customer service
در قاموس ما(۱):

تا قبل از اينکه به خارج کشور بيايم اصلا نمی​دانستم اين واژه «خدمات رسانی به مشتری» يعنی چی. مگر چه کاری برای مشتری انجام ميدهند؟ مشتری پولش را ميدهد و جنس​اش را ميگيرد و خلاص. ديگه «خدمات به مشتری» چه صيغه​ای است؟ حدس ميزدم شايد منظور خارجی​ها از «کاستمر سرويس» همان سرويس کردن مشتری باشد يعنی مشتری را حسابی کتک ميزنند و دهانش را سرويس ميکنند.
اما يکبار که رفته بودم دبی. هتلدار يکی از هتلهای دوبی يک خانم ايرانی مامانی بود. موقعی که ميخواست از مزايای هتلش برايمان تعريف کند ميگفت: ما اينجا «کاستمر سرويس » برايمان حرف اول و آخر است. حسابی به مشتری​ها سرويس ميدهيم. در آنجا بود که فهميدم منظور از «کاستمر سرويس» همان حال دادن به مشتری است. مثلا مشتری را مشتمال ميدهند و بعضی از حاجات شرعی طرف را برآورده ميکنند.
از زمانی که پايمان را به کانادا گذاشتيم فهميديم ای بابا! «کاستمر سرويس » اصلا يه چيز ديگه​است و آنی نبود که ما فکرش را میکردیم. در اینجا «کاستمر سرویس» يک فلسفه است يک منطق است يک تاکتيک است . يک فرهنگ است. هرچه در لغتنامه​های فارسی گشتم معنای متناسبی با آنچه که فرنگيان از اين واژه در نظر دارند نيافتم. شايد علتش اين باشد که اصلا در فرهنگ ما «کاستمر سرويس» از بيخ و بن بی​معناست. اينه که هست ميخوای بخواه نمی​خواهی بسلامت!

در فرهنگ غربی يک اصل فلسفی وجود دارد بنام اصالت دادن به مشتری يا خريدار. منظورشان اين است که در موقع فروش خدمات يا کالا هميشه حق با مشتری است ولو اينکه مشتری چرت و پرت بگويد. کاستمر سرويس در فرهنگ غربی آنقدر گسترده است که تقريبا هيچ بنگاه معاملاتی نيست که به آن بی​توجه باشد. در اين مورد توضيح اضافه نميدهم چون همه شما بهتر از من اين چيزها را ميدانيد لذا بهتر است یکراست برويم سراغ فرهنگ خودمان و ببينيم اوضاع چگونه است؟

اولين چيزی که در مواجهه با يک مغازه ايرانی برخورد ميکنيد ديدن يک عکس يا نقاشی است که بالای آن نوشته «عاقبت نقد فروشی- عاقبت نسيه فروشي» که در سمت راست عکس يک آدم چاق و شکم گنده را کشيده که روی يک صندلی لم داده و از عاقبت نقد فروشی خود خوشحال است. در سمت ديگر عکس يک پير مرد لاغری را کشيده با موهای پريشان و آشفته که بخاطر نسیه فروشی ورشکست شده دارد توی سر خود میزند. شما بعنوان مشتری با ديدن اين عکس فورا ميفهميد که اصل بديهی و مسلم خريد و فروش نقد است و لذا اول اسکناسها را بايد نشان داد بعد سلام و عليک کرد.

به جای اينکه مغازه دار به شما سلام دهد شما فورا سلام ميدهيد. متاسفانه در اکثر اوقات جوابی نمی​شنويد. طرف سرش را پايين انداخته داره پولها را می​شمارد و همانطور که سرش پایین است در بين شمارش از شما می​پرسد :... هفتاد و چهار- هفتاد و پنج- هفتاد و شش- چی ميخوای؟- هفتاد و هفت- هفتاد و هشت.....
- ببخشيد پنير داريد؟
- هفتاد و نه- هشتاد- هشتاد و يک - نه نداريم- هشتاد و دو- هشتاد و سه-....
- پس اونا چيه؟ اون پشت؟
- در این موقع سرش را بالا میکند و قیافه شما را برانداز میکند و میگوید: اونا امانته. مال کسی ديگه است.... هشتاد و چهار- هشتاد و پنج....
- من همسايه اصغر آقا هستم. اصغر آقا سلام رسوند گفت بيام خدمت شما نيم کيلو پنير بگيرم. پولش هرچی شد مهم نيست. در خدمت شما هم هستم.
- ای بابا زودتر ميگفتی. اصغر آقا خوبه ؟ چند دقيقه صبر کن تا اين پولها رو بشمارم و بگذارم توی حساب بانک صادرات و برگردم. امروز چک دارم . دير کنم برگشت ميخوره. وايسا همين جا. الان برميگردم.... راستی. اين جارو رو بردار جلوی مغازه رو آب و جارو کن تا برگردم!

متانت:



دوران دبيرستان معلمی داشتيم اهل شعر و ادب. بسياری از حرفهايش در صفحه دل و روح ما آنچنان نقش بسته که هيچگاه فراموش نخواهند شد. سعی ميکنم هراز چند گاه آن سخنان را در اينجا بنويسم. او ميگفت:

بعضی از افراد هستند بدون ظرفيت. بدون محتوی. بدون جنبه که بمحض دريافت کوچکترين امکانات مادی يا معنوی سر و صدای بيش از حد متعارف توليد ميکنند. در مقابل بعضی از افراد هم هستند بسيار با ظرفيت و متين که با وجود دارا بودن امکانات و توانايی​های زياد هيچ ادعايی ندارند و ساکت و آرام به کار خود ادامه ميدهند.
بعد ميگفت: تا بحال کاروان الاغ و قاطرهايی که بارشان کاه است و از کوچه يا خيابانی عبور ميکنند را ديده​ايد؟ صدای زنگوله بسته شده زير گردن الاغها آنچنان جرينگ و جرينگ ميکند که از هفت فرسخی شنيده ميشود. همه اهالی کوچه ميفهمند که چند تا الاغ دارند از کوچه عبور ميکنند. سر و صدا زياد است ولی ارزش بار ناچيز.
حالا فرض کنيد يک نفر هم از همان کوچه عبور ميکند ولی متين و با وقار . درحالی که دستش را توی جيبش کرده از آنجا میگذرد. کسی نميداند نگين انگشتر ارزشمند او عقيق است يا فيروزه . ياقوت است يا الماس. بدون ادعا و تظاهر دارد کار خودش را ميکند و سر و صدايی هم ندارد.

بطور کلی رابطه مستقيمی هست بين محتوا نداشتن و سر و صدا ايجاد کردن. هرچقدر فرد بی محتوا باشد سر و صدايش بيشتر است و هرچه فرد با محتوا باشد متانتش افزونتر. دقيقا مثل طبل تو خالی. علت اينکه طبل سر و صدا دارد اين است که تويش خالی است و محتوايی ندارد ولی اگر همين طبل را کاملا پر کنيم ديگر صدايی ندارد.


یا شوهر مظلوم:

بيچاره شوهرش. چه ميکشد از دست اين زن! . اينها که زن زندگی نيستند بلکه خانه خراب کن هستند. الان حدود ده دوازده روزه که شوهر بدبختش رو گذاشته تو خماری و خودش رفته مسافرت. نميگه اين شوهر بیچاره هم آدمه احساس داره سنگ که نيست.
خدا بداد اون شوهر بیچاره​اش برسه از بس اين زن بريز و بپاش داره و اسراف ميکنه. بيست ميليون دلار داده تا بره آسمان يه چرخی بزنه و برگرده. آخه اين هم شد کار؟ بيست ميليون دلاااار! کم پوليه؟ بجای اون ميرفتی شهربازی تهران ده بیست تومن میدادی سوار چرخ فلک ميشديدی میرفتی اون بالا بالاها. هم ارزان بود و هم زودتر برمیگشتی سر خانه و زندگی​ات و به شوهر بیچاره​ات می​رسیدی.
من عجب شانسی آوردم با اين انوشه خانم ازدواج نکردم والا همان هفته اول از غصه دق ميکردم . آخه کسی که بيست ميليون ميده برای يک مسافرت ده روزه لابد کفش صدهزار دلاری ميخواد جوراب ده هزار دلاری می پوشه ماشين صد ميليونی سوار میشه و خانه چند ميلياردی. آخه من بدبخت از کجا بياورم ؟ چند سال باید کار کنم تا برايش يه جفت جوراب بخرم؟
باور کنيد اگر اينجور خانمها يه خورده اهل قناعت باشند و بريز و بپاش نکنند شوهرشون مثل بيل گيتس(صاحب مايکروسافت) پولدار ميشه . اصلا همين کارها را ميکنيد که ما مردهای ايرانی ميرويم زن خارجی ميگيريم. خود من اگر يه زن خارجی داشته باشم قول ميدم کمتر از يه سال پولدار بشم و پوز اون بيل گيتس را بزنم و رويش را کم کنم. چه برسد به اینکه بجای یک زن خارجی چند تا داشته باشم.
اما بدبختی ما بالاتر از اين حرفهاست. شنیدم از روزی که اين انوشه خانوم رفته فضا بعضی خانوم​های ايرانی پاشون رو کرده​اند توی يک کفش و به شوهرشان گفته​اند: يا همين امروز منو ميفرستی مريخ يا اينکه ديگه نه من و نه تو! مگه من چی​ام از اون انوش خانوم کمتره؟
خلاصه آقاجان! ما مردهای ايرانی ديگه بدبخت شديم. از اين به بعد شرط ضمن عقد خيلی از دخترها اينه که: ماه عسل بايد برويم سياره مشتری! مراسم عروسی​مون بايد توی نپتون باشه يا لااقل توی اورانوس. برای تعطیلات نوروز حتما باید برویم کهکشان راه شیری. تابستان منو ببر نزدیک خورشید تا یه خورده برنزه بشم.
حالا فرض کنيد یک مرد بدبختی از بوق سحر تا شب در بيرون کار کرده و شب خسته و کوفته مياد منزل ميبينه زنش نيست ولی يک يادداشت کوچک برايش گذاشته:
عزيزم يادم رفته بود بگم امشب دعوت هستيم عروسی دختر شمسی خانوم اينا. من با مامانم اينا یه سفینه فضایی دربست کرایه کردیم ميروم اونجا تو هم خودت بيا. دير نکنی​ها. آدرس رو حتما ميدونی. تالار عروسی کهکشان شيری نرسيده به سياره اورانوس .

يا حضرت عباس! کی ميره تا اورانوس!



يک سوال خانوادگی:

دوستان!
اگر آب دست​تونه بگذاريد زمين و فوری بمن بگوييد اين انوشه خانم مجرد است يا متاهل؟
زود باشيد کار دارم!



ماه رويت شد:

باطلاع روزه​ داران عزيز وبلاگستان ميرساند امسال برخلاف سالهای گذشته که مستخدم مسجد را ميفرستاديم پشت بام تا ماه را رويت کند- امسال شخصا به پشت بام رفتيم. آخه سالهای قبل این مستخدم مسجد بهمراه عیال مربوطه از يک هفته قبل می​رفتند روی پشت بام و همانجا رخت اقامت و رخت خودشان را می​افکندند و مشغول می​شدند و يادشان ميرفت که برای چه کاری به پشت بام رفته​اند. اينکه گاهی با دو سه روز تاخير رويت ماه را اعلام ميکرديم بهمين خاطر بود.
اما امسال شخصا به پشت بام وبلاگم رفتم ببينم چه خبره. از همان بالا که پايين را نگاه کردم چشمم به ماه افتاد! بی اختيار گفتم:
ميان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمين تا رختخواب است

بنابر اين از همين الان شما ميتوانيد روزه بگيريد تا ما هم ببينيم چه غلطی ميتوانيم بکنيم. ما که ديگه قصد نداريم از پشت بام پايين بياييم.
روزه بگیرید و ما را هم دعا کنيد.
چرا از ايران خارج شدم؟ (۵)

شهروند نخودی بودن

بچه که بوديم گاهی بزرگترها برای اينکه دل ما را نشکونند و صدای زرزر گريه ما را خفه کنند موقع بازی فوتبال ما بچه​ها را هم بعنوان بازيکن نخودی در بازيها شرکت ميدادند. اين يک لطفی بود از طرف آنها برای دلخوشی ما . در حقيقت ما توی بازی کاره​ای نبوديم. بازيکن اصلی آنها بودند.
توی ايران عده​ای خودی هستند. عده​ای غير خودی و عمده مردم هم نخودی!
خودی​ها کسانی هستند که يا بر اريکه قدرت سوارند يا دستمال بدست آنان.
غير خودی​ها مغضوبين گروه اولند که خود زمانی خودی بودند و اکنون دستشان از قدرت کوتاه شده مثل اصلاح طلب​ها و ملی مذهبی​ها و آبادگران(تکنوکراتها).
نخودی​ها هم بقيه مردم هستند که هيچ کاره​اند.

فرقی نميکند شما استاد دانشگاه باشيد يا مهندس يک کارخانه- پزشک يک بيمارستان باشيد يا کارشناس يک وزارتخانه- کاسب بازار باشيد يا ورزشکار در یک زورخانه -هرکه هستيد و در هر موقعيتی که قرار داريد امکان رقابت و پيشرفت و رشد سالم و عادلانه را از شما گرفته​اند مگر با متوسل شدن به يکی از دو گروه اول. اگر اهل زد و بند نيستيد و رياکاری و تظاهر کردن را بلد نيستيد و قادر نيستيد والضالين نماز را آنقدر بکشيد تا ناف شکمتان پاره شود هيچوقت به جايی نخواهيد رسيد. هميشه هفت​تان گرو هشت​تان است. اگر بلد نيستيد در صف اول نماز جماعت اداره یا سازمان یا موسسه حاضر شويد و صلوات را غرا ختم کنيد ول معطليد. حق​تان است که تا آخر عمر اجاره نشين باشيد.

ما توی مملکت خودمون شهروند نخودی بوديم. کارهای اصلی دست ديگران بود و ما دلمون خوش بود داريم به مملکت خودمون خدمت ميکنيم. باوجود صدها کارشناس خبره در يک وزارتخانه معمولا مديران ارشد از ميان برادران سپاه و جهاد انتخاب ميشدند. ساعات تدريس اساتيد باسواد دانشگاهها را کم ميکردند و در عوض با توصيه​های فلان حاج​آقا يکنفر را که معلوم نبود مدرکش را در کدام پادگان گرفته بعنوان رئيس دانشگاه انتخاب ميکردند. نمونه​ها زيادند و حوصله ما کم.

بگذريم. امکان رقابت سالم برای شهروندان عادی ايرانی مهيا نیست. در چنین شرایطی هرچه حقه بازتر باشيد موفق​تريد. اين است که افراد بيسواد ولی شارلاتان بيشتر رشد ميکنند. قيافه طرف زار ميزنه که آدم بي فرهنگ و بيسوادی است ولی شيک ترين دفتر کار و خوشگل​ترين منشی​ها و مدل بالاترين ماشينها مال او و خانواده​اش بود. دليلش اين است که با اهل بخيه خوب چفت و جور شده بود و در عوض شما چون دست و پا چلفتی هستيد و نمی​دانید دنیا دست کیه بايد توی صف اتوبوس شرکت واحد ساعتها منتظر بمانيد و دود گازوئيل خودروهای خيابانهای تهران را استنشاق کنيد و از زندگی لذت ببريد.!
اينکه ميگويم ما نخودی بوديم فقط در امور رفاهی و تقسيم امکانات اجتماعی خلاصه نميشود. در امور ديگر هم ما نخودی بوديم. بافت قدرت بعد از انقلاب با قبل از انقلاب دست نخورده باقی مانده. تنها تفاوت آن اين است که قبلی​ها کراواتشان را بالا می​بستند و اينها کراواتشان را در پايين. آنها سر و صورت تراشيده و تر و تميز داشتند و اينها ريشو و شپشو. اگر توی باند قدرت قرار ندارید و يا نوچه و مدیحه سرای آنها نيستيد جايی در ايران نداريد. وقت خودتان را تلف نکنيد.
يه موقع ما چشممان را باز کرديم و ديديم ای بابا! هم در دوران بچگی نخودی بوديم و هم حالا که بزرگ شديم. اين بود که زديم به چاک!
افتخارات وبلاگی:

حضرت آية الله العظمی حااااج ميرزا نقلعلی حسنی معروف به ملا حسنی کانادایی چند سال پيش در یکی از روستاهای پرشین بلاگ ديده بجهان گشود و از همان دوران شيرخوارگی نمایندگی ولی فقیه را بعده گرفت و به ارشاد و راهنمايی مردم می​پرداخت. اينک گوشه​هايی از افتخارات ملی- مذهبی معظم له را جهت اطلاع علاقمندان بیان میکنیم:

الف- افتخارات مذهبی
- نماينده خداوند متعال در وبلاگستان
- نماينده ولی فقيه در قطب شمال که اخیرا قطب جنوب هم در حوزه استحفاظی ايشان قرار گرفت
- اقامه نماز جماعت برای پنگوئن​ها و اسکيموها و آدم برفی​ها

ب- افتخارات سياسی
- فعالیت موثر در سرنگونی رژیم پهلوی از طریق نوشتن شعار يا شاه يا خمينی بر روی ديوار مستراح منزل
- همکاری با عوامل و ماموران اطلاعات(منظور روزنامه اطلاعات است )
- شرکت فعال در همه انتخابات​ها از طريق پاره کردن پوستر های تبليغاتی و کشيدن سيبيل بر روی تصوير خانم​های کانديد شده توسط ماژيک سياه

ج- افتخارات علمی
- کشف قانون جاذبه از طريق پرتاب کردن یک سيب بهوا و سقوط آن بطرف زمين که درکتابهای فيزيک از آن بنام قانون نيوتن یاد میشود
- اختراع جارو رشتی که بعدها تکامل يافت و از روی آن ديگران جاروبرقی را ساختند

د- افتخارات ادبی
- از حفظ بودن شعر « يک توپ دارم قلقليه. ميزنيم زمين هوا ميره. نميدونی تا کجا ميره.....»
- داشتن دیوان شعر و سرودن شعر « عمو قاليباف. بعله. قالی منو بافتی؟ بعله.....»

ه- مدرک تحصيلی
- گواهينامه قبولی کلاس اول ابتدايی در شهريورماه با استفاده از قانون تک ماده و معدل ۱۰



دين فروشی صداقت​نو:

زن- الو؟ مغازه صداقت​نو؟
حاج قاسم- بله. شما؟
زن- ببخشيد من ميخواستم ببينم چقدر ميگيريد گريه مردم رو دربياوريد؟
حاج قاسم- ببين خواهر من. اگر دنبال چيز ارزان ميگردی اشتباه اومدی. جنس ما اعلا و درجه يک است. کيفيت برای ما حرف اول رو ميزنه. ما ايزو ۹۰۰۰ هم گرفتیم. خدمات پس از فروش داريم و کارمون را گارانتی هم ميکنيم. بخاطر همين قيمت ما يه خورده با جاهای ديگه فرق ميکنه. جنس بنجول دست مردم نميديم. جنس ما صادراتيه.
زن - ببخشيد. من شوهرم مرده و عمرش رو داده به شما. ميخواستم توی مراسم ختم يه جوری سوزناک بخونيد که جيگر مادرشوهر و خواهر شوهرم تيکه بيکه بشه!
حاج قاسم- الهی من فدای جيگر پاره پاره شما بشم! (یا امام حسین). ببین خواهر! شوهر شما که دارفانی را وداع کرد و رفت دنبال کارش. خدابیامرزدش. شما باید از حالا به بعد یه خورده بفکر خودتون باشید. زیاد غصه شوهر موهر را نخورید. من خودم دربست درخدمتم. از همه لحاظ.
زن - خدا شما رو از ما نگیره.
حاج قاسم- خيالت تخت تخت باشه. توی مراسم ختم واست سنگ تمام ميزام. هم روضه ذوالجناح رو ميخونم هم روضه دوطفلان مسلم. دعای کميل و ندبه را هم بخاطر گل روی شما مجانی ميخونم. بلندگو و اکو هم نصف قيمت. خوبه؟ بگذار چرتکه رو بیاورم... حساب شما میکند به عبارتی: دوتا روضه سفارشی هرکدوم صدهزارتومن+ اجرت کارگر برای اجرای مراسم سینه زنی هم شصت هزارتومن+ بلندگو و آمپلی​فایر و بقیه چیزها هم واسه شما مجانی.
زن- مرسی. خدا شما رو از برادری کم نکنه
حاج قاسم- اصلا بخاطر رعایت حال سرکار من دستمزد را با شما حساب نمیکنم. شما فقط پول مواد اولیه رو بده و خلاص. خب. حالا چجوری ميخوای بدی؟
زن- اوا خدا مرگم بده
حاج قاسم- خواهر پول رو ميگم.

من اگر جای پاپ بودم.....


من اگر جای پاپ بودم اينقدر بی​سليقگی نميکردم و آن حرفها را به آن شکل نميزدم بلکه اينطوری سخنرانی ميکردم:

بنام پدر- پسر - روح القدس و بقيه برو بچه​ها

برهمه واضح و مبرهن است که خشونت خيلی خوب است. زندگی بدون خشونت مثل چاقوی بدون تيغه است که ماست را هم نمی​برد. اصلا نمک زندگی به همان جنگ و دعوا و خون و خونريزی است.زندگی که در آن بزن بزن نباشد حال نمی​دهد و حوصله آدم سر می​رود.
ما بايد يه خورده خشونت دين​مان را زياد کنيم. اينجوری نميشود. آقاجان! آبرويمان دارد می​رود. برطبق تعاليم مسيحيت اگر کسی يک سيلی بيخ گوشتان زد بايد طرف ديگر را جلو آورده و به طرف بگوييد: بفرما يکی ديگه بزن! خجالت نکش! خيلی بامزه بود.
آخه اين چه دينی است که ما داريم؟ توی دنيا شايع شده که مسيحيت دين سوسول​ها و اوا خواهرهاست. دين بايد طوری باشد که اگر کسی به شما يه سيلی زد آنچنان سيلی به او بزنيد که برق سه فاز از ماتحتش بپرد! به اين ميگن دين.
دين بايد شعارش اين باشد: اشدا علی الکفار رحما بينهم يعنی با کافران خشونت داشته باشيد و با خوديها مهربان. ببينيد از همان اول تکليف غير خوديها معلوم است. قاتلوالکفار حتی لاتکون فتنه يعنی اينقدر کفار را بکشيد تا ديگر مشکلی در عالم نماند. ياابالفضل! بايد همه غير خوديها را کشت و از دستشان راحت شد.
واما در مورد خوديها هم مهربانی معنا دارد. اينجوری نيست که به همه لبخند زد و براشون قرداد. خير. اگر یکی از همين خوديها دزدی کرد بايد بدون معطلی دستش را قطع کرد. اگر عرق خورد بايد او را خواباند و صد ضربه به اونجايش زد. اگر کارهای بی​ناموسی کرد بايد او را از صخره به پايين پرت کرد يا او را سنگسار کرد. اگر در مخالفت با شما حرفی زد بايد زندانی ​اش کرد و اينقدر اذيتش کرد که به هرچه کرده و نکرده اعتراف کند. آقاجان ! دين اينجوری بايد باشد.

همه عقب ماندگی ما مسيحيان بخاطر پاپ قبلی است. خدابیامرز خیلی کم کاری کرد. بجای اينکه يه​خورده خشونت مسيحيت را زياد کند ميرفت مسافرت. از اين شهر به اون شهر. مثل مرحوم مارکوپولو. از امروز به بعد هر کس خواست سيلی به گوش شما بزند فوری جا خالی بدهید و یه ضربه کاراته به زیر شکمش بزنید تا حساب کار دستش بیاید. آمین
چرا از ايران خارج شدم(۴):

یکی دیگر از دلایل خروج از ایران این بود که آقا جان! نمی تونستیم واسه زندگی خودمون برنامه ریزی کنیم.

زندگی در ایران مثل بازی مار و پله است. گاهی یهو میری بالای بالا. گاهی هم یهو از آن بالا با مخ میخوری زمین. البته بیشتر میخوری زمین تا بروی بالا. برنامه ریزی و زمانبندی و این جور قرتی بازیها در ایران جواب نمیدهد. تنها فرق زندگی ما با بازی مار و پله این بود که تعداد مارها بیش از حد تصور است و مرتب از قسمتهای پایین و بالا تنه نیش​مان میزدند و بخاطر همین وضعیت هردم بیلی بود که هیچوقت به اهداف خود نمی​رسیدیم.

این مشکل هم مانند بقیه مشکلات ریشه در نحوه تربیت دارد و باورهای مذهبی هم آنرا تشدید میکند. نیروهای ماورالطبیعه بیش از واقعیات روی زمین در برنامه​های زندگی ما نقش دارند. پدران و مادران و معلمان ما هم خود الگوی بی نظمی و بی برنامگی بودند.

حتما به یاد دارید در دوران دبستان يک برنامه هفتگی داشتيم که روزها و ساعات مختلف را که چه درسی داريم نشان میداد. مثلا شنبه زنگ اول نقاشی - زنگ دوم فارسی - زنگ سوم حساب و غیره. بارها اتفاق می​افتاد که معلم با نيم ساعت تاخير وارد کلاس ميشد و می​پرسيد: خب. بچه​ها اين ساعت چی داريم؟ (خود این سوال نشان میداد که معلم چقدر از برنامه بی​اطلاع است. اصلا تو که نمیدونی چی میخواهی درس بدی چطوری میایی سرکلاس)
در جواب معلم ما همه با هم پاسخ ميداديم: درس شيرين نقاشی.
معلم ميگفت: بچه​ها دفتر نقاشی​هايتان را جمع کنيد و کتاب رياضی تان را باز کنيد! چون در رياضی عقب هستيم اين ساعت را ميخواهيم رياضی کار کنيم.
آن معلم نميفهميد که با اين کارش تخم هردم بيلی و بی برنامگی را در روح ما ميکارد. ناخوداگاه به ما تفهيم ميشد که اين برنامه​ها الکی است. کارها مطابق تشخیص افراد بجلو میرود نه طبق برنامه از قبل تنظیم شده. خلاصه ما توی اين محيط و با اين فرهنگ بزرگ شديم.
در پرتو همین نحوه تربیت است که هميشه نيم ساعت ديرتر به قرارهايمان می​رسيم چون تصور ميکنيم مثلا وقتی قرار است ساعت هشت در جايی حاضر باشيم تا ساعت هشت و نيم هم اجازه داريم خودمان را به آنجا برسانيم. آنچه که در زندگی ما قابل پيش بينی نيست آينده است. نميدانيم فردا چه اتفاق عجيب و غريبی ممکن است رخ بدهد و اصولا در کجای جغرافيا قرار خواهيم داشت.

تصميم ​های مهم در زندگی ما وابسته بود به عطسه کردن و يا سرماخوردگی هریک از مسولان. مثلا بعضی روزهای شنبه قيمت دلار يهو بالا ميرفت. می​پرسيديم :آخه چرا؟ مگر چه اتفاقی در اقتصاد کشور یا روابط بين اللمللی رخ داده؟ ميگفتند: مگر خطبه​های نماز جمعه ديروز زا گوش نکردی؟ آيت الله جنتی به آمريکا بد و بيراه گفت!
خدا نکند یک بدبختی مقاله ناجوری می​نوشت. کاریکاتور ناجوری می​کشید. حرف نامربوطی می​زد. فیلم ناجوری می​ساخت. یکدفعه مملکت تعطیل میشد و بازاریان و حوزه​های علمیه حجره​ها را قفل میکردند و برای حفظ حریم انقلاب به خیابانها می​آمدند. کار و کاسبی و زندگی مردم مختل میشد.
ای بابا! عجب پارامترهايی توی زندگی ما دخيل بود.
يکروز قرار مهمی با کسی داشتم . برای اينکه بموقع به سر قرار خودم برسم مقداری زودتر از خانه بيرون آمدم. فاصله منزل تا محل ملاقات فرض کنيد نيم ساعت بود. من دوساعت زودتر از خانه بيرون زدم. ( در ایران ضریب تصحیح خطای برنامه​ریزی چهارصد - پانصد در صد است یعنی شما برای اینکه بموقع به قرار خود برسید باید همه زمانها را در عدد ۴-۵ ضرب کنید. شاید انشالله بامید خدا سر موعد برسید) در بين راه ديدم عجب ترافيک وحشتناکيه. بعد از مدتی انتظار ديدم نخير خبری از گشايش نيست. ماشين را توی يک کوچه فرعی پارک کردم و شروع کردم پياده​ ادامه راه را رفتن. کمی جلوتر که رفتم ديدم برادران بسيجی وسط خيابان دارند نماز جماعت ميخوانند! برای چی وسط خيابان؟ مگر مسجد توی اين کشور قحط است؟ يکی گفت برای زنده کردن فرهنگ نماز در جامعه اينکار را ميکنند! آنهم وسط روز و در شلوغترين خيابانهای تهران. به​به! بنازم به اين همه شعور اجتماعی. مردم از کار و زندگی خود ساقط ميشوند و عمر و وقتشان توی ترافيک تلف ميشود که چی؟ آقايان ميخواهند فرهنگ نماز را در ما زنده کنند.

خلاصه مملکت دیمی میشود دقیقا مثل کشت دیمی که همه چیز درگرو نزولات آسمانی و امدادهای غیبی است. اگر باران بیاید همان مقطع زمانی اوضاع خوبست و اگر آسمان قهر کند باید از گرسنگی مرد يا سماق مکید.
خطبه​های يکشنبه:


خطبه اول:
يکی از شرايط صحت اعمال يک وبلاگ نويس خوب داشتن اخلاق نيکو يا همان حسن خلق است. وبلاگی که نويسنده​اش بداخلاق و اخمو باشد يک ريال هم نمی​ارزد. خوش اخلاق باشيد تا کامروا گرديد و به شما زودتر زن بدهند یا زودتر شوهر پیدا کنید. آدم بداخلاق به جایی نمی​رسد. حالا ممکن است بپرسید چه کار کنیم تا اخلاقمان خوب شود؟
برای اینکه خوش اخلاق شوید باید به این نکات بدقت توجه کنید: اول اینکه ترشی نخورید. خوردن ترشی هم چهره​تان را ترشروی میکند و هم اخلاقتان را سگی .دوم اینکه زعفران بخورید. یعنی بجای نخود و کشمش و آجیل و پفک نمکی و چیپس و از اینجور چیزها یک مشت زعفران بریزید توی جیب ​تان و توی خیابان راه بروید و زعفران بخورید. هم مردم خواهند خندید و هم خودتان .سوم اینکه با افراد بداخلاق و بد عنق رفت و آمد و معاشرت نکنید. بی حکمت نیست که شاعر فرمود: پسر نوح با بدان بنشست و خاندان نبوتش گم شد- سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد. یعنی شما که وبلاگ​نویس هستید از همین امروز لینک وبلاگ​های آدمهای بداخلاق را از وبلاگتان حذف کنید و به آدمهای خوش اخلاق و خنده​رو لینک بدهید. البته وبلاگ ما از این امر مستثنی است. من اینها را برای شما مردم میگم نه برای خودم. وبلاگ من مثل حسینیه اردبیلی​ها ست. کسی را از حسینیه بیرون نمیکنند مگر اینکه کارهای بی​تربیتی بکند.

خطبه دوم:
در هفته گذشته مهمترين اتفاقی که در جهان رخ داد همان خبر نهضت آزادیبخش زنان کلمبيايی بود که سياست درهای باز ولی زانوهای بسته را عليه مردان شروع کردند. من به همه شما مردان وبلاگی توصيه ميکنم که بجنبيد و فرصت را از دست ندهيد. بشتابيد بسوی کلمبيا. برويد آنجا و عرض ادب کنيد به ساحت مقدس آن خانمهای بزرگوار و بگوييد: پدر و مادرم بقربانت. من اسلحه ندارم و از خشونت هم بيزارم. حالا میگی چیکار کنم؟ آنوقت است که حتما مورد مهرورزیی و شفاعت قرار ميگيريد و به عرش عروج ميکنيد. این است که میگویند از دامن زن مرد به معراج می​رود.

موضوع بعدی که جهان را تکان داد (البته نمی​دونم چند ریشتر بود این تکان ) خبر عروج یک خانم تحصیلکرده ایرانی بود به ملکوت اعلی. من چند پیام مهم دارم برای اون خانم. اول اینکه ای خواهر! ای انوشه! ای انصاری! حجابت را در اون بالا رعايت کن. مثل اونهایی نباش که همینکه هواپیما از مرز ایران میگذرد حجابشان را برمی​دارند و خارجی ميشوند. تو حجابت را حفظ کن حتی اگر سفينه​ات به مريخ برود. پیام دوم من این بود که قدرشناس جمهوری اسلامی و علما باش. باید بدانی که جمهوری اسلامی تو را به این مقام و موقعیت رسانده​است. اگر نبود گندکاری ما علما و بهم ریختن بساط زندگی در ایران توسط ما شما و امثال شما هیچوقت به فکر بیرون رفتن از کشور نمی​افتادید و به این درجه از موفقیت نائل نمیشدید. این ما بودیم که کشور را برای بهتر شدن آینده شما جوانان عزیز به گند کشاندیم. پس یادت باشد که قدر شناس ما علما و نظام مقدس باش. پیام سوم یک مسئله شخصی است. ای خواهر عزیز! حالا که داری میروی توی آسمانها بی زحمت از اون بالا ببین جهت قبله ما درست است یا خیر. نمی​دانم چرا عبادات ما نتیجه معکوس میدهد و مردم را از خدا دورتر میکند.
ضمنا سوغاتی هم فراموش نشود.

مسئله آخر در مورد تظاهرات عليه پاپ است که در همه بلاد اسلامی راه افتاده. من نميدانم اون پاپ چه کار بدی کرده . احتمالا کاريکاتوری عليه مقدسات ما کشيده و قلب خانواده​های علما را جريحه دار کرده. من در همينجا اعلام ميکنم که پاپ بايد خلع سلاح شود تا توی اين هوای سرد واتيکان سرما بخورد و بفهمد توهين کردن به مقدسات ما چه عاقبتی دارد. واتيکان هم بايد از صفحه گيتی حذف شود و يا همراه اسرائيل منتقل شوند به آلاسکا. از شما بلاگ نويسان متعهد هم ميخواهم اعتراضات خود را به گوش استکبار جهانی برسانيد. آقا جان! اصلا مگر پاپ نمرده بود؟؟

انشا:

موضوع انشا: شرحی بر اين عکس بنويسيد.



ارتحال اوريانا


ارتحال اوريانا فالاچی:

لابد خبر داريد سرکار خانم اوريانا فالاچی ،خبرنگار ايتاليايی، هم بالاخره دارفانی را وداع گفت. همين چند روز پيش ذکر خيرش بود. کتاب مصاحبه‌هايش را با شاه سابق ميخواندم. آدم باهوش و زرنگی بود.

بگذريم. اين اوريانا فالاچی يک خواهر هم داشت بنام ” اوريانا دول‌چی“ که البته اون ديگه توی کار خبرنگاری و مصاحبه و اين حرفها نبود بلکه توی کار کيف و کفش چرمی بود. لابد ميدانيد که ايتاليا يکی از مراکز توليد چرم است و سالهاست که از ايران پوست و سالامبور برای توليد چرم به ايتاليا ارسال ميشود.

اين خانم اوريانا دول‌چی مرتب می‌آمد ايران و يکراست ميرفت طرف بيمارستانها و مطب دکترهای جراح و خلاصه هرجا که کار ختنه را انجام ميدادند. در آنجا از توی سطل زباله‌ها اون قسمت زايد که ختنه شده بود را جمع آوری ميکرد و هروقت به اندازه مثلا يک وانت بار ميشد با خود به ايتاليا ميبرد. درآنجا از اون پوستهای زائد چرم مخصوص توليد ميکرد و بوسيله آن کيف چرمی بغلی توليد ميکرد. (از همان کيف‌هايی که شما کارت شناسايی و گواهينامه رانندگی را داخل آن ميگذاريد). خاصيت اين کيفهای کوچک و بغلی اين بود که اگر کمی آنها را مالش ميداديد تبديل ميشد به يک چمدان بزرگ!

خلاصه اين خانم با توليد و فروش اين کيف‌های بغلی حسابی پولدار شد ولی خواهر بيچاره‌اش از طريق خبرنگاری و مصاحبه با اين و اون به هيچ جا نرسيد.

فکر بکر:

بگزارش بی​بی​​سی خانم​های کلمبيايی در يک اقدام همگانی تصميم گرفته​اند برای ايجاد امنيت و رفع خشونت تا اطلاع ثانوی از همخوابگی با مردان خودداری کنند(اين هم لينک)

عجب فکر بکری کرده اند. ما هم ميتوانيم اين ايده را در کشور خودمان اجرا کنيم. کافی است همه خانمهای عقدی و صيغه​ای علما اعتصاب کنند و بگويند تا دست از سر مردم برنداريد و به حوزه​ها برنگرديد خبری از اون چيزها نيست. فکر کنم کمتر از دوازده ساعت اين حکومت ساقط ميشود و مردم زمام کشور را بدست خواهند گرفت. تنها عيبی که دارد اين استکه در همان دوازده ساعت همه بايد از جلو راه علما فرار کنند والا سوراخ سوراخ ميشوند. خدا رحم کند به در و ديوار!
چرا از ايران خارج شدم(۳):

از ديگر دلايل ترک ميهن عزيزمان ايران میتوان فرار از خشونت را نام برد

اصولا لازمه زندگی در ايران داشتن مهارت در ورزشهای رزمی و جنگ و گريز و عمليات پارتيزانی است. شما بايد خيلی خوش شانس باشيد که کارتان به دعوا ی خیابانی و درگيری فيزيکی نکشد. تقريبا در همه امور عادی و روزمره ممکن است دعوا و دست به يقه شدن همراهش باشد. از رانندگی توی خيابان بگير تا روابط همسايگی و خريد و فروش منزل و نقد کردن چکهای بلامحل همه اينها بدون دعوا ميسر نيست.
مثلا در همه شهرهای دنيا برخورد دو ماشين در خيابان و اصولا تصادف دو خودرو امزی است متداول ولی در ايران بمحض وقوع تصادف و تا قبل از آمدن پليس راهنمايی و رانندگی برای کشيدن کروکی بايد از فرصت استفاده کرد و حسابی بزن بزن راه انداخت. مردم رهگذر هم ميتوانند در اين امر خير مشارکت کنند و يک مشت يا لگدی حواله يکی از طرفين نمايند. اينگونه دعواها معمولا اينجوری شروع ميشه:
صرف نظر از اينکه چه کسی مقصر است راننده طرف مقابل از ماشين پياده ميشود و نگاهی به سپر ماشينش انداخته و به شما ميگويد: مگه کوری عمو! ماشين به اين گندگی رو نديدی؟
خب. اگر شما چيزی نگوييد طرف خيال ميکند پس حتما شما مقصريد و در ضمن سوسول هم هستيد و لذا از نجابت شما سواستفاده کرده چند تا فحش خوار مادر هم نثار تان ميکند و اگر شما خدای ناکرده​ ناپرهيزی کنيد و بگوييد: حرف دهنت رو بفهم! خودت کوری! که دیگه وای بحالتان.
جواب دادن همان و شروع عمليات رزمهای تن به تن همان.

اينجاست که بايد گفت برای اينکه در ايران زندگی نسبتا راحتی داشته باشيد بايد کتک خور شما ملس باشد يعنی نبايد استخوانهای شما اينقدر ترد و شکننده باشد که با اولين ضربه بوسیله آچار چرخ خرد شود بايد پوست​تان خيلی کلفت باشد تا آمادگی لازم برای ادامه زندگی روزمره و کتک کاريهای بعدی را داشته باشيد.

مثال ديگر: آقا ما اشتباه کرديم و از روی دلسوزی مبلغی را به يکنفر قرض داديم تا گرفتاریش حل شود و بابت آن يک چک بتاريخ مثلا يکماه بعد گرفتيم. چند ماه گذشت و آن چک برای ما پول نشد. به هرکس گفتيم توصيه کرد : برو يقه شو بگير و يک فصل حسابی او را بزن تا حالش جا بياد و الا از طريق شکايت و دادگاه به پولت نخواهی رسيد.

برای هرکار کوچکی دعوا و زد و خورد لازم است. اگر شما روحيه جنگی و خشونت و پرخاشگری نداشته باشيد کلاهتان پس معرکه است و ول معطليد!. من اينقدر صحنه​های عجيب و غريب از زد و خوردهای وحشتناک بين افراد بخاطر مسائل جزئی ديده​ام که اگر بخواهم آنها را بنویسم يک کتاب قطور می​شود. مثلا يک بار توی صف پمب بنزين بودم ناگهان ديدم دوتا ماشين جلويی بخاطر اينکه کدام زودتر بنزين بزند به سر و کول هم پريدند و چهار نفر به سر یک نفر ریختند و با زنجير (مخصوص قفل کردن فرمان) طرف مقابلشان را غرق خون کردند. ما هم توی ماشين شاهد ماجرا بوديم. ترسيديم جلو برويم که يکی از همان ضربات زنجير برای هفت پشتمان بس است! این بود که هرکس از ما جلو میزد چیزی نمی​گفتیم!

زد و خورد فيزيکی بين خانمها هم حکايتی دارد که جداگانه خواهم نوشت. ولی همين را بدانيد که روحيه خشونت طلبی داشتن بصورت عميقی در جامعه ما وجود دارد که شاید قرنها لازم است تا اصلاح شود.

من اطلاعی از وضعيت اجتماعی ديگر کشورها ندارم ولی در اين کشور کانادا تا بحال دعوای فيزيکی و زد و خورد و بزن بزن نديده​ام. در اينجا جواب فحش فحش است و نهايتا تلفن به پليس. همين امروز شما هم ميتوانيد امتحان کنيد. من خودم چند بار اين کار را کرده​ام. برويد توی خيابان و همينطوری بيخود و بی​جهت به يکنفر فحش بدهيد! دو حالت دارد: طرف يا فکر ميکند شما قاطی کرده​ايد و مخ تان عیب کرده که در اينصورت لب ولوچه​اش را کج نموده و شانه​هايش را به بالا حرکت ميدهد و چيزی نميگويد و رد ميشود. يا اينکه شروع ميکند به مقابله مثل کردن و فحش دادن. در اين حالت اصلا نترسيد. شما هم فحش بدهيد. او هم فحش ميدهد ولی اصلا جرات ندارد بطرف شما بيايد. آخرش هم خسته ميشود و غرغرکنان می​رود.
ملاحظه ميکنيد که برخورد فيزيکی و دست به يقه شدن و با لگد به زير شکم طرف زدن یا با مشت زیر چشم دیگری بادمجان کاشتن در اينجا معنايی ندارد.
ما اگر ميخواهيم زندگی آرامی داشته باشيم بايد روحيه خشونت را از جامعه خودمان ريشه کن کنيم.
ادامه دارد...


خبر های خوش (۱):



با عنايات خداوند متعال و تحت توجهات حضرت ولی عصر(عج) و رهنمودهای داهیانه مقام معظم رهبری اخیرا برادران دانشمند و محقق ما در حوزه علميه موفق به ساخت و توليد عمامه ما فوق صوت شدند که در نوع خود بی​نظیر است. اين عمامه که بمراتب از نوع خارجی خود پيشرفته​تر و کم مصرف تر است بدون اتکا به دانش فنی بيگانگان طراحی و ابداع شده و مراحل تست و آزمايشات فنی را با موفقیت پشت سرگذاشته است.
از مزايای فنی اين عمامه​ها ميتوان به چهارفصل بودن آنها اشاره کردکه باتوجه به وضعيت اقليمی و آب و هوايی ايران ديگر نيازی به بستن زنجير چرخ در زمستان نيست و در تابستان کولر و پنکه ضروری نميباشد.
همچنین از مشخصات منحصر بفرد اين عمامه​ها تيوب​لس بدون آنهاست که موجب نرمی در دست​اندازها شده و ناخواسته از روی سر نمی​افتند و درضمن ديرتر هم پنچر ميگردند.
تا زمان ارسال اين خبر شرکتهای بزرگ چندملیتی ابراز علاقه کرده​اند که هرچه سریعتر يک واحد توليدی از اين عمامه​ها در آنجا احداث گردد.
چرا از ايران خارج شدم(۲)

انگیزه نخست را قبلا شرح دادم و گفتم بی ارزش بودن جان و وقت انسانها در ایران یکی از دلایل ترغیب ما به ترک از وطن شد. و اما دلیل دوم: آقا ما از دست مردم فرار کردیم! همین مردمی که ما هم جزئی از اجزا آن بودیم.
ممکن است کسی بگوید همه مشکلات و نابسامانیها تقصیر حکومت و مدیران نالایق است و مردم بی تقصیرند درحقیقت تو از مردم فرار نکردی بلکه از دست بی لیاقتی حاکمان بستوه آمدی و فرار را برقرار ترجیح دادی. جواب من این است که اگرچه حکومت هرکشور عامل مهمی در پيشرفت يا عقب نگاه داشتن آن جامعه است ولی خود مردم هم در اين امر بی اثر نيستند.

حالا مثالی ميزنم. يکی از مسائلی که باعث خيلی از مشکلات اجتماعی ميشود بدليل نهادينه شدن فضولی و کنجکاوی بيمورد در زندگی ديگران است. آقا ما از دست همسايه​هامون کلافه شده بوديم. از پشت پنجره نه تنها کليه رفت و آمد ما را تحت نظر داشتند بلکه ميدونستند ديشب چی خورديم. ميهمانی که داریم غريبه است يا فاميل. وقتی که توی کوچه همديگر را می ديديم بعد از سلام و عليک نهايت استعدادشان را بخرج ميدادند که از جزئيات زندگی ما باخبر بشن. کجا کار ميکنيد؟ چقدر درمی​آوريد؟ اختلاف خانوادگی داريد؟ اون خانمه که با پرايد سفيد مياد دنبال شما همکارتونه؟ به​به به اين سليقه! عجب چیزی تور زدی! و هزاران مورد ديگر. فکر نکنيد اينها مسائل پيش پا افتاده است. خير همين چيزها وقتی بصورت يک رفتار اجتماعی درمياد هزاران دردسر ايجاد ميکند.
البته اين مشکل نه تنها توی همسايگی دیده میشود بلکه توی محل کار و توی فاميل و آشنا و حتی در بين دوستان دور و نزديک هم هست. عده​ای بدون اينکه خودشان متوجه باشند فضولند و از کنجکاوی لذت می​برند. در حاليکه همين کنجکاوی​های بيمورد سبب سلب آزاديهای فردی ميشود.

مدتی بود هربار ميرفتم بانک بيست هزارتومان از حسابم برميداشتم و توی کيفم ميگذاشتم تا درموقع نياز از آنها استفاده کنم. مثلا فرض کنيد هر دو سه روز بيست هزار تومان از حساب برداشت ميکردم. يه روز يکی از دوستانم رفته بود همان بانک . کارمند بانک به دوستم گفته بود: ماشالله فلانی خيلی کارش درسته! هر چند روز يکی رو زمين ميزنه! دوستم پرسيده بود از کجا ميدونی؟ کارمند بانک گفته بود آخه هربار که میاد اینجا فقط بيست هزارتومانی ميگيره و ميره معلومه واسه چه کاريه ديگه!

منظورم اين است که ذهن و هوش و استعداد مردم صرف فضولی درکار ديگران شده و معمولا از قوه تخيل​شان هم استفاده ميکنند و رنگ و لعابی هم به قضايا ميدهند. نتيجه اين ميشود که شما بخاطر ذهنيت غلط افراد بايد بعضی کارهای اضافه و توضيحات غير ضروری را بدهيد و از انجام بسياری از کارهايی که ممکن است موجب سوبرداشت ديگران شود پرهيز کنی.

حالا بدبختی از اين هم بالاتر است. اينقدر اين خصلت کنجکاوی در بين ما جاافتاده که در بعضی موارد اگر سير تا پياز زندگی خودت را شرح و بسط ندهی اصلا کارت راه نمی​​افتد. نميدانم تا بحال برای تجديد گواهينامه يا گرفتن عدم خلافی ماشين به اداره راهنمايی و رانندگی مراجعه کرده​ايد؟ آقا يه کارمند بیسواد نشسته اونجا. اول که مراجعه ميکنی و مثلا ميگی: ببخشيد برگ عدم خلافی ميخواستم. ميگه: برای چی ميخوای؟! در جوابش بايد شروع کنی داستان سرايی که فلان مشکل برام پيش آمده مثلا مادرم توی بيمارستان بستري شده و پول عمل را بايد با فروش ماشين جور کنم. فروش ماشين هم لنگ ارائه عدم خلافی است و صدور اين برگه هم در دستان با کفايت حضرتعالی است! اگر اينطوری توضيح بدهی کارت درست ميشه و خوشحال و شاد و خندان برگه عدم خلافی را ميگيريد ولی اگر بگويی: مرد حسابی! صدور برگه عدم خلافی لابد يک مقرراتی داره اگر من واجد آن شرايط هستم برگه را بده و اگر نيستم بگو طبق کدام مقررات آنرا نميدهی؟ در اينصورت نه تنها برگه را نخواهی گرفت بلکه کلی هم به دردسر و اتلاف وقت خواهی افتاد.

خلاصه: جان مادتون کمتر در زندگی ديگران فضولی کنيد. خوب نيست. از اين خارجی​های لامصب ياد بگيريد. اصلا از جزئيات زندگی شما نمی​پرسند و حتی در بعضی موارد پرسيدن برخی سوالات جرم است و شما حتی دربرابر پليس هم ميتوانيد از پاسخ دادن آن خودداری کنيد.
دراينجا با هرکس ميخواهيد قرار بگذار. با هرکس برو بيرون. کسی کاری به کار شما ندارد. همه سرشون توی زندگی خودشون گرمه. نتيجه اين است که شما وقتی از ايران بيرون مياييد احساس آرامش و راحتی ميکنيد.
ادامه دارد....
مناظره احمدي​نژاد با بوش:


ميگن احمدی​نژاد قصد داره اينبار که ميره آمريکا همانجا جلوی کاخ سفيد اعتصاب نشسته کرده و تا قبول مناظره از طرف کاخ سفيد اعتصابش را پايان نخواهد داد.
اينقدر برای مناظره پافشاری و اصرار ميکنه که ناظران بين المللی دلشان میسوزد و میروندجورج بوش را کشان کشان می​آورند تا مناظره صورت بگيره و اين بنده خدا حسرت بدل از دنيا نره.

فرض کنید مناظره در يک سالن بسيار مجلل و با حضور هزاران خبرنگار و عکاس و شخصيتهای سياسی و بين اللمللی برگزار میشود. قيافه جورج بوش بخاطر اينکه او را کشان کشان به صحنه مناظره آورده​اند عبوس و اخمو است ولی احمدی​نژاد خوشحال است و مرتب با انگشتانش علامت پيروزی را به حاضران نشان ميدهد. واينک مشروح مناظره:

جرج بوش: خب. شما که اينقدر اصرار ميکردی مناظره مناظره. بفرما اين هم مناظره. چی ميخواهی بگويی که توی اين ۲۷ ساله از شما نشنيده​​ايم؟ بفرما.
احمدی​ نژاد: اللهم کل الوليک الحجت ابن الحسن صلواتک عليه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل ساعه وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه طويلا.
خب. نظر شما چيست؟!
جرج بوش: در مورد چی؟
احمدی​نژاد: در مورد همين که خواندم. در مورد دعای فرج آقا امام زمان. نظر شما در مورد مهدويت چيست؟ چه موقع حضرت ظهور ميکنه؟
جرج بوش: ( کمی دستپاچه ميشه و به مشاورانش نگاه ميکنه شايد آنها جواب سوال را با شکلک درآوردن به او برسانند).... خب. من در اين مورد اطلاع دقيقی ندارم ولی ميتوانم از رئيس سازمان سيا بپرسم. احتمالا آنها مطلع باشند که چه موقع ظهور ميکنه.
احمدی نژاد: (خطاب به حاظران و رو به دوربين خبرنگاران) ملاحظه فرموديد؟ اين آقا با اين سطح اطلاعات آمده شده رئيس جمهور امريکا. فعلا يک هيچ به نفع من.
خب. برويم سر سوال دوم. آقای پرزيدنت ايالات متحده! حمد و سوره ات را بخوان ببينم بلدی يا نه!
جرج بوش: (درحاليکه از خجالت سرخ شده) شرمنده! بلد نيستم!
احمدی​نژاد: خاک بر سرت کنم. تو رو چطوری رئيس جمهور کردند که حتی حمد سوره هم بلد نيستی بخونی.
برويم سر سوال بعدی. بگذار جهانيان ببينند که خداوند دشمنان ما را چقدر احمق آفريده. سوال بعدی در مورد تاريخ اسلام است. بگو ببينم در جنگ خندق که بين سپاه اسلام و يهوديان بود چه کسی دروازه خيبر را از جا کند؟
جرج بوش: بخدا کار من نبوده! من دروازه را از جا نکندم. حتما کار اون فلسطينی هاست.
احمدی​نژاد: به​به! گل بگيرم اون مملکتی که تو رئيس جمهورش شدی!
سوال آخر: نماز ميت چند رکعت است و در هر رکعت چند حمد و قل هو الله دارد؟
جرج بوش: نماز ميت؟... نماز ميت چيزه.... نماز ميت.... اول کت شلوار مشکی می​پوشيم. کراوات مشکی می​بنديم بعد ميرويم گورستان. وقتی که تابوت را با ريسمان داخل قبر گذاشتند قيافه مان را اخمو ميکنيم و اصلا نمی خنديم و با انگشتان دست روی سينه​مان علامت صليب ميکشيم. بعد پدر روحانی يه چيزايی ميخواند و ما نمی​فهميم ولی آمين ميگيم. درسته؟
احمدی نژاد: زکی! آقارو! اين شر و ورا چيه ميگی؟ نماز ميت اينجوريه؟
جرج بوش: در حالیکه عصبانی شده صحنه مناظره را ترک میکند و میگوید: آقاجان اصلا این چجور مناظره​ای است؟ این مناظره است یا امتحان گزینش اداره آموزش و پرورش گرمسار؟

احمدی نژاد: آهای مردم دنيا! ديديد چطوری فتيله پيچش کردم؟


گزارش ويژه از کشف داروی ايدز:




در حاليکه همه دانشمندان علوم پزشکی- پيراپزشکی -شيمی -بيوشيمی - بيولوژی و ميکروبيولوژی و قورباغه لوژی و غيره و غيره در لابراتورهای مختلف در حال کاوشهای علمی هستند تا راهی برای درمان بيماری لاعلاج ايدز پيدا کنند یکدفعه از ايران خبر می​رسد که: بابا جون کجای کاريد؟ ما داروی ايدز رو کشف کرديم و حالا داريم روی داروی درمان کچلی و طاسی سر کار ميکنيم.
برای اطلاع بيشتر شما خوانندگان فضول خبرنگارمان را به ايران اعزام کرديم تا با کاشف داروی ايدز مصاحبه احتصاصی بکند. اينک مصاحبه:

- پدر جان! ميگن شما کاشف داروی ايدز هستين. ميشه خودتون رو معرفی کنيد و بگوييد چجور شد که اين افتخار علمی نصيب شما شد؟
- اينجانب سبزعلی فرزند غلامعلی از اهالی قريه شلغم آباد علیا هستم . من کوچکتر از آن هستم که به مردم پيام بدهم. ما با شرکت در انتخابات مشت محکمی به دهان دشمنان اسلام خواهيم زد و به رهبر لبيک خواهيم گفت.
- پدرجان! من خبرنگار صدا و سيما نيستم. من خبرنگار يک وبلاگ هستم. راحت باش و خودمونی تعريف کن چجوری شد که اين فکر به سر شما زد که داروی ايدز را اختراع کنی؟
- عرضم بحضور با سعادت شما من اونموقع که بچه بودم روی دستم چندتا زگيل گنده داشتم. ننه خدا بيامرزم ميگفت مال اينه که روی گربه آب پاشيدی. راستش من يادم نمياد روی گربه از روی قصد و غرض آب پاشيده باشم ولی يه شب که روی پشت بام خوابيده بوديم از همانجا توی کوچه جيش کردم که داد و بيداد مردمی که از اونجا عبور ميکردند درآمد ولی گربه​ای درکار نبود.
الغرض. برای درمان زگيل​هامون همه جور دواهای گياهی و انواع علفهای جور واجور بيابون رو خورديم و افاده نکرد. تا اينکه يه روز رفتيم پيش سيده خاتون دعانويس. اون خدا بيامرز هفت تا گندم داد و گفت هرکدام از اينها را به آرامی دور زگيلها ميکشی و صلوات بر محمد و آل او ميفرستی و شيطان را لعنت ميکنی و بعد به سه طرف فوت ميکنی. همه اون گندمها را توی يه تيکه پارچه ميذاری و گره ميزنی و توی باغچه خونه جايی که چشم نامحرم به اون نخوره خاک ميکنی. بعد از چهل روز ديگه خوب ميشن.
- خب. داروی زگيل چه ربطی به ايدز داره؟
-ها! عرضم حضور با سعادت جنابعالی الان عرض ميکنم. يه روز مش رجب شلغم آبادی سفلی را ديدم داره گشاد گشاد راه ميره. پرسيدم: مش رجب اوقور بخير. خدا بدنده؟ گفت: سبزعلی جان بدبخت شدم. ايدز گرفتم. ديگه نميتونم طرف صغرا برم.
پرسيدم: چی خوردی اينجوری شدی؟ گفت: لگد خوردم. اون خر بی صاحاب يه لگد زده زير شکمم. تشکيلاتم شده اين هوا! هر دکتری هم رفتم از ديدن اون وحشت کردن و از مريضخونه انداختنم بيرون. حالا چه خاکی بسرم کنم؟
گفتم: هفت تا گندم بردار و دور اون بگردان و صلوات بفرست و شيطان را لعنت کن و بعد اونا رو خاک کن. بعد از چهل روز ديگه خوب ميشی.
آقای خبرنگار! بجون خودم. نامردم اگه دروغ بگم. مش رجب رفت و اون کار رو کرد و بعد از چهل روز خوب خوب شد. سر و مر و گنده!
- يعنی زگيلش از بيخ کنده شد؟
- من فقط ميدونم مش رجب ديگه گشاد گشاد راه نميره و ايدزش درمان شده. من که وکيل وصی چيز مردم نيستم. هستم؟

تاريخ تکامل وبلاگ

-وبلاگ در دوران دايناسورها

انسانهای نخستين از ترس حمله درندگان و خزندگان به غارها پناه می​بردند. شبها چون راديو تلويزيون و ماهواره نداشتند برای اينکه حوصله‌شان سر نرود به وبلاگ نويسی روی آوردند و اتفاقات روز جود را با خط ميخی بر روی ديوارها حک ميکردند و يا تصویر آنها را ميکشيدند. در این دوران بیشتر مطالب وبلاگ نویسان در مورد خطر دایناسورها- فرار کردن از چنگ خرس- درست کردن زیر شلواری از پوست خربزه و طرز روشن کردن آتش بوسیله سنگ چخماق بود.

- وبلاگ در دوران قبيله‌ای و چادر نشينی

در این دوره وبلاگ نویسان از غارها بيرون آمدند و با جمع‌آوری چند تا گوسفند و بزغاله زندگی جديدی را آغاز کردند. در اين دوره وبلاگ‌های گروهی شکل گرفتند. اهالی قبیله برای باخبر کردن يکديگر از به روز شدن وبلاگ يکديگر از جار زدن استفاده ميکردند چون آن موقع نه بلاگ رولينگ بود و نه بلندگو و اينجور چيزا. مطالب آنان اکثرا پیرامون مطالبی همچون خبر زایمان الاغ کدخدا و تحليل‌های سياسی در مورد آن کره خر- يورش ژاندارم‌ها به لانه مرغداری يکی از اهالی و بسرقت بردن چند مرغ و خروس- ظلم و زور ارباب و اطرافيانش نسبت به مش رحيم رعيت و امثالهم بود. چند نفر از وبلاگ نويس‌ها دستگير شدند.

- وبلاگ نويسی در دوران قبل از ميلاد فيلتر
با رشد و توسعه شهرها و همچنين ظلم و جور ارباب و اطرافيانش نسبت به رعايا و کلاه نمدی‌ها ، جمعی از وبلاگ نويسیان راهی شهرها شدند و شروع کردند به نوشتن حرفهای سياسی عليه حاکمان روستا. اوج فعاليتهای وبلاگ نويسان در اين برهه از زمان بود که مصادف با انتخابات کدخدا و شورای روستا شده بود.

- وبلاگ نويسی بعد از ميلاد فيلتر:

در اين دوران خيلی‌ها خود را بازنشسته کردند و رفتند.
عده‌‌ای که ماندند سه دسته شدند:

دسته اول به کار خود ادامه داده و هراز چندگاهی مطلبی می‌نويسند. اينها وبلاگ نويسان واقعی روزگارند. حرف دلشان را می‌نويسند چه موافق چه مخالف. به آنچه که اعتقاد دارند می‌پردازند. دمشان گرم. و وبلاگشان پررونق باد.

دسته دوم کسانی هستند که بعد از فيلترينگ و اوضاع سياسی اخير بی‌انگيزه شدند. گاهی می‌نويسند. گاهی پاکش می‌کنند. گاهی قهر ميکنند گاهی آشتی ميکنند. گاهی از عاقبت کار می‌ترسندکه مبادا چاقوکشان ارباب جلوی دروازه روستا خشتک اينها را پاره کنند. بخاطر همين ترديد و سردرگمی است که معمولا مطالبشان حرف‌های دلشان نيست. وبلاگشان بيشتر شبيه دفتر معاملات املاک و مستغلات است که اينها فقط کميسيون ميگيرند و کاری با خیر و شر قضایا ندارند.

دسته سوم از اون قالتاق‌ها و شارلاتان‌های روزگارند. البته تعداد اينان خيلی کم‌است ولی سر و صدای زيادی دارند. وبلاگ اينها تبديل شده به چراغ راهنمايی و رانندگی. مثلا گاهی به بعضی از مقامات چراغ سبز نشان ميدهند و گاهی عليه بعضی‌ها چراغ قرمزشان را روشن ميکنند. برای اينها وبلاگ شده سکوی پرش. مثلا مطلبی می‌نويسند با استدلالهای خاله زنکی در طرفداری از قوه قضائيه و يا وزارت اطلاعات که در واقع به آنها بگويند: بابا جون درخدمتگذاری آماده‌ايم! نوکر نمی‌خواهيد؟

بهر حال دوران بلوغ وبلاگ نويسی آغاز شده. نبايد باری را غير از نوشتن باورها و برداشتها و تجربيات از زندگی و مسائل پيرامون خودچيزی ديگر را بر گرده وبلاگ سوار کنيم. بگذاريد وبلاگ يک آيينه باشد. آيينه انديشه. آيينه خاطرات تلخ و شيرين. آيينه تحليل و برخورد سازنده افکار و نه محلی برای خودنمايی و خودفروشی.
چرا از ايران خارج شدم؟ (۱)

هر کس برای ترک سرزمين ابا و اجدادی خود و اقامت در يک کشور بيگانه دليل و انگيزه خاصی دارد. مثلا بعضی​ها وابسته به حکومت سلطنتی بودند و با آغاز انقلاب مجبور به مهاجرت شدند. عده​ای وابسته به احزاب سياسی چپ بودند که در سالهای اوليه انقلاب مجبور به فرار از ايران شدند. عده​ای ديگر در زمان جنگ ايران و عراق به خارج آمدند. عده ديگری هم که عمدتا روشنفکران و اهل قلم و کتاب و هنر بودند و يا تحصيلکرده​های دانشگاه و عضو هيئت علمی مراکز آموزشی و تحقيقاتی بودند در سالهای اخير مجبور شدند کشورشان را ترک کنند. البته نبايد از فرار قاتلان يا ورشکسته​گان اقتصادی و يا آنها که اختلاسهای ميليونی کردند و به خارج فرار کردند نيزنام نبرد. عده ديگری هم ايران را بخاطر محدوديتهای مذهبی ترک کردند. عده​ای هم سرمايه​هايشان را بدليل عدم ثبات قوانين از ایران خارج کرده و برای کسب و کار بهتر به اینجا آورده​اند
خلاصه هرکس با یک انگیزه خاصی به اینجا آمده است.
راستش من هرچه فکر میکنم جزو هیچکدام از گروههای فوق نیستم و اصلا برای خارج آمدن انگیزه​ خاصی نداشتم. همینطوری آمدیم ببینیم چی میشه! آخه بعضی از ما ایرانی​ها اول یک کاری را انجام میدهیم بعد برای آن کار انگیزه میتراشیم. من هم بعد از سپری شدن این چند سال و مقایسه زندگی غرب با آنچه که در ایران داشتیم انگیزه​های خودم را پیدا کرده​ام که در چند قسمت برایتان مینویسم.

الف) احساس پشگل بودن
در ايران جان انسان ارزش پشگل را دارد. چه کسی به پشگل اهميت ميدهد؟ خيلی که همت کنند پشگل را بعنوان کود حيوانی برای تقويت ريشه گياهان در گلدان يا باغچه بکار می​برند. در بقيه اوقات پشگل پشگل است. دور از جون شما هموطنان عزيز ما در ايران احساس خود پشگل بينی داشتيم. در جايی که جان انسان بی​ارزش باشد حقوق انسانی چه معنا دارد؟
وقتی برای انجام يک کار ساده​اداری يا بانکی به جايی مراجعه ميکرديم ميديديم يا حضرت عباس! مردم جلوی ميز فلان کارمند يا گيشه بانک تجمع کرده​اند و از سر و کول هم بالا ميروند ولی آن کارمند اصلا وجود آن انسانها را احساس نميکرد و با کمال خونسردی مشغول تلفن کردن و يا شوخی با همکارانش بود. توی خيابان توی ترافيک توی بازار توی کارخانه چيزی بنام مسائل ايمنی و مراقبت از جان انسانها ديده نميشد و اگر هم بود شکل ظاهری و صوری داشت.
توی کانادا خدا نکند شما توی خيابان پايتان ليز بخورد و زمين بخوريد و مثلا خشتک شلوارتان پاره شود و دماغتان خون بيايد. وای! ظرف چند دقيقه می​بينيد قيامت کبری شد! از چهار طرف خيابان ماشينهای آتش نشانی و آمبولانس و پليس در حالی که صدای آژيرشان پرده گوشتان را که خوشبختانه در اثر زمين خوردن سالم باقی مانده پاره ميکند سر می​رسند و شما را دست بسته روی برانکارد گذاشته به بيمارستان می​برند. هرچه شما داد و بيداد ميکنيد که بابا ولم کنيد. من کار دارم بايد بروم. با کسی ساعت هشت قرار دارم. مگر شما مرض داريد که مرا می​بريد؟ ول کن نيستند که نيستند. تازه وقتی از بيمارستان مرخص شديد ميتوانيد عليه شهرداری شکايت هم بکنيد و ادعای غرامت کنيد

حالا فرض کنيد توی ايران جان يک بدبختی در خطر است مثلا سکته قلبی کرده یا تصادف کرده و بايد بوسيله آمبولانس هرچه سريعتر به اتاق عمل رسانده شود. اولا بايد راننده آمبولانس دوست یا فامیل شما باشد و یا اینکه قبلا چند تا اسکناس هزاری و یک پاکت سیگار وینستون توی کف دستش گذاشته شود والا محال است زير بار برود. آخه ميگه ماشنش تسمه پروانه پاره کرده پلوس و ميل لنگ شکونده و دلکو آن کار نميکند. ثانيا فرض کنيد آن آمبولانس با هزار سلام و صلوات راه افتاد مگر توی خيابان مردم به آمبولانس راه ميدهند؟ همه ميگن: ای بابا. اينها همه الکيه. طرف چلوکباب خريده ميخواد ببره پيش زنش بخوره بخاطر اينکه غداشون سرد نشه داره آژير ميکشه!

در اين مورد مثالها فراوانند. بطور خلاصه يکی از دلائلی که باعث شد از ايران بزنيم بيرون اين بود که واقعا انسان ارزش انسانی ندارد. البته اين مشکل خاص اتنها ايران هم نيست اکثر کشورهای جهان سوم همين مشکل را دارند.
ادامه دارد....

بمب اتم و فرهنگ الاغ سواری:

آقا جان! والله بالله مشکل اين مملکت نداشتن بمب اتم و غنی سازی اورانيوم نيست. مشکل اساسی همان چيزی است که توی جمجمه و باور ما قرار دارد. مشکل فرهنگی. مشکل بها دادن به ريش و پشم و يقه​آخوندی و نماز جماعت و تسبيح و انگشتر عقيق و نه سپردن کار به کاردان. بعد از گذشت بيش از يک قرن از اختراع هواپيما هنوز فرهنگ مديريت و راهبری و نگهداری اين وسيله متداول در دنيا توی کشور ما جا نيفتاده حالا با اين همه ضعف و ناتوانی چرا اينقدر اصرار داريد حق مسلم اين مملکت را به بمب اتمی مربوط کنيد؟

کشوری که هنوز نتوانسته حتی مشکل فاضلاب ميدان شوش را حل کند چگونه ميخواهد جان ميليونها نفر را در برابر خطرات نشت مواد راديواکتيو حفظ کند؟
درآينده تيتر روزنامه​ها چنين خواهد بود:
- هفت هشت ميليون نفر در اثر خوردن آب سنگين به لقاء الله پيوستند. روحشان شاد و راهشان پررهرو باد!
- سقف راکتور اتمی نطنز در اثر زلزله سحرگاه ديروز ريخت
- مراسم سينه زنی امسال در صحن مطهر راکتور بوشهر برگزار شد که در اثر شدت صدای صلوات حاضران يکی از کوره​های آن فرو ريخت و هفتاد و دو تن شربت شهادت نوشيدند
- عمليات ضربتی نيروی انتظامی برای جمع​آوری هزار تن اورانيوم غنی شده و کيک زرد توزيع شده در بازار ناصر خسرو
- ساخت بمب اتمي با استفاده از پهن و تاپاله گاو مراحل نهايی خود را با موفقيت بپايان رساند
- بیست ميليون تحصیلکرده ایرانی متقاضی مهاجرت به افغانستان و زيمبابوه شدند