سعادت هم سفری با آقای دکتر:

( برگرفته از وبلاگ طلبه‌ای به نام رسایی)

روز سه شنبه داشتم میرفتم حمام عمومی غسل جنابت بجا بیاورم که توی راه آقای مشایی را دیدم. پرسید: اوغور بخیر! کجا داری میری صبح به این زودی؟
گفتم: حمام عمومی. دیشب درس تهذیب اخلاق داشتم.
گفت: میخواهی همراه ما بیایی برویم نیویورک؟
گفتم: نیویورک کجاست؟
گفت: یک جایی توی خارج کشور. همسایه امریکاست. پایتخت سازمان ملل!
گفتم: نزدیک سوریه است؟
گفت: آره تقریبا. هواپیما جا خالی زیاد داره هرکس را می شناسی خبر کن بیاد.
گفتم: حالا که حضرت زینب طلبیده چرا که نه. حتما میام. هم میریم سوریه و هم در خدمت دکتر ولی این بخچه لباس و وسایل حمام را چه کنم؟
مشایی گفت: عیبی نداره. همراه خودت بیاور. عجله کن باید برویم فرودگاه. الان هواپیما منتظر است.
***

وقتی سوار هواپیما شدم موتورهای هواپیما روشن شد و همه صلوات فرستادند ولی هواپیما بلند نشد. آخه آقای دکتر یادش رفته بود پروازمان به نیویورک روز سه شنبه است و نه دوشنبه. او از هول‌اش روز دوشنبه تنهایی رفته بود و ما را جا گذاشته بود. بنابر این همانجا توی فرودگاه منتظر شدیم تا آقای دکتر به تهران برگشت و همگی به اتفاق بسمت کشور نیویورک با ۴۵ ساعت تاخیر پرواز کردیم.
بماند که ما توی این مدت همچنان در حال جنابت بودیم و مجبور شدیم توی باند فرودگاه تیمم بدل از غسل بکنیم و این باعث شد چند بار خطر از بیخ گوشم رد شود. آخه نزدیک بود بمانم زیر چرخ چند تا از هواپیماهای در حال فرود روی باند!
***

بالاخره رسیدیم نیویورک. از همان لحظه اول من شاهد بودم که چقدر آقای دکتر پرکار است. همه چمدان‌ها را خودش از صندوق عقب هواپیما بیرون آورد و بنده خدا آنها را روی گرده‌اش گذاشته تا محل بازرسی می‌برد. واقعا این ملت باید قدر این مرد را بدانند.
بگذریم. نیویورک خیلی کشور کوچکی بود. فقط یک خیابان داشت که مسافرخانه ما در آن قرار داشت و چند تا چهارراه آنطرف‌تر٬ ساختمان سازمان ملل قرار داشت. نیویورک از نظر فساد خیلی خوب بود. منظورم این است که بی حجابی غوغا میکرد. مخصوصا توی هتل ما بعضی از خواهران اصلا شئونات شرعی را رعایت نمیکردند و با پاهای لخت به داخل اتاق ما می‌آمدند تا آنجا را تمیز و مرتب کنند. خدا شاهد است وقتی آنها را که میدیدم دلم هری میریخت و قسمتهایی از بدنم از حالت طبیعی خارج میشد.
از آنها بدتر٬ وجود عناصر ضدانقلاب بود که در جلو ساختمان سازمان ملل تجمع غیرقانونی کرده بودند و بدون رعایت حجاب اسلامی شعارهایی مغایر با موازین انقلاب و رهبری میدادند. این درحالی بود که نیروی انتظامی نیویورک کوچکترین برخوردی با آنها نکرد و لباس شخصی‌های نیویورکی نه تنها نسبت به ضرب و شتم آنها اقدامی نکردند و آنها را به کهریزک نبرد و بعضی کارهای لازم را با آنها نکرد بلکه نیش‌شان را تا بناگوش باز کرده بودند و هر و هر می‌خندیدند که واقعا تلخ‌ترین لحظه سفرمان بود.
واقعا مملکتی که مقام رهبری و آقای جنتی و سردار رادان و فیروزآبادی نداشته باشد نتیجه اش همین میشود دیگر. اینها زن و مرد دختر و پسر محرم و نامحرم جمع شده بودند جلوی هتل ما و داد میزدند: آشغال بیا بیرون!
استغفرالله! آیا منظورشان آقای دکتر بود و یا نعوذبالله من روحانی؟
سوال اساسی من در اینجا این است که چرا موسوی و کروبی به ایرانی‌های مقیم نیویورک یاد داده بودند که به ما فحش بدهند؟ باید آنها در مقابل این اقدامات ضداسلامی پاسخگو باشند.

اما در مورد سخنرانی آقای دکتر در سازمان ملل. واقعا محشر بود. واقعا بینظیر بود. واقعا حماسه بود. باوجودیکه آقای دکتر زبان انگلیسی را مثل بلبل بلد است ولی در آنجا چنان با زبان فارسی مسايل مهم جهانی را به زبان ساده مطرح کرد که همه متوجه شدند و در پایان سخنرانی ایشان همه کف زدند که البته ما صلوات فرستادیم. نا گفته نماند که اینقدر سخنان آقای دکتر جالب بود که نمایندگان بقیه کشورها با خودشان گفتند: اگر سخنرانی این است پس ما باید برویم کشک مان را بسابیم و بهمین خاطر بلند شدند و رفتند کشک شان را بسابند. حالا بعضی از سایت های اینترنتی شایعه کرده اند که آنها بخاطر اعتراض آنجا را ترک کردند. نخیر اصلا بخاطر اعتراض نبود بلکه آنها شرمنده شده بودند و تصمیم گرفتند که اصولا کار سیاست را ول کنند و بروند توی کار بساز و بفروشی!

همچنین در این سفر آقای دکتر با نخبگان نیویورک و عما و مراجع و دانشجویان بسیجی آنجا جلسه‌ داشتند که آنها اصرار داشتند بیایند در تهران و در نمازجمعه شرکت کنند و شعار بدهند که مورد قبول آقای دکتر قرار گرفت.
من خودم از نزدیک شاهد بودم که آقای دکتر چگونه یک تنه از پس همه خبرنگاران کارکشته رسانه‌های بین‌المللی برمیآمد. ماشالله بزنم به تخته همه چیز را طوری از بیخ انکار میکرد که ما خودمان هم باورمان میشد. بعضی مواقع هم هرکس از دکتر سوال میکرد فورا دکتر سوال را با یک سوال دیگر جواب میداد که واقعا بی‌نظیر بود. در آنجا بود که من فهمیدم ندا آقا سلطان را کودتاچیان ونزوئلا کشته اند.
خلاصه خیلی سفر پرباری بود. تنها عیب‌اش این بود که دست به آب‌های آنجا آفتابه نداشت و ما مجبور میشدیم توی وان حمام هتل قضای حاجت کنیم!
0 Responses

ارسال یک نظر