مقررات اولیه زندگی در کانادا:

از روزی که آن دانشجوی هموطن در داخل آسانسور ممه‌های یک خانم را بوسید٬ من توی این فکر هستم که اگر مقررات و ضوابط اجتماعی در کانادا را برای آن بیچاره توضیح میدادند و تفاوتهای رفتارهای فردی و جمعی اینجا را در مقایسه با ایران٬ برایش گوشزد میکردند٬ هیچوقت دچار آن لغزش و خطا نمیشد. از این رو٬ در نظر دارم هر از گاهی بعضی از نکات اولیه را برای هموطنان تازه وارد و همچنین آنهایی که در آینده قصد دارند به اینجا مهاجرت کنند شرح دهم.

۱-اولین چیزی که شما باید رعایت کنید این است که در کانادا٬ خانمها «نورچشمی» هستند. نه حق دارید آنها را کتک بزنید٬ نه حق دارید اذیتشان کنید٬ نه حق دارید بدون رضایت آنها٬ آنها را ببوسید یا کار دیگری کنید. همه آن کارهایی که توی خیابانهای تهران با خانم‌های بیچاره میکردید را کلا فراموش کنید. در اینجا٬ اعمالی همچون انگشت رساندن٬ مالیدن و مالااندن٬ تنه‌زدن٬ متلک گفتن و بلند کردن قدغن بوده و جرم سنگینی محسوب میشوند.
هیچگاه با دیدن یک خانم خوشگل٬ احساساتی نشوید وکنترل خودتان را از دست ندهید. اینجا مثل ایران نیست که از اون طرف خیابون داد می‌زدید: بپا خوشگله٬ نخوری زمین! جیگرتو بخورم بفرما خدمتتون باشیم.

۲- اگر توی یک فروشگاه یا توی خیابان٬ یک بچه تپل مپل بامزه‌ای را دیدید٬ هیچوقت مثل توی ایران نروید زرتی لپش را بکشید یا ماچش کنید و بگویید ماشالله!.
این خارجی ها ندید بدید هستند و زود زنگ میزنند پلیس که یکنفر به بچه آنها تعرض کرده.
پس با بچه‌ها هم کاری نداشته باشید.

۳- هیچوقت حیوانات را نزنید. اینجا حیوان آزاری جرم است. مبادا مثل توی ایران هر وقت که سگی را دیدید بگویید چخه! و سنگ و کلوخ بطرف آن پرت کنید.
ضمنا هر وقت که آبگوشت خوردید هیچگاه استخوانها را جلوی سگهای خارجی‌ها پرت نکنید.

۴- و اما میرسیم به مردها.
در رابطه با مردها هیچ جرمی متوجه شما نیست. میتوانید لپ‌شان را بکشید ولی اسراف نکنید.

۵- در ایران حرف مفت زدن مالیات نداشت ولی متاسفانه در اینجا گاهی الکی حرف زدن و مخصوصا توصیه و سفارش غلط به دیگران کردن میتواند عواقب خیلی بدی را برای شما ایجاد کند. مواظب حرف زدن خودتان باشید.
مخصوصا اگر شما در رشته و یا حرفه‌ای هستید که دیگران میتوانند برروی حرف شما حساب کنند.
این مورد را مفصلا خواهم نوشت. فقط بدانید که اینجا الکی حرف زدن هزینه دارد. سنجیده حرف بزنید تا دیگران علیه شما ادعایی نکنند.
بازهم جشن ملی:

محضر مبارک مقام معظم رهبری
با سلام و تحیات٬
همانگونه که استحضار دارید مراسم دشمن شکن اسکار با حضور برخی از عناطر خودفروخته به ابرقدرتها و استکبار جهانی در هالیود برگزار گردید و عده‌ای از برادران و خواهران عزیز بعنوان بهترین هنرمندان فیلم و سینما انتخاب گردیدند.

اگرچه ما از این قرتی بازیها سر در نمی‌آوریم ولی هرچه باشد٬ بهرحال میتوان آنرا بهانه‌ای یافت برای برگزاری چشن ملی و اعلام پیروزی غرورآفرین نظام مقدس جمهوری اسلامی بر استکبار جهانی. کی به کیه؟ همینجوری برای خودمون اعلان پیروزی میکنیم و شیرینی بین خودمون تعارف میکنیم تا این خارجی‌ها یه خورده حرص بخورند و حالشان جا بیاید.
خدا را چی دیدید؟ شاید از سال دیگه خودمون اسکار رو در قم برگزار کنیم و آفتابه زرین و نعلین بلورین را بین خودمان توزیع کنیم.
بهرحال فردا دوباره مملکت تعطیله. بخاطر پیروزی غرورآفرین اسلام بر کفر جهانی در صحنه اسکار.

رئیس چمهور محبوب
محمود احمدی نژاد

come back home

ماموریت به وطن:

کار دنیا رو می بینید؟
خانه و کاشانه خودمان را ول کردیم آمدیم خارج تا مثلا توی یک محیط آزاد و پیشرفته زندگی کنیم و کمتر حرص بخوریم.
هنوز تازه در اینجا سر و سامان گرفته بودم که اخیرا از سوی شرکتی که در آن کار میکنم برای نظارت فنی در یک پروژه بزرگ در جنوب ایران انتخاب شده‌ام.
حالا ما با چه زبانی به این خارجی‌های زبان نفهم بگوییم اوضاع ما کیشمیشی است و بروند یکنفر دیگر را انتخاب کنند؟
اصلا آنها میفهمند اوضاع کیشمیشی یعنی چی؟
بنظر شما اگر یک نامه‌ای برای رئیس شرکت بنویسم و بگویم :
اینجانب اعلام میدارد که دیگه نمیرم ولایت بخاطر اینکه اوضاع آنجا کیشمیشی است و ممکن است ترتیب مان را بدهند . اصلا من چه هیزم تری به شما فروخته ام که میخواهید این بلا برسرما بیاید؟ ها؟
از همه بالاتر اینکه اگر به انجا برگردم چه خاکی به سر این وبلاگ بریزم؟ آنجا که اینترنتش ذغالی است.
لطفا از ما بیرون بکشید و یکنفر دیگر را برای این ماموریت انتخاب کنید.

Dear Mr. Boss,
This side, Mollah, has announcement that I am not ready to go back Velayat, because our situation is very very raisiny.
I don't know what kind of wet wood I sold you that you want to get rid of me.
If I go there, what kind of soil should I pour on my weblog head? ha? Their internet works with coal.
Therefore, please pull out from us and find another person to go that Kharab-shodeh.

With total thanks,
your small,
Mollah


روش نظرخواهی در جمهوری اسلامی:


ای مردم! آیا شما حاضر بودید در مسئله هسته‌ای تسلیم دشمن میشدیم؟
- نَ...خیر
- آیا دلتان میخواهد بدبخت شویم؟
- نَ...خیر
- آیا خسته‌اید؟
- نَ...خیر
- آیا خواب‌تان می‌آید؟
- نَ...خیر
- آیا سرتان درد میکند؟
- ن..خیر
- شکم تان قارقور میکند؟
- ن...خیر
- آیا از دشمن خوشتان می‌اید؟
- نَ..خیر
- از ما بدتان می‌آید؟
- (معلوم نیست مردم میگویند: بعله یا نخیر. خرتوخر میشود و صدا واضح نیست)
- آیا مشکلی دارید؟
- نَ..خیر.

خب. دیدید؟ این هم رای مردم. دیگه چی میخواهید؟

سیر تحول والنتاین:

- والنتاین در عصر حجر
در دوران غارنشینی٬ انسان‌های نخستین زندگی ساده‌ای داشتند. لباس‌شان یک تکه پوست بزغاله بود که فقط قسمت‌های حساس را می‌پوشاند و بقیه جاهای بدن آنها بدون پوشش باقی می ماند. تازه٬ همین تکه پوست هم هنگام راه رفتن و یا دویدن زرتی می‌افتاد و همه جای آنها معلوم می‌شد. آخر در آن زمان‌ها هنوز کمربند نیز اختراع نشده بود.
شبها که زن و مرد از شکار حیوانات برمی‌گشتند٬ هریک در گوشه‌ای از غار می‌نشستند و با سنگ چخماق آتشی روشن میکردند و ازآنجایی که تلویزیون و ماهواره نداشتند و هنوز اینترنت‌شان وصل نشده بود٬ وهیچ وسیله سرگرمی نداشتند و مجبور بودند همدیگر را برو بر نگاه کنند. در همین موقع بود که آن دسته از انسان‌های نخستین که شکم‌شان سیر شده بود و گرمای آتش تن‌شان را گرم کرده بود٬ به این فکر می‌افتادند که بروند و عاشق شوند.
مثلا اگر یک مرد غارنشین چشمش به یک خانم بی حجاب در آن طرف غار می افتاد که در کنار آتش لمیده٬ فورا از جا برمی‌خاست و جلو میرفت و میگفت: سلام٬ ببخشید سنگ چخماق‌ بدم خدمتت‌تون؟
خانمه هم ابتدا یک نازی میکرد و لبخندی میزد ولی دو سه دقیقه بعد کار تمام میشد اینطوری بود که عاشقان غارنشین٬ وقتی میخواستند دل معشوقه‌هاشون را بدست بیاورند٬ چند تا سنگ چخماق خوشگل با یک بسته هیزم هدیه میدادند و به همین سادگی اسلام پیاده می شد.

اما هرچه زمان گذشت و گذشت٬ دل بدست آوردن خانمها سخت‌تر و پیچیده‌تر و پرهزینه‌تر شد. دیگر هیچ خانمی با هدیه گرفتن یک تکه سنگ و یا چوب٬ به شما لبخند نمیزند حتی ممکن است آنرا بکوبد توی ملاج شما.
با هدیه دادن یک شاخه گل رز هم کار درست نمیشود. این چیزها هم مال دوران پارینه سنگی بود که خانمها زیبایی طبیعت را دوست داشتند. پوشاک و کفش و لباس زیر و نظایر آنها هم دیگه از مد افتاده و خانم‌ها چشم‌شون از این چیزها سیر شده و برایشان جالب نیست.
توی این دوره زمانه٬ فقط یک چیز خانم‌های عزیز را خوشحال میکند و آن‌هم یک بسته اسکناس است اسکناس.
عشق و عاشقی و اینجور قرتی بازیها هم همه بهانه‌است ای عزیز.
انتخابات ما و انتخابات بعضی‌ها:

قسمت اول:
انتخابات قبل از انقلاب را بخوبی به‌یاد ندارم که چگونه بود و چگونه برگزار میشد. اما شنیده بودم که اصولا بدون موافقت دربار٬ کسی را به مجلس راه نمیدادند. بعدها از طریق کتاب خاطرات اسدالله علم (وزیر دربار شاه) فهمیدم که شخص اعلیحضرت در مورد کاندیداهای نقاط مختلف کشور اعمال نظر میکرد و مثلا دستور میداده عباسقلی خان از فلان شهرستان حتما باید رای بیاورد!
این طریقه انتخابات در قبل از انقلاب بود.
اصولا انتخابات به معنی امکان برگزیدن آزادنه یک گزینه از چندین گزینه مختلف و مخالف است. زمانی که خردسال بودم یکروز پدرم در حالی که به شاه فحش میداد شناسنامه‌اش را از خانه برداشت تا برود رای بدهد. ظاهرا شاه یک حزب راه انداخته بود به‌نام حزب رستاخیز و گفته بود: همه ملت ایران باید عضو این حزب بشوند. هرکس مخالف است بیاید پاسپورت بگیرد و از کشور خارج شود!
بهرحال٬ من تاریخ نگار نیستم ولی شک ندارم که آنچه که در قبل از انقلاب انجام میشد اصلا معنای «انتخابات» را نداشت. بیشتر تمایل به انتصابات را داشت. مردم هم از ترس و یا از روی نادانی و یا از روی ناچاری میرفتند پای صندوقها تا مهری به شناسنامه‌هایشان بخورد.
انقلاب که پیروز شد٬ قرار بود «میزان رای ملت باشد». همه فکر میکردیم که مملکت مال خودمان شده و از این پس خودمان سرنوشت کشورمان را رقم خواهیم زد. این بود که شور و هیجان بی سابقه‌ای در بین مردم و مخصوصا جوانان بوجود آمده بود. همه به فکر پیشرفت و بهبود اوضاع کشور بودند. هرکس به میزان توانایی خودش برای سازندگی و سر و سامان دادن به اوضاع تلاش میکرد غافل از اینکه سکانداران نااهل٬ کشتی انقلاب را به ورطه گمراهی و نابودی می‌راندند.
عده‌ای داوطلبانه در چهارراه‌ها٬ می ایستادند و کار عبور و مرور وسایط نقلیه را پیگیری میکردند(چون پلیس راهنمایی و رانندگی منحل شده بود و مردم خودشان به برقراری نظم کمک میکردند).
یادم هست من به همراه تعدای از جوانان محل اعم از دختر و پسر برای کمک به روستاها به مناطق دور افتاده کشور میرفتیم. در بین ما همه نوع گرایش سیاسی بود ولی نقطه مشترک همه٬ امید به بهبودی و سعادت میهن انقلاب زده‌مان بود. ما در روستاها مستقر میشدیم و هر گروه کاری را انجام میداد. عده‌ای چاههای آب را با ریختن کلر ضد عفونی میکردند. عده‌ای دامها و احشام روستائیان را مجانی واکسن میزدند. حتی بادم هست چند بار به همراه یکی دو نفر به خانه روستائیان مراجعه میکردیم و در حالیکه پمپ سم روی دوش‌مان بود٬ داخل طویله آنها میشدیم و آنجا را سم پاشی میکردیم. وقتی از داخل طویله بیرون می‌آمدیم٬ لبخند زن روستایی یا پیر مرد عصا بدست دهاتی٬ بهترین دستمزد ما بود. شاید برای بسیاری از شما تعجب آور باشد که چندین ماه در روستاهای مختلف همین کارها را میکردیم. شب و روز کار میکردیم بدون اینکه یک ریال از جایی حقوق بگیریم. امکانات را از فرمانداریها و بخشداریها و ادارات بهداری و کشاورزی میگرفتیم. آن صحنه‌ها در زندگی فقط یکبار اتفاق می‌افتد. هرگز فراموش نمیکنم عده‌ای از دختران دبیرستانی را به روستایی برده بودیم تا در چیدن گندم‌های یک پیرمرد بی بضاعت دهاتی کمک کنند. داس به اندازه کافی نبود.مجبور شدند با دست خالی گندم بچینند.
همین زنانی که امروز به جرم بدحجابی دستگیر می‌شوند٬ آن روزها دخترکانی بودند که در زیر تابش سوزان آفتاب در حالیکه عرق از سر و صورتشان میرخت با دست ساقه‌های گندم را می‌گرفتند و به امید استقلال و خودکفایی و هزاران امید دیگر آنها را می‌چیدند.

منظورم از نوشتن این سطور یادآوری همبستگی عمومی بی‌نظیر مردم بود که در اوایل انقلاب در اوج خود قرار داشت ولی کم کم آنقدر دایره خودی‌ها تنگ و تنگ‌تر شد تا امروز علی ماندّه است و حوضش.
اولین انتخابات مجلس از آزادی نسبی‌ای برخوردار بود. حتی انتخابات اولین رئیس جمهور هم نسبتا آزاد بود. تا آنجا که یادم هست خیلی چهره‌های مختلف اعم از سکولار و مذهبی و لیبرال وتندرو و غیره در بین کاندیداها بودند.
خوب به یاد دارم که بعضی از گروه‌های افراطی چپی که فاقد پایگاه مردمی بودند٬ از کاندیدا شدن در انتخابات خودداری و انتخابات را تحریم کردند. درصورتیکه راه برای مشارکت در انتخابات برای آنها باز بود.
فضای سیاسی کشور آنقدر ملتهب شد که در انتخابات بعدی٬ عده‌ای را به نام وابسته به طاغوت و گروههای ضد انقلاب رد کردند. متاسفانه کمتر کسی به این روند اعتراض کرد. کم کم دایره حذف به گروههای لیبرال هم رسید. باز هم جناح‌های سیاسی ذی‌نفع اعتراضی نکردند و حذف شدن غیر خودی را به نفع خود می‌پنداشتند.
هرچه قدرت دافعه انقلاب بیشتر میشد٬ آن شور و همبستگی ملی در بین مردم کمتر و کمرنگ‌تر گردید. همه را از صحنه راندند. عده‌ای را کشتند٬ عده‌ای را فراری دادند٬ عده‌ای را زندانی و شکنجه کردند٬ زنان را تحقیر کردند و مردان را اسیر درآوردن یک لقمه نان. حس میهن دوستی و ملی‌گرایی را در ملت کشتند و از بین بردند.
امروزه جز عده‌ای فرصت طلب و تملق‌گو دیگر کسی با آنها نیست.
ادامه دارد....


طبق آخرین خبر:
اصلاح طلبان در انتخابات شرکت میکنند ولی به «گوگوش» رای میدهند:

همان سالهای اوایل پیروزی انقلاب٬ من در دو سه تا از انتخابات٬ آن دوران ناظر وزارت کشور بودم. از روی کنجکاوی در موقع شمارش آرا خیلی علاقه داشتم همه برگه‌های باطله را بخوانم. بعضی از آنها سفید بودند. تعدادی از آنها اسم کاندیدای مورد نظرشان را غلط نوشته بودند . یا اسامی افرادی را نوشته بودند که اصلا در لیست انتخابات نبودند ولی تعداد بسیار زیادی از آنها برگه‌هایی بودند که کلمه «گوگوش» را نوشته بودند.
کم کم در انتخابات شرکت کردن و به گوگوش رای دادن٬ یک روش انتقاد شده بود. در آن سالها٬ آن بخش از مردم که خیال میکردند عدم وجود مهر انتخابات در شناسنامه‌هایشان ممکن است عواقب ناخوشایندی را برایشان بدنبال داشته باشد٬ با بی میلی در انتخابات شرکت میکردند ولی به گوگوش رای میدادند تا هم مهر انتخابات توی شناسنامه‌شان بخورد و هم یک اعتراض و مبارزه منفی کرده باشند.

حالا که مقام معظم همه خوابهای خوش اصلاح‌طلبان را بهم ریخت٬ این اصلاح طلبان عزیز نه جرات و شهامت اعتراض را دارند و نه حاضرند در نوع نگاه خویش به این حکومت اصلاح ناپذیر تجدید نظر کنند. نه میتوانند انتخابات را تحریم کنند و نه راهی برای شرکت کردنشان باقی مانده.
بنظر من بهتر است بروند توی انتخابات شرکت کنند و یواشکی به گوگوش رای بدهند.
مخفف اسامی کشورها:
I.T.A.L.Y. = I Trust And Love You

H.O.L.L.A.N.D. = Hope Our Love Lasts And Never Dies

C.H.I.N.A. = Come Here.. I Need Affection

F.R.A.N.C.E. = Friendships Remain And Never Can End

I.R.A.N.=Inja Ride Ahamadi Nejad
ز ایمیل های رسیده. آقاجان! میدونم قدیمیه ولی برای ثبت در تاریخ اینجا گذاشته ام)