ادامه بحث شيرين حمام:

وقتی وارد قسمت داخلی حمام ميشدی چشمت به قيافه آشنای همسايه ها و اهالی محل ميافتاد که هريک مشغول کاری بودند. مش کرم، ميوه فروش سرکوچه، داشت کيسه ميکشيد و مرتبا کيسه اش را مجهز به لايه ای از سفيداب ميکرد. شاطر عبدل يعنی همان شاطر نانوايی سنگکی روی سکو نشسته بود و دلاک داشت براش کف صابون درست ميکرد. روی بدن شاطر عبدل خالکوبی شده بود. روی بازويش تصوير يک قلب که نيزه ای از داخل آن عبور کرده بود ديده ميشد. روی مچ دستش نوشته بود ” عشق من ليلا“ و بر روی دست ديگرش نوشته بود” اين هم بگذرد“.

از همه ديدنی تر برای ما بچه ها ديدن قيافه پيشنماز مسجد محله مان بود. با اون قيافه تپل و مپل و شکم برآمده ، کله ای با موهای تراشيده و يک ريش بلند و توپی. همه به حاج آقا سلام ميکردند و برای کيسه کشيدن پشت حاج آقا به او تعارف ميکردند. حاج آقا بعد از کيسه کشی و ساييدن پاشنه پا با سنگ پای قزوين، بلند ميشد و در حالی که در دستش بسته کوچکی به رنگ سيمان آبيک بود به درون يکی از اون سلولهای مخصوص ميرفت و حداقل نيم ساعت اونجا بود. اون زمانها من نميدونستم توی اون سلول مخصوص چيکار ميکنند که اينقدر طول ميکشد.

وقتی که کار شستشو تمام ميشد برای آبکشيدن نهايی به زير دوش ميرفتيم. در اين لحظه پدرم با صدای بلند داد ميزد: خُشک!

متعاقب اين صدا زدن مش قاسم، شاگرد حمام، چند تا لنگ خشک را روی درب دوش ميگذاشت تا برای بيرون آمدن دور کمرمون ببنديم.

زيباترين احساس از حمام عمومی زمانی بشما دست ميداد که برای بيرون آمدن وارد قسمت اوليه حمام ميشدی. فضايی ساکت و آرام که فقط صدای فواره آب حوض وسط شنيده ميشد. شاگرد حمام فورا يک لنگ ديگر را روی زمين کنار کمدی که لباسهايمان در آنجا بود پهن ميکرد و بلافاصله پدرم بر روی آن می نشست تا مش قاسم مشتمالش دهد. من هم تماشا ميکردم . البته نوشيدن نوشابه خيلی ميچسبيد.

خوب تا اينجا مقدمه بود تا شما را به آن حال و هوا ببرم.

ميگن يکی از علما یه شب جنب ميشه و صبح خيلی زود یعنی قبل از اذان صبح ميره حمام عمومی محله تا غسل جنابت کنه. اون زمانها حمام های عمومی قبل از اذان صبح مردانه بودند تا ساعت مثلا ۶ يا هفت صبح. دليلش هم اين بود که مردها با حالت جنابت به سر کار نروند. از ساعت ۶ يا هفت به بعد حمام عمومی مخصوص خانمها بود. البته جمعه ها از صبح تا عصر مردانه بود.

خلاصه اون حاج آقاهه مثلا ساعت ۴ بامداد ميره حمام که غسل کنه و بعد بره مسجد نمازشو بخونه. توی حمام که ميرسه ميبينه هيچکس نيست جز خودش. آخه مشتری دائمی و همه روزه اين وقتها فقط خود حاجی بود. بهرحال حاجی هوس ميکنه بدون لنگ بره زير دوش و از خيس شدن يه لنگ صرفه جويی ميکنه. بعد از انجام مناسک کيسه کشی و سنگ پا سايی و واجبی مالی، ميبينه هنوز تا اذان صبح وقت زيادی مونده لذا ميره روی موزائيکهای گرم و داغ حمام دراز ميکشه. همينطوری که چشمهاشو ميزاره روی هم تا مثلا ده دقيقه بخوابه خر و پفش در مياد و به خواب عميقی فرو ميره.

همينطوری يکی دوساعت ميخوابه. يه دفعه چشمهاشو که باز ميکنه ميبينه نور خورشيد از بالای پنجره کوچک سقف گنبدی حمام به داخل آمده و فضا را روشن کرده. سراسيمه بلند ميشه و از اينکه نماز صبحش قضا شده استغفار میگه و فوری ميره زير دوش تا آبکشی کنه و غسل جنابت بجا بياره و بيرون بياد.

حاجی بيچاره در حال غسل کردن بود که يک دفعه صدای همهمه يک گروه سی چهل نفری زنانه را بگوشش ميرسید که داشتند وارد حمام ميشدند. حاجی دست و پاشو حسابی گم ميکنه. با خودش ميگه: آخ آخ آخ. اگه اينها بيان داخل و ببينند من اينجا هستم پاک آبرو و حيثيتم توی کوچه و محله به باد ميره.

از صدای لی لی لی کردن خانمها و آواز ايشالله مبارکش کن آنها ميفهمه که ظاهرا ديشب عروسی يه عروس خانومی بوده و امروز همه خانمهای فاميل برای حمام بردن عروس خانوم بصورت دسته جمعی به حمام آمده اند.

ادامه دارد

حمام عمومی:

روزهای جمعه که ميشد، صبح زود پدرم مرا از خواب بيدار ميکرد و ساک حمام را که از قبل توسط مادر آماده شده بود برميداشت و به حمام عمومی محله ميرفتيم. اون موقع ها برايم خيلی عجيب بود که چرا فقط روزهای جمعه به حمام ميرويم و نه روزهای ديگه؟ بابام ميگفت: فقط روزهای جمعه حمام مردانه است و بقيه روزها زنانه ميشه.

حمام عمومی محله ما در انتهای کوچه ای قديمی قرار داشت. ديوار خانه ها همگی کاهگلی و مرتفع بودند. شايد هم مرتفع نبودند ولی چون ما اون موقع بچه بوديم آنها را مرتفع ميديديم. نميدانم چرا اکثر حمام های قديمی چند تا پله از سطح کوچه پايين تر بودند. در قسمت ورودی همه حمام های عمومی يکی دو تا لنگ قرمز بصورت مورب نصب کرده بودند.

قسمت پشتی حمام های عمومی بصورت يک خرابه ای بود که هميشه از آنجا دود غليظی بهوا برمی خاست. مثل راکتورهای اتمی.

يک نفر هم بود که با لباسهای سياه و روغنی که هميشه اون بالای حمام بود. ظاهرا اوپراتور آتشگاه حمام بود ولی برای ما بچه ها وجود اون مرد سياه و روغنی يک معما بود. او با هيچکس حرف نميزد. هميشه اون بالا بود. يکی از بچه های محل ميگفت خوش بحال اون آقاهه. روزهای هفته که حمام زنانه ميشه اون آقاهه از اون بالای پنجره خانم ها رو ديد ميزنه.

وقتی از پله ها وارد حمام ميشدی ابتدا چشمت به يک حوض کم عمق ميخورد که در وسط محوطه رختکن قرار داشت. يک فواره هم در وسط حوض بود که خيلی آرام کار ميکرد. چند تا شيشه نوشابه که اکثرا کانادادرای بودند هم داخل حوض گذاشته بودند تا خنک بشه.

دور تا دور آنجا کمدهايی بود که يک آيينه فکستنی در قسمت بالای آن نصب شده بود و کليد بزگی هم روی هر کدام قرار داشت. کفشها را در قسمت زيرين کمدها قرار ميدادند.

خلاصه تا شروع به کندن لباسها ميشديم حمام دار فورا يک لنگ برای بابام می آورد. برای ما که بچه بوديم لنگ نميدادند. همان شورت ماماندوزخودمان را بجای لنگ استفاده ميکرديم. يک روز که اشتباها برای من هم لنگ آوردند احساس کردم ديگه منم مردی شدم.

بهرحال قبل از وارد شدن به قسمت گرمخانه يعنی قسمت اصلی زنده شور خانه يک درب آهنی قرار داشت که از نبشی های آهنی و کرکره های حلبی درست شده بود.

بمحض اينکه درب را باز ميکردی موجی از بخار به صورتت ميخورد. يک لامپ کم سو در ميان انبوه بخار قابل رويت بود. همهمه و صداهای مختلف بخصوص گريه بچه هايی هم سن و سال من که از آب داغ هراس داشتند فضای ناخوشنودی را ايجاد ميکرد.

در وسط آنجا يک حوض کوچک بود با ديوارهايی به اندازه نيم متر که از سطح حمام بالا آمده بود. چند تا سطل سياه لاستيکی هم در اطراف حوض يافت ميشد که وظيفه ما بچه ها اين بود که زودتر يکی از آنها را برای استفاده پدر بچنگ بياوريم قبل از اينکه ديگران آنرا تصاحب کنند.

ادامه دارد...



نامه خداوند:

بسمه تعالی

جناب آقای احمدی نژاد

رئيس جمهور محبوب

حسب درخواست آقای مصباح يزدی از این درگاه احديت بدينوسيله آقای سید کاظم وزیری هامانه را بعنوان وزير نفت معرفی مينماييم. اميد است از مشاراليه در وزارت نفت به نحو مطلوب استفاده گردد. گرجه نامبرده زبان کفار نميداند و درباره نفت چيزی حاليش نيست ولی عيبی ندارد ما خودمان هواتون رو داريم چون با شما قرارداد همکاری بسته ایم.

ضمنا اون هاله ای که چند ماه پيش قبل از سفر به خارجه قرض گرفتی چی شد؟ فورا آنرا تحويل انبار بيت مقام ولايت فقيه که نماينده انحصاری ما در زمين است بدهيد و رسيد دريافت داريد.

والسلام

عرش الهی - خداوند متعال

رونوشت: آقای مصباح يزدی جهت اطلاع و پيگيری

: آقای امام زمان جهت هماهنگی با نمايندگانش در مجلس برای رای اعتماد

: آقای گلپايگانی انبار دار بيت رهبری جهت دريافت هاله

قدردانی از مسولين:

بپاس خدمات ارزنده مسولين جمهوری اسلامی که در تاريخ معاصر ايران بينظير است و بخاطر دسته گلی که تا بحال بر سر مردم ايران زده اند قرار شده مراسم تجليل و تکريم جداگانه ای برای تک تک آنها برگزار شود. تنها مشکل برگزار کنندگان اينگونه مراسم پيدا نکردن القاب و عناوينی همچون ” مردی با عبای شکلاتی“ متناسب اين شخصيتهای تاريخی است که بنده حقير سراپا تقصير اين عناوين را برايشان فی البداهه نوشته و تقديم ميکنم:

خاتمی - مردی با عبای شکلاتی

احمدی نژاد - مردی با لامپ مهتابی

خامنه ای - مردی با حرفهای توخالی

شاهرودی - مردی با شناسنامه عراقی

جنتی - مردی با زير شلواری گِلی

ابطحی - مردی با عمامه گلابی

کروبی - مردی با کفشهای دمپايی

هاشمی - مردی با ريش بلوری ( در بعضی از نسخ خطی آمده است: مردی با زیر پوش رکابی)

فائزه هاشمی - دختری با کفشهای کتانی

حسنی اروميه - مردی با تراکتور زراعی

استفتائات:

س: آيا بوسيدن زن نامحرم از روی چادر يا از راه دور حلال است؟

ج: اگر به قصد قربت باشد جايز است .

س: فرق بوسه با ماچ چيست؟

ج: ماچ از روی لپ است و کار مامانهاست و بوسه از روی لب است و کار اوليا است.

س: اگر خانمی که حجاب سفت و سختی دارد و بطوری که گوشه چادرش را هم با دندان ميگيرد و در نتيجه لبانش معلوم نيست را بخواهيم بوس کنيم از نظر شرعی چه راه حلی پيشنهاد ميکنيد؟

ج: مشار اليها را کمی قلقلک دهيد نيشش باز ميشود. انشاء الله

ضمنا به توضيح المسائل ايرج ميرزا رجوع شود

س: در عمل سياسی-الهی بوسيدن کداميک از طرفين لذت ميبرند؟ فاعل يا مفعول؟

ج: تلذذ در عمل بوسه برای طرفين بالسويه است

س: ثواب بوسه جماعت زيادتر است يا بوسه تکی؟

ج: برعکس نماز جماعت، ثواب بوسه تکی با صفاتر است.

س: مدت انجام بوسه چند دقيقه است؟

ج: متغير است. بوسه بايد آنقدر طولانی شود که منجر به نتيجه شود. مال بعض ها طرفة العينی (چشم بهم زدن) است و مال بعضی ديگر به اندازه عمر نوح.

س: بر اساس شنيده ها ی ما ، علما و طلاب محترم به درنده و خزنده و چرنده هم رحم نميکنند. ميشه بفرماييد نحوه بوسيدن جوجه تيغی چگونه است؟ ما هم ميخواهيم يه بار امتحان کنيم ولی ميترسيم سوراخ سوراخ بشيم.

ج: تنها قسمتی از بدن جوجه تيغی که تيغ ندارد و قابل بوسيدن است مقعد مبارکش است. برويد خيرشو ببينيد.

فضيلت بوسه :

بدان و آگاه باش که بوسيدن نامحرم از گناهان کبيره است مگر اينکه در راه خدا باشد و به نيت باز کردن گره ای از مشکلات خلق خدا. در روايات متواتر آمده است که ثواب و فضيلت يک بوسه با نيت خالص هزار بار بالاتر است از شمشير زدن در ميادين جنگ و پياده به حج رفتن. بخاطر همين فضيلت است که علمای بزرگ بجای رفتن به ميادين جنگ در خانه ميماندند و به ماچ و بوسه میپرداختند و اجر و ثوابی بمراتب عالی تر نصيبشون ميشد.

از ابو مشنگ فرانسوی (رحمة الله عليه ) نقل شده است که فرمود بر شما باد بوسه فرانسوی، و آن تطويل نمودن و لفت دادن در اين عبادت بزرگ است تا زمانی که منجر به غسل گردد. خدا نيامرزد مردی را که مثل جوجه که به دانه ميزندو نوکش را فورا برميدارد عمل پر فضيلت بوسه را سرسری بگيرد و آنرا لفت ندهد.

عمل بوسيدن آداب و شرايطی دارد. اول نيت است. دویم توالی است و سيم تناسب.

نيت که معلوم است. اگر لب شما سهوا به لب يه خانمی بخورد موجب غسل نميشود و بنا به احتياط واجب بايد اعاده گردد و کفاره هم دارد.

شرط بعدی توالی است. در حديثی نقل شده که اگر خانمی وارد آسانسور شد و به شما سلام کرد و يا در خيابان از شما پرسيد: آقا ببخشيد ساعت چنده؟ بايد بدون معطلی او را در آغوش پر مهر و محبت اسلام گرفت و متوالیا عمل بوسه فرانسوی را بجا آورد - و اين کار بايد بصورت فرادا(انفرادی) باشد و نه بصورت جماعت - تا مقبول واقع شود. انشا الله.

و اما تناسب. تناسب به اين است که اگر طرف شما مثلا يه پيرزن نود ساله ای است بايد مراقب بود دندانهای مصنوعيش را قبلا بيرون آورده و سپس با رعايت حدود اسلامی اعمالتان را بجا آوريد.

فعلا تا همين حد کافی است . علاقه مندان به تحقيق در اين مبحث ميتوانند به تاليفاتی که در اين باره توسط حقير نگاشته شده مراجعه نمايند.

نام کتاب: ”المجامعت مع الجوجه التيغيه“ که يک کتاب قطوری است به زبان عربی که آداب و طریقه جماع کردن و مجامعت با جوجه تيغی را در آن مفصلا به رشته تحرير درآوردم و در حال حاضر این کتاب جزو منابع و کتابهای مرجع حوزه های علميه است.

در جلد دوم اين کتاب در باب بوسه جات پرسش های فراوانی مطرح و پاسخ داده ام که اگر خدا توفیقی داد و زنده بودیم در هفته آينده تعدادی از آنها را در اينجا نقل خواهيم نمود

والسلام عليکم ورحمت الله و برکاته

خانم دکتر:

امروز ميخوام ماجرای يه خانم دکتر رو براتون تعريف کنم تا ببينيد ما چقدر خام و دهاتی هستيم.

چند وقت پيش يکی از همکاران سابقم در ايران زنگ زد و گفت يکی از فاميلهای خانمش داره مياد کانادا واسه ادامه تحصيل. از من خواست به اين خانوم دکتر کمک کنم که موقع ورود به يه کشور غريب اموراتش رو رتق و فتق کنم و جا و مکانی براش رديف کنم و خلاصه کمکش کنم تا در اينجا مستقر بشه.

من که اون خانوم رو اصلا نديده بودم و نميشناختم ولی بخاطر گل روی همکار سابق گفتم باشه هر کاری از دستم بربياد با کمال ميل در خدمتيم و از اينجور تعارفات معمول.

يه روز يه خانومی به موبايل ما زنگ زد و گفت من خانم دکتر فلانی هستم و فردا ساعت ۷ شب به فرودگاه تورنتو ميرسم. از من خواست بيام فرودگاه. صدای اون خانوم اينقدر دلنشين بود که من پشت تلفن حالی بحالی شدم. گفتم ای بروی تحم چشام! اصلا بخاطر شما فردا از کله صبح ميام فرودگاه منتظر شما ميشم.

خلاصه دل خودمون رو حسابی صابون زديم که به به! فردا ميخوايم با يه خانوم دکتر آشنا بشيم. اون شب همش توی رويا و خيالات بودم و خوابهای رنگی می دیدم و برای فردا لحظه شماری ميکردم.

صبح زود رفتم يه دست کت و شلوار درست و حسابی و يه پيراهن و يه کراوات و يه جفت کفش شيک خريدم. سلمونی رفتم و دادم حسابی صاف و صوفم کرد و بتونه کاری و لکه گيری هم جای خود. خلاصه حسابی تریپ کرديم و رفتيم فرودگاه استقبال خانوم دکتر.

از آنجايی که نميدونستم اون چه شکليه اسمش رو روی يه مقوا نوشتم و از يکساعت قبل از پرواز مثل يه چوب خشک ايستادم توی سالن مستقبلين فرودگاه. هر خانوم شيک و تودل برويی که از گيت خروجی بيرون ميامد با خودم ميگفتم: ها. حتما همينه. خدا کنه خودش باشه. مقوا رو بالای سرم ميبردم و تکون تکون ميدادم تا متوجه بشه. چند نفری همينطور آمدند و بی توجه از کنار ما رد شدند.
چند تا از مستقبلین هم که منتظر عزیزانشون بودند هم کنجکاو شده بودند که بالاخره میهمان ما کیست. خلاصه ما رو زیر نظر داشتند.

يک دفعه ديدم يا حضرت عباس! يه خانوم چادری با مقنعه و دستکش مشکی داره بسمت من مياد! يا جده سادات! با خودم گفتم حتما ميخواد از من سوالی بپرسه يا ممکنه انگليسی بلد نيست ميخواد ببينه توالت کدوم طرفه. توی همين خيالات خام بودم که نزديکتر اومد و خودشو معرفی کرد. آخ! دنيا توی سرم خراب شد. چشمام قیلی ويلی ميرفت و سرگيجه گرفتم.

وقتی بخود آمدم ديدم من بدبخت چند تا ساک و چمدون اين حاجيه خانوم را گرفته و دارم بسرعت از معرکه خارج ميشم. آخه اون قيافه توی فرودگاه خيلی تابلو بود. مردم فکر ميکردند که لابد اين زن منه. از اين هم می ترسيدم که الان سر و کله پليس پيدا بشه و منو به اتهام ارتباط با القاعده و فاميل بن لادن دستگير کنندو تا من بخوام براشون ثابت کنم که اينجور نيست لابد توی گوانتانامو چپقم رو چاق ميکردند.

خلاصه با هر عرق ريختنی بود از معرکه بيرون آمديم و سوار ماشين شديم. با زبان بی زبونی به او فهماندم که درسته که اينجا يه کشور آزاديه و هر کس ميتونه هر جور لباس بپوشه ولی آدم نبايد کاری بکنه که توی اجتماع انگشت نما بشه. گفتم يه خورده از درجه غلظت حجابت کم کنی بهتره. آقا ما يه غلطی کرديم و يه چيزی گفتيم مگه ديگه ول کن بود تا يه ساعت داشت برای من از آتش جهنم و دوزخ حرف ميزد.

با خودم گفتم ای بخشکی شانس! مردم ميرن چی تور ميزنن اونوقت ما چی تور زديم؟ نکير و منکر و سوالات کنکور شب اول قبر.

خلاصه با هر شعبده بازی و حيله و کلکی بود براش يه اتاق توی يه هتل ارزانقيمت گرفتم و خداحافظی کردم. مگه به اون اتاق ميدادند. ميترسيدند مبادا عمليات استشهادی توی هتل بکنه.

چند بار زنگ زد جوابش رو ندادم و همينطوری نزديک يکسال گذشت. يه روز يکی از بچه های دانشگاه تورنتو عکسهايی که از يک گردش تابستونی دانشگاهی گرفته شده بود رو نشونم ميداد. توی اون همه دختر و پسر قيافه يکی شون خيلی آشنا بود. يه خانوم ايرونی با موهای بلند و مينی ژوب پوشيده در حال رقص بود. پرسيدم اين کيه؟ گفت اين خانوم دکتر فلانيه. اول که اومده بود خيلی جا نماز آب ميکشيد کم کم پيشرفت کرد. حالا زده روی دست همه ما.

من هم محکم زدم روی دستم و گفتم :

آخ که از دست اين ساده دلی ما! هر چی ميکشيم از خامی و ساده لوحی خودمونمونه. کاش رفیق همون القاعده ای مونده بودیم

گزارش تکان دهنده از سفر به عربستان:

”.... بعد يك جلسه‌ي شام بود، همه‌ي سران نشسته بودند، ما هم با سران يكي از كشورها در گوشه‌اي نشسته بوديم، متوجه نبوديم كه شاه عربستان وارد شد، ايشان آمده بود دانه به دانه حال و احوال، ساعت 10 شب بود، يك دفعه به ما گفتند كه ايشان وارد شده، بريم بر سر ميز شام، ما كه بلند شديم برويم سراغ ايشان حال و احوال كنيم، ديديم ايشان آمد سمت ما، يك خوش و بش اوليه كرديم و ايشان در همان جا اظهار علاقه كرد كه بنشيند با هم چند دقيقه‌اي صحبت كنيم، حالا همه‌ي سران نشسته‌اند آنجا، نشستيم آنجا، تمام تلويزيون‌ها نشان مي‌داندند كه تمام سران ايستاده‌اند، ايشان اصرار كه بيا بريم اون اتاق يك گپ برادرانه‌اي بزنيم. من اينها را فضل الهي مي‌ديدم، به خصوص صدا و سيماي عربستان روز اول كه رفتيم اصلا پوشش خيلي كوچكي از اخبار ايران مي‌داد و حتي صحنه‌هاي ورود را خيلي پوشش نمي‌داد، اما در آن موقع كه با پادشاه عربستان نشسته بوديم كل تبليغات براي ايران شروع شد و دیگه هیچ برنامه دیگری نشون نمیدادند جز عکس ما، اينها همه فضل الهی بود.

و اما در مورد غذا. غذايی که جلو من گذاشته بودند يک ديس بزرگ از زرشک پلو با مرغ بود در حاليکه برای بقيه سران کشورها دوتا نخود و يه سيب زمينی فسقلی گذاشته بودند. تفاوت را ملاحظه ميکنيد؟ اينها همه از الطاف الهی و برکت انقلاب است. اينها همه اثرات انقلاب است .

حالا يه چيز ديگه براتون بگم حسابی کف کنيد. موقع غذا خوردن دوربين ها بسمت بشقاب من بود دليلش هم اين بود که فقط روی بشقاب ما ته ديگ گذاشته بودند. بقيه سران کشورها دلشون ضعف ميرفت واسه يه ذره ته ديگ روی بشقاب ما. همه شون بما اصرار ميکردن تو رو خدا يه تيکه از اون ته ديگ بما هم بده.

بعد از شام دوباره شاه عربستان آمد بسمت ما. گفت شام چجوری بود. سير شديد؟ جون من تعارف نکنيد. اگر سير نشديد بگم املت واسه تون درست کنند؟ واقعا اينها همه فضل الهی است . چرا شاه عربستان اين حرف رو به بقيه نزد و فقط به من گفت؟ اينجاست که آدم عظمت انقلاب و ولايت رو درک ميکند.

من هم در جواب خواستم تشکر کنم ولی چون عربی بلد نبودم لپ شاه عربستان را گشيدم و گفتم: تنک يو. خيلی هم خوشمزه بود. خدا برکت بده. خدا زيادش کنه. اگر بفرماييد چند تا سينی خالی بيارن من و هيئت همراه بشقاب ها رو جمع ميکنيم ميبريم آشپزخانه کمک ميکنيم شسته بشن. آخه اين کارهارو در هيئت های سينه زنی زياد ميکنيم. لطفا چند تا سينی بياوريد.

جعبه سياه پيدا شد:


لاريجانی: ممكن است عامل سقوط هواپيما چيزي غير از مسايل تكنيكي باشد، ايسنا

بالاخره جعبه سياه هواپيمای سی -۱۳۰ پيدا شد. اين جعبه رو يکی از برادران بسيجی پيدا کرده بود و اول تصور میکرد که چمدان يکی از شهداست. وقتی صاحبش پيدا نشد اونو به آشعال دونی سر کوچه پرت کرده بود که توسط يکی از رفتگران خدوم شهرداری که قبلا خلبان هواپيما بوده و بازخريد خدمت شده پيدا شد و تحويل مقامات قرار گرفت.

بعد از دريافت جعبه سياه بلافاصله آنرا بازکردند و صداهای ضبط شده بر روی آنرا با دقت گوش کردند. در ابتدا بدليل مبهم بودن صداها چيزی نفهميدند. لذا عده ای از کارشناسان صدا و سيما که متخصص تشخيص صدا هستند آمدند و آنرا با دقت بسيار گوش کردند و نهايتا موفق به تشخيص صداهای موهوم شدند.

بر اساس نظريه کارشناسان، منشا اون صداهای عجيب و غريب که مثل صدای بمباران يا صدای آتش بازی چهارشنبه سوری بوده از محل دستشويی هواپيما بوده که گاهی با صدای شُرشُر آب همراه بوده.

کارشناسان مطمئن هستند که چند دقيقه قبل از سقوط هواپيما يکی از شهدا (يعنی همان مسافرين سابق)، ميره دستشويی. از مهيب بودن صداها مشخص است که اون شهيد عزیز دارای هیکلی چاق و تپل بوده و شب قبل از پرواز کاچی زيادی خورده . از آنجايی که هواپيما قديمی بوده درنتيجه سيفون توالت آن هم قدیمی بوده یعنی از اونهايی که با زنجير از بالای سر طرف بسمت پايين کشيده ميشود. همينکه اون بنده خدا کارش رو تموم کرده و خواسته سيفون رو محکم بسمت پايين بکشه، دستگيره و زنجير سيفون گير کرده و سيستم ناوبری هواپيما دچار اختلال شده. هرچی اون بيشتر زور زده کار هدايت هواپيما بيشتر دچار اختلال شده. تا اينکه اون شهيد عزيز با نهايت قدرت زنجير سيفون رو دو دستی گرفته و محکم بسمت پايين ميکشد که متاسفانه در اثر اعمال اين نيرو به بدنه و بالهای هواپيما، تعادل اون بهم ميخورد و هواپيما يه وری ميشود و سقوط ميکند.

بعقيده کارشناسان فنی، مقصر اصلی اين سانحه اول اون شهيد چاق بوده که شب قبل زياد خورده . البته امريکا هم مقصر است که نيامده زنجير سيفون هواپيما رو درست کنه.

مصاحبه ورزشی:

خبرنگار ورزشی: حضرت آیة الله حسنی الکانادایی! همانطور که مستحضريد قرعه کشی فيفا در مورد تيمهای صعود کننده به جام جهانی پايان يافت و ايران با پرتغال، مکزيک و آنگولا در يک گروه قرار گرفتند. از آنجا که حضرتعالی از کارشناسان ورزشی هستيد و سالها در تيم منچستر يونايتد اردبيل توپ جمع کن بوديد ميخواستيم نظر حضرتعالی را در مورد اين گروه و دور نمای بازيهای ايران جويا شويم.

آيه الله ملا حسنی: عرضم بحضور انور شما، طبق سنوات گذشته بازهم ايران در گروه مرگ قرار گرفت. يعنی مع الاسف هر سه تيم ديگر اين گروه از ما قوی ترند ولی بحول قوه الهی و دعای مقام معظم رهبری ما با شکست همه ابرقدرتها بعنوان سرگروه به مرحله بعد ميرويم.

خبرنگار ورزشی: آخه چطور ممکنه حاج آقا؟ بسياری از کارشناسان معتقدند ايران از هر سه تيم شکست ميخوره و حذف ميشه انوقت حضرتعالی ميفرماييد ما سرگروه ميشيم؟

آیة الله ملا حسنی: اينها حرفهای دشمنان اسلام است. خدا با ماست. اصلا خدا با ما يه قوم و خويشی و قرابت خاصی دارد که با ديگر بندگانش ندارد. مگر نشنيدی اون شاعر شيرين سخن گفته: دست خدا بر سر ماست/ سيد علی رهبر ماست؟

خبرنگار ورزشی: خب. بگذريم. حضرتعالی فکر ميکنيد تيم ملی ما بايد با چه سيستمی بازی کند؟

آیة الله ملا حسنی: بايد جلو تهاجم فرهنگی دشمن رو بگيريم. بايد جلو نفوذ عوامل دشمن را سد کنيم. بايد اتکال به خدا داشته باشيم و از هيچ قدرتی نهراسيم و همينجوری بزنيم به سيم آخر و بريم جلو.

خبرنگار ورزشی: ببخشيد متوجه نشدم. شما معتقد به بازی تدافعی هستيد يا تهاجمی؟

آیة الله ملا حسنی: آقا جان. شکست چند تا تيم که کاری ندارد. آنگولا که بازی بلد نيست. اون افريقايی ها کشته مرده موسيقی و رقص هستند. اگه جلو دروازه تيم ما يک ضبط صوت بگذاريم و آهنگ های غربی پخش کنيم(البته بايد با نيروی انتظامی هماهنگ کنيم) مهاجمان آنگولايی جلو دروازه ما که ميرسند شروع ميکنند به قر دادن و رقصيدن که در اين موقع سربازان گمنام تيم ملی ما با بهره گيری از اصل غافلگيری حملات گاز انبری خودشون را آغاز ميکنند. اين از آنگولا.

تيم مکزيک رو هم ميبريم. فقط کافی است به علی دايی بگيم دوسه تا گل به اونا بزن. اين هم از مکزيک.

اگر خداداد عزيزی هم يه گل به استراليا بزنه ما سرگروه ميشيم

خبرنگار ورزشی: ولی حاج آقا استراليا که توی گروه ما نيست. ما بايد با پرتغال بازی کنيم نه با استراليا.

آیة الله ملا حسنی: چه فرق ميکنه کافر، کافره. ما اصلا دلمون ميخواد با استراليا دوباره بازی کنيم. به دنيا چه مربوطه؟

خبرنگار ورزشی: آخه حاج آقا دنيا يه قواعدی داره. ما بايد اون قواعد رو رعايت کنيم. دلبخواهی نيست که.

آیة الله ملا حسنی: اصلا تو بمن بگو خبرنگار هستی يا عوامل بيگانه؟ ای ضد انقلاب! حالا به رهبر انقلاب توهین میکنی؟ اطلاعات محرمانه به بیگانگان میدی؟ تشویش اذهان عمومی و تلاش برای براندازی نظام مقدس میکنی؟

همينجا بشين تا بگم بيان ببرنت.

خبرنگار ورزشی
: ملا جان ما یه کلام فقط گفتیم باید قواعد بین المللی و جهانی رو رعایت کنیم. همین. اگه دلتون نمیخواد رعایت نکنید


آیت الله ملا حسنی
: آخه اگه امروز این رو قبول کنیم فردا باید حقوق بشر رو رعایت کنیم پس فردا باید کنوانسیون منع شکنجه رو امضا کنیم یه روز دیگه باید حقوق اقلیتها و زن ها را رعایت کنیم. چند روز بعد دیگه نمیتونیم با بی حجابی مبارزه کنیم. معنی حرفت همینه دیگه

تعیین تکلیف برای خداوند:

سردار باقر زاده گفت: موضوع شهادت کشته شدگان سانحه هوايی از هر حيث کاملا قطعی است (منبع خبر)

زمان: روز قيامت

مکان: سر پل صراط

خداوند - اوهوی عمو کجا؟ سرتو همينجوری انداختی پايين داری ميری بهشت. بليط ات کو؟

کشته شدگان- ما جزو سهميه شهيدان هستيم

خدا- شهيدان کدوم عمليات؟

کشته شدگان- عمليات نبود مانور بود. يعنی ما قرار بود بريم مانور. ولی نشد

خدا- مانور قبول نيست بايد حتما در خط مقدم جنگ واقعی آنهم در راه خدا باشه. مگه نميدونيد بهشت را به بها بدهند نه به بهانه؟

کشته شدگان - چی چی رو قبول نيست. بخشنامه دولت رو مگه نخوندی؟ خود سردار باقر زاده گفته!

خدا - باقرزاده کدوم خری ديگه؟ ما يه عَين الله باقرزاده ميشناسيم که توی فيلمای صمد بازی ميکرد. اونو ميگی؟

کشته شدگان - نه بابا! يکی از همون سردارای سپاه و رفیق صمیمی برادر احمدی نژاد.

خدا - يه بار ديگه اسم اون کسخل رو بياری همچی ميزنم که از روی اين پل صراط بيفتيد توی جهنم پیش آخوندا. حالا کار جمهوری اسلامی به جایی رسیده که داره برای ما تعیین تکلیف میکنه که کی میره بهشت و کی میره جهنم. مگه ما اینجا دسته بیلیم؟

اما شما ايرونی ها سهميه جداگانه ای برای بهشت رفتن داريد. همينکه عمری رو زير سلطه اون حکومت مشنگ تحمل کرديد برای مظلوميتتون بسه و بهشت براتون واجبه

اين بخشنامه ها رو هم بزارين در کوزه ترشی شو بگيرين!

حالا بريد بهشت اونجا با حوری ها حال و حول کنيد فقط قول بدید میرین اونجا دیگه جمهوری اسلامی بپا نکنید

کشته شدگان - دمت گرم! به تو میگن خدای باحال. چشم قول میدیم دیگه اسمی از جمهوری اسلامی و مرگ بر این و آن نیاریم.
راستی خدایا! توی بهشت رعایت حجاب اسلامی الزامی است؟


يک پيشنهاد ادبی:

اروپایی ها قطعه ای از خاکشان را در اختیار صهیونیست ها قرار دهند تا هر دولتی می خواهند تشکیل دهند (از فرمايشات گهربار احمدی نژاد)

دوستان! ميدونيد که من آدم بی ادبی نيستم. همه سعی و تلاشم اين است که از کلمات سخيف و بی تربيتی در مورد افراد استفاده نکنم ولی بعد از اين چرت و پرت های اخير آقای رئيس جمهور ميخواهم با اجازه همه شما، از اين به بعد ، اين مردک را به لفظ ” کسخل“ صدا کنم و لذا هربار که به اين کلمه برخورديد بدانيد منظور همون کسلخله ديگه! اصلا اگر شما به دیکشنری فارسی به فارسی مرحوم دهخدا مراجعه کنيد می بينيد معنی کلمه کسخل ، احمدی نژاد است. خودم ديدم!

آقا جون! فکر نکنيد اين کلمه حرف بی تربيتی است. اين کلمه اصلا ربطی به خل بودن اونجای طرف ندارد. شاهدش هم اين است که اين کلمه مذکر و مونث نمی شناسد. مثل کلمه کسوف يا کسينوس زاويه ، يک کلمه علمی است که استفاده از آن هيچ عيبی هم ندارد.

آخه کدوم آدم عاقلی ميگه اروپايی ها يک قطعه از خاک خودشون رو به اسرائيل بدن تا اينا برن اونجا!؟ جون من يه بچه کودکستانی هم عقلش ميرسه که اين حرف چقدر مزخرفه اونوقت اين کسخل از طرف يک ملت ميره اين طرح ابتکاری! رو مطرح ميکنه

والله دنيا به اين حرفها ميخنده. عربها هم ديگه دارند به ريش ما ميخندند. فلسطينی ها هم دارند اين حرفها رو مسخره ميکنند.

يعنی چارتا آدم عاقل توی اين مملکت نيست به اين يارو طرز حرف زدن را ياد بده؟

آخه گوشکوب! تو که عرضه اداره يه توالت مسجد توی گرمسار رو نداری چرا در مورد اروپا و اسرائيل و تغيير نقشه جغرافيايی جهان حرف ميزنی؟

به يکی گفتند اگه ميخواهی در جمع بزرگان ، بزرگ ديده بشی حرفهای بزرگ بزرگ بزن. طرف رفت در جمع بزرگان و شروع کرد به بادهای بزرگ درآوردن!

فارسی و وبلاگ نويسی:

محاوره نويسی و بی تکلف نوشتن در متون قديم و جديد ما وجود داشته ولی با ظهور وبلاگ ها به اوج و شکوفايی خودش رسيد.

بسياری از وبلاگهای فارسی به شيوه محاوره ای نوشته ميشود. خود من اين قالب نوشتن را برای نوشتن طنز و مطالب غير جدی خيلی مناسب ميدانم ولی در خلال نوشتن به مشکلات مختلفی برخوردم که امروز يکی از آنها را برايتان مينويسم:

آقا جون! زبان فارسی در محاوره نويسی مشکل داره. خوب کار نميکند. بايد آپ گريد بشه.

بايد اون حاج ابوالقاسم که ميگفت: بسی رنج بردم در اين سال سی/ عجب زنده کردم بدين پارسی رو احضار کنيم تا مشکل زبان فارسی رو برای وبلاگ نويسان محاوره نويس حل کنه.

در زبان فارسی، معمولا ما فتحه و کسره و ضمه نميگذاريم و کلمات را همانطوری مينويسيم و ميخوانيم و فقط در اثر عادت و تکرار، تصوير تک تک کلمه های متداول در مغز ما حفظ شده و هربار که چشم ما آنرا ميبيند فورا آنرا از بايگانی مغز بيرون مياورد و به ما ميفهماند اين کلمه چيست و چگونه تلفظ ميشود و چگونه خوانده ميشود.

از آنجايی که شما خواننده متون فارسی ،عادت به کلمات مورد استفاده در مکاتبات رسمی کرده ايد با ديدن کلماتی که به نگارش محاوره ای نگارش شده معمولا هنگام خواندن آنها دچار مشکل ميشويد و مثل تريلی های نفتکش بايد چند بار جمله ها را جلو و عقب کنيد تا درست معنا و منظور کلمه برايتان جا بيفتد و بخاطر چنين مشکلی يک نويسنده محاوره ای نميداند چه خاکی توی سرش بريزد.

مثلا فرض کنيد من ميخواهم اين جمله ”دو نفر با هم دعوا ميکردند“ را به زبان محاوره بنويسم. اگر کلمه دعوا را بکار ببرم که ديگر محاوره نيست اگه بخواهم آنرا بصورت” دوا“ بنويسم(دقيقا همانطور که همه ما ميگوييم) ذهن خواننده به دارو و درمان ميرود.

يا مثلا اين جمله: اين مثل اين ميماند که....

اگر بخواهيم محاوره ای بنويسيم بايد بنويسيم: اين مثل اين ميمونه که ....

ميبينيد کلمه ميمونه شما رو ياد همون حيوون روی درخت نارگيل و شبه رئيس جمهور می اندازه که فرسنگها با منظور نويسنده فاصله دارد.

وخيلی کلمات ديگر و مثالهای ديگر.

تجربه من اين استکه در محاوره نويسی برای اينکه خواننده را گيج نکنيم بهتر است صددر صد محاوره ای ننويسيم بلکه ترکيبی از محاوره و کتابت را بکار ببريم.

تا ببينيم يه شير پاک خورده ای پيدا ميشه يه فکری برای اين مشکل کنه

تاسف:

بنظر من علت اصلی فراوانی سوانح هوايی در ايران، کمبود قطعات و تجهيزات نيست بلکه کمبود عقل است.

همين!

روز جهانی ايدز:

من هم به نوبه خود ميلاد مسعود ايدز رو به همه شما خواهران و برادران تبريک عرض ميکنم و از خداوند متعال شفای بيماران را مسئلت مينمايم.

و اما در مورد گراميداشت ايدز، نکاتی هست که بايد به آن توجه شود. نکته اول زنده نگه داشتن اين ايام الله است. بايد برادران و خواهران حزب اللهی و طلاب حوزه ها در اين مبارزه پيشقدم باشند. شما برادران و خواهران طلبه همچنان که در مقاطع مختلف هربار اسلام را در خطر ديديد کفن پوشيده به صحنه آمديد اين بار هم بايد وارد کارزار شويد منتها ديگر لازم نيست کفن بپوشيد بلکه همه تون کاندوم بپوشيد و به خيابانها بياييد و شعار بدهيد ”لبيک يا خامنه ای“.

نکته ديگر اين است که بدانيد ايدز يک بيماری نيست بلکه دسيسه دشمن است. بعضی از روشنفکران غرب زده خيال ميکنند با استفاده از کاندوم ديگر ايدز نميگيرند در صورتيکه نميدانند دشمن ممکن است با يه سوزن ته گرد بعضی از کاندوم ها را سوراخ کرده و با بسته بندی های فريبنده شما جوانان متدين را مبتلا به ايدز نمايد. لذا من در همين جا به شما توصيه ميکنم قبل از انجام هر عمليات منافی عفت، کاندوم تون رو مثل بادکنک باد کنيد تا معلوم شود سالم است يا خدای ناکرده سوراخدار. مبادا بدون امتحان کردن ،اونها رو استفاده کنيد. هول نشيد و عجله نکنيد.

و اما نکته آخر. من از دولت ميخواهم اين روز را تعطيل عمومی اعلام کند و شلوارها را بصورت نيمه اهتزاز درآورد و خواهران و برادران بسيجی عليه مراکز سرايت ايدز (يعنی مثلث شوم: دندانپزشکی، سازمان انتقال خون و سلمانی ها) عمليات استشهادی انجام دهند.

يک نکته هم بايد اضافه کنم و اون هم اين است که دولت به کارخانه های سازنده کاندوم دستور دهد اينقدر محصولاتشون رو تنگ نسازند. خفه شديم!

کشف قانون جاذبه زمين:

يه روز احمدی نژاد رفت زير يه درخت سيب نشست و منتظر شد تا يه سيب از اون بالا بيفته و باعث بشه احمدی نژاد هم قانون جاذبه زمين رو دوباره کشف کنه.

روز اول از کله سحر تا غروب آفتاب هرچه نشست خبری نشد و سيبی نيفتاد.

روز دوم هم از بوق سحر تا نيمه شب نشست بازهم خبری نشد. بلند شد يه لگدی به درخت زد تا شايد يه سيبی ،چيزی، بيفته ولی بازهم فايده ای نداشت. در اثر لگد پرانی انگشت کوچيکه پايش دچار مهرورزی شد. خلاصه اون شب خسته و کوفته به خونه برگشت.

روز سوم هم از طلوع آفتاب تا ظهرخبری نشد.در اين موقع حوصله اش ديگه سر رفت يه چوبی برداشت و پرت کرد توی شاخ و برگهای اون درخت. ناگهان در کمال تعجب و ناباوری يه سيبی افتاد درست روی کله اش. وقتی هوش اومد با خودش گفت: خب، چرا اين سيب به سمت پايين حرکت کرد و به کله من خورد؟؟؟ حتما يه حکمتی در اين کار هست. شايد خداوند عنايت ويژه ای به من دارد. لابد امدادهای غيبی پشت اين جريان خوابيده.

فوری کفش و کاپشنش رو پوشيد و رفت خدمت آقای جوادی آملی. اينطوری ماجرا رو تعريف کرد:

”.... روز اول هرچه نشستيم خبری نشد. ما گفتيم اين کار بايد انجام بشه. روز دوم بازهم خبری نشد باز ما گفتيم اين کار بايد انجام بشه. خدمت آقا رفتيم ايشون هم گفتند اين کار بايد انجام بشه و بايد سيبی بيفته. خلاصه روز سوم رفتيم. همينکه ما نشستيم از امدادهای غيبی يه سيبی از آسمان اومد بسمت ما. اين که ميگم از آسمون اومد اغراق نميکنم ها. خيلی عجيب بود. يه سيب يعنی ميوه بهشتی، توی روز روشن از آسمون بيفته اونهم درست روی سر ما(در اين موقع آقای جوادی آملی هی ميگه: الله اکبر! جل الخالق! ماشاء الله!). خلاصه خيلی عجيب بود. يکی از رفقا به من گفت همينکه اون سيب خورد توی کله تو ،تو گفتی آخ ملاجم! البته من خودم هم اون رو احساس کردم ولی به روی خودم نياوردم. ديدم همه سيبا روی درخت چسبيدند و پايين نمی افتند . مثل اين بود که يه نيروی خارق العاده ای مثل چسب دوقلو اونا رو نيگه داشته. از اينجا فهميدم که اين همان نيروی جاذبه زمين است که با رهنمودهای مقام معظم رهبری و مساعدت شورای نگهبان توسط من کشف شد.“