خاطره

یک روز جمعه ای بود وسط تابستان. فکر کنم پنج یا شش ساله بودم. وسط حیاط بزرگ ولی قدیمی مان بازی میکردم. کم کم متوجه شدم خانه مان پر شد از میهمان و غریبه و آشنا. از عمو و عمه و خاله بگیر تا همسایه های توی کوچه. من همچنان مشغول بازی بودم و به آمد و رفت میهمانان بی توجه. مدتی بعد پدرم همراه یک مرد قدبلند با کلاه لگنی یاالله گویان وارد حیاط شدند. در دستان مرد قد بلند یک چمدان کوچکی بود به اندازه کیف مدرسه بچه های کلاس اول. من سلام دادم و دوباره به بازی ادامه دادم. آنها از پله های سنگی و بزرگ راهی اتاق پذیرایی شدند. چند دقیقه بعد دیدم پدرم با دو تن از عموها بطرف من می آیند. قیافه و طرز جلو آمدنشان عجیب بود. مثل این بود که میخواهند یک مرغ یا خروسی که از لانه فرار کرده را بگیرند. در یک چشم بهم زدن دیدم یکی از عموها بسمت من دوید من هم بلافاصله مثل همان مرغ یا خروس شروع کردم به فرار کردن. از میان باغچه و لابلای درختچه ها ویراژ دادم و از اینکه از زیر دستشان در میرفتم احساس غرور میکردم ولی این احساس مدت کوتاهی بود زیرا در یک حرکت غافلگیرانه پدرم در حالی که دستانش را باز کرده بود مرا بغل کرد و به آن تعقیب و گریز نابرابر پایان داد.

احساس کردم خبرهایی هست ولی نمی توانستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتند. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم دیدم همه میهمانها نشسته اند و دارند چای و میوه میخورند. همه اتاق پر بود از آدمهای بزرگ. پیرزنها تا چشمشان به من افتاد گفتند: ماشالله چه پسری!
مادرم بالای اتاق یک تشک کوچک انداخته بود و چند تا متکای بزرگ هم بالای آن قرار داده بود. بالای بالش ها روی دیوار را بوسیله پنبه تزیین کرده بودند. یک پارچه گلی رنگی هم کنار بالشها بود که قبلا مشابه آنرا در کوچه دیده بودم وقتی یکی از بچه های همسایه ختنه شده بود و یک لنگ گلی رنگ پوشیده بود.

با دیدن این منظره یک دفعه فهمیدم قضیه از چه قرار است. داشتند مرا به قربانگاه میبردند! فورا هرچه توان داشتم بکار بردم و تقلا کردم تا از دستان پدرم بیرون بیایم وفرار کنم ولی فایده ای نداشت. زور آزمایی نابرابری بود. گریه ام گرفته بود ولی پدرم و دیگران مرتبا حرفهای محبت آمیز میزدند و دلداری ام میدادند که نترس اصلا درد نداره. اوسا جعفر فقط میخواد معاینه کنه ببینه حالا موقعش شده یا باید چند سال دیگه صبر کنیم تا بزرگ بشه!
خلاصه با هر کلکی بود ما را روی اون تشک نشاندند. چشمتون بد نبینه شلوارمان را هم پایین کشیدند. اوسا جعفر با آن چمدان کوچکش جلو آمد و گفت: به به چه پسری. شاخ شمشاد. عرق بیدمشک.
عموجان بزار ببینم کوچیکه یا بزرگ!
من هم ترسیده بودم و هم خجالت میکشیدم. داد میزدم بخدا کوچیکه!
اوسا جعفر بدون توجه به داد و بیداد من چمدان کوچکش را باز کرد و یک قیچی و چند تا شیشه داروی قهوه ای رنگ از درون آن بیرون آورد و درب یکی از آنها را باز و پنبه ای را آغشته به آن کرد و در حالی که به سقف اتاق نگاه میکرد گفت: گنجشکه اون بالا چیکار میکنه؟
همینکه من به سقف نگاه کردم تا ببینم کدام گنجشکه را میگه اوسا جعفر کار را تمام کرد. آنچنان دردی گرفت که فکر نکنم هیچوقت آنرا فراموش کنم.
دیگه کار از کار گذشته بود و گریه و زاری چیزی را عوض نمیکرد. فهمیدم که اوسا جعفر الکی میگفت میخواد ببینه کوچیکه یا بزرگ. از همان اولی که با چمدانش قدم به خاک پاک خانه ما گذاشته بود من باید میدانستم هدف او معاینه و بررسی نیست. او بدون خونریزی از این خانه بیرون نمیرود.
حالا هر موقع که خانه مان پراز میهمان میشه باز دلشوره میگیرم. میگم نکنه باز هم یه خبری است و میخواهند دوباره ما را ختنه کنند؟



1 Response
  1. ناشناس Says:

    شما پسرا یه بار توی زندگی تون درد می کیشید
    اما ما دخترا همیشه خدا درد خواهیم کشید.
    مسبت و شکر اوس کریم


ارسال یک نظر