان موضوع قرار گرفت و دوباره مرا بسمت کلاس اول-ب هدایت کردند.

۱۳۸۶/۰۶/۰۲

اولین باری که جلو کامپیوتر نشستم:


خاطره:
اولین باری که جلو کامپیوتر نشستم:

خوش بحال کودکان و نوجوانان این دوره زمونه.
ازهمون دوران شیرخوارگی و چهار دست و پا رفتن٬ با کامپیوتر آشنا میشوند و همه فوت و فن آنرا قبل از ورود به مدرسه یاد میگیرند. امروزه توی هر خونه٬ حتی از طبقه نسبتا پایین بالاخره یک کامپیوتر زفرتی پیدا میشود که بچه ها با آن بازی کنند.
اما دوران کودکی ما چی؟
اسباب بازی دوران ما یا یک توپ پلاستیکی بود یا یک دوچرخه قراضه و یا یک قایق موتوری نفتی کوچک که آنرا توی تشت می‌انداختیم و از صدای تلپ تلپش غرق در شادی و شوق میشدیم. گاهی هم اسباب بازی‌مان قطار کوچکی بود که روی ریلهای پیچ در پیچ راه میرفت و ما را در عالم خیال با خود بهمراه میبرد.
سالها گذشت و ما بارها اسم کامپیوتر را می شنیدیم ولی هیچگاه آنرا زیارت نکرده بودیم. گذشت و گذشت تا وارد دانشگاه شدیم. کل دانشگاه تهران فقط یک کامپیوتر داشت که آنرا گذاشته بودند داخل یک اتاقی و درش را قفل کرده بودند و دانشجویان و اساتید طبق یک برنامه هفتگی معین به آنجا سر میزدند. اسمش ساختمان انفورماتیک بود. البته وقتی میگم کامپیوتر٬ شما ذهنتان نرود به سمت کامپیوترهای فعلی خودمان. کامپیوترهای قدیم چیزی شبیه کمباین بود. نه ماوس داشت نه کیبرد نه مانیتور. یک لُعبتی بود برای خودش. عظمتی داشت.
یک درسی داشتیم ۲ واحدی به نام برنامه نویسی فورترن. یکی از زبانهای برنامه نویسی برای کامپیوتر بود که از دوران دایناسورها باقی مانده بود.
کار کردن با این برنامه چه مصیبتی بود. عرق آدم را درمی‌آورد تا اینکه مثلا یک عملیات ساده‌ای مثل ضرب و تقسیم چند عدد را انجام دهد.
اول باید برنامه را می‌نوشتیم. بعد آنرا با یک دستگاه پانچ کن٬ سوراخ سوراخش میکردیم. هر سطر برنامه را روی یک کارت مخصوص پانچ میکردیم. اطلاعات برنامه یا همان دیتاها را هم روی کارتهای دیگر پانج میکردیم و مواظب بودیم آنها با هم قاطی پاطی نشود. بدین ترتیب یک دفعه میدیدیم یک برنامه ساده شامل دو دسته کلفت کارتهای مقوایی شده که با کش تنبان آنها را می بستیم.
بعد همه کارتها را به دستگاه کارت خوان میدادیم و میرفتیم روز بعد مراجعه میکردیم تا نسخه‌ای از پردازش کامپیوتر را در کاغذهای بزرگ دریافت کنیم.
این بود آشنایی ما با کامپیوتر.

مدتی بعد کامپیوترهای جدیدتر به دانشگاه راه یافتند. فکر کنم از نوع ۲۸۶ بودند و با سیستم داس کار میکردند.
هیچوقت فراموش نمیکنم اولین باری که جلوی کامپیوترهای نسبتا جدیدتر نشستم چه احساسی داشتم. میترسیدم به دکمه‌هایش دست بزنم. احساس کسی را داشتم که توی کابین خلبان میرود و میترسد به دکمه‌ها دست بزند مبادا هواپیما حرکت کند و از کنترل خارج شود.
پیش خودم میگفتم: نکند با زدن این دکمه یک دفعه کامپیوتر مثل بومب! منفجر شود.
زمان بسرعت گذشت و گذشت. پیشرفت کامپیوتر از زمان هم جلو زد. امروزه با کامپیوتر چه کارها که نمیشود کرد؟
دیشب همینطوری که داشتم وبگردی میکردم به یک سایت امریکایی برخوردم. یک سایتی پر از فیلم‌های قدیمی. شاید هزاران فیلم توی این سایت باشد. دیدن بسیاری از این فیلمها مجانی است. جالب‌تر اینکه همه فیلم مثلا دو ساعتی یا نود دقیقه‌ای بدون وقفه برای شما پخش میشود و مثل یوتیوب و امثال آن نیست که شما مجبور باشید تیکه به تیکه آنرا نکاه کنید.
خلاصه چند تا از فیلمهایی که در دوران کودکی و نوجوانی دیده بودم را مفصلا در این سایت دیدم و کلی کیف کردم.
این هم یک نمونه‌اش:




LikeTelevision Embed Movies and TV Shows

راه اندازی سایت مشروطه

برای خواندن مطلبی درباره دروغگویی روحانیون از وبسایت مشروطه دیدن فرمایید. لینک اینجا