هم نوايی:

قبل از انقلاب توی فيزيک يه پديده ای بود بنام اصل رزونانس يا تشديد يا همنوايی. نميدونم الان هم هست يا اون هم ممنوع شده ولی اون زمان يه اصل علمی بود که توی کتابهای علوم دبيرستان بود. هم نوايی يعنی اينکه اگر يه جسمی مرتعش بشه جسم مجاور خودش را نيز مرتعش کنه که گاهی جسم دوم ارتعاشش بيشتر از جسم اول خواهد بود.

خب، اين جريانی که ميخواهم براتون تعريف کنم را شخصا از زبان يکی از علما شنيدم و بنظر ميرسد واقعی واقعی باشد. اون عالم که الان خیلی هم مشهور است برای من چنين تعريف کرد:

اون قديم مديم ها که هنوز انقلاب نشده بود ، ما هنوز به آلاف و الوفی(يا علوف) نرسيده بوديم و مثل حالا سوار بنز ضد گلوله نشده بوديم و کمک هزينه ای که از دفتر مراجع عظام ميگرفتيم کفاف اموراتمون رو نميداد. بخاطر همين اگه ما رو برای خواندن روضه هرجا دعوت ميکردند با سرو کله ميرفتيم حتی اگه دهات اطراف شهر بود.

يه بار توی وسط تابستون ما رو دعوت کردند به يه روستا تا بريم روضه بخونيم. خونه از اون خونه قديمی های کاه و گلی بود که معمولا يه طبقه اند. وقتی يا الله گويان وارد حياط خونه شدیم ديدیم تعدادی گوسفند و بز در گوشه حياط پشت يه نرده چوبی هستند و يه الاغی را هم به اون نرده بسته اند. خب. اين طبيعی بود چون معمولا خونه های روستايی اينچنين است.

خلاصه رفتيم توی يه اتاق که هفت هشت تا خانوم خانباجی نشسته بودند و منتظر ما بودند تا براشون روضه بخونيم. روی صندلی نشستیم و نگاهی به اطراف کردیم ديدیم بدليل اينکه تابستون بود و پنجره به سمت حياط باز، فاصله من تا اون الاغ بسته شده در حياط منزل تقريبا يکی دو متر بيشتر نيست!

مطابق روال روضه های زنانه، ابتدا چند تا مسئله مربوط به خانوم ها را با صدايی آرام و آهسته براشون شرح دادم و همينکه خواستم روضه را با صدای بلند شروع کنم و مثلا گفتم: آآآآی، کرب و بلا...

به محض بلند شدن تُن صدای من، اون خره هم شروع کرد به عرعرکردن! و از اونجايی که حنجره اون قوی تر از من بود و فاصله او با اتاق کم لذا صدای من تحت الشعاع آوای سحر آميز آقا خره شد. اين بود که بلافاصله برای اينکه پيش خانوم ها ضايع نشم و قضيه سه نشه روضه را قطع کردم و با صدايی آرام و آهسته گفتم: ”قبل از اينکه روضه رو براتون بخونم يه مسئله ديگه از احکام زنانه و غسل استحاضه يادم اومد که بد نيست آن را هم براتون توضيح بدهم و....“ خلاصه همينکه ما با صدای آهسته و آرام شروع به حرف زدن کرديم خره آروم گرفت.

با خودم گفتم حتما اين همنوايی آقا خره با من اتفاقی بوده و لذا با تمام شدن اون مسئله زنانه دوباره روضه خواندن را با صدای بلند شروع کردم:آآآآی. کرب وبلا..

با کمال تعجب دوباره خره شروع کرد با ما همنوايی کردن. هرچه ما بلند تر ميخوانديم او هم صدای عرعرش بيشتر ميشد. ديدم اينجوری نميشه! ممکنه خانوم ها به اين همزمانی و همدلی ما با آقا خره پی ببرند لذا دوباره روضه را قطع کرديم و با صدای آهسته ولی محزون و گريه آور گفتيم: ايام ، ايام پربرکتی است. درهای رحمت باز است و...

خلاصه دوسه دقيقه آرام موعظه کرديم تا اون خره ساکت بشه. برای بار سوم تا خواستم روضه بخونم باز هم خره زد زير آواز! عرعر، عرعر...

در اين موقع ديدم تقريبا همه خانوم ها ،موضوع رو فهميدند و دارند زير چادر يواشکی ميخندند. فقط يکيشون بود که داشت از گريه هلاک ميشد و لپای خودش را ميکَند!

اين بود که به ميزبان گفتم: صغرا خانوم! شما که خودتون آخوند داشتيد چرا ديگه ما رو دعوت کرديد؟؟

0 Responses

ارسال یک نظر