از ما بدبخت تر هم خیلی ها هستند

تا بحال فکر میکردم فقط ما بدبخت هستیم که نیمی از عمرمان را زیر سایه حکومت مذهبی ضایع کردیم و هنوز هم داریم تاوان آنرا میدهیم ولی امروز دو نفر مسلمان اهل سومالی را دیدم که بکلی نظرم عوض شد و فهمیدم بدبخت تر از ما توی دنیا خیلی ها هستند.
این حضرات بیش از بیست سال است که از کشورشان به کانادا آمده اند و هنوز هفت شان گرو هشت شان است یعنی نه درآمد و کار و کاسبی درست و حسابی دارند و نه حتی مسکن و خانه و ماشینی برای خودشان خریده اند. توی یک زیرزمین خانه ای مستاجر هستند ولی تا دلتان بخواهد بچه قد و نیم قد درست کرده اند.
امروز  یکی از آنها میگفت ایرانی های زیادی را می شناسد که کمتر از پنج شش سال از آمدنشان به کانادا صاحب خانه و زندگی مرتبی شده اند و اوضاع و احوال مالی شان خوب شده است. از آنها پرسیدم شما چرا توی این مدت یک خانه ای - آپارتمانی- چیزی نخریده اید تا بجای پرداخت اجاره ماهیانه لااقل یک سرپناهی برای آینده بچه های تان درست کرده باشید. اینجا که خانه خریدن مثل آب خوردن است و قسط های ماهیانه اش هم  با اجاره ماهیانه شما تقریبا برابر است؟
آنها درجواب گفتند: آخه وام های بانکی در اینجا بهره میگیرند و این حرام است!
 آنها حتی لقظ "ربا" را بکار بردند.
من مانده بودم به آنها چه جوابی بدهم.
آخه آن مذهبی که به شما این چیزها را یاد داده چطور به شما یاد نداده که به فکر آینده بچه هایتان باشید؟ آیا این مهمتر است که شما از یک بانک یا موسسه مالی وامی بگیرید و برای زن و بچه هایتان سرپناهی درست کنید و درعوض بهره ای هم به خاطر ارائه این سرویس و این تسهیلات بپردازید یا یک عمر به خودتان و زن و بچه هایتان سختی و محرومیت بدهید؟
البته منظورم این نیست که خانه خریدن رفع محرومیت میکند ولی منظورم این است که در دنیای امروز مگر میشود زندگی کرد و از سرویس های بانکی استفاده نکرد؟ تمام صنایع وابسته به تسهیلات بانکی هستند. اصلا سنگ روی سنگ بند نمیشود اگر از صاحبان سرمایه بخواهیم پولشان را همینطوری و قربتا الی الله بدهند و بهره پولشان را نگیرند.
ما خیال میکنیم تمامی بهره بانک سود است در صورتی که اینطور نیست. بخش اعظم بهره های بانکی شامل هزینه هاست و جبران کاهش ارزش پول در طول مدت وام دهی است یعنی ارزش پولی که امروز بانکها به شما میدهند و آنرا در مدت سی سال از شما میگیرند خودبخود کم میشود مگر اینکه در یک ضریب مشخصی ضرب شود که شامل تورم و همچنین جبران ریسکهای مختلف از دست رفتن سرمایه را دربرگیرد.
بهرحال من مانده ام چگونه مزخرفات مذهبی مغز انسانها را از درون می پوساند و امکان درست فکر کردن و درست زندگی کردن را از آنها میگیرد.


اذا زلزله الارض زلزالها

روی عکس کلیک نکنید!!

هفتاد سال از تاسیس رادیو ایران گذشت

عرضم حضور شما 4 اردیبهشت سالگرد تاسیس اولین ایستگاه رادیویی در ایران است. نق نقوی عزیز مطلب جالبی نوشته که ما را برد به حال و هوای کودکی و خاطرات لذت بخش برنامه های رادیویی و مخصوصا داستان های شب.

احساس من نسبت به دوران قبل واتفاقات دوران گذشته یکسان نیست. مثلا بعضی از مردم همیشه حسرت دوران گذشته را میخورند و آرزو میکنند کاش در همان حال و هوا می ماندند.
من فقط چنین احساسی را در مورد همان مقطع زمانی کودکی و نوجوانی دارم و هیچگاه برای بقیه دوران بعد از آن غبطه نمیخورم. شاید علتش آن باشد که با شروع انقلاب و سرکار آمدن آخوندها کلا لذت زندگی و آرامش و صفا از میان رفت و هر روز ما گرفتار یک مصیبتی بودیم که هیچوقت دلم نمیخواهد به آن دوران برگردم.
اما دوران کودکی ما پر بود از صفا و امید. باوجودی که مردم زیر سایه یک حکومت استبدادی زندگی میکردند ولی حکومت کاری به زندگی خصوصی مردم نداشت و یا لااقل روال زندگی مردم کمتر تحت تاثیر حکومت قرار داشت و مردم زندگی خودشان را میکردند و از آن لذت می بردند.
آن وقت ها رادیو بهترین وسیله سرگرمی مردم بود. روزهای جمعه که مردم به باغ و صحرا می رفتند حتما همراه خودشان یک دستگاه رادیو ترانزیستوری هم می بردند تا برنامه هایی همچون " صبح جمعه" (شاید اسمش چیز دیگری بود)  و مخصوصا ترانه های درخواستی عصر جمعه را از دست ندهند.
 من هر وقت بعضی از آهنگهای قدیمی را که می شنوم یادم می آید که آن را در چه مکان و چه حال و هوایی می شنیدم. مغازه دارها و مخصوصا تعمیرگاهها همیشه پیچ رادیوشان را تا آخر بازکرده بودند تا در حین کار حوصله شان سرنرود.
"داستان های شب" حال و هوای دیگری داشت. مخصوصا در تابستان ها که روی پشت بام می خوابیدیم.
توی رزیم سابق یک چیزی خوب بود و آن این بود که سعی میکردند از تخصص ها در جای مناسب استفاده کنند. مثلا گوینده و مجریانی که داستانهای شب رادیو را اجرا میکردند آنقدر خوش بیان و خوش لهجه و خوش صدا بودند که گرمی و طنین صدایشان هرگز فراموش نمیشود. مثل الان نبود که هر ننه قمر و نره خری را بیاورند و بکنند مجری رادیو و تلویزیون.
جالب این بود که آن زمانها وقتی زمان پخش اخبار می شد رادیو را خاموش میکردیم تا خنک شود!
یعنی اصلا نوع زندگی مردم یکجور دیگری بود.
خدا بگم چیکارت نکند نق نقو که ما را بردی به آن دوران حکومت خدابیامرز!

پنبه این نظام را چه کسی زد؟


باور کنید خدمتی که احمدی نژاد به این مملکت کرد هیچکس دیگر نکرد. خیلی سخت بود که به مردم عادی تفهیم کنید که آخر و عاقبت دخالت دین و مزخرفات مذهبی در حکومت جز تباهی و بدبختی چیزی نیست. این امر سالها طول میکشید تا جا بیفتد زیرا اعتقادات مذهبی دریچه های عقلانی را می بندد و جسارت عبور از خط قرمزها را از انسانها میگیرد. این است که هرجا که پای مذهب به میان آمده جامعه را به خواب عمیق و عقب ماندگی طولانی برده است.
خوشبختانه احمدی نژاد آمد و این مشکل را حل کرد. او نشان داد که سمبل یکنفر ذوب شده در ولایت چگونه فکر میکند. چگونه عمل میکند. چقدر پایبند ارزشهای انسانی است. او نشان داد که چگونه کسی در ابتدای هر سخنش دعای فرج و ظهور امام زمان را میخواند چقدر راحت دروغ میگوید و چه راحت حق را باطل و باطل را حق جلوه میدهد.
البته احمدی نژاد بدون پشتیبانی های احمقانه خامنه ای نمیتوانست چنین کارهایی را بکند. خامنه ای احمق به سپاه دستور داده بود در انتخابات کاری کنید که احمدی نژاد از صندوقها بیرون بیاید چون مورد تایید من است. احمق تصور نمیکرد که گندش درمی آید و گریبان نظام را میگیرد.
بنظر من بعد از سقوط این نظام نباید احمدی نژاد را اذیت کرد. اتفاقا باید از او قدردانی هم کرد که چگونه ناخواسته نیشتر به دمل های چرکین این نظام زد و کثافت کاریهای این نظام را برای مردم عادی عیان کرد.
توی حکومت آینده باید از افراد زیر در جایگاههای مختلف استفاده کرد:
- مقام مزخرف رهبری سابق: برود یک وانت نیسان آبی بخرد با یک عدد از آن بلندگوهای دستی و هندوانه و طالبی بفروشد و هر چه دلش خواست به دشمن بد و بیراه بگوید. البته برود حاشیه شهر و توی بیابانها داد و فریاد بزند و مزاحم مردم نشود.
- احمدی نژاد: برود توی کوچه ها داد بزند: آب حوض خالی میکنیم. لحاف. تشک. متکا میزنیم. اسرائیل نابود میکنیم. جهان. مدیریت میکنیم. هاله شکسته تعمیر میکنیم....مملکت خراب میکنیم... نظام ساقط میکنیم و ....
- خاتمی: بهتر است برود کتابخانه ملی و به او سفارش کنیم هیس! سکوت را رعایت کنید. مطلقا حرف نزنید.
- سردار زارعی- امام جماعت تهران و حومه
شریعتمداری: سفیر ایران در اسرائیل
حسنی امام جمعه ارومیه: کارگردان سریالهای طنز در شبکه سوم. باور کنید پر جادبه ترین سریال طنز را می سازد و کلی مردم را شاد میکند.
صدیقی امام جمعه موقت تهران: رئیس اداره زلزله نگاری تهران
بقیه هم توی صف باشند تا یک جایی برایشان پیدا کنیم.

شورت یکبار مصرف و زوایای کشف نشده آن

اگر می بینید اینروزها چیزی نمی نویسم دلیلش این است که سرم گرم تحقیقات علمی است. دارم روی یک پروژه مهمی کار تحقیقاتی میکنم تا گوشه های تاریک ذهنم را تا حدودی روشن کنم:
یکی از دوستان این عکس را برایم فرستاده و چند تا سوال مطرح کرده:
- جنس شورت یکبار مصرف از چیست؟ از فوم - ملامین- پلاستیک- کاغذ و یا مقوا؟
- کاربرد این شورت در کجاست؟
- اصولا چه نیازی هست که شورت یکبار مصرف باشد یا بصورت مکرر قابل شستشو باشد؟
- آیا این شورتها زنانه هستند و یا مردانه؟ نکند منظورشان همان پوشک بچه است؟ اه اه اه. حالم بهم خورد!
- آیا این شورتها مشکل زیست محیطی هم ایجاد میکنند یا قابل بازیافت هستند؟
- آیا مصرف این شورتها اشکال شرعی دارند یا خیر؟
- اگر شورت گزار شک کند که شورتی را که پوشیده از نوع یکبار مصرف است و یا شورت مامان دوز آیا نمازش صحیح است و یا باید توبه کند و کفاره دهد و به شصت نفر شورت صدقه دهد و شصد شورت را پاره کند؟
- اگر قرار شود بین شورت یکبار مصرف و زیر شلواری یکی را انتخاب کنیم باید چه خاکی سرمان بریزیم؟
- آیا ترویج شورت یکبار مصرف از دسیسه های دشمن در جنگ نرم نیست؟
- و صدها سوال مشابه دیگر که یافتن پاسخ هریک از آنها میتواند در حل مشکلات اقتصادی فرهنگی سیاسی و نظامی منطقه نقش اساسی داشته باشد.



استمداد دوباره دولت ژاپن از ایران

جناب آقای محمود احمدی نژاد
رئیس جمهور محبوب و غیر تقلبی ایران
احتراما معروض میدارد اگر یادتان باشد چند سال پیش حضرتعالی فرموده بودید: « زمین زیر پای مومن نمی لرزد» و ما هم باور کردیم و از کشور شما چند تا مومن چاق و چله واردنمودیم تا پایشان را روی زمین ژاپن بگذارند و مانع آمدن زلزله شوند .
چهت استحضار عالی میرسانیم که این مومنان از زمانی که به ژاپن آمده اند میزان زلزله کمتر و کمتر شده ولی هنوز مشکلاتی هست که باید برطرف شوند. ما امیدواریم با انتقال تکنولوژی ضد زلزله از حوزه علمیه قم برای همیشه خطر وقوع زلزله  در ژاپن را از بین ببریم.
اخیرا باخبر شدیم که کشور شما به تکنولوژی چدیدتر ضد زلزله دست یافته است که از زبان امام جمعه موقت تهران به بیرون درز پیدا کرده است. ما که نفهمیدیم رابطه وقوع زلزله با آمیزش جنسی چیست یعنی هرچی به کله مان فشار آوردیم نتوانستیم آنرا هضم کنیم. حتی از« اکیوسان» که خیلی باهوش هست و کله اش خیلی کار میکند هم نتوانست رابطه لرزش زمین  با شمبولک انسان را متوجه شود.
لذا خواهشمند است امام جمعه موقت تهران را به همراه کلیه تجهیزات لازمه جهت توضیحات بیشتر به دانشمندان ژاپنی به اینجا اعزام فرمایید.
اصلا میدانید چیه؟
برای اینکه دیگر مزاحم اوقات شریف شما نشویم و بگذاریم به مدیریت جهان و اینجور چیزها برسید لطفا همه آخوندها را بصورت گله ای سوار یک کشتی بزرگ کنید و به ژاپن بفرستید تا ما همه آنها را در موسسه تحقیاتی زلزله دانشگاه توکیو استخندام نماییم.
اینطوری هم ملت شما راحت میشوند و هم مشکلات زلزله خیزی ژاپن برطرف میشوند.
با تشکر
نخست وزیر ژاپن

آیا امریکا به ایران حمله خواهد کرد؟

به چند دلیل امریکا هرگز به ایران حمله نخواهد کرد:
1 - اول اینکه من مهندسم
2- دوم اینکه امریکایی ها ختنه نشده اند
3- سوم این که قرار است توی تهران زلزله بیاید
4- چهارم اینکه سایت « پیک نت » نوشته امریکا به ایران حمله میکند. یعنی هر وقت اینها گفتند قرار است حمله ای بشود ما باید بفهمییم که حمله ای در کار نیست بلکه روسیه و توده ای ها میخواهند مسولین نظام مقدس را بیشتر تیغ بزنند

اسلاید خاطرات

در ذهن هر یک از ما صحنه هایی از وقایع و لحظه های گذشته هست که هیچوقت از یاد نمیروند و جالب اینکه نمی توان تصویر آنها را به دیگران نشان داد و لذت یادآوری آنرا با دیگران سهیم کرد. 
در توصیف آن صحنه ها هرچه که قلم تواناتر باشد و جزئیات را دقیق تر تشریح کند مخاطب را بیشتر به آن صحنه نزدیکتر میکند ولی مطلقا نمیتوان عینا آن صحنه را در ذهن و روح مخاطب کپی و پیست نمود.
دلیلش ان است که ذهن هریک از ما صاحب یکسری اسلاید از خاطرات گذشته است که کاملا یونیک است و فقط خود شما میتوانید  حال و هوای آن صحنه را با تمام تک تک سلولهای مغزتان لمس کنید و از آن لذت ببرید.
ولی چرا دیگران یعنی مخاطبان از شنیدن و یا خواندن خاطرات شما لذت می برند؟
دلیل اش این است که آنها نیز مشابه آن صحنه ها را و نه دقیقا بلکه نظیر آنرا در گذشته تجربه کرده اند و در واقع از طریق نوشته های شما با خاطرات خودشان حال میکنند.
حالا من میخواهم هر از گاهی بعضی از اسلایدهای زندگی گذشته ام را در این وبلاگ بنویسم. بدون هیچ منظور و قصد و غرضی. فقط یک تمرین نگارش است و ارضای غریزه  وبلاگ نویسی!
- اسلاید اول
یادم هست سر سفره عقد نشسته بودم. عروس خانم با لباس سفید در کنارم. اتاق پر از میهمان های غریبه و آشنا. منتظر خواندن خطبه عقد بودیم. یک دفعه متوجه شدم لامصب اون سرمایه اسلام ما بدون اطاعت از ولی امرش که ما باشیم همینطوری قیام کرده و باعث تشویش اذهان عمومی میشود. هی توی دلم خدا خدا میکردم زودتر قضیه ختم به خیر شود و کسی متوجه نشود. همه فکر و ذهنم متوجه این قضیه بود که مبادا یکی ازم بخواه که که برای انجام کاری از جایم بلند شوم و بقیه متوجه موضوع شوند. مرتب سعی میکردم ذهنم را متمرکز کنم روی چیزهای جدی و یاد مشکلات و گرفتاریهای زندگی ولی فایده ای نداشت.
بقیه اش را یادم نیست که بعدش چی شد.
این فقط یک اسلاید بود از خاطرات گذشته.

- اسلاید دوم
قبل از انقلاب بود و من سن و سالی در حدود ده- یازده ساله داشتم. یک دوچرخه ای برایم خریده بودند به مناسبت اینکه شاگرد اول مدرسه شده بودم. از اون دوچرخه های دسته بلند که تازه مد شده بود. اون موقع ما بچه درسخوانی بودیم. مثل الان که نبود.
بگذریم. در یک بعد از ظهر گرم تابستانی داشتم توی یک کوچه خلوت دوچرخه سواری میکردم و توی حال و هوای کودکی خودم بودم که اون جلو یعنی مثلا سیصد چهارصدمتر جلوتر یک دختر شیک پوش داشت از سمت مخالف می آمد. آن موقع دخترها حجاب نداشتند و خیلی به خودشان می رسیدند. دو تا جوان شانزده هفده سال هم که لباس چرب و روغنی به تن داشتند که ظاهرا شاگرد مکانیک بودند نیز داشتند از عقب آن دختره می آمدند. یک دفعه یکی از آنها دوان دوان از پشت به دختر نزدیک شد و در یک چشم بهم زدن گردن دختر را با دست گرفت و یک بوس محکمی از لبان او کرد. دختر بیچاره تا خواست به خودش بیاید و ببیند چی شده و قضیه از کجا آب میخورد نفر دوم نیز با سرعت او را بغل کرد و او هم یک بوس محکمی کرد و هر دو خوشحال و شاد و شنگول با سرعت پا گذاشتند به فرار.
طفلک دختره با دست جای بوس ها را پاک کرد و زد زیر گریه و شروع کرد به فحش دادن. خیلی دلم برایش سوخت. آرزو میکردم آنقدر زور می داشتم که حق آن پسرها را میگذاشتم کف دستشان ولی ترسیدیم دنبال آنها بروم چون کافی بود یکی از آنها یک اردنگی به من میزد. برای هفت پشتم بس بود. به ناچار بعنوان همدردی و دلجویی به آن دختر خوشگل نزدیک شدم و گفتم خانم چی شده؟
ناگهان چنان کشیده ای به بیخ گوشم زد که برق سه فاز از کله ام بیرون زد. این دفعه نوبت من بود که بزنم زیر گریه.

کاش من هم یک قرقیزستانی بودم / امام خمینی

خداوند سرنوشت هیچ قوم و ملتی را تغییر نمی دهد مگر اینکه خودشان در سال همت مضاعف همت کنند و تکلیف رژیم شان را یکسره کنند و گوش به حرفهای شل تنبان هایی مثل خاتمی و رفسنجانی ندهند. همانا آنها دنبال حفظ نظام هستند و مردم را سرکار گذاشته اند و اکثر آنها لایعقلون هستند.
 (قرآن مجید- سوره رعد و برق- آیه های از اول تا آخر)

عجب رسمیه رسم زمونه

ناخدا هم رفت.
روحش شاد و یادش گرامی.
معدنی بود پر از خاطره و تجربه. حیف شد که رفت و به آرزویش که رهایی مام میهن از چنگال نظام جور و ستم بود نرسید. ناخدا نمونه یک ایرانی موفق بود که از کوچه های خاکی بوشهرو بلم های دست ساز بومی تا مسافرت با کشتی  های غول پیکر چندین هزار تنی و دیدار از بیروت و حیفا و سیسیل و بمبئی و ماداگاسکار و روتردام و هامبورگ خاطره های تلخ و شیرین فراوانی داشت که بخشی را برایمان نوشت.
ناخدا خیلی زود رنج هم بود. یکبار یکی از همان اراذل و اوباش بسیجی برایش پیغام گذاشته بود که تو در یکی از سفرهایت با مادر من ارتباط داشته ای و بعد از اینکه کارت را کرده ای در رفته ای و تو در واقع پدر من هستی و باید بیایی و حق و حقوق ما را بدهی.
اگرچه ناخدا با قلم نیش دارش جواب این ذوب شده در ولایت را داد ولی من حس کردم ناخدا از این همه فرومایگی آن بسیجی  رنجیده شده بخاطر همین مسئله یک طنزی را برایش نوشتم و بعنوان اعترافات ناخدا برایش فرستادم. ناخدا اینقدر خوشحال شده بود و اینقدر بقول خودش خندیده بود که بند تنبانش دریده شده بود. بعد بمن گفت: این شوخی تو روحیه منو زنده کرد.
معلوم بود که بیچاره ناخدا این قوم را بخوبی ما نشناخته بود.
اینها وقتی لازم باشد ننه خودشان را هم میفروشند تا به مقصد برسند.
به یادش این آهنگ را گوش میکنیم:

سارا سه روز بیمار بود

در پی بیمار شدن سارا رهبر مزخرف انقلاب اعلام کرد که این از دسیسه های دشمن است. آحاد ملت با بصیرت با این توطئه دشمن برخورد کنند. سارا حق نداشت بیمار شود و باید پاسخگو باشد.
مراجع تقلید و علمای حوزه که هیچ کاری بجز دعا کردن بلد نیستند در یک اقدام هماهنگ مراسم دعا و سوگواری راه انداختند و  برای شفای سارا دعا کردند.
رئیس جمهور محبوب در جمع بسیجیان جبهه ندیده گرمسار اعلام کرد که ما در ایران اصلا کسی به نام سارا نداریم. سارا یکنفر آلمانی بود که توی جریان هالوکاست سرما خورده بود و چند روزی بیمار شده بود.
امام جمعه موقت و ترسناک تهران در خطبه دوم این هفته بیمار شدن سارا خانوم را بشدت محکوم کرد و از قوه قضائیه  پیگیری عوامل پشت صحنه این اقدام ضدانقلابی را خواستار شد.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اعلام کرد که از فردا مانور مشترک زمینی- دریایی- موشکی را علیه  سارا به اجرا خواهد گذاشت و  تنگه هرمز را آسفالت خواهد کرد.
وزارت اطلاعات اعلام کرد که سرنخ بیماری سارا را کشف کرده و تعدادی را در همین رابطه دستگیر و اعدام نموده است.
روزنامه وزین کیهان در سرمقاله دیروز خود با اشاره به ارتباط سارا با عوامل موساد و محافل صهیونیستی تایید کرد که در انتخابات اخیر سارا خودش را به بیماری زده بود تا به پای صندوقها نیاید و رای دهد درصورتیکه ومکرواومکرالله والله خیرالماکرین یعنی خدا خودش ترتیب سارا را خواهد داد.
سران کشورهای عضو کشورهای گروه هشت باضافه یک مساوی نه در بیانیه پایانی گردهمایی دیروز خود از حکومت ایران خواستند در مورد بیماری سه روزه سارا به مجامع بین المللی توضیح دهد.
وزارت امور خارجه عصر دیروز با احضار سفیر کشور لیتوانی مراتب اعتراض دولت ایران را به نسبت به صدور این بیانیه ابلاغ کرد که در این دیدار سفیر لیتوانی اظهار داشت: آخه به ما چه مربوط؟ ما که عضو گروه هشت بعلاوه یک نیستیم. ولی در این دیدار مسولین وزارت خارجه به حرفهای او گوش ندادند و گفتند: حالا چه عیبی دارد شما مراتب اعتراض ما را به گوش محافل بین المللی برسانید؟
اتحادیه عرب هم در این رابطه تشکیل جلسه داد و در آن از دولت ایران خواست حالا که خر تو خر است و سارا هم سه روز بیمار است لطف کنید و آن سه جزیره را بدهید به امارات تا برایتان در آنجا برج سازی کند.
روسیه هم اعلام کرد بدلیل بیماری سارا تاسیسات هسته ای بوشهر امسال آماده نمیشود. رئیس سازمان انرزی اتمی ایران در سفر به مسکو با همتای روسی خود در مورد بیماری سارا بحث و تبادل نظر کرد و اظهار امیدواری کرد که حال سارا زودتر خوب شود.
بانک مرکزی ایران هم اعلام کرد در پی بیماری سارا نرخ تورم سی چهل درصد دیگر افزایش داشته که امیدواریم سارا ترشی نخورد و حالش خوب شود.
صدا و سیما هم با عقد قرارداد یکصد میلیون تومانی با مسعود ده نمکی از ایشان خواست حالا که همه هنرمندان و کارگردان های درست و حسابی زندانی هستند و یا با این سازمان همکاری نمیکنند دست به کار شود و یک سریال بامزه در مورد بیماری سارا درست کند تا لج مردم را حسابی دربیاورد و مردم ایران با دیدن این سریال بالا و پایین این نظام و همچنین پدر و مادر مقام مزخرف رهبری را مورد عنایت خاص قرار دهند.
سارا که بطور غیر قانونی از کشور گریخته در یک کنفرانس مطبوعاتی اعلام کرد: بابا جان ما فقط سه روز بیمار بودیم. ببین چه الم شنگه ای به پا کرد این مقام مزخرف رهبری؟
بقول معروف گاهی وقتها یک دیوانه یک سنگی را می اندازد توی چاه که چهل تا آدم عاقل هم نمیتوانند آنرا دربیاورند.

فرا رسیدن دوران سماق مکیدن مضاعف مبارک باد

بیخود نبود مقام مزخرف رهبری امسال را سال خرکاری مضاعف نامید. آقا خودش از قبل خبر داشت که دشمن چه آشی برایش دارد می پزد. 
اینجور که از خبرها میشود فهمید امریکا و کشورهای اروپایی و حتی چین و روسیه و بقیه میخواهند جلو فروش نفت ایران را بگیرند. تقریبا الان همه کشورها علیه جمهوری اسلامی متحد شده اند و قرار شده کشورهای تولید کننده نفت کمبود سهمیه ایران را جبران کنند.
خلاصه عجب سالی میشود امسال برای مقام مزخرف رهبری. بهتر بود امسال را سال سماق مکیدن مضاعف نامگذاری میکرد.چنان شیر تو شیری بشود که بیا و ببین. اینها با این همه پول و امکانات زیر بار مشکلات کشور زاییده اند حالا اگر درآمدهای نفتی هم قطع بشود ببین دیگر چه الم شنگه ای شود!
اینها فقط زورشان به مردم بی دفاع داخل کشور میرسد والا هیچ غلطی نمیتوانند بکنند. الان اینها افتاده اند به واکنشهای انتحاری. درست مثل مسابقه بوکس. گاهی طرف آنقدر در گوشه رینگ زیر ضربات چپ و راست حریف قرار میگیرد که تعادلش را از دست میدهد و حتی قدرت فکر کردن را هم از دست میدهد. هی با ضربات سنگین حریف نقش زمین میشود و تا داور شروع به شمارش میکند با کمال پررویی بلند میشود و دوباره خود را در معرض مشت های گیج کننده حریف قرار میدهد و دوباره روی زمین ولو میشود.
بنظر من رفتار و سیاستهای داخلی و خارجی این نظام حاکی از آشفتگی روانی و پریشانی فکری رهبران آن است. اینها ابتکار عمل را در صحنه خارجی از دست داده اند و افتاده اند به موضع انفعال.
هیچ وقت به اندازه وضعیت کنونی- جمهوری اسلامی اینقدر خطر سقوط خود را ملموس ندیده است. الان تمام هم و غم آقایان شده است حفظ نظام. و بخاطر این است که خیلی سعی میکنند ادای رهبران کشورهایی که دارای شرایط عادی دارند را دربیاورند. درصورتی که همه میدانند چه خبر است و حلقه محاصره برای جنایتکاران سپاه و بسیج چقدر تنگتر شده است.

مصاحبه با دانشمند هسته ای

امروز به من خبر دادند یک دانشمند هسته ای که قبلا شانزده ساله بوده و در زیر زمین خانه شان انرجی هسته ای اختراع میکرده حالا سر از زیر زمین سازمان سیا درآورده و در آنجا موشک هوا میکند.
خب.برای اطلاع شما از کم و کیف قضیه خبرنگار این وبلاگ مستقر در سازمان جاسوسی سیا مصاحبه ای با ایشان ترتیب داده که ملاحظه میفرمایید:

خبرنگار- خب. ببخشید میشه بفرمایید شما چگونه وارد فعالیتهای هسته ای شدید؟
دانشمند هسته ای- راستش ما یکروز داشتیم با هسته مان یک قل دو قل بازی میکردیم که یک عده لباس شخصی ریختند سر ما و تا میخوردیم کتک زدند. بعد که معلوم شد مااصلا قصد اهانت به مقام مزخرف رهبری را نداشته بودیم و همینطور دستمان را توی جیب شلوارمان کرده بودیم تا حوصله مان سر نرود آنها از ما خوششان آمد و از ما خواستند با این نظام همکاری کنیم.

خبرنگار - شما چگونه و از چه طریق به این نظام کمک میکردید؟
دانشمند هسته ای- راستش آنها از ما خواست بودند برویم توی زیر زمین خانه مان و سعی کنیم یک چیزی اختراع کنیم.

خبرنگار- حالا حتما می بایست می رفتید توی زیر زمین؟ مثلا نمی شد توی یک آزمایشگاه تحقیقات میکردید؟
دانشمند هسته ای- آقاجان مثل اینکه شما مدتها از ایران خارج شده اید و اصلا در جریان اوضاع و احوال و شرایط ایران نیستید.گذشت آن زمان که توی زیر زمین خانه ها کوزه های ماست و دبه ترشی و خیارشور و چند تا گونی سیب زمینی و پیاز انبار می شد. الان کشور ما پیشرفت کرده. توی زیر زمین هر ایرانی لااقل دو سه تا رآکتور هسته ای و پالایشگاه و تصفیه خانه پیدا میشود. آزمایشگاه و لابراتورهای فیزیک و شیمی که جای خود دارد.

خبرنگار - عجب!. حیف شد ما زود زدیم بیرون از اون کشور. اگر ما هم مانده بودیم لابد یک انیشتینی چیزی می شدیم.
دانشمند هسته ای- البته این را هم بگویم که الان دست زیاد شده. یعنی تا شما میخواهی انیشتن بشی می بینی صد نفر جلوتر از تو آمده اند و توی صف ایستاده اند.
خبرنگار- خب. نگفتی چطور شد سر از امریکا و استکبار جهانی و آغوش دشمن و اینجور چیزها درآوردی؟ اینها که ادعا میکنند سیطره اطلاعاتی جمهوری اسلامی خیلی بااقتدار است و همیشه دنیا از عملیات پیچیده آنها در بهت و حیرت هستند؟

دانشمند هسته ای- راستش ما رفته بودیم زیارت خانه خدا. آنجا همینطوری که داشتیم  طواف میکردیم توی آن ازدحام و شلوغی جمعیت ناگهان گوشه لباس احرام مان گیر کرد به یکی از آن عربهای درشت هیکل و زرتی لنگ احرام ما افتاد و دم و دستگاه ما ریخت بیرون. تا بخودمان بجنبیم ازدحام جمعیت لنگ را پایمال کردند و همراه خودشان بردند و در چشم بهم زدنی ما ماندیم و دم و دستگاه آویزون!
حیران مانده بودیم چیکار کنیم. یک دست را به قسمت عقب گرفته بودیم تا از شر اجانب در امان باشد و یک دست را از قسمت جلو و توانمندیهای هسته ای.
خلاصه چیکار کنیم چیکار نکنیم همینطور وسط جمعیت مات و مبهوت ایستاده بودیم و حالا هی سیل جمعیت از کنارم عبور میکردند و هر کس توی آن شلوغ پلوغی تا میتوانست یا میمالید یا انگشتی فرو میکرد و یا نیشگونی میگرفت. الان روی باسن ام کلی خط افتاده که مدارکش هم موجود است.
ادامه دارد.....