چرا از ايران خارج شدم(۲)

انگیزه نخست را قبلا شرح دادم و گفتم بی ارزش بودن جان و وقت انسانها در ایران یکی از دلایل ترغیب ما به ترک از وطن شد. و اما دلیل دوم: آقا ما از دست مردم فرار کردیم! همین مردمی که ما هم جزئی از اجزا آن بودیم.
ممکن است کسی بگوید همه مشکلات و نابسامانیها تقصیر حکومت و مدیران نالایق است و مردم بی تقصیرند درحقیقت تو از مردم فرار نکردی بلکه از دست بی لیاقتی حاکمان بستوه آمدی و فرار را برقرار ترجیح دادی. جواب من این است که اگرچه حکومت هرکشور عامل مهمی در پيشرفت يا عقب نگاه داشتن آن جامعه است ولی خود مردم هم در اين امر بی اثر نيستند.

حالا مثالی ميزنم. يکی از مسائلی که باعث خيلی از مشکلات اجتماعی ميشود بدليل نهادينه شدن فضولی و کنجکاوی بيمورد در زندگی ديگران است. آقا ما از دست همسايه​هامون کلافه شده بوديم. از پشت پنجره نه تنها کليه رفت و آمد ما را تحت نظر داشتند بلکه ميدونستند ديشب چی خورديم. ميهمانی که داریم غريبه است يا فاميل. وقتی که توی کوچه همديگر را می ديديم بعد از سلام و عليک نهايت استعدادشان را بخرج ميدادند که از جزئيات زندگی ما باخبر بشن. کجا کار ميکنيد؟ چقدر درمی​آوريد؟ اختلاف خانوادگی داريد؟ اون خانمه که با پرايد سفيد مياد دنبال شما همکارتونه؟ به​به به اين سليقه! عجب چیزی تور زدی! و هزاران مورد ديگر. فکر نکنيد اينها مسائل پيش پا افتاده است. خير همين چيزها وقتی بصورت يک رفتار اجتماعی درمياد هزاران دردسر ايجاد ميکند.
البته اين مشکل نه تنها توی همسايگی دیده میشود بلکه توی محل کار و توی فاميل و آشنا و حتی در بين دوستان دور و نزديک هم هست. عده​ای بدون اينکه خودشان متوجه باشند فضولند و از کنجکاوی لذت می​برند. در حاليکه همين کنجکاوی​های بيمورد سبب سلب آزاديهای فردی ميشود.

مدتی بود هربار ميرفتم بانک بيست هزارتومان از حسابم برميداشتم و توی کيفم ميگذاشتم تا درموقع نياز از آنها استفاده کنم. مثلا فرض کنيد هر دو سه روز بيست هزار تومان از حساب برداشت ميکردم. يه روز يکی از دوستانم رفته بود همان بانک . کارمند بانک به دوستم گفته بود: ماشالله فلانی خيلی کارش درسته! هر چند روز يکی رو زمين ميزنه! دوستم پرسيده بود از کجا ميدونی؟ کارمند بانک گفته بود آخه هربار که میاد اینجا فقط بيست هزارتومانی ميگيره و ميره معلومه واسه چه کاريه ديگه!

منظورم اين است که ذهن و هوش و استعداد مردم صرف فضولی درکار ديگران شده و معمولا از قوه تخيل​شان هم استفاده ميکنند و رنگ و لعابی هم به قضايا ميدهند. نتيجه اين ميشود که شما بخاطر ذهنيت غلط افراد بايد بعضی کارهای اضافه و توضيحات غير ضروری را بدهيد و از انجام بسياری از کارهايی که ممکن است موجب سوبرداشت ديگران شود پرهيز کنی.

حالا بدبختی از اين هم بالاتر است. اينقدر اين خصلت کنجکاوی در بين ما جاافتاده که در بعضی موارد اگر سير تا پياز زندگی خودت را شرح و بسط ندهی اصلا کارت راه نمی​​افتد. نميدانم تا بحال برای تجديد گواهينامه يا گرفتن عدم خلافی ماشين به اداره راهنمايی و رانندگی مراجعه کرده​ايد؟ آقا يه کارمند بیسواد نشسته اونجا. اول که مراجعه ميکنی و مثلا ميگی: ببخشيد برگ عدم خلافی ميخواستم. ميگه: برای چی ميخوای؟! در جوابش بايد شروع کنی داستان سرايی که فلان مشکل برام پيش آمده مثلا مادرم توی بيمارستان بستري شده و پول عمل را بايد با فروش ماشين جور کنم. فروش ماشين هم لنگ ارائه عدم خلافی است و صدور اين برگه هم در دستان با کفايت حضرتعالی است! اگر اينطوری توضيح بدهی کارت درست ميشه و خوشحال و شاد و خندان برگه عدم خلافی را ميگيريد ولی اگر بگويی: مرد حسابی! صدور برگه عدم خلافی لابد يک مقرراتی داره اگر من واجد آن شرايط هستم برگه را بده و اگر نيستم بگو طبق کدام مقررات آنرا نميدهی؟ در اينصورت نه تنها برگه را نخواهی گرفت بلکه کلی هم به دردسر و اتلاف وقت خواهی افتاد.

خلاصه: جان مادتون کمتر در زندگی ديگران فضولی کنيد. خوب نيست. از اين خارجی​های لامصب ياد بگيريد. اصلا از جزئيات زندگی شما نمی​پرسند و حتی در بعضی موارد پرسيدن برخی سوالات جرم است و شما حتی دربرابر پليس هم ميتوانيد از پاسخ دادن آن خودداری کنيد.
دراينجا با هرکس ميخواهيد قرار بگذار. با هرکس برو بيرون. کسی کاری به کار شما ندارد. همه سرشون توی زندگی خودشون گرمه. نتيجه اين است که شما وقتی از ايران بيرون مياييد احساس آرامش و راحتی ميکنيد.
ادامه دارد....
0 Responses

ارسال یک نظر