طنزهای شیمبل خان

طنزهای شیمبل خان:

پینه دوزی هر وقت مشغول کار میشد آلتش خود بخود چنان برمی‌خاست که مزاحم کارش میشد. پیش حکیم رفت و چاره کار طلب کرد. حکیم هم دارویی به وی داد که پیش از آغاز کارش بخورد که دیگر آلتش بر نخیزد. پینه دوز حکیم را سپاس گفت و به حجره اش باز گشت. دارو را سر کشید و مشغول کار شد. با کمال تعجب دوباره آلتش برخاست. پینه دوز چند روز به خوردن دارو مداومت کرد و نتیجه ای نگرفت. روزی از فرط عصبانیت آلتش را روی سندان گذاشت و با چکش روی آن کوبید که ناگهان تلنگش در رفت (به زبان خودمونی بادی ازش دررفت). پینه دوز عصبانیتش بیشتر شد. دشنه را برداشت و چاک ماتحت خویش را پاره کرد و گفت : پدرسگ، تو هم توی دعوای ما دوتا شهادت ناحق میدی؟
حالا شده این حکایت احمدی نژاد و عزل مدیرانش

0 Responses

ارسال یک نظر