چطور شد که اینطوری شد؟

شاید برای بسیاری از جوانان نسل حاضر که پس از انقلاب بدنیا آمده‌اند٬ فهمیدن این موضوع سخت باشد که چگونه مردم ایران در سی سال پیش٬ چنین اشتباه بزرگی را کردند و در همه‌پرسی دوازده فروردین به جمهوری اسلامی رای «آری» دادند؟

عرضم بحضور با سعادت شما٬ قصدم دفاع از اشتباهات گذشتگان نیست. بلکه مرور تاریخ است در حیطه یک وبلاگ. نه قرار است کسی را محکوم کنیم و تقصیرات را به گردن کسی بیاندازیم و نه اینکه خودمان را بخاطر اشتباه تاریخی‌مان تبرئه نماییم.

آقاجان٬ روز دوازده فروردین سال ۵۸ یک سوتفاهم بود٬ یک اشتباه٬ یک سادگی٬ یک بی‌تجربگی٬ مثل خیلی از اشتباهات متداول در زندگی.
مثل اشتباه در انتخاب یک دوست که بعدا به شما نارو میزند. یا ازدواج با کسی که بعد از ماه عسل٬ زندگی را برای شما تبدیل به جهنم میکند. مثل اشتباه در شراکت با افراد ناباب در یک کار اقتصادی که موجب ورشکستگی مالی شما میشود و...
البته خسارتهای اینگونه اشتباهات فردی در قلمروی کوچک و محدود اتفاق می‌افتند و بعضا قابل جبرانند ولی جبران اشتباه بزرگ یک ملت در رفراندم جمهوری اسلامی به این سادگی نیست.
وجه مشترک همه اشتباهات٬ چه فردی و چه اجتماعی٬ نداشتن اطلاعات صحیح از آن موضوع است. مثلا اگر کسی در امر ازدواج با کسی دچار اشتباه میشود٬ دلیلش نداشتن اطلاعات و عدم شناخت کافی از طرف مقابل است. دوران نامزدبازی٬ دوران پیداکردن شناخت است. یعنی باید سعی کرد خلق و خوی طرف را شناخت. کسی که در دوران نامزدبازی٬ حواسش فقط بفکر لب و لوچه طرف مقابل است و چشمش دنبال چیزهای قلمبه او٬ ممکن است وقتی که کار از کار گذشت و آبها از آسیاب خوابید٬ متوجه شود که ای دل غافل! چه کلاهی سرش رفته. طرف نه لب و لوچه درست و حسابی دارد نه چیزهای قلمبه‌اش مالی است. از همه بدتر اینکه ادعایش هم هرروز میره بالا. به شما زور میگوید و زندگی را برای شما تبدیل به زهر مار میکند.
توی در و همسایه و فامیل‌٬ از اینکه همسرتان اینقدر بی کلاس و بی‌فرهنگه خجالت میکشید و سرتان را نمیتوانید بالا کنید. منزوی و پژمرده میشوید. زندگی با او برایتان غیر قابل تحمل شده. بفکرتان میرسد از دستش فرار کنید. دل‌تان میخواهد یکروز یک ماشین تریلی به او بزند و او را به لقا الله بفرستد تا شما از دستش راحت شوید. آرزو میکنید یک مرضی ناشناخته یا یک درد بی‌درمانی مثل سرطان به سراغ او بیاید و او را برای همیشه با خود ببرد.
یکروز با خودتان که خلوت کرده‌اید و به گذشته فکر میکنید از خود می پرسید: «این» که اینقدر بدجنس بود٬ چگونه من او را همان اول نشناختم و چطور چنین اشتباهی را کردم؟

حالا برگردیم سر موضوع اصلی خودمان.
چگونه مردم ایران در سی سال قبل چنین اشتباهی را کردند؟
ممکن است عده‌ای بگویند مردم اینکار را نکردند. رفراندم الکی بود و از این حرفا.
خیر. اینطور نیست. اولا برخلاف انتخاباتهای چمهوری اسلامی در سالهای اخیر٬ برگزاری رفراندم واقعا آزادانه برگزار شد. درست است که فقط یک گزینه را به همه پرسی گذاشته بودند و از گزینه‌های دیگر خبری نبود ولی اصولا معنی همه پرسی همین است. یک چیزی را به معرض رای عموم قرار میدهند که جواب آری یا خیر میتواند باشد.
اشکال کار٬ به همان عدم شناخت کافی مردم از مقوله من‌درآوردی «جمهوری اسلامی» بود. مردم از سلطنت خسته شده بودند. از اینکه عده‌ای بعنوان خاندان سلطنتی٬ امتیازات ویژه‌ای داشته باشند کلافه شده بودند. از اینکه تمام تصمیمات کشور توسط یکنفر به نام «شاه» گرفته میشد خسته شده بودند. از اینکه ساواک و نیروهای امنیتی آزادی بیان را از مردم سلب کرده بودند به ستوه امده بودند. مردم فقط «آزادی» میخواستند. این دروغ بزرگ تاریخ است که میگویند مردم برای اسلام قیام کردند. مردم تشنه آزادی بودند. تشنه زندگی آزادانه.
وقتی انقلاب پیروز شد٬ همیشه اطلاعات غلط به مردم میدادند. خطر حمله شوروی. خطر حمله آمریکا. خطر تجزیه ایران. خطر کودتا. خطر تکرار دوران مصدق و بازگشت شاه و سلطنت پهلوی.
بخاطر این چیزها و این ترسها بود که مردم میخواستند هرچه زودتر انقلاب به مقصد برسد. نظام جمهوری جایگزین سلطنت شود. اوضاع به حالت عادی برگردد و مملکت سر و سامان گیرد. خطر تجزیه کشور از بین برود. وسوسه حمله نظامی توسط شوروی و یا امریکا از سر آنها بیرون رود و...
توی این شرایط و توی این فضا بود که مردم به جمهوری اسلامی رای دادند. ای کاش همان موقع آمریکا به ما حمله کرده بود.
اولین نوآوری در سال جدید به ثبت رسید:

مژده٬ مژده
دستگاه خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.

در راستای فرمایشات نوروزی مقام معظم رهبری مبنی بر اینکه امسال باید سال ابتکار و شکوفایی و نوآوری باشد و همه آحاد ملت از زن و مرد٬ پیر و جوان٬ باسواد و بیسواد موظفند در طول سال جاری لااقل یکی دو مورد ابتکار و نوآوری داشته باشند٬ اینجانب باکمال افتخار اولین نوآوری و ابتکار خویش را به پیشگاه مقدس مقام عظمای ولایت تقدیم میدارم.

همانطور که میدانید فرمول شیمیایی باد معده از چهار اتم هیدروژن و یک اتم کربن تشکیل شده که به آن گاز متان میگویند و خیلی بدبو است و حال آدم از آن بهم میخورد. البته این گاز مشتعل شونده است که دانشمندان هسته‌ای ما میتوانند از آن برای سوخت موشکهای دوربرد استفاده کنند که فعلا به بحث ما مربوط نمی‌شود.

این گاز به دو دسته عمده تقسیم میشود: بدون صدا و با صدای مهیب
خوشبختانه دستگاهی که من آنرا نوآوری کرده‌ام را میتوان برای هردو نوع آن استفاده کرد.
این دستگاه از چند قسمت تشکیل شده:
یک عدد بلوتوث که در مناقذ تحتانی نصب میگردد. این قطعه مخصوصا برای کسانی مفیدتر است که بادمعده‌شان با صدای مهیب همراه است و آبرویشان را می برد. به هنگاه وقوع صدای مربوطه٬ بلوتوث بطوراتوماتیک به کار می‌افتد و سیگنالی را به یک دستگاه سر و صدا کننده دیگر مخابره میکند. مثلا بلوتوث میتواند یک ضبط صوت را روشن کند و یا صدای بوق ماشین شما را بکار اندازد تا صدای اولیه تحت الشعاع صدای دومی قرار گیرد.
خب این از حل مشگل صدا.
و اما با بوی بد آن چکار کنیم؟













این هم ساده است. یک شیشه اودکلن بردارید و به سرش یک سنسور گاز متان متصل کنید و بوسیله دو تا سیم از یک باتری قلمی به آن برق برسانید. حالا همه تشکیلات را توی شورت‌تان با احتیاط تعبیه کنید. مواظب باشید باطری قلمی به جایی فرو نرود و گم شود.
طرز کار دستگاه به این شکل است که به محض خروج گاز متان٬ سنسور وجود آنرا تشخیص میدهد و با استفاده از فشار خروجی گاز متصاعد شده٬ نیرویی به سر شیشه اودکلن وارد میکند که فییییییششششش٬ اوکلن از شیشه بیرون می‌آید و در نتیجه به مشام اطرافیان بوی خوب میرسد. هرچه فشار خروجی گاز معده بیشتر باشد نیروی وارده به سر شیشه اودکلن هم بزرگتر خواهد بود و هوای مطبوع تری را ایجاد میکند.
این بود ابتکار و نوآوری ما
.

ویژه نامه نوروزی کیهان تورنتو منتشر شد

مقام معظم رهبری سال 87 را سال دشمن و ریاست محترم جمهور سال آینده را سال تعویض روغن دستگاههای سانتریفوژ اعلام نمودند.

خوشا نوروز و وصف بی‌مثالش:

فرارسیدن نوروز را به همه شما هموطنان عزیز تبریک میگویم.
امیدوارم سال جدید٬ سال خوشبختی و سربلندی ایران و ایرانیان باشد.
لبانتان همیشه خندان
دلهایتان همواره شاد٬
و تن‌تان تندرست٬
و زندگی‌تان درسایه آزادی و امنیت
رئیس جمهور آینده

همراه شدی ای عزیز؟

حالا خوب شد؟
دلت خنک شد؟ راحت شدی؟
چقدر گفتم به این اراذل و اوباش اعتماد نکن و جاهای خلوت نرو؟
تا کی میخواهی به حرف بزرگترها گوش ندی و اشتباهات گذشتگان را تکرار کنی؟
اصلا بگو ببینم چگونه به این حکومت اعتماد کردی که درموقع شمارش آرا امین مردم است و صادق و راستگوست؟
خدا بیامرزد ننه بزرگ من را. هروقت برایش میهمان سرزده از راه می‌رسید٬ تنها کاری که میکرد به تعداد میهمان‌ها٬ چند کاسه آب جوش به داخل دیگ آبگوشت اضافه میکرد.
حالا شمارش آرا در این حکومت هم شده مثل دیگ ننه بزرگ من. رای دادن شما تاثیری در روند انتخابات نمیگذارد. هرجا کم بیاورند٬ چند تا صفر ناقابل جلو اعداد میگذارند تا اسلام تضعیف نشود و آبروی نظام نرود.


کیهانِ تورنتو:


کیهان چاپ تورنتو بصورت آزمایشی منشر شد. اولین شماره‌اش را در اینجا بخوانید.
روز زن را چگونه گذراندید؟

خدا لعنت کند هر کسی که این روز زن را اختراع کرد. بدبختی خودمان کم بود٬ این هم به آن اضافه شد. من نمیدونم چند روز در سال را روز زن انتخاب کرده‌اند؟ من که حسابی قاطی کرده‌ام. یک روز٬ روز مادر است. یک روز٬ روز زن است. یک روز٬ روز تولد خانم است. یک روز تولد سالگرد ازدواج است. یک روز٬ روز والنتاین است. یک روز٬ روز هشتم مارس است که روز برابری حقوق زنان است.
من از ترس اینکه مبادا این روزهای عزیز را فراموش کنم و خدای نکرده بخاطر سهل انگاری مورد مواخده قرار نگیرم و جنگ و دعوایی نشود و لنگه دمپایی به ملاج ما نخورد٬ همه این روزهای مهم را در تقویم دیواری خانه‌مان٬ یک علامت ضربدر قرمز زده‌ام و از یکروز قبل با خودکار روی کف دستم علامتهایی میگذارم تا خرید هدیه برای عیال عزیز و دلبند را فراموش نکنم.
دیروز میدانستم که علامت قرمز بر روی تقویم٬ یعنی اعلام خطر٬ یعنی خطر جنگ و دعوا٬ یعنی خطر اصابت دمپایی و کاسه و بشقاب و ملاقه های دوربرد ٬ یعنی خطر قهر حاج خانم و انزوای سیاسی٬ یعنی خطر تصویب قطعنامه های متعدد علیه اینجانب٬ ونهایتا تحریم‌ و تنبیه‌های همه‌‌جانبه و بالاخص خوابیدن بر روی کاناپه.

بهرحال٬ با دیدن علامت قرمز بر روی تقویم٬ شصتم با خبر شد که باید خبرهایی باشد. صبح زود از خواب بیدار شدم و لباسهایم را پوشیدم و برای خرید هدیه از خانه بیرون زدم. از فروشگاه عطر و ادکلن فروشی٬ یک ادکلن زنانه خریدم که قیمتش سه رقمی بود و آنجای آدم را می‌سوزاند ولی چاره‌ای نبود. مگر چاره‌ای دیگر هم بود؟ مگر همین پارسال نبود که مرا بجرم خرید عطر شابدوالعظیمی از فروشگاه BAY ٬ مورد بازجویی و شکنجه قرار دادند و نزدیک بود جان به جان‌آفرین تسلیم نمایم؟

خلاصه٬ ادکلن را خریدم و به مغازه گلفروشی رفتم و یک دسته گل بسیار بزرگ سفارش دادم که بیشتر شبیه دسته گل تشییع جنازه بود. آخه دو سال پیش بخاطر هدیه یک شاخه گل به همسر عزیز و دلبندم نزدیک بود از پنجره به بیرون پرتاب شوم که امدادهای الهی به کمکم آمد و مرا نجات داد. از آن روز تصمیم گرفتم موقع خرید گل٬ هرچه گل و درخت و درختچه و علف توی مغازه گلفروشی هست را یکجا سفارش دهم.

خلاصه سرتان را درد نیاورم٬ گل و ادکلن را خریدم و شاد و خندان به خانه برگشتم. خیالم راحت بود که دیگر هیچ عذر و بهانه‌ای در کار نیست و همه چیز و خوب و مرتب پیش خواهد رفت. اما زهی خیال باطل. همین که به خانه رسیدم دیدم توی آپارتمان ما٬ تظاهرات شده. عیال عزیز و دلبند به همراه مادر و خواهران عزیز و دلبندش پلاکارد گرفته‌اند و بمناسبت هشت مارس و احقاق حقوق زنان٬ بین اتاق خواب و آشپزخانه در حال راهپیمایی بودند و علیه مردها شعار میدادند. همین که مرا دیدند طنین شعارهایشان بلندتر شد و تبدیل به جیغ‌های فرابنفش گردید.
جلو رفتم و با حالتی رومانتیک دسته گل و ادکلن را جلو بردم و گفتم: عزیزم٬ تولدت مبارک!
آخه من نمیدانستم که هشتم مارس٬ روز تولد زن نیست بلکه روز مبارزه زنان است. من علامت قرمز را در تقویم دیده‌بودم و حدس میزدم لابد یا روز تولد عیال است یا تولد مادرش
حالا تا اطلاع ثانوی باید روی کاناپه بخوابم .
از دامن زن ٬ مرد به معراج می‌رود
(امام خمینی)

خدا قسمت کنه سفر ملکوتی معراج را. آنها که مشرف شده‌اند میدانند که چه جای خوبی است.
الحق که عالم ملکوت اعلی است. در آنجا چیزی از مادیت و مشکلات روزمره زندگی دیده نمی‌شود. اوج کمال و بندگی است. خلاصه خیلی کیف میدهد.
سفر به معراج٬ کار هر کس نیست. باید بطلبد. اگر او بخواهد و او بطلبد٬ بقیه چیزها هم درست میشود. خوشا به سعادت بعضی‌ها که دائم توی مسیر زمین و معراج کار میکنند.

برای رفتن به معراج بعضی‌ها٬ دربستی میرن. بعضی‌ها هم دو ترکه سوار میشن و میرن. بعضی‌ها که خیلی دیگه دهاتی‌اند٬ بصورت دسته جمعی با مینی بوس میرن.

مسئلتن. آیا این رابطه در مورد مردان هم صادق است؟ یعنی آیا درست است که بگوییم از شلوار مرد٬ زن به معراج میرود؟


۸ مارس٬ روز چهانی مبارزه با استعمال «زن» گرامی باد

«زن» خیلی چیز خوبیه ولی خدا نکند که آدم را معتاد کند. فیل را از پا می‌اندازد چه برسد به ما یک موجود فسقلی.
بچه که بودم٬ یک همسایه‌ای داشتیم که چند تا پسر و دختر دم بخت داشتند. پسرها همه رشید و تنومند٬ ولی دخترها همه قلمی و نازک نارنجی.
چند سال که گذشت٬ همه آنها ازدواج کردند و هر از گاهی برای دیدن خانواده‌ می‌آمدند. قیافه‌ها دیدنی بود. همه اون دخترهای قلمی شکمشان زده بود بیرون و حسابی چاق و تپل شده بودند اما اون پسرهای چهار شانه و تنومند همگی لاغر و مردنی بودند عین معتادها دولا دولا راه میرفتند.
با دیدن اون وضعیت اسف بار من تصمیم گرفتم هروقت بزرگ شدم٬ هرگز لب به «زن» نزنم و دور و بر این چیزای مخدر و خانمانسوز نروم.
ولی حیف که نشد... امان از دست رفیق بد. کمر درد داره میکشه ما رو.
لامصب٬ درمان هم نداره. هربار ترک کنی باز دوباره گرفتارش میشی.
امان از دست این زن.

سرماخوردگی هم سرماخوردگی قدیم:

عرضم حضور با سعادت شما یکی دو روز است حسابی سرما خورده‌ام و گلویم گرفته و صدایم مثل صدای مقام معظم رهبری شده.
امروز رفتم پیش یک دکتر کانادایی.
آقاجان! دکتر٬ هم دکترهای ایرانی خودمون. این دکترهای کانادایی هیچ چیزی حالی‌شون نیست.

یادش بخیر٬ توی تهران که بودیم٬ هروقت سرما میخوردیم فوری می‌رفتیم پیش دکتر.
ملاک خوب یا بد بودن یک دکتر در ایران به مفصل بودن نسخه و زیاد بودن داروهای تجویزی بود. معمولا برای یک سرماخوردگی ساده٬ سه تا پنی سیلین میدادند که روزی یکی را باید میزدیم. دو بسته آموکسی سیلین یا مشابه‌اش را که اسمش را فراموش کردم میدادند که هر شش ساعت یکبار میخوردیم. دو سه بسته استامینوفن کدئین دار میدادند که مثلا تب‌بر باشد و کوفتگی و سردرد را از بین ببرد. یک شربت آنتی هیستامین میدادند که ضد حساسیت بود. یک شربت سینه هم که از بدیهیات بود. البته بنا به سفارش خودمان چند قلم هم به این لیست بلند و بالا اضافه میشد و آن یک بسته قرص جوشان مولتی ویتامین بود و چند بسته قرص های ب کمپلس و....
خلاصه وقتی از داروخانه برمیگشتیم جنس‌مان جور جور بود و حدود یک کیلو قرص و شربت با خودمان به خانه می‌بردیم.

اما وای بحال کسی که توی کانادا سرما بخوره و پیش دکتر بره. آدم از کار خودش پشیمان میشه و صدبار خودش را لعنت میکند که چرا سرماخورده و هزار بار لعنت میکند که چرا پیش دکتر آمده.
لامصبا این دکترهای اینجا هیچ خیر و برکتی از دستانشان نمی چکد. همینکه می‌فهمند سرما خورده‌ای میگویند: خب٬ این که چیز مهمی نیست. کمی استراحت کن. خوب میشی!. نه دارویی نه قرصی نه شربتی. هیچی!

خلاصه٬ توصیه میکنم توی این دو سه روزه زیاد به این وبلاگ ما نزدیک نشوید. میترسم شما هم ویروس بگیرید و خدای نخواسته مریض شوید
از ما گفتن. خود دانید.

قطعنامه تصویب شد.
جشن بگیرید.

امت قهرمان و همیشه در صحنه٬
در پی تلاشهای شبانه روزی مقامات سیاسی کشور عزیزمان و به مدد کمکهای الهی و عنایات امام زمان باز هم به یک پیروزی دیگر دست یافتیم و لازم است دوباره جشن بگیریم.
اینجانب این پیروزی بینظیر را به مقام عظمای ولایت تبریک و تهنیت عرض مینمایم. بی تردید اگر رهبری داهیانه معظم له نبود٬ هرگز ما به این پیروزیهای درخشان نائل نمی‌شدیم. اینجانب از صمیم قلب از رهبر معظم انقلاب تشکر و قدردانی میکنم و به ایشان و رئیس جمهور محبوب خسته نباشید میگویم.
همینطوری ادامه دهید که دارد به جاهای خوبی میرسیم.
امیدوارم این پیروزیها همچنان ادامه داشته باشد.
به امید روزی که بالاخره قدرتهای استکباری به ما حمله کنند و حساب ما را برسند و مردم از دست ما راحت شوند.



گزارش سفر احمدی نژاد از عراق:

(فرض کنید احمدی نژاد از عراق برگشته ومیخواهد در یکی از پایگاههای بسیج در جنوب تهران سخنرانی کند. او گزارش سفرش را با آب و تاب برای آنها نقل میکند و از اینکه همه مردم دنیا طرفدار ما شده‌اند و دلشان میخواهد انقلاب اسلامی را برای آنها صادر کنیم:)


«... امروز ایران اسلامی تبدیل شده به بزرگترین ابرقدرت دنیا. الان زورمان از همه بیشتر شده. اگر امریکا را یک فوت بکنیم اون رو باد می‌بره. استعمار پیر یعنی انگلیس رو یک هل بدیم٬ صد متر عقب عقب میره تا با کله بخوره زمین. اسرائیل را که دیگه نگو. همچی میزنیم تا بفهمه یک هالوکاست چند منه! بقیه هم که دیگه جوجه‌اند و قابل زدن نیستند.
خلاصه همه از ما حساب میبرند. امروز مردم مستضعف دنیا دلشان میخواهد که زیر سایه ولایت فقیه زندگی کنند و مثل شما برادران و خواهران از زندگی در ایران لذت ببرند.

من در سفرهای قبلی که به نقاط مختلف دنیا داشتم داشتم این حقیقت را با چشم خودم دیدم. این را در همین سفر اخیر به عراق را هم دیدم. در بغداد که مردم آنجا به زبان اسپانیولی حرف میزدند٬ هر وقت که چشمشان به من میافتاد فوری می‌خندیدند ودستشان را از شکمشان میگرفتند و با همان زبان اسپانیویی میگفتند: محمود٬ محمود!
شما ببینید عظمت انقلاب اسلامی را. آیا غیر از این است که خدا با ماست؟ والا مردم عراق را چه به این حرفها. آنها هشت سال به ما بمب و موشک زدند.

من در این سفر هروقت تشنه‌ام میشد٬ به زبان خارجی میگفتم: واتر! واتر!
یک دفعه میدیدی صد تا بطری آب میگذاشتند روی میز مذاکره. آیا اینها معجزه نیست؟
این مردم عراق همان مردمی هستند که امام حسین را تشنه شهید کردند. نامردها یک قلپ آب به امام حسین ندادند.
حالا از زمانی که ما انرژی هسته‌ای درست کردیم و جشن هسته‌ای اعلام کردیم اینها طرفدار ما شده‌اند و برایمان آب می‌آورند.
البته خودمانیم ها. تقصیر امام حسین هم بود. اگر امام حسین هم مثل ما به انرژی هسته ای دست یافته بود هیچوقت آن قوم ظالم اینچنین برخوردی نمیکردند .

در یکی از جلسات که با مقامات عراقی داشتم آنها اصرار میکردند که ترو خدا بما هم یاد بده چجوری میشه همینطوری پیروز شد و جشن ملی اعلام کرد؟»