خاطرات يک سماور:


اسم من سماور برقی است. پدر بزرگم در روسيه بدنيا آمد ولی خودم در ايران بزرگ شدم. برادر بزرگم حاج سماور ذغالی چند سال پيش عمرش را داد بشما و به رحمت ايزدی پيوست و ديگر در ميان ما نيست. خواهرم سماور نفتی توی يکی از دهات دورافتاده ايران زندگی ميکند و حال و روز خوشی ندارد. شوهرش معتاده و فتيله او نيم سوز شده. بيچاره زندگی اش وابسته به نفت است و بس. برايش فرقی نميکند قيمت نفت ارزان شود يا گران. حال و روزش يکسان است.
برادر ديگرم حاج آقا سماور گازی از اون خيلی حزب اللهی هاست . هميشه جاش يا توی مسجد است و يا توی حسينيه و مجالس فاتحه خوانی. توی اين انقلاب حسابی خورده پروار شده. هيکلش دوبرابر منه. لوله اش وصله به شير اصلی گاز.


من با برق کار ميکنم.بو نمي دهم و فتيله​ام تمام نميشه. از وقتی که خودم را می شناسم کارم قل قل کردن بوده و اعتراض. اگر ساکت و آرام بمانم و يا در سکوت به فکر فرو بروم مادر خانواده با حوله يا دستمال يکی ميزند توی سر من و ميگويد: ای سماور بی بخار! من هم برای اينکه نشان دهم ترسو نيستم مجبورم زوزه کشان و سپس قل قل کنان دل صاحبخانه را بدست آورم. وقتی که بخار از سر و کله من به هوا می رود او خوشحال ميشود و فورا يک قوری تپل را روی سرم ميگذارد. لامصب اين قوری چقدر هم بی ملاحظه است. با همه سنگينی و وزنش با خیال راحت و آسوده می نشيند روی کله من . مثل اينه که خانه خاله است! لم ميدهد و جا خوش ميکند. وقتی قوری روی سر من می نشيند خيلی عرق ميکنم. شايد عرق شرم است. نميدانم.

به ظاهر من نگاه نکنید که دائم قل قل میکنم و نق میزنم توی دلم هيچی نيست جز آب زلال و شفاف. برای راحتی دیگران دائما حرص و جوش میزنم. من با همه و برای همه می جوشم. کاش آدمها هم مثل من بودند و برای همه جوش میزدند و نه فقط برای خودشان یا دوستان و اطرافیانشان.
0 Responses

ارسال یک نظر