آشنايی با ضرب المثلهای فارسی:
قصد دارم گاه گاهی بعضی از ضرب المثلهای فارسی را که خيلی مهجور مانده​اند را در اين وبلاگ معرفی و تفسير کنم. شما هم اگر ضرب المثل فارسی خوبی پيدا کرديد بنويسيد تا از همديگر يه خورده چيز ياد بگيريم و اينقدر به سر و کول هم نپريم:

من در وبلاگ آقا مجيد برای اولين بار به يک ضرب المثل برخوردم که خيلی برايم جالب بود. و تصميم گرفتم آنرا در اينجا بيان کنم. آن ضرب المثل پر محتوا اين است:

بعضی از مسگری، فقط کون‌جنباندنش را بلدند!

آقا اين ضرب المثل خيلی گويا و پر محتواست. فکر نميکنم در هيچ زبانی چنين چيزی وجود داشته باشد. بايد آنرا با آب طلا نوشت و قاب کرد و زد روی ديوار محل کار و زندگی خودمان. اصلا بايد بصورت بيلبوردهای بزرگ در میادین و خيابانها و اماکن عمومی نصب کرد تا مردم با خواندن آن يه خورده آگاه شوند و دست از کارهای حاشيه​ای بردارند.
همه بدبختی ما مال اینه که در دوران کودکی و مدرسه بجای اینکه از این ضرب المثالها یادمان بدهند از ما میخواستند درباره مسائل خصوصی مان انشا بنویسیم. تابستان خود را چگونه گذرانده​اید. یکی نبود بگه آخه به تو چه مربوطه که من تابستانم را چگونه گذراندم. گیریم فهمیدی. خب به چه درد تو میخورد. بخاطر همین برخوردها بود که امروزه ما نسل فضولی بارآمده​ایم و میخواهیم زیر و بم همدیگر را کشف کنیم.


و اما خاستگاه تاريخی اين ضرب المثل:
در زمانهای نه چندان دور که ظروف چينی و ملامين و پلاستيکی زیاد متداول نبود مهمترين ظروف ايرانی ها از نوع مسی بود و طبعا صنعت مسگری و سفيدگری بسيار پررونق. با توجه به آنکه ظروف مسی را با وسايل ابتدايی و بضرب و زور چکش و سندان ميساختند لذا شغل شريف مسگری کار هرکس نبود. اصولا مسگرها صنعتگر و هنرمند ان ماهری بودند. آنها با يک قطعه ورق مس و يک چکش و يک سندان کوچک آنقدر تلق و تلوق راه می​انداختند که ابتدا بصورت مدور و سپس بصورت مثلا ديگ پلو درمی​آمد. در آخرکار هم آنها را به شاگردشان ميدادند تا بوسيله چرخش پا آنها را در مخلوطی از ماسه و شن آنقدر بسابد تا جلا پيدا کند. اين کار سابيدن یک ظرف مسی مثلا ديگ کار شاگرد يا وردست مسگر بود که نیاز به هیچگونه مهارت خاصی نداشت جز قر دادن.. همانطور که در اين تصوير ميبينيد شاگرد مسگر دو پاهه رفته توی ديگ و در حالی که دستش را از ديوار ميگيرد کمرش را قر ميدهد تا ديگ هم بهمراه آن بصورت نيمدايره بچرخد و سابيده شود.

حتما اين شاگرد مسگرها هرجا ميرفتند بادی به غبغب می انداختند و ميگفتند ما هم مسگر هستيم ! در صورتيکه آنها از مسگری فقط قر دادنش را بلد بودند اين که نشد مسگری. اينکار را عمه من هم بلد است انجام بدهد.
اگر ما این چیزها را یاد گرفته بودیم دیگر امروز شاهد آن نبودیم که یک گنجشک را بجای بوقلمون به ما قالب کنند. طرف يه آمپول زن ساده توی يک درمانگاه است. وقتی کيف سامسونيت اش را باز ميکند و گوشی طبابت را به ما نشان ميدهد ما خيال ميکنيم که مدرک فوق تخصص قلب و عروق اش را از امريکا گرفته است . فوری ميگوييم: آقای دکتر ميشه ما رو يه ويزيت مجانی بکنيد؟
0 Responses

ارسال یک نظر