يادداشتهای روزانه ۳

(برگرفته از دفترچه خاطرات رئيس جمهور محبوب)

امروز که از خيابان فردوسی ، حوالی کوچه برلن ، عبور ميکردم چشمم به انبوهی از برادران و خواهرانی افتاد که جلو ساختمانی جمع شده بودند و برای ورود به آنجا صف کشيده بودند. با خودم گفتم اين کدوم سازمان يا اداره دولتی است که مردم را اينقدر علاف کرده و کار مردم را بسرعت راه نمی اندازد؟

تصميم گرفتم سرزده از آن اداره دولتی بازديد کنم و رئيس و معاون آنجا را بخاطر اهمال در امور محوله حسابی گوشمالی بدهم.

از ماشين پياده شدم و رفتم جلو. از يکی از خواهرانی که در صف بود و خيلی هم بد حجاب بود پرسيدم: خواهر! اينجا چی ميدن؟ صف چيه؟

خواهر بدحجاب گفت: ويزا ميدن. ويزای آلمان. ویزا یه چیزیه مثل مهر انتخابات که توی شناسنامه میزنند.

رفتم جلو درب به اون مامور انتظامی گفتم برو کنار ميخوام رئيس اينجا رو ادب کنم.

اون برادر سرباز نيروی انتظامی که مرا نميشناخت گفت: آقا برو ته صف اين جلو حلوا نميدن. برو عقب.

با خودم گفتم: وای بحال اين مملکت. اداره ای که حتی رئيس جمهورش را هم راه نميدن وای بحال مردم عادی. بايد همه کارکنان اين اداره را از کار برکنار کنم.

رفتم داخل يه کيوسک تلفن همگانی و زنگ زدم به وزير کشور. پرسيدم اين اداره توی خيابون فردوسی زير نظر کدوم وزارتخانه است گفت: احتمالا زير نظر وزارتخارجه بايد باشد. زنگ زدم به آقای متکی وزير خارجه. گفتم هر چه زودتر همه کارمندای اين اداره را از کار برکنار کن. اين چه وضع کار کردن است؟ بجای اين آدمهای غير متعهد چند تا از بچه های بسيج را ميفرستيم اونجا تا کار مردم را بسرعت راه بندازند و اينقدر نارضايتی عليه نظام ايجاد نکنند.

آقای متکی گفت: اونجا جزو کشور ما نيست. اونجا جزو خاک آلمان محسوب ميشود و يه مشت خارجی اونجا دارند کار ميکنند.

به او تشر زدم و گفتم: مگر صد دفعه بشما نگفته بودم کارها را به خارجی ها نديد. اولويت با پيمانکارهای سپاه است.

0 Responses

ارسال یک نظر