چند تغییر محسوس در چامعه ایران

یکی از دوستان من بعد از هشت سال اقامت در کانادا - ماه قبل برای دیدن مادرش رفته بود ایران و دیروز دوباره برگشت تورنتو. امروز با هم رفتیم یک قهوه ای خوردیم و کمی گپ زدیم. از او در مورد اوضاع داخلی و وضعیت کلی مردم پرسیدم او به دو سه نکته اشاره کرد که بد نیست انها را در اینجا نقل قول کنم:
اول اینکه نسبت خانم های چادری و باحجاب سفت و سخت بسیار کمتر از سابق شده یعنی شما وقتی توی خیابان و یا حتی توی بازار راه میروی چشم ات بیشتر خانم های مانتویی با آرایش های غلیظ و روسری های عقب کشیده و زلف های افشان شده میخورد تا به خانم های چادری که سابقا اکثریت را در میان انبوه جمعیت خانمها داشتند که این نشان میدهد چقدر تعالیم زوری در تربیت مردم اثر معکوس داشته و سیاستهای آقایون حکومتی چقدر ناکارآمد است.
نکته دوم جمعیت بیش از حد تصور در شهرها و مخصوصا در تهران است. این افزایش بی رویه جمعیت برای کسی که هشت سال به دور از ایران بوده بخوبی ملموس است. امکانات رفاهی به تناسب رشد جمعیت اضافه نشده و این خود باعث اوضاع عجیب و غریبی شده که فقط باید در آنجا بود و از نزدیک دید!
نکته سوم گرانی وحشتناک و غیر قابل تصوری است که در هیچ کجای دنیا نمونه اش را نمیتوان سراغ داشت. مثلا از من پرسید فکر میکینی قیمت یک سنگک الان چقدر باشد خوب است؟ گفتم لابد ده تومن. گفت: برو عمو کجای کاری؟ این مال دوره دایناسورها بود. الان یک سنگک بین دویست و پنجاه تومن تا پانصد تومن در نوسان است! که این نوسان بستگی به خیلی از عوامل ناشناخته دارد از جمله انصاف شاطر که تا کجا بخواهد فرو کند. تا دسته یا تا ختنه گاه!
من راستش باورم نمیشود قیمت یک عدد تافتون دویست تومن شده باشد. ده سال پیش من خودم تافتون را از لواشی سر کوچه مان فکر میکنم دانه ای پنج تومان میخریدم. شاید هم کمتر. آخه چطور ممکنه از پنج تومن به دویست تومن رسیده باشد و مردم جیک شان هم درنمی آید؟؟

حماسه وایاگرا

شاید باور نکنید ولی عین واقعیت است. شوخی هم نمیکنم. اولین باری که من وایاگرا مصرف کردم منجر به حادثه ای فراموش نشدنی شد که دست کمی از دیگر حماسه های تاریخی دوران معاصر ندارد حتی در صدر اسلام هم مشابه چنین حماسه ای نمیتوانید پیدا کنید.

ماجرا برمیگردد به چندین سال پیش یعنی زمانی که ما در ایران بودیم و آدم حسابی بودیم یعنی هنوز متاهل نشده بودیم. از شما چه پنهان یک دختر عموی ناتنی  داشتیم به خوشگلی قرص ماه. خوش اندام بود و دلربا. من هرچی از این خانم برای شما بگویم باز کم است. اگرچه چند سالی از من بزرگتر بود و یکبار هم ازدواج ناموفقی را تجربه کرده بود ولی هیچکدام از اینها باعث نمی شد که هیچ مردی از کنارش بسادگی عبور کند مخصوصا که گاهی اوقات بصورت تلویحی چراغ سبزی هم نشان میداد.

عموجان بهمراه زنش و همین دختر در دماوند ساکن بودند و ما هر دو سه هفته از تهران به دیدنشان میرفتیم. یکبار عموی خدا بیامرز ما به پدرم گفت خودش و زنش دارند چند روزی میروند مشهد زیارت امام هشتم. همه میروند جز آن دختر عمو که بخاطر امتحاناتش در خانه می ماند. آقا ما تا این خبر را شنیدیم زلزله هشت ریشتری تمام وجودمان را فرا گرفت. تصمیم گرفتیم از فرصت استفاده کنیم و غال قضیه را بکنیم و به مراد دل مان برسیم.
آنروزها ما جوان بودیم و بازوهایمان کلفت بود این هوا! ولی ترس این را داشتیم که از پس شیطنت های اون دختر عموی پرانرژی و باتجربه برنیاییم و شرمنده اخلاق ورزشی اش شویم. این بود که تصمیم گرفتیم دوپینگ کنیم و آماده و قبراق به صحنه عملیات برویم. آنروزها تازه قرص وایاگرا به ایران آمده بود و مردم خیلی ازش تعریف میکردند. میگفتند یکی از آنها را که بخوری کمرت سفت سفت میشه مثل کوه! بلدوزر هم نمیتواند آنرا خم کند!
ما هم از همه جا بی خبر فوری رفتیم ناصرخسرو و یک بسته از آنها را خریدیم. لامصبا هر یکعدد قرص را ده هزار تومن حساب کردند ولی خب ما که کله مان داغ بود و بفکر گرانی یا ارزانی جنس نبودیم. ما فقط توی این فکر بودیم که یک درس فراموش نشدنی به این دختر عموی شیطان مان بدهیم که در تاریخ معاصر اثر جاودانی از خودمان بجا بگذاریم و رکوردمان را توی کتاب  گیتس ثبت کنند!
خلاصه درد سرتان ندهم به دختر عمو زنگ زدیم و او هم که از خداش بود گفت امشب بیا. 
آقا ما خودمان را حسابی مرتب کردیم و کلی پول صرف این قیافه قناس مان کردیم و راه افتادیم بسمت دماوند. هیجان زده بودم و همه اش به صحنه های شیرینی که تا ساعتی بعد اتفاق خواهد افتاد فکر میکردم.  هرچه فکر کردم که چگونه بدون اینکه او متوجه شود قرص ها را بیاندازم بالا و مصرف کنم. آخه خیلی ضایع میشد اگر او میفهمید که دوپینگ کردم و آن قدرت لایزال به زور و ضرب مواد شیمیایی حاصل شده. بهمین خاطر قبل از اینکه وارد خانه عمو بشوم چند تا از انها را بالا انداختم و یا علی مدد!
هنوز به درب خانه آنها نرسیده بودم که دیدم لامصب آن قرص ها اثر خودش را کرده و داره آبروریزی میکند. حالا توی خیابان دارم راه  میروم و ترس این را دارم که نگاه دیگران متوجه قضیه شود. هرچه افکارم را به موضوعات چندش آور و ملال اور عوض کردم تا شاید قضیه موقتا بخوابد فایده ای نداشت. البته آنروزها مقام معظم رهبری هنوز توی بورس نبود ولی مطمئن هستم که اگر کمی به ایشان فکر میکردم قضیه حسابی میخوابید و باعث آبروریزی نمیشد.
الغرض با همان وضعیت نابهنجار در حالی که هر دو دستم در جیب شلوار بود با قلبی مطمئن و روانی شاد به درب خانه عمو جان رسیدم. زنگ اف اف را که زدم ناگهان صدای نکره عموجان را شنیدم که گفت: بفرما داخل!
ظاهرا ماشین شان خراب شده بود و مسافرتشان کنسل شده بود و ما خبر نداشتیم. حالا با آن وضعیت نابهنجار شما تصور کنید که ما چقدر سختی و مصیبت کشیدیم. بعد از شام عموجان اصرار کرد که شب برای خوابیدن همانجا بمانم. 
هنگام خوابیدن رختخواب من و عموجان را روی پشت بام انداختند که از هوای خنک دماوند در آن تابستان گرم لذت ببریم. نیمه های شب بود که با صدای غرغر عمویم از خواب بیدار شدم. او متکا و ملحفه اش را برداشته بود و از پلکان پایین میرفت. میخواست برود پایین بخوابد. من نگاهی به هیکل خودم انداختم و شوکه شدم. مثل این بود که خیمه ای برپا کرده باشم. تیرک عمودی  وسط خیمه استوار و سرفراز ایستاده بود و همه بالاپوش و ملحفه را با خود به آسمان بلند کرده بود! بیچاره عموجان حق داشت بترسد و فرار را بر قرار ترجیح بدهد.!
نتیجه ضد اخلاقی: آقاجان! تا مطمئن نشدید آن قرص ها را نخورید وگرنه باعث تشویش اذهان عمومی خواهید شد

سازمان ملل در مورد انتخابات گذشته کمیته مستقل حقیقت یاب تشکیل دهد

محضر مبارک مقام معظم سازمان ملل جناب آقای بان کی مون مدظله العالی
نظر به اینکه قرار شده در مورد همه چیز کمیته حقیقت یاب تشکیل شود و صحت و سقم حوادثی مثل هالوکاست و 11 سپتامبر مشخص شود که قطعا مورد تایید ما هم هست و ما از این امر استقبال خواهیم کرد ولی خواهشا دستور فرمایید یک گروه کوچولوی مستقل حقیقت یاب در مورد حوادث زیر تشکیل شود:
- در مورد کشتار زندان سیاسی تابستان 67 
- دکتر سامی را چه کسی به قتل رساند
- پرونده قتل های زنجیره ای چرا ماست مالیزاسیون گردید و ریشه اش در بیت کدام مقام معظم رهبری بود؟
- در حادثه کوی دانشگاه بالاخره آن ریش تراشی که گم شده بود پیدا شد یا ملا خور شد؟
- ضحت و سقم ظهور هاله نور در سازمان ملل به هنگام سخنرانی ها مشخص شود
- در مورد انتخابات سال 88 چه کسی دستور تقلب را داد؟ هر کس بوده خدا کند آن یکی دستش هم بشکند.
- راز بقای جنتی در هاله ای از ابهام است و با هیچ معیار علمی جور درنمی آید لطفا در مورد صحت و سقم این هم تحقیق شود
- در مورد نحوه مدرک گرفتن همین آقای دکتر و همچنین آیت الله شدن مقام معظم گروه مستقل حقیقت یاب تشکیل شود
دستتان درد نکند. البته موارد متعدد دیگری هم هست که بعدا اگر زحمتی نبود خدمتتان عرض خواهد شد.
از طرف وبلاگ نویسان تورنتو و حومه

یک نکته

امروز یکنفر یک حرفی را زد که بنظرم جالب آمد و گفتم آنرا برای شما هم بنویسم:
او گفت: اگر همه ثروتهای مردم دنیا را جمع کنیم و بصورت مساوی بین همه شش میلیارد مردم روی زمین تقسیم کنیم ظرف مدت کوتاهی دوباره اکثر ثروتهای جمع آوری شده به سر جای اولیه خود برمیگردند. یعنی همانهایی که ثروتمند هستند دوباره ثروتمند میشوند و همانهایی که فقیر هستند ثروت شان را از دست میدهند!
بنظر شما این حرف درست است؟

معامله بر سر اعدام حسین درخشان

یک چیزی را دقت کرده اید؟
این آخوندها تعمدا دست به یک کارهای احمقانه ای میزنند تا اعتراضات محافل حقوق بشری را همیشه بخود جلب کنند و دولتهای اروپایی و امریکایی بجای توجه به موضوع خطرات هسته ای شدن ایران مرتبا به از این دولت بخواهند مثلا فلانی را اعدام نکند و دیگری را سنگسار نکند و آن دیگری را اذیت نکند  و اینقدر وحشی بازی درنیاورد.
همانطور که گفتم هدف این نظام از چنین کاری تحت الشعاع قرار دادن اهداف هسته ای خود و همچنین اعتراشات داخلی مردم است. مثلا با وجودیکه میتواند یواشکی یکنفر را ببرد و سنگسار کند و صدای کسی هم درنیاید می آید آنرا توی بوق و کرنا میکند که آهای ملت! ما میخواهیم یک زن بیگناه را اعدام کنیم!
البته بنظر من آنها نه تنها به آن هدف خود نمیرسند بلکه خشم و نفرت جهانی را هم علیه خود تشدید میکنند و وجهه جهانی حکومت پوشالی خود را بیش از پیش مخدوش میکنند.
 ولی این احمق ها که این چیزها سرشان نمیشود. چنان ترسیده اند که اصلا به فکر وجهه جهانی خود نیستند. دست به هر کاری میزنند که فقط سقوط نکنند.
حالا اینها را گفتم که بگویم خبر درخواست اعدام برای حسین درخشان هم از این دسته است. ما که خودمان میدانیم هرگز چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد ولی ای بی پدر و مادرها! مبادا اون بدبخت را اذیت کنید. ولش کنید برگردد به بدبختی خودش برسد.

احمدی نژاد: سکینه محمدی اصلا یک مرد است نه یک زن

باز این مایه افتخار رهبری راهی نیویورک شد تا ما دلی از عزا دربیاوریم و تا چند ماهی بخندیم.
لامصب یک خورده صبر هم نمیکند که لااقل پایش به هتل برسد از همان بالای پله های هواپیما شروع میکند به اظهار نظر در مورد حقایق غیر قابل انکار. من به شما قول میدهم این خبرها تا ساعتی دیگر در خروجی خبرگزاریهای داخلی و خارجی قرار خواهد گرفت:

- کی گفته ما میخواستیم سکینه محمدی را سنگسار کنیم؟ چند نفر مقداری سنگ و ریگ را جمع کرده بودند تا وقتی حوصله شان سر میرود با هم یک قل دو قل بازی کنند. آنوقت رسانه های غربی هیاهو راه انداختند که میخواهند سنگسار بکنند و اله و بله بکنند. نه اصلا این خبرها نیست. ما جزو اولین کشورها بودیم که سنگسار را محکوم کردیم. تازه مگر توی امریکا و اروپا سنگسار نمیکنند؟؟
من همین امروز که از فرودگاه تا هتل آمدم صد مورد سنگسار در همین شهر فسقلی نیویورک دیدم. شما اول بروید خودتان را جمع کنید و الا بهتان فحش خوار مادر میدم ها.

- اینها همه اش شایعه است که ما کروبی و موسوی را محاصره خانگی کرده ایم. آقایان موسوی و کروبی ده پانزده سال است که از ایران خارج شده اند و در کانادا زندگی میکنند. اینها همه دروغ پردازیهای رسانه های غربی و صهیونیستی است که وانمود میکنند این آقایان در ایران هستند و علیه ما دارند حرف میزنند. اینها الان در خارج کشور نشریه دارند و خیلی هم با ما خوب هستند و هیچ مشکلی نیست. تازه مگر شما غربی ها خودتان مخالف ندارید؟ من از آقای اوباما یک سوال دارم. ایشان بیاید بگوید اون خانمی که با آقای کلینتون رابطه داشت الان کجاست؟ واقعا غرب باید به این سوال جواب بدهد. ملتها باید بدانند آن خانم کجاست. ما که دلمان خیلی برایش تنگ شده.

- کی گفته ما بهایی ها را اعدام میکنیم. اصلا چنین چیزی نیست. بهایی ها نور چشم ما هستند و مثل ما حق دارند در این کشور زندگی کنند و حتی در مدیریت کشور سهیم شوند. من خودم چند تا از وزیرانم جد در جد بهایی هستند. چند نفر دیگر هم یهودی و صهیونیست هستن. ما توی هیئت دولت شیطان پرست و گاو پرست هم داریم.
 
- من کی گفتم کوروش بسیجی بوده؟ اینها همه شایعات ضد انقلاب است. یک روز یک بسیجی آمده بود یک درخواستی داشت. مقداری ساندیس برای پایگاهشان میخواست من دستور دادم یک کارتن تحویلشان دهند. اسمش کوروش بود. فردای این واقعه روزنامه ها برداشتند نوشتند که کوروش بسیجی بود. خب. واقعیت این است که آن بسیجیه اسمش کوروش بود نه اینکه کوروش بسیجی بود. تازه مگر شما غربی ها خودتان بسیجی ندارید؟ بروید توی خیابانهای منهتن ببینید اون بسیجی های امریکایی چجوری آدم میکشند. آیا فقط بسیجی های ما چاقو میکشند و مردم آزاری میکنند؟
واقعا غرب باید خجالت بکشد و برود کنار و مدیریت جهانی را بدهد به دست با کفایت ما تا همه جهان را بکنیم مثل توالت مسجد شاه.

بازهم همینجوری


زندگی من تا این لحظه چند مرحله را پشت سر داشته که بخش مزخرف آن مربوط به زمانی است که در ایران بودم. البته نه آن دوران کودکی و نوجوانی که آن دوران بهترین سالها بود پر از خاطرات رنگارنگ. شاید مهمترین دلیلش این باشد که هنوز انقلاب نشده بود و بلای عظیم حکومت اسلامی گریبانگیر ایران نشده بود.
از زمان شروع انقلاب تا ده سال پیش که از ایران خارج شدم بدترین و مزخرف ترین سالهای عمرم را سپری کردم. همه اش جنگ بود و درگیری و بدبختی و غم و غصه و گرفتاری و زندان و غیره و غیره.
بعد که آمدیم اینجا یک دوره طولانی کار و تلاش فشرده را طی کردم و اگرچه مشکلات گذشته را نداشتم و لی باز آن سایه گرفتاریهای دوران قبل بمثل یک ابر ضخیم بالای سرم بود.
اما شاید بتوان گفت که تقریبا از امسال وارد یک مرحله جدیدی شده ام که خیلی با دوران و مرحله های قبل فرق میکند. یک احساس شوق به زندگی در من زنده شده که قبلا آنرا تجربه نکرده بودم. زیبایی های دنیا را بیشتر می بینم و از نفرتها و دشمنی ها بیشتر فاصله میگیرم. توی این مدت  خیلی از چیزهایی که اصلا فکرش را هم نمیکردم برایم قابل دسترس باشد برایم محقق شد. دغدغه و مشکلات زندگی آنقدر کمرنگ شده که گاهی به خودم میگویم « ما چقدر خل و چل بودیم که برای چنین موضوعاتی زندگی خود و اطرافیانمان را خراب میکردیم». 
من نمیدانم این حس و این دوران چقدر ماندگار است ولی آرزو میکنم همیشگی باشد. 
اگر بخواهم عوامل پیدایش چنین تحولی را در خودم بیان کنم به دو نکته کلی میتوانم اشاره کنم:
اول دوری از مذهب و کنار گذارشتن تعصباتی که از دوران طفولیت تا همین سالهای اخیر مثل خوره به داخل روح و جان مان رسوخ کرده بود. تعصبات مذهبی مخصوصا از نوع تشیع آن و مخصوصا از نوع حکومت اسلامی آن امکان خوب زیستن و به آرامش رسیدن را از انسان میگیرد. توضیح و تفصیل آن بماند برای بعد.
عامل دوم عبور از خطوط قرمز سنت های مرسوم و قراردادهایی که معلوم نیست توسط چه کسانی برای میلیونها انسان تدوین شده و ما هم تابع آنها بودیم و همیشه ترس آنرا داشتیم که مبادا دیگران درمورد ما قضاوت ناجوری بکنند. من برای خودم خیلی از این تابوها را شکستم و دیدیم نه تنها هیچی نشد بلکه خیلی هم خوب شد.

همینجوری

مدتی است حال و نای نوشتن را از دست داده ام و رمق خواندن کامل مطالب دیگران را نیز ندارم. البته این طبیعی است و جای نگرانی نیست. دقیقا مثل زمانی است که شما میروید کتابخانه و یا کتابفروشی  و مثلا کتابی را برمیدارید و آنرا تند تند ورق میزنید و فقط عکسهایش را نگاه میکنید و دوباره سر جایش میگذارید. تا حالش نباشد شما نمیتوانید هیچ کتابی را بخوانید چه برسد به نوشتن مطلبی درباره آن کتاب.
اصولا «خواندن مقدمه و پیش نیاز نوشتن است. اگر شما به اندازه کافی نخوانید نمیتوانید چیز بدرد بخوری را بنویسید
مثل شعر گفتن است. کسانی که شعرهای زیادی را از حفظ هستند و دائم  شعر میخوانند کم کم خود قادر به سرودن شعر میشوند. 
واقعیتش این است که حال مسخره کردن این موجودات نظام مقدس را هم ندارم. اینها برایم مشمئزکنندهتر از آن شده اند که حتی به حرفهایشان بخندم. فکر میکنم این احساس فقط منحصر در من نیست بلکه بسیاری از وبلاگ نویسان هم دچار چنین احساسی شده اند. اسم این ناامیدی و بریدگی نیست. اسم این حالت تنفر عمیقی است که بعد از سرکوب مردم در دل ما جای گرفته. هیچ چیز و هیچ خبری نمیتواند دل ما را شاد کند جز خبر نابودی و سقوط اینها. بهمین خاطر است که حرفهای دوپهلوی روشنفکران مصالحه کار باعث اعتراض جمعی جوانان و اهالی وبلاگستان میشود. دیگر کسی حال و حوصله شر و ورهای افرادی مثل رفسنجانی و امثالهم را ندارد. همه منتظرند ببینند چطوری اینها کله پا میشوند
اینها همه یکطرف. توی این دو سه ماهه اوضاع شخصی ما هم مزید بر علت شده. راستش  جریان گیر افتادن در بین  سه خانم است. این یک موضوع ناخواسته و اتفاقی بود که شرحش ممکن نیست ولی تجربه اش برایم بسیار جالب بود. جالب بودنش نه بخاطر حال و حول کردن آن است بلکه بخاطر شناخت پیچیدگی های موجودی است به نام انسان. 
گاهی در خلوت که امکان مرور وقایع و تحلیل اتفاقات را پیدا میکنم به پیچیدگی آدمها و توانشان برای بدست آوردن مطلوبشان خنده ام میگیرد. واقعا زندگی زیباتر از آن است که اعصاب خودمان را بخاطر شر ورهای یک آخوند عوضی و مریضی به نام خامنه ای خراب کنیم. زندگی سرزمین های ناشناخته زیادی دارد که باید آنها را کشف کرد.

ماه عسل بسیجی

یه مگس بسیجی به نامزدش میگه ایشالا قسمت بشه ماه عسل میبرمت دستشوی حرم امام

درخواست ارسال نیروهای کمکی برای عزرائیل

فوری
جناب آقای خداوند
خواهشمند است در اسرع وقت چند گردان از نیروهای تازه نفس جهت  کمک به اینجانب در امر گرفتن جان موجودی به نام احمد جنتی به این منطقه ارسال فرمایید.. لازم به ذکر است که اینجانب از اول خلقت جان خیلی ها را گرفته ام ولی  دیگر زورم به این فسقلی نمیرسد:  نامبرده از بقایای دوره مرحوم دایناسورها می باشد و هربار که خواستیم جانش را بگیریم صلاحیت ما را رد کرد و ما شرمنده شدیم و برگشتیم.
  لامصب اینقدر عمرش زیاد است که کشتی حضرت نوح را هم یادش می آید و حتی میداند با حضرت نوح  در کجا و کدام نقطه آبتنی کرده اند. راستش ما که ملائکه هستیم این چیزها را یادمان نمی آید
خلاصه  گرفتن جان این بابا کار من به تنهایی نیست و احتیاج به چند گردان نیروی تازه نفس دارد. لطفا در اسرع وقت اقدام فرمایید در غیر اینصورت ممکن است وی جان بنده و زبانم لال جان خود شما را هم بگیرد..... آی کمک ... کمک...... منو از دست این جنتی نجات بدین!!