یادداشت‌های روزانه باراک اوباما (۲):


جمعه بیست و چندم ژانویه ۲۰۰۹

خیلی خسته‌ام. الان دو سه شب است که درست و حسابی نخوابیده‌ام. این چند شب گذشته کارم فقط شده بود شماره تلفن گرفتن. از بس شماره گرفتم نوک انگشتم درد میکند. الحق ارتباط برقرار کردن با ایران کار دشواری است. تازه دارم می‌فهمم که چرا هیچکدام از روسای جمهور اخیر امریکا موفق به برقراری رابطه با ایران نشدند.
اولین مشکلی که این روزها با آن برخورد کردم وضعیت مخابرات ایران است. توی ایران ٬ مخابرات٬ یکروز در میان٬ برنامه «کابل برگردان» دارد و لذا ارتباط تلفنی دچار اختلال است و شماره‌ها نمی‌گیرد و مرتب بوق اشغال میزند. تلفن‌های موبایل هم که قربانش بروم٬ مشترک مورد نظر در دسترس نیست و یا آنتن نمیدهد.
اختلاف زمانی ۱۲ ساعتی بین تهران و واشنگتن باعث شده که آدم برای یک کاری اداری مجبور شود شب‌ها بیدار بماند تا به ایران زنگ بزند.
تازه همه اینها یکطرف٬ مصیبت آنجاست که وقتی بالاخره با هزار مصیبت شماره‌ات وصل شد٬ یکنفر گوشی را برمیدارد که دو کلام انگلیسی بلد نیست. مثلا همین دیروز که زنگ زدم به دفتر مقام معظم. من فکر میکردم بالاخره توی اون دستگاه عریض و طویل رهبر مسلمین جهان یکنفر پیدا میشود که چهار کلمه انگلیسی بلد باشد و جواب ارباب رجوع را بدهد. دیروز تلفنچی آنجا ابتدا مرا وصل کرد به خالد مشعل.
هرچه گفتم باباجان! من با آقای مقام معظم کار دارم٬ متوجه نمی‌شدند و هی وصل میکردند به این اداره و آن سازمان. تا بالاخره وصل کردند موسسه زبان کیش توی خیابان ولیعصر.
شانس آوردم آبدارچی آنجا که گوشی را برداشته بود دو سه جمله مثل «ایت ایز اِ بوک» و «دیس ایز اِ ویندو» را بلد بود و خدا پدرش را بیامرزد کارمان را راه انداخت. قرار شد پیام دوستی من را از روی دیکشنری آریانپور به فارسی ترجمه کند و بدهد دست یکی از فامیل هایش که توی وزارت خارجه ایران باغبانی میکند. از او بخواهد که ترجمه پیام مرا بفرستد برای وزیر امور خارجه تا او هم آنرا بدهد به دست محمودآقا و او هم برساند دست آقا.

این خودش یک موفقیت بزرگ است که حتما در تاریخ تبت خواهد شد. حالا در روزهای آینده جریانش را توی همین دفترچه خاطراتم خواهم نوشت.

0 Responses

ارسال یک نظر