ببخشید٬ ساعت چنده؟ (۱)

ببخشید٬ ساعت چنده؟ (۱)

فرض کنید همین امروز صبح٬ با عجله از خانه بیرون آمده‌اید و فراموش کردید ساعت و موبایل و یا هر وسیله‌ای که بتوان زمان را از طریق آن دید٬ با خود بردارید و آنها را در منزل جا گذاشته‌اید و حالا مجبورید از عابرین و رهگذران توی خیابان ساعت را بپرسید. جمعیت زیادی در حال عبور است. تصمیم میگیرید بالاخره از یکی از آنها بپرسید.
توی پیاده‌رو که نگاه میکنید ناگهان چشم‌تان به چهره بعضی افراد معروف می خورد. جلو میروید و سلام میکنید:

- سلام آقای گنجی٬ حال شما چطوره؟
ببخشید٬ ساعت چنده؟
- این یک سوال اساسی است که باید از دو بعد به آن پاسخ داد. یک جنبه آن از دیدگاه نظری و فلسفی است و جنبه دیگر آن از دیدگاه رئالیسم و واقع‌نگری است. حاکمیت حزب سوسیالم در شوروی سابق و تسلط بلشویک‌ها....
- ببخشید! آقای گنجی٬ خیلی معذرت میخوام. من عجله دارم باید بروم. لطفا خیلی خلاصه و به زبان ساده بفرمایید ساعت چنده؟
- ملتی که حاضر نباشد برای رسیدن به خواسته‌اش هزینه کند چگونه میخواهد به دمکراسی و آزادی برسد؟ باید هزینه داد. همینجوری مفتی که نمی‌شود آقاجان. بجای انقلاب باید نافرمانی مدنی بکنید. ای لعنت به شریعتی که انقلاب کردن را به ما آموخت. اصلا همه اینها تقصیر رسوخ افکار شریعتی است. اگر کتابهای شریعتی را نمی‌خواندید هیچوقت انقلاب نمیکردید و الان لازم نبود که بپرسی ساعت چنده.
- خیلی ممنون!

در این هنگام٬ می‌بینید آن طرف خیابان٬ آقای علیرضا نوریزاده میخواهد سوار ماشینش شود. بدو بدو خودتان را به او میرسانید و سلام میکنید:
- سلام آقای نوریزاده٬ ببخشید ساعت خدمتتون هست؟ میشه بفرمایید ساعت چنده؟
- دی شیخ با چراغ گشت همی گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
چند روز پیش ایمیلی بدستم رسید از خانه پدری. یکی از افسران میهن پرست ارتش که چند روزی را در کمد جالباسی آقای ذوالقدر قایم شده و همه جزئیات باند قدرت و سپاه را بگوش خود شنیده را برایم مفصل نوشته که بخشی از انرا برایت نقل میکنم....
- ببخشید آقای نوریزاده! منظورم ساعت بود! ساعت چنده؟
- ها! پاسخ این سوال را من مفصلا در روزنامه شرق الاوسط نوشته‌ام و در برنامه رادیویی صدای آمریکا و رادیو باران هم به زوایای مختلف آن اشاره کرده‌ام. حقیقت این است که آقای شاهرودی العراقی و ...
- آقای نوریزاده! با اجازه! خداحافظ!

آنطرف تر٬ توی یک پارک٬ آقای زیدآبادی را می‌بینید. تک و تنها نشسته و دستش را زیر چانه‌اش گذاشته و دارد فکر میکند. نزدیک میشوید. سلام میکنید:
- سلام آقای زیدآبادی عزیز! ببخشید٬ ساعت چنده؟
- هیس!...هیس!
- ببخشید٬ کسی اینجا خوابیده؟
- هیس!... سکوت!
- مرحمت شما زیاد.

ادامه دارد....(سراغ بقیه بزرگواران هم خواهیم رفت. عجله نکنید)
0 Responses

ارسال یک نظر